شبکه توسعه
39.9K subscribers
1.08K photos
117 videos
88 files
329 links
زیرنظر آقایان دکتر: علی سرزعیم (اقتصاددان)، مجتبی لشکربلوکی (استراتژیست)، امیر ناظمی(آینده پژوه) و محمد فاضلی (جامعه‌شناس) و محمدرضا اسلامی(استادپلی تکنیک کالیفرنیا)

نام سابق: شبکه استراتژیست
ادمین
@Mm_135
http://t.me/itdmcbot?start=dr_lashkarbolouki
Download Telegram
🔳⭕️دختر رویاهایت کیست؟

فکر کنم پنج سالم بود. من از خیس شدن تنفر داشتم و برای هر بار حمام بردنم، دو سال به سن پدر و مادرم اضافه می‌کردم. یک عصر جمعه با دردسر من را فرستاندند حمام. زیر دوش وسط عملیات تعقیب و گریز با مادرم و لیف و شامپو، پایم سر خورد و چانه‌ام کوبید به وان و شکافت و خون پاشید بیرون. من از خون خوف می‌کنم[می ترسم]. حالا هم آب بود و هم خون. همین‌طور خیس و خونی من را بردند بیمارستان. دکتر نگاهی انداخت به چانه‌ام و تصمیم گرفت آن را بخیه کند. تا حالا بخیه نشده بودم اما از اسمش معلوم بود که اتفاق دردناکی است. حالا هراس از بخیه به هراس از خون و آب اضافه شد. تصمیم گرفتم مانع دکتر بشوم. دست و پا زدم که فرار کنم. اما خب. پدر و مادر و دو پرستار اورژانس و مسئول اداری بیمارستان و نگهبان دم در مانعم شدند و شش نفری من را گرفتند تا دکتر به دوخت و دوزش مشغول شود. ترس مولد زور است. و آن‌قدر حین خیاطی دست و پا زدم که شکل بخیه‌ها شد شبیه به دوخت در کیسه‌ برنج. گره‌های ملوانی زمخت و درشتی که هنوز زیر چانه‌ام معلومند. رد یک زخم قدیمی که خیلی دوست ندارم دیده شود.
رگ‌های قلب پدربزرگم خیلی سال پیش گرفته بودند. دکتر ماندگار تصمیم گرفت آن‌ها را باز کند. یک روز صبح او را بی‌هوش کرد و یک وجب و نیم سینه‌اش را شکافت و لوله‌ها را تعمیر کرد و شکاف را بست. پدربزرگم برخلاف من از حمام بدش نمی‌آمد و با دیدن خون و زخم خوف نمی‌کرد. عمل هم خوب پیش رفت و تا وقتی که زنده بود رد زخم روی سینه‌اش بود. قایمش نمی‌کرد. درواقع خلاصه‌ داستان و نشانه‌ی نجات‌یافتگی‌اش بود. لابد گاهی وقت‌ها هم توی تنهایی نگاهش می‌کرده و لبخندی می‌زده و بودنش را مدیون این زخم می‌دانسته.
مثل عباس رضایی که عاشق شده بود. جانش برای عشقش در می‌رفت. یک بار دم دبیرستان نظام‌وفا با سه نفر سر ماجرای متلک گفتن به دختر رویاهایش دعوایش شد. دونفرشان را مثل حلیم کوبید. سومی که بزدل بود با تیغ موکت‌بری خط انداخت روی صورت عباس. خط که نبود. کانال بود. فراش دبیرستان بردش بیمارستان و ده تا بخیه منظم چید روی صورتش. عباس زنده ماند. لیسانس کشاورزی گرفت و با دختر رویاهایش هم ماند. شک ندارم عباس هم هر از چندگاهی نگاهی می‌اندازد به خط روی صورتش. لبخند می‌زند و بودنش را مدیون این زخم می‌داند. (نوشته ای از فهیم عطار)

