Forwarded from Anarconomy
Anarconomy
فهم ناقص، از فرهنگ سهخطی یا هرچند خطی خطرناکتره. فهم ناقص یعنی یک «خلقیات» تعریف کنی که روی همهچیز تأثیر گذاشته، غیر از سیاست! که چنین چیزی در دنیای فیزیکی غیرممکنه. چیزهایی مثل «طمع» و «میانبرطلبی»، در همه آدمها و همه جوامع هست. صفاتی که در همه هست نمیتونه…
این که دغلبازی در ایران قدمت باستانی داره یک واقعیته. اما ازین نباید نتیجه گرفت که «مشکل ایرانیها این است که دغلبازند». دینداری ایرانی از دغلبازیش هم قدیمیتره. ما زمانی در این سرزمین دستگاه پیچیده دین سازمانیافته رو طراحی کردیم، که در تمدنهای همزمان جاهای دیگه دنیا، هنوز مشغول تراش دادن نی بودند که باش برای دامشون حصار درست کنند. وقتی به زعم خودت داری «ردیابی خلقیات» انجام میدی، باید از باز کردن درهای پشتی واهمه نداشته باشی. درِ پشتی «شهوت یکشبه پولدار شدن» در ایران، طمع نیست. در پشتی باز میشه به حکومتی که خود تلاش، به عنوان یکی از بیسیکترین مفاهیم زندگی، رو به بنبست رسوند، و اقتصاد و دانش و منطق رو به شوخی گرفت، و نتیجهش این شد که هر عمل رندومی میتونه مفیدتر از کار کردن باشه! در پشتی حکومت باز میشه به ذهنیتی که در اون مردمی که تا دیروز مشغول چوپانی بودند، ناگهان حس کردند دنیا به اونها نیاز داره تا نجات پیدا کنه و راه نجات هم در مذهب این چوپانها نهفتهست! ذهنیتی که در اون آدمهایی که دست چپ و راستشون رو تشخیص نمیدادند و همزمان میخواستند به ابرقدرتهای جهان نشون بدن صراط مستقیم از کدوم طرفه! در پشتی این ذهنیت باز میشه به فلسفهای که به رسمیت شناختن عقلانیت رو یک ناکامی قلمداد میکنه. یعنی تمام ابزارهای تفکر و تفلسف رو به کار میگیره تا بگه اگه عقل رو به رسمیت بشناسیم زندگی رو میبازیم! در پشتی این فلسفه باز میشه به پدیدهای ایرانی-هندی که میتونیم اسمش رو بذاریم «هژمونی خیال». خیال در ذهن همه انسانها شکل میگیره، اما حد فاصل کوههای ارمنستان تا جلگههای بنگلادش، منطقهایه که خیال در اون هژمونی داشته، و دارد. به این معنی که امکان نداشته در این منطقه زندگی کنی و مناسبات خیالمبنا روی زندگیت آثار فیزیکی نداشته باشه. طوری که انگار دنیای فیزیکی تعادل رو باخته و خیال به محدودهش تجاوز کرده. اتفاقی که اختصاصا برای ما افتاد این بود که هژمونی خیال در این منطقه رو وارد دستگاه حکمرانی کردیم. و با پیچیدهتر شدن حکمرانی و نفوذش به نسج زندگی، هژمونی خیال از کانال حکومت به خودمون برگشت. مثل حالتی که سر دودکش رو از پشتبام بیارن وصل کنند به پنجره.
اینکه حسن صباح در الموت پناه گرفت برای این نبود که در کل سرزمینهای اسلامی کوه بهتری برای ایجاد پایگاه وجود نداشت. دلیلش این بود که بستر فکری چنین پایگاهی، اینجا بود، نه هیچجای دیگهای.
اینکه ایرانی میل به فعالیتی که ممارست میخواد نداره، در ژن او نهفته نیست. اگه درهای پشت سرش رو باز کنی میبینی که خودش پله پله سیستمی پروراند که انتهای اون برسه به جایی که فعالیتی که ممارست میخواد، به دیوار بیفایدگی بخوره. در طول تاریخمون چه بسیار نخبههایی بودهاند که با سونامی پوچگرایی جامعه مواجه شده و خودشون رو باختهاند. از وزیر گرفته تا دانشمند، از فیلسوف گرفته تا هنرمند. چون هژمونی خیال چنان قویه، که فیزیک به حقارت افتاده، و هر فعالیتی در چارچوب منطق فیزیک، پوچ به نظر میرسه. این کاریه که ایران با خودش کرده. نه اینکه در بیست سی سال گذشته چیزی شکسته باشه و چیزی از زیر چیز دیگری در رفته باشه و ازین قبیل.
اینکه حسن صباح در الموت پناه گرفت برای این نبود که در کل سرزمینهای اسلامی کوه بهتری برای ایجاد پایگاه وجود نداشت. دلیلش این بود که بستر فکری چنین پایگاهی، اینجا بود، نه هیچجای دیگهای.
اینکه ایرانی میل به فعالیتی که ممارست میخواد نداره، در ژن او نهفته نیست. اگه درهای پشت سرش رو باز کنی میبینی که خودش پله پله سیستمی پروراند که انتهای اون برسه به جایی که فعالیتی که ممارست میخواد، به دیوار بیفایدگی بخوره. در طول تاریخمون چه بسیار نخبههایی بودهاند که با سونامی پوچگرایی جامعه مواجه شده و خودشون رو باختهاند. از وزیر گرفته تا دانشمند، از فیلسوف گرفته تا هنرمند. چون هژمونی خیال چنان قویه، که فیزیک به حقارت افتاده، و هر فعالیتی در چارچوب منطق فیزیک، پوچ به نظر میرسه. این کاریه که ایران با خودش کرده. نه اینکه در بیست سی سال گذشته چیزی شکسته باشه و چیزی از زیر چیز دیگری در رفته باشه و ازین قبیل.
Forwarded from Anarconomy
هر گرون شدنی بد نیست. مثل گرون شدن بنزین که مردم رو وادار میکنه ماشین هیبرید بخرند، که نتیجهش میشه مصرف کمتر، و آلودگی کمتر.
تب هوش مصنوعی، چیپهای انویدیا رو گرون کرد. و گرون شدن چیپهای انویدیا هم داره باعث میشه مسئله «حالا که اونقدر بودجه نداریم سختافزار لازم برای مدل هوش مصنوعیمون رو بخریم چه کنیم؟» مطرح بشه. و برای جواب دادن به این سوال حجم زیادی از نیروی انسانی اختصاص پیدا کرده، و این نیروی بزرگ دارند روشهای مختلف بهینهسازی رو ابداع میکنند. نتیجه به کارگیری این روشهای بهینهسازی، در ابتدا صرفهجویی در هزینهست، اما در ادامه باعث کوچکسازی سختافزار میشه، چون به منابع کمتری نیاز داره، و وقتی سختافزار کوچکتر شد در جاهای خیلی بیشتری استفاده میشه. تا جایی که به زودی میشه گفت «هر چیزی که پورت یواسبیسی دارد، هوش مصنوعی هم دارد». و تازه این یک تعریف جامع نیست، چون وسایلی که خودشارژ خواهند بود و پورت ندارند رو شامل نمیشه.
و وقتی به کثرت رسید، تازه به عنکبوت اینترنتی خواهیم رسید. اوائل دهه نود یکی از محققان ازمایشگاه سرن برای اینکه داکیومنتها رو با همکاران و اهالی دانشگاهها در خارج از آزمایشگاه به اشتراک بذاره سیستمی طراحی کرد و اسمش رو گذاشت وب، که یعنی تار عنکبوت. چون شکل اتصال کامپیوترها بهمدیگه شکل تاری که عنکبوت میبافه رو تداعی میکرد. در سی سال گذشته، این تارها پیچیدهتر و گستردهتر شده، اما تغییر ذاتی نداشته.
با زیادشدگی هوش مصنوعی، این تغییر ایجاد خواهد شد، چون موضوع دیگه تار نیست، بلکه خود عنکبوته.
