🔲⭕️شش لباس دور ریختنی که باید آن را در سال جدید به آتش کشید!
سال نو، فرصتی است برای پوشیدن لباس های نو و کنار گذاشتن کهنه ها
لباس ها، فقط کت و شلوار و پیراهن نیستند. لباس ها، عادت های ما هستند. می شود عادت های قدیمی و ذهنیت های کهنه را کنار گذاشت و رفتارهای جدید را تجربه کرد.
بنابراین به سراغ کمد ذهنیت ها و عادت هایتان بروید. دربش را باز کنید. کمی از آن فاصله بگیرید و از دور به آن ها خودتان نگاه کنید. شاید این لباس ها، باید دور انداخته شوند:
»» لباس انتظار برای شانس
اگر فکر می کنیم که آدم های موفق در اثر شانس به موفقیت رسیده اند سخت در اشتباهیم. کافیست زندگی هر کدام از کارآفرینان را بخوانیم موفقیت از عرق کردن و تلاش کردن و شکست خوردن به دست آمده. شانس، فرصت هایی است که یک ذهن آماده و کارکرده روی هوا می زند و نه صرفا یک انسان منتظر و خواب آلوده. خلاصه آنکه شما باید بروید در خانه شانس در بزنید و نه برعکس.
»» لباس کمالگرایی افراطی
کمالگرایی افراطی یعنی من باید در یک موضوع/زمینه/حوزه، به 100% برسم اگر نرسم باید آن را کنار بگذارم. لباس جدید می تواند این باشد: فقط یک پله بیشتر با گام های استوار.
»» لباس اهداف حقیر و مبتذل
این عادت فکری باعث می شود که هدف گذاری های کوچک یا مبتذل انجام دهیم. مثلا اگر در سبد اهدافمان فقط خانه و مدرک و شهرت است، یک جای کار ایراد دارد، انسان بودنِ انسان به داشتن اهداف فرافردی و فراخانوادگی است. به جایش عادت اهداف فراگیر را جایگزین کنید. بزرگ باشید و جهانی بیاندیشید. در جهان امروز که شبکه های اجتماعی در دسترس ماست برای آن که در سطح جهانی عمل کنیم، همه چیز آماده است.
»» لباس دروغ
دروغ روح آدمی را متلاشی می کند، لابد می پرسید چگونه؟ دروغ باعث می شود بین گفتار و باور شکاف بوجود بیاید. تکرار آن باعث می شود که این شکاف به سایر ارکان وجود آدمی نیز سرایت کند اما جمله شکاف بین گفتار و عمل (که می شود خیانت و عدم انجام تعهدات) و شکاف بین باور و گفتار (که می شود دو رویی) و شکاف بین ... دروغ سرآغاز متلاشی شدن روح است. لباس صداقت را بر جان خود بپوشانیم.
»» لباس تکرار دیگران و تقلید
پوشیدن این لباس باعث می شود که هر چه بیشتر شبیه به دیگران شویم. خودمان نباشیم بلکه دیگران را زندگی کنیم. باید جسور بود. لباس تقلید را درید و خودمان برای خودمان تصمیم گیری کنیم. خداوند هر کدام از ما را به صورت یکتا و تکرار نشدنی خلق کرده است.
»» لباس ترس از شکست
شکست ناشی از زمین خوردن نیست. وقتی شکست میخوریم که هیچوقت بلند نشویم. ریسک نکردن بزرگترین ریسکی است که میتوانیم انجام دهیم. بنابراین در سال جدید، چند تجربه جسورانه برای خودمان تعریف کنیم. حتی اگر در آن ها موفق نشدیم، موفق شده ایم که ترس از شکست را در خودمان بکشیم.
»» و عینک نقطه ضعف
علاوه بر آن شش لباس، در کمد لباس تان ممکن است عینک نقطه ضعف هم باشد آن را بیابید و بشکنید و دور بریزید. همه ما نقاط ضعفی داریم. اما توجه به نقاط ضعف باعث می شود که نقاط قوت خود را نبینیم. سال جدید را بگذارید سال تمرکز بر نقاط قوت. بپرسید با توجه به نقاط قوتم چه کاری می توانم انجام دهم؟
☑️⭕️فراموش نکنیم، این جان آدمی است که باید نو شود و نو بماند و گرنه تحویل سال جز گردش ایام و چرخش زمین نیست. از همین روست که گفته اند: نوروز بمانید که نورزو شمایید! از روی این جمله آخر رد نشوید. 30 ثانیه تامل کنید. نوروز هدیه خداوند به ماست و نوشدن و نو ماندن هدیه ما به اوست.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
سال نو، فرصتی است برای پوشیدن لباس های نو و کنار گذاشتن کهنه ها
لباس ها، فقط کت و شلوار و پیراهن نیستند. لباس ها، عادت های ما هستند. می شود عادت های قدیمی و ذهنیت های کهنه را کنار گذاشت و رفتارهای جدید را تجربه کرد.
بنابراین به سراغ کمد ذهنیت ها و عادت هایتان بروید. دربش را باز کنید. کمی از آن فاصله بگیرید و از دور به آن ها خودتان نگاه کنید. شاید این لباس ها، باید دور انداخته شوند:
»» لباس انتظار برای شانس
اگر فکر می کنیم که آدم های موفق در اثر شانس به موفقیت رسیده اند سخت در اشتباهیم. کافیست زندگی هر کدام از کارآفرینان را بخوانیم موفقیت از عرق کردن و تلاش کردن و شکست خوردن به دست آمده. شانس، فرصت هایی است که یک ذهن آماده و کارکرده روی هوا می زند و نه صرفا یک انسان منتظر و خواب آلوده. خلاصه آنکه شما باید بروید در خانه شانس در بزنید و نه برعکس.
»» لباس کمالگرایی افراطی
کمالگرایی افراطی یعنی من باید در یک موضوع/زمینه/حوزه، به 100% برسم اگر نرسم باید آن را کنار بگذارم. لباس جدید می تواند این باشد: فقط یک پله بیشتر با گام های استوار.
»» لباس اهداف حقیر و مبتذل
این عادت فکری باعث می شود که هدف گذاری های کوچک یا مبتذل انجام دهیم. مثلا اگر در سبد اهدافمان فقط خانه و مدرک و شهرت است، یک جای کار ایراد دارد، انسان بودنِ انسان به داشتن اهداف فرافردی و فراخانوادگی است. به جایش عادت اهداف فراگیر را جایگزین کنید. بزرگ باشید و جهانی بیاندیشید. در جهان امروز که شبکه های اجتماعی در دسترس ماست برای آن که در سطح جهانی عمل کنیم، همه چیز آماده است.
»» لباس دروغ
دروغ روح آدمی را متلاشی می کند، لابد می پرسید چگونه؟ دروغ باعث می شود بین گفتار و باور شکاف بوجود بیاید. تکرار آن باعث می شود که این شکاف به سایر ارکان وجود آدمی نیز سرایت کند اما جمله شکاف بین گفتار و عمل (که می شود خیانت و عدم انجام تعهدات) و شکاف بین باور و گفتار (که می شود دو رویی) و شکاف بین ... دروغ سرآغاز متلاشی شدن روح است. لباس صداقت را بر جان خود بپوشانیم.
»» لباس تکرار دیگران و تقلید
پوشیدن این لباس باعث می شود که هر چه بیشتر شبیه به دیگران شویم. خودمان نباشیم بلکه دیگران را زندگی کنیم. باید جسور بود. لباس تقلید را درید و خودمان برای خودمان تصمیم گیری کنیم. خداوند هر کدام از ما را به صورت یکتا و تکرار نشدنی خلق کرده است.
»» لباس ترس از شکست
شکست ناشی از زمین خوردن نیست. وقتی شکست میخوریم که هیچوقت بلند نشویم. ریسک نکردن بزرگترین ریسکی است که میتوانیم انجام دهیم. بنابراین در سال جدید، چند تجربه جسورانه برای خودمان تعریف کنیم. حتی اگر در آن ها موفق نشدیم، موفق شده ایم که ترس از شکست را در خودمان بکشیم.
»» و عینک نقطه ضعف
علاوه بر آن شش لباس، در کمد لباس تان ممکن است عینک نقطه ضعف هم باشد آن را بیابید و بشکنید و دور بریزید. همه ما نقاط ضعفی داریم. اما توجه به نقاط ضعف باعث می شود که نقاط قوت خود را نبینیم. سال جدید را بگذارید سال تمرکز بر نقاط قوت. بپرسید با توجه به نقاط قوتم چه کاری می توانم انجام دهم؟
☑️⭕️فراموش نکنیم، این جان آدمی است که باید نو شود و نو بماند و گرنه تحویل سال جز گردش ایام و چرخش زمین نیست. از همین روست که گفته اند: نوروز بمانید که نورزو شمایید! از روی این جمله آخر رد نشوید. 30 ثانیه تامل کنید. نوروز هدیه خداوند به ماست و نوشدن و نو ماندن هدیه ما به اوست.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️آرزودارم درسال جدید بیشتراشتباه کنید
زیرا این یعنی
چیزهای جدیدی تجربه کرده اید
کاری را انجام داده اید که قبلا انجام نداده اید
و باهوش تر شده اید!
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
زیرا این یعنی
چیزهای جدیدی تجربه کرده اید
کاری را انجام داده اید که قبلا انجام نداده اید
و باهوش تر شده اید!
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️دشوارترین تصمیمات زندگی با چهار تست
در چه حوزه ای کار کنم؟ چه شغلی انتخاب کنم؟ در چه رشته ای تحصیل کنم؟
حتما این سوالات برای شما مطرح شده است و یا اینکه دیگران یکی از این سه سوال را از شما پرسیده اند. انصافا هم جواب دادن به این سوالات کوتاه، دشوار و گاهی اوقات جانکاه و دردناک است. زمانی که از من این سوال پرسیده می شود من از چهار تست استفاده می کنم.
چه خود با این سوال ها در حال کلنجار رفتن هستید چه اطرافیان شما، این چهار تست می تواند بسیار کمک کند.
جواب: کار/شغل/رشته ای را را انتخاب کن که از این چهار تست سر بلند بیرون بیاید:
تست یک: توانمندی، آیا در آن حوزه احساس می کنی که توانمندی ذهنی و مهارتی خاصی داری و می توانی موفق شوی. به عبارت دیگری استعداد ذاتی (و نه اکتسابی) داری. بگذارید مثال بزنم حتما دیده اید برخی ها در نواختن موسیقی بدون آن که خیلی کلاس رفته باشند مهارت دارند و برخی در نویسندگی و برخی در محاسبات و برخی در تعمیر وسایل الکترومکانیکی. آیا در آن رشته/شغل/حوزه، توانمندی ذاتی دارید؟
تست دو: علاقه مندی، آیا علاوه بر توانمندی، یک ذوق و شوق درونی در خود نسبت به آن رشته احساس می کنی؟ از خودتان بپرسید چه چیزی در درون من وجود دارد که مرا ساعت 6 صبح با اشتیاق از رختخواب بلند می کند. مثلا ممکن است من هم کلاس پیانو بروم و شما هم. ولی شما با عشق می روید و من صرفا به عنوان یک تکلیف. آیا آن حوزه کاری/تحصیلی از درون شما شعله می زند؟ این تست خیلی مهم است کاری/رشته ای/حوزه ای را انتخاب کنید که شوق و اشتیاق درونی دارید. شما قرار است حدود نیمی از زمان بیداری تان را با او بگذارنید حتی بیشتر از خانواده تان. بنابراین چیزی را انتخاب کنید که دوست دارید.
تست سه: نیازمندی، آن رشته کاری/تحصیلی باید دردی اساسی از جامعه ای که در آن زندگی می کنی را حل کند این ویژگی یک فایده اساسی دارد: شما می توانید در ازای فعالیتی که می کنید هم درآمد خوبی داشته باشید و هم حس خوبی از اینکه یک مساله از مسایل مردم را حل کرده اید. بنابراین علاوه بر اینکه روحت را سیراب می کنی، جیبت را پر می کنی.
تست چهار: گستره فرصت های آتی. آن رشته ای که در آن تخصص یافته ای باید فرصت های متنوع و بلندمدتی را پیش روی تو قرار دهد. اگر در یک رشته خاص متخصص باشی که فقط سه سازمان به آن احتیاج دارند و آن هم فقط دو سال، این به درد نمی خورد! در جستجوی مهارت هایی باش که اکثریت سازمان ها کمابیش همواره به آن محتاجند.
اگر دقت کنید دو مورد از این چهار تست شخصی هستند یعنی اینکه ما بهترین رشته، بهترین شغل و بهترین حوزه کاری نداریم. بلکه ممکن است مکانیک شدن برای من بهترین انتخاب باشد و آرایشگر شدن برای شما. اگر درست انتخاب کنید هم از زندگی لذت می برم هم کسب ثروت می کنید، هم احساس هویت میکنید و هم آزاد هستید (به خاطر اینکه افقهای متعدد و گزینههای مختلف پیش روی شما همواره باز است).
سوال: ممکن است کسی بگوید نمی توانم جواب سوالات 1 و 2 را بدهم. جواب: این نشان می دهد که خودتان را به اندازه کافی نمی شناسی و البته اصلا جای نگرانی نیست. بهتر است در طول 3 الی 4 سال، چند حوزه کاری، چند مسوولیت شغلی، چند دانش تخصصی را مزمزه کنی. آنگاه خودت را بیشتر خواهی شناخت. تا آن زمان گزینه هایی را انتخاب کن که افق های پیش رویت را باز می گذارند.
☑️⭕️تحلیل پایانی: خداوند هر کدام از ما را یکتا و ويژه آفریده است. تکرار می کنم، هیچ دو نفری در این دنیا شبیه به هم نیستند حتی پیامبران. بنابراین هر کسی باید مسیر ويژه خودش را طی کند. در این مسیر باید جرات کرد و متفاوت بود. حیف است کسی که به موسیقی عشق می ورزد آن را به خاطر جراح شدن کنار بگذارد (اگر نمی تواند هر دو را همزمان به پیش ببرد) چه اینکه شاید اگر موسیقی را ادامه می داد می توانست بیشتر از یک جراح، به دیگران زندگی ببخشد. این دنیا طراحی شده است برای آن که ما چون یک مسافر حرکت کنیم و در طول این سفر دیگرگون شویم و هر کدام از ما به گونه ای ويژه، خداوند – زیبایی، دانایی و نیکویی- را تجربه کنیم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
در چه حوزه ای کار کنم؟ چه شغلی انتخاب کنم؟ در چه رشته ای تحصیل کنم؟
حتما این سوالات برای شما مطرح شده است و یا اینکه دیگران یکی از این سه سوال را از شما پرسیده اند. انصافا هم جواب دادن به این سوالات کوتاه، دشوار و گاهی اوقات جانکاه و دردناک است. زمانی که از من این سوال پرسیده می شود من از چهار تست استفاده می کنم.