☑️⭕️تجویز راهبردی:
هر فردی مثل عباس باید یک مرد/دختر رویاها برای خودش داشته باشد که پایش بایستد و برایش زخم بخورد. «مرد/دختر رویاها» کنایه از یک هدف متعالی است. هدف متعالی چیست؟ سه ويژگی دارد:

۱. هدف باید به گونه ای باشد که حاضر باشید برایش زخم بخورید. یعنی حاضر باشید بخشی از زندگی و اعتبارتان را بگذارید برای این هدف. آیا حاضرید برای این هدف با افتخار حبس بکشید؟! بخشی از زندگی تان را با این هدف معامله کنید؟! به عنوان مثال دو هدف زیر را در نظر بگیرید:
الف) خرید یک ماشین بوگاتی مدل دیوو ۲۰۱۹ (با ارزش ۶۵ میلیارد تومان)
ب) ثروت آفرینی و ایجاد اشتغال برای هزار زن در یک منطقه محروم و بیرون آوردن آنان از فقر مطلق.
صادقانه از خود بپرسید کدام جمله را راحت تر می توانید تکمیل کنید: بخشی از وجودم و زندگی ام را «فروختم» تا به هدف یک یا دو برسم. وجدان شما انتخاب خواهد کرد. به کلمه فروختم دقت کنید.

۲. هدف باید به گونه ای باشد که حاضر باشید زخم تان را با افتخار به دیگران نشان دهید. فرض کنید برای دستیابی به آن هدف به زندان افتادید، ممنوع الخروج شدید، به گرفتاری مالی دچار شدید آیا هدف تان به گونه ای هست که به این زندان و محدودیت و گرفتاری تان افتخار کنید؟ عباس به زخم روی صورتش افتخار می کرد، شما هم می توانید؟

۳. هدف باید اخلاقا دگرگزینانه باشد. یعنی اگر هدف فقط برای منافع خودم، امیال خودم، جیب خودم باشد، هدف متعالی نیست. این گونه اهداف به شهوت (=خواستن کور) نزدیک می شوند. استاد دانشگاهی که مقاله می نویسد نه با هدف حل مساله از جامعه بلکه فقط و فقط برای شهرت و اعتبار و ارتقاء. هر چند کار علمی می کند [و به ظاهر ارزشمند]، اما هدف متعالی ندارد. شهوت علم و شهرت دارد. سرمایه گذاری که فقط با هدف تولید ثروت بیشتر، تلاش می کند، هدف دارد. اما متعالی نیست. دقت کنید که نمی گویم که اهداف برای ما فایده ای نداشته باشند تاکید دارم که اهداف باید با توجه به دیگران انتخاب شوند.

زندانیان یک جمله کلیدی دارند که می گویند: مردی که حبس نکشیده باشد، مرد نیست. همچنین باید اضافه کرد؛ آدمی که زخم نخورده باشد آدم نیست. آدمی بدون زخم، هنوز آدم نشده است. بعضی زخم‌ها نشانه چگونگی زندگی است؛ اصلا نشانه زندگی است. آدم بدون زخم ِ یک هدف ِ متعالی، آدمی است که هنوز زندگی را شروع نکرده است. بروید و مرد یا دختر رویاهایتان را پیدا کنید و آماده زخم خوردن باشید درست مثل عباس!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️لایک بارگی مسوولان و نخبگان

ما در دنیای لایک و دیسلایک به سر می بریم. لایک= حمایت یا اعلام دوست داشتن چیزی در فضای مجازی و دیسلایک= مخالفت و یا ابراز انزجار از چیزی. فلان سلبریتی اینستاگرامی از کجا و ناکجایش تصویر می گیرد و به اشتراک می گذارد و «لایک» و «فالوئر» کاسبی می کند. کار به جایی رسیده است که برای افزایش لایک ها تا فیها خالدون خود را به نمایش می گذارند. کمیاب ترین تصاویر زندگی شخصی و خصوصی ترین امور نیز به اشتراک گذاشته می شوند. مرزهای زندگی شخصی و حیا از پنج سال پیش تا کنون جابه جا شده.

