کاش یه پیشوی لوس داشتم. هروقت میدیدم مثل یه گلوله پشم خوابیده روی تخت، وسوسه میشدم برم پیش بدن کوچولوش دراز بکشم و براش از روزم حرف بزنم. که موقع درس خوندن میومد مینشست روی کیبورد و با چشمای لجبازش نگاهم میکرد و منم لبخند زنان اجازه میدادم بهانه ای بشه برای استراحت کردنم. که نگرانش بشم و دوستش داشته باشم.
ولی من نمیتونم خوب با پیشو ها کنار بیام. حیف شد.
ولی من نمیتونم خوب با پیشو ها کنار بیام. حیف شد.
Forwarded from ARIYEOL
او گفت میخواهم شب باشم و من میگویم میخواهم ماهی باشم که در شب کامل میشود.
هیچکس نگفت میخواهم انسان باشم.
هیچکس نگفت میخواهم انسان باشم.
روز دارد تمام میشود و من امروز امید سبز و کوچکی نشست توی دلم. امید ظریف و شکننده ای که گذاشتمش در اعماق قلبم که هیچ ضربه ای نبیند.
امیدم روشن است. قلبم را سبز میکند. منتظرم که ریشه بدواند و برگ های تیره سبزش از بالای سرم بیرون بزنند. انگار نه انگار که من از او محافظت کردم تا چنین شد، بلکه او بشود پناهگاهی برای من و خستگی هایم.
#مناینجام
امیدم روشن است. قلبم را سبز میکند. منتظرم که ریشه بدواند و برگ های تیره سبزش از بالای سرم بیرون بزنند. انگار نه انگار که من از او محافظت کردم تا چنین شد، بلکه او بشود پناهگاهی برای من و خستگی هایم.
#مناینجام
اهداف آبان ماه تا انتهای سال ۱۴۰۱🍁
۱. زنده موندن☑️
۲. افسرده نشدن ( خب... یکم شدم! حتی ۱ کیلو وزن اضاف کردم چون دچار پرخوری عصبی شدم، ولی سریع ازش گذشتم و خودم رو نجات داد. به خودم افتخار میکنم)☑️
۳. *☑️
۴. خوندن 20 کتاب (فکر میکنم شد)☑️
۵. افزایش درصد تمام دروس به بالای ۷۰_۸۰ (نه)❌
۶. کنکور دی ☑️
۷. ماک آیلتس با نمره ۶ ☑️
۸. دیدن 5 فیلم 60 تا دیدم :/ ☑️☑️☑️
۹. نوشتن خیلی بیشتر با شاهین ☑️
۱۰. هدف دار و جهت دار تر کتاب خوندن ☑️
۱۱. یاد گرفتن یک سری اصول نوشتاری در زبان و ادبیات، هم فارسی و هم انگلیسی (نه چندان)❌
۱۲. یاد گرفتن اصول برنامه ریزی و درس خوندن☑️
۱۳. عادت به ساعت مطالعه بالای ۱۳ ساعت❌ ( نشد، ناراحتم. انگار دیروز بود که این لیست رو نوشتم و حالا ۲۷ اسفنده. من دوماه آخر سال رو درس نخوندم و روزها مثل جریان آب از دستهام گذشتن)
۱۴. دوست پیدا کردن :') (نه متاسفانه)❌
#goals
۱. زنده موندن☑️
۲. افسرده نشدن ( خب... یکم شدم! حتی ۱ کیلو وزن اضاف کردم چون دچار پرخوری عصبی شدم، ولی سریع ازش گذشتم و خودم رو نجات داد. به خودم افتخار میکنم)☑️
۳. *☑️
۴. خوندن 20 کتاب (فکر میکنم شد)☑️
۵. افزایش درصد تمام دروس به بالای ۷۰_۸۰ (نه)❌
۶. کنکور دی ☑️
۷. ماک آیلتس با نمره ۶ ☑️
۸. دیدن 5 فیلم 60 تا دیدم :/ ☑️☑️☑️
۹. نوشتن خیلی بیشتر با شاهین ☑️
۱۰. هدف دار و جهت دار تر کتاب خوندن ☑️
۱۱. یاد گرفتن یک سری اصول نوشتاری در زبان و ادبیات، هم فارسی و هم انگلیسی (نه چندان)❌
۱۲. یاد گرفتن اصول برنامه ریزی و درس خوندن☑️
۱۳. عادت به ساعت مطالعه بالای ۱۳ ساعت❌ ( نشد، ناراحتم. انگار دیروز بود که این لیست رو نوشتم و حالا ۲۷ اسفنده. من دوماه آخر سال رو درس نخوندم و روزها مثل جریان آب از دستهام گذشتن)
۱۴. دوست پیدا کردن :') (نه متاسفانه)❌
#goals
اولین باران پاییز رو ندیدم. صدای زیبای باران با صدای معلم ریاضی مخلوط میشد، من تند تند جزوه مینوشتم و گاهی به تکه پرانی های معلم میخندیدم.
