Forwarded from مملکته
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در #صیدنایا، «سلاخخانه اسد»، چه گذشته؟
بعد از سقوط اسد، سوریها فورا به سمت زندان صیدنایا رفتند تا از عزیزانشون خبر بگیرند. تخمین زده میشه بیش از سی هزار نفر بین ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۸ در اون اعدام شدند یا در اثر شکنجه، نبود دارو و گرسنگی جان دادند. شرح شکنجهها
MaryamMoqaddam
برای درک بهتر شرایط این زندان به این فکر کنید که یکی از شکنجه های سایر زندانهای اسد مجبور کردن زندانیان به خوردن جسد زندانیان اعدامی بوده، اون زندان ها در برابر صيدنايا هتل بودند.
ayatsubzero
اگر تنها نتیجه سقوط بشار اسد، آزادی زندانیان از سیاهچال «صیدنایا» و فروپاشی آن شکنجهگاه باشد، سوریه گامی بزرگ بهسوی عدالت و آزادی برداشته است.
تصاویر، ویدیوها و گزارشها از این سیاهچاله، قلب آدمی را به درد میآورد. مکانی که زیر چکمههای دیکتاتور خونریز سوریه، انسانیت در آن خاک شده است. آنچه از جنایتهای این دیکتاتور شاهدیم، تاریخ را تکان خواهد داد.
بر اساس گزارشها، بین سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۵، حدود ۵۰۰۰ تا ۱۳۰۰۰ زندانی مخالف دیکتاتوری بشار اسد در این زندان اعدام شدند. در این زندان، علاوهبر سلولها و زندانهای مخفی، یک مردهسوزخانه (کوره آدمسوزی) برای از بین بردن آثار قتل هزاران زندانی مخالف حکومت وجود داشته است.
HosseinRonaghi
تمام تئوریپردازان عمق استراتژیک و جبهه مقاومت، به دقت فیلمهای زندان مخوف صیدنایا را تماشا کنند. جمهوری اسلامی با تمام اذناب، حامیان و مالهکشانش، در وقوع این جنایت هولناک شریکاند.
Alighazizade
پسر عجب چیز خوفناکیه این زندان اسد. آدما توشن ولی نمیتونن بیارنشون بیرون. سیاهچاله رسما. بعد محمدرضا شاه زندان ساخته بود مادرزن احمد زیدآبادی رفت تو چادرش رو داد اشرف دهقانی سر کرد دست بچه رو گرفت اومد بیرون :) بعد اون پفیوز که نام نبرم داره خاندان اسد رو با پهلوی مقایسه میکنه.
szamanzadeh
کلاه سفیدهای سوری، یک سازمان امدادی داوطلب، روز دوشنبه سگهای زندهیاب را برای جستجوی زندانیان احتمالی در بندهای زیرزمینی و مخفی زندان #صيدنايا به کار گرفتهاند.
ShahramRafizade
تصاویرِ عجیبی از آزادیِ زندانیان در «زندان» صیدنایا (Saydnayah) در دمشق منتشر میشه. هزاران نفر آزاد شدند و همچنان در طبقاتِ زیرزمینی هزاران انسانِ دیگر حبس هستند. مکان درها و رمزها را کسانی نمیداند. زندانی به عنوانِ تابوت و گورستانِ ابدی؛ پایان انسانیت.
تلاشها برای نفوذ به طبقههایِ پایینترِ زندان در دمشق ادامه داره که به خاطر پیچیدگی مجتمع همچنان ناموفقاند. هنوز به «ساختمانِ قرمز» دسترسی ندارند؛ یکی از محلهایِ اصلی برای نگهداری زندانیهایِ سیاسی و غیرنظامیهای مخالف اسد است.
soheiil7
زندانیان از طریق دوربینهای نظارتی دیده میشن اما کسی قادر به آزاد کردنشون نیست. زندانیان این طبقات زیرزمینی از وقایع سوریه بیاطلاع هستند.
@mamlekate
بعد از سقوط اسد، سوریها فورا به سمت زندان صیدنایا رفتند تا از عزیزانشون خبر بگیرند. تخمین زده میشه بیش از سی هزار نفر بین ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۸ در اون اعدام شدند یا در اثر شکنجه، نبود دارو و گرسنگی جان دادند. شرح شکنجهها
MaryamMoqaddam
برای درک بهتر شرایط این زندان به این فکر کنید که یکی از شکنجه های سایر زندانهای اسد مجبور کردن زندانیان به خوردن جسد زندانیان اعدامی بوده، اون زندان ها در برابر صيدنايا هتل بودند.
ayatsubzero
اگر تنها نتیجه سقوط بشار اسد، آزادی زندانیان از سیاهچال «صیدنایا» و فروپاشی آن شکنجهگاه باشد، سوریه گامی بزرگ بهسوی عدالت و آزادی برداشته است.
تصاویر، ویدیوها و گزارشها از این سیاهچاله، قلب آدمی را به درد میآورد. مکانی که زیر چکمههای دیکتاتور خونریز سوریه، انسانیت در آن خاک شده است. آنچه از جنایتهای این دیکتاتور شاهدیم، تاریخ را تکان خواهد داد.
بر اساس گزارشها، بین سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۵، حدود ۵۰۰۰ تا ۱۳۰۰۰ زندانی مخالف دیکتاتوری بشار اسد در این زندان اعدام شدند. در این زندان، علاوهبر سلولها و زندانهای مخفی، یک مردهسوزخانه (کوره آدمسوزی) برای از بین بردن آثار قتل هزاران زندانی مخالف حکومت وجود داشته است.
HosseinRonaghi
تمام تئوریپردازان عمق استراتژیک و جبهه مقاومت، به دقت فیلمهای زندان مخوف صیدنایا را تماشا کنند. جمهوری اسلامی با تمام اذناب، حامیان و مالهکشانش، در وقوع این جنایت هولناک شریکاند.
Alighazizade
پسر عجب چیز خوفناکیه این زندان اسد. آدما توشن ولی نمیتونن بیارنشون بیرون. سیاهچاله رسما. بعد محمدرضا شاه زندان ساخته بود مادرزن احمد زیدآبادی رفت تو چادرش رو داد اشرف دهقانی سر کرد دست بچه رو گرفت اومد بیرون :) بعد اون پفیوز که نام نبرم داره خاندان اسد رو با پهلوی مقایسه میکنه.
szamanzadeh
کلاه سفیدهای سوری، یک سازمان امدادی داوطلب، روز دوشنبه سگهای زندهیاب را برای جستجوی زندانیان احتمالی در بندهای زیرزمینی و مخفی زندان #صيدنايا به کار گرفتهاند.
ShahramRafizade
تصاویرِ عجیبی از آزادیِ زندانیان در «زندان» صیدنایا (Saydnayah) در دمشق منتشر میشه. هزاران نفر آزاد شدند و همچنان در طبقاتِ زیرزمینی هزاران انسانِ دیگر حبس هستند. مکان درها و رمزها را کسانی نمیداند. زندانی به عنوانِ تابوت و گورستانِ ابدی؛ پایان انسانیت.
تلاشها برای نفوذ به طبقههایِ پایینترِ زندان در دمشق ادامه داره که به خاطر پیچیدگی مجتمع همچنان ناموفقاند. هنوز به «ساختمانِ قرمز» دسترسی ندارند؛ یکی از محلهایِ اصلی برای نگهداری زندانیهایِ سیاسی و غیرنظامیهای مخالف اسد است.
soheiil7
زندانیان از طریق دوربینهای نظارتی دیده میشن اما کسی قادر به آزاد کردنشون نیست. زندانیان این طبقات زیرزمینی از وقایع سوریه بیاطلاع هستند.
@mamlekate
Forwarded from آنتی الیگارشی
#یادداشت
⭕️رمان فلسفی "حیونة الانسان"
زندان"صیدنایا " بدترین زندان سوریه نبود، اگر گزارشهای زندان «تدمر» در پالمیرای دمشق را بخوانید متوجه میشوید که بازداشتگاهِ صیدنایا به پای سیاهچالههای زندان «تدمر» به مثابهی بهشت بوده .
خاطراتی که "سلامه کیله" نویسنده فلسطینی در ۲ سال حبس از آنجا نوشته یا "فرجبیرقدار" شاعر سوری یا "حاج یاسین صالح" رماننویس سوری، یا "استاد محمد برو" در «ناج من المقصلة» يا رهاشده از گیوتین، همگی گفتهاند وقتی ما را از تدمر به زندان صیدنایا منتقل کردند احساس کردیم که به هتل شرایتون استانبول منتقل شدهایم.
تدمر جایی بود که مرگ برایت به شیرینترین رؤيا بدل ميشد، به آن آیهی قرآن تشبیهاشكردهاند که «لایسمعون حسیسها» هیچ نجوایی از آن جهنم زمینی به بیرون درز نمیکرد.
سال ۲۰۱۵م که بنای زندان تدمر توسط داعش منفجر شد، هزاران تن با تاریخ و قصههاشان در آن مدفون شدند، چندان که یاسین صالح نوشت که تخریب زندان تدمر "خدمت بزرگی به رژیم بردهداری اسد و پوشاندن جنایات او بود."
سوریه شاعر،مترجم و رماننویس مشهوری دارد به نام "ممدوح عدوان" که رمان او با عنوان "حیونة الانسان" را باید ارزیابی فلسفی وحشیگری و حیوانشدگی انسانی بنامیم.
