97 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
وقتی تو اتاقم و مامانم رو صدا میکنم :)
آژنا
وقتی تو اتاقم و مامانم رو صدا میکنم :)
اینجا به مامان گفتم حالم خوب نیست.
تا ساعت ۳ونیم نیم شب درد کشنده ای داشتم و رفتم درمونگاه، دوتا سوزن زدم که کفاف نداد و درد قطع نشد. ساعت ۵ونیم باز رفتم بیمارستان و سرم زدم که تا ساعت ۹ آروم بودم.
بعد هم دوباره معده درد داشتم تا خوابم برد تا ساعت ۷ عصر.
روز وحشتناک به این میگن :) همه برنامه هامون ریخت به هم. مامان اصلا نخوابید و من یا داشتم گلاب به روتون! بالا میوردم یا از درد به خودم میپیچیدم.
#about_day
داشتم برای خواهر کوچیکه کتاب میخوندم که شاید حواسم از درد و گرفتگی شکمم پرت بشه! :)
و فردا داریم میریم خونه مادربزرگم اینا! هرچند خیلی خسته و داغونم ولی چون از قبل گفته بودیم و تولد هم دعوتیم دلم نمیاد نه بگم.
بنده خداها از الان برنامه ریختن چی‌کار کنن که من حالم خوب بشه و خب این خیلی شیرینه. چون حس تنهایی وحشتناکی داشتم این چندوقت.
سردمه :)
کاین عطش جز با تلاشِ بوسه‌یِ خونین او درمان نمی‌گیرد.
🥀🌑
دکتر بهم گفت بجای این که بیای اینجا برو پیش مشاور! سبک زندگیت رو درست کن. تو پر از استرسی.
ولی من از این که هر روز از اینی که هستم نا امید و دلزده بشم خسته شدم. و این که چندوقته هیچ تلاشی برای تغییر هم نمیکنم کمکی نمی‌کنه.
چهارمحال هم بارون میاد ^^
بوی نم خونه مامان جون پرتم میکنه تو خاطرات کودکی. وقتی که گل و آب میریختیم تو تشت که شیر کاکائو درست کنیم :)
یا به بهونه آب دادن به درخت ها با شلنگ هم دیگه رو خیس خالی میکردیم.
بعدم قایم می‌شدیم تو زیر زمین و خودمون رو بین دامن های محلی و عروسک ها مچاله میکردیم و میخندیدیم.
زیبایی.