چه خود با این سوال ها در حال کلنجار رفتن هستید چه اطرافیان شما، این چهار تست می تواند بسیار کمک کند.
جواب: کار/شغل/رشته ای را را انتخاب کن که از این چهار تست سر بلند بیرون بیاید:
تست یک: توانمندی، آیا در آن حوزه احساس می کنی که توانمندی ذهنی و مهارتی خاصی داری و می توانی موفق شوی. به عبارت دیگری استعداد ذاتی (و نه اکتسابی) داری. بگذارید مثال بزنم حتما دیده اید برخی ها در نواختن موسیقی بدون آن که خیلی کلاس رفته باشند مهارت دارند و برخی در نویسندگی و برخی در محاسبات و برخی در تعمیر وسایل الکترومکانیکی. آیا در آن رشته/شغل/حوزه، توانمندی ذاتی دارید؟
تست دو: علاقه مندی، آیا علاوه بر توانمندی، یک ذوق و شوق درونی در خود نسبت به آن رشته احساس می کنی؟ از خودتان بپرسید چه چیزی در درون من وجود دارد که مرا ساعت 6 صبح با اشتیاق از رختخواب بلند می کند. مثلا ممکن است من هم کلاس پیانو بروم و شما هم. ولی شما با عشق می روید و من صرفا به عنوان یک تکلیف. آیا آن حوزه کاری/تحصیلی از درون شما شعله می زند؟ این تست خیلی مهم است کاری/رشته ای/حوزه ای را انتخاب کنید که شوق و اشتیاق درونی دارید. شما قرار است حدود نیمی از زمان بیداری تان را با او بگذارنید حتی بیشتر از خانواده تان. بنابراین چیزی را انتخاب کنید که دوست دارید.
تست سه: نیازمندی، آن رشته کاری/تحصیلی باید دردی اساسی از جامعه ای که در آن زندگی می کنی را حل کند این ویژگی یک فایده اساسی دارد: شما می توانید در ازای فعالیتی که می کنید هم درآمد خوبی داشته باشید و هم حس خوبی از اینکه یک مساله از مسایل مردم را حل کرده اید. بنابراین علاوه بر اینکه روحت را سیراب می کنی، جیبت را پر می کنی.
تست چهار: گستره فرصت های آتی. آن رشته ای که در آن تخصص یافته ای باید فرصت های متنوع و بلندمدتی را پیش روی تو قرار دهد. اگر در یک رشته خاص متخصص باشی که فقط سه سازمان به آن احتیاج دارند و آن هم فقط دو سال، این به درد نمی خورد! در جستجوی مهارت هایی باش که اکثریت سازمان ها کمابیش همواره به آن محتاجند.
اگر دقت کنید دو مورد از این چهار تست شخصی هستند یعنی اینکه ما بهترین رشته، بهترین شغل و بهترین حوزه کاری نداریم. بلکه ممکن است مکانیک شدن برای من بهترین انتخاب باشد و آرایشگر شدن برای شما. اگر درست انتخاب کنید هم از زندگی لذت می برم هم کسب ثروت می کنید، هم احساس هویت میکنید و هم آزاد هستید (به خاطر اینکه افقهای متعدد و گزینههای مختلف پیش روی شما همواره باز است).
سوال: ممکن است کسی بگوید نمی توانم جواب سوالات 1 و 2 را بدهم. جواب: این نشان می دهد که خودتان را به اندازه کافی نمی شناسی و البته اصلا جای نگرانی نیست. بهتر است در طول 3 الی 4 سال، چند حوزه کاری، چند مسوولیت شغلی، چند دانش تخصصی را مزمزه کنی. آنگاه خودت را بیشتر خواهی شناخت. تا آن زمان گزینه هایی را انتخاب کن که افق های پیش رویت را باز می گذارند.
☑️⭕️تحلیل پایانی: خداوند هر کدام از ما را یکتا و ويژه آفریده است. تکرار می کنم، هیچ دو نفری در این دنیا شبیه به هم نیستند حتی پیامبران. بنابراین هر کسی باید مسیر ويژه خودش را طی کند. در این مسیر باید جرات کرد و متفاوت بود. حیف است کسی که به موسیقی عشق می ورزد آن را به خاطر جراح شدن کنار بگذارد (اگر نمی تواند هر دو را همزمان به پیش ببرد) چه اینکه شاید اگر موسیقی را ادامه می داد می توانست بیشتر از یک جراح، به دیگران زندگی ببخشد. این دنیا طراحی شده است برای آن که ما چون یک مسافر حرکت کنیم و در طول این سفر دیگرگون شویم و هر کدام از ما به گونه ای ويژه، خداوند – زیبایی، دانایی و نیکویی- را تجربه کنیم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️عید واقعی برای کسی است که
پایان سال موفقیت آمیز گذشته اش راجشن بگیرد
نه آغاز سالی که ازآن بی خبرست
کاری کنیم که پایان سال جدیدمان جشن گرفتنی باشد
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
پایان سال موفقیت آمیز گذشته اش راجشن بگیرد
نه آغاز سالی که ازآن بی خبرست
کاری کنیم که پایان سال جدیدمان جشن گرفتنی باشد
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️تلویزیون نگاه نمی کنم چون به خودم احترام می گذارم!
سال ١٩٩٨ آزمایش به نام شیرینی شکلاتی و تربچه انجام شد! سه گروه که نباید چند ساعت قبل از آزمایش غذا میخوردند، انتخاب شدند. در مجموعه شرایط و قوانین ابلاغ شده برای گروه اول و دوم شیرینی شکلاتی و تربچه قرار داده شده بود، اما گروه اول تنها حق خوردن تربچه را داشت! گروه دوم میتوانست هر آنچه از شیرینی شکلاتی و تربچه خواست، بخورد. برای گروه سوم نیز هیچچیز برای خوردن قرار داده نشد. پرسش آزمایش این بود که هر گروه تا چه زمانی دوام میآورد و میتواند این شرایط را تحمل کند؟ دور از انتظار نیست که اولین گروهی که قانون را زیر پا گذاشت، گروه اول بود و به جای تربچه، شروع به خوردن شیرینی شکلاتی کرد. وضعیت ما مانند گروه اول است. تلویزیون نقش شیرینی شکلاتی را ایفا میکند. زمانی که در خانه هستیم، تلویزیون نگاه نکردن و خوردن تربچه (کارهای مهم و اصولی) بسیار دشوارست.
اما من تلویزیون را کنار گذاشته ام به سه دلیل و همچنان آن را ادامه خواهم داد:
1-عموم برنامه ها و سریال های تلویزیون، بیشتر سرگرم کننده و مخدر هستند تا الهام بخش و انرژی بخش. بیشتر آن ها تقریبا فقط وقت شما را پر می کنند و وقتی تمام می شود آن برنامه نیز تمام می شود و چیزی در شما شروع نمی شود. شما کدام برنامه/سریال تلويزیونی را به خاطر می آورید که باعث شده باشد که جهت شما را در زندگی عوض کرده باشد؟
2-تلویزیون (چه صدا و سیمای خودمان و چه شبکه های ماهواره ای) یک طرفه است. اخباری که می گویند، تحلیل هایی که می کنند و کارشناسانی که دعوت می کنند از یک جناح خاص است. حتی در مناظره ها نیز معمولا فردی دست دوم را از طرف مقابل دعوت می کنند. هدف آنان به جای بیان واقعیت، دستکاری در واقعیت است. البته این ويژگی در سایت های خبری-تحلیلی هم دیده می شود اما ويژگی آنجاست که شما بلافاصله می توانید با جستجو در سایت های دیگر روایت های دیگر را نیز بخوانید. سایت ها و شبکه های اجتماعی بسترساز یک تنوع منابع خبری-تحلیلی و مبتنی بر دیالوگ است اما تلویزیون یعنی تزریق تک منبعی و یک جانبه آنچه عده ای می اندیشند.
3-تلویزیون باعث کودن شدن ذهن می شود. چرا؟ چون شما پای تلویزیون می نشینید و دیگرانی هستند که تصمیم می گیرند که شما چه خبری را گوش کنید؟ دنیا را چگونه ببینید؟ به کدام بخش از واقعیت توجه کنید؟ و چه سریالی را ببینید؟ چه موسیقی ای گوش کنید؟ بدین ترتیب بعد از مدتی تبدیل می شویم به یک دریافت کننده منفعلِ معتادِ کودن! ما عادت می کنیم که منتظر بمانیم دیگران برای ما تحلیل کنند، دیگران برای ما رویاپردازی کنند و دیگران برای ما تصمیم گیری کنند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تصمیم گرفته ام به جای تلویزیون زمان بیشتری را برای سه کار دیگر بگذارم:
1-شبکه اینترنت و فضای مجازی: چرا که حق انتخاب دارم که کدام سایت یا کانال را برگزینم و همچنین به من این اجازه را می دهد که در دو کانال رقیب عضو شوم و از تضارب ایده های دو جریان مخالف، درک بیشتری از حقیقت داشته باشم. در ضمن تنوع بسیار بیشتری پیش روی من است: انسان های متنوعی از فرهنگ ها و جغرافیاهای مختلف.
2- مطالعه عمیق: انصافا شبکه های مجازی دسترسی ما را به اطلاعات افزوده اند. اما آنچه هنوز کم یافت می شود چارچوب های تحلیلی عمیق است. دقت کنید ممکن است شما در طول روز دویست مطلب مفید از بیست کانال بخوانید اما این ها کوتاه هستند. اگر می خواهید نگاه تان عمیق تر شود، قدرت تحلیل تان بالا رود نیازمند مطالعه عمیق خواندن هستید. وقتی می گویم مطالعه عمیق منظورم فقط کتاب نیست. بلکه نشریات فاخر و همچنین مطالب طولانی که در برخی از کانال ها گذاشته می شود نیز قابل توصیه است.
3-خلوت، تفکر و تنهایی: یکی از بدترین کژکارکردهای تلويزیون این است که تمام ساعت های خالی تو را پر می کند و هیچ زمانی برای خلوت با خودت نمی گذارد. حتی زمانی که به میهمانی می رویم به جای آن که روبروی هم بنشینیم رو به تلویزیون می نشینیم (اگر به گوشی خود خیره نشویم). حتی زمانی که نمی خواهیم تلویزیون نگاه کنیم باز هم آن را باز می گذاریم! چرا؟ چون از تنها شدن با خود می ترسیم.
⭕️پایان سخن اینکه من به خودم احترام می گذارم بنابراین تلویزیونی که برخی از شبکه ها و برنامه هایش (و نه همه شبکه ها و نه همه برنامههایش) با توهین به شعور مخاطب، از من، موجودی منفعل، معتاد و کودن می سازد را کنار می گذارم و ترجیح می دهم که با جستجوی فعال در فضای مجازی، مطالعه عمیق و خلوت، تفکر و تنهایی، آگاه تر، آزادتر و محترمانه تر زندگی کنم. این پیشنهاد من به همه است: اگر نمی توانید تلویزیون را کنار بگذارید، دست کم کمتر، گزیده تر و فعالانه تر تلویزیون نگاه کنید.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
سال ١٩٩٨ آزمایش به نام شیرینی شکلاتی و تربچه انجام شد! سه گروه که نباید چند ساعت قبل از آزمایش غذا میخوردند، انتخاب شدند. در مجموعه شرایط و قوانین ابلاغ شده برای گروه اول و دوم شیرینی شکلاتی و تربچه قرار داده شده بود، اما گروه اول تنها حق خوردن تربچه را داشت! گروه دوم میتوانست هر آنچه از شیرینی شکلاتی و تربچه خواست، بخورد. برای گروه سوم نیز هیچچیز برای خوردن قرار داده نشد. پرسش آزمایش این بود که هر گروه تا چه زمانی دوام میآورد و میتواند این شرایط را تحمل کند؟ دور از انتظار نیست که اولین گروهی که قانون را زیر پا گذاشت، گروه اول بود و به جای تربچه، شروع به خوردن شیرینی شکلاتی کرد. وضعیت ما مانند گروه اول است. تلویزیون نقش شیرینی شکلاتی را ایفا میکند. زمانی که در خانه هستیم، تلویزیون نگاه نکردن و خوردن تربچه (کارهای مهم و اصولی) بسیار دشوارست.
اما من تلویزیون را کنار گذاشته ام به سه دلیل و همچنان آن را ادامه خواهم داد:
1-عموم برنامه ها و سریال های تلویزیون، بیشتر سرگرم کننده و مخدر هستند تا الهام بخش و انرژی بخش. بیشتر آن ها تقریبا فقط وقت شما را پر می کنند و وقتی تمام می شود آن برنامه نیز تمام می شود و چیزی در شما شروع نمی شود. شما کدام برنامه/سریال تلويزیونی را به خاطر می آورید که باعث شده باشد که جهت شما را در زندگی عوض کرده باشد؟
2-تلویزیون (چه صدا و سیمای خودمان و چه شبکه های ماهواره ای) یک طرفه است. اخباری که می گویند، تحلیل هایی که می کنند و کارشناسانی که دعوت می کنند از یک جناح خاص است. حتی در مناظره ها نیز معمولا فردی دست دوم را از طرف مقابل دعوت می کنند. هدف آنان به جای بیان واقعیت، دستکاری در واقعیت است. البته این ويژگی در سایت های خبری-تحلیلی هم دیده می شود اما ويژگی آنجاست که شما بلافاصله می توانید با جستجو در سایت های دیگر روایت های دیگر را نیز بخوانید. سایت ها و شبکه های اجتماعی بسترساز یک تنوع منابع خبری-تحلیلی و مبتنی بر دیالوگ است اما تلویزیون یعنی تزریق تک منبعی و یک جانبه آنچه عده ای می اندیشند.
3-تلویزیون باعث کودن شدن ذهن می شود. چرا؟ چون شما پای تلویزیون می نشینید و دیگرانی هستند که تصمیم می گیرند که شما چه خبری را گوش کنید؟ دنیا را چگونه ببینید؟ به کدام بخش از واقعیت توجه کنید؟ و چه سریالی را ببینید؟ چه موسیقی ای گوش کنید؟ بدین ترتیب بعد از مدتی تبدیل می شویم به یک دریافت کننده منفعلِ معتادِ کودن! ما عادت می کنیم که منتظر بمانیم دیگران برای ما تحلیل کنند، دیگران برای ما رویاپردازی کنند و دیگران برای ما تصمیم گیری کنند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تصمیم گرفته ام به جای تلویزیون زمان بیشتری را برای سه کار دیگر بگذارم:
1-شبکه اینترنت و فضای مجازی: چرا که حق انتخاب دارم که کدام سایت یا کانال را برگزینم و همچنین به من این اجازه را می دهد که در دو کانال رقیب عضو شوم و از تضارب ایده های دو جریان مخالف، درک بیشتری از حقیقت داشته باشم. در ضمن تنوع بسیار بیشتری پیش روی من است: انسان های متنوعی از فرهنگ ها و جغرافیاهای مختلف.