ممدوح عدوان در این اثر با ذکر خاطرات قساوتباری از این سیاهچالههای بشری به دنبال پاسخ به این پرسش است که چگونه هویتهای ستمپذیر و ستمدیده، خود به جلادانی بیرحم بدل میشوند!؟
ممدوح عدوان با روحیات شاعرانهای که از او سراغ داریم میبینیم که در تحلیل این سنخ از فجایع انسانی، به بدبینیهای هابز نزدیک میشود و چون شوپنهاور میگوید:
«من به واقع متقاعد شدهام که اگر بر رویِ زمین تنها دو مرد باقی مانده باشند او که از دیگری پر زورتر است اگر برای برق انداختنِ کفش هایش به چربیِ انسانی نیاز داشته باشد ابداً در کُشتنِ آن انسانِ همراهش تردید نخواهد کرد.»
برای همین در این رمان به داستان واقعی سقوط هواپیمای ورزشکاران راگبی در کوهستانهای آند در سال ۱۹۷۲م متوسل میشود که از ۴۵سرنشین اوروگوئهای، تنها ۱۶تن از آنها در قلههای برفی زنده ماندند و دیری نگذشت که دکتری از آنها پیشنهاد داد که برای مقاومت در برابر یخزدگی، بدن نیاز به پروتئین دارد و این پروتئین تنها در جسد دوستان و همراهان آنهاست، همگی، نهایتاً با اندکی خارش وجدان به خوردن گوشت دوستان و حتی خانواده و نزدیکان خود تن دادند تا روزی که هلیکوپتر امداد ونجات به کمک آنها آمد تنها دوتن زنده بودند و خلبان حامل آنها گفته بود که مشاهده کردیم: که تنها دوتن زنده ماندهاند که انبوهی از استخوانهای انسانی در پیرامونشان مشاهده میشد.
ممدوح عدوان همچنین به نمایشنامهنویس مصری یوسف ادریس نیز اشاره میکند که ماجرای واقعی دریدهشدن یک مربی سیرک توسط ببر دستآموزش را در مصر نوشته بود.
به آن مربی آموخته بودند تا زمانی که با شلاق و نگاه قاطع و دریده و هیبت تردیدناپذیرت به صحنهی سیرک وارد شوی، ببر و پلنگ و هر درندهای از تو میترسند و رام تو خواهند بود.اما یک روز که مربی سیرک به فکر مشکلات خانوادگی و رزق عیال و محاسبات اقتصادی زندگیاش بود و آن نگاه نافذش را در مواجهه با ببر از دست داده بود، ببر با غریزهی ذاتی خود پی برده بود که امروز آن چشمان دریده و هیبت قاطع در مربی هر روزهاش نیست برای همین جرأت کرده و به او حملهور شده بود و مربی خود را تکه تکه کرده بود.
ممدوح عدوان نیز چون هابز میگوید: انسان در مواجهه با انسان دقیقا به همین گونه عمل میکند کافی است که در برابرش، فقط لحظاتی ضعیف ظاهر شوی!.
چنانکه ابوالعتاهیه شاعر عهد عباسی گفته بود:
الظلم من شیم النفوس؛ ستمگری خصلت ذاتی روان انسانهاست،
فإن تجد ذاعفة فلعلة لا تظلم: بنابراین اگر فرد نجیب و عفیفی یافتی، او به یک علت ثانوی و مانع درونی است که از ستمکردن دست برداشته است.
این نگاه تلخ اگر به صورت فلسفی و انتزاعی نیز، قرائنی نداشت، فجایع زندانهایی چون تدمر و صیدنایا تا ابد محکمترین شواهد را برای این درندهخوییهای آدمیان، تدارک و فراهم کرد که به تعبیر «عدوان»، صنایع زبانی در برابر فجایعِ صنعت توحش انسانی، همیشه به مثابهی فقیرترین ابزارها باقی خواهند ماند.
💢مسعود باب الحوائجی
@antioligarchie
⭕️رمان فلسفی "حیونة الانسان"
زندان"صیدنایا " بدترین زندان سوریه نبود، اگر گزارشهای زندان «تدمر» در پالمیرای دمشق را بخوانید متوجه میشوید که بازداشتگاهِ صیدنایا به پای سیاهچالههای زندان «تدمر» به مثابهی بهشت بوده .
خاطراتی که "سلامه کیله" نویسنده فلسطینی در ۲ سال حبس از آنجا نوشته یا "فرجبیرقدار" شاعر سوری یا "حاج یاسین صالح" رماننویس سوری، یا "استاد محمد برو" در «ناج من المقصلة» يا رهاشده از گیوتین، همگی گفتهاند وقتی ما را از تدمر به زندان صیدنایا منتقل کردند احساس کردیم که به هتل شرایتون استانبول منتقل شدهایم.
تدمر جایی بود که مرگ برایت به شیرینترین رؤيا بدل ميشد، به آن آیهی قرآن تشبیهاشكردهاند که «لایسمعون حسیسها» هیچ نجوایی از آن جهنم زمینی به بیرون درز نمیکرد.
سال ۲۰۱۵م که بنای زندان تدمر توسط داعش منفجر شد، هزاران تن با تاریخ و قصههاشان در آن مدفون شدند، چندان که یاسین صالح نوشت که تخریب زندان تدمر "خدمت بزرگی به رژیم بردهداری اسد و پوشاندن جنایات او بود."
سوریه شاعر،مترجم و رماننویس مشهوری دارد به نام "ممدوح عدوان" که رمان او با عنوان "حیونة الانسان" را باید ارزیابی فلسفی وحشیگری و حیوانشدگی انسانی بنامیم.
ممدوح عدوان در این اثر با ذکر خاطرات قساوتباری از این سیاهچالههای بشری به دنبال پاسخ به این پرسش است که چگونه هویتهای ستمپذیر و ستمدیده، خود به جلادانی بیرحم بدل میشوند!؟
ممدوح عدوان با روحیات شاعرانهای که از او سراغ داریم میبینیم که در تحلیل این سنخ از فجایع انسانی، به بدبینیهای هابز نزدیک میشود و چون شوپنهاور میگوید:
«من به واقع متقاعد شدهام که اگر بر رویِ زمین تنها دو مرد باقی مانده باشند او که از دیگری پر زورتر است اگر برای برق انداختنِ کفش هایش به چربیِ انسانی نیاز داشته باشد ابداً در کُشتنِ آن انسانِ همراهش تردید نخواهد کرد.»
برای همین در این رمان به داستان واقعی سقوط هواپیمای ورزشکاران راگبی در کوهستانهای آند در سال ۱۹۷۲م متوسل میشود که از ۴۵سرنشین اوروگوئهای، تنها ۱۶تن از آنها در قلههای برفی زنده ماندند و دیری نگذشت که دکتری از آنها پیشنهاد داد که برای مقاومت در برابر یخزدگی، بدن نیاز به پروتئین دارد و این پروتئین تنها در جسد دوستان و همراهان آنهاست، همگی، نهایتاً با اندکی خارش وجدان به خوردن گوشت دوستان و حتی خانواده و نزدیکان خود تن دادند تا روزی که هلیکوپتر امداد ونجات به کمک آنها آمد تنها دوتن زنده بودند و خلبان حامل آنها گفته بود که مشاهده کردیم: که تنها دوتن زنده ماندهاند که انبوهی از استخوانهای انسانی در پیرامونشان مشاهده میشد.
ممدوح عدوان همچنین به نمایشنامهنویس مصری یوسف ادریس نیز اشاره میکند که ماجرای واقعی دریدهشدن یک مربی سیرک توسط ببر دستآموزش را در مصر نوشته بود.
به آن مربی آموخته بودند تا زمانی که با شلاق و نگاه قاطع و دریده و هیبت تردیدناپذیرت به صحنهی سیرک وارد شوی، ببر و پلنگ و هر درندهای از تو میترسند و رام تو خواهند بود.اما یک روز که مربی سیرک به فکر مشکلات خانوادگی و رزق عیال و محاسبات اقتصادی زندگیاش بود و آن نگاه نافذش را در مواجهه با ببر از دست داده بود، ببر با غریزهی ذاتی خود پی برده بود که امروز آن چشمان دریده و هیبت قاطع در مربی هر روزهاش نیست برای همین جرأت کرده و به او حملهور شده بود و مربی خود را تکه تکه کرده بود.
ممدوح عدوان نیز چون هابز میگوید: انسان در مواجهه با انسان دقیقا به همین گونه عمل میکند کافی است که در برابرش، فقط لحظاتی ضعیف ظاهر شوی!.
چنانکه ابوالعتاهیه شاعر عهد عباسی گفته بود:
الظلم من شیم النفوس؛ ستمگری خصلت ذاتی روان انسانهاست،
فإن تجد ذاعفة فلعلة لا تظلم: بنابراین اگر فرد نجیب و عفیفی یافتی، او به یک علت ثانوی و مانع درونی است که از ستمکردن دست برداشته است.
این نگاه تلخ اگر به صورت فلسفی و انتزاعی نیز، قرائنی نداشت، فجایع زندانهایی چون تدمر و صیدنایا تا ابد محکمترین شواهد را برای این درندهخوییهای آدمیان، تدارک و فراهم کرد که به تعبیر «عدوان»، صنایع زبانی در برابر فجایعِ صنعت توحش انسانی، همیشه به مثابهی فقیرترین ابزارها باقی خواهند ماند.
