دوست دارم بعضی قسمت های کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان رو اینجا تایپ کنم. ولی برای این کار خسته و بی حوصله ام.
درواقع انقدر خوابم به هم ریخته بوده این یک ماه اخیر که کنترل همه چیز از دستم در رفته. همین باعث خستگی های طولانی و پرخوری های من برای داشتن انرژی و دست آخر هم همیشه خسته بودن و افزایش وزن شده :)
حالا هی میگم من. تا ببینم کی درستش میکنم. بنده بیلزن خوبی هستم فقط.
درواقع انقدر خوابم به هم ریخته بوده این یک ماه اخیر که کنترل همه چیز از دستم در رفته. همین باعث خستگی های طولانی و پرخوری های من برای داشتن انرژی و دست آخر هم همیشه خسته بودن و افزایش وزن شده :)
حالا هی میگم من. تا ببینم کی درستش میکنم. بنده بیلزن خوبی هستم فقط.
میثم نماد کسانی بود که لازم نمیدیدند در برابر رنج و وحشت تنهایی، تغییر هویت بدهند. او درست نقطه مقابل سیستمی بود که میخواست همه را به گوسفندانی پروار تبدیل کند. او، در یک کلام، بوی زندگی میداد.
#هیچدوستیبهجزکوهستان
#books
#هیچدوستیبهجزکوهستان
#books
حس میکردم ناراحتم و هرچی فکر کردم براش دلیلی پیدا نکردم پس یه فنجون نسکافه (هرچند دوست ندارم خیلی) خوردم و یه نودل گذاشتم رو گاز.
بعد هی میگم چرا چاق میشم.
دقیقا به این دلیل.
و تمام قهوه های با شیر پرچرب. و آیس کافی های با شکر.
بعد هی میگم چرا چاق میشم.
دقیقا به این دلیل.
و تمام قهوه های با شیر پرچرب. و آیس کافی های با شکر.
دقت کردید امروز هم شنبهاس هم روز اول ماه؟! تمام بهونه هام برای شروع نکردن کلی کار از بین رفت :|
آژنا
حس میکردم ناراحتم و هرچی فکر کردم براش دلیلی پیدا نکردم پس یه فنجون نسکافه (هرچند دوست ندارم خیلی) خوردم و یه نودل گذاشتم رو گاز. بعد هی میگم چرا چاق میشم. دقیقا به این دلیل. و تمام قهوه های با شیر پرچرب. و آیس کافی های با شکر.
مامان میگه دچار روزمرگی شدی.
راست میگه. همه چیز بی هدف، رو دور کند و به شکل کابوس وارانه ای تکراریه.
راست میگه. همه چیز بی هدف، رو دور کند و به شکل کابوس وارانه ای تکراریه.
آژنا
وقتی تو اتاقم و مامانم رو صدا میکنم :)
اینجا به مامان گفتم حالم خوب نیست.
تا ساعت ۳ونیم نیم شب درد کشنده ای داشتم و رفتم درمونگاه، دوتا سوزن زدم که کفاف نداد و درد قطع نشد. ساعت ۵ونیم باز رفتم بیمارستان و سرم زدم که تا ساعت ۹ آروم بودم.
بعد هم دوباره معده درد داشتم تا خوابم برد تا ساعت ۷ عصر.
روز وحشتناک به این میگن :) همه برنامه هامون ریخت به هم. مامان اصلا نخوابید و من یا داشتم گلاب به روتون! بالا میوردم یا از درد به خودم میپیچیدم.
#about_day
تا ساعت ۳ونیم نیم شب درد کشنده ای داشتم و رفتم درمونگاه، دوتا سوزن زدم که کفاف نداد و درد قطع نشد. ساعت ۵ونیم باز رفتم بیمارستان و سرم زدم که تا ساعت ۹ آروم بودم.
بعد هم دوباره معده درد داشتم تا خوابم برد تا ساعت ۷ عصر.
روز وحشتناک به این میگن :) همه برنامه هامون ریخت به هم. مامان اصلا نخوابید و من یا داشتم گلاب به روتون! بالا میوردم یا از درد به خودم میپیچیدم.
#about_day
داشتم برای خواهر کوچیکه کتاب میخوندم که شاید حواسم از درد و گرفتگی شکمم پرت بشه! :)
و فردا داریم میریم خونه مادربزرگم اینا! هرچند خیلی خسته و داغونم ولی چون از قبل گفته بودیم و تولد هم دعوتیم دلم نمیاد نه بگم.
بنده خداها از الان برنامه ریختن چیکار کنن که من حالم خوب بشه و خب این خیلی شیرینه. چون حس تنهایی وحشتناکی داشتم این چندوقت.
و فردا داریم میریم خونه مادربزرگم اینا! هرچند خیلی خسته و داغونم ولی چون از قبل گفته بودیم و تولد هم دعوتیم دلم نمیاد نه بگم.
بنده خداها از الان برنامه ریختن چیکار کنن که من حالم خوب بشه و خب این خیلی شیرینه. چون حس تنهایی وحشتناکی داشتم این چندوقت.
دکتر بهم گفت بجای این که بیای اینجا برو پیش مشاور! سبک زندگیت رو درست کن. تو پر از استرسی.