2- مطالعه عمیق: انصافا شبکه های مجازی دسترسی ما را به اطلاعات افزوده اند. اما آنچه هنوز کم یافت می شود چارچوب های تحلیلی عمیق است. دقت کنید ممکن است شما در طول روز دویست مطلب مفید از بیست کانال بخوانید اما این ها کوتاه هستند. اگر می خواهید نگاه تان عمیق تر شود، قدرت تحلیل تان بالا رود نیازمند مطالعه عمیق خواندن هستید. وقتی می گویم مطالعه عمیق منظورم فقط کتاب نیست. بلکه نشریات فاخر و همچنین مطالب طولانی که در برخی از کانال ها گذاشته می شود نیز قابل توصیه است.
3-خلوت، تفکر و تنهایی: یکی از بدترین کژکارکردهای تلويزیون این است که تمام ساعت های خالی تو را پر می کند و هیچ زمانی برای خلوت با خودت نمی گذارد. حتی زمانی که به میهمانی می رویم به جای آن که روبروی هم بنشینیم رو به تلویزیون می نشینیم (اگر به گوشی خود خیره نشویم). حتی زمانی که نمی خواهیم تلویزیون نگاه کنیم باز هم آن را باز می گذاریم! چرا؟ چون از تنها شدن با خود می ترسیم.
⭕️پایان سخن اینکه من به خودم احترام می گذارم بنابراین تلویزیونی که برخی از شبکه ها و برنامه هایش (و نه همه شبکه ها و نه همه برنامههایش) با توهین به شعور مخاطب، از من، موجودی منفعل، معتاد و کودن می سازد را کنار می گذارم و ترجیح می دهم که با جستجوی فعال در فضای مجازی، مطالعه عمیق و خلوت، تفکر و تنهایی، آگاه تر، آزادتر و محترمانه تر زندگی کنم. این پیشنهاد من به همه است: اگر نمی توانید تلویزیون را کنار بگذارید، دست کم کمتر، گزیده تر و فعالانه تر تلویزیون نگاه کنید.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️انسان های متعالی کتابخانه های بزرگی دارند
بقیه افراد تلویزیون های بزرگ!!
بیایید جزو بقیه نباشیم!
کانال استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
بقیه افراد تلویزیون های بزرگ!!
بیایید جزو بقیه نباشیم!
کانال استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️حرف های چسفیلی، اداره کشور و سه آزمون رهایی بخش
میگویند اولین مدل ذرت بو داده که وارد ایران شد متعلق به کمپانی انگلیسی چسترفیلد بود و مردم با سادهسازی، «چسفیل» را برای ذرت بو داده انتخاب کردند. پاپکورن یا چسفیل، چند خاصیت جالب دارد. آن را میشود برای سرگرمی خورد، حتی سیری مصنوعی هم ایجاد میکند و میشود حجم زیادی از آنرا هم خورد، اما چسفیل هیچ وقت یک وعده غذا نمیشود؛ هیچ عاقلی را نمیبینید که قوت و غذایش را با بر اساس چسفیل تنظیم کند، بالاخص اگر کسی قصد داشته باشد کوهنوردی کند یا خود را برای انجام یک روز سخت کاری آماده نماید، کولهپشتیای خود را از چسفیل پر نمیکند.
مردم برای کوهنوردی تفریحی هم به چسفیل اعتماد نمیکنند، اما سیاسمتدارانی هستند که برای اداره کشوری 80 میلیونی با صدها مساله پیچیده، حرفهایی میزنند که میتوان آنها را «گفتارهای چسفیلی» نامید. منظورم جملاتی است که در نگاه اول جذاب به نظر میرسند و حتی شنونده درست مثل آدمی که چسفیل میخورد، لذت میبرد و اشتیاق دارد که شمار بیشتری از این چسفیلها را ببلعد، اما این حرف های چسفیلی هیچ مسألهای را حل نمی کند.
چسفیل را میشود دور همی خورد، گپ زد، فیلم دید و زمین و زمان را به هم بافت، اما دست آخر یکی میپرسد: «خُب شام چی داریم؟»
به نمونه ای از این حرف های چسفیلی توجه کنید:
بهرهوری پایین در صنایع، یکی از زمینه های معضلات اقتصادی است. باید برای بهبود بهرهوری فکر اساسی شود.
اکتفا به فروش نفت برای حل معضل رکود اشتباه است. حل معضل رکود، نیازمند زنجیرهای از اقدامات است که برطرف کردن موانع کسب و کار یکی از حلقه های آن است.
قطعاً یکی از اولویتها و محورهای کلیدی در طرح اصلاح اقتصادی در کشور، اصلاح عملکرد نظام بانکی است.
دولت با سیستم خسته خود مزاحمتی ایجاد نکند، ما مردم میدانیم چگونه در عرصه اقتصاد عمل کنیم.
نرمافزار فکری برخی از مدیران ارشد متناسب با اداره یک کشور وابسته و مستعمره هم نیست چه برسد به یک کشوری چون ایران که دارای توانمندیهای خیرهکننده در فناوریهای پیشرفته است.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه در بالا خواندیم بخشی از نوشته درخشان دکتر فاضلی، جامعه پژوه معاصرست. نکته اینجاست که ما همواره در معرض حرف های چسفیلی هستیم و ممکن است به همین دلیل فریب بخوریم و به فردی تمایل پیدا کنیم که بیشتر از همه چسفیل تحویل ما می دهد اما در آخر شام و ناهار هیچ! چه می توان کرد؟ من از سه تست استفاده می کنم تا بفهمم که آیا این حرف چسفیلی هست یا نه؟
1- تست معکوس کردن مساله: آیا این حرف بازی با واژه هاست یا خیر؟ مثلا خیلی ها به جای آن که راه حل بدهند همان مشکل را واژه آرایی می کنند (برعکس می کنند) و تحویل ما می دهند: مثلا می گویند رسیدگی ويژه به مشکلات خورستان! دقت کنید در این جمله راه حلی ارایه نشده است فقط مشکل معکوس شده است.
2- تست شنبه صبح: حرف های چسفیلی ما را برمی انگیزانند، لذت می بریم، اما چیزی کف دست ما نمی گذارند. یعنی شنبه صبح وقتی می خواهیم که به آن مساله بپردازیم هیچ (تاکید می کنم هیچ) کمکی به حل مساله نمی کند. از خودمان بپرسیم آیا گوینده «راه حل مشخص و با تراز مثبت» ارایه می کند. مشخص یعنی خیلی واضح بدانیم که شنبه صبح چه کنیم؟ و تراز مثبت یعنی اینکه منافعش بیش از هزینه هایش باشد.
به عنوان مثال مثلا ممکن است بگویند دولت باید به عنوان بزرگ ترین بدهکار، بدهی خود را تسویه کند. اما این حرف در برابر تست شنبه صبح رفوزه است. یا مثالی دیگر مثلا چون می دانند ما از حضور زنان و جوانان در سمت های مدیریتی استقبال می کنیم، صحبت از استفاده از زنان و جوانان خوشفکر و متخصص در سمت های مدیریتی می کنند و می گویند که مدیران فعلی خسته و بی انگیزه اند. خوب باید پرسید شما دقیقا چه سازوکاری برای گذاشتن جوانان در سمت های مدیریتی دارید؟ اگر سازوکار عملی دارید آیا در گذشته آن را اجرا کرده اید؟
3- تست همه راضی اند؟ اگر راه حل شما همه را خوشحال می کند اما کسی ناراحت نمی شود این یعنی اینکه ما داریم حرف های پوپولیستی می زنیم صرفا برای معرکه گیری. مثلا بسیاری می دانند که اینگونه توزیع یارانه ها، اصلا به صلاح کشور نیست اما چون ترس از ریزش رای دارند از سیصد کیلومتری آن رد هم نمی شوند و اگر هم صحبت کنند فقط خواهند گفت که آن را دو الی سه برابر خواهند کرد.
حرف های چسفیلی برای تئاتر مردمدوستی بازی کردن خوب اند. اما نتیجه اش ویرانی کشور است. حواسمان باشد اصولگرا و اصلاحطلب، دلواپس و امیدوار به ما چسفیل تحویل ندهند و اگر دادند ما تحویل نگیریم. ما باید کشورداری را از «رویکرد چسفیلی» به سمت «مدیریت راهبردی نظام مند و پاسخگو» حرکت دهیم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
میگویند اولین مدل ذرت بو داده که وارد ایران شد متعلق به کمپانی انگلیسی چسترفیلد بود و مردم با سادهسازی، «چسفیل» را برای ذرت بو داده انتخاب کردند. پاپکورن یا چسفیل، چند خاصیت جالب دارد. آن را میشود برای سرگرمی خورد، حتی سیری مصنوعی هم ایجاد میکند و میشود حجم زیادی از آنرا هم خورد، اما چسفیل هیچ وقت یک وعده غذا نمیشود؛ هیچ عاقلی را نمیبینید که قوت و غذایش را با بر اساس چسفیل تنظیم کند، بالاخص اگر کسی قصد داشته باشد کوهنوردی کند یا خود را برای انجام یک روز سخت کاری آماده نماید، کولهپشتیای خود را از چسفیل پر نمیکند.
مردم برای کوهنوردی تفریحی هم به چسفیل اعتماد نمیکنند، اما سیاسمتدارانی هستند که برای اداره کشوری 80 میلیونی با صدها مساله پیچیده، حرفهایی میزنند که میتوان آنها را «گفتارهای چسفیلی» نامید. منظورم جملاتی است که در نگاه اول جذاب به نظر میرسند و حتی شنونده درست مثل آدمی که چسفیل میخورد، لذت میبرد و اشتیاق دارد که شمار بیشتری از این چسفیلها را ببلعد، اما این حرف های چسفیلی هیچ مسألهای را حل نمی کند.
چسفیل را میشود دور همی خورد، گپ زد، فیلم دید و زمین و زمان را به هم بافت، اما دست آخر یکی میپرسد: «خُب شام چی داریم؟»
به نمونه ای از این حرف های چسفیلی توجه کنید:
بهرهوری پایین در صنایع، یکی از زمینه های معضلات اقتصادی است. باید برای بهبود بهرهوری فکر اساسی شود.
اکتفا به فروش نفت برای حل معضل رکود اشتباه است. حل معضل رکود، نیازمند زنجیرهای از اقدامات است که برطرف کردن موانع کسب و کار یکی از حلقه های آن است.
قطعاً یکی از اولویتها و محورهای کلیدی در طرح اصلاح اقتصادی در کشور، اصلاح عملکرد نظام بانکی است.
دولت با سیستم خسته خود مزاحمتی ایجاد نکند، ما مردم میدانیم چگونه در عرصه اقتصاد عمل کنیم.
نرمافزار فکری برخی از مدیران ارشد متناسب با اداره یک کشور وابسته و مستعمره هم نیست چه برسد به یک کشوری چون ایران که دارای توانمندیهای خیرهکننده در فناوریهای پیشرفته است.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه در بالا خواندیم بخشی از نوشته درخشان دکتر فاضلی، جامعه پژوه معاصرست. نکته اینجاست که ما همواره در معرض حرف های چسفیلی هستیم و ممکن است به همین دلیل فریب بخوریم و به فردی تمایل پیدا کنیم که بیشتر از همه چسفیل تحویل ما می دهد اما در آخر شام و ناهار هیچ! چه می توان کرد؟ من از سه تست استفاده می کنم تا بفهمم که آیا این حرف چسفیلی هست یا نه؟
1- تست معکوس کردن مساله: آیا این حرف بازی با واژه هاست یا خیر؟ مثلا خیلی ها به جای آن که راه حل بدهند همان مشکل را واژه آرایی می کنند (برعکس می کنند) و تحویل ما می دهند: مثلا می گویند رسیدگی ويژه به مشکلات خورستان! دقت کنید در این جمله راه حلی ارایه نشده است فقط مشکل معکوس شده است.
2- تست شنبه صبح: حرف های چسفیلی ما را برمی انگیزانند، لذت می بریم، اما چیزی کف دست ما نمی گذارند. یعنی شنبه صبح وقتی می خواهیم که به آن مساله بپردازیم هیچ (تاکید می کنم هیچ) کمکی به حل مساله نمی کند. از خودمان بپرسیم آیا گوینده «راه حل مشخص و با تراز مثبت» ارایه می کند. مشخص یعنی خیلی واضح بدانیم که شنبه صبح چه کنیم؟ و تراز مثبت یعنی اینکه منافعش بیش از هزینه هایش باشد.
به عنوان مثال مثلا ممکن است بگویند دولت باید به عنوان بزرگ ترین بدهکار، بدهی خود را تسویه کند. اما این حرف در برابر تست شنبه صبح رفوزه است. یا مثالی دیگر مثلا چون می دانند ما از حضور زنان و جوانان در سمت های مدیریتی استقبال می کنیم، صحبت از استفاده از زنان و جوانان خوشفکر و متخصص در سمت های مدیریتی می کنند و می گویند که مدیران فعلی خسته و بی انگیزه اند. خوب باید پرسید شما دقیقا چه سازوکاری برای گذاشتن جوانان در سمت های مدیریتی دارید؟ اگر سازوکار عملی دارید آیا در گذشته آن را اجرا کرده اید؟
3- تست همه راضی اند؟ اگر راه حل شما همه را خوشحال می کند اما کسی ناراحت نمی شود این یعنی اینکه ما داریم حرف های پوپولیستی می زنیم صرفا برای معرکه گیری. مثلا بسیاری می دانند که اینگونه توزیع یارانه ها، اصلا به صلاح کشور نیست اما چون ترس از ریزش رای دارند از سیصد کیلومتری آن رد هم نمی شوند و اگر هم صحبت کنند فقط خواهند گفت که آن را دو الی سه برابر خواهند کرد.