💢مسعود باب الحوائجی
@antioligarchie
Forwarded from تاریخاندیشی ــ مهدی تدینی (پیوست)
«شلیک در آنکارا، پیروزی در دمشق»
ترورها همیشه وجهی نمادین هم دارند که ممکن است در موردی پررنگتر یا کمرنگتر باشد. گاه هدف از ترور اصلاً نمادپردازی است؛ چه وقتی دوکاعظم اتریش به قتل میرسد ــ تا با قتل نماد صلح، جنگ جهانی درگیرد ــ و چه وقتی مرکز تجارت جهانی، نماد جهانیسازی کاپیتالیستیـامریکانیستی، در آتش و خاکستر فرومیریزد. ضارب سیاسی میخواهد ضمن کشتن نمادپردازی کند و شعاری سر دهد.
هشت سال پیش در چنین روزی در آنکارا، در فضای هنری یک نمایشگاه عکاسی، جلوی دوربینهایی که لحظاتی فرهنگی را ضبط میکرد، جوانی که قرار بود حافظ امنیت باشد، در پشت صحنه نفس عمیق کشید، دست در کمر برد، اسلحه کشید و آندری کارلوف، سفیر روسیه را به قتل رساند. حضار در صدای جیغ زنان و بانگ «اللهاکبر» قاتل از گالری گریختند، اما چشمان سردِ دوربینها همچنان نمادها را ضبط میکرد: ضارب به عربی شعاری شبیه یکی از سرودهای جبهۀ فتح شام (همان جبهۃالنصرۃ) را فریاد زد و گفت ما با پیامبر برای جهاد بیعت کردهایم و همیشه پای آنیم، و بعد به ترکی گفت: «سوریه را فراموش نکنید! حلب را فراموش نکنید!» سفیر، بیجان، پیش پای او افتاد بود و او شعار میداد... البته فراموش نکرد برای تکمیل نمادپردازی بالای سر جنازه برود و چند تیر خلاص به کسی که پیشتر مرده بود شلیک کند. دقایقی بعد، پلیس سر رسید و ضارب را کشت. ــ در ویدئوی پیوستِ همین پست میتوانید واقعه را ببینید.
اما ضارب نه مردی با ریشبلند و دستاری بر سر بود، و نه چهرهای بیگانه با تبار ترک. جوانی خوشسیما و خوشپوش با کت و کراواتی شیک بود که انگشتش را رو به آسمان گرفته بود و فریاد میزد. هنوز ۲۲ سالگی را پر نکرده بود. گرگی در پوستین میش بود، زیرا اصلاً پلیس بود؛ آنهم از قضا گارد حفاظت شخص اردوغان. نام کاملش مولوت مَرت آلتینتاش بود. خواهرش میگفت از وقتی به دانشگاه افسری رفته بود پنج نوبت در روز نماز میخواند. خانوادهاش از این ترور او آنقدر سرافکنده بود که جنازهاش را تحویل نگرفت و مأموران او را در گورستان مردگان گمنام دفن کردند. البته واقعیت گاه دروغ میگوید؛ یا بهتر است بگوییم، گاه همۀ حقیقت را نمیگوید. و این غربتِ قاتل در گورستان گمنامان دروغی بیش نبود، زیرا آلتینتاش اصلاً بیکس نبود؛ نه تنها بیکس نبود، بلکه حتی یک جریان آیندهدار تاریخی را نمایندگی میکرد. نشانۀ روشن آن اینکه گلولههایش از قلب سفیر گذشت و هشت سال بعد در همان ماه دسامبر در سوریه به قلب هدف اصلی خورد. حلب و دمشق به دست همفکران او فتح شد. از این منظر که بنگریم، او فاتح نبرد آینده بود.
طبیعی بود دولت ترکیه این خشونت عریان را محکوم میکند و طبق معمول همهچیز را گردن بُز بلاگردان همیشگی، یعنی جریان فتحالله گولن، میاندازد. ضبط و ربط دندانگیری هم کشف نشد، با آنکه روسها هم بیست کارشناس برای همراهی در تحقیقات به ترکیه فرستادند. در این میان فقط سفرهای مکرر قاتل به قطر ــ این دستگاه خودپرداز بنیادگرایان ــ مشکوک به نظر میرسید. حتی گوگل هم نتوانست ایمیلهای پاکشدۀ او را برگرداند.
اما کیست که نداند نبرد قدرتی میان ترکیه و روسیه جریان داشت؟ مداخلۀ روسیه ــ و جمهوری اسلامی ــ تضاد بزرگی میان روسیه و ترکیه پدید آورده بود. و باز کیست که نداند اردوغان احیاگر اسلامگرایی در ترکیه است؛ طبعاً بدون اینکه نیاز باشد سیاست خود را به اسلامگرایی تقلیل دهد و بدون اینکه چهرهای رادیکال از خود نشان دهد. بنابراین، انگشت اشاره به سوی گولن بیراه بود. بهتر است واژهها را بجا به کار بریم: ترکیۀ اردوغان به میهن اسلامگرایی جدیدی تبدیل شده بود و ظهور کسانی چون آلتینتاش پیامد آن بود. لازم هم نیست دست شخص خاصی را در پس این ترور ببینیم، بلکه این یک جریان اجتماعی نیرومند است.
اسلامگرایی بزرگترین ظرفیت سیاسی در خاورمیانه است. وقتی صد سال سنت کمالیسم نتوانست مانع احیای نسخۀ اسلامگرایی ترکی شود، در دیگر نقاط هم وضع بهتر از این نیست. از پاکستان تا مصر در هر کشوری انتخابات آزاد برگزار شود، یک جریان اسلامگرا به پیروزی میرسد ــ البته به گمانم دیگر باید گفت: بجز ایران که از پایه، یعنی از قاعدۀ جامعه، روحی سکولار در آن پا گرفته است. البته حکم کلی دادن درست نیست و برای مثال باید احوال کشورهای خلیج فارس و عربستان را دقیق بررسی کرد. کیست که نداند در همین عربستان اگر دست نیرومند بنسلمان در کار نباشد و جامعه پولیتیزه شود، اسلامگرایی بیدرنگ همهچیز را به کام خود میکشد.
برای درک جریانهای تاریخی باید واحد سال را کنار گذاشت و دههای اندیشید. در این مقیاس، تیری که آلتینتاش شلیک کرد، یک دهۀ بعد به ثمر نشست و فرضیۀ من این است که این جریان در همین مقیاس زمانی سنگرهای دیگری را نیز فتح خواهد کرد...
مهدی تدینی
@tarikhandishi | تاریخاندیشی
ترورها همیشه وجهی نمادین هم دارند که ممکن است در موردی پررنگتر یا کمرنگتر باشد. گاه هدف از ترور اصلاً نمادپردازی است؛ چه وقتی دوکاعظم اتریش به قتل میرسد ــ تا با قتل نماد صلح، جنگ جهانی درگیرد ــ و چه وقتی مرکز تجارت جهانی، نماد جهانیسازی کاپیتالیستیـامریکانیستی، در آتش و خاکستر فرومیریزد. ضارب سیاسی میخواهد ضمن کشتن نمادپردازی کند و شعاری سر دهد.
هشت سال پیش در چنین روزی در آنکارا، در فضای هنری یک نمایشگاه عکاسی، جلوی دوربینهایی که لحظاتی فرهنگی را ضبط میکرد، جوانی که قرار بود حافظ امنیت باشد، در پشت صحنه نفس عمیق کشید، دست در کمر برد، اسلحه کشید و آندری کارلوف، سفیر روسیه را به قتل رساند. حضار در صدای جیغ زنان و بانگ «اللهاکبر» قاتل از گالری گریختند، اما چشمان سردِ دوربینها همچنان نمادها را ضبط میکرد: ضارب به عربی شعاری شبیه یکی از سرودهای جبهۀ فتح شام (همان جبهۃالنصرۃ) را فریاد زد و گفت ما با پیامبر برای جهاد بیعت کردهایم و همیشه پای آنیم، و بعد به ترکی گفت: «سوریه را فراموش نکنید! حلب را فراموش نکنید!» سفیر، بیجان، پیش پای او افتاد بود و او شعار میداد... البته فراموش نکرد برای تکمیل نمادپردازی بالای سر جنازه برود و چند تیر خلاص به کسی که پیشتر مرده بود شلیک کند. دقایقی بعد، پلیس سر رسید و ضارب را کشت. ــ در ویدئوی پیوستِ همین پست میتوانید واقعه را ببینید.
اما ضارب نه مردی با ریشبلند و دستاری بر سر بود، و نه چهرهای بیگانه با تبار ترک. جوانی خوشسیما و خوشپوش با کت و کراواتی شیک بود که انگشتش را رو به آسمان گرفته بود و فریاد میزد. هنوز ۲۲ سالگی را پر نکرده بود. گرگی در پوستین میش بود، زیرا اصلاً پلیس بود؛ آنهم از قضا گارد حفاظت شخص اردوغان. نام کاملش مولوت مَرت آلتینتاش بود. خواهرش میگفت از وقتی به دانشگاه افسری رفته بود پنج نوبت در روز نماز میخواند. خانوادهاش از این ترور او آنقدر سرافکنده بود که جنازهاش را تحویل نگرفت و مأموران او را در گورستان مردگان گمنام دفن کردند. البته واقعیت گاه دروغ میگوید؛ یا بهتر است بگوییم، گاه همۀ حقیقت را نمیگوید. و این غربتِ قاتل در گورستان گمنامان دروغی بیش نبود، زیرا آلتینتاش اصلاً بیکس نبود؛ نه تنها بیکس نبود، بلکه حتی یک جریان آیندهدار تاریخی را نمایندگی میکرد. نشانۀ روشن آن اینکه گلولههایش از قلب سفیر گذشت و هشت سال بعد در همان ماه دسامبر در سوریه به قلب هدف اصلی خورد. حلب و دمشق به دست همفکران او فتح شد. از این منظر که بنگریم، او فاتح نبرد آینده بود.