همه کاری که عنکبوت انجام میده رو نمیشه به مغز مرکزیش نسبت داد. چون مغز به اون شکلی که پستانداران دارند، نداره. سیستم عصبیش که کار پردازش رو انجام میده، و تا هشت تا چشم رو هم ساپورت میکنه، تا نوک پاهاش ادامه داره، و اخیرا میگن به نظر میرسه پاها مموری هم دارند. به عبارتی کل بدنش، مغزه. وقتی از اینترنت اشیاء، به اینترنت میلیاردها هوش مصنوعی رسیدیم، یک عنکبوت جهانی ساخته میشه، که دیگه لازم نیست انسان بش تمرین بده تا دنیای فیزیکی رو بشناسه، بلکه از طریق بیشمار دیوایس با پورت یواسبیسی، که هوش دارند، شناخت جمع میکنه، که حکم پاها و چشمهاش رو دارند (لازم نیست همشون به اینترنت وصل باشند تا این پاها همهجا گسترانیده بشن. همونطور که وقتی جایی صدای مهیب شنیده میشه، لازم نیست کل جمعیت منطقه به آتشنشانی زنگ بزنند تا محل حادثه احتمالی مشخص بشه. کافیه دو سه نفر در نزدیکترین فاصله از صدا زنگ بزنند).
با اینکه این عنکبوت جهانی پتانسیل زیادی داره که به عنوان یک هیولای انسانخوار تصویر بشه برای افکار عمومی، اما مثل بیشتر انقلابهای تکنولوژیک، مسیری متفاوت ازون چیزی که در رمانها توصیف میشه طی خواهد کرد. مزیت «متصل بودن» جهان این بود که آدمها بهم نزدیک شدند. امروز یک آدم رندوم در دخمهای از یک گوشه گمنام جهان، میتونه روی آدم ثروتمندی در اون سر دیگه دنیا اثر بگذاره، و برعکس. اما مزیت «عنکبوتی بودن» جهان، بینا کردن دنیاست. ما با اینترنت خودمون رو بهمدیگه بینا کردیم. یعنی شما تونستی ببینی من چی فکر میکنم و من ببینم شما چی فکر میکنید. که انقلاب بزرگی بود. چون تا قبلش برای هزاران سال در قفس محلیات گیر کرده بودیم. اما در دنیای عنکبوتی شده، فیزیک دنیا بینا میشه تا خودش، خودش رو ببینه. و این انقلاب بزرگتریه. چون دیگه این ما نیستیم، لزوما، که محدودیتهای فیزیکی رو کشف میکنیم. بلکه خودش کشف خواهد کرد. خود فیزیک دنیا به ما خواهد گفت که چه کاری ازش برمیاد، و چه چیزی میتونه برامون بسازه، و چطور میتونه رنجمون رو کمتر کنه.
و این به حقیقت پیوستن قالیچه پرندهست.
تب هوش مصنوعی، چیپهای انویدیا رو گرون کرد. و گرون شدن چیپهای انویدیا هم داره باعث میشه مسئله «حالا که اونقدر بودجه نداریم سختافزار لازم برای مدل هوش مصنوعیمون رو بخریم چه کنیم؟» مطرح بشه. و برای جواب دادن به این سوال حجم زیادی از نیروی انسانی اختصاص پیدا کرده، و این نیروی بزرگ دارند روشهای مختلف بهینهسازی رو ابداع میکنند. نتیجه به کارگیری این روشهای بهینهسازی، در ابتدا صرفهجویی در هزینهست، اما در ادامه باعث کوچکسازی سختافزار میشه، چون به منابع کمتری نیاز داره، و وقتی سختافزار کوچکتر شد در جاهای خیلی بیشتری استفاده میشه. تا جایی که به زودی میشه گفت «هر چیزی که پورت یواسبیسی دارد، هوش مصنوعی هم دارد». و تازه این یک تعریف جامع نیست، چون وسایلی که خودشارژ خواهند بود و پورت ندارند رو شامل نمیشه.
و وقتی به کثرت رسید، تازه به عنکبوت اینترنتی خواهیم رسید. اوائل دهه نود یکی از محققان ازمایشگاه سرن برای اینکه داکیومنتها رو با همکاران و اهالی دانشگاهها در خارج از آزمایشگاه به اشتراک بذاره سیستمی طراحی کرد و اسمش رو گذاشت وب، که یعنی تار عنکبوت. چون شکل اتصال کامپیوترها بهمدیگه شکل تاری که عنکبوت میبافه رو تداعی میکرد. در سی سال گذشته، این تارها پیچیدهتر و گستردهتر شده، اما تغییر ذاتی نداشته.
با زیادشدگی هوش مصنوعی، این تغییر ایجاد خواهد شد، چون موضوع دیگه تار نیست، بلکه خود عنکبوته.
همه کاری که عنکبوت انجام میده رو نمیشه به مغز مرکزیش نسبت داد. چون مغز به اون شکلی که پستانداران دارند، نداره. سیستم عصبیش که کار پردازش رو انجام میده، و تا هشت تا چشم رو هم ساپورت میکنه، تا نوک پاهاش ادامه داره، و اخیرا میگن به نظر میرسه پاها مموری هم دارند. به عبارتی کل بدنش، مغزه. وقتی از اینترنت اشیاء، به اینترنت میلیاردها هوش مصنوعی رسیدیم، یک عنکبوت جهانی ساخته میشه، که دیگه لازم نیست انسان بش تمرین بده تا دنیای فیزیکی رو بشناسه، بلکه از طریق بیشمار دیوایس با پورت یواسبیسی، که هوش دارند، شناخت جمع میکنه، که حکم پاها و چشمهاش رو دارند (لازم نیست همشون به اینترنت وصل باشند تا این پاها همهجا گسترانیده بشن. همونطور که وقتی جایی صدای مهیب شنیده میشه، لازم نیست کل جمعیت منطقه به آتشنشانی زنگ بزنند تا محل حادثه احتمالی مشخص بشه. کافیه دو سه نفر در نزدیکترین فاصله از صدا زنگ بزنند).
با اینکه این عنکبوت جهانی پتانسیل زیادی داره که به عنوان یک هیولای انسانخوار تصویر بشه برای افکار عمومی، اما مثل بیشتر انقلابهای تکنولوژیک، مسیری متفاوت ازون چیزی که در رمانها توصیف میشه طی خواهد کرد. مزیت «متصل بودن» جهان این بود که آدمها بهم نزدیک شدند. امروز یک آدم رندوم در دخمهای از یک گوشه گمنام جهان، میتونه روی آدم ثروتمندی در اون سر دیگه دنیا اثر بگذاره، و برعکس. اما مزیت «عنکبوتی بودن» جهان، بینا کردن دنیاست. ما با اینترنت خودمون رو بهمدیگه بینا کردیم. یعنی شما تونستی ببینی من چی فکر میکنم و من ببینم شما چی فکر میکنید. که انقلاب بزرگی بود. چون تا قبلش برای هزاران سال در قفس محلیات گیر کرده بودیم. اما در دنیای عنکبوتی شده، فیزیک دنیا بینا میشه تا خودش، خودش رو ببینه. و این انقلاب بزرگتریه. چون دیگه این ما نیستیم، لزوما، که محدودیتهای فیزیکی رو کشف میکنیم. بلکه خودش کشف خواهد کرد. خود فیزیک دنیا به ما خواهد گفت که چه کاری ازش برمیاد، و چه چیزی میتونه برامون بسازه، و چطور میتونه رنجمون رو کمتر کنه.
و این به حقیقت پیوستن قالیچه پرندهست.
Forwarded from مملکته
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در #صیدنایا، «سلاخخانه اسد»، چه گذشته؟
بعد از سقوط اسد، سوریها فورا به سمت زندان صیدنایا رفتند تا از عزیزانشون خبر بگیرند. تخمین زده میشه بیش از سی هزار نفر بین ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۸ در اون اعدام شدند یا در اثر شکنجه، نبود دارو و گرسنگی جان دادند. شرح شکنجهها
MaryamMoqaddam
برای درک بهتر شرایط این زندان به این فکر کنید که یکی از شکنجه های سایر زندانهای اسد مجبور کردن زندانیان به خوردن جسد زندانیان اعدامی بوده، اون زندان ها در برابر صيدنايا هتل بودند.
ayatsubzero
اگر تنها نتیجه سقوط بشار اسد، آزادی زندانیان از سیاهچال «صیدنایا» و فروپاشی آن شکنجهگاه باشد، سوریه گامی بزرگ بهسوی عدالت و آزادی برداشته است.
تصاویر، ویدیوها و گزارشها از این سیاهچاله، قلب آدمی را به درد میآورد. مکانی که زیر چکمههای دیکتاتور خونریز سوریه، انسانیت در آن خاک شده است. آنچه از جنایتهای این دیکتاتور شاهدیم، تاریخ را تکان خواهد داد.
بر اساس گزارشها، بین سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۵، حدود ۵۰۰۰ تا ۱۳۰۰۰ زندانی مخالف دیکتاتوری بشار اسد در این زندان اعدام شدند. در این زندان، علاوهبر سلولها و زندانهای مخفی، یک مردهسوزخانه (کوره آدمسوزی) برای از بین بردن آثار قتل هزاران زندانی مخالف حکومت وجود داشته است.