۱۵ دقیقه بعد باران قطع شد. جمعه ۲۸ اکتبر
دیروز داشتم کتاب میخواندم که دوباره باران آمد و از کنار پنجره اتاق گذشت. کم تر از ۵ دقیقه و هول هولکی، دستی به برگ های درختان کشید و انگار که عجله داشته باشد و دیرش شده باشد، رفت. من هم روی تخت و زیر پتوی گرم و نرمم، کتاب خواندم،گوش فیل و دوغ خوردم و تصور کردم خودم نیستم.
شخصیت اصلی کتاب در یک کلبه کوچک، وسط جنگلی زمستانی، داشت به بخارهایی که به خاطر گرمای آتش از شنل پوست گرگش بلند میشد، نگاه میکردد و ماهی خشک شده میجوید.
کاش من هم جایی بودم که خانه ها را از سنگ های خاکستری میسازند. خانه هایی در هم و به هم چسبیده که همه شان بدون استثنا، شومینه سنگی دارند. بعد روی دیوار دوده گرفته بالای شومینه را پر میکردم از کاج و قاب عکس های رنگی، کارت پستال ها و برگ های خشک پاییزی. در خانه ام نمیشد راحت راه رفت چون پر بود از کپه های شلخته کتاب و ستون های لرزانی که تهدید آمیز روی سرت سایه هایی میساختند.
اگر مهمان من میشدی، برایت شکلات داغ درست میکردم و به تو پتویی قرمز و پشمی میدادم که بنشینی کنار شومینه، تا با هم از کتاب ها و جادو حرف بزنیم.
۱۵ دقیقه بعد باران قطع شد. جمعه ۲۸ اکتبر
دیروز داشتم کتاب میخواندم که دوباره باران آمد و از کنار پنجره اتاق گذشت. کم تر از ۵ دقیقه و هول هولکی، دستی به برگ های درختان کشید و انگار که عجله داشته باشد و دیرش شده باشد، رفت. من هم روی تخت و زیر پتوی گرم و نرمم، کتاب خواندم،گوش فیل و دوغ خوردم و تصور کردم خودم نیستم.
شخصیت اصلی کتاب در یک کلبه کوچک، وسط جنگلی زمستانی، داشت به بخارهایی که به خاطر گرمای آتش از شنل پوست گرگش بلند میشد، نگاه میکردد و ماهی خشک شده میجوید.
کاش من هم جایی بودم که خانه ها را از سنگ های خاکستری میسازند. خانه هایی در هم و به هم چسبیده که همه شان بدون استثنا، شومینه سنگی دارند. بعد روی دیوار دوده گرفته بالای شومینه را پر میکردم از کاج و قاب عکس های رنگی، کارت پستال ها و برگ های خشک پاییزی. در خانه ام نمیشد راحت راه رفت چون پر بود از کپه های شلخته کتاب و ستون های لرزانی که تهدید آمیز روی سرت سایه هایی میساختند.
اگر مهمان من میشدی، برایت شکلات داغ درست میکردم و به تو پتویی قرمز و پشمی میدادم که بنشینی کنار شومینه، تا با هم از کتاب ها و جادو حرف بزنیم.
شروع کردم به خواندن داستان کوتاه های موراکامی. شیرین و پرمعنا هستند. بار داستانی بزرگی را در حجم کم به دوش میکشند، اما خواندنشان خوشایند و لذت بخش است.
امشب، پای عسلی را تمام کردم. با این که بسیار کوتاه بود، چندین مفهوم متفاوت را میتوانستم دریافت کنم.
۱. این که دنیا بسیار جای عجیبی است. تجربه ها و ارتباطات ممکن است آینده ای باور نکردنی را رقم بزنند. تاثیر گذار تر از آن، نحوه برخورد آدمی با دیگر انسان ها و اتفاقات و احساسات است.
۲. یکی، دو تا از دیالوگ ها به مفهوم عمل گرایی اشاره داشتند. به این معنا که به ورطه عمل آوردن، چیز هایی که میدانی زندگی را آسان تر میکند.