طبیعی بود دولت ترکیه این خشونت عریان را محکوم میکند و طبق معمول همهچیز را گردن بُز بلاگردان همیشگی، یعنی جریان فتحالله گولن، میاندازد. ضبط و ربط دندانگیری هم کشف نشد، با آنکه روسها هم بیست کارشناس برای همراهی در تحقیقات به ترکیه فرستادند. در این میان فقط سفرهای مکرر قاتل به قطر ــ این دستگاه خودپرداز بنیادگرایان ــ مشکوک به نظر میرسید. حتی گوگل هم نتوانست ایمیلهای پاکشدۀ او را برگرداند.
اما کیست که نداند نبرد قدرتی میان ترکیه و روسیه جریان داشت؟ مداخلۀ روسیه ــ و جمهوری اسلامی ــ تضاد بزرگی میان روسیه و ترکیه پدید آورده بود. و باز کیست که نداند اردوغان احیاگر اسلامگرایی در ترکیه است؛ طبعاً بدون اینکه نیاز باشد سیاست خود را به اسلامگرایی تقلیل دهد و بدون اینکه چهرهای رادیکال از خود نشان دهد. بنابراین، انگشت اشاره به سوی گولن بیراه بود. بهتر است واژهها را بجا به کار بریم: ترکیۀ اردوغان به میهن اسلامگرایی جدیدی تبدیل شده بود و ظهور کسانی چون آلتینتاش پیامد آن بود. لازم هم نیست دست شخص خاصی را در پس این ترور ببینیم، بلکه این یک جریان اجتماعی نیرومند است.
اسلامگرایی بزرگترین ظرفیت سیاسی در خاورمیانه است. وقتی صد سال سنت کمالیسم نتوانست مانع احیای نسخۀ اسلامگرایی ترکی شود، در دیگر نقاط هم وضع بهتر از این نیست. از پاکستان تا مصر در هر کشوری انتخابات آزاد برگزار شود، یک جریان اسلامگرا به پیروزی میرسد ــ البته به گمانم دیگر باید گفت: بجز ایران که از پایه، یعنی از قاعدۀ جامعه، روحی سکولار در آن پا گرفته است. البته حکم کلی دادن درست نیست و برای مثال باید احوال کشورهای خلیج فارس و عربستان را دقیق بررسی کرد. کیست که نداند در همین عربستان اگر دست نیرومند بنسلمان در کار نباشد و جامعه پولیتیزه شود، اسلامگرایی بیدرنگ همهچیز را به کام خود میکشد.
برای درک جریانهای تاریخی باید واحد سال را کنار گذاشت و دههای اندیشید. در این مقیاس، تیری که آلتینتاش شلیک کرد، یک دهۀ بعد به ثمر نشست و فرضیۀ من این است که این جریان در همین مقیاس زمانی سنگرهای دیگری را نیز فتح خواهد کرد...
مهدی تدینی
@tarikhandishi | تاریخاندیشی
Forwarded from سایت خبری-تحلیلی کلمه
🔵روایت یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات
🔴توقیف پاترول حملهکننده به شهید موسوی توسط بسیج، چند شب پیش از عاشورای ۸۸
🔺کلمه - گروه خبر: یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات پرونده این شهید ظهر عاشورا گفت.
🔺سیدعلی موسوی خواهرزاده میر حسین موسوی، ظهر ۶ دی ۱۳۸۸ (عاشورا)، هدف گلوله قرار گرفت و قبل از انتقال به بیمارستان ابن سینا واقع در فلکه دوم صادقیه به شهادت رسید.
🔺براساس گزارش شاهدان عینی، روز عاشورا حوالی ساعت ۱ تا ۲ بعدازظهر یک اتومبیل پاترول مشکی رنگ با چهار سرنشین لباس شخصی با سرعت هرچه تمامتر به سمت مردمی که در خیابان شادمان حضور داشتند یورش برد که ابتدا دو نفر را زیر گرفت و از روی یکی از آنها به طور کامل رد شد، نفر کنار راننده هم مسلح به سلاح کمری بوده و در طول حرکت، چند گلوله به سمت مردم شلیک کرد و سپس طول خیابان شادمان را به همین صورت طی کرده، دور زد به سمت خیابان آزادی برگشت.
🔺بعد از رفتن پاترول چند نفر زخمی و تیرخورده روی زمین افتاده بودند که مردم به کمک آنها رفتند. با توجه به شواهد خواهرزاده میرحسین موسوی هم در همین منطقه تیر خورده و به قتل رسید. براساس این گزارش دو یا سه موتورسوار نیز اتومبیل پاترول را همراهی میکردند.
🔺به گزارش کلمه، اکنون افسر تحقیق این پرونده در باره تحقیقات صورت گرفته در خصوص پرونده ترور شهید علی موسوی گفت: با تحقیق از شاهدین، شماره پلاک پاترول مشکی توسط یکی از شاهدین به ما ارائه شد.
🔺 با استعلام این پلاک مشخص شد که خودرو متعلق به یک مهندس مشهدی است. به آدرس وی مراجعه کردیم. همسر او حضور داشت و پس از صحبت اولیه، وی پرسید «پاترول ما پیدا شده است؟» ما که با این سوال متوجه موضوع شدیم برای اینکه ترس از متهم شدن به قتل مانع حضور همسر وی در اداره دهم نشود پیدا شدن ماشین را تایید کردیم و همسرش را به اداره دهم دعوت نمودیم.
🔺عصر آن روز مرد و همسرش با خوشحالی به اداره دهم آمدند. گفتند : «چهارم دی ۸۸ هنگام عبور از خیابان آزادی، در تقاطع خوش ایستگاه ایست بازرسی ویژه بسیج به راه افتاده بود. به بهانه اینکه ما (زن و شوهر جوان) چه نسبتی با هم داریم اتومبیل ما توقیف شد و از آنجا که هیچ مدرکی دال بر توقیف خودرو به ما داده نشد، ناچار به اعلام سرقت شدیم.
🔺این افسر پرونده که نخواست نامش افشا شود در این باره توضیح داد: پس از استعلام مشخص شد که اعلام سرقت همان شب صورت گرفته است. پس از پیگیریهای بعدی برای شناسایی پایگاه بسیج مورد اشاره یا افراد متخلفی که با جعل عنوان خود را بسیجی اعلام نموده بودند، مشخص شد که شب چهارم دی ماه یکی از پایگاهها (شماره پایگاه محفوظ) که تقاطع خوش آزادی در محدوده آنها واقع شده در آن نقطه ایست بازرسی برقرار نموده که طبق معمول سایر ایست بازرسیهای بسیج، بدون مجوز صورت گرفته بود.
🔺مسئولین پایگاه اعلام نمودند که از قبل اطلاعی نداشتند اما بعد از پایان ایست بازرسی گزارشی با تعدادی اشیاء توقیفی به پایگاه ارائه شده است اما اثری از اتومبیل پاترول در گزارش نبود.
🔺 مسئولین پایگاه مدعی جعل عنوان عدهای سارق بودند در صورتی که این افراد در ساعت و محل ایست بازرسی موصوف اقدام به توقیف پاترول نموده بودند . پس جزئی از عوامل بسیج بودهاند.
👈 برای خواندن متن کامل این گزارش، بر روی دکمه "INSTANT VIEW" بزنید.
👉https://goo.gl/Egj1s9
✅ @kaleme
🔴توقیف پاترول حملهکننده به شهید موسوی توسط بسیج، چند شب پیش از عاشورای ۸۸
🔺کلمه - گروه خبر: یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات پرونده این شهید ظهر عاشورا گفت.
🔺سیدعلی موسوی خواهرزاده میر حسین موسوی، ظهر ۶ دی ۱۳۸۸ (عاشورا)، هدف گلوله قرار گرفت و قبل از انتقال به بیمارستان ابن سینا واقع در فلکه دوم صادقیه به شهادت رسید.
🔺براساس گزارش شاهدان عینی، روز عاشورا حوالی ساعت ۱ تا ۲ بعدازظهر یک اتومبیل پاترول مشکی رنگ با چهار سرنشین لباس شخصی با سرعت هرچه تمامتر به سمت مردمی که در خیابان شادمان حضور داشتند یورش برد که ابتدا دو نفر را زیر گرفت و از روی یکی از آنها به طور کامل رد شد، نفر کنار راننده هم مسلح به سلاح کمری بوده و در طول حرکت، چند گلوله به سمت مردم شلیک کرد و سپس طول خیابان شادمان را به همین صورت طی کرده، دور زد به سمت خیابان آزادی برگشت.
🔺بعد از رفتن پاترول چند نفر زخمی و تیرخورده روی زمین افتاده بودند که مردم به کمک آنها رفتند. با توجه به شواهد خواهرزاده میرحسین موسوی هم در همین منطقه تیر خورده و به قتل رسید. براساس این گزارش دو یا سه موتورسوار نیز اتومبیل پاترول را همراهی میکردند.
