Forwarded from [بلوط] (Rahil)
زیبای من!
از بیروت برایت مینویسم!
باران چون معشوقه یی قدیمی
از سفری دور باز آمده است!
از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو مینویسم!
پاییز دل گیر،
روزنامه ها را خیس کرده است
و تو هر دم
از فنجان قهوه و
سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!
پنج ماه گذشته است...
چه گونه یی؟ عزیز!
این جا خبر تازه یی نیست!
بیروت مشغول آرایش است
همانند تمام زنان
در آغاز زمستان!
#نزارقبانی
از بیروت برایت مینویسم!
باران چون معشوقه یی قدیمی
از سفری دور باز آمده است!
از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو مینویسم!
پاییز دل گیر،
روزنامه ها را خیس کرده است
و تو هر دم
از فنجان قهوه و
سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!
پنج ماه گذشته است...
چه گونه یی؟ عزیز!
این جا خبر تازه یی نیست!
بیروت مشغول آرایش است
همانند تمام زنان
در آغاز زمستان!
#نزارقبانی
کنکور هنر ثبت نام کردم! ژنتیک کم بود باید مبانی موسیقی هم بذارم تو برنامه ام. کاملا یهویی و بی برنامه! ولی راستش رو بخواید خوشحالم.
آژنا
ادمین یکی از این هزاران کانالی که دنبال میکنم، نوشته بود که آرزوهای کوچیکتون رو بهم بگید اما خیلی سریع پاکش کرد. خب من نوشتمشون برای خودم و حالا مینویسم اینجا... خوندن ژنتیک تو یه کتابخونه کوچیک🌲 ** کف سرامیکهای سرد کتابخونه دانشگاه :) چادر زدن تو جنگل…
کوه نوردی با بابا:) دیروز یه آرزوی کوچولوم که خیلی برام مهم بود تیک خورد. چه روز خوبی بوده!
از ساعت 3 بیدارم و حالا که نیم ساعت دیگه باید سر کلاس باشم خوابم گرفته. برم قهوه درست کنم و سر کلاس مزخرف زیست اتاق رو مرتب کنم. شاید هم تو یوتیوب ویدیو ببینم و اصلا هیچ کار نکنم. برشتوک میخوام :) و شیرکاکائو... با کروسان و یه فیلم خوب.
#about_day
#about_day
دیگه عقلم قد نمیده، یه چیزی تو سرم درست نیست، الان یک ساله جای یه چیزی خالیه...
پارسال همین موقع ها تا اواسط فروردین، سیاه ترین روزهای زندگیم بودن. اگر نخوام از احساساتی که دارم فرار کنم، میترسم دوباره برگردم به اون روزها.
نمیخوام اون آدم برگرده به زندگیم، اون آدمی که بودم. جون کندم که الان اینجام.
و یک هفته اس... که دوباره دارم سقوط میکنم...
پارسال همین موقع ها تا اواسط فروردین، سیاه ترین روزهای زندگیم بودن. اگر نخوام از احساساتی که دارم فرار کنم، میترسم دوباره برگردم به اون روزها.
نمیخوام اون آدم برگرده به زندگیم، اون آدمی که بودم. جون کندم که الان اینجام.
و یک هفته اس... که دوباره دارم سقوط میکنم...
قبلا بیشترش رو هم خوندم ولی... یادمه تابستون امسال وقتی بعد از 3-4 ماه کتاب گرفته بودم دستم، کلی طول کشید تا به 500 صفحه رسیدم. اما این... این که اینجوری کتاب میخونم یعنی دارم فرار میکنم و هیچ چیز دیگه ای رو نمیرسونه. یعنی حتی شب نخوابیدم، و بعد ساعت ها وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم خودم رو نمیشناختم. و این دقیقا چیزی بود که میخواستم.
دومین کاپ قهوه ام رو زدم، اولیش ریخت ناکام شد بیچاره... باید درس بخونم اما از طرفی دوست دارم اتاق رو تمیز کنم که عصر، پرده هارو بزنم کنار و غروب خورشید رو ببینم. تا اتاق تمیز نباشه هم کیف نمیده! اول درس، بعد اتاق... الان که فکر میکنم شاید امروز بنویسم یکم.
#about_day
#about_day
هوا عالیه، نهار پاستا درست کردم. نوری که میتابه داخل اتاق خیلی قشنگه چون هوا نیمه ابریه... میخوام اسموتی درست کنم و ادامه زیست رو بخونم. کاش الان یه گزینه سیو داشتم که بعدا دوباره بیام این لحظه رو زندگی کنم.
#about_day
#about_day