درواقع به نظرم آمد، نویسنده تلاش داشت تا با این حرف ها و عمل خلاف جهت شخصیت اصلی، استثنائاتی را هم کنار این مفهوم برساند.
کاراکتر اصلی با این که به عشقش اعتراف نمیکند و آن را از دست میدهد، به گذر زمان و کمی هم با شانس و شرایط به موقعیتی میرسد که ميتواند ارتباطش را بسازد. کمی دودل، در آخر اما پخته تر، آغازی را رقم میزند که پایان داستان است.
۳. آشنایی که در دانشگاه بین شخصیت ها رخ داده به مرور زمان دستخوش تغییراتی میشود . این ها به قول کتاب بازگشت به دوران گذشته را غیر ممکن میکنند.این اثر گذر زمان در طول داستان جالب بود.
#books
امشب، پای عسلی را تمام کردم. با این که بسیار کوتاه بود، چندین مفهوم متفاوت را میتوانستم دریافت کنم.
۱. این که دنیا بسیار جای عجیبی است. تجربه ها و ارتباطات ممکن است آینده ای باور نکردنی را رقم بزنند. تاثیر گذار تر از آن، نحوه برخورد آدمی با دیگر انسان ها و اتفاقات و احساسات است.
۲. یکی، دو تا از دیالوگ ها به مفهوم عمل گرایی اشاره داشتند. به این معنا که به ورطه عمل آوردن، چیز هایی که میدانی زندگی را آسان تر میکند.
درواقع به نظرم آمد، نویسنده تلاش داشت تا با این حرف ها و عمل خلاف جهت شخصیت اصلی، استثنائاتی را هم کنار این مفهوم برساند.
کاراکتر اصلی با این که به عشقش اعتراف نمیکند و آن را از دست میدهد، به گذر زمان و کمی هم با شانس و شرایط به موقعیتی میرسد که ميتواند ارتباطش را بسازد. کمی دودل، در آخر اما پخته تر، آغازی را رقم میزند که پایان داستان است.
۳. آشنایی که در دانشگاه بین شخصیت ها رخ داده به مرور زمان دستخوش تغییراتی میشود . این ها به قول کتاب بازگشت به دوران گذشته را غیر ممکن میکنند.این اثر گذر زمان در طول داستان جالب بود.
#books
داستان شهرزاد را در دو نوبت رفت و برگشت به کلاس و در اتوبوس تمام کردم. تجربه جدیدی بود.
داستان موراکامی هم با اشاره مستقیمش به شهرزاد که شخصیت داستانی بسیار معروفی است، حس آشنایی را به من میداد.
درواقع داستان عجیب بود و به سختی میشد متوجه چرایی آن شد، اما چون روند روایی آن ساده و منسجم بود، نمیشد دست از خواندن کشید.
این داستان یکی از پنج داستان کتاب (men without women ) است. ققط دو داستان این کتاب به فارسی ترجمه شده اند و البته اثرات سانسور را هم جای جای متن ترجمه میتوان دید.
به هرحال خواندنش از لطف خالی نیست.
درون مایه داستان سعی میکند اثر زن در زندگی مرد را به تصویر بکشد. درواقع اثر نبودن و بودنش را!
در این میان ماجرای عشق عجیب ۱۷ سالگی شخصیت زن داستان و اعتقاداتش به زندگی پس مرگ را هم بیان میکند (که بخش موردعلاقهم بود^^) . در تمام طول داستان طنز ملایمی جریان دارد که بسیار شیرین است و بارها لبخند به لب میآورد.
#books
داستان موراکامی هم با اشاره مستقیمش به شهرزاد که شخصیت داستانی بسیار معروفی است، حس آشنایی را به من میداد.
درواقع داستان عجیب بود و به سختی میشد متوجه چرایی آن شد، اما چون روند روایی آن ساده و منسجم بود، نمیشد دست از خواندن کشید.
این داستان یکی از پنج داستان کتاب (men without women ) است. ققط دو داستان این کتاب به فارسی ترجمه شده اند و البته اثرات سانسور را هم جای جای متن ترجمه میتوان دید.
به هرحال خواندنش از لطف خالی نیست.
درون مایه داستان سعی میکند اثر زن در زندگی مرد را به تصویر بکشد. درواقع اثر نبودن و بودنش را!
در این میان ماجرای عشق عجیب ۱۷ سالگی شخصیت زن داستان و اعتقاداتش به زندگی پس مرگ را هم بیان میکند (که بخش موردعلاقهم بود^^) . در تمام طول داستان طنز ملایمی جریان دارد که بسیار شیرین است و بارها لبخند به لب میآورد.
#books