95 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
من رو یاد خرگوشکم انداخت.
نیما، شاملو، تولستوی, فئودور عزیز (پسرخالمه)، همه در یک قاب :)
شاید برم پیاده روی، چون تا الان خوب درس خوندم!
رفتم پیاده روی... چه بارونی بود، با خودم چای نبات بردم و تو اون هوا و منظره صفه و مه، خیلی خوب بود، خرید کردم (استیکر عروسکی خریدم :) )، درس خوندم.
الانم قراره برم شام بخورم و باز درس بخونم.
دوست دارم فیلم ببینم البته. باید جلوی خودمو بگیرم :|
#about_day
من با استعداد بودم، یعنی هستم. بعضی وقتها به دستانم نگاه می کردم و فکر می کردم که من می توانستم پیانیست بزرگی یا چیزی مثل آن شوم. ولی دستانم چه کرده اند؟ چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند... من دستان و ذهنم را به هدر داده ام.
چارلز بوکوفسکی
اولین امتحان میان ترم آخرین سال دبیرستانم به سلامت گذشت :)
1/11/1400
یلدا هم خوش گذشت. امیدوارم شما هم خوش گذرونده باشید🌲
Forwarded from Flaubert.
-ازین پس آنچه می‌خواهم پنج-شش ساعت آرامش است در اتاقم، آتشی در زمستان و دو شمعی برای شب‌هایم.
-میلان، سیزدهم مه ۱۸۴۵/ نامه از گوستاو فلوبر به آلفردو لوپوات‌ون.
♥️🐿
آژنا
سلام نه پرندگان خارزار را خواندم و نه فاصله ها کم شد. چاره ای نیست، من به همان شاملو و نرودا خواندن هم راضی‌ام. فقط خواستم بگویم، چای بنوش، کتاب بخوان، فیلم های سیاه سفید ببین، عینک گرد بزن و کفش های بند دار و کت سبز بپوش. خواستم بگویم دنیا با همین ها قابل…
دلم تنگ است. نمی توانم برای حرف زدن با تو صبر کنم. راستی سلام!
داشتم انار می خوردم و فکر می کردم کاش کمی جنم داشتم. کمی شجاعت برای تغییر... حالا نه که فکر کنی میخواهم دنیا را تغییر دهم. نه! منظورم پرده اتاق هست، شاید رنگ در، یا احتمالا کمی کتم را تنگ تر کنم. منظورم همین چیز های ساده و پیش پا افتاده است که نمیدانی چه تاثیری روی من دارند. نمیدانی، که اگر می دانستی هر روز برایم شمع و کاغذ های زیبا و عکس می فرستادی. همین قدر... نمیدانم شاید شاعرانه! اما سال هاست پرده های اتاقم را عوض نکرده ام.
گفتم شعر دوباره! امیدوارم سرت را با حرف هایم از شعر درد نیاورده باشم. دنیایم همین قدر کوچک است. غرق در چنین دنیایی بزرگ. احساس میکنم دارم هذیان به هم میبافم. همچنین که احساس میکنم در کلافی از کلیشه گیر افتاده ام.
البته که اگر دست هایم اجازه می دادند، خودم را و هرآنچه به من برمی گردد سبز میکردم. پرده های اتاق را هم می کندم که درخت ها و آسمان را ببینم.
و هرگز انار نمی خوردم.
#نامه شماره 5
23 دسامبر، پر از همبر خونگی، دینی حوصله سربر، اشک های شمع پاک نشدنی، بازی با ابرها و مرور نامه های قدیمی!
همه خوابیده بودن و سکوت باعث میشد بیشتر از همیشه فکر کنم. با استرس فردا و فرداها دراز کشیده بودم کف سرامیک سرد اتاق و سعی میکردم بغضم نشکنه. اما چشم هام سقف رو تار میدیدن.
باید یه کاری میکردم. باید پا میشدم و یه کار فیزیکی انجام میدادم که بهم ثابت کنه هنوز زنده ام.
نمیدونم بقیه با این احساسات چطور کنار میان، ولی من آهنگ گذاشتم و اتاق رو تمیز کردم و هر نقطه رو صدبار سابیدم و جارو زدم. رفتم حمام و بعد یه نوشیدنی گرم خوردم و دو صفحه کتاب خوندم.
معجزه نشد. هیچی عوض نشده بود. ولی به درک! من احساس قوی بودن میکردم.
الان میدونم اگه به هم ریخته ام، چندتا کار هست که من رو به زندگی برگردونه. اگه این کارها رو برای خودتون پیدا کردید بنویسید بذارید جلو چشمتون. آدم تو ناراحتی فکر میکنه دنیا به پایان خودش نزدیک شده!
و البته به این فکر کنید که دنیا چقدر بزرگه و شما چقدر کوچیک، اینجوری گند های زندگی کم تر به چشم میان. چون میفهمی دنیا انقدر عجیبه که تو نمیدونی ماه دیگه چه اتفاقی قراره بیوفته.
پاشید یه کاری کنیم. جهان جای عجیبیه.
Forwarded from Unquotable Quotes
What I Talk About When I Talk About Running - Haruki Murakami
Forwarded from Hydrogen peroxide
@ss666ss666sA

تو و ماگ قهوه‌ت:
_عاح چه دلبرانه دل می‌بری
+😐
_بیخیال بیا بریم در‌ کنج خلوت کتاب بخونم برات


@hydrogenbond
1
قرار بود ساعت 4 بیدار شم. 4 ساعت دیرتر بیدار شدم :|
فکر کردم امروز کلاس ندارم و دارم. فردا باید برم بیرون و نمیرسم درس بخونم.
اتاقم بهم ریخته اس باز، از بس خوابیدم بدن درد گرفتم.
همین... غرغرام تموم شد.

گشنمم هست.
#about_day