پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
بمان! به او گفتم.
هیچ کس را به دیدارت نخواهم آورد.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
مدفون در زیر ویسکی
و دود سیگار،
دور از چشمِ روسپیان،
و عرق فروشان
و کاسبان.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
آرام بگیر! به او گفتم.
قصد هلاکم را داری؟
یا بر هم زدنِ همه چیز را؟
یا کاهشِ فروش کتابهایم را در اروپا؟
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
اما من باهوشم
و تنها شبها مجالش میدهم،
که بیرون بیاید،
وقتی همه خوابند.
می دانم آنجایی! به او گفتم.
پس غمگین مباش.
بَرش که میگردانم،
اندکی میخواند،
نگذاشته ام کاملا بمیرد.
با این راز،
در آغوش هم میخوابیم،
چنان دلنشین،
که می تواند مردی را به گریه بیاندازد.
اما من نخواهم گریست،
تو چطور؟
چارلز بوکوفسکی
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
بمان! به او گفتم.
هیچ کس را به دیدارت نخواهم آورد.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
مدفون در زیر ویسکی
و دود سیگار،
دور از چشمِ روسپیان،
و عرق فروشان
و کاسبان.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
آرام بگیر! به او گفتم.
قصد هلاکم را داری؟
یا بر هم زدنِ همه چیز را؟
یا کاهشِ فروش کتابهایم را در اروپا؟
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
اما من باهوشم
و تنها شبها مجالش میدهم،
که بیرون بیاید،
وقتی همه خوابند.
می دانم آنجایی! به او گفتم.
پس غمگین مباش.
بَرش که میگردانم،
اندکی میخواند،
نگذاشته ام کاملا بمیرد.
با این راز،
در آغوش هم میخوابیم،
چنان دلنشین،
که می تواند مردی را به گریه بیاندازد.
اما من نخواهم گریست،
تو چطور؟
چارلز بوکوفسکی
😭2