HosseinRonaghi
تمام تئوریپردازان عمق استراتژیک و جبهه مقاومت، به دقت فیلمهای زندان مخوف صیدنایا را تماشا کنند. جمهوری اسلامی با تمام اذناب، حامیان و مالهکشانش، در وقوع این جنایت هولناک شریکاند.
Alighazizade
پسر عجب چیز خوفناکیه این زندان اسد. آدما توشن ولی نمیتونن بیارنشون بیرون. سیاهچاله رسما. بعد محمدرضا شاه زندان ساخته بود مادرزن احمد زیدآبادی رفت تو چادرش رو داد اشرف دهقانی سر کرد دست بچه رو گرفت اومد بیرون :) بعد اون پفیوز که نام نبرم داره خاندان اسد رو با پهلوی مقایسه میکنه.
szamanzadeh
کلاه سفیدهای سوری، یک سازمان امدادی داوطلب، روز دوشنبه سگهای زندهیاب را برای جستجوی زندانیان احتمالی در بندهای زیرزمینی و مخفی زندان #صيدنايا به کار گرفتهاند.
ShahramRafizade
تصاویرِ عجیبی از آزادیِ زندانیان در «زندان» صیدنایا (Saydnayah) در دمشق منتشر میشه. هزاران نفر آزاد شدند و همچنان در طبقاتِ زیرزمینی هزاران انسانِ دیگر حبس هستند. مکان درها و رمزها را کسانی نمیداند. زندانی به عنوانِ تابوت و گورستانِ ابدی؛ پایان انسانیت.
تلاشها برای نفوذ به طبقههایِ پایینترِ زندان در دمشق ادامه داره که به خاطر پیچیدگی مجتمع همچنان ناموفقاند. هنوز به «ساختمانِ قرمز» دسترسی ندارند؛ یکی از محلهایِ اصلی برای نگهداری زندانیهایِ سیاسی و غیرنظامیهای مخالف اسد است.
soheiil7
زندانیان از طریق دوربینهای نظارتی دیده میشن اما کسی قادر به آزاد کردنشون نیست. زندانیان این طبقات زیرزمینی از وقایع سوریه بیاطلاع هستند.
@mamlekate
بعد از سقوط اسد، سوریها فورا به سمت زندان صیدنایا رفتند تا از عزیزانشون خبر بگیرند. تخمین زده میشه بیش از سی هزار نفر بین ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۸ در اون اعدام شدند یا در اثر شکنجه، نبود دارو و گرسنگی جان دادند. شرح شکنجهها
MaryamMoqaddam
برای درک بهتر شرایط این زندان به این فکر کنید که یکی از شکنجه های سایر زندانهای اسد مجبور کردن زندانیان به خوردن جسد زندانیان اعدامی بوده، اون زندان ها در برابر صيدنايا هتل بودند.
ayatsubzero
اگر تنها نتیجه سقوط بشار اسد، آزادی زندانیان از سیاهچال «صیدنایا» و فروپاشی آن شکنجهگاه باشد، سوریه گامی بزرگ بهسوی عدالت و آزادی برداشته است.
تصاویر، ویدیوها و گزارشها از این سیاهچاله، قلب آدمی را به درد میآورد. مکانی که زیر چکمههای دیکتاتور خونریز سوریه، انسانیت در آن خاک شده است. آنچه از جنایتهای این دیکتاتور شاهدیم، تاریخ را تکان خواهد داد.
بر اساس گزارشها، بین سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۵، حدود ۵۰۰۰ تا ۱۳۰۰۰ زندانی مخالف دیکتاتوری بشار اسد در این زندان اعدام شدند. در این زندان، علاوهبر سلولها و زندانهای مخفی، یک مردهسوزخانه (کوره آدمسوزی) برای از بین بردن آثار قتل هزاران زندانی مخالف حکومت وجود داشته است.
HosseinRonaghi
تمام تئوریپردازان عمق استراتژیک و جبهه مقاومت، به دقت فیلمهای زندان مخوف صیدنایا را تماشا کنند. جمهوری اسلامی با تمام اذناب، حامیان و مالهکشانش، در وقوع این جنایت هولناک شریکاند.
Alighazizade
پسر عجب چیز خوفناکیه این زندان اسد. آدما توشن ولی نمیتونن بیارنشون بیرون. سیاهچاله رسما. بعد محمدرضا شاه زندان ساخته بود مادرزن احمد زیدآبادی رفت تو چادرش رو داد اشرف دهقانی سر کرد دست بچه رو گرفت اومد بیرون :) بعد اون پفیوز که نام نبرم داره خاندان اسد رو با پهلوی مقایسه میکنه.
szamanzadeh
کلاه سفیدهای سوری، یک سازمان امدادی داوطلب، روز دوشنبه سگهای زندهیاب را برای جستجوی زندانیان احتمالی در بندهای زیرزمینی و مخفی زندان #صيدنايا به کار گرفتهاند.
ShahramRafizade
تصاویرِ عجیبی از آزادیِ زندانیان در «زندان» صیدنایا (Saydnayah) در دمشق منتشر میشه. هزاران نفر آزاد شدند و همچنان در طبقاتِ زیرزمینی هزاران انسانِ دیگر حبس هستند. مکان درها و رمزها را کسانی نمیداند. زندانی به عنوانِ تابوت و گورستانِ ابدی؛ پایان انسانیت.
تلاشها برای نفوذ به طبقههایِ پایینترِ زندان در دمشق ادامه داره که به خاطر پیچیدگی مجتمع همچنان ناموفقاند. هنوز به «ساختمانِ قرمز» دسترسی ندارند؛ یکی از محلهایِ اصلی برای نگهداری زندانیهایِ سیاسی و غیرنظامیهای مخالف اسد است.
soheiil7
زندانیان از طریق دوربینهای نظارتی دیده میشن اما کسی قادر به آزاد کردنشون نیست. زندانیان این طبقات زیرزمینی از وقایع سوریه بیاطلاع هستند.
@mamlekate
Forwarded from آنتی الیگارشی
#یادداشت
⭕️رمان فلسفی "حیونة الانسان"
زندان"صیدنایا " بدترین زندان سوریه نبود، اگر گزارشهای زندان «تدمر» در پالمیرای دمشق را بخوانید متوجه میشوید که بازداشتگاهِ صیدنایا به پای سیاهچالههای زندان «تدمر» به مثابهی بهشت بوده .
خاطراتی که "سلامه کیله" نویسنده فلسطینی در ۲ سال حبس از آنجا نوشته یا "فرجبیرقدار" شاعر سوری یا "حاج یاسین صالح" رماننویس سوری، یا "استاد محمد برو" در «ناج من المقصلة» يا رهاشده از گیوتین، همگی گفتهاند وقتی ما را از تدمر به زندان صیدنایا منتقل کردند احساس کردیم که به هتل شرایتون استانبول منتقل شدهایم.
تدمر جایی بود که مرگ برایت به شیرینترین رؤيا بدل ميشد، به آن آیهی قرآن تشبیهاشكردهاند که «لایسمعون حسیسها» هیچ نجوایی از آن جهنم زمینی به بیرون درز نمیکرد.
سال ۲۰۱۵م که بنای زندان تدمر توسط داعش منفجر شد، هزاران تن با تاریخ و قصههاشان در آن مدفون شدند، چندان که یاسین صالح نوشت که تخریب زندان تدمر "خدمت بزرگی به رژیم بردهداری اسد و پوشاندن جنایات او بود."
سوریه شاعر،مترجم و رماننویس مشهوری دارد به نام "ممدوح عدوان" که رمان او با عنوان "حیونة الانسان" را باید ارزیابی فلسفی وحشیگری و حیوانشدگی انسانی بنامیم.
ممدوح عدوان در این اثر با ذکر خاطرات قساوتباری از این سیاهچالههای بشری به دنبال پاسخ به این پرسش است که چگونه هویتهای ستمپذیر و ستمدیده، خود به جلادانی بیرحم بدل میشوند!؟
ممدوح عدوان با روحیات شاعرانهای که از او سراغ داریم میبینیم که در تحلیل این سنخ از فجایع انسانی، به بدبینیهای هابز نزدیک میشود و چون شوپنهاور میگوید:
«من به واقع متقاعد شدهام که اگر بر رویِ زمین تنها دو مرد باقی مانده باشند او که از دیگری پر زورتر است اگر برای برق انداختنِ کفش هایش به چربیِ انسانی نیاز داشته باشد ابداً در کُشتنِ آن انسانِ همراهش تردید نخواهد کرد.»
