حسش میکنم. توی قفسه سینه، رحم و شکمم. مثل یه جنین صدساله، مچاله شده و سنگینی میکنه. تمام کارهای نصفه و رها شده. تمام تجربه های نکرده. سکوت ها و حرف های گفته نشده.
میبینمش. چشم های خون گرفته اش باهام حرف میزنه. دستور میده. هدایت میکنه.
عقده شده. گره. مرده.
میبینمش. چشم های خون گرفته اش باهام حرف میزنه. دستور میده. هدایت میکنه.
عقده شده. گره. مرده.
Unfortunately, I am still alive. I breathe But my heart doesn't work like it used to. But I breathe. At least until now.
Is there any hope for the future?
Is there any hope for the future?
امروز درس نخوندم. رفتم بیرون در و دیوار رنگی و خط خطی شهر رو دیدم. کوچه پس کوچه هایی که نمیشناختم رو دیدم. حمام طولانی، قهوه، دیدن آدم ها، بهم ریختن اتاق.
دیگه حوصله ام نمیکشید مثل سگ! (بلا نسبت کنکوری ها!) پشت میز درس بخونم و توییتر چک کنم. هی گریه کنم، درس بخونم، چاق شم. معدهام درد بگیره، خوابم به هم بریزه.
از خودم خسته بودم. باید میرفتم بیرون و میدیدم مردم تو شهر چطور زندگی میکنن. باید حس میکردم منم جزوی از این دنیام.
راستش... حس نکردم. ولی خستگیم رفت.
(آدما هم کار خاصی جز راه رفتن و نگاه کردن نمیکردن. دنیای حوصله سر بر. میز و تختم رو ترجیح میدم.)
#about_day
دیگه حوصله ام نمیکشید مثل سگ! (بلا نسبت کنکوری ها!) پشت میز درس بخونم و توییتر چک کنم. هی گریه کنم، درس بخونم، چاق شم. معدهام درد بگیره، خوابم به هم بریزه.
از خودم خسته بودم. باید میرفتم بیرون و میدیدم مردم تو شهر چطور زندگی میکنن. باید حس میکردم منم جزوی از این دنیام.
راستش... حس نکردم. ولی خستگیم رفت.
(آدما هم کار خاصی جز راه رفتن و نگاه کردن نمیکردن. دنیای حوصله سر بر. میز و تختم رو ترجیح میدم.)
#about_day
کاش یه پیشوی لوس داشتم. هروقت میدیدم مثل یه گلوله پشم خوابیده روی تخت، وسوسه میشدم برم پیش بدن کوچولوش دراز بکشم و براش از روزم حرف بزنم. که موقع درس خوندن میومد مینشست روی کیبورد و با چشمای لجبازش نگاهم میکرد و منم لبخند زنان اجازه میدادم بهانه ای بشه برای استراحت کردنم. که نگرانش بشم و دوستش داشته باشم.
ولی من نمیتونم خوب با پیشو ها کنار بیام. حیف شد.
ولی من نمیتونم خوب با پیشو ها کنار بیام. حیف شد.
Forwarded from ARIYEOL
او گفت میخواهم شب باشم و من میگویم میخواهم ماهی باشم که در شب کامل میشود.
هیچکس نگفت میخواهم انسان باشم.
هیچکس نگفت میخواهم انسان باشم.
روز دارد تمام میشود و من امروز امید سبز و کوچکی نشست توی دلم. امید ظریف و شکننده ای که گذاشتمش در اعماق قلبم که هیچ ضربه ای نبیند.
امیدم روشن است. قلبم را سبز میکند. منتظرم که ریشه بدواند و برگ های تیره سبزش از بالای سرم بیرون بزنند. انگار نه انگار که من از او محافظت کردم تا چنین شد، بلکه او بشود پناهگاهی برای من و خستگی هایم.
#مناینجام
امیدم روشن است. قلبم را سبز میکند. منتظرم که ریشه بدواند و برگ های تیره سبزش از بالای سرم بیرون بزنند. انگار نه انگار که من از او محافظت کردم تا چنین شد، بلکه او بشود پناهگاهی برای من و خستگی هایم.