حرف های چسفیلی برای تئاتر مردمدوستی بازی کردن خوب اند. اما نتیجه اش ویرانی کشور است. حواسمان باشد اصولگرا و اصلاحطلب، دلواپس و امیدوار به ما چسفیل تحویل ندهند و اگر دادند ما تحویل نگیریم. ما باید کشورداری را از «رویکرد چسفیلی» به سمت «مدیریت راهبردی نظام مند و پاسخگو» حرکت دهیم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️دام شواهد تاییدکننده و تکنیک های رهایی بخش
در یک مطالعه روانشناسی دو گروه را انتخاب کردند یکی موافق مجازات اعدام و دیگری مخالف مجازات اعدام. به هر دو گروه، دو گزارش دقیق و علمی دارند درباره اثرات مجازات اعدام. هر دو گروه هر دو گزارش را خواندند، یک گزارش حاوی مطالبی مبنی بر تایید مجازات اعدام بود و دیگری برداشتی برعکس داشت و مجازات اعدام را درست نمی دانست. بعد از از مطالعه نتیجه جالب بود:
هر دو گروه به عقیده خود معتقدتر شده بودند! و می گفتند که معلوم شد که ما درست فکر می کنیم!
چه اتفاقی در ذهن آن ها افتاد؟
ذهن آن ها به طور ناخودآگاه و اتوماتیک اطلاعاتی که موافق نظر پیشینی آنان بود را برجسته می کرد.
همچنین به صورت مرموزی و به گونه ای ناخودآگاه و اتوماتیک اطلاعات منفی را حذف یا بازتفسیر می کرد. مثلا می گفت که درست است اما مهم نیست.
این مساله فقط مختص آنان نیست. همه ما در این دام می افتیم: دامی که آن را شواهد تاییدکننده می نامند. این دام ریشه روان شناختی دارد. ما از سرگردانی و تضاد در هراسیم. بنابراین سعی می کنیم که شواهد، نشانه ها، آمار، ارقام، اطلاعات و گزارش هایی را جمع و جور کنیم که انتخاب های ما را تایید کند.
فرض کنید می خواهید یکی از محصولات تان را به بازار اروپا صادر کنید. اما یکی از کارمندان به شما خواهد گفت که نشانه هایی را دریافت کرده است که یورو سقوط خواهد کرد و در نتیجه درآمد صادراتی شما کاهش پیدا می کند. بنابراین شما دست به کار می شوید و به جمع آوری شواهدی می پردازید که نشان می دهد یورو در حال تقویت شدن است. شما چه کار کرده اید؟ دقیقا در دام شواهد تاییدکننده افتاده اید. چرا که فقط شواهدی را جستجو و یافته اید که تصمیم قبلی شما را تایید می کند.
⭕️⭕️در انتخابات هم در معرض این خطای رایج هستیم. فرض کنید که من از قبل یک ذهنیت مثبت در مورد یکی از کاندیداها دارم. در فرآیند انتخاب به این نتیجه می رسم که وی دو ويژگی مثبت دارد (مثلا تعامل خوبی با طیف های مختلف سیاسی دارد و همچنین سلامت مالی دارد) و دو ويژگی منفی (تجربه کار اجرایی را ندارد، برنامه مشخصی هم ندارد). اینجاست که دوباره سازوکار شواهد تاییدکننده فعال می شود: پیش خودم می گویم مهم این است که وی بتواند با افراد مختلف کار کند و فاسد هم نباشد. بقیه چیزها خیلی مهم نیست.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
چه انتخاب همسر، چه انتخاب کیف و کفش، چه انتخاب استراتژی، انتخاب های ما در معرض دام شواهد تاییدکننده هستند. چگونه می توانیم ذهن مان را ورزش بدهیم که در این دام نیفتیم یا کمتر از عواقب آن خسارت ببینیم؟
1- چون ذهن ما علاقه مند شواهد و مدارک مثبت (تاییدکننده) است ممکن است شواهد ضعیف را هم بپذیرد. در مورد شواهد تاییدکننده با وسواس عمل کنید و از خودتان بپرسید واقعا این آمار/اطلاعات/برداشت درست و صحیح و محکم است؟
2- کسی را که با شما مخالف است را برای یک گفتگو دعوت کنید. ببینید می توانید با استدلال، نظر وی را تغییر دهید؟ حتی اگر در جلسه کسی به درستی استدلال دیگری اعتراف نکند اما بعدا در خلوت خود، نظرمان را تغییر خواهیم داد.
3- آگاهانه و فعالانه در جست وجوی شواهد تضعیف کننده (منفی) بگردید. چرا که ذهن شما به صورت خودکار شواهد تاییدکننده را خواهد یافت.
شبکه استراتژیست
Dr_Lashkarbolouki
در یک مطالعه روانشناسی دو گروه را انتخاب کردند یکی موافق مجازات اعدام و دیگری مخالف مجازات اعدام. به هر دو گروه، دو گزارش دقیق و علمی دارند درباره اثرات مجازات اعدام. هر دو گروه هر دو گزارش را خواندند، یک گزارش حاوی مطالبی مبنی بر تایید مجازات اعدام بود و دیگری برداشتی برعکس داشت و مجازات اعدام را درست نمی دانست. بعد از از مطالعه نتیجه جالب بود:
هر دو گروه به عقیده خود معتقدتر شده بودند! و می گفتند که معلوم شد که ما درست فکر می کنیم!
چه اتفاقی در ذهن آن ها افتاد؟
ذهن آن ها به طور ناخودآگاه و اتوماتیک اطلاعاتی که موافق نظر پیشینی آنان بود را برجسته می کرد.
همچنین به صورت مرموزی و به گونه ای ناخودآگاه و اتوماتیک اطلاعات منفی را حذف یا بازتفسیر می کرد. مثلا می گفت که درست است اما مهم نیست.
این مساله فقط مختص آنان نیست. همه ما در این دام می افتیم: دامی که آن را شواهد تاییدکننده می نامند. این دام ریشه روان شناختی دارد. ما از سرگردانی و تضاد در هراسیم. بنابراین سعی می کنیم که شواهد، نشانه ها، آمار، ارقام، اطلاعات و گزارش هایی را جمع و جور کنیم که انتخاب های ما را تایید کند.
فرض کنید می خواهید یکی از محصولات تان را به بازار اروپا صادر کنید. اما یکی از کارمندان به شما خواهد گفت که نشانه هایی را دریافت کرده است که یورو سقوط خواهد کرد و در نتیجه درآمد صادراتی شما کاهش پیدا می کند. بنابراین شما دست به کار می شوید و به جمع آوری شواهدی می پردازید که نشان می دهد یورو در حال تقویت شدن است. شما چه کار کرده اید؟ دقیقا در دام شواهد تاییدکننده افتاده اید. چرا که فقط شواهدی را جستجو و یافته اید که تصمیم قبلی شما را تایید می کند.
⭕️⭕️در انتخابات هم در معرض این خطای رایج هستیم. فرض کنید که من از قبل یک ذهنیت مثبت در مورد یکی از کاندیداها دارم. در فرآیند انتخاب به این نتیجه می رسم که وی دو ويژگی مثبت دارد (مثلا تعامل خوبی با طیف های مختلف سیاسی دارد و همچنین سلامت مالی دارد) و دو ويژگی منفی (تجربه کار اجرایی را ندارد، برنامه مشخصی هم ندارد). اینجاست که دوباره سازوکار شواهد تاییدکننده فعال می شود: پیش خودم می گویم مهم این است که وی بتواند با افراد مختلف کار کند و فاسد هم نباشد. بقیه چیزها خیلی مهم نیست.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
چه انتخاب همسر، چه انتخاب کیف و کفش، چه انتخاب استراتژی، انتخاب های ما در معرض دام شواهد تاییدکننده هستند. چگونه می توانیم ذهن مان را ورزش بدهیم که در این دام نیفتیم یا کمتر از عواقب آن خسارت ببینیم؟
1- چون ذهن ما علاقه مند شواهد و مدارک مثبت (تاییدکننده) است ممکن است شواهد ضعیف را هم بپذیرد. در مورد شواهد تاییدکننده با وسواس عمل کنید و از خودتان بپرسید واقعا این آمار/اطلاعات/برداشت درست و صحیح و محکم است؟
2- کسی را که با شما مخالف است را برای یک گفتگو دعوت کنید. ببینید می توانید با استدلال، نظر وی را تغییر دهید؟ حتی اگر در جلسه کسی به درستی استدلال دیگری اعتراف نکند اما بعدا در خلوت خود، نظرمان را تغییر خواهیم داد.
3- آگاهانه و فعالانه در جست وجوی شواهد تضعیف کننده (منفی) بگردید. چرا که ذهن شما به صورت خودکار شواهد تاییدکننده را خواهد یافت.
شبکه استراتژیست
Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️خوبی کردن زمان و مکان خاصی ندارد فقط کافی است گاهی به کودک فال فروش لبخند زد و از کنارپیرمرد دستفروش به راحتی نگذشت.
همه ما حس خوب مهربانی را دوست داریم اما گاهی اوقات پیدا کردن یک موسسه نیکوکاری که به آن اعتماد داشته باشیم خیلی سخت می شود.
برای آن دسته از آدم ها که در جستجوی یک موسسه نیکوکاری مطمئن هستند من شخصا موسسه نیکوکاری_دانشجویی محبان الرضا رو پیشنهاد میکنم این هم کانال شان. خودم شخصا بخشی از کمک هایم را از این طریق انجام می دهم چرا که مطمئن هستم که به دست «نیازمندان واقعی» می رسد.
@MehreAftab8
📅⭕️شماره کارت : 6273 5399 9166 6702
شماره حساب: 81921024 بانک تجارت به نام محبان الرضا
با احترام؛ مجتبی لشکربلوکی معلم دانشگاه
نکته؛ حتی اگر نمی توانید کمک کنید این موسسه را با یک انرژی مثبت به دیگران معرفی کنید حتما در حس خوب مهربانی سهیم خواهید شد.
همه ما حس خوب مهربانی را دوست داریم اما گاهی اوقات پیدا کردن یک موسسه نیکوکاری که به آن اعتماد داشته باشیم خیلی سخت می شود.
برای آن دسته از آدم ها که در جستجوی یک موسسه نیکوکاری مطمئن هستند من شخصا موسسه نیکوکاری_دانشجویی محبان الرضا رو پیشنهاد میکنم این هم کانال شان. خودم شخصا بخشی از کمک هایم را از این طریق انجام می دهم چرا که مطمئن هستم که به دست «نیازمندان واقعی» می رسد.
@MehreAftab8
📅⭕️شماره کارت : 6273 5399 9166 6702
شماره حساب: 81921024 بانک تجارت به نام محبان الرضا
با احترام؛ مجتبی لشکربلوکی معلم دانشگاه
نکته؛ حتی اگر نمی توانید کمک کنید این موسسه را با یک انرژی مثبت به دیگران معرفی کنید حتما در حس خوب مهربانی سهیم خواهید شد.
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲⭕️تکنیکی غیرمتعارف: نوشتن رزومه پنج سال آینده
ويژه کسانی که می خواهند آینده ای بهتر و متمایز بسازند.
متن: دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
انیمیشن: هشت بهشت من
@My8Behesht
ويژه کسانی که می خواهند آینده ای بهتر و متمایز بسازند.
متن: دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
انیمیشن: هشت بهشت من
@My8Behesht
🔲⭕️سندروم اعتیاد به شبه تصمیم
معشوقی زیبا اما بی رحم را لحظه ای تصور کنید! چون زیباست و جذاب، نمی شود از خیرش گذشت و چون بی رحم است بودن با او آسان نیست. برخی از اصول تفکر استراتژيک مانند آن معشوقند چرا که در عین جذاب بودن، خشن و سخت اند. اما یکی از آن اصول زیبا و خشن: اگر همه چیز مهم باشد، پس هیچ چیز مهم نیست! شما باید دست به انتخاب بزنید!
زمانی می توانید ادعا کنید که یک تصمیم گرفته اید که مشخصا بگویید از میان گزینه های مختلف، کدام گزینه ها را کنار گذاشته اید و کدام گزینه را انتخاب کرده اید وگرنه اگر به هر طریقی از زیر بار انتخاب در برویم، ما به جای تصمیم، «شبه تصمیم» گرفته ایم. چرا شبه تصمیم برای ما جذاب تر است، چون تصمیم دردناک است. ممکن است بپرسید واقعاً انتخاب دردناک است؟ جواب این است که خود انتخاب نه! ولی کنار گذاشتن گزینه های مختلف دردناک است. به همین دلیل است که بسیاری از ما به «شبه تصمیم» روی می آوریم و آنقدر تکرار و عادت می کنیم که به آن معتاد می شویم.
سوال: اصلا چرا ما باید دست به انتخاب بزنیم و چرا نمی شود چند گزینه را با هم داشت؟ جواب: چون منابع ما محدودند. حالا ممکن است یک سوال هوشمندانه دیگر بپرسید اگر منابع ما نامحدود باشد چه؟ اگر بی نهایت پول و امکانات داشتیم چه؟ جواب این است: زمان و توان ما که محدود است. بنابراین باید دست به انتخاب بزنیم و مهم تر از اینکه چه چیزی را انتخاب می کنیم، باید بگوییم که چه چیزی را انتخاب نمی کنیم و کنار می گذاریم و گرنه در دام «شبه تصمیم» می افتیم. بگذارید برای شما در سه حوزه زندگی شخصی، سازمانی و کشورداری مثال بزنم.
🔳مثال از زندگی شخصی:
حمید می تواند هم دکتری بگیرد و استاد دانشگاه شود. هم می تواند برود به یک شرکت بین المللی و تبدیل شود به یک مشاور بین المللی که هر فصل در یک کشور به سر ببرد. وی نمی تواند هر دو را انتخاب کند. عضویت هیات علمی دانشگاه یعنی حضور منظم در یک دانشگاه و پژوهش های عمیق که با دومی نمی خواند. شما باید انتخاب کنید! عالی می شود اگر هر دو کار را انجام داد اما معمولا ترکیب گزینه هایی که ذاتا مانعه الجمع هستند باعث می شود که هم استاد ناکارآمد و غیرروزآمدی باشیم و هم مشاوری خسته و آشفته فکر. از این جا مانده و از آن جا رانده. حمید علی رغم جذابیت های فراوان دانشگاه و پرستیژ هیات علمی و مقالات متعدد علمی، آن را کنار گذاشت و رفت که دور دنیا را بچرخد.
🔳مثال از حوزه سازمان:
شما می توانید هم برای طبقه متوسط محصول تولید کنید و هم برای طبقه مرفه. برای هر دو فرصت بازار وجود دارد اما برای این کار لازم دارید که دو تصویر ایجاد کنید. دو کانال فروش متعدد را هم زمان ایجاد کنید. در دو جغرافیای متعدد همزمان حضور داشته باشید. همه این ها امکان پذیر است اما دست کم در کوتاه مدت/میان مدت به خاطر محدودیت سرمایه تان باید دست به انتخاب بزنید.