🔺به گزارش کلمه، اکنون افسر تحقیق این پرونده در باره تحقیقات صورت گرفته در خصوص پرونده ترور شهید علی موسوی گفت: با تحقیق از شاهدین، شماره پلاک پاترول مشکی توسط یکی از شاهدین به ما ارائه شد.
🔺 با استعلام این پلاک مشخص شد که خودرو متعلق به یک مهندس مشهدی است. به آدرس وی مراجعه کردیم. همسر او حضور داشت و پس از صحبت اولیه، وی پرسید «پاترول ما پیدا شده است؟» ما که با این سوال متوجه موضوع شدیم برای اینکه ترس از متهم شدن به قتل مانع حضور همسر وی در اداره دهم نشود پیدا شدن ماشین را تایید کردیم و همسرش را به اداره دهم دعوت نمودیم.
🔺عصر آن روز مرد و همسرش با خوشحالی به اداره دهم آمدند. گفتند : «چهارم دی ۸۸ هنگام عبور از خیابان آزادی، در تقاطع خوش ایستگاه ایست بازرسی ویژه بسیج به راه افتاده بود. به بهانه اینکه ما (زن و شوهر جوان) چه نسبتی با هم داریم اتومبیل ما توقیف شد و از آنجا که هیچ مدرکی دال بر توقیف خودرو به ما داده نشد، ناچار به اعلام سرقت شدیم.
🔺این افسر پرونده که نخواست نامش افشا شود در این باره توضیح داد: پس از استعلام مشخص شد که اعلام سرقت همان شب صورت گرفته است. پس از پیگیریهای بعدی برای شناسایی پایگاه بسیج مورد اشاره یا افراد متخلفی که با جعل عنوان خود را بسیجی اعلام نموده بودند، مشخص شد که شب چهارم دی ماه یکی از پایگاهها (شماره پایگاه محفوظ) که تقاطع خوش آزادی در محدوده آنها واقع شده در آن نقطه ایست بازرسی برقرار نموده که طبق معمول سایر ایست بازرسیهای بسیج، بدون مجوز صورت گرفته بود.
🔺مسئولین پایگاه اعلام نمودند که از قبل اطلاعی نداشتند اما بعد از پایان ایست بازرسی گزارشی با تعدادی اشیاء توقیفی به پایگاه ارائه شده است اما اثری از اتومبیل پاترول در گزارش نبود.
🔺 مسئولین پایگاه مدعی جعل عنوان عدهای سارق بودند در صورتی که این افراد در ساعت و محل ایست بازرسی موصوف اقدام به توقیف پاترول نموده بودند . پس جزئی از عوامل بسیج بودهاند.
👈 برای خواندن متن کامل این گزارش، بر روی دکمه "INSTANT VIEW" بزنید.
👉https://goo.gl/Egj1s9
✅ @kaleme
Telegraph
توقیف پاترول حملهکننده به شهید موسوی توسط بسیج، چند شب پیش از عاشورای ۸۸
کلمه - گروه خبر: یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات پرونده این شهید ظهر عاشورا گفت. سید علی موسوی خواهرزاده میر حسین موسوی، ظهر ۶ دی ۱۳۸۸ (عاشورا)، هدف گلوله قرار گرفت و قبل از انتقال به بیمارستان ابن سینا واقع در فلکه دوم…
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
مرتضی علمخواه، وکیل دادگستری در رشت، گفت به همراه هشت تن از اعضای خانوادهاش، از بهمن ۱۴۰۰ به مدت ۲۹ ماه به گروگان گرفته شده بودند و گروگانگیران پس از شکنجههای فراوان، تمام اموال آنها را تصاحب کردند.
علمخواه شنبه ۱۵ دیماه در مصاحبه با روزنامه جامجم گفت گروگانگیران طی این بازه زمانی چشم به اموال آنها داشتند و پول، طلا، خانه، ماشین، دفتر کار، تلفن همراه، لباس و هر چیزی را که ارزش مالی داشت، به نام خود منتقل کردند.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه از دست گروگانگیران نجات پیدا کردند، افزود: «بین آنها بر سر تقسیم پول و اموال اختلاف افتاد و کار به شکایت کشید. وقتی گروگانگیران از یکدیگر شکایت کردند، موبایلشان در اختیار بازپرس پرونده قرار گرفت. با تحقیقات انجامشده، پلیس متوجه عمق فاجعه و گروگانگیری شد و ما را نجات داد.»
او با بیان اینکه از تعداد دقیق گروگانگیران اطلاعی ندارد، گفت شش یا هفت نفر در جریان این پرونده دستگیر شدند که همگی به جرم خود اعتراف کرده و خواستار بخشش شدهاند.
علمخواه ۱۵ دیماه در گفتوگوی دیگری با روزنامه «هفت صبح» خبر داد گروگانگیرها در مجموع بیش از «۳۰ میلیارد» ضرر مالی به آنها وارد کردند.
او با بیان اینکه مادر همسرش در ایام گروگانگیری نتوانست فشار روحی و روانی و شکنجهها را تحمل کند و درگذشت، گفت گروگانگیرها خودشان را جای فرزند این زن مسن جا زدند و پس از خاکسپاری، هیچ مراسمی برای او گرفته نشد.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه در این مدت طولانی کسی متوجه این ماجرا نشد، گفت گروگانگیران از طریق موبایل شخصی آنها به هر کس که پیگیرشان میشد، میگفتند از رشت رفتهاند و علاقهای به ادامه ارتباط با سایرین ندارند.
خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، در گزارشی با عنوان «چه کسی واقعیت را میگوید؟»، نوشت در خصوص «۲۹ ماه گروگانگیری در خانه» شکایتی ثبت نشده است.
فارس با اشاره به اینکه ۲۹ ماه گروگانگیری یک خانواده ۹ نفره موضوعی است که ابهامات فراوانی دارد، افزود از یکسو ادعای افرادی مطرح است که میگویند در اسارت بودهاند و از سوی دیگر، با اینکه پدر خانواده میگوید وکیل دادگستری است، در طول این مدت هیچ اقدامی صورت نداده و حتی پس از آزادی نیز شکایتی ثبت نکرده است
این خبر نخستین بار ۱۱ دیماه در خبرگزاری رکنا منتشر شد و در آن آمده بود که اعضای این خانواده به مدت نزدیک به سه سال در منزل شخصیشان در منطقه منظریه رشت زندانی شده بودند.
رکنا در گزارش خود نوشت گروگانگیران با مدیریت دقیق و برنامهریزی شده توانستند طی ۲۹ ماه اعضای خانواده را با استفاده از داروهای روانگردان، خوابآور و شکنجههای غیرانسانی از مسیر طبیعی زندگی منحرف کنند.
بر اساس این گزارش، این تیم علاوه بر حبس و آزارهای جسمی و روانی، بهطور سیستماتیک اقدام به انتقال قانونی اموال منقول و غیرمنقول خانواده کردند.
@VahidOOnLine
📡 @VahidOnline
علمخواه شنبه ۱۵ دیماه در مصاحبه با روزنامه جامجم گفت گروگانگیران طی این بازه زمانی چشم به اموال آنها داشتند و پول، طلا، خانه، ماشین، دفتر کار، تلفن همراه، لباس و هر چیزی را که ارزش مالی داشت، به نام خود منتقل کردند.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه از دست گروگانگیران نجات پیدا کردند، افزود: «بین آنها بر سر تقسیم پول و اموال اختلاف افتاد و کار به شکایت کشید. وقتی گروگانگیران از یکدیگر شکایت کردند، موبایلشان در اختیار بازپرس پرونده قرار گرفت. با تحقیقات انجامشده، پلیس متوجه عمق فاجعه و گروگانگیری شد و ما را نجات داد.»
او با بیان اینکه از تعداد دقیق گروگانگیران اطلاعی ندارد، گفت شش یا هفت نفر در جریان این پرونده دستگیر شدند که همگی به جرم خود اعتراف کرده و خواستار بخشش شدهاند.
علمخواه ۱۵ دیماه در گفتوگوی دیگری با روزنامه «هفت صبح» خبر داد گروگانگیرها در مجموع بیش از «۳۰ میلیارد» ضرر مالی به آنها وارد کردند.
او با بیان اینکه مادر همسرش در ایام گروگانگیری نتوانست فشار روحی و روانی و شکنجهها را تحمل کند و درگذشت، گفت گروگانگیرها خودشان را جای فرزند این زن مسن جا زدند و پس از خاکسپاری، هیچ مراسمی برای او گرفته نشد.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه در این مدت طولانی کسی متوجه این ماجرا نشد، گفت گروگانگیران از طریق موبایل شخصی آنها به هر کس که پیگیرشان میشد، میگفتند از رشت رفتهاند و علاقهای به ادامه ارتباط با سایرین ندارند.
خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، در گزارشی با عنوان «چه کسی واقعیت را میگوید؟»، نوشت در خصوص «۲۹ ماه گروگانگیری در خانه» شکایتی ثبت نشده است.