این ويژگی را لایک بارگی می نامیم: «جستجوی دیوانه وار لایک به هر قیمتی». همانگونه که عده ای دچار زن بارگی و شکم بارگی هستند. برخی نیز از بیماری لایک بارگی رنج می برند. [این نام توسط یک جامعه پژوه جوان؛ جلائی پور پیشنهاد شده]. تا اینجای قضیه مساله ای نیست. مساله آنجاست که لایک بارگی دامن مسوولان و نخبگان را بگیرد. بگذارید بیشتر توضیح دهم.

لایک بارگی یعنی اینکه می دانیم این شیوه توزیع بودجه رفاهی-حمایتی (چند ده هزار میلیارد تومانی) اشتباه است اما نه من حاضرم آن را ملغی کنم و نه هیچ نهاد و گروه دیگر حاضر است پیشقدم شود. چرا؟ محبوبیت (لایک) مان چه می شود؟ مردمی که تا کنون به اشتباه یارانه/حمایت دریافت می کردند چه می گویند؟ رای دور بعدی ما چه می شود؟ دیسلایک می شویم.

لایک بارگی یعنی نخبگان علمی و فنی فقط نقد کنند و اگر جایی افکار عمومی به چیزی متمایل است که اشتباه است، افکار عمومی را نقد نکنند و فقط بر دولت بتازند. چرا؟ چون فعلا نون (یا همان لایک) در نقد دولت است و نه نقد برخی برداشت های اشتباه مردم. (دقت کنید الان همین جمله کوتاه در مورد برخی برداشت های اشتباه مردم نیز منجر به دیسلایک شدن من خواهد شد).

لایک بارگی یعنی اینکه یک مقام ذینفوذ محلی یا استانی، مدیران اجرایی را تحت فشار قرار دهد که در شهر آنان فرودگاه/کارخانه/سد تاسیس شود. با آنکه آن پروژه توجیه اقتصادی-اجتماعی ندارد. چرا؟ چون من برای دور بعد نیاز به محبوبیت (=لایک) دارم و رای می خواهم.
لایک و دیسلایک در سطح سلبریتی های فضای مجازی دردسرآفرین است اما لایک بارگی در سطح کشورداری فاجعه آفرین است. فاجعه به معنای دقیق کلمه!

☑️⭕️تجویز راهبردی:
تمایلات و انگیزه ها، رفتارسازند. در این شکی نیست. منتها نمی توان صرفا بر اساس موعظه اخلاقی مسوولان را به تصمیم گیری صرفا بر اساس منافع ملی/خیرعمومی فراخواند. چه می توان کرد؟ راستش را بخواهید بسیار سخت است. شاید به همین خاطر باشد که برخی نظام های سیاسی در دنیا سازوکارهای متعدد از جمله این دو سازوکار را برگزیده اند:

۱. مجلس دو سطحی: برخی از کشورها دو مجلس دارند. مجلس ملی (مردم) و مجلس سنا (نخبگان و خبرگان) که به اشتباه گاهی مجلس سفلی و مجلس علیا نیز نامیده می شوند. یک مجلس بر اساس انتخابات محلی است و مجلس دیگر بر اساس انتصابات یا انتخابات ملی و با شیوه ای خاص تر. بخشی از نمایندگان مجلس تحت فشار مستقیم مردم نیستند لذا دیگر در زمان تنظیم بودجه گروکشی برای زدن سد برای روی رودخانه خشک شده! نمی کنند.

