حوصله حرف زدن ندارم.
حوصله حرف شنیدن هم ندارم.
این روزها نقاشی میکشم، چای درست میکنم، درس میخونم، سکوت میکنم.
همین.
حوصله حرف شنیدن هم ندارم.
این روزها نقاشی میکشم، چای درست میکنم، درس میخونم، سکوت میکنم.
همین.
امروز صبح زود بیدار شدم. رفتم مدرسه که امتحان بدم. بعد هم با دختر همسادمون که همکلاسی هم هستیم (فکر کنم صد بار گفتم :| )، برگشتم خونه. امتحان رو 12-13 میشم :) خب نخونده بودم! حالا هم کلاس های مجازی تمام شده، منم نهار خوردم و تو یوتیوب یک ویدیو دیدم. برم ببینم امروز رو چند زنه حلاجیم (والا مارو چه به مرد بودن). پروداکتیو بودن میریزه ازم کرور کرووور :) حالا شما نمره درخشانم رو درنظر نگیرید.
#about_day
#about_day
تا الان 4:30h درس خوندم. ورزش کردم. اتاق رو جارو کردم. با مامان حرف زدم و دیگه اگه الان نرم سر درس دیر میشه :) شاید فردا برم چندتا کتاب شعر بخرم. از الان ذوق زده ام.
5:30 بیدار شدم. ورزش کردم. 1 ساعت درس خوندم. دیروز رفتم شهرکتاب ولی کارتم رو یادم رفت ببرم پس دست از پا دراز تر اومدم خونه :) حالا هم دوتا کتاب دیگه به لیست خریدم اضافه کردم که تلافیش در بیاد 👨🏻🦯برم دو ساعت دیگه درس بخونم و بعد هم نهار درست کنم. حوصله اش رو داشتید بوریس پاسترناک بخونید. بعضی شعر هاش قشنگه... مخصوصا ترجمه انگلیسی...
#about_day
#about_day
آژنا
#اندر_احوالات سیزده به در :) چهارمحال و بختیاری ^O^
اینجا باغ مادربزگ و پدربزرگم عه. من بهشون میگم مامان جون، باباجون. به باغ هم میگیم ده. میگن قبلا آباد بوده اما الان از حمام عمومی و خونه های قدیمی جز خرابه چیزی نمونده.یه خونه کوچیک اونجا دارن با یه حیاط قشنگ. من و دختر دایی، خیلی از خاطرات بچگی مون رو از اونجا داریم. یادمه تو زنبیل یه بطری آب یا چایی و قابلمه ی قرمه سبزی رو میذاشتیم، میرفتیم تو جاده که بریم ده بالایی غذا بخوریم، هیچوقت هم نرسیدیم، همیشه وسط راه خسته میشدیم. یه چشمه داره که آبش از تونل سنگی میاد، فکر میکردیم خونه اژدهاست یا مار داره، شرط میبستیم که کی جرعت داره بره داخلش :) یادمه هرکدوم از نوه ها یه درخت برداشته بودن. رسم شده بود انگار، هر نوه ای به دنیا میومد یه درخت گردو میگرفت... بارها از درخت ها بالا رفتیم، آفتاب سوخته شدیم، زمین خوردیم، گل بازی کردیم.
یه تخته سنگ بزرگ هم ته ته باغ گردویی هست... از اونجا جاده و ماشین ها معلومه، میرفتیم اونجا و تا میتونستیم جیغ میکشیدیم. کامیون ها هم برامون بوق میزدن :) دوست داشتم خاطراتش اینجا بمونه. میترسم همین طور که سنم بیشتر میشه، بچه بودن، شاد بودن و خاطراتم رو فراموش کنم.
یه تخته سنگ بزرگ هم ته ته باغ گردویی هست... از اونجا جاده و ماشین ها معلومه، میرفتیم اونجا و تا میتونستیم جیغ میکشیدیم. کامیون ها هم برامون بوق میزدن :) دوست داشتم خاطراتش اینجا بمونه. میترسم همین طور که سنم بیشتر میشه، بچه بودن، شاد بودن و خاطراتم رو فراموش کنم.
دیر بیدار شدم... چون دیشب ساعت ۲ خوابیدم :)
میخوام برم برنامه امروز رو بنویسم، صبحانه درست کنم، یه ورزش سبک ۱۰ دقیقه ای و ۲ساعت و ۲۰ دقیقه درس بخونم تا ۱۲.
فردا اولین کنکور آزمایشی حضوری که دارم. یکم به خاطر این موضوع عصبی ام و استرس دارم. فقط باید خودم رو کنترل کنم که کار عجیب غریبی نکنم و رو همون برنامه معمول خودم پیش برم :)
#about_day
میخوام برم برنامه امروز رو بنویسم، صبحانه درست کنم، یه ورزش سبک ۱۰ دقیقه ای و ۲ساعت و ۲۰ دقیقه درس بخونم تا ۱۲.
فردا اولین کنکور آزمایشی حضوری که دارم. یکم به خاطر این موضوع عصبی ام و استرس دارم. فقط باید خودم رو کنترل کنم که کار عجیب غریبی نکنم و رو همون برنامه معمول خودم پیش برم :)
#about_day
باز دیشب حالت من، حالتی جانکاه بود
تا سحر سودای دل با ناله بود و آه بود
چشم، شوق گریه در سر داشت، من نگذاشتم
ورنه از طوفان روح من خدا آگاه بود
صحبت از ما بود و من در پرده کردم شِکوهها
شرم، رهزن شد و الاّ اشک من در راه بود
کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند
سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود
سوختم از آتشت، خاکسترم بر باد رفت
داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود
مهدی اخوان ثالث
تا سحر سودای دل با ناله بود و آه بود
چشم، شوق گریه در سر داشت، من نگذاشتم
ورنه از طوفان روح من خدا آگاه بود
صحبت از ما بود و من در پرده کردم شِکوهها
شرم، رهزن شد و الاّ اشک من در راه بود
کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند
سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود
سوختم از آتشت، خاکسترم بر باد رفت
داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود
مهدی اخوان ثالث