«نباید اندیشید… نمیخواهم بیندیشم… میاندیشم که نمیخواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمیخواهم بیندیشم، زیرا این همچنان یک اندیشه است.»
.
درست میفرمائید آقای سارتر. فقط کاش شدنی بود.
.
درست میفرمائید آقای سارتر. فقط کاش شدنی بود.
💔1
زندگیم رو بر اساس چه چیزی بنا کنم که با یه نگاه به گذشته، یا به چشمای خودم، فرو نریزه؟
برای بودن تو خیلی قالب ها، فرمها، انجام خیلی کارها، کفایت ندارم. به دست آوردنی هم نیستند، مثل یه بیماری مادرزاد، باید پذیرفت و شایستگی رو جای دیگه پیدا کرد.
این روزها، حبس شدم تو طرز فکر مسمومی که نمیذاره رشد کنم، لذت ببرم و عبور کنم. چالش متفاوتی که از الان میدونم حتی عبور ازش، تضمین نمیکنه دوباره درگیرش نشم.
اما گوشهای از قلبم، میدونم که میشه کافی نبود، زندگی کرد و لبخند زد.
#برای_رشد
برای بودن تو خیلی قالب ها، فرمها، انجام خیلی کارها، کفایت ندارم. به دست آوردنی هم نیستند، مثل یه بیماری مادرزاد، باید پذیرفت و شایستگی رو جای دیگه پیدا کرد.
این روزها، حبس شدم تو طرز فکر مسمومی که نمیذاره رشد کنم، لذت ببرم و عبور کنم. چالش متفاوتی که از الان میدونم حتی عبور ازش، تضمین نمیکنه دوباره درگیرش نشم.
اما گوشهای از قلبم، میدونم که میشه کافی نبود، زندگی کرد و لبخند زد.
#برای_رشد
💔1
مامان داشت غصه میخورد که یادش رفته برای من کیک سفارش بده، دلم نمیاد بهشون بگم ولی متاسفانه حس و حوصله تولد رو ندارم. همین که میدونم قراره دور هم باشیم برام کافیه. مثلا چای و بيسکوئيت بخوریم و لطفا هیچ آهنگی هم پخش نشه؟
میدونم در نهایت قرار نیست کیک رو بخورم؛ یا هیجان داشته باشم. البته که برای کادو تولدم خوشحال و متشکرم.
قراره تا یه مبلغی که کم هم نیست کتاب بخرم. و خب نمیتونید حتی تصور کنید چقدر خوشحالم به خاطرش.
فقط الان خستهام. میخوام این روزها تموم بشن و مشکلاتم رو حل کرده باشم تا ذهنم آزاد باشه.
میدونم در نهایت قرار نیست کیک رو بخورم؛ یا هیجان داشته باشم. البته که برای کادو تولدم خوشحال و متشکرم.
قراره تا یه مبلغی که کم هم نیست کتاب بخرم. و خب نمیتونید حتی تصور کنید چقدر خوشحالم به خاطرش.
فقط الان خستهام. میخوام این روزها تموم بشن و مشکلاتم رو حل کرده باشم تا ذهنم آزاد باشه.
🍓1
اينروزا زیاد بهم زنگ میزنن. همه هم مثل هم. "شما چارلز بوکوفسکی هستی؟ همون نویسندهه؟" بهشون میگم "آره." و اونا بهم میگن نوشتههامو میفهمن و بعضیهاشون نویسنده هستن یا میخوان نویسنده بشن و شغلهای وحشتناک و حوصلهسربر دارن و امشب دیگه تحمل اتاق، آپارتمان و دیوارها رو ندارن - کسی رو میخوان که باهاش حرف بزنن و باورشون نمیشه که من نمیتونم کمکشون کنم، که جوابشون پیش من نیست. باورشون نمیشه که من گاهی تو اتاقم میپیچم به خودم و دلورودهمو چنگ میزنم و میگم "خدایا خدایا خدایا، دیگه نمیتونم." باورشون نمیشه که آدمای بیعشق، خیابونا، تنهایی و دیوارها برای منهم هستن و وقتی گوشی رو میذارم با خودشون فکر میکنن من میدونم اما ازشون پنهان میکنم.
من از روی آگاهی نمینویسم. وقتی تلفنم زنگ میخوره منهم دلم میخواد حرفایی بشنوم که یهکم حالمو بهتر کنه. اصلا برای همینه که شمارهام تو
کتاب شمارهتلفنها هست.
چارلز بوکوفسکی ترجمهی ireallyhopeso
من از روی آگاهی نمینویسم. وقتی تلفنم زنگ میخوره منهم دلم میخواد حرفایی بشنوم که یهکم حالمو بهتر کنه. اصلا برای همینه که شمارهام تو
کتاب شمارهتلفنها هست.
چارلز بوکوفسکی ترجمهی ireallyhopeso
هنوز هیچی ریاضی نخوندم، برم تا صبح یه دورش کنم با نمونه سوال.
افتخار همنشینی آقایان یوشیج و ابتهاج رو هم دارم، به صرف چای!
خدا کنه دووم بیارم و خوابم نبره.
افتخار همنشینی آقایان یوشیج و ابتهاج رو هم دارم، به صرف چای!
خدا کنه دووم بیارم و خوابم نبره.
☃3
خواب. سرم برای بدنم زیادی سنگینه. امروز نتونستم نور رو به اتاقم بیارم. زمانی که کند میگذره، شراب انگور، نفرت از آیینهها، کمی شعر، سکوت.
بعضی روزها خیلی سخت تموم میشن.
بعضی روزها خیلی سخت تموم میشن.