۲. نظام حزبی: در نظام حزبی، حتی اگر یک رییس جمهور یا نخست وزیر بخواهد که محبوبیت خود را مبنا قرار دهد. حزب بر او فشار وارد خواهد کرد. چرا و چگونه؟ چون احزاب در این کشورها ماهیتی مستقل از افراد دارند. عمری گاه بیش از یک قرن دارند و می خواهند همواره در راس قدرت باشند. لذا محبوبیت ناشی از کارآمدی بلندمدت هدف آنان است و نه محبوبیت ناشی از رانت های کوتاه مدت یا محبوبیت ناشی از معطل کردن تحولات اساسی. بر فرض که در یک دوره هم به خاطر اصلاحات ساختاری محوبیت شان کاهش پیدا کرد اما یک رییس جمهور یا نخست وزیر فدا می شود تا یک جریان ریشه دار سیاسی بماند و اگر کارآمدی اش را اثبات کرد دوباره انتخاب شود.

قوانین اصلی به گونه ای طراحی شده اند نمایندگان برامده از نظام انتخابات؛ تحت فشار خواست های محلی و منطقه ای هستند و احزاب به معنای دقیق کلمه وجود ندارند. بکوشیم با افزایش آگاهی، حلاجی تجربیات صد سال گذشته و بهگزینی تجربیات جهانی و مطالبه گری فعالانه؛ نظامی را طراحی کنیم که محبوبیت خواهی مسوولان و مدیران در جهت خیر عمومی و منافع ملی باشد.

در یکی از کشورها، می گفتند نخست وزیر آن دچار مشکل زن بارگی است، چه داستان ها که برایش نساختند. لایک بارگی مسوولان و نخبگان بسیار بسیار هراس انگیزتر از زنبارگی و شکم بارگی است.

پی نوشت: هر کسی فانتزی های دارد، فانتزی من در حوزه کشورداری این است که یک دولت-مجلس بیاید و دندان طمع دو دوره بودن را بکشد و فقط برای چهار سال، چند اقدام اساسی محبوبیت سوز (دیسلایکی) انجام دهد و برود. ولی در پیشگاه خداوند، وجدان شخصی و تاریخ سربلند باشد.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
🔳⭕️بزرگ ترین اشتباه دیکتاتور

تظاهرات دانشجویی رخ داده بود و دانشجویی کشته و دانشجویانی دستگیر شده بودند. شاه ریاست جلسه ای را به عهده داشت که قبل از آغاز جلسه، دستانش را در پشتش گره کرده بود و در اتاق راه می رفت. هر وقت عصبانی می شد چنین می کرد. می گفت: «نمی دانیم این دانشجویان چه می خواهند؟ ما که همه چیز به آنها داده ایم دیگر چه می خواهند؟»

بزرگترین اشتباه او این بود که در همه زمینه ها می خواست نوسازی صورت بگیرد اما در حوزه سیاسی-نظامی همچنان به شیوه دوران صفوی حکومت کند! او دست به اصلاحات ارضی زد. طرفدار حضور زنان در اجتماع بود. سازمان گسترش و نوسازی صنایع را شخصا پیگیری می کرد. طالب نوسازی اقتصادی و رواج نظام آموزشی نوین و توسعه دانشگاه بود اما می خواست مردم همچنان به صورت رعیت باقی بمانند در حالیکه وقتی ساختمان ها و شیوه زندگی تغییر می کنند می توان انتظار داشت که انسان ها تغییر نکنند؟ وقتی جامعه در حوزه های مختلف بسوی تجدد حرکت می کند خواه ناخواه رعیت های کلاه نمدی نیز پوست می اندازند و متجدد می شوند.

هنگامی که ناصرالدین شاه دستور کشیدن اولين خط تلگراف‏ بين قصر سلطنتى شاه و باغ لاله‏ زار را صادر کرد در واقع داشت هیزم انقلاب مشروطیت را جمع می کرد. بی خود نبود که آن انقلاب را «انقلاب تلغراف» نیز نامیده اند!