فارس با اشاره به اینکه ۲۹ ماه گروگانگیری یک خانواده ۹ نفره موضوعی است که ابهامات فراوانی دارد، افزود از یکسو ادعای افرادی مطرح است که میگویند در اسارت بودهاند و از سوی دیگر، با اینکه پدر خانواده میگوید وکیل دادگستری است، در طول این مدت هیچ اقدامی صورت نداده و حتی پس از آزادی نیز شکایتی ثبت نکرده است
این خبر نخستین بار ۱۱ دیماه در خبرگزاری رکنا منتشر شد و در آن آمده بود که اعضای این خانواده به مدت نزدیک به سه سال در منزل شخصیشان در منطقه منظریه رشت زندانی شده بودند.
رکنا در گزارش خود نوشت گروگانگیران با مدیریت دقیق و برنامهریزی شده توانستند طی ۲۹ ماه اعضای خانواده را با استفاده از داروهای روانگردان، خوابآور و شکنجههای غیرانسانی از مسیر طبیعی زندگی منحرف کنند.
بر اساس این گزارش، این تیم علاوه بر حبس و آزارهای جسمی و روانی، بهطور سیستماتیک اقدام به انتقال قانونی اموال منقول و غیرمنقول خانواده کردند.
@VahidOOnLine
📡 @VahidOnline
Forwarded from خبر کوتاه | اقتصادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📌عجیب ترین اسکناس دنیا!!!
🔺"یک هزار تومان" زمان رضا شاه که الان ارزشش ۴۰ هزار دلار امریکاست!!
🔺و برابر با صد سکه پهلوی هست!
@khabarkotahe
🔺"یک هزار تومان" زمان رضا شاه که الان ارزشش ۴۰ هزار دلار امریکاست!!
🔺و برابر با صد سکه پهلوی هست!
@khabarkotahe
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
ولی من یه چیزی به شما بگم.
پس از سالها تجربۀ صفحهداری در اینستاگرام یه چیزی دیگه بر من مسجل شده. من هر موقع دربارۀ مزاحمین خلق حرفی زدم، صفحهم مختل شد. این جماعت واقعاً نیروی سایبری بیکاری دارند که در فضای مجازی ول میگردند و به صفحۀ مخالفانشون حمله میکنند. این جماعت هیچ موقع سرسوزنی درستبشو نیستند. دستکم نگیریدشون و فکر نکنید حالا منفورند و کاری ازشون برنمیاد. اینها در هیچ بازیای دیگه برنده نیستند، اما استاد بازی خراب کردن هستند. در یک چیز دیگه هم مهارت سیاهی دارند: تغییر شکل میدن. کاملاً نقش بیطرف بازی میکنند؛ در سایر سازمانها و گروهها نفوذ میکنند. حقیقتاً یگانه سازمان زیرزمینی توتالیتر موجود الان همینها هستند.
@garajetadayoni
پس از سالها تجربۀ صفحهداری در اینستاگرام یه چیزی دیگه بر من مسجل شده. من هر موقع دربارۀ مزاحمین خلق حرفی زدم، صفحهم مختل شد. این جماعت واقعاً نیروی سایبری بیکاری دارند که در فضای مجازی ول میگردند و به صفحۀ مخالفانشون حمله میکنند. این جماعت هیچ موقع سرسوزنی درستبشو نیستند. دستکم نگیریدشون و فکر نکنید حالا منفورند و کاری ازشون برنمیاد. اینها در هیچ بازیای دیگه برنده نیستند، اما استاد بازی خراب کردن هستند. در یک چیز دیگه هم مهارت سیاهی دارند: تغییر شکل میدن. کاملاً نقش بیطرف بازی میکنند؛ در سایر سازمانها و گروهها نفوذ میکنند. حقیقتاً یگانه سازمان زیرزمینی توتالیتر موجود الان همینها هستند.
@garajetadayoni
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
دو روش دیگه مزاحمین خلق برای نفوذ یکی "مظلومنمایی" و دومی "طنز" هست. البته نمیگن ما مزاحم خلقیم، تظاهر به بیطرفی میکنند. این یارو کمدینشون دو سال پیش اومد گفت مستقلم، در پروفایلش هم نوشته مستقل، اما طنزی که میسازه همونه که بیست ساله برای مجاهدین میسازه. مردم عادی هم طبعاً خیلی به تمایزات توجه نمیکنند. همون کسانی که به طنزهای سیاسی صداوسیما فحش میدن، آسودهخاطر دلقک مجاهدین رو فالو میکنند 😖
توجه داشته باشید طرف اسمش رو گذاشته "حنیف". در میان اعضا و هواداران مزاحمین، حنیف یعنی "حنیفنژاد"، که بنیانگذار مجاهدین بوده. از وقتی هم یادمونه طرف آدم مجاهدین بوده، حالا خودش رو "مستقل" معرفی میکنه
@garajetadayoni
توجه داشته باشید طرف اسمش رو گذاشته "حنیف". در میان اعضا و هواداران مزاحمین، حنیف یعنی "حنیفنژاد"، که بنیانگذار مجاهدین بوده. از وقتی هم یادمونه طرف آدم مجاهدین بوده، حالا خودش رو "مستقل" معرفی میکنه
@garajetadayoni
Forwarded from Anarconomy
نوعی از شجاعت وجود داره که هورمونی نیست. شجاعت عرفی، مثل پریدن از ارتفاع، مثل درگیر شدن با کسی که میدونی ممکنه ازش کتک بخوری، مثل پیشقدم شدن در پاکسازی سنگر دشمن، مثل در جمعی که قراره همه شنونده باشند بلند شدن و حرفی زدن، تا حد زیادی به هورمونها مربوطند، و در بدن بعضیها بستر بهتری براش فراهمه تا دیگران. اما این نوع دیگه از شجاعت، به نوع نگاه به حیات مربوط میشه و اسمش رو باید شجاعتِ بودن گذاشت.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
Forwarded from مملکته
🔻 دکان حجاب!
🤑 تصویر بالا " امین دست مزد" یک قلاده سوپر عرزشی می باشد. در هفتههای اخیر وی مامور راه انداختن بساط تجمعات در مورد حجاب و فیلترینگ و ظریف (دعواهای زرگری) بود. وی از نمایندههای پایداری، بودجه و متن شعارها را میگیرد. و بابت اعزام صدها اتوبوس امت حزب الله از سراسر کشور برای شرکت در تجمعات تهران، از سازمانهای حکومتی بودجه دریافت کرده؛ بعلاوه از واریز به حساب شخصی نیز، صدها میلیون عایدش شد اما در نهایت تنها توانسته به انداره یک اتوبوس شرکت واحد عربدهکش جمع کند!
🤑 تصویر پائین "بهاره جنگروی" سرکرده فاطی کماندوهای حجاب بان متروی تهران و قاتل "آرمیتا گراوند" است. او بابت پروژه #حجاب_اجباری از سردار عزیز جعفری خط میگیرد و روابط خاص با زاکانی دارد.
وی علاوه بر بودجه رسمی، با دریافت کمک از نهادها و واریز به حساب شخصی، تحت عنوان خرید روسری، تاکنون اندازه باحجاب کردن نصف دختران تهران، پول به جیب زده اما کل نتایج کار او در دو سال گذشته، روسری سر کردن ۲۰ دختر و فیلم گرفتن از آنها برای تائید فاکتور بوده؛ که البته عمر محجبه ماندن هرکدام از این دختران نیز درحد ۵ دقیقه جلوی دوربین بود!
🤑 @mamlekate
🤑 تصویر بالا " امین دست مزد" یک قلاده سوپر عرزشی می باشد. در هفتههای اخیر وی مامور راه انداختن بساط تجمعات در مورد حجاب و فیلترینگ و ظریف (دعواهای زرگری) بود. وی از نمایندههای پایداری، بودجه و متن شعارها را میگیرد. و بابت اعزام صدها اتوبوس امت حزب الله از سراسر کشور برای شرکت در تجمعات تهران، از سازمانهای حکومتی بودجه دریافت کرده؛ بعلاوه از واریز به حساب شخصی نیز، صدها میلیون عایدش شد اما در نهایت تنها توانسته به انداره یک اتوبوس شرکت واحد عربدهکش جمع کند!
🤑 تصویر پائین "بهاره جنگروی" سرکرده فاطی کماندوهای حجاب بان متروی تهران و قاتل "آرمیتا گراوند" است. او بابت پروژه #حجاب_اجباری از سردار عزیز جعفری خط میگیرد و روابط خاص با زاکانی دارد.
وی علاوه بر بودجه رسمی، با دریافت کمک از نهادها و واریز به حساب شخصی، تحت عنوان خرید روسری، تاکنون اندازه باحجاب کردن نصف دختران تهران، پول به جیب زده اما کل نتایج کار او در دو سال گذشته، روسری سر کردن ۲۰ دختر و فیلم گرفتن از آنها برای تائید فاکتور بوده؛ که البته عمر محجبه ماندن هرکدام از این دختران نیز درحد ۵ دقیقه جلوی دوربین بود!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
«زالو»
از نظر من خطرناکترین و آسیبزاترین گروه جامعه کسانی نیستند که افکار خطرناک دارند. افکار خطا رو میشه شناسایی کرد و باهاش مقابله کرد. اینکه کسانی تفکرات ضدتوسعه، ضدبهروزی و ضدپیشرفت داشته باشند، نه چیز جدیدیه و نه هولناک. البته اون جایی که تیرگیِ تفکراتشون رو با لامپهای روشنفکری و ریسههای رویافروشی خوشنما جلوه میدن، کار رو خیلی سخت میکنه. اما هنوز اینها خطرناکترین گروه نیستند.