برای همین در این رمان به داستان واقعی سقوط هواپیمای ورزشکاران راگبی در کوهستانهای آند در سال ۱۹۷۲م متوسل میشود که از ۴۵سرنشین اوروگوئهای، تنها ۱۶تن از آنها در قلههای برفی زنده ماندند و دیری نگذشت که دکتری از آنها پیشنهاد داد که برای مقاومت در برابر یخزدگی، بدن نیاز به پروتئین دارد و این پروتئین تنها در جسد دوستان و همراهان آنهاست، همگی، نهایتاً با اندکی خارش وجدان به خوردن گوشت دوستان و حتی خانواده و نزدیکان خود تن دادند تا روزی که هلیکوپتر امداد ونجات به کمک آنها آمد تنها دوتن زنده بودند و خلبان حامل آنها گفته بود که مشاهده کردیم: که تنها دوتن زنده ماندهاند که انبوهی از استخوانهای انسانی در پیرامونشان مشاهده میشد.
ممدوح عدوان همچنین به نمایشنامهنویس مصری یوسف ادریس نیز اشاره میکند که ماجرای واقعی دریدهشدن یک مربی سیرک توسط ببر دستآموزش را در مصر نوشته بود.
به آن مربی آموخته بودند تا زمانی که با شلاق و نگاه قاطع و دریده و هیبت تردیدناپذیرت به صحنهی سیرک وارد شوی، ببر و پلنگ و هر درندهای از تو میترسند و رام تو خواهند بود.اما یک روز که مربی سیرک به فکر مشکلات خانوادگی و رزق عیال و محاسبات اقتصادی زندگیاش بود و آن نگاه نافذش را در مواجهه با ببر از دست داده بود، ببر با غریزهی ذاتی خود پی برده بود که امروز آن چشمان دریده و هیبت قاطع در مربی هر روزهاش نیست برای همین جرأت کرده و به او حملهور شده بود و مربی خود را تکه تکه کرده بود.
ممدوح عدوان نیز چون هابز میگوید: انسان در مواجهه با انسان دقیقا به همین گونه عمل میکند کافی است که در برابرش، فقط لحظاتی ضعیف ظاهر شوی!.
چنانکه ابوالعتاهیه شاعر عهد عباسی گفته بود:
الظلم من شیم النفوس؛ ستمگری خصلت ذاتی روان انسانهاست،
فإن تجد ذاعفة فلعلة لا تظلم: بنابراین اگر فرد نجیب و عفیفی یافتی، او به یک علت ثانوی و مانع درونی است که از ستمکردن دست برداشته است.
این نگاه تلخ اگر به صورت فلسفی و انتزاعی نیز، قرائنی نداشت، فجایع زندانهایی چون تدمر و صیدنایا تا ابد محکمترین شواهد را برای این درندهخوییهای آدمیان، تدارک و فراهم کرد که به تعبیر «عدوان»، صنایع زبانی در برابر فجایعِ صنعت توحش انسانی، همیشه به مثابهی فقیرترین ابزارها باقی خواهند ماند.
💢مسعود باب الحوائجی
@antioligarchie
⭕️رمان فلسفی "حیونة الانسان"
زندان"صیدنایا " بدترین زندان سوریه نبود، اگر گزارشهای زندان «تدمر» در پالمیرای دمشق را بخوانید متوجه میشوید که بازداشتگاهِ صیدنایا به پای سیاهچالههای زندان «تدمر» به مثابهی بهشت بوده .
خاطراتی که "سلامه کیله" نویسنده فلسطینی در ۲ سال حبس از آنجا نوشته یا "فرجبیرقدار" شاعر سوری یا "حاج یاسین صالح" رماننویس سوری، یا "استاد محمد برو" در «ناج من المقصلة» يا رهاشده از گیوتین، همگی گفتهاند وقتی ما را از تدمر به زندان صیدنایا منتقل کردند احساس کردیم که به هتل شرایتون استانبول منتقل شدهایم.
تدمر جایی بود که مرگ برایت به شیرینترین رؤيا بدل ميشد، به آن آیهی قرآن تشبیهاشكردهاند که «لایسمعون حسیسها» هیچ نجوایی از آن جهنم زمینی به بیرون درز نمیکرد.
سال ۲۰۱۵م که بنای زندان تدمر توسط داعش منفجر شد، هزاران تن با تاریخ و قصههاشان در آن مدفون شدند، چندان که یاسین صالح نوشت که تخریب زندان تدمر "خدمت بزرگی به رژیم بردهداری اسد و پوشاندن جنایات او بود."
سوریه شاعر،مترجم و رماننویس مشهوری دارد به نام "ممدوح عدوان" که رمان او با عنوان "حیونة الانسان" را باید ارزیابی فلسفی وحشیگری و حیوانشدگی انسانی بنامیم.
ممدوح عدوان در این اثر با ذکر خاطرات قساوتباری از این سیاهچالههای بشری به دنبال پاسخ به این پرسش است که چگونه هویتهای ستمپذیر و ستمدیده، خود به جلادانی بیرحم بدل میشوند!؟
ممدوح عدوان با روحیات شاعرانهای که از او سراغ داریم میبینیم که در تحلیل این سنخ از فجایع انسانی، به بدبینیهای هابز نزدیک میشود و چون شوپنهاور میگوید:
«من به واقع متقاعد شدهام که اگر بر رویِ زمین تنها دو مرد باقی مانده باشند او که از دیگری پر زورتر است اگر برای برق انداختنِ کفش هایش به چربیِ انسانی نیاز داشته باشد ابداً در کُشتنِ آن انسانِ همراهش تردید نخواهد کرد.»
برای همین در این رمان به داستان واقعی سقوط هواپیمای ورزشکاران راگبی در کوهستانهای آند در سال ۱۹۷۲م متوسل میشود که از ۴۵سرنشین اوروگوئهای، تنها ۱۶تن از آنها در قلههای برفی زنده ماندند و دیری نگذشت که دکتری از آنها پیشنهاد داد که برای مقاومت در برابر یخزدگی، بدن نیاز به پروتئین دارد و این پروتئین تنها در جسد دوستان و همراهان آنهاست، همگی، نهایتاً با اندکی خارش وجدان به خوردن گوشت دوستان و حتی خانواده و نزدیکان خود تن دادند تا روزی که هلیکوپتر امداد ونجات به کمک آنها آمد تنها دوتن زنده بودند و خلبان حامل آنها گفته بود که مشاهده کردیم: که تنها دوتن زنده ماندهاند که انبوهی از استخوانهای انسانی در پیرامونشان مشاهده میشد.
ممدوح عدوان همچنین به نمایشنامهنویس مصری یوسف ادریس نیز اشاره میکند که ماجرای واقعی دریدهشدن یک مربی سیرک توسط ببر دستآموزش را در مصر نوشته بود.
به آن مربی آموخته بودند تا زمانی که با شلاق و نگاه قاطع و دریده و هیبت تردیدناپذیرت به صحنهی سیرک وارد شوی، ببر و پلنگ و هر درندهای از تو میترسند و رام تو خواهند بود.اما یک روز که مربی سیرک به فکر مشکلات خانوادگی و رزق عیال و محاسبات اقتصادی زندگیاش بود و آن نگاه نافذش را در مواجهه با ببر از دست داده بود، ببر با غریزهی ذاتی خود پی برده بود که امروز آن چشمان دریده و هیبت قاطع در مربی هر روزهاش نیست برای همین جرأت کرده و به او حملهور شده بود و مربی خود را تکه تکه کرده بود.
ممدوح عدوان نیز چون هابز میگوید: انسان در مواجهه با انسان دقیقا به همین گونه عمل میکند کافی است که در برابرش، فقط لحظاتی ضعیف ظاهر شوی!.
چنانکه ابوالعتاهیه شاعر عهد عباسی گفته بود:
الظلم من شیم النفوس؛ ستمگری خصلت ذاتی روان انسانهاست،
فإن تجد ذاعفة فلعلة لا تظلم: بنابراین اگر فرد نجیب و عفیفی یافتی، او به یک علت ثانوی و مانع درونی است که از ستمکردن دست برداشته است.
این نگاه تلخ اگر به صورت فلسفی و انتزاعی نیز، قرائنی نداشت، فجایع زندانهایی چون تدمر و صیدنایا تا ابد محکمترین شواهد را برای این درندهخوییهای آدمیان، تدارک و فراهم کرد که به تعبیر «عدوان»، صنایع زبانی در برابر فجایعِ صنعت توحش انسانی، همیشه به مثابهی فقیرترین ابزارها باقی خواهند ماند.