یا وقتی رضاشاه با لباس‌ نظامی‌ براي‌ افتتاح‌ دانشگاه‌ تهران‌ رفت؛ دعا كرد كه‌ دانشگاه‌ سعادت‌ و پايداری‌ را برای ‌نظام‌ شاهنشاههی پهلوی به‌ ارمغان‌ آورد، هرگز تصور نمي كرد كه‌ آنجا مركزی شود برای آشفته کردن آرامش‌ خودكامگی‌ پسرش‌.‌ چرا که «پرسشگری‌» همواره‌ نتیجه «آگاهی» است‌.

محمدرضاشاه می خواست جامعه ایران مدرن شود. اما حوزه سیاست بر سیاق همان رابطه رعیتی و قبله عالمی بماند او با برنامه های نوسازی اقتصادی در پی گذار ایران از سنت به مدرنیته بود اما می خواست این تغییر دامن او را نگیرد و او همچنان در آن بالا ظل الله (=سایه خدا) باقی بماند. او بساط فئودالیسم را با اصلاحات ارضی برچید و میلیونها رعیت و صمدآقا راهی شهرها شدند. قیمت نفت بالا میرفت، جامعه ایران رشد اقتصادی بیست درصدی را تجربه می کرد اما در کنار تمامی این تغییرات زیر و رو کننده، او کوچکترین اصلاحات را در حوزه سیاست برنمی تافت حتی در اواخر سلطنتش با دمکراسی دشمنی بیشتری نشان می داد. حتی دو حزب فرمایشی خود را نیز نپسندید و آنها را یکی می کرد و همگان را دستور داد که یا عضو آن گردند یا پاسپورت شان را گرفته از کشور بروند! کوچکترین نظری هرچند ملایم را که مخالف نظرش بود برنمی تافت و در نتیجه مانند تمامی دیکتاتورهای تاریخ، انسانهای استخواندار و مستقل از اطرافش پراکنده شدند (رفرنس: تاریخ تحلیلی ایران)

☑️⭕️تجویز راهبردی:
مهم ترین اختراع بشر، نه دوچرخه است، نه فضاپیما، نه اقیانوس‌پیما و نه دیوار چین و نه موبایل (سیستم های الکتریکی-مکانیکی). مهم‌ترین اختراع بشر، سیستم‌های اقتصادی-اجتماعی (دولتها، سازمانها، مدارس، کارخانه ها، تشکل های حرفه ای) هستند که با تنظیم مجموعه ای از قواعد رسمی و غیررسمی باعث می شوند آدم ها با هم کار و زندگی کنند و با هم رشد کنند (تعامل + تکامل). اصلا توسعه سیستم های الکتریکی-مکانیکی و کلا رشد اقتصادی، برابری و امنیت و ... مدیون سیستم های اقتصادی-اجتماعی هستند. اگر این سیستم ها نبودند حتی یک آجر هم ساخته یا فروخته نمی شد چه برسد به چرخیدن چرخ اقتصاد و معیشت.

بین سیستم های اقتصادی-اجتماعی، مهم ترین سیستم، نظام کشورداری باشد. برخی زیربخش‌هایِ نظام کشورداری را با هم مرور کنیم: نظام پارلمانی، نظام ثبت احوال، نظام ثبت شرکت‌ها، نظام ثبت اسناد و املاک، نظام دادخواهی و دادرسی، نظام بودجه‌ریزی، نظام اداری، نظام خزانه‌داری، نظام انتخابات، نظام تدبیر (سیاست گذاری و مقررات گذاری) و ...

یک نظام کشورداری ممکن است منجر به توسعه افراد شود. ولی اگر به اندازه افرادش، خودش توسعه پیدا نکند، می شود سقف رشد و مانع توسعه. یعنی همان نظامی که منجر به رشد افراد شده است اکنون تبدیل می شود به مانع رشد. نظام کشورداری باید در درون خود سازوکار بازسازی و روزآمدسازی داشته باشد. به عنوان مثال متن قانون اساسی فرانسه از ۶۰ سال پیش تا کنون ۱۸ بار بازنگری شده.

