97 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
آژنا
وقت هایی که بی حوصله و بی انگیزه ام، یه اسم رندوم سرچ میکنم تو گوگل مپ و عکس کافه هایی که به اون اسم هستند رو جاهای مختلف دنیا نگاه میکنم. این یکی رو دوست داشتم. blue sky café
یکی دیگه از سرگرمی هام اینه که تو مپ، کتابخونه های معروف رو ببنیم و بگردم.
لازم به ذکر نیست که تا الان بیشتر از ۲۰ تا دانشگاه رو هم رفتم دیدم :)
یه سایتی هم بود که ویو پنجره ها رو از جاهای مختلف دنیا آنلاین میشد دید. اون هم جالب بود برام یه مدت.
دوست دارم بعضی قسمت های کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان رو اینجا تایپ کنم. ولی برای این کار خسته و بی حوصله ام.
درواقع انقدر خواب‌م به هم ریخته بوده این یک ماه اخیر که کنترل همه چیز از دستم در رفته. همین باعث خستگی های طولانی و پرخوری های من برای داشتن انرژی و دست آخر هم همیشه خسته بودن و افزایش وزن شده :)
حالا هی میگم من. تا ببینم کی درستش میکنم. بنده بیل‌زن خوبی هستم فقط.
میثم نماد کسانی بود که لازم نمی‌دیدند در برابر رنج و وحشت تنهایی، تغییر هویت بدهند. او درست نقطه مقابل سیستمی بود که می‌خواست همه را به گوسفندانی پروار تبدیل کند. او، در یک کلام، بوی زندگی می‌داد.
#هیچ‌دوستی‌به‌جز‌کوهستان
#books
حس میکردم ناراحتم و هرچی فکر کردم براش دلیلی پیدا نکردم پس یه فنجون نسکافه (هرچند دوست ندارم خیلی) خوردم و یه نودل گذاشتم رو گاز.
بعد هی میگم چرا چاق میشم.
دقیقا به این دلیل.
و تمام قهوه های با شیر پرچرب. و آیس کافی های با شکر.
تیرماه هم تمام شد.
کتاب های مردادماه
۱.درمان شوپنهاور
۲.هیچ دوستی به جز کوهستان

#books
دقت کردید امروز هم شنبه‌اس هم روز اول ماه؟! تمام بهونه هام برای شروع نکردن کلی کار از بین رفت :|
وقتی تو اتاقم و مامانم رو صدا میکنم :)
آژنا
وقتی تو اتاقم و مامانم رو صدا میکنم :)
اینجا به مامان گفتم حالم خوب نیست.
تا ساعت ۳ونیم نیم شب درد کشنده ای داشتم و رفتم درمونگاه، دوتا سوزن زدم که کفاف نداد و درد قطع نشد. ساعت ۵ونیم باز رفتم بیمارستان و سرم زدم که تا ساعت ۹ آروم بودم.
بعد هم دوباره معده درد داشتم تا خوابم برد تا ساعت ۷ عصر.
روز وحشتناک به این میگن :) همه برنامه هامون ریخت به هم. مامان اصلا نخوابید و من یا داشتم گلاب به روتون! بالا میوردم یا از درد به خودم میپیچیدم.
#about_day
داشتم برای خواهر کوچیکه کتاب میخوندم که شاید حواسم از درد و گرفتگی شکمم پرت بشه! :)
و فردا داریم میریم خونه مادربزرگم اینا! هرچند خیلی خسته و داغونم ولی چون از قبل گفته بودیم و تولد هم دعوتیم دلم نمیاد نه بگم.
بنده خداها از الان برنامه ریختن چی‌کار کنن که من حالم خوب بشه و خب این خیلی شیرینه. چون حس تنهایی وحشتناکی داشتم این چندوقت.
سردمه :)
کاین عطش جز با تلاشِ بوسه‌یِ خونین او درمان نمی‌گیرد.
🥀🌑