به این فکر کنید که چرا بیک با اینکه می تواند وارد بخش مرفه و لوکس بازار شود این کار را نمی کند؟
🔳مثال از حوزه کشورداری:
از بین همه کشورهای دنیا شما نمی توانید با همه یکسان برخورد کنید اگر بگویید که همه کشورها مهم هستند یعنی هیچکدام از کشورها مهم نیست. چه باید کرد؟ باید بر اساس اهداف تجاری-اقتصادی و ملاحظات سیاسی-فرهنگی معیارهایی را تعیین کرد. مثلا بدیهی است که رابطه ما با عمان (به عنوان یکی از معدود کشورهای عربی دارای رابطه همیشگی خوب) نمی تواند برابر رابطه ما با بحرین باشد. یا مثلا حساب دو کشور هندوستان و چین که با هم یک سوم جمعیت دنیا را دارند با بلژیک که به اندازه تهران جمعیت دارد نمی تواند برابر باشد. البته دقت کنید که برای جواب به این سوال فقط نباید به جمعیت نگاه کرد بلکه معیارهای مختلف را باید مدنظر قرار داد و در نهایت کشورهایی که بیشترین تناسب با آن معیارها را دارند انتخاب کرد.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
باید دست به انتخاب های دردناک بزنیم. انتخاب دردناک نشانه این است که یک تصمیم واقعی گرفته ایم و گرنه این که بخواهیم در همه چیز عالی باشیم یک یک رویای بیهوده بیش نیست. به جای آن که در دام کلی گویی و جامعیت (همه گزینه ها باهم) بیفتیم بهترین روش این است که گزینه های مانعه الجمع را شناسایی کنید، ارزش ها و اهداف خود را به معیار تبدیل کنید، گزینه ای را انتخاب کنید که بیشترین امتیاز را می آورد و به خاطر بسپاریم هیچ گزینه ای نیست که در همه معیارها بالاترین امتیاز را داشته باشد. آنان که شبه تصمیم می گیرند مانند آن است که همزمان بخواهند دو خرگوش را دنبال کنند. بر گزینه برتر تمرکز کنید و گزینه های دیگر را کنار بگذارید حتی اگر دردناک باشد.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
معشوقی زیبا اما بی رحم را لحظه ای تصور کنید! چون زیباست و جذاب، نمی شود از خیرش گذشت و چون بی رحم است بودن با او آسان نیست. برخی از اصول تفکر استراتژيک مانند آن معشوقند چرا که در عین جذاب بودن، خشن و سخت اند. اما یکی از آن اصول زیبا و خشن: اگر همه چیز مهم باشد، پس هیچ چیز مهم نیست! شما باید دست به انتخاب بزنید!
زمانی می توانید ادعا کنید که یک تصمیم گرفته اید که مشخصا بگویید از میان گزینه های مختلف، کدام گزینه ها را کنار گذاشته اید و کدام گزینه را انتخاب کرده اید وگرنه اگر به هر طریقی از زیر بار انتخاب در برویم، ما به جای تصمیم، «شبه تصمیم» گرفته ایم. چرا شبه تصمیم برای ما جذاب تر است، چون تصمیم دردناک است. ممکن است بپرسید واقعاً انتخاب دردناک است؟ جواب این است که خود انتخاب نه! ولی کنار گذاشتن گزینه های مختلف دردناک است. به همین دلیل است که بسیاری از ما به «شبه تصمیم» روی می آوریم و آنقدر تکرار و عادت می کنیم که به آن معتاد می شویم.
سوال: اصلا چرا ما باید دست به انتخاب بزنیم و چرا نمی شود چند گزینه را با هم داشت؟ جواب: چون منابع ما محدودند. حالا ممکن است یک سوال هوشمندانه دیگر بپرسید اگر منابع ما نامحدود باشد چه؟ اگر بی نهایت پول و امکانات داشتیم چه؟ جواب این است: زمان و توان ما که محدود است. بنابراین باید دست به انتخاب بزنیم و مهم تر از اینکه چه چیزی را انتخاب می کنیم، باید بگوییم که چه چیزی را انتخاب نمی کنیم و کنار می گذاریم و گرنه در دام «شبه تصمیم» می افتیم. بگذارید برای شما در سه حوزه زندگی شخصی، سازمانی و کشورداری مثال بزنم.
🔳مثال از زندگی شخصی:
حمید می تواند هم دکتری بگیرد و استاد دانشگاه شود. هم می تواند برود به یک شرکت بین المللی و تبدیل شود به یک مشاور بین المللی که هر فصل در یک کشور به سر ببرد. وی نمی تواند هر دو را انتخاب کند. عضویت هیات علمی دانشگاه یعنی حضور منظم در یک دانشگاه و پژوهش های عمیق که با دومی نمی خواند. شما باید انتخاب کنید! عالی می شود اگر هر دو کار را انجام داد اما معمولا ترکیب گزینه هایی که ذاتا مانعه الجمع هستند باعث می شود که هم استاد ناکارآمد و غیرروزآمدی باشیم و هم مشاوری خسته و آشفته فکر. از این جا مانده و از آن جا رانده. حمید علی رغم جذابیت های فراوان دانشگاه و پرستیژ هیات علمی و مقالات متعدد علمی، آن را کنار گذاشت و رفت که دور دنیا را بچرخد.
🔳مثال از حوزه سازمان:
شما می توانید هم برای طبقه متوسط محصول تولید کنید و هم برای طبقه مرفه. برای هر دو فرصت بازار وجود دارد اما برای این کار لازم دارید که دو تصویر ایجاد کنید. دو کانال فروش متعدد را هم زمان ایجاد کنید. در دو جغرافیای متعدد همزمان حضور داشته باشید. همه این ها امکان پذیر است اما دست کم در کوتاه مدت/میان مدت به خاطر محدودیت سرمایه تان باید دست به انتخاب بزنید.
به این فکر کنید که چرا بیک با اینکه می تواند وارد بخش مرفه و لوکس بازار شود این کار را نمی کند؟
🔳مثال از حوزه کشورداری:
از بین همه کشورهای دنیا شما نمی توانید با همه یکسان برخورد کنید اگر بگویید که همه کشورها مهم هستند یعنی هیچکدام از کشورها مهم نیست. چه باید کرد؟ باید بر اساس اهداف تجاری-اقتصادی و ملاحظات سیاسی-فرهنگی معیارهایی را تعیین کرد. مثلا بدیهی است که رابطه ما با عمان (به عنوان یکی از معدود کشورهای عربی دارای رابطه همیشگی خوب) نمی تواند برابر رابطه ما با بحرین باشد. یا مثلا حساب دو کشور هندوستان و چین که با هم یک سوم جمعیت دنیا را دارند با بلژیک که به اندازه تهران جمعیت دارد نمی تواند برابر باشد. البته دقت کنید که برای جواب به این سوال فقط نباید به جمعیت نگاه کرد بلکه معیارهای مختلف را باید مدنظر قرار داد و در نهایت کشورهایی که بیشترین تناسب با آن معیارها را دارند انتخاب کرد.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
باید دست به انتخاب های دردناک بزنیم. انتخاب دردناک نشانه این است که یک تصمیم واقعی گرفته ایم و گرنه این که بخواهیم در همه چیز عالی باشیم یک یک رویای بیهوده بیش نیست. به جای آن که در دام کلی گویی و جامعیت (همه گزینه ها باهم) بیفتیم بهترین روش این است که گزینه های مانعه الجمع را شناسایی کنید، ارزش ها و اهداف خود را به معیار تبدیل کنید، گزینه ای را انتخاب کنید که بیشترین امتیاز را می آورد و به خاطر بسپاریم هیچ گزینه ای نیست که در همه معیارها بالاترین امتیاز را داشته باشد. آنان که شبه تصمیم می گیرند مانند آن است که همزمان بخواهند دو خرگوش را دنبال کنند. بر گزینه برتر تمرکز کنید و گزینه های دیگر را کنار بگذارید حتی اگر دردناک باشد.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲⭕️شبکه استراتژیست شما رابه دیدن این فیلم(15سال آینده جهان)وفکر کردن به دوسوال دعوت میکند:
»چنین آینده ای چه فرصتهایی برای من دارد؟
»چگونه میتوانم در ساختن آن نقش آفرینی کنم؟
@Dr_Lashkarbolouki
»چنین آینده ای چه فرصتهایی برای من دارد؟
»چگونه میتوانم در ساختن آن نقش آفرینی کنم؟
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️رابطه شگفت انگیز هدف گذاری شخصی و سکته مغزی و سکته روحی
تحقیقی در میان کارکنان یک شرکت بزرگ ژاپنی انجام شد. این تحقیق یک نتیجه شگفت انگیز داشت: هرچه اهداف زندگی شخصی پررنگتر و روشنتر باشد، خطر فشارخون بالا کمتر، خطر سکته مغزی کمتر، خطر آلزایمر کمتر و طول عمر بیشتر میشود!
دقت کنید که این پژوهش در مورد اهداف شخصی بود و نه اهداف سازمانی. اهداف زندگی شخصی ممکن است مادی و غیرمادی باشد. ممکن است کوچک و بزرگ باشد. ممکن است خلق میزان خاصی ثروت باشد یا کسب یک مقام سیاسی یا خواندن تعداد مشخصی کتاب در طول زندگی باشد. ممکن است رسیدن به وزني خاص یا ورزشکردن باشد. ممکن است خوابیدن و بیدارشدن در ساعت خاصی باشد. ممکن است انجام فعالیت داوطلبانه در یک موسسه نیکوکاری باشد. ممکن است کسب درآمد به میزان مشخصی باشد. ممکن است خوشحالکردن افراد دیگر یا بسیاری اهداف دیگر باشد. داشتن هدف شخصی و فکرکردن به آن نقش بسزایی در لحظه لحظه زندگیمان دارد.
یکی از استادان مدیریت دانشگاه استنفورد میگوید اگر در لحظه لحظه زندگی و فعالیتهایمان بدانیم که آن کار را برای چه انجام میدهیم، اهدافمان پررنگتر ميشود و میزان استرسمان هم به میزان زیادی کاهش مییابد. از آنجا که دانستن اینکه هر لحظه چه کاری را و برای چه انجام میدهیم، ساده نیست، ممکن است توجه به این دو نکته برای بهترشدن در آن مفید باشد.
یک: اقداماتی را که تأثیر بیشتری برای نزدیکشدن به اهدافمان دارند، بشناسیم. فرض کنیم بخش آگاهانه زندگی ما مثل پروژهای ٤٠ تا ٥٠ ساله است که باید به نتایج مشخصی برسد. سعی کنیم پروژه زندگی شخصیمان را بهطور مداوم کنترل کنیم که چه چیزی اقدام مناسبی است و چه چیزی نامناسب.
و دوم اینکه آن چیزهایی را که موجب حواسپرتیمان میشوند، بشناسیم و تا جای ممکن محدودشان کنیم. بعضی کارها هستند که حس انجام کار یا دستاورد میدهند، اما برای اهداف ما سودی ندارند. مثلا صفرکردن تعداد پیامهای نخوانده کانالها و گروههای تلگرامی در اغلب موارد کمکی به اهداف زندگی ما نمیکنند، اما صفرکردنشان ممکن است گونهای از حس دستاورد برایمان ایجاد کند (دستاوردهای آرامش بخش کاذب).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
نوشته فوق، مطلبی از مهندس شامخی، نویسنده و مشاور مدیریت استراتژیک بود. تا بدین جا آموختیم که هدف گذاری شخصی بر طول زندگی ما موثر است. اما سوال این جاست که آیا فقط طول زندگی مهم است. چه بسا اینکه افراد زیادی حدود 100 سال زندگی کرده اند و اما متاسفانه زندگی شان هیچ عمقی نداشته است. برای آن که از سکته مغزی دور شویم لازم است که هدف داشته باشیم اما برای آن که از سکته روحی در امان باشیم باید زندگی عمیقی داشته باشیم. این چهار سوال به شما کمک می کند که زندگی مان عمیق شود:
1: ارزش هر انسان به اندازه ارزش اهدافی است که آن ها را جستجو می کند، ارزش من چقدر است؟ (مجموع ارزش اهدافی که آن ها را دنبال می کنم = ارزش من)
2: آیا از بیان اینکه من تمام زندگی ام را پای این هدف گذاشته ام در یک جمع بزرگ خجالت می کشم؟ مثلا بدیهی است که ما خجالت می کشیم که بگوییم حاضرم تمام زندگی ام را صرف این کنم که بتوانم روزی صاحب فلان ماشین شوم.
3: آیا افراد دیگری که به این هدف رسیده اند واقعا احساس خوشبختی می کنند؟ آیا واقعا خوشبختی یعنی دستیابی به آن هدف؟
4: فرض کنید که یک گفتگوی حضوری با خدا دارید. او از شما می پرسد که می دانی تو را برای چه آفریده ام؟ هر جوابی که به خدا می دهید را مقایسه کنید با اهدافی که برگزیده اید.
برای تان زندگی طولانی و صد البته عمیق آرزومندم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
تحقیقی در میان کارکنان یک شرکت بزرگ ژاپنی انجام شد. این تحقیق یک نتیجه شگفت انگیز داشت: هرچه اهداف زندگی شخصی پررنگتر و روشنتر باشد، خطر فشارخون بالا کمتر، خطر سکته مغزی کمتر، خطر آلزایمر کمتر و طول عمر بیشتر میشود!
دقت کنید که این پژوهش در مورد اهداف شخصی بود و نه اهداف سازمانی. اهداف زندگی شخصی ممکن است مادی و غیرمادی باشد. ممکن است کوچک و بزرگ باشد. ممکن است خلق میزان خاصی ثروت باشد یا کسب یک مقام سیاسی یا خواندن تعداد مشخصی کتاب در طول زندگی باشد. ممکن است رسیدن به وزني خاص یا ورزشکردن باشد. ممکن است خوابیدن و بیدارشدن در ساعت خاصی باشد. ممکن است انجام فعالیت داوطلبانه در یک موسسه نیکوکاری باشد. ممکن است کسب درآمد به میزان مشخصی باشد. ممکن است خوشحالکردن افراد دیگر یا بسیاری اهداف دیگر باشد. داشتن هدف شخصی و فکرکردن به آن نقش بسزایی در لحظه لحظه زندگیمان دارد.
یکی از استادان مدیریت دانشگاه استنفورد میگوید اگر در لحظه لحظه زندگی و فعالیتهایمان بدانیم که آن کار را برای چه انجام میدهیم، اهدافمان پررنگتر ميشود و میزان استرسمان هم به میزان زیادی کاهش مییابد. از آنجا که دانستن اینکه هر لحظه چه کاری را و برای چه انجام میدهیم، ساده نیست، ممکن است توجه به این دو نکته برای بهترشدن در آن مفید باشد.