بحران نظام بانکی، بحران نظام تامین آتیه (صندوقهای بازنشستگی)، بحران آب و بحران اشتغال کافی است برای آنکه دریابیم ایراد از بانک، صندوق های بازنشستگی و خشک شدن آسمان و رکود اقتصاد نیست؛ بلکه باید نظام کشورداری ما روزآمد شود. ۴۰سال پیش انقلاب کردیم، اکنون نوبت کار سخت تر است: روزآمدسازی و نوسازی نظام کشورداری. کاری جمعی، سخت، پیچیده، زمان بر. این وظیفه فرد خاصی نیست. همه ما می توانیم و باید مشارکت کنیم: یکی با نقد وضعیت موجود، یکی با طرح وضعیت مطلوب و دیگری با مطالبه گری و پرسش گری.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️سندروم خر ژان بوریدان

قضیه خر ژان بوریدان مرتبط با حکایتی است که خری را بین دو کپه علف می‌گذارند که هر دو به یک اندازه خوب هستند و هر دو به یک اندازه فاصله دارد. خر نمی‌تواند بین یکی از دو گزینه با جذابیتِ یکسان یکی را انتخاب کند. به همین دلیل حیوان سرگردان، سرانجام از گرسنگی تلف می‌شود. ظاهراً این مساله در مورد انسان ها نیز مصداق دارد. زمانی که می خواهیم از بین گزینه های مختلف دست به انتخاب بزنیم گاهی اوقات گزینه‌ها جذابیت یکسانی دارند و عملا یک تصمیم ساده تبدیل می شود به باتلاق. هر چه بیشتر فکر می کنیم بر تردیدهایمان اضافه می شود. هر چه بیشتر دست و پا می زنیم در باتلاق تردید (عدم توان تصمیم گیری) بیشتر فرو می رویم.

برای همین تکنیکی در تصمیم گیری پیشنهاد شده است که ما را در چنین موقعیت هایی نجات می دهد. این تکنیک تصمیم گیری برای انتخاب بین دو یا تعداد بیشتری گزینه که همگی از لحاظ جذابیت با هم مشابهند کاربرد دارد. برای اجرای تکنیک خر ژان بوریدان کافی است فهرستی از نکات منفی و اشکالات هر گزینه تهیه کنید. این کار به این دلیل است که زمانی که دو یا چند گزینه با جذابیت نسبی مشابه داریم، ذهن ما قفل می کند.