#مناینجام
اهداف آبان ماه تا انتهای سال ۱۴۰۱🍁
۱. زنده موندن☑️
۲. افسرده نشدن ( خب... یکم شدم! حتی ۱ کیلو وزن اضاف کردم چون دچار پرخوری عصبی شدم، ولی سریع ازش گذشتم و خودم رو نجات داد. به خودم افتخار میکنم)☑️
۳. *☑️
۴. خوندن 20 کتاب (فکر میکنم شد)☑️
۵. افزایش درصد تمام دروس به بالای ۷۰_۸۰ (نه)❌
۶. کنکور دی ☑️
۷. ماک آیلتس با نمره ۶ ☑️
۸. دیدن 5 فیلم 60 تا دیدم :/ ☑️☑️☑️
۹. نوشتن خیلی بیشتر با شاهین ☑️
۱۰. هدف دار و جهت دار تر کتاب خوندن ☑️
۱۱. یاد گرفتن یک سری اصول نوشتاری در زبان و ادبیات، هم فارسی و هم انگلیسی (نه چندان)❌
۱۲. یاد گرفتن اصول برنامه ریزی و درس خوندن☑️
۱۳. عادت به ساعت مطالعه بالای ۱۳ ساعت❌ ( نشد، ناراحتم. انگار دیروز بود که این لیست رو نوشتم و حالا ۲۷ اسفنده. من دوماه آخر سال رو درس نخوندم و روزها مثل جریان آب از دستهام گذشتن)
۱۴. دوست پیدا کردن :') (نه متاسفانه)❌
#goals
۱. زنده موندن☑️
۲. افسرده نشدن ( خب... یکم شدم! حتی ۱ کیلو وزن اضاف کردم چون دچار پرخوری عصبی شدم، ولی سریع ازش گذشتم و خودم رو نجات داد. به خودم افتخار میکنم)☑️
۳. *☑️
۴. خوندن 20 کتاب (فکر میکنم شد)☑️
۵. افزایش درصد تمام دروس به بالای ۷۰_۸۰ (نه)❌
۶. کنکور دی ☑️
۷. ماک آیلتس با نمره ۶ ☑️
۸. دیدن 5 فیلم 60 تا دیدم :/ ☑️☑️☑️
۹. نوشتن خیلی بیشتر با شاهین ☑️
۱۰. هدف دار و جهت دار تر کتاب خوندن ☑️
۱۱. یاد گرفتن یک سری اصول نوشتاری در زبان و ادبیات، هم فارسی و هم انگلیسی (نه چندان)❌
۱۲. یاد گرفتن اصول برنامه ریزی و درس خوندن☑️
۱۳. عادت به ساعت مطالعه بالای ۱۳ ساعت❌ ( نشد، ناراحتم. انگار دیروز بود که این لیست رو نوشتم و حالا ۲۷ اسفنده. من دوماه آخر سال رو درس نخوندم و روزها مثل جریان آب از دستهام گذشتن)
۱۴. دوست پیدا کردن :') (نه متاسفانه)❌
#goals
اولین باران پاییز رو ندیدم. صدای زیبای باران با صدای معلم ریاضی مخلوط میشد، من تند تند جزوه مینوشتم و گاهی به تکه پرانی های معلم میخندیدم.
۱۵ دقیقه بعد باران قطع شد. جمعه ۲۸ اکتبر
دیروز داشتم کتاب میخواندم که دوباره باران آمد و از کنار پنجره اتاق گذشت. کم تر از ۵ دقیقه و هول هولکی، دستی به برگ های درختان کشید و انگار که عجله داشته باشد و دیرش شده باشد، رفت. من هم روی تخت و زیر پتوی گرم و نرمم، کتاب خواندم،گوش فیل و دوغ خوردم و تصور کردم خودم نیستم.
شخصیت اصلی کتاب در یک کلبه کوچک، وسط جنگلی زمستانی، داشت به بخارهایی که به خاطر گرمای آتش از شنل پوست گرگش بلند میشد، نگاه میکردد و ماهی خشک شده میجوید.
کاش من هم جایی بودم که خانه ها را از سنگ های خاکستری میسازند. خانه هایی در هم و به هم چسبیده که همه شان بدون استثنا، شومینه سنگی دارند. بعد روی دیوار دوده گرفته بالای شومینه را پر میکردم از کاج و قاب عکس های رنگی، کارت پستال ها و برگ های خشک پاییزی. در خانه ام نمیشد راحت راه رفت چون پر بود از کپه های شلخته کتاب و ستون های لرزانی که تهدید آمیز روی سرت سایه هایی میساختند.
اگر مهمان من میشدی، برایت شکلات داغ درست میکردم و به تو پتویی قرمز و پشمی میدادم که بنشینی کنار شومینه، تا با هم از کتاب ها و جادو حرف بزنیم.
۱۵ دقیقه بعد باران قطع شد. جمعه ۲۸ اکتبر
دیروز داشتم کتاب میخواندم که دوباره باران آمد و از کنار پنجره اتاق گذشت. کم تر از ۵ دقیقه و هول هولکی، دستی به برگ های درختان کشید و انگار که عجله داشته باشد و دیرش شده باشد، رفت. من هم روی تخت و زیر پتوی گرم و نرمم، کتاب خواندم،گوش فیل و دوغ خوردم و تصور کردم خودم نیستم.
شخصیت اصلی کتاب در یک کلبه کوچک، وسط جنگلی زمستانی، داشت به بخارهایی که به خاطر گرمای آتش از شنل پوست گرگش بلند میشد، نگاه میکردد و ماهی خشک شده میجوید.
کاش من هم جایی بودم که خانه ها را از سنگ های خاکستری میسازند. خانه هایی در هم و به هم چسبیده که همه شان بدون استثنا، شومینه سنگی دارند. بعد روی دیوار دوده گرفته بالای شومینه را پر میکردم از کاج و قاب عکس های رنگی، کارت پستال ها و برگ های خشک پاییزی. در خانه ام نمیشد راحت راه رفت چون پر بود از کپه های شلخته کتاب و ستون های لرزانی که تهدید آمیز روی سرت سایه هایی میساختند.
اگر مهمان من میشدی، برایت شکلات داغ درست میکردم و به تو پتویی قرمز و پشمی میدادم که بنشینی کنار شومینه، تا با هم از کتاب ها و جادو حرف بزنیم.