آژنا
ادمین یکی از این هزاران کانالی که دنبال میکنم، نوشته بود که آرزوهای کوچیکتون رو بهم بگید اما خیلی سریع پاکش کرد. خب من نوشتمشون برای خودم و حالا مینویسم اینجا... خوندن ژنتیک تو یه کتابخونه کوچیک🌲 ** کف سرامیکهای سرد کتابخونه دانشگاه :) چادر زدن تو جنگل…
کوه نوردی با بابا:) دیروز یه آرزوی کوچولوم که خیلی برام مهم بود تیک خورد. چه روز خوبی بوده!
از ساعت 3 بیدارم و حالا که نیم ساعت دیگه باید سر کلاس باشم خوابم گرفته. برم قهوه درست کنم و سر کلاس مزخرف زیست اتاق رو مرتب کنم. شاید هم تو یوتیوب ویدیو ببینم و اصلا هیچ کار نکنم. برشتوک میخوام :) و شیرکاکائو... با کروسان و یه فیلم خوب.
#about_day
#about_day
دیگه عقلم قد نمیده، یه چیزی تو سرم درست نیست، الان یک ساله جای یه چیزی خالیه...
پارسال همین موقع ها تا اواسط فروردین، سیاه ترین روزهای زندگیم بودن. اگر نخوام از احساساتی که دارم فرار کنم، میترسم دوباره برگردم به اون روزها.
نمیخوام اون آدم برگرده به زندگیم، اون آدمی که بودم. جون کندم که الان اینجام.
و یک هفته اس... که دوباره دارم سقوط میکنم...
پارسال همین موقع ها تا اواسط فروردین، سیاه ترین روزهای زندگیم بودن. اگر نخوام از احساساتی که دارم فرار کنم، میترسم دوباره برگردم به اون روزها.
نمیخوام اون آدم برگرده به زندگیم، اون آدمی که بودم. جون کندم که الان اینجام.
و یک هفته اس... که دوباره دارم سقوط میکنم...
قبلا بیشترش رو هم خوندم ولی... یادمه تابستون امسال وقتی بعد از 3-4 ماه کتاب گرفته بودم دستم، کلی طول کشید تا به 500 صفحه رسیدم. اما این... این که اینجوری کتاب میخونم یعنی دارم فرار میکنم و هیچ چیز دیگه ای رو نمیرسونه. یعنی حتی شب نخوابیدم، و بعد ساعت ها وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم خودم رو نمیشناختم. و این دقیقا چیزی بود که میخواستم.
دومین کاپ قهوه ام رو زدم، اولیش ریخت ناکام شد بیچاره... باید درس بخونم اما از طرفی دوست دارم اتاق رو تمیز کنم که عصر، پرده هارو بزنم کنار و غروب خورشید رو ببینم. تا اتاق تمیز نباشه هم کیف نمیده! اول درس، بعد اتاق... الان که فکر میکنم شاید امروز بنویسم یکم.
#about_day
#about_day
هوا عالیه، نهار پاستا درست کردم. نوری که میتابه داخل اتاق خیلی قشنگه چون هوا نیمه ابریه... میخوام اسموتی درست کنم و ادامه زیست رو بخونم. کاش الان یه گزینه سیو داشتم که بعدا دوباره بیام این لحظه رو زندگی کنم.
#about_day
#about_day
Forwarded from آژنا
وی امروز خود را صرف درست کردن پلنر ماه شهریور کرده و دریغ از ۱ دقیقه درس خود را در کتاب های هری پاتر خفه کرده است.
لعنتی ها نه کم هستن که زود تموم شن نه حوصله سر بر که خودت ادامه شونو نخونی:)
الانم میخواد بره به آغوش گرم خانواده بپیونده، چای بخوره و کمی شاد باشه
وعده ما 16 آگوست ساعت ۶ صبح به صرف قهوه و بیسکویت جو شکلاتی :)
لعنتی ها نه کم هستن که زود تموم شن نه حوصله سر بر که خودت ادامه شونو نخونی:)
الانم میخواد بره به آغوش گرم خانواده بپیونده، چای بخوره و کمی شاد باشه
وعده ما 16 آگوست ساعت ۶ صبح به صرف قهوه و بیسکویت جو شکلاتی :)
آژنا
وی امروز خود را صرف درست کردن پلنر ماه شهریور کرده و دریغ از ۱ دقیقه درس خود را در کتاب های هری پاتر خفه کرده است. لعنتی ها نه کم هستن که زود تموم شن نه حوصله سر بر که خودت ادامه شونو نخونی:) الانم میخواد بره به آغوش گرم خانواده بپیونده، چای بخوره و کمی…
دوست دارم برگردم به این روز. وای از این افکار محال من... چه مرگته آخه ؟!
دیروز بارون قشنگی بود.
کتاب خوندم. مهمون داشتیم.
درسم رو بخونم و کلاس های امروز تموم بشه، ظهر میخوام شعر بخونم.
ابتهاج و... نیکی جیووانی
همین دیگه، الانم برم پنجره رو باز کنم.
#about_day
کتاب خوندم. مهمون داشتیم.
درسم رو بخونم و کلاس های امروز تموم بشه، ظهر میخوام شعر بخونم.
ابتهاج و... نیکی جیووانی
همین دیگه، الانم برم پنجره رو باز کنم.
#about_day
میخواستم درس بخونم،ولی نمیدونم چرا تا ساعت 5 خوابیدم.
اتاق نیمه تاریک روشن عه و من حوصله چراغ و روشنایی ندارم. آردمون تموم شده و اگرنه کیک درست میکردم.
حقیقتا نمیدونم چرا اینجور چیز هارو اینجا مینویسم. ولی زندگی خیلی کوتاهه، بعد مرگم حرف ها و خزعبلاتم با من میمیرن. حداقل گوشه ای از زندگیم اینجا میمونه، چندسال دیگه حتی اسمم هم یاد هیچکی نمیمونه، عجیب نیست؟
هروقت میخوام درس بخونم فیلسوف میشم :)
#about_day
اتاق نیمه تاریک روشن عه و من حوصله چراغ و روشنایی ندارم. آردمون تموم شده و اگرنه کیک درست میکردم.
حقیقتا نمیدونم چرا اینجور چیز هارو اینجا مینویسم. ولی زندگی خیلی کوتاهه، بعد مرگم حرف ها و خزعبلاتم با من میمیرن. حداقل گوشه ای از زندگیم اینجا میمونه، چندسال دیگه حتی اسمم هم یاد هیچکی نمیمونه، عجیب نیست؟
هروقت میخوام درس بخونم فیلسوف میشم :)
#about_day