برای نمونه فرض کنید یک خانمِ در آستانه‌ نامزدی هستید. همسرتان از شما می‌پرسد: «عزیزم ترجیح می‌دهی یک حلقه نامزدی الماس 50 میلیونی داشته باشی یا با همین پول برای کلبه‌ ییلاقی‌مان اسباب‌واثاثیه بخریم؟» [البته پیش از هر چیزی باید به شما به خاطر چنین همسری تبریک گفت! ما را هم به کلبه ییلاقی تان دعوت کنید] هر دو گزینه‌ جایگزین برای شما بسیار جذابند پس تصمیم می‌گیرید برای انتخاب از بین آنها از تکنیک خر ژان بوریدان استفاده کنید. نکته‌ منفی در خرید حلقه‌ نامزی چیست؟ ممکن است گم یا دزدیده شود. به اندازه‌ وسایل خانه به کار نمی‌آید. مردم ممکن است فکر کنند به خاطر ثروت با او ازدواج کرده‌اید یا او مجبور شده رضایت شما را با این جواهر بزرگ جلب کند. ممکن است به دوستان‌تان احساس بدی بدهد چون حلقه شان به زیبایی و ارزشمندی شما نیست. ممکن است نگران صدمه دیدنش باشید و در ضمن همه که نمی فهمند این سنگ واقعا این قدر ارزش دارد اصلا خیلی ها متوجه انگشتر شما نمی شوند و…
اما نکات منفی برای خرید اسباب‌واثاثیه چیست؟ وسایل منزل نهایتا فرسوده می‌شوند در حالی که حلقه قاعدتا باید یک عمر با شما بماند. ممکن است نگران لک شدن یا خراب شدن آنها شوید. لوازم خانه به اندازه‌ حلقه «رمانتیک» نیستند و… نکات منفی حلقه به نکات منفی وسایل برتری دارد. پس از خیر حلقه می گذرید.
حالا این مساله را حل کنید! ريیس به شما سه انتخاب می دهد:
الف) به ازای هر ساعت کار مقداری به حقوق شما اضافه کند.
ب) ساعات کمتری در هفته کار کنید تا به این شکل پرداختی به ازای هر ساعت کار شما افزایش یابد و می توانید یک کار دیگر به صورت پاره وقت انجام دهید.
پ) هر سال مسافرتی طولانی داشته باشید که هزینه‌هایش را شرکت پرداخت می‌کند و باقی سال را با همان حقوق قبل کار کنید.
از نظر ارزش اقتصادی گزینه‌ها دقیقا هم‌ارزش هستند، شما کدام را انتخاب می کنيد؟ (رفرنس: سایت چطور دات کام)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
موقعیت هایی وجود دارند که ذهن قفل می کند و فلج می شود. نه می توانید تصمیم گیری کنید و نه می توانید تصمیم گیری را نیمه کاره رها کنید. از مرحله تحلیل نمی توانید به مرحله تصمیم برسید. مثلا می خواهید خانه بخرید. خانه قبلی تان را تخلیه کرده اید و حالا باید ظرف یک هفته از بین گزینه های موجود یک خانه جدید انتخاب کنید. نمی توانید بگذارید برای یک ماه بعد. پس اضطرار (فورس) زمانی وجود دارد. از طرفی گزینه های موجود هم گیج کننده هستند. وضعیت می شود باتلاق تصمیم گیری هر چه بیشتر فکر می کنید به نتیجه مشخصی نمی رسید. ذهن تان بین گزینه های مختلف مانند پاندول معلق است و هر لحظه به گزینه ای متمایل می شود و سپس به گزینه ای دیگر.
در چنین وضعیتی شما دچار فلج تحلیلی شده است. یعنی فلج ذهنی به خاطر تحلیل بیش از حد. این مساله راه حل های مختلفی دارد از جمله تکنیک خر ژان بوریدان. شما سعی می کنید با تمرکز بر نکات منفی و مواردی که از خطوط قرمز شما رد می شوند گزینه های نامطلوب را حذف کنید. دقت کنید در روش تصمیم گیری بر اساس اهداف، گزینه ای را انتخاب می کنیم که بیشترین امتیاز مثبت را بیاورد. در این تکنیک اما گزینه ها را حذف می کنیم. گزینه های که نامطلوبیت های غیرقابل تحمل دارند.
کسانی که ارزش های مشخصی در زندگی دارند و اهداف روشنی برای زندگی خود ترسیم کرده اند، کمتر در موقعیت خر ژان بوریدان گیر می کنند. پس پیش از هر چیزی با خود خلوت کنید ارزش ها (خطوط قرمز) و اهداف (خطوط سبز) خود را تعیین کنید.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️سکانسی قابل تامل از سریال گالیور؛ تفاوت جالب بین مساله های واقعی و مساله نماها (شبه مساله ها) را نشان می دهد (منبع: کافه استراتژی)

شبکه استراتژیست
🔳⭕️تئاتر تکراری مدیران کشور و نیاز به گالیور!

متاسفانه در ایران، همۀ ما سفرهای گالیور را یک مجموعۀ کارتونی می‌شناسیم. اما چرا می‌گویم متاسفانه؟ چون این مجموعۀ باعث شد تا همۀ ما ایرانیان، سفرهای گالیور را صرفا یک سریال طنزِ کودکانه و سرگرم‌کننده بشناسیم؛ غافل از اینکه شهرت کتاب، مدیون نقدهای اساسی نویسنده به ساختارهای اجتماعی، سیاسی و علمی جامعۀ اش است. سفرهای گالیور، یکی از شاهکارهای ادبیات جهان نوشتۀ جاناتان سوئیفت است.

