امروز بیشتر از همیشه حس کردم که "انسان/آدم" بودن که جای خود دارد، "زن" بودن، عجب چیز سختیه.
آپدیت بدم!
یک مجموعه داستان از توماس مان خوندم، ادبیات آلمان. (نشر نیلوفر)
یه داستان کوتاه از دی.اچ لارنس، ادبیات انگلیس. (جوراب ساق بلند سفید - ترجمه فرید قدمی - نشر هیرمند)
و دست آخر هم کتاب یک عضو غیروابسته هاروکی موراکامی که ادبیات ژاپن هست (نشر کولهپشتی- ترجمه نیلوفر شریفی)
الان دارم I fell in love with hope رو میخونم. و کنارش چندوقته بی حد و مرز رو شروع کردم.
بعدش احتمالن... نه از الان تصمیم نمیگیرم؛ به هرحال هیچوقت طبق چیزی که فکر میکنم پیش نمیرم!
#books
یک مجموعه داستان از توماس مان خوندم، ادبیات آلمان. (نشر نیلوفر)
یه داستان کوتاه از دی.اچ لارنس، ادبیات انگلیس. (جوراب ساق بلند سفید - ترجمه فرید قدمی - نشر هیرمند)
و دست آخر هم کتاب یک عضو غیروابسته هاروکی موراکامی که ادبیات ژاپن هست (نشر کولهپشتی- ترجمه نیلوفر شریفی)
الان دارم I fell in love with hope رو میخونم. و کنارش چندوقته بی حد و مرز رو شروع کردم.
بعدش احتمالن... نه از الان تصمیم نمیگیرم؛ به هرحال هیچوقت طبق چیزی که فکر میکنم پیش نمیرم!
#books
❤3
"شعر ناگهان به سراغ آدمى مىآيد
وقتى كه پشت پنجره، پاييز
در تالار درختان ايستاده است
و سرو هاى خم شده با دهان گم شده در باران آه مىکشند
شعر ناگهان به سراغ آدم مىآيد
چشمانت را ببند
حالی
باز كن؛
چه آدميانى كه براى ابد دیگر ديده نمىگشايند.
و شعر
ناگهان
گوشهيى از اتاق
بر پنجه هاى ظريفش ايستاده است."
-شمس لنگرودى
وقتى كه پشت پنجره، پاييز
در تالار درختان ايستاده است
و سرو هاى خم شده با دهان گم شده در باران آه مىکشند
شعر ناگهان به سراغ آدم مىآيد
چشمانت را ببند
حالی
باز كن؛
چه آدميانى كه براى ابد دیگر ديده نمىگشايند.
و شعر
ناگهان
گوشهيى از اتاق
بر پنجه هاى ظريفش ايستاده است."
-شمس لنگرودى
🍓2
خستگی کهنهای روی سینهام سنگینی میکنه. با یه لیوان آب از این سر اتاق به اون سرش میرم، دو قدم بیشتر نیست ولی تو سرم دقیقهها کش میان و فاصلهها دور و دراز میشن.
پس اینطوریه. وقتی بالاخره میفهمی روی هیچ لحظهای از زندگی کنترل نداری، حتی روی بدنت که مال توعه، کنترل نداری. پوچ نیست؟
برای ۱۹ ساله بودن، زیادی اشتباه کردم. زمان ازم زده جلو و بهم فخر میفروشه.
این مسیر به جایی ختم نمیشه به هرحال، برم یه چایی بریزم. عجله برای چیه. تهش من برندهام و تاریکی، سکون و سکوت منتظر همه آدمها...
پس اینطوریه. وقتی بالاخره میفهمی روی هیچ لحظهای از زندگی کنترل نداری، حتی روی بدنت که مال توعه، کنترل نداری. پوچ نیست؟
برای ۱۹ ساله بودن، زیادی اشتباه کردم. زمان ازم زده جلو و بهم فخر میفروشه.
این مسیر به جایی ختم نمیشه به هرحال، برم یه چایی بریزم. عجله برای چیه. تهش من برندهام و تاریکی، سکون و سکوت منتظر همه آدمها...
❤3
آژنا
جدن خوشحالم از آگوست خارج شدیم (با این که باید بگم حسابی پرکار بودم و از خودم راضیام) خوشآمد گرم به سپتامبر که با خودش پاییز رو میاره :> کارهای این ماه: 1. Academic writing course ✔️ 2. درست کردن کیک دارچینی ✔️ 3. ادامه باشگاه ✔️ 4. French learning course…
سپتامبر کشدار و پر از ماجراهای عجیب بود.
کارهای اکتبر🍂
1. درس + برنامهریزی ✔️
2. اتمام دوره اول کلاسهای فرانسوی ✔️
3. منظم کردن روند باشگاه رفتن 🥀
4. ادامه کالری شماری🥀
5. 5روز ورزش در هفته 🥀
6. لیست فیلمهای پاییز ✔️
7. شروع زبان انگلیسی با یه کتاب ✔️
8. لیست کردن کتابهای نیمهمانده ✔️
9. درست کردن کیک شکلاتی✔️
10. و شانس دیگهای برای مقاله ✔️
11. درست کردن شکلات میکس✔️
12. درست کردن گرانولا 🥀
13. خرید دانشگاه ✔️
14. اتمام کورس مربوط به مقاله ✔️
15. بیشتر نوشتن✔️
16. مرور کورس html و CSS ✔️
#goals
کارهای اکتبر🍂
1. درس + برنامهریزی ✔️
2. اتمام دوره اول کلاسهای فرانسوی ✔️
3. منظم کردن روند باشگاه رفتن 🥀
4. ادامه کالری شماری🥀
5. 5روز ورزش در هفته 🥀
6. لیست فیلمهای پاییز ✔️
7. شروع زبان انگلیسی با یه کتاب ✔️
8. لیست کردن کتابهای نیمهمانده ✔️
9. درست کردن کیک شکلاتی✔️
10. و شانس دیگهای برای مقاله ✔️
11. درست کردن شکلات میکس✔️
12. درست کردن گرانولا 🥀
13. خرید دانشگاه ✔️
14. اتمام کورس مربوط به مقاله ✔️
15. بیشتر نوشتن✔️
16. مرور کورس html و CSS ✔️
#goals