💢مسعود باب الحوائجی
@antioligarchie
Forwarded from تاریخاندیشی ــ مهدی تدینی (پیوست)
«شلیک در آنکارا، پیروزی در دمشق»
ترورها همیشه وجهی نمادین هم دارند که ممکن است در موردی پررنگتر یا کمرنگتر باشد. گاه هدف از ترور اصلاً نمادپردازی است؛ چه وقتی دوکاعظم اتریش به قتل میرسد ــ تا با قتل نماد صلح، جنگ جهانی درگیرد ــ و چه وقتی مرکز تجارت جهانی، نماد جهانیسازی کاپیتالیستیـامریکانیستی، در آتش و خاکستر فرومیریزد. ضارب سیاسی میخواهد ضمن کشتن نمادپردازی کند و شعاری سر دهد.
هشت سال پیش در چنین روزی در آنکارا، در فضای هنری یک نمایشگاه عکاسی، جلوی دوربینهایی که لحظاتی فرهنگی را ضبط میکرد، جوانی که قرار بود حافظ امنیت باشد، در پشت صحنه نفس عمیق کشید، دست در کمر برد، اسلحه کشید و آندری کارلوف، سفیر روسیه را به قتل رساند. حضار در صدای جیغ زنان و بانگ «اللهاکبر» قاتل از گالری گریختند، اما چشمان سردِ دوربینها همچنان نمادها را ضبط میکرد: ضارب به عربی شعاری شبیه یکی از سرودهای جبهۀ فتح شام (همان جبهۃالنصرۃ) را فریاد زد و گفت ما با پیامبر برای جهاد بیعت کردهایم و همیشه پای آنیم، و بعد به ترکی گفت: «سوریه را فراموش نکنید! حلب را فراموش نکنید!» سفیر، بیجان، پیش پای او افتاد بود و او شعار میداد... البته فراموش نکرد برای تکمیل نمادپردازی بالای سر جنازه برود و چند تیر خلاص به کسی که پیشتر مرده بود شلیک کند. دقایقی بعد، پلیس سر رسید و ضارب را کشت. ــ در ویدئوی پیوستِ همین پست میتوانید واقعه را ببینید.
اما ضارب نه مردی با ریشبلند و دستاری بر سر بود، و نه چهرهای بیگانه با تبار ترک. جوانی خوشسیما و خوشپوش با کت و کراواتی شیک بود که انگشتش را رو به آسمان گرفته بود و فریاد میزد. هنوز ۲۲ سالگی را پر نکرده بود. گرگی در پوستین میش بود، زیرا اصلاً پلیس بود؛ آنهم از قضا گارد حفاظت شخص اردوغان. نام کاملش مولوت مَرت آلتینتاش بود. خواهرش میگفت از وقتی به دانشگاه افسری رفته بود پنج نوبت در روز نماز میخواند. خانوادهاش از این ترور او آنقدر سرافکنده بود که جنازهاش را تحویل نگرفت و مأموران او را در گورستان مردگان گمنام دفن کردند. البته واقعیت گاه دروغ میگوید؛ یا بهتر است بگوییم، گاه همۀ حقیقت را نمیگوید. و این غربتِ قاتل در گورستان گمنامان دروغی بیش نبود، زیرا آلتینتاش اصلاً بیکس نبود؛ نه تنها بیکس نبود، بلکه حتی یک جریان آیندهدار تاریخی را نمایندگی میکرد. نشانۀ روشن آن اینکه گلولههایش از قلب سفیر گذشت و هشت سال بعد در همان ماه دسامبر در سوریه به قلب هدف اصلی خورد. حلب و دمشق به دست همفکران او فتح شد. از این منظر که بنگریم، او فاتح نبرد آینده بود.
طبیعی بود دولت ترکیه این خشونت عریان را محکوم میکند و طبق معمول همهچیز را گردن بُز بلاگردان همیشگی، یعنی جریان فتحالله گولن، میاندازد. ضبط و ربط دندانگیری هم کشف نشد، با آنکه روسها هم بیست کارشناس برای همراهی در تحقیقات به ترکیه فرستادند. در این میان فقط سفرهای مکرر قاتل به قطر ــ این دستگاه خودپرداز بنیادگرایان ــ مشکوک به نظر میرسید. حتی گوگل هم نتوانست ایمیلهای پاکشدۀ او را برگرداند.
اما کیست که نداند نبرد قدرتی میان ترکیه و روسیه جریان داشت؟ مداخلۀ روسیه ــ و جمهوری اسلامی ــ تضاد بزرگی میان روسیه و ترکیه پدید آورده بود. و باز کیست که نداند اردوغان احیاگر اسلامگرایی در ترکیه است؛ طبعاً بدون اینکه نیاز باشد سیاست خود را به اسلامگرایی تقلیل دهد و بدون اینکه چهرهای رادیکال از خود نشان دهد. بنابراین، انگشت اشاره به سوی گولن بیراه بود. بهتر است واژهها را بجا به کار بریم: ترکیۀ اردوغان به میهن اسلامگرایی جدیدی تبدیل شده بود و ظهور کسانی چون آلتینتاش پیامد آن بود. لازم هم نیست دست شخص خاصی را در پس این ترور ببینیم، بلکه این یک جریان اجتماعی نیرومند است.
اسلامگرایی بزرگترین ظرفیت سیاسی در خاورمیانه است. وقتی صد سال سنت کمالیسم نتوانست مانع احیای نسخۀ اسلامگرایی ترکی شود، در دیگر نقاط هم وضع بهتر از این نیست. از پاکستان تا مصر در هر کشوری انتخابات آزاد برگزار شود، یک جریان اسلامگرا به پیروزی میرسد ــ البته به گمانم دیگر باید گفت: بجز ایران که از پایه، یعنی از قاعدۀ جامعه، روحی سکولار در آن پا گرفته است. البته حکم کلی دادن درست نیست و برای مثال باید احوال کشورهای خلیج فارس و عربستان را دقیق بررسی کرد. کیست که نداند در همین عربستان اگر دست نیرومند بنسلمان در کار نباشد و جامعه پولیتیزه شود، اسلامگرایی بیدرنگ همهچیز را به کام خود میکشد.
برای درک جریانهای تاریخی باید واحد سال را کنار گذاشت و دههای اندیشید. در این مقیاس، تیری که آلتینتاش شلیک کرد، یک دهۀ بعد به ثمر نشست و فرضیۀ من این است که این جریان در همین مقیاس زمانی سنگرهای دیگری را نیز فتح خواهد کرد...
مهدی تدینی
@tarikhandishi | تاریخاندیشی
ترورها همیشه وجهی نمادین هم دارند که ممکن است در موردی پررنگتر یا کمرنگتر باشد. گاه هدف از ترور اصلاً نمادپردازی است؛ چه وقتی دوکاعظم اتریش به قتل میرسد ــ تا با قتل نماد صلح، جنگ جهانی درگیرد ــ و چه وقتی مرکز تجارت جهانی، نماد جهانیسازی کاپیتالیستیـامریکانیستی، در آتش و خاکستر فرومیریزد. ضارب سیاسی میخواهد ضمن کشتن نمادپردازی کند و شعاری سر دهد.
هشت سال پیش در چنین روزی در آنکارا، در فضای هنری یک نمایشگاه عکاسی، جلوی دوربینهایی که لحظاتی فرهنگی را ضبط میکرد، جوانی که قرار بود حافظ امنیت باشد، در پشت صحنه نفس عمیق کشید، دست در کمر برد، اسلحه کشید و آندری کارلوف، سفیر روسیه را به قتل رساند. حضار در صدای جیغ زنان و بانگ «اللهاکبر» قاتل از گالری گریختند، اما چشمان سردِ دوربینها همچنان نمادها را ضبط میکرد: ضارب به عربی شعاری شبیه یکی از سرودهای جبهۀ فتح شام (همان جبهۃالنصرۃ) را فریاد زد و گفت ما با پیامبر برای جهاد بیعت کردهایم و همیشه پای آنیم، و بعد به ترکی گفت: «سوریه را فراموش نکنید! حلب را فراموش نکنید!» سفیر، بیجان، پیش پای او افتاد بود و او شعار میداد... البته فراموش نکرد برای تکمیل نمادپردازی بالای سر جنازه برود و چند تیر خلاص به کسی که پیشتر مرده بود شلیک کند. دقایقی بعد، پلیس سر رسید و ضارب را کشت. ــ در ویدئوی پیوستِ همین پست میتوانید واقعه را ببینید.
