96 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
خیلی حالم خوب نیست، دارم سعی میکنم زندگی کنم، تا الان که موفق بودم، نمیشه همیشه خوب و خوشحال بود که
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
همچین حرفی نزن
چنلت خیلی ام خوبه
حرفات
واقعا به آدم حس خوبی میده
برای من مثل تلنگره
من خودمو گم کردم
و بخاطر این تلنگر ازت ممنونم
میخوام برگردم خونه! الان فهمیدم که اصلا آدم انعطاف پذیری نیستم. چیز خوبی نیست. نمیتونم خودمو با شرایط سازگار کنم. هرچند که باید در نظر بگیرم این چند روز هم از نظر درسی خیلی درگیر بودم هم حال جسمی خوبی نداشتم. اوکی... دارم بهونه میارم باز! کلاسم که تموم شد اتاق رو تمیز میکنم. یه چیزی هم میخورم. یه مسکن هم باید بخورم فکر کنم. و یکم کتاب میخونم. باید این کارو بکنم. نباید حواسم از خودم پرت شه.
زندگی در هرحال جریان داره... چه بهتر که باهاش پیش برم.
این عکس و سه تا قرص مسکن... #اندر_احوالات 31 جولای
و... ماه جدید... راه جدید... تو یه موقعیت متفاوت تر از ماه پیش، به امید عملکرد بهتر
موسیقی بی‌کلام رو خیلی دوست دارم. تو اتاقم 24 ساعته صدای موسیقی میاد. برخلاف مامان... مامان اعصابش میریزه بهم و حوصله‌ش کوتاهه. در این حد که گاهی اول آهنگ ها رو هم رد میکنه تا برسه به جایی که خواننده میخونه!
اصلا به نظرم نوشتن با موسیقی بیکلام یا درحالی که به نقاشی‌های منظره نگاه میکنی یه حال و هوای دیگه ای داره... تازه فکر کن شمع معطر هم روشن کرده باشی و رو کاغذ کاهی بنویسی.
آژنا
سلام، میخواستم بنویسم امیدوارم حالت خوب باشد اما درواقع هیچ امیدی ندارم. بیشتر میخواهم ناله کنم و غر بزنم. گاهی واقعا لازم است. فروپاشی و دوباره ساخته شدن... میخواهم از حجم بزرگ تنهایی که مانند بغض در گلویم مانده برایت بگویم. از تمام تلاش هایی که ثمره نداشتند…
سلام
میخواهم به جبران نامه قبل دوبار برایت آرزوی حال خوب کنم:
امیدوارم حالت خوب باشد.
امیدوارم حالت خوب باشد.
حال من تعریفی ندارد. بگذار از آن بگذریم... به قول سپهری:"میدانی باید رفت به طرفِ یا شروع کرد به." من هم میخواهم شروع کنم ولی مانند سهراب گاهی نمیشود شروع کرد. باید از خاک روی کتاب ها شروع کنم. برایت گفته بودم از آن ها متنفرم؟! خاک جان کتاب ها را میگیرد و نهایت بی شرمی چشم هاست که بنشینی گوشه ای جان دادن کتاب ها را بنگری و کاری نکنی. انگار که روح تو در دم جان میدهد.
حواست بود میان کلماتم خواستن را پیدا کردم؟ آدم چه میداند، گاهی فقط باید پرده ای را کنار زد. البته من چندین پرده را کنار زدم تا آن را یافتم. هنوز هم وقتی سر روی بالش می‌گذارم و به انتخاب های زندگی ام فکر میکنم ترجیح میدهم بمیرم.
میدانی انتخاب کردن از خاک روی کتاب ها هم بدتر است...
گاهی احساس میکنم رنگ ها را گم کرده‌ام. انگار باد آن ها را برده باشد. انگار حافظه ام حافظه کاج است. گذشته از روی آب های زلال یا نقره ای ماه... نمیدانم! کاش می آمدی باهم پیدایشان میکردیم، روزهای بدون رنگ به زندگی بدون شعر می‌مانند. پوچ و بیهوده، انگار شکوفه سیبی روی درخت چنار روییده باشد.
نامه ام را همین جا تمام میکنم. هم حوصله ام ته کشیده، هم استکان چای یخ کرده است.
به امید گرمی دل هایمان
#نامه شماره ۲
یه جایی از زندگی میرسه که کنترل آینده دست توعه... به یه تصمیم کوچیک تو وابسته است، تصمیماتی که نتیجه هیچکدوم برات واضح نیست. برای من که نیست!
تصمیم گرفتن برام سخت شده. هیچوقت اینطور سردرگم نبودم. هیچوقت نرسیده بودم به جایی که مجبور شم زندگی ام رو در بدترین حالت خودش ببینم. این ها... همه تجربه های جدیده.
حالا باید چکار کرد؟ تصمیم من اینه... نوشتن تمام افکار، ایده ها، راه ها، صدا ها، غر ها، جیغ ها و...که توی مغزم به هم می‌پیچند. بعد... یکی یکی بر میگردم و درمورد هرکدوم فکر میکنم و تصمیم درست رو میگیرم.
طول میکشه،میدونم! ولی ارزشش رو داره... رها شدن از دست این گیجی و بلاتکلیفی ارزش 2-3 ساعت زمان رو داره.
برای هرکدوم نیاز به فکر بیشتر، تحقیق بیشتر و مشورت داشتم، یکم صبر میکنم. نمیخوام احساسی و فقط برای فرار از احساس ترس تو وجودم تصمیم بگیرم.
#برای_رشد
کاش همین قدر سبز باشم، با همین میزان آرامش