خطرناکترین گروه کسانیاند که بدون اینکه دلبستگی به ایدئولوژی و تفکری داشته باشند، در قالب اون تفکرات میخزند تا به اهدافشون برسند. اینها نه به بهروزی مردم فکر میکنند، نه به سعادت جامعه، نه به خوشبختی نسلها ــ نه درد کشور دارند و نه درد دین، نه دغدغۀ ملی دارند و نه تفکر اجتماعی. اینجاست که تازه متوجه میشید اون گروه اول چقدر بهتر از اینهان! گروه اول دغدغه داره، منتها داره اشتباه میزنه! اینا اصلاً دغدغهای غیر از منافع خودشون ندارند. میخزند در قدرت، میخرند در بوروکراسی، میخزند در رانت...
این گروه چیزی تحت عنوان «دلسوزی» در وجودش نداره. یعنی برای اون تفکری که داره ازش بهره میبره، برای اون قدرتی که سوارش شده، هیچ گونه دلسوزی نداره، چون داره انگلوار ازش استفاده میکنه. بنابراین، اصلاً به «مصالح» فکر نمیکنه. مصالح کیلو چنده؟ فقط به این فکر میکنه که چطور میشه بیشتر از این بساط بهره برد؟! والسلام! به همین دلیل این گروه راحت رنگ عوض میکنه، انتقاد سازنده و اصلاحکننده نمیکنه، بلکه اتفاقاً خودش رو مدافع کور و کر سیستمی که داره ازش بهرهبرداری میکنه نشون میده.
به همۀ این دلایلی که برشمردم، این گروه از خودشون تفکر و آرمانی ندارند، بلکه هر جریانی قدرت رو تصاحب کنه، اینها میپرند در کشتی برندگان... و زالوهای نظم جدید میشن. حالا به این فکر کنید مقابله با این گروه چقدر سختتر از گروه اوله!
@garajetadayoni | گاراژ
از نظر من خطرناکترین و آسیبزاترین گروه جامعه کسانی نیستند که افکار خطرناک دارند. افکار خطا رو میشه شناسایی کرد و باهاش مقابله کرد. اینکه کسانی تفکرات ضدتوسعه، ضدبهروزی و ضدپیشرفت داشته باشند، نه چیز جدیدیه و نه هولناک. البته اون جایی که تیرگیِ تفکراتشون رو با لامپهای روشنفکری و ریسههای رویافروشی خوشنما جلوه میدن، کار رو خیلی سخت میکنه. اما هنوز اینها خطرناکترین گروه نیستند.
خطرناکترین گروه کسانیاند که بدون اینکه دلبستگی به ایدئولوژی و تفکری داشته باشند، در قالب اون تفکرات میخزند تا به اهدافشون برسند. اینها نه به بهروزی مردم فکر میکنند، نه به سعادت جامعه، نه به خوشبختی نسلها ــ نه درد کشور دارند و نه درد دین، نه دغدغۀ ملی دارند و نه تفکر اجتماعی. اینجاست که تازه متوجه میشید اون گروه اول چقدر بهتر از اینهان! گروه اول دغدغه داره، منتها داره اشتباه میزنه! اینا اصلاً دغدغهای غیر از منافع خودشون ندارند. میخزند در قدرت، میخرند در بوروکراسی، میخزند در رانت...
این گروه چیزی تحت عنوان «دلسوزی» در وجودش نداره. یعنی برای اون تفکری که داره ازش بهره میبره، برای اون قدرتی که سوارش شده، هیچ گونه دلسوزی نداره، چون داره انگلوار ازش استفاده میکنه. بنابراین، اصلاً به «مصالح» فکر نمیکنه. مصالح کیلو چنده؟ فقط به این فکر میکنه که چطور میشه بیشتر از این بساط بهره برد؟! والسلام! به همین دلیل این گروه راحت رنگ عوض میکنه، انتقاد سازنده و اصلاحکننده نمیکنه، بلکه اتفاقاً خودش رو مدافع کور و کر سیستمی که داره ازش بهرهبرداری میکنه نشون میده.
به همۀ این دلایلی که برشمردم، این گروه از خودشون تفکر و آرمانی ندارند، بلکه هر جریانی قدرت رو تصاحب کنه، اینها میپرند در کشتی برندگان... و زالوهای نظم جدید میشن. حالا به این فکر کنید مقابله با این گروه چقدر سختتر از گروه اوله!
@garajetadayoni | گاراژ
Forwarded from کانال کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬تورم چطور اخلاق ملتها را تباه میکند؟
قوانین اقتصاد نه رشوه قبول میکنند و نه از مجازات اعدام میترسند آنها در برابر تصمیمهای شما ساکت نمیشوند. این خلاصه ماجرایی تاریخی است که اگرچه ۲۳۰ سال پیش به وقوع پیوسته اما به شکل عجیبی شبیه به روزگاه امروز ماست، ماجرایی بسیار عبرت آموز که آقای اندرو دیکسون وایت در کتاب اخلاق و تورم آن را مرور میکند.
@ketab📚✏️
قوانین اقتصاد نه رشوه قبول میکنند و نه از مجازات اعدام میترسند آنها در برابر تصمیمهای شما ساکت نمیشوند. این خلاصه ماجرایی تاریخی است که اگرچه ۲۳۰ سال پیش به وقوع پیوسته اما به شکل عجیبی شبیه به روزگاه امروز ماست، ماجرایی بسیار عبرت آموز که آقای اندرو دیکسون وایت در کتاب اخلاق و تورم آن را مرور میکند.
@ketab📚✏️
Forwarded from Anarconomy
یه زمانی اینجوری نبود که یه ایرانی از شرایط یه کشور دیگه غر بزنه، و براش کامنت بذارن «گمشو برگرد اگه ناراحتی». خیلی کار انجام شد تا این فرهنگ پاسخ دادن جا بیفته. قبلش اینجوری بود که «لابد اونی که اونجاست بهتر میدونه».
اما یه چیزی فراتر از همه اینها وجود داره، و اون آدمگریزیه. فرض کنید اصلا در وضعیتی که الان در اون هستیم نبودیم، و مثلا ایران کشوری همسطح اسپانیا بود، و بعد یک باند خلافکار شما رو اشتباهی به جای یک نفر دیگه میدزدید و بدون مدارک هویتی قاچاق میکرد به اسپانیا و ول میکرد تو خیابون، تا گروهی که اونجا قراره تحویلتون بگیره یک هویت اسپانیایی بتون بده. خب این اتفاق وحشتناکیه. ولی وقتی که فهمیدید دیگه راه برگشتی نیست، بعدش چیکار میکنید؟ آدم سالم به خودش میگه من که افتادم اینجا و راه برگشت هم ندارم، پس بهتره بفهمم این مردم چجوری زندگی میکنند و یاد بگیرم طرز کارشون رو. و بعد از مدتی، علاقمند میشه که بیشتر بفهمه و یاد بگیره.
الان با آدمهایی مواجهیم که ربوده نشدهاند، بلکه با پای خودشون رفتن، ولی بازم علاقهای ندارند که مردم رو یاد بگیرند!
من یه تست سلامت ابداع کرده و ازش استفاده میکنم. اگه برای فردی در یک موقعیت فرضی فقط سه روز فرصت برای شناخت یک جغرافیای جدید وجود داشت و یک روزش به طبیعت اونجا، یک روزش به تاریخ اونجا، و یک روزش به مردم اونجا اختصاص پیدا نکرد، رد فلگه. اگه فقط دو روز فرصت بود، و طبیعت رو خط نزد، رد فلگه. و اگه فقط یک روز فرصت بود، و طبیعت و تاریخ رو خط نزد، رد فلگه. چون هیچچیز مهمتر از مردم نیست.
اما یه چیزی فراتر از همه اینها وجود داره، و اون آدمگریزیه. فرض کنید اصلا در وضعیتی که الان در اون هستیم نبودیم، و مثلا ایران کشوری همسطح اسپانیا بود، و بعد یک باند خلافکار شما رو اشتباهی به جای یک نفر دیگه میدزدید و بدون مدارک هویتی قاچاق میکرد به اسپانیا و ول میکرد تو خیابون، تا گروهی که اونجا قراره تحویلتون بگیره یک هویت اسپانیایی بتون بده. خب این اتفاق وحشتناکیه. ولی وقتی که فهمیدید دیگه راه برگشتی نیست، بعدش چیکار میکنید؟ آدم سالم به خودش میگه من که افتادم اینجا و راه برگشت هم ندارم، پس بهتره بفهمم این مردم چجوری زندگی میکنند و یاد بگیرم طرز کارشون رو. و بعد از مدتی، علاقمند میشه که بیشتر بفهمه و یاد بگیره.
الان با آدمهایی مواجهیم که ربوده نشدهاند، بلکه با پای خودشون رفتن، ولی بازم علاقهای ندارند که مردم رو یاد بگیرند!
من یه تست سلامت ابداع کرده و ازش استفاده میکنم. اگه برای فردی در یک موقعیت فرضی فقط سه روز فرصت برای شناخت یک جغرافیای جدید وجود داشت و یک روزش به طبیعت اونجا، یک روزش به تاریخ اونجا، و یک روزش به مردم اونجا اختصاص پیدا نکرد، رد فلگه. اگه فقط دو روز فرصت بود، و طبیعت رو خط نزد، رد فلگه. و اگه فقط یک روز فرصت بود، و طبیعت و تاریخ رو خط نزد، رد فلگه. چون هیچچیز مهمتر از مردم نیست.
