بهم میگه این که تو زندگیت هیچ هدفی جز پول نداری خیلی ناراحت کنندهس. یعنی هیچ چیز دیگهای رو دوست نداری؟ نمیخوای؟
میخوام. گل آفتابگردون و ماگ سبز میخوام. ولی حسابم خالیه.
اما بابا برام ماگ صورتی خرید و من خیلی خوشحال شدم.
متوجهای چی میگم؟
خیلی چیزهای دیگهام هست. نور آفتاب رو ظرفهایی که تازه شستم، تو آشپزخونه خونهی خودم!
من اون نور رو میخوام. و اگه هنوز نفهمیدی چی میگم، مهم نیست، هیچوقت نمیفهمی.
میخوام. گل آفتابگردون و ماگ سبز میخوام. ولی حسابم خالیه.
اما بابا برام ماگ صورتی خرید و من خیلی خوشحال شدم.
متوجهای چی میگم؟
خیلی چیزهای دیگهام هست. نور آفتاب رو ظرفهایی که تازه شستم، تو آشپزخونه خونهی خودم!
من اون نور رو میخوام. و اگه هنوز نفهمیدی چی میگم، مهم نیست، هیچوقت نمیفهمی.
❤6☃1💔1🍓1
هر تصمیمی گرفتم، اگه حرفی زدن، یادم میوفته به امروز.
یادم میوفته به امروز، سکوت میکنم و کار خودم رو میکنم.
یادم میوفته که چقدر دستهام بستهن. هرچی بقیه بهم زنجیر زدن من فقط حصار دورم رو تنگتر کردم و هیچ کمکی به خودم نکردم.
که دفعه بعدی حواسم به خودم باشه. باید حواسم به خودم باشه.
یادم میوفته به امروز، سکوت میکنم و کار خودم رو میکنم.
یادم میوفته که چقدر دستهام بستهن. هرچی بقیه بهم زنجیر زدن من فقط حصار دورم رو تنگتر کردم و هیچ کمکی به خودم نکردم.
که دفعه بعدی حواسم به خودم باشه. باید حواسم به خودم باشه.
❤8
حوصلهم نیست. خستهم. بابا چرا سرم داد کشید یهو. بابا هیچوقت داد نمیزنه. اه. پرده جدید اتاقم رنگ عجیبی داره.
قهوه. لطفن. نمیتونم پشت این کامپیوتر احمق ادامه بدم. قهوه میخوام. یکی بیاد برام حرف بزنه. نه. نه. میرم یه گل دیگه بیارم، بذارم رو میزم.
#about_day
قهوه. لطفن. نمیتونم پشت این کامپیوتر احمق ادامه بدم. قهوه میخوام. یکی بیاد برام حرف بزنه. نه. نه. میرم یه گل دیگه بیارم، بذارم رو میزم.
#about_day
❤7
دارم به چشم میبینم نخوابیدن ذره ذره بدنم رو تحلیل میبره.
همه بهم میگن "مراقب خودت باش"
"چقدر صورتت لاغر شده"
"چرا چشمات قرمزه"
"امروز بیحالی"
صبح داشتم از پلهها پایین میرفتم و قفسه سینهام به خاطر تنگی نفس درد میکرد. با خودم فکر کردم، شاید این روشیه که انتخاب کردم تا خودم رو باهاش از بین ببرم. انگار بدنم علیه خودش رفتار میکنه.
خوب که بهش فکر کنی منطقی به نظر میاد.
ولی چرا الان؟ الان که حس بهتری نسبت به خودم و زندگی دارم! این باعث میشه شک کنم شاید تمام این مدت داشتم ادای بهتر شدن رو در میاوردم. شاید حتی خودم رو هم گول زدم.
جدای این پیچیدگیها، مسئله سادهست. بدنم داره خودش رو از بین میبره. این دفعه با یه روش جدید.
همه بهم میگن "مراقب خودت باش"
"چقدر صورتت لاغر شده"
"چرا چشمات قرمزه"
"امروز بیحالی"
صبح داشتم از پلهها پایین میرفتم و قفسه سینهام به خاطر تنگی نفس درد میکرد. با خودم فکر کردم، شاید این روشیه که انتخاب کردم تا خودم رو باهاش از بین ببرم. انگار بدنم علیه خودش رفتار میکنه.
خوب که بهش فکر کنی منطقی به نظر میاد.
ولی چرا الان؟ الان که حس بهتری نسبت به خودم و زندگی دارم! این باعث میشه شک کنم شاید تمام این مدت داشتم ادای بهتر شدن رو در میاوردم. شاید حتی خودم رو هم گول زدم.
جدای این پیچیدگیها، مسئله سادهست. بدنم داره خودش رو از بین میبره. این دفعه با یه روش جدید.
❤3💔2🍓1
هی. چرا انقدر کاسه چشمهای نقاشیهام خالیه جدیدن؟ این شاید پنجمین نقاشیه و تازه دارم متوجه میشم.
🎃3☃1
صبح زود بیدار شدم (بالاخره)، تا اینجای روز خیلی پرانرژی بودم.
ولی الان کف اتاق نشستم و حس میکنم، چیزی رو گم کردم و بعد فراموش کردم چی بوده :)
از اون روزهاست. از اون روزهای سخت.
#about_day
ولی الان کف اتاق نشستم و حس میکنم، چیزی رو گم کردم و بعد فراموش کردم چی بوده :)
از اون روزهاست. از اون روزهای سخت.
#about_day
❤5