یک: اقداماتی را که تأثیر بیشتری برای نزدیکشدن به اهدافمان دارند، بشناسیم. فرض کنیم بخش آگاهانه زندگی ما مثل پروژهای ٤٠ تا ٥٠ ساله است که باید به نتایج مشخصی برسد. سعی کنیم پروژه زندگی شخصیمان را بهطور مداوم کنترل کنیم که چه چیزی اقدام مناسبی است و چه چیزی نامناسب.
و دوم اینکه آن چیزهایی را که موجب حواسپرتیمان میشوند، بشناسیم و تا جای ممکن محدودشان کنیم. بعضی کارها هستند که حس انجام کار یا دستاورد میدهند، اما برای اهداف ما سودی ندارند. مثلا صفرکردن تعداد پیامهای نخوانده کانالها و گروههای تلگرامی در اغلب موارد کمکی به اهداف زندگی ما نمیکنند، اما صفرکردنشان ممکن است گونهای از حس دستاورد برایمان ایجاد کند (دستاوردهای آرامش بخش کاذب).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
نوشته فوق، مطلبی از مهندس شامخی، نویسنده و مشاور مدیریت استراتژیک بود. تا بدین جا آموختیم که هدف گذاری شخصی بر طول زندگی ما موثر است. اما سوال این جاست که آیا فقط طول زندگی مهم است. چه بسا اینکه افراد زیادی حدود 100 سال زندگی کرده اند و اما متاسفانه زندگی شان هیچ عمقی نداشته است. برای آن که از سکته مغزی دور شویم لازم است که هدف داشته باشیم اما برای آن که از سکته روحی در امان باشیم باید زندگی عمیقی داشته باشیم. این چهار سوال به شما کمک می کند که زندگی مان عمیق شود:
1: ارزش هر انسان به اندازه ارزش اهدافی است که آن ها را جستجو می کند، ارزش من چقدر است؟ (مجموع ارزش اهدافی که آن ها را دنبال می کنم = ارزش من)
2: آیا از بیان اینکه من تمام زندگی ام را پای این هدف گذاشته ام در یک جمع بزرگ خجالت می کشم؟ مثلا بدیهی است که ما خجالت می کشیم که بگوییم حاضرم تمام زندگی ام را صرف این کنم که بتوانم روزی صاحب فلان ماشین شوم.
3: آیا افراد دیگری که به این هدف رسیده اند واقعا احساس خوشبختی می کنند؟ آیا واقعا خوشبختی یعنی دستیابی به آن هدف؟
4: فرض کنید که یک گفتگوی حضوری با خدا دارید. او از شما می پرسد که می دانی تو را برای چه آفریده ام؟ هر جوابی که به خدا می دهید را مقایسه کنید با اهدافی که برگزیده اید.
برای تان زندگی طولانی و صد البته عمیق آرزومندم.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️تراژدی زندگی مصنوعی و راهبردی عجیب برای رهایی (=مستی)
یکی از ويژگیهای ما آدمها مرز گذاشتن است. بدیهی است که اولین مرزی که به ذهن میآید، مرز جغرافیایی است. اگر دو متر این طرفتر دنیا بیایی میشوی ایرانی و دو متر آن طرفتر میشود ترک یا عراقی یا ... اما ای کاش مرزهای انسانی همین مرزها بود. ما بین خیلی چیزها مرز می گذاریم.
مرز بین رییس و کارمند
مرز بین پدر و فرزند
مرز بین صاحب خانه و نگهبان
مرز بین پولدار و بی پول ها
مرز بین لر و ترک
خب ممکن است بپرسید که چه ایرادی دارد؟ بزرگ ترین ایرادش این است که ما زندانی می شویم. ما آزادی خود را از دست می دهیم. بگذارید مثال بزنم: چون من ثروتمندم پس نمی توانم، ساندویچی معمولی و ارزان بخرم و بنشینم لب جوب و آن را بخورم. چون من رییس اداره هستم نمی شود که ماشین من ساده باشد و ماشین تمام کارمندان من های کلاس! چون ما صاحب خانه ام نمی توانم با نگهبانم سر یک سفره بنشینم و با هم کلی بخندیم. او به تنهایی غذا می خورد و من به تنهایی! چرا؟ چون قرار است مرزها شکسته نشود.
من تشنه ام می شود به بوفه دانشجویان نمی روم و آن جا نمی نشینم، چرا؟ چون قرار است مرزها رعایت شود. شان استادی چه می شود؟
و بدین ترتیب قواعد، پروتکل ها، مرزها، باید و نبایدها آنقدر دور و بر ما هستند که ما دیگر خودمان نیستیم. ما می شویم یک زندانی که باید درون "چهارمتری مرزهای مصنوعی" فقط قدم بزنیم. خندیدن، خوردن، پوشیدن، حتی فکر کردمان، بسته، تکراری و مصنوعی شده است.
شاید به همین خاطر باشد که شاعری افغان این چنین سروده است:
خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابان ها
به شانه هم بزنند رئیس جمهورها و گداها...
مرزها مست شوند،
براي لحظه ای
تفنگ ها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود بریدن را،
قلم ها آتش را آتش بس بنویسند.
خدا كند مستی به اشیاء سرایت كند
پنجره ها دیوارها را بشكنند...
و برای چند لحظه
دنیا مست شود از صلح و دوستی...
عید باشد همه جا و همه وقت!
☑️⭕️تجویز راهبردی:
مرزها را ما گذاشته ایم. خودمان هم می توانیم برداریم. برای رهایی از این چهارمتری مصنوعی راهش این است که از "چهار کلمه قدرتمند" استفاده کنیم. چرا؟ و چرا که نه؟ بعضی واژه ها قدرت تخریب گری بالایی دارند مانند چرا؟ این واژه می تواند تمام مرزهای ذهنی و حتی عینی را جابه جا کند. و برخی واژه ها بسیار گشاینده و بازکننده هستند مانند چرا که نه؟
این چهار کلمه دروازه مستی هستند. مستی ای که باعث می شود از زندگی محدود مصنوعی در چاردیواری هایی خفه کننده به زندگی طبیعی بازگردیم. بگذارید با یک مثال آن تشریح کنم:
از خودتان بپرسید چرا من به عنوان مدیر انتظار دارم که همیشه افرادی که در چارت سازمانی در رده پایین تر هستند به دیدن من بیایند؟ و تصور کنید که شما به اتاق آن ها بروید و از خود بپرسید چرا که نه؟
این مرزها را بشکنید بگذارید جهان مست شود.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
یکی از ويژگیهای ما آدمها مرز گذاشتن است. بدیهی است که اولین مرزی که به ذهن میآید، مرز جغرافیایی است. اگر دو متر این طرفتر دنیا بیایی میشوی ایرانی و دو متر آن طرفتر میشود ترک یا عراقی یا ... اما ای کاش مرزهای انسانی همین مرزها بود. ما بین خیلی چیزها مرز می گذاریم.
مرز بین رییس و کارمند
مرز بین پدر و فرزند
مرز بین صاحب خانه و نگهبان
مرز بین پولدار و بی پول ها
مرز بین لر و ترک
خب ممکن است بپرسید که چه ایرادی دارد؟ بزرگ ترین ایرادش این است که ما زندانی می شویم. ما آزادی خود را از دست می دهیم. بگذارید مثال بزنم: چون من ثروتمندم پس نمی توانم، ساندویچی معمولی و ارزان بخرم و بنشینم لب جوب و آن را بخورم. چون من رییس اداره هستم نمی شود که ماشین من ساده باشد و ماشین تمام کارمندان من های کلاس! چون ما صاحب خانه ام نمی توانم با نگهبانم سر یک سفره بنشینم و با هم کلی بخندیم. او به تنهایی غذا می خورد و من به تنهایی! چرا؟ چون قرار است مرزها شکسته نشود.
من تشنه ام می شود به بوفه دانشجویان نمی روم و آن جا نمی نشینم، چرا؟ چون قرار است مرزها رعایت شود. شان استادی چه می شود؟
و بدین ترتیب قواعد، پروتکل ها، مرزها، باید و نبایدها آنقدر دور و بر ما هستند که ما دیگر خودمان نیستیم. ما می شویم یک زندانی که باید درون "چهارمتری مرزهای مصنوعی" فقط قدم بزنیم. خندیدن، خوردن، پوشیدن، حتی فکر کردمان، بسته، تکراری و مصنوعی شده است.
شاید به همین خاطر باشد که شاعری افغان این چنین سروده است:
خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابان ها
به شانه هم بزنند رئیس جمهورها و گداها...
مرزها مست شوند،
براي لحظه ای
تفنگ ها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود بریدن را،
قلم ها آتش را آتش بس بنویسند.
خدا كند مستی به اشیاء سرایت كند
پنجره ها دیوارها را بشكنند...
و برای چند لحظه
دنیا مست شود از صلح و دوستی...
عید باشد همه جا و همه وقت!
☑️⭕️تجویز راهبردی:
مرزها را ما گذاشته ایم. خودمان هم می توانیم برداریم. برای رهایی از این چهارمتری مصنوعی راهش این است که از "چهار کلمه قدرتمند" استفاده کنیم. چرا؟ و چرا که نه؟ بعضی واژه ها قدرت تخریب گری بالایی دارند مانند چرا؟ این واژه می تواند تمام مرزهای ذهنی و حتی عینی را جابه جا کند. و برخی واژه ها بسیار گشاینده و بازکننده هستند مانند چرا که نه؟
این چهار کلمه دروازه مستی هستند. مستی ای که باعث می شود از زندگی محدود مصنوعی در چاردیواری هایی خفه کننده به زندگی طبیعی بازگردیم. بگذارید با یک مثال آن تشریح کنم:
از خودتان بپرسید چرا من به عنوان مدیر انتظار دارم که همیشه افرادی که در چارت سازمانی در رده پایین تر هستند به دیدن من بیایند؟ و تصور کنید که شما به اتاق آن ها بروید و از خود بپرسید چرا که نه؟
این مرزها را بشکنید بگذارید جهان مست شود.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲⭕️دامی خطرناک که بسیاری از ما یا اطرافیان ما در آن گرفتار می شوند
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️سندروم پرفکشنیسم (کامل گرایی) و پیامدهای خطرناک آن
آیا در زندگیتان نیازمند موفقیتهای خیلی بزرگ هستید تا احساس خوبی نسبت به خود داشته باشید؟
هنگامیکه هدفی دارید و موفق به انجام آن نمیشوید احساس می کنید به درد نمی خورید؟
آیا همیشه به بهترین بودن فکر میکنید؟
اشتباهات خود را نمی توانید فراموش کنید و برای تان تبدیل به یک عقده/خاطره همیشگی می شود؟
وقتی اشتباهی می کنید، بسیار خجالت می کشید؟
اگر جواب شما به هر پنج سوال بالا مثبت است، شما هم ممکن است مانند خیلی از آدم ها دچار یک مساله روان شناختی باشید: پرفکشنیسم یا کامل گرایی یا کمال گرایی افراطی. این گونه افراد با چهار مشکل اساسی در کار و زندگی خود روبرو هستند:
»» الگوی رفتار اجتنابی دارند: مخرب ترین پیامد کامل گرایی این است که از مسوولیت ها و موقعیتهایی که ما را در معرض ارزیابی قرار می دهد فرار می کنیم.
»» ترس همیشگی: ما همیشه وحشت بیش از اندازه از شکست و خراب شدن کارها داریم به همین خاطر همیشه در عذابیم و در ضمن برای انجام کارها خیلی با وسواس و با تاخیر شروع می کنیم. در ضمن همیشه ترس از انتقاد دیگران در جان ما ریشه دارد.
»» سرزنش درونی همیشگی: همیشه خود را به خاطر از دست رفتن فرصت ها و اشتباهات سرزنش می کنیم.
»» تک بعدی شدن: اگر کامل گرا باشیم چون میخواهیم کارمان را با دقت کامل و بدون هیچ عیب و نقصی انجام دهیم آنقدر خود را مشغول یک جنبه از زندگی مان میکنیم که از دیگر جنبه ها باز می مانیم. دکترایی را در نظر بگیرید که به بالاترین مدارج عملی رسیده است اما ناتوان است از اینکه با همسر خود یک رابطه عمیق عاطفی برقرار کند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
همه ما کمابیش در معرض کامل گرایی هستیم. لذا باید به راه های رهایی از این ناهنجاری مسلط باشیم. برای مهار و درمان کامل گرایی این 5 رویکرد قابل توصیه است:
1. ارزشمند بودن خود را در گرو تحقق کامل اهداف تان ندانید. به خودتان یادآوری کنید که ارزشمندی یک فرد به شخصیت و منفعتی است که برای دیگران دارد و نه تحقق کامل اهداف.
2- خود را به پیشرفت گرایی (در برابر کامل گرایی) عادت دهید.
فرد کامل گرا به خاطر داشتن ذهنیتی ایده آل، اقدامات و گام های کوچک برای رسیدن به اهدافش را نادیده می گیرد و تصورش براین است که حتما باید یک اقدام بزرگ انجام دهد تا خود را موفق بداند. بنابراین تا مدتی هر شب به کارهای خوب و مثبتی که درطول روز انجام داده اید فکر کنید و با خود تکرار کنید که هیچ فرد موفقی یک شبه یک اقدام بزرگ انجام نداده است.
3- تبدیل کردن منتقد درونی به یک مربی دلسوز
کامل گرایان دارای یک منتقد درونی قدرتمند هستند که همه گفتگوهای درونی آن ها را کنترل می کند. دائما اشتباهات و خطاهای آنها را گوشزد و سرزنش میکند. هر بار که منتقد درونی خودتان شروع به صحبت کرد بگویید باشد! راه حل مدنظر شما چیست برای اینکه بهتر شوم، با همین سوال نقطه کانونی گفتگوها از انتقاد به مربی گری تغییر پیدا می کند. اگر این سوال را نکنید او (منتقد درونی) تا فردا صبح به شما سرکوفت خواهد زد برای اینکه چرا نوزده شدید و بیست نشدید.
4- گاهی اوقات عمدا کارهایتان را ناقص انجام دهید. تا متوجه شوید که اگر کاری ناقص باشد آسمان به زمین نخواهد آمد. اولش سخت است اما برای رهایی از کمال گرایی افراطی خیلی تمرین خوبی است.
5- قوانین سنگی را به قواعد ژله ای تبدیل کنید.