اما ضارب نه مردی با ریشبلند و دستاری بر سر بود، و نه چهرهای بیگانه با تبار ترک. جوانی خوشسیما و خوشپوش با کت و کراواتی شیک بود که انگشتش را رو به آسمان گرفته بود و فریاد میزد. هنوز ۲۲ سالگی را پر نکرده بود. گرگی در پوستین میش بود، زیرا اصلاً پلیس بود؛ آنهم از قضا گارد حفاظت شخص اردوغان. نام کاملش مولوت مَرت آلتینتاش بود. خواهرش میگفت از وقتی به دانشگاه افسری رفته بود پنج نوبت در روز نماز میخواند. خانوادهاش از این ترور او آنقدر سرافکنده بود که جنازهاش را تحویل نگرفت و مأموران او را در گورستان مردگان گمنام دفن کردند. البته واقعیت گاه دروغ میگوید؛ یا بهتر است بگوییم، گاه همۀ حقیقت را نمیگوید. و این غربتِ قاتل در گورستان گمنامان دروغی بیش نبود، زیرا آلتینتاش اصلاً بیکس نبود؛ نه تنها بیکس نبود، بلکه حتی یک جریان آیندهدار تاریخی را نمایندگی میکرد. نشانۀ روشن آن اینکه گلولههایش از قلب سفیر گذشت و هشت سال بعد در همان ماه دسامبر در سوریه به قلب هدف اصلی خورد. حلب و دمشق به دست همفکران او فتح شد. از این منظر که بنگریم، او فاتح نبرد آینده بود.
طبیعی بود دولت ترکیه این خشونت عریان را محکوم میکند و طبق معمول همهچیز را گردن بُز بلاگردان همیشگی، یعنی جریان فتحالله گولن، میاندازد. ضبط و ربط دندانگیری هم کشف نشد، با آنکه روسها هم بیست کارشناس برای همراهی در تحقیقات به ترکیه فرستادند. در این میان فقط سفرهای مکرر قاتل به قطر ــ این دستگاه خودپرداز بنیادگرایان ــ مشکوک به نظر میرسید. حتی گوگل هم نتوانست ایمیلهای پاکشدۀ او را برگرداند.
اما کیست که نداند نبرد قدرتی میان ترکیه و روسیه جریان داشت؟ مداخلۀ روسیه ــ و جمهوری اسلامی ــ تضاد بزرگی میان روسیه و ترکیه پدید آورده بود. و باز کیست که نداند اردوغان احیاگر اسلامگرایی در ترکیه است؛ طبعاً بدون اینکه نیاز باشد سیاست خود را به اسلامگرایی تقلیل دهد و بدون اینکه چهرهای رادیکال از خود نشان دهد. بنابراین، انگشت اشاره به سوی گولن بیراه بود. بهتر است واژهها را بجا به کار بریم: ترکیۀ اردوغان به میهن اسلامگرایی جدیدی تبدیل شده بود و ظهور کسانی چون آلتینتاش پیامد آن بود. لازم هم نیست دست شخص خاصی را در پس این ترور ببینیم، بلکه این یک جریان اجتماعی نیرومند است.
اسلامگرایی بزرگترین ظرفیت سیاسی در خاورمیانه است. وقتی صد سال سنت کمالیسم نتوانست مانع احیای نسخۀ اسلامگرایی ترکی شود، در دیگر نقاط هم وضع بهتر از این نیست. از پاکستان تا مصر در هر کشوری انتخابات آزاد برگزار شود، یک جریان اسلامگرا به پیروزی میرسد ــ البته به گمانم دیگر باید گفت: بجز ایران که از پایه، یعنی از قاعدۀ جامعه، روحی سکولار در آن پا گرفته است. البته حکم کلی دادن درست نیست و برای مثال باید احوال کشورهای خلیج فارس و عربستان را دقیق بررسی کرد. کیست که نداند در همین عربستان اگر دست نیرومند بنسلمان در کار نباشد و جامعه پولیتیزه شود، اسلامگرایی بیدرنگ همهچیز را به کام خود میکشد.
برای درک جریانهای تاریخی باید واحد سال را کنار گذاشت و دههای اندیشید. در این مقیاس، تیری که آلتینتاش شلیک کرد، یک دهۀ بعد به ثمر نشست و فرضیۀ من این است که این جریان در همین مقیاس زمانی سنگرهای دیگری را نیز فتح خواهد کرد...
مهدی تدینی
@tarikhandishi | تاریخاندیشی
Forwarded from سایت خبری-تحلیلی کلمه
🔵روایت یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات
🔴توقیف پاترول حملهکننده به شهید موسوی توسط بسیج، چند شب پیش از عاشورای ۸۸
🔺کلمه - گروه خبر: یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات پرونده این شهید ظهر عاشورا گفت.
🔺سیدعلی موسوی خواهرزاده میر حسین موسوی، ظهر ۶ دی ۱۳۸۸ (عاشورا)، هدف گلوله قرار گرفت و قبل از انتقال به بیمارستان ابن سینا واقع در فلکه دوم صادقیه به شهادت رسید.
🔺براساس گزارش شاهدان عینی، روز عاشورا حوالی ساعت ۱ تا ۲ بعدازظهر یک اتومبیل پاترول مشکی رنگ با چهار سرنشین لباس شخصی با سرعت هرچه تمامتر به سمت مردمی که در خیابان شادمان حضور داشتند یورش برد که ابتدا دو نفر را زیر گرفت و از روی یکی از آنها به طور کامل رد شد، نفر کنار راننده هم مسلح به سلاح کمری بوده و در طول حرکت، چند گلوله به سمت مردم شلیک کرد و سپس طول خیابان شادمان را به همین صورت طی کرده، دور زد به سمت خیابان آزادی برگشت.
🔺بعد از رفتن پاترول چند نفر زخمی و تیرخورده روی زمین افتاده بودند که مردم به کمک آنها رفتند. با توجه به شواهد خواهرزاده میرحسین موسوی هم در همین منطقه تیر خورده و به قتل رسید. براساس این گزارش دو یا سه موتورسوار نیز اتومبیل پاترول را همراهی میکردند.
🔺به گزارش کلمه، اکنون افسر تحقیق این پرونده در باره تحقیقات صورت گرفته در خصوص پرونده ترور شهید علی موسوی گفت: با تحقیق از شاهدین، شماره پلاک پاترول مشکی توسط یکی از شاهدین به ما ارائه شد.
🔺 با استعلام این پلاک مشخص شد که خودرو متعلق به یک مهندس مشهدی است. به آدرس وی مراجعه کردیم. همسر او حضور داشت و پس از صحبت اولیه، وی پرسید «پاترول ما پیدا شده است؟» ما که با این سوال متوجه موضوع شدیم برای اینکه ترس از متهم شدن به قتل مانع حضور همسر وی در اداره دهم نشود پیدا شدن ماشین را تایید کردیم و همسرش را به اداره دهم دعوت نمودیم.
🔺عصر آن روز مرد و همسرش با خوشحالی به اداره دهم آمدند. گفتند : «چهارم دی ۸۸ هنگام عبور از خیابان آزادی، در تقاطع خوش ایستگاه ایست بازرسی ویژه بسیج به راه افتاده بود. به بهانه اینکه ما (زن و شوهر جوان) چه نسبتی با هم داریم اتومبیل ما توقیف شد و از آنجا که هیچ مدرکی دال بر توقیف خودرو به ما داده نشد، ناچار به اعلام سرقت شدیم.
🔺این افسر پرونده که نخواست نامش افشا شود در این باره توضیح داد: پس از استعلام مشخص شد که اعلام سرقت همان شب صورت گرفته است. پس از پیگیریهای بعدی برای شناسایی پایگاه بسیج مورد اشاره یا افراد متخلفی که با جعل عنوان خود را بسیجی اعلام نموده بودند، مشخص شد که شب چهارم دی ماه یکی از پایگاهها (شماره پایگاه محفوظ) که تقاطع خوش آزادی در محدوده آنها واقع شده در آن نقطه ایست بازرسی برقرار نموده که طبق معمول سایر ایست بازرسیهای بسیج، بدون مجوز صورت گرفته بود.
🔺مسئولین پایگاه اعلام نمودند که از قبل اطلاعی نداشتند اما بعد از پایان ایست بازرسی گزارشی با تعدادی اشیاء توقیفی به پایگاه ارائه شده است اما اثری از اتومبیل پاترول در گزارش نبود.
