Forwarded from ناپیرو (ABAN)
من زندگی میکنم که بنویسم. کار میکنم بیرون میرم حرف میزنم گوش میدم میخونم میبینم میشنوم میرقصم سفر و کلاس و مهمونی و سینما میرم بازی میکنم قهوه میخورم نقاشی میکشم کتاب و مقاله و درس میخونم ساز میزنم که بعد بیام راجع بهش بنویسم، که بعد همهچیز تبدیل شه به واژه.
امروز صبح رفتم دانشگاه اصفهان. بارون میومد و دانشگاه عین بهشت شده بود! بعد مدت ها خودم تنها بودم. بهش نیاز داشتم.
عصر رفتم بیرون دوباره. خیلی خسته ام الان. فکر کنم برق هارو کم کنم و یکم شعر بخونم.
ورزش هم نکردم.
عصر رفتم بیرون دوباره. خیلی خسته ام الان. فکر کنم برق هارو کم کنم و یکم شعر بخونم.
ورزش هم نکردم.
چون درخت آمدی، زغال مرو
میوهای، پخته باش، کال مرو
خشک و تر هر چه در جهان باشد
مایه سوختن در آن باشد
سوختن در هوای نور شدن
سبک از حبس خویش دور شدن
نور خود چیست؟ خنده هستی
خندهای از نشاط سرمستی
دانه از آن زمان که در خاک است
با دلش آفتابِ ادراک است
سرگذشت درخت میداند
رقم سرنوشته میخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است...
آن درخت کهن منم که زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
کُندهُ پیرِ آتش اندیشم
آرزومندِ آتشِ خویشم
ابتهاج، دی ۱۳۵۸
میوهای، پخته باش، کال مرو
خشک و تر هر چه در جهان باشد
مایه سوختن در آن باشد
سوختن در هوای نور شدن
سبک از حبس خویش دور شدن
نور خود چیست؟ خنده هستی
خندهای از نشاط سرمستی
دانه از آن زمان که در خاک است
با دلش آفتابِ ادراک است
سرگذشت درخت میداند
رقم سرنوشته میخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است...
آن درخت کهن منم که زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
کُندهُ پیرِ آتش اندیشم
آرزومندِ آتشِ خویشم
ابتهاج، دی ۱۳۵۸
Did you ever notice that we (humans) are part of nature! What made us against it?!
دو روز پیش دور هم نشسته بودیم چای میخوردیم، یهو داد زدم ای بابا چرا بارون نمیاد...
و دو ثانیه بعد بارون شروع شد!
آیا ایمان نمیآورید؟!
و دو ثانیه بعد بارون شروع شد!
آیا ایمان نمیآورید؟!
I hope I won't get tired of the sky,
Of long walks,
Of the lingering smell of coffee (and vanilla!),
And the calm of a rainy day.
Of long walks,
Of the lingering smell of coffee (and vanilla!),
And the calm of a rainy day.