مثلا با خود شرط کرده اید که دیگر شیرینی نخورید اگر خوردید به جای اینکه سه ساعت خود را سرزنش کنید نیم ساعت پیاده روی کنید.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
آیا در زندگیتان نیازمند موفقیتهای خیلی بزرگ هستید تا احساس خوبی نسبت به خود داشته باشید؟
هنگامیکه هدفی دارید و موفق به انجام آن نمیشوید احساس می کنید به درد نمی خورید؟
آیا همیشه به بهترین بودن فکر میکنید؟
اشتباهات خود را نمی توانید فراموش کنید و برای تان تبدیل به یک عقده/خاطره همیشگی می شود؟
وقتی اشتباهی می کنید، بسیار خجالت می کشید؟
اگر جواب شما به هر پنج سوال بالا مثبت است، شما هم ممکن است مانند خیلی از آدم ها دچار یک مساله روان شناختی باشید: پرفکشنیسم یا کامل گرایی یا کمال گرایی افراطی. این گونه افراد با چهار مشکل اساسی در کار و زندگی خود روبرو هستند:
»» الگوی رفتار اجتنابی دارند: مخرب ترین پیامد کامل گرایی این است که از مسوولیت ها و موقعیتهایی که ما را در معرض ارزیابی قرار می دهد فرار می کنیم.
»» ترس همیشگی: ما همیشه وحشت بیش از اندازه از شکست و خراب شدن کارها داریم به همین خاطر همیشه در عذابیم و در ضمن برای انجام کارها خیلی با وسواس و با تاخیر شروع می کنیم. در ضمن همیشه ترس از انتقاد دیگران در جان ما ریشه دارد.
»» سرزنش درونی همیشگی: همیشه خود را به خاطر از دست رفتن فرصت ها و اشتباهات سرزنش می کنیم.
»» تک بعدی شدن: اگر کامل گرا باشیم چون میخواهیم کارمان را با دقت کامل و بدون هیچ عیب و نقصی انجام دهیم آنقدر خود را مشغول یک جنبه از زندگی مان میکنیم که از دیگر جنبه ها باز می مانیم. دکترایی را در نظر بگیرید که به بالاترین مدارج عملی رسیده است اما ناتوان است از اینکه با همسر خود یک رابطه عمیق عاطفی برقرار کند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
همه ما کمابیش در معرض کامل گرایی هستیم. لذا باید به راه های رهایی از این ناهنجاری مسلط باشیم. برای مهار و درمان کامل گرایی این 5 رویکرد قابل توصیه است:
1. ارزشمند بودن خود را در گرو تحقق کامل اهداف تان ندانید. به خودتان یادآوری کنید که ارزشمندی یک فرد به شخصیت و منفعتی است که برای دیگران دارد و نه تحقق کامل اهداف.
2- خود را به پیشرفت گرایی (در برابر کامل گرایی) عادت دهید.
فرد کامل گرا به خاطر داشتن ذهنیتی ایده آل، اقدامات و گام های کوچک برای رسیدن به اهدافش را نادیده می گیرد و تصورش براین است که حتما باید یک اقدام بزرگ انجام دهد تا خود را موفق بداند. بنابراین تا مدتی هر شب به کارهای خوب و مثبتی که درطول روز انجام داده اید فکر کنید و با خود تکرار کنید که هیچ فرد موفقی یک شبه یک اقدام بزرگ انجام نداده است.
3- تبدیل کردن منتقد درونی به یک مربی دلسوز
کامل گرایان دارای یک منتقد درونی قدرتمند هستند که همه گفتگوهای درونی آن ها را کنترل می کند. دائما اشتباهات و خطاهای آنها را گوشزد و سرزنش میکند. هر بار که منتقد درونی خودتان شروع به صحبت کرد بگویید باشد! راه حل مدنظر شما چیست برای اینکه بهتر شوم، با همین سوال نقطه کانونی گفتگوها از انتقاد به مربی گری تغییر پیدا می کند. اگر این سوال را نکنید او (منتقد درونی) تا فردا صبح به شما سرکوفت خواهد زد برای اینکه چرا نوزده شدید و بیست نشدید.
4- گاهی اوقات عمدا کارهایتان را ناقص انجام دهید. تا متوجه شوید که اگر کاری ناقص باشد آسمان به زمین نخواهد آمد. اولش سخت است اما برای رهایی از کمال گرایی افراطی خیلی تمرین خوبی است.
5- قوانین سنگی را به قواعد ژله ای تبدیل کنید.
مثلا با خود شرط کرده اید که دیگر شیرینی نخورید اگر خوردید به جای اینکه سه ساعت خود را سرزنش کنید نیم ساعت پیاده روی کنید.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️55 سال غارنشینی به خاطر شکست عشقی
مرد غارنشین شهرستان فومن معروف به عزیز جنگلی 55 سال از زندگی اش را در جنگل و غار گذرانده است. این مرد در این سالها به تنهایی در غار زندگی میکند و در حالی که اهالی روستا برای او کلبهای در جنگل ساختهاند، حاضر به زندگی در این کلبه نیست. پس از 55 سال زندگی در غار، ماموران اداره آمار، او را در غار پیدا کرده و مرد جنگلی نیز سرشماری شد.
عزیز 75 ساله به خاطر شکست در عشق، سر به کوه گذاشت و دیگر به روستا بازنگشت. مرد غارنشین درباره داستان زندگیاش میگوید: 20 ساله بودم که عاشق دختری به نام نگار شدم. هر روز در مسیر او مینشستم. نگار بسیار زیبا بود و هر کسی او را میدید عاشقش میشد. من اگر یک روز نگار را نمیدیدم دیوانه میشدم. او هر روز با اسبش به کنار چشمه میآمد به همین خاطر من هم در کنار چشمه منتظرش میماندم. یکبار به خواستگاری نگار رفتم، اما چون پدر و مادر نداشتم، او را به من ندادند. نگار یک روز از روی اسب افتاد و مرد. بعد از مرگ «نگار» زندگی در روستا برایم خیلی سخت بود؛ به همین خاطر بیهدف به طرف جنگل رفتم. پس از چند روز سرگردانی غار کوچکی را پیدا کرده و تصمیم گرفتم در آنجا زندگی کنم.
البته داستان دیگری روایت می شود و آن اینکه پدر نگار کدخدای روستا بوده و نمی خواسته دخترش را به عزیز بدهد، به همین خاطر او را به عقد مرد دیگری درآورده و به دروغ به عزیز گفته که دخترش فوت کرده است.
☑️⭕️تحلیل راهبردی:
بسیاری از ما نیز یک «عزیز جنگلی» هستیم. روزی روزگاری در پی دست یافتن به هدفی بوده ایم و آن هدف محقق نشده است. به همین خاطر به دلیل اینکه نتوانستیم از آن هدف (نگار زندگی خودمان) دل بکنیم، تمام نگارهای زیبای دیگر را کنار گذاشته ایم و غارنشین شده ایم. در صورتی که این جهان، سراسر فرصت است. جمله حکیمانه ای است که می گوید:
وقتی دری بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم!
بگذارید از درهایی که بسته می شوند مثال بزنم تا بدانیم که همه ما می توانیم یک عزیز جنگلی باشیم: رد شدن در کنکور، قبول نشدن در رشته مورد نظر، جواب نه شنیدن از فردی که به او علاقه مندیم، عدم منصوب شدن به سمتی که برایش نقشه کشیده بودیم، پذیرفته نشدن در سازمانی که درخواست شغل داده بودیم. خیانت شریک زندگی یا شریک کاری مان، اخراج از کار، پذیرفته نشدن موضوع رساله مان، عدم اخذ ویزای دانشجویی از کشوری که همه کارهایش را انجام داده ایم و ....
یکی از چارچوب هایی که می تواند این پدیده را توجیه کند، پدیده کوری ناشی از تمرکز است. شاید برای هرکسی اتفاق افتاده باشد که در حین جستجوی مثلا عینکش اصلا متوجه اشیا دیگر نشود (ولو آن که وجود آن اشیا در آن جا عجیب باشد مثلا انبردست در روی میز آرایش!) یا شاید در زمان تماشای یک فیلم تلویزیونی متوجه آگهیهای تبلیغاتی که در زیر فیلم پخش میشود، نشده باشيد یا متوجه صدای شنیدن زنگ در موقع تماشای فینال جام باشگاه ها! این مثالها و مثالهایی از این دست نشان میدهند که توجه عمیق به یک موضوع، گاهی از قدرت توجهي ما به سایر موضوعات میکاهد. مبحث، در ندیدن یا کم دقتی نیست؛ مبحث در این است که توجه بیش از حد به یک راه حل یا موضوع موجب عدم توجه به سایر راهحلها یا موضوعات میگردد و موجب میشود، فرد در دام کوری ناشی از تمرکز بیفتد.
تجویز راهبردی: هر گاه دری پیش روی تان بسته شد، اگر بعد از تلاش برای گشودن آن به نتیجه نرسیدید، به جای خیره شدن به آن در (کوری ناشی از تمرکز)، نگاهی به اطراف خود بیاندازید، درب های دیگری خواهید یافت. شاید نگار زندگی شما پشت درب دیگری منتظر شماست. بیش از این منتظرش نگذارید. خداوند جهان را سرشار از فرصت ها آفریده است.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
مرد غارنشین شهرستان فومن معروف به عزیز جنگلی 55 سال از زندگی اش را در جنگل و غار گذرانده است. این مرد در این سالها به تنهایی در غار زندگی میکند و در حالی که اهالی روستا برای او کلبهای در جنگل ساختهاند، حاضر به زندگی در این کلبه نیست. پس از 55 سال زندگی در غار، ماموران اداره آمار، او را در غار پیدا کرده و مرد جنگلی نیز سرشماری شد.
عزیز 75 ساله به خاطر شکست در عشق، سر به کوه گذاشت و دیگر به روستا بازنگشت. مرد غارنشین درباره داستان زندگیاش میگوید: 20 ساله بودم که عاشق دختری به نام نگار شدم. هر روز در مسیر او مینشستم. نگار بسیار زیبا بود و هر کسی او را میدید عاشقش میشد. من اگر یک روز نگار را نمیدیدم دیوانه میشدم. او هر روز با اسبش به کنار چشمه میآمد به همین خاطر من هم در کنار چشمه منتظرش میماندم. یکبار به خواستگاری نگار رفتم، اما چون پدر و مادر نداشتم، او را به من ندادند. نگار یک روز از روی اسب افتاد و مرد. بعد از مرگ «نگار» زندگی در روستا برایم خیلی سخت بود؛ به همین خاطر بیهدف به طرف جنگل رفتم. پس از چند روز سرگردانی غار کوچکی را پیدا کرده و تصمیم گرفتم در آنجا زندگی کنم.
البته داستان دیگری روایت می شود و آن اینکه پدر نگار کدخدای روستا بوده و نمی خواسته دخترش را به عزیز بدهد، به همین خاطر او را به عقد مرد دیگری درآورده و به دروغ به عزیز گفته که دخترش فوت کرده است.
☑️⭕️تحلیل راهبردی:
بسیاری از ما نیز یک «عزیز جنگلی» هستیم. روزی روزگاری در پی دست یافتن به هدفی بوده ایم و آن هدف محقق نشده است. به همین خاطر به دلیل اینکه نتوانستیم از آن هدف (نگار زندگی خودمان) دل بکنیم، تمام نگارهای زیبای دیگر را کنار گذاشته ایم و غارنشین شده ایم. در صورتی که این جهان، سراسر فرصت است. جمله حکیمانه ای است که می گوید:
وقتی دری بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم!
بگذارید از درهایی که بسته می شوند مثال بزنم تا بدانیم که همه ما می توانیم یک عزیز جنگلی باشیم: رد شدن در کنکور، قبول نشدن در رشته مورد نظر، جواب نه شنیدن از فردی که به او علاقه مندیم، عدم منصوب شدن به سمتی که برایش نقشه کشیده بودیم، پذیرفته نشدن در سازمانی که درخواست شغل داده بودیم. خیانت شریک زندگی یا شریک کاری مان، اخراج از کار، پذیرفته نشدن موضوع رساله مان، عدم اخذ ویزای دانشجویی از کشوری که همه کارهایش را انجام داده ایم و ....
یکی از چارچوب هایی که می تواند این پدیده را توجیه کند، پدیده کوری ناشی از تمرکز است. شاید برای هرکسی اتفاق افتاده باشد که در حین جستجوی مثلا عینکش اصلا متوجه اشیا دیگر نشود (ولو آن که وجود آن اشیا در آن جا عجیب باشد مثلا انبردست در روی میز آرایش!) یا شاید در زمان تماشای یک فیلم تلویزیونی متوجه آگهیهای تبلیغاتی که در زیر فیلم پخش میشود، نشده باشيد یا متوجه صدای شنیدن زنگ در موقع تماشای فینال جام باشگاه ها! این مثالها و مثالهایی از این دست نشان میدهند که توجه عمیق به یک موضوع، گاهی از قدرت توجهي ما به سایر موضوعات میکاهد. مبحث، در ندیدن یا کم دقتی نیست؛ مبحث در این است که توجه بیش از حد به یک راه حل یا موضوع موجب عدم توجه به سایر راهحلها یا موضوعات میگردد و موجب میشود، فرد در دام کوری ناشی از تمرکز بیفتد.
تجویز راهبردی: هر گاه دری پیش روی تان بسته شد، اگر بعد از تلاش برای گشودن آن به نتیجه نرسیدید، به جای خیره شدن به آن در (کوری ناشی از تمرکز)، نگاهی به اطراف خود بیاندازید، درب های دیگری خواهید یافت. شاید نگار زندگی شما پشت درب دیگری منتظر شماست. بیش از این منتظرش نگذارید. خداوند جهان را سرشار از فرصت ها آفریده است.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️گول این جمله زیبا را نخورید
شاید شما هم این جمله را شنیده یا خوانده باشید: بزرگ فکر کن، کوچک آغاز کن، سریع رشد کن.
یا مشابه آن را که می گویند: جهانی فکر کن، محلی (کوچک) عمل کن شتابان توسعه بده.
راستش را بخواهید من تا مدت ها فکر می کردم که این جمله درست است و در جستجوی یک ایده بزرگ بودم. اما الان که تجربه خودم بیشتر شده و در ضمن با مجموعه ای از آدم های باتجربه و موفق هم صحبت و همکار و همراه شده ام. به این جمع بندی رسیده ام که این جمله اشتباه است. چرا؟
این اندیشه دو ایراد اساسی دارد و یک نکته مثبت:
اشتباه اساسی اول: منوط کردن امور به داشتن ایده بزرگ. این جمله اینگونه تداعی می کند که باید برای انجام امور ایده های بزرگ داشت. ایده ای به بزرگی مایکروسافت یا جهان گستریِ گوگل یا عظمت سونی. ولی واقعیت چیز دیگری است.