🔺 مسئولین پایگاه مدعی جعل عنوان عدهای سارق بودند در صورتی که این افراد در ساعت و محل ایست بازرسی موصوف اقدام به توقیف پاترول نموده بودند . پس جزئی از عوامل بسیج بودهاند.
👈 برای خواندن متن کامل این گزارش، بر روی دکمه "INSTANT VIEW" بزنید.
👉https://goo.gl/Egj1s9
✅ @kaleme
🔴توقیف پاترول حملهکننده به شهید موسوی توسط بسیج، چند شب پیش از عاشورای ۸۸
🔺کلمه - گروه خبر: یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات پرونده این شهید ظهر عاشورا گفت.
🔺سیدعلی موسوی خواهرزاده میر حسین موسوی، ظهر ۶ دی ۱۳۸۸ (عاشورا)، هدف گلوله قرار گرفت و قبل از انتقال به بیمارستان ابن سینا واقع در فلکه دوم صادقیه به شهادت رسید.
🔺براساس گزارش شاهدان عینی، روز عاشورا حوالی ساعت ۱ تا ۲ بعدازظهر یک اتومبیل پاترول مشکی رنگ با چهار سرنشین لباس شخصی با سرعت هرچه تمامتر به سمت مردمی که در خیابان شادمان حضور داشتند یورش برد که ابتدا دو نفر را زیر گرفت و از روی یکی از آنها به طور کامل رد شد، نفر کنار راننده هم مسلح به سلاح کمری بوده و در طول حرکت، چند گلوله به سمت مردم شلیک کرد و سپس طول خیابان شادمان را به همین صورت طی کرده، دور زد به سمت خیابان آزادی برگشت.
🔺بعد از رفتن پاترول چند نفر زخمی و تیرخورده روی زمین افتاده بودند که مردم به کمک آنها رفتند. با توجه به شواهد خواهرزاده میرحسین موسوی هم در همین منطقه تیر خورده و به قتل رسید. براساس این گزارش دو یا سه موتورسوار نیز اتومبیل پاترول را همراهی میکردند.
🔺به گزارش کلمه، اکنون افسر تحقیق این پرونده در باره تحقیقات صورت گرفته در خصوص پرونده ترور شهید علی موسوی گفت: با تحقیق از شاهدین، شماره پلاک پاترول مشکی توسط یکی از شاهدین به ما ارائه شد.
🔺 با استعلام این پلاک مشخص شد که خودرو متعلق به یک مهندس مشهدی است. به آدرس وی مراجعه کردیم. همسر او حضور داشت و پس از صحبت اولیه، وی پرسید «پاترول ما پیدا شده است؟» ما که با این سوال متوجه موضوع شدیم برای اینکه ترس از متهم شدن به قتل مانع حضور همسر وی در اداره دهم نشود پیدا شدن ماشین را تایید کردیم و همسرش را به اداره دهم دعوت نمودیم.
🔺عصر آن روز مرد و همسرش با خوشحالی به اداره دهم آمدند. گفتند : «چهارم دی ۸۸ هنگام عبور از خیابان آزادی، در تقاطع خوش ایستگاه ایست بازرسی ویژه بسیج به راه افتاده بود. به بهانه اینکه ما (زن و شوهر جوان) چه نسبتی با هم داریم اتومبیل ما توقیف شد و از آنجا که هیچ مدرکی دال بر توقیف خودرو به ما داده نشد، ناچار به اعلام سرقت شدیم.
🔺این افسر پرونده که نخواست نامش افشا شود در این باره توضیح داد: پس از استعلام مشخص شد که اعلام سرقت همان شب صورت گرفته است. پس از پیگیریهای بعدی برای شناسایی پایگاه بسیج مورد اشاره یا افراد متخلفی که با جعل عنوان خود را بسیجی اعلام نموده بودند، مشخص شد که شب چهارم دی ماه یکی از پایگاهها (شماره پایگاه محفوظ) که تقاطع خوش آزادی در محدوده آنها واقع شده در آن نقطه ایست بازرسی برقرار نموده که طبق معمول سایر ایست بازرسیهای بسیج، بدون مجوز صورت گرفته بود.
🔺مسئولین پایگاه اعلام نمودند که از قبل اطلاعی نداشتند اما بعد از پایان ایست بازرسی گزارشی با تعدادی اشیاء توقیفی به پایگاه ارائه شده است اما اثری از اتومبیل پاترول در گزارش نبود.
🔺 مسئولین پایگاه مدعی جعل عنوان عدهای سارق بودند در صورتی که این افراد در ساعت و محل ایست بازرسی موصوف اقدام به توقیف پاترول نموده بودند . پس جزئی از عوامل بسیج بودهاند.
👈 برای خواندن متن کامل این گزارش، بر روی دکمه "INSTANT VIEW" بزنید.
👉https://goo.gl/Egj1s9
✅ @kaleme
Telegraph
توقیف پاترول حملهکننده به شهید موسوی توسط بسیج، چند شب پیش از عاشورای ۸۸
کلمه - گروه خبر: یکی از افسران تحقیق پرونده ترور سیدعلی موسوی حبیبی از روند تحقیقات پرونده این شهید ظهر عاشورا گفت. سید علی موسوی خواهرزاده میر حسین موسوی، ظهر ۶ دی ۱۳۸۸ (عاشورا)، هدف گلوله قرار گرفت و قبل از انتقال به بیمارستان ابن سینا واقع در فلکه دوم…
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
مرتضی علمخواه، وکیل دادگستری در رشت، گفت به همراه هشت تن از اعضای خانوادهاش، از بهمن ۱۴۰۰ به مدت ۲۹ ماه به گروگان گرفته شده بودند و گروگانگیران پس از شکنجههای فراوان، تمام اموال آنها را تصاحب کردند.
علمخواه شنبه ۱۵ دیماه در مصاحبه با روزنامه جامجم گفت گروگانگیران طی این بازه زمانی چشم به اموال آنها داشتند و پول، طلا، خانه، ماشین، دفتر کار، تلفن همراه، لباس و هر چیزی را که ارزش مالی داشت، به نام خود منتقل کردند.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه از دست گروگانگیران نجات پیدا کردند، افزود: «بین آنها بر سر تقسیم پول و اموال اختلاف افتاد و کار به شکایت کشید. وقتی گروگانگیران از یکدیگر شکایت کردند، موبایلشان در اختیار بازپرس پرونده قرار گرفت. با تحقیقات انجامشده، پلیس متوجه عمق فاجعه و گروگانگیری شد و ما را نجات داد.»
او با بیان اینکه از تعداد دقیق گروگانگیران اطلاعی ندارد، گفت شش یا هفت نفر در جریان این پرونده دستگیر شدند که همگی به جرم خود اعتراف کرده و خواستار بخشش شدهاند.
علمخواه ۱۵ دیماه در گفتوگوی دیگری با روزنامه «هفت صبح» خبر داد گروگانگیرها در مجموع بیش از «۳۰ میلیارد» ضرر مالی به آنها وارد کردند.
او با بیان اینکه مادر همسرش در ایام گروگانگیری نتوانست فشار روحی و روانی و شکنجهها را تحمل کند و درگذشت، گفت گروگانگیرها خودشان را جای فرزند این زن مسن جا زدند و پس از خاکسپاری، هیچ مراسمی برای او گرفته نشد.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه در این مدت طولانی کسی متوجه این ماجرا نشد، گفت گروگانگیران از طریق موبایل شخصی آنها به هر کس که پیگیرشان میشد، میگفتند از رشت رفتهاند و علاقهای به ادامه ارتباط با سایرین ندارند.
خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، در گزارشی با عنوان «چه کسی واقعیت را میگوید؟»، نوشت در خصوص «۲۹ ماه گروگانگیری در خانه» شکایتی ثبت نشده است.
فارس با اشاره به اینکه ۲۹ ماه گروگانگیری یک خانواده ۹ نفره موضوعی است که ابهامات فراوانی دارد، افزود از یکسو ادعای افرادی مطرح است که میگویند در اسارت بودهاند و از سوی دیگر، با اینکه پدر خانواده میگوید وکیل دادگستری است، در طول این مدت هیچ اقدامی صورت نداده و حتی پس از آزادی نیز شکایتی ثبت نکرده است
این خبر نخستین بار ۱۱ دیماه در خبرگزاری رکنا منتشر شد و در آن آمده بود که اعضای این خانواده به مدت نزدیک به سه سال در منزل شخصیشان در منطقه منظریه رشت زندانی شده بودند.