Forwarded from مملکته
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔻فریاد خشم یکی از مادران داغدار فاجعه اسکله بندرعباس بر مسئولان جمهوری اسلامی
NR2OH
▫️زن داره از داغ عزیزانش فریاد میزنه و میگه سوختن، خاکستر شدن و توی حال خودش نیست، یکی از پشت داره با اون پر رنگیها میزنه رو شونهاش که روسری سر کنه، یکی دیگه هم میگه باشه، صلوات بفرست!
آخ از این بیشرمی و بیشرافتیتون، که ایدئولوژی و دین لعنتیتون زندگی همه رو نابود کرده.
Samiraraahi
▫️عین خاکسپاری کشتهشدگان هواپیمای اوکراینی، عوامل قاتل اصلی اومدن سر صحنه جرم.
pishinia2
▫️چقدر همه چی تو ویدئو عذاب آوره. اون دستهخرایِ چادری. صدای نحس آخوند. نمیذارن حتی راحت عزاداری کنن خالی شن.
Hani0_01881
t.me/mamlekate/47091
NR2OH
▫️زن داره از داغ عزیزانش فریاد میزنه و میگه سوختن، خاکستر شدن و توی حال خودش نیست، یکی از پشت داره با اون پر رنگیها میزنه رو شونهاش که روسری سر کنه، یکی دیگه هم میگه باشه، صلوات بفرست!
آخ از این بیشرمی و بیشرافتیتون، که ایدئولوژی و دین لعنتیتون زندگی همه رو نابود کرده.
Samiraraahi
▫️عین خاکسپاری کشتهشدگان هواپیمای اوکراینی، عوامل قاتل اصلی اومدن سر صحنه جرم.
pishinia2
▫️چقدر همه چی تو ویدئو عذاب آوره. اون دستهخرایِ چادری. صدای نحس آخوند. نمیذارن حتی راحت عزاداری کنن خالی شن.
Hani0_01881
t.me/mamlekate/47091
Forwarded from مملکته
🔻 ۱۰ فاجعه مرگبار در ایران
◾️ فاجعه، نتیجه مدیریت هیئتی و بسیجی و شوخی گرفتن اصول HSE هست. تو مملکت ما اصولآ رعایت این مسائل رو سوسول بازی می دونن و مدیران جهادی اعتقادی به رعایتش ندارن... هر بار هم چند روز عزاداری و بعدش ماست مالی و تمام
makhduum
◾️ فارغ از آنچه واقعا رخ داده، بیاد داشته باشید فاجعۀ «سانحه» و «سهل انگاری» خیلی عمیقتر و تراژیکتر از «خرابکاری» و «توطئه» است...
Kobaz4
◾️ #پرواز۷۵۲ حمله تروریستی بود و توی این لیست نیست.
@mamlekate
◾️ فاجعه، نتیجه مدیریت هیئتی و بسیجی و شوخی گرفتن اصول HSE هست. تو مملکت ما اصولآ رعایت این مسائل رو سوسول بازی می دونن و مدیران جهادی اعتقادی به رعایتش ندارن... هر بار هم چند روز عزاداری و بعدش ماست مالی و تمام
makhduum
◾️ فارغ از آنچه واقعا رخ داده، بیاد داشته باشید فاجعۀ «سانحه» و «سهل انگاری» خیلی عمیقتر و تراژیکتر از «خرابکاری» و «توطئه» است...
Kobaz4
◾️ #پرواز۷۵۲ حمله تروریستی بود و توی این لیست نیست.
@mamlekate
Telegraph
۱۰ فاجعه مرگبار در ایران: از شینآباد و آبادان تا طبس و بندرعباس
۱۰ فاجعه مرگبار در ایران: از شینآباد و آبادان تا طبس و بندرعباس منبع تصویر، Reuters ۷ دقیقه پیش در چند دهه گذشته، ایران شاهد مجموعهای از حوادث مرگبار بوده که با وجود وعدههای مکرر مقامهای جمهوری اسلامی برای رسیدگی، اصلاح ساختارها و پیشگیری از تکرار آنها،…
Forwarded from Anarconomy
اگه ۶۸ درصد بودیم چه تفاوتی ایجاد میشد از دید شما؟
جولانی نماینده چند درصد مردم سوریهست؟ حتی در داخل القاعده که بیعتگیری میکردند اکثریت رو نداشت. اما به قدرت رسید، چون قدرتها دیدند این حاضره بازی رو تا تهش ادامه بده، و حاضره منافع ما رو تأمین کنه. ما ۶۸ درصد هم بودیم اما هیچکس در بین ما نبود که حاضر باشه خودش رو کثیف کنه و بازی رو تا تهش ادامه بده و منافع قدرتها رو تأمین کنه، صرفا تماشاچی باقی میموندیم. همونطور که مردم سوریه تماشاچی هستند. اینجا هنوز اینکه «بضاعت ما خیلی کم است و با این بضاعت کم چارهای جز تسلیم در برابر قدرتها را نداریم» یک ایده غریب و خائنانه تلقی میشه. حتی در بین اونهایی که حاضرند جانشون رو برای تغییر مسیر کشور فدا کنند. مشکل اصلی این خود عظیم و مقتدرپنداری کل جامعهست، فارغ ازینکه هر جبهه در موضوعات دیگه چه اختلافاتی دارند یا ندارند.
جولانی نماینده چند درصد مردم سوریهست؟ حتی در داخل القاعده که بیعتگیری میکردند اکثریت رو نداشت. اما به قدرت رسید، چون قدرتها دیدند این حاضره بازی رو تا تهش ادامه بده، و حاضره منافع ما رو تأمین کنه. ما ۶۸ درصد هم بودیم اما هیچکس در بین ما نبود که حاضر باشه خودش رو کثیف کنه و بازی رو تا تهش ادامه بده و منافع قدرتها رو تأمین کنه، صرفا تماشاچی باقی میموندیم. همونطور که مردم سوریه تماشاچی هستند. اینجا هنوز اینکه «بضاعت ما خیلی کم است و با این بضاعت کم چارهای جز تسلیم در برابر قدرتها را نداریم» یک ایده غریب و خائنانه تلقی میشه. حتی در بین اونهایی که حاضرند جانشون رو برای تغییر مسیر کشور فدا کنند. مشکل اصلی این خود عظیم و مقتدرپنداری کل جامعهست، فارغ ازینکه هر جبهه در موضوعات دیگه چه اختلافاتی دارند یا ندارند.
Forwarded from Anarconomy
بعد از هزاران سال، شاهد نمایش فروریختن اندیشه تاریک ایرانی هستیم. چرا باید عجله کرد که این نمایش تموم بشه؟ بله، اندیشه ایرانی تاریک بود که امروز ایران به استثناییترین سیاهچال دنیا، در همه زمینهها، تبدیل شده. در حالی که بیشتر از هر ملتی ادعای نور و روشنایی داشت! اشتباه نکنید، گندهگوزی ایرانی، باستانیه، اما مربوط به فتوحاتش نیست. اونها هرچه بودند مدیون جنم پادشاهان و فرماندهان بودند. گندهگوزی ایرانی درباره اندیشهای بود که داشت، یا ادعا داشت که داره. که ما نور پرستیم، پسران نوریم، ما طرفدار نوریم، دین ما درباره نوره، فلسفه ما درباره نوره، تقویم ما درباره نوره، رسومات ما درباره نوره، شب یلدا و نور و فلان، چهارشنبه سوری و نور و بهمان، اسطورههامون با تاریکی جنگیدن، خودمون سرباز نوریم، وسط پرچممون نوره. ما حتی نور و ظلمات رو وارد قرآن کردیم (باور ندارید متن قرآن تحت تأثیر ایران بود؟ عیب نداره، بزرگ میشید میفهمید)، بعید نیست که نوربازی از اینجا به چین هم سرایت کرد.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفتخوری بودیم و دغلبازی و خرابکاری و لاتبازی. اما همه اینها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی میرسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمیذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمتپرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمیذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همهچیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول میزدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگهای نداریم، و جز با لاتبازی از هیچکدوم از مدعیات فلسفیمون نمیتونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشتهاند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملتها نفهمیدهاند! که این اقیانوس زشتیها که در اون غوطهور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو میکنی زودتر تموم بشه چون شما میخوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که میشد چادر زد. جنگلهای اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاکپرست نیستم. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمالپرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا میکنم که تو قصهها هم نیست. آدمهای قبل از من تا سههزار سال قبل، و احتمالا آدمهای بعد از من تا قرنها بعد، به اندازه من خوششانس نبودهاند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمیتونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفتخوری بودیم و دغلبازی و خرابکاری و لاتبازی. اما همه اینها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی میرسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمیذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمتپرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمیذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همهچیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول میزدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگهای نداریم، و جز با لاتبازی از هیچکدوم از مدعیات فلسفیمون نمیتونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشتهاند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملتها نفهمیدهاند! که این اقیانوس زشتیها که در اون غوطهور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو میکنی زودتر تموم بشه چون شما میخوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که میشد چادر زد. جنگلهای اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاکپرست نیستم. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمالپرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا میکنم که تو قصهها هم نیست. آدمهای قبل از من تا سههزار سال قبل، و احتمالا آدمهای بعد از من تا قرنها بعد، به اندازه من خوششانس نبودهاند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمیتونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.