دو تن از استادان دانشگاه استنفورد شش سال روی «یک سوال» کار کردند. سوال آن ها این بود که چه تفاوتی بین شرکت های ماندگار و موفق با شرکت های مشابه شان وجود دارد. آنها هجده شرکت بزرگ را که از دیدگاه آنها موفق محسوب میشدند انتخاب کردند. شرکتهایی که میدانستند به کجا میروند و مسیر موفقیت آمیزی هم طی کرده بودند و ماندگار نیز بودند. به نتایج جالبی رسیدند یکی از آن نتایج این بود: اینکه شروع کار و راه اندازی هر شرکت باید با یک ایده بزرگ فکری نادرست است. از مجموع شرکتهای موفق و ماندگاری که آن ها بررسی کرده اند فقط شمار اندکی کار خود را با یک فکر بزرگ آغاز کرده اند.
اشتباه اساسی دوم: جنون موفقیت! وقتی می گوید که سریع رشد کن، باز این ممکن است منتقل شود که هیچ چیزی در این دنیا وجود ندارد به جز ایده شما که باید محقق شود. این جاست که همه چیز را باید فدای رشد سریع و بی مهابا کرد. ارزش ها، اصول، خانواده، زندگی، آرامش و ....
نکته مثبت: اینکه می گوید زود و عملگرایانه دست به کار شو.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
به نظر می رسد که اگر بخواهیم اشتباهات جمله فوق را برطرف کنیم و یا اینکه جلوی تفسیر اشتباه را از آن بگیریم جمله باید اینگونه گفته شود: یک ایده داشته باش. دست به اقدام بزن و هر چند وقت یک بار بزن کنار و کمی فکر کن.
1- لازم نیست یک ایده بزرگ، یک ایده عالی و یا یک ایده کامل داشته باشی. کافیست ایدهای نسبتا خوب و انجام شدنی داشته باشی. ایده های بزرگ، عالی و کامل در آینده و در طول زمان به ذهن شما خواهد رسید.
2- نباید منتظر ماند که ایدهها کامل شوند و همه آن ایده را بپذیرند. بسیاری از ایده ها به راحتی توسط دیگران انکار می شوند. بهتر است که به جای گفتگوهای بی پایان، آن را در عمل تست کنی. بنابراین باید آن را عملی کرد. کوچک زیباست، کوچک مهم است و کوچک سرنوشت ساز است اگر همین کوچک ها عملی شوند.
3- همه زندگی دستیابی به هدف یا عملی کردن یک ایده نیست. ما انسانیم و قرار است که زندگی کنیم به تمام معنا. نباید زندگی خود را فقط و فقط به یک ایده گره بزنیم. به همین جهت باید هر از گاهی در جاده موفقیت بزنیم کنار، ماشین را خاموش کنیم و از خودمان بپرسیم زندگی یعنی این؟ می دانم! می دانم این سخت ترین سوالی است که می شود از خود پرسید آن هم زمانی که در جاده موفقیت با بالاترین سرعت به پیش می روی ولی باید پرسید اگر می خواهی زندگی کنی!
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
شاید شما هم این جمله را شنیده یا خوانده باشید: بزرگ فکر کن، کوچک آغاز کن، سریع رشد کن.
یا مشابه آن را که می گویند: جهانی فکر کن، محلی (کوچک) عمل کن شتابان توسعه بده.
راستش را بخواهید من تا مدت ها فکر می کردم که این جمله درست است و در جستجوی یک ایده بزرگ بودم. اما الان که تجربه خودم بیشتر شده و در ضمن با مجموعه ای از آدم های باتجربه و موفق هم صحبت و همکار و همراه شده ام. به این جمع بندی رسیده ام که این جمله اشتباه است. چرا؟
این اندیشه دو ایراد اساسی دارد و یک نکته مثبت:
اشتباه اساسی اول: منوط کردن امور به داشتن ایده بزرگ. این جمله اینگونه تداعی می کند که باید برای انجام امور ایده های بزرگ داشت. ایده ای به بزرگی مایکروسافت یا جهان گستریِ گوگل یا عظمت سونی. ولی واقعیت چیز دیگری است.
دو تن از استادان دانشگاه استنفورد شش سال روی «یک سوال» کار کردند. سوال آن ها این بود که چه تفاوتی بین شرکت های ماندگار و موفق با شرکت های مشابه شان وجود دارد. آنها هجده شرکت بزرگ را که از دیدگاه آنها موفق محسوب میشدند انتخاب کردند. شرکتهایی که میدانستند به کجا میروند و مسیر موفقیت آمیزی هم طی کرده بودند و ماندگار نیز بودند. به نتایج جالبی رسیدند یکی از آن نتایج این بود: اینکه شروع کار و راه اندازی هر شرکت باید با یک ایده بزرگ فکری نادرست است. از مجموع شرکتهای موفق و ماندگاری که آن ها بررسی کرده اند فقط شمار اندکی کار خود را با یک فکر بزرگ آغاز کرده اند.
اشتباه اساسی دوم: جنون موفقیت! وقتی می گوید که سریع رشد کن، باز این ممکن است منتقل شود که هیچ چیزی در این دنیا وجود ندارد به جز ایده شما که باید محقق شود. این جاست که همه چیز را باید فدای رشد سریع و بی مهابا کرد. ارزش ها، اصول، خانواده، زندگی، آرامش و ....
نکته مثبت: اینکه می گوید زود و عملگرایانه دست به کار شو.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
به نظر می رسد که اگر بخواهیم اشتباهات جمله فوق را برطرف کنیم و یا اینکه جلوی تفسیر اشتباه را از آن بگیریم جمله باید اینگونه گفته شود: یک ایده داشته باش. دست به اقدام بزن و هر چند وقت یک بار بزن کنار و کمی فکر کن.
1- لازم نیست یک ایده بزرگ، یک ایده عالی و یا یک ایده کامل داشته باشی. کافیست ایدهای نسبتا خوب و انجام شدنی داشته باشی. ایده های بزرگ، عالی و کامل در آینده و در طول زمان به ذهن شما خواهد رسید.
2- نباید منتظر ماند که ایدهها کامل شوند و همه آن ایده را بپذیرند. بسیاری از ایده ها به راحتی توسط دیگران انکار می شوند. بهتر است که به جای گفتگوهای بی پایان، آن را در عمل تست کنی. بنابراین باید آن را عملی کرد. کوچک زیباست، کوچک مهم است و کوچک سرنوشت ساز است اگر همین کوچک ها عملی شوند.
3- همه زندگی دستیابی به هدف یا عملی کردن یک ایده نیست. ما انسانیم و قرار است که زندگی کنیم به تمام معنا. نباید زندگی خود را فقط و فقط به یک ایده گره بزنیم. به همین جهت باید هر از گاهی در جاده موفقیت بزنیم کنار، ماشین را خاموش کنیم و از خودمان بپرسیم زندگی یعنی این؟ می دانم! می دانم این سخت ترین سوالی است که می شود از خود پرسید آن هم زمانی که در جاده موفقیت با بالاترین سرعت به پیش می روی ولی باید پرسید اگر می خواهی زندگی کنی!
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️اجازه نده پارازیت نظرات دیگران، باعث بشه صدای درونِ خودت شنیده نشه!!
استیوجابز
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
استیوجابز
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️مفهوم ترسناک شیپل و راهی به زندگی اصیل
یک ناشر معتبر کتاب های مرجع که مالک یکی از معروف ترین دیکشنری های جهان است (به نام مریام وبستر) یک کلمه را به واژگان خود اضافه کرد که سر و صدایی به پا کرد: این واژه چه بود؟ شیپل (Sheeple)!
این مرجع در معنای واژه شیپل نوشته است: «افرادی مطیع، سازگار و به شدت تأثیر پذیر؛ در یک کلمه افرادی مثل گوسفند»!
تا اینجای کار همه چیز عادی به نظر می رسيد، اما مریام وبستر به این بسنده نکرد و در قسمت توضیح این لغت از نویسنده بخش تکنولوژی شبکه تلویزیونی سی.ان.ان مطلبی را آورد: اپل یک قاب مخصوص برای افزایش ظرفیت باتری آیفون معرفی کرده، یک محصول بی فایده و مسخره برای شیپل ها که با خوشحالی 99 دلار برایش می پردازند! یعنی اینکه برخی طرفداران متعصب شرکت اپل، شیپل هستند. حالا می دانید ریشه شیپل چیست؟ این واژه از ادغام دو کلمه انگلیسی Sheep (گوسفند) و People (مردم) ساخته شده، آمده است! یعنی انسان گوسفند!
به عقیده مریام وبستر، نقل قول سال 2015 نویسنده بخش تکنولوژی شبکه تلویزیونی سی.ان.ان بهترین گزینه برای کاربرد واژه «شیپل» در عصر حاضر به شمار می رود. البته طبق اطلاعات موجود، ریشه این کلمه به سال 1945 بر می گردد. ظاهراً در آن زمان از این اصطلاح توهین آمیز برای خطاب قرار دادن پیروان بی مغز استفاده می شد و امروز نیز می توان از آن برای استهزاء طرفداران متعصب یک شرکت یا برند خاص (مثلاً اپل) استفاده کرد. البته بعدا این سایت مثال دیگری را جایگزین کرد!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
راحت از روی این موضوع نگذریم. فکر نکنیم که شیپل بودن فقط محدود به یک شرکت خاص مانند اپل است. شپیل بودن همه جا می تواند باشد هر جایی که جذابیت از یک طرف و تعصب از طرف دیگر با هم گره می خورند. دست کم چهار حوزه ممکن است ما را به شیپل بودن تنزل دهد: افراد کاریزماتیک، تیم های ورزشی، برندهای محبوب و .... بنابراین شیپل بودن دور از ما نیست. خود را مصون ندانیم. چه می توان کرد؟
به جای اینکه به همه چیز و همه کس مظنون شویم، بهتر است که به آن چیزهایی که دوست داریم (اعم از افراد، تیم ها، برندها و ..) فکر کنیم و آن ها را شناسایی کنیم که احتمالا کمتر از انگشتان دو دست خواهد شد.
در گام دوم هر زمان که موضوعی مرتبط با پدیده های دوست داشتنی مان مطرح شد با دقت بیشتر از خودمان چند سوال بپرسیم؟ بعد از مدتی خواهیم دید که آزادانه تر و مستقل تر زندگی می کنیم و رفتارمان کمتر شیپلی خواهد بود. آن سوالات چیست؟
1- آیا حرفی که او می زند، اگر فرد دیگری هم بزند به همین راحتی از او قبول می کنم؟
2- آیا کاری که او می کند، برای من فایده ای دارد یا صرفا چون این کار اوست از آن خوشم می آید؟
3- آیا نظر یا اقدام او استدلال منطقی و محاسبه عقلایی (هزینه-فایده) دارد یا من اصلا آن ها را ارزیابی نمی کنم؟
زندگی زیباتر و ارزشمندتر از آن است که به تقلید کورکورانه بگذرد. خداوند بشارت داده به کسانی که امور را می سنجند و بهترین ها را انتخاب می کنند.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
یک ناشر معتبر کتاب های مرجع که مالک یکی از معروف ترین دیکشنری های جهان است (به نام مریام وبستر) یک کلمه را به واژگان خود اضافه کرد که سر و صدایی به پا کرد: این واژه چه بود؟ شیپل (Sheeple)!
این مرجع در معنای واژه شیپل نوشته است: «افرادی مطیع، سازگار و به شدت تأثیر پذیر؛ در یک کلمه افرادی مثل گوسفند»!
تا اینجای کار همه چیز عادی به نظر می رسيد، اما مریام وبستر به این بسنده نکرد و در قسمت توضیح این لغت از نویسنده بخش تکنولوژی شبکه تلویزیونی سی.ان.ان مطلبی را آورد: اپل یک قاب مخصوص برای افزایش ظرفیت باتری آیفون معرفی کرده، یک محصول بی فایده و مسخره برای شیپل ها که با خوشحالی 99 دلار برایش می پردازند! یعنی اینکه برخی طرفداران متعصب شرکت اپل، شیپل هستند. حالا می دانید ریشه شیپل چیست؟ این واژه از ادغام دو کلمه انگلیسی Sheep (گوسفند) و People (مردم) ساخته شده، آمده است! یعنی انسان گوسفند!
به عقیده مریام وبستر، نقل قول سال 2015 نویسنده بخش تکنولوژی شبکه تلویزیونی سی.ان.ان بهترین گزینه برای کاربرد واژه «شیپل» در عصر حاضر به شمار می رود. البته طبق اطلاعات موجود، ریشه این کلمه به سال 1945 بر می گردد. ظاهراً در آن زمان از این اصطلاح توهین آمیز برای خطاب قرار دادن پیروان بی مغز استفاده می شد و امروز نیز می توان از آن برای استهزاء طرفداران متعصب یک شرکت یا برند خاص (مثلاً اپل) استفاده کرد. البته بعدا این سایت مثال دیگری را جایگزین کرد!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
راحت از روی این موضوع نگذریم. فکر نکنیم که شیپل بودن فقط محدود به یک شرکت خاص مانند اپل است. شپیل بودن همه جا می تواند باشد هر جایی که جذابیت از یک طرف و تعصب از طرف دیگر با هم گره می خورند. دست کم چهار حوزه ممکن است ما را به شیپل بودن تنزل دهد: افراد کاریزماتیک، تیم های ورزشی، برندهای محبوب و .... بنابراین شیپل بودن دور از ما نیست. خود را مصون ندانیم. چه می توان کرد؟
به جای اینکه به همه چیز و همه کس مظنون شویم، بهتر است که به آن چیزهایی که دوست داریم (اعم از افراد، تیم ها، برندها و ..) فکر کنیم و آن ها را شناسایی کنیم که احتمالا کمتر از انگشتان دو دست خواهد شد.
در گام دوم هر زمان که موضوعی مرتبط با پدیده های دوست داشتنی مان مطرح شد با دقت بیشتر از خودمان چند سوال بپرسیم؟ بعد از مدتی خواهیم دید که آزادانه تر و مستقل تر زندگی می کنیم و رفتارمان کمتر شیپلی خواهد بود. آن سوالات چیست؟
1- آیا حرفی که او می زند، اگر فرد دیگری هم بزند به همین راحتی از او قبول می کنم؟
2- آیا کاری که او می کند، برای من فایده ای دارد یا صرفا چون این کار اوست از آن خوشم می آید؟
3- آیا نظر یا اقدام او استدلال منطقی و محاسبه عقلایی (هزینه-فایده) دارد یا من اصلا آن ها را ارزیابی نمی کنم؟
زندگی زیباتر و ارزشمندتر از آن است که به تقلید کورکورانه بگذرد. خداوند بشارت داده به کسانی که امور را می سنجند و بهترین ها را انتخاب می کنند.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki