ده اکتبر چنین داستانی رو برای من خلق کرد که ایکاش میتونستم زیبا بنویسمش. ولی به هرحال مینویسمش :)
روزی که با ایستگاه مترو اشتباه پیاده شدن، کلاس درس سخت دانشگاه و کلاس ادبیات زیبا شروع شد. با بودن با مامان و تینا برای باقی روز، گشتن شهر و خرید کتاب گذشت و حالا درحالی که کمی گیجم (قرصهای همیشگی) با لباس زیر دوش نشستم و روز رو تموم کردم.
مقدمه چیدم که بگم میخوام قسمتی از ده اکتبر رو بنویسم که مهمترینش نبود، اما از اون اتفاقاتی بود که من رو به زندگی و آدمها امیدوار و متصل میکنن.
روزی که با ایستگاه مترو اشتباه پیاده شدن، کلاس درس سخت دانشگاه و کلاس ادبیات زیبا شروع شد. با بودن با مامان و تینا برای باقی روز، گشتن شهر و خرید کتاب گذشت و حالا درحالی که کمی گیجم (قرصهای همیشگی) با لباس زیر دوش نشستم و روز رو تموم کردم.
مقدمه چیدم که بگم میخوام قسمتی از ده اکتبر رو بنویسم که مهمترینش نبود، اما از اون اتفاقاتی بود که من رو به زندگی و آدمها امیدوار و متصل میکنن.
🎄6
"هرچی خوندم، دیدم به کنه ادبیات که نگاه کنم، برمیگردم به فارسی. خیلی غنی و پره، انگار همهچیز از اینجا سرچشمه گرفته"
- م
- م
اینرو درحالی گفت که از ادبیات فرانسه، آلمان و روسیه تا حد خوبی گذر کرده بود و با کتاب سعدی توی دستهاش وسط آشوب و شلوغی کتابفروشی ایستاده بود.
ولی صحبت از ادبیات -و سینمای مرتبط بهش- با کسی که چشمهاش برق میزنه وقتی اسمها رو به زبون میاری، وقتی میفهمید چه کتاب هایی رو هردو خوندید یا به هم کتاب و نویسنده جدید معرفی میکنید، یکی از بزرگترین و کمیابترین لذتها برای منه.
❤3
قهوهام زشته ولی داغ و خوشمزهست، تصور کنید استیکر لیوان دست منه!
یه جای خلوت تو دانشگاه پیدا کردم، تنهایی نشستم به نوشتن تا زمان بگذره و به قول مامان "برم جنگ".
یه جای خلوت تو دانشگاه پیدا کردم، تنهایی نشستم به نوشتن تا زمان بگذره و به قول مامان "برم جنگ".
❤3
آژنا
"ببخشید شمع، ولی لطفش چیه وقتی با روشن کردن تو یاد کسی نمیوفتم؟"
مامان برام شمع خرید. گذاشتمش تو کاسه با گلهای صورتی، کنار تختم که شبها زیر نورش کتاب بخونم.
خودش نمیدونه چقدر برام مهم بود همین یهدونه خرید بین بقیه خریدها.
ولی حالا به سادگیِ یه چوبکبریت سوخته، از دلتنگیم کم میشه.
خودش نمیدونه چقدر برام مهم بود همین یهدونه خرید بین بقیه خریدها.
ولی حالا به سادگیِ یه چوبکبریت سوخته، از دلتنگیم کم میشه.
❤3
کاش تمرکزم رو از روی این چرت و پرتها بردارم و از مغزم و دست و پاهام استفاده کنم برای زندگی کردن!
💔3
آژنا
نشسته بودم کف اینجا درمورد یه شرکت بیوتکنولوژی آمریکایی و پروژه جالبشون میخوندم ولی زیاد زمان نداشتم و باید کتابهارو میدادم به مسئول کتابخونه. #books
دانشجوها اجازه ورود به قسمت قفسههای کتابها رو ندارن، باید سرچ کنن، اسم کتاب و نشونی قفسه و رده رو به مسئول کتابخونه بگن که براشون بیاره.
من رو راه داد و اینطوری بود که "دیدم خیلی دوست داری کتابها رو داشته باشی و ذوق داشتی گذاشتم بری تو، دیگه نمیذارمها!"
ولی حس میکنم بازم میذاره :>
خلاصه یه ساعتی اونجا بین کتابها چرخیدم و ذوق کردم. یه فصل از کتاب مربوط به سلولهای بنیادی رو هم همونجا کف کتابخونه خوندم!
اصلن یهو دلم خواست خیلی درس بخونم :)
من رو راه داد و اینطوری بود که "دیدم خیلی دوست داری کتابها رو داشته باشی و ذوق داشتی گذاشتم بری تو، دیگه نمیذارمها!"
ولی حس میکنم بازم میذاره :>
خلاصه یه ساعتی اونجا بین کتابها چرخیدم و ذوق کردم. یه فصل از کتاب مربوط به سلولهای بنیادی رو هم همونجا کف کتابخونه خوندم!
اصلن یهو دلم خواست خیلی درس بخونم :)
🎄3
ولی امروز استاد فرانسوی ازم تعریف کرد که چقدر پیشرفت کردم جدیدن، واقعن روحیه گرفتم.
یعنی میگم میارزه وقت بذارم بخونم و تمرین کنم، بعدن نتیجهها جبران میکنن و خودشون باعث میشن دلم بخواد بیشتر تلاش کنم.
یعنی میگم میارزه وقت بذارم بخونم و تمرین کنم، بعدن نتیجهها جبران میکنن و خودشون باعث میشن دلم بخواد بیشتر تلاش کنم.
❤5
The-Other-Gods.pdf
55.9 KB
“The Other Gods” is a fantasy short story written by H.P. Lovecraft on August 14, 1921. It was first published in the November 1933 issue of The Fantasy Fan.
* سخت خوندمش ولی دوستش داشتم!
#books
* سخت خوندمش ولی دوستش داشتم!
#books
❤1
I like it when I turn the lights off and there's absolute darkness for a brief moment.
I like it when I blow the candle out and the scent of paraffin fills the room.
I like it when I blow the candle out and the scent of paraffin fills the room.
☃2
آژنا
رفتم سر کلاس بچهها و یادم اومد چه هیولاهای مزخرفی هستن. مخصوصن پسربچهها. نه. فقط پسربچهها.
باورم نمیشه امروز جلسه پنجم تدریس به هیولاهاست :) تقریبن نصف راه طی شده.
یه بار هم ازشون دیکته گرفتم و دستخطهای کج و کوله و بامزهشون رو برای خودم نگه داشتم.
به نظر میاد دوستم دارن، ولی برای من همچنان یه مشت هیولای کیوتن که باعث میشن انقدر داد بزنم که بعد از کلاس، صدام شبیه پیرمردهای سیگاری بشه! :>
یه بار هم ازشون دیکته گرفتم و دستخطهای کج و کوله و بامزهشون رو برای خودم نگه داشتم.
به نظر میاد دوستم دارن، ولی برای من همچنان یه مشت هیولای کیوتن که باعث میشن انقدر داد بزنم که بعد از کلاس، صدام شبیه پیرمردهای سیگاری بشه! :>