رکنا در گزارش خود نوشت گروگانگیران با مدیریت دقیق و برنامهریزی شده توانستند طی ۲۹ ماه اعضای خانواده را با استفاده از داروهای روانگردان، خوابآور و شکنجههای غیرانسانی از مسیر طبیعی زندگی منحرف کنند.
بر اساس این گزارش، این تیم علاوه بر حبس و آزارهای جسمی و روانی، بهطور سیستماتیک اقدام به انتقال قانونی اموال منقول و غیرمنقول خانواده کردند.
@VahidOOnLine
📡 @VahidOnline
علمخواه شنبه ۱۵ دیماه در مصاحبه با روزنامه جامجم گفت گروگانگیران طی این بازه زمانی چشم به اموال آنها داشتند و پول، طلا، خانه، ماشین، دفتر کار، تلفن همراه، لباس و هر چیزی را که ارزش مالی داشت، به نام خود منتقل کردند.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه از دست گروگانگیران نجات پیدا کردند، افزود: «بین آنها بر سر تقسیم پول و اموال اختلاف افتاد و کار به شکایت کشید. وقتی گروگانگیران از یکدیگر شکایت کردند، موبایلشان در اختیار بازپرس پرونده قرار گرفت. با تحقیقات انجامشده، پلیس متوجه عمق فاجعه و گروگانگیری شد و ما را نجات داد.»
او با بیان اینکه از تعداد دقیق گروگانگیران اطلاعی ندارد، گفت شش یا هفت نفر در جریان این پرونده دستگیر شدند که همگی به جرم خود اعتراف کرده و خواستار بخشش شدهاند.
علمخواه ۱۵ دیماه در گفتوگوی دیگری با روزنامه «هفت صبح» خبر داد گروگانگیرها در مجموع بیش از «۳۰ میلیارد» ضرر مالی به آنها وارد کردند.
او با بیان اینکه مادر همسرش در ایام گروگانگیری نتوانست فشار روحی و روانی و شکنجهها را تحمل کند و درگذشت، گفت گروگانگیرها خودشان را جای فرزند این زن مسن جا زدند و پس از خاکسپاری، هیچ مراسمی برای او گرفته نشد.
این وکیل دادگستری در پاسخ به این پرسش که چگونه در این مدت طولانی کسی متوجه این ماجرا نشد، گفت گروگانگیران از طریق موبایل شخصی آنها به هر کس که پیگیرشان میشد، میگفتند از رشت رفتهاند و علاقهای به ادامه ارتباط با سایرین ندارند.
خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، در گزارشی با عنوان «چه کسی واقعیت را میگوید؟»، نوشت در خصوص «۲۹ ماه گروگانگیری در خانه» شکایتی ثبت نشده است.
فارس با اشاره به اینکه ۲۹ ماه گروگانگیری یک خانواده ۹ نفره موضوعی است که ابهامات فراوانی دارد، افزود از یکسو ادعای افرادی مطرح است که میگویند در اسارت بودهاند و از سوی دیگر، با اینکه پدر خانواده میگوید وکیل دادگستری است، در طول این مدت هیچ اقدامی صورت نداده و حتی پس از آزادی نیز شکایتی ثبت نکرده است
این خبر نخستین بار ۱۱ دیماه در خبرگزاری رکنا منتشر شد و در آن آمده بود که اعضای این خانواده به مدت نزدیک به سه سال در منزل شخصیشان در منطقه منظریه رشت زندانی شده بودند.
رکنا در گزارش خود نوشت گروگانگیران با مدیریت دقیق و برنامهریزی شده توانستند طی ۲۹ ماه اعضای خانواده را با استفاده از داروهای روانگردان، خوابآور و شکنجههای غیرانسانی از مسیر طبیعی زندگی منحرف کنند.
بر اساس این گزارش، این تیم علاوه بر حبس و آزارهای جسمی و روانی، بهطور سیستماتیک اقدام به انتقال قانونی اموال منقول و غیرمنقول خانواده کردند.
@VahidOOnLine
📡 @VahidOnline
Forwarded from خبر کوتاه | اقتصادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📌عجیب ترین اسکناس دنیا!!!
🔺"یک هزار تومان" زمان رضا شاه که الان ارزشش ۴۰ هزار دلار امریکاست!!
🔺و برابر با صد سکه پهلوی هست!
@khabarkotahe
🔺"یک هزار تومان" زمان رضا شاه که الان ارزشش ۴۰ هزار دلار امریکاست!!
🔺و برابر با صد سکه پهلوی هست!
@khabarkotahe
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
ولی من یه چیزی به شما بگم.
پس از سالها تجربۀ صفحهداری در اینستاگرام یه چیزی دیگه بر من مسجل شده. من هر موقع دربارۀ مزاحمین خلق حرفی زدم، صفحهم مختل شد. این جماعت واقعاً نیروی سایبری بیکاری دارند که در فضای مجازی ول میگردند و به صفحۀ مخالفانشون حمله میکنند. این جماعت هیچ موقع سرسوزنی درستبشو نیستند. دستکم نگیریدشون و فکر نکنید حالا منفورند و کاری ازشون برنمیاد. اینها در هیچ بازیای دیگه برنده نیستند، اما استاد بازی خراب کردن هستند. در یک چیز دیگه هم مهارت سیاهی دارند: تغییر شکل میدن. کاملاً نقش بیطرف بازی میکنند؛ در سایر سازمانها و گروهها نفوذ میکنند. حقیقتاً یگانه سازمان زیرزمینی توتالیتر موجود الان همینها هستند.
@garajetadayoni
پس از سالها تجربۀ صفحهداری در اینستاگرام یه چیزی دیگه بر من مسجل شده. من هر موقع دربارۀ مزاحمین خلق حرفی زدم، صفحهم مختل شد. این جماعت واقعاً نیروی سایبری بیکاری دارند که در فضای مجازی ول میگردند و به صفحۀ مخالفانشون حمله میکنند. این جماعت هیچ موقع سرسوزنی درستبشو نیستند. دستکم نگیریدشون و فکر نکنید حالا منفورند و کاری ازشون برنمیاد. اینها در هیچ بازیای دیگه برنده نیستند، اما استاد بازی خراب کردن هستند. در یک چیز دیگه هم مهارت سیاهی دارند: تغییر شکل میدن. کاملاً نقش بیطرف بازی میکنند؛ در سایر سازمانها و گروهها نفوذ میکنند. حقیقتاً یگانه سازمان زیرزمینی توتالیتر موجود الان همینها هستند.
@garajetadayoni
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
دو روش دیگه مزاحمین خلق برای نفوذ یکی "مظلومنمایی" و دومی "طنز" هست. البته نمیگن ما مزاحم خلقیم، تظاهر به بیطرفی میکنند. این یارو کمدینشون دو سال پیش اومد گفت مستقلم، در پروفایلش هم نوشته مستقل، اما طنزی که میسازه همونه که بیست ساله برای مجاهدین میسازه. مردم عادی هم طبعاً خیلی به تمایزات توجه نمیکنند. همون کسانی که به طنزهای سیاسی صداوسیما فحش میدن، آسودهخاطر دلقک مجاهدین رو فالو میکنند 😖
توجه داشته باشید طرف اسمش رو گذاشته "حنیف". در میان اعضا و هواداران مزاحمین، حنیف یعنی "حنیفنژاد"، که بنیانگذار مجاهدین بوده. از وقتی هم یادمونه طرف آدم مجاهدین بوده، حالا خودش رو "مستقل" معرفی میکنه
@garajetadayoni
توجه داشته باشید طرف اسمش رو گذاشته "حنیف". در میان اعضا و هواداران مزاحمین، حنیف یعنی "حنیفنژاد"، که بنیانگذار مجاهدین بوده. از وقتی هم یادمونه طرف آدم مجاهدین بوده، حالا خودش رو "مستقل" معرفی میکنه
@garajetadayoni
Forwarded from Anarconomy
نوعی از شجاعت وجود داره که هورمونی نیست. شجاعت عرفی، مثل پریدن از ارتفاع، مثل درگیر شدن با کسی که میدونی ممکنه ازش کتک بخوری، مثل پیشقدم شدن در پاکسازی سنگر دشمن، مثل در جمعی که قراره همه شنونده باشند بلند شدن و حرفی زدن، تا حد زیادی به هورمونها مربوطند، و در بدن بعضیها بستر بهتری براش فراهمه تا دیگران. اما این نوع دیگه از شجاعت، به نوع نگاه به حیات مربوط میشه و اسمش رو باید شجاعتِ بودن گذاشت.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.