در تکه ای از سریالی که بر اساس همین کتاب ساخته شده، نویسنده حمله ای جانانه می کند به جدا بودن مدیران و دانشمندان از دنیای واقعی و درگیر شدن آنها در تفکرات انتزاعی و شبه مساله ها. او به یک مکان علمی می رود و می بیند که تمام دانشمندان به شدت مشغول کارند اما مشغول ایده های عجیب و غریب و خنده داری که به هیچ دردی نمی خورند و جالب این جاست که یک اتاق دارد به نام اتاق پاسخ ها. وقتی او سوالاتش را می پرسد او را ارجاع می دهند به آن اتاق. وقتی به آن اتاق می رسد می بیند که در آن اتاق پلمپ شده و مدت هاست که کسی پایش را آنجا نگذاشته. اتاقی پر از خالی!
داستان ما نیز شبیه این شرایط است. از مدیران دولتی و حاکمیتی آغاز کنیم. صبح به سازمان می‌روی، طبقۀ دهم آسانسور را میزنی تا بدون توقف در دیگر طبقات، به اتاقت وارد می‌شوی و سپس مشغول تئاتر هر روزۀ خود می شوی:
امروز قرار است چگونه عددسازی کنم تا دهان مبارک ده‌ها ستاد و مرجع بالادستی را ببندم؟ امروز قرار است در چند جلسۀ بیرونی شرکت کنم تا خدای نکرده در غیاب من، تکلیف جدیدی برای سازمان من تعیین نشود؟ اصلا تجربه نشان می‌دهد هیچ چیز بهتر از داشتن یک سند جامع نیست؛ آن را می‌توانم هر جا رفتم با خود ببرم و و به هر کس که رسیدم بگویم ببین چه برنامۀ جامعی دارم! برای افق 1404 و 1420 و 1440 برنامه دارم و در همۀ آنها هم قرار است در منطقه اول شویم!
اما نتیجۀ این تئاترهای تکراری و همیشگی؟ مدیران دولتی عزیز ما، هر روزِ خود را در طبقات سازمان‌های خود سپری می‌کنند بدون اینکه لحظه‌ای پای خود را در دنیای واقعی بگذارند: یعنی همانجایی که قرار بوده بازار جدیدی خلق شود، همانجایی که قرار بوده شغل جدیدی ایجاد شود، همانجایی که قرار بوده مساله ای حل شود. عدم حضور مدیران عزیز ما در این «همانجا»ها همان و تعریف سیاست های تکراری، تخیلی و ناکارآ همان!

جامعۀ دانشگاهی ما نیز سرگرم تئاتر مشابهی است البته کمی با کلاس تر!! یک‌سوم آنها بیش از آنکه واقعاً دانشگاهی باشند، مدیرانی دولتی هستند که برای برنده شدن در بازی‌های سیاسی، نیازمند القابی همچون «دکتر» و «عضو هیئت علمی» بوده‌اند (و در بند قبل، به توصیف زندگی این عزیزان پرداختیم). بقیه‌شان نیز هر صبح که از خواب برمی‌خیزند، گرفتار شاخص‌های کمّیِ وزارت علوم برای ارتقا: چند کتاب، چند مقاله، چند ... . اما نتیجه؟ از فساد و لابی گری در مجلاتِ علمی‌پژوهشی (بارها به خود من گفته شده که برای فلان مقاله را بگونه‌ای داوری کن که حتما چاپ شود) و رتبۀ بسیار پایین ایران در کیفیت مقالات در ژورنال‌های خارجی که بگذریم، دانشگاهیان ما نیز هر روزِ خود را در اتاقهای خود سپری می‌کنند بدون اینکه به طور معنادار و عمیق، پای خود را در دنیای واقعی بگذارند: یعنی همانجایی که قرار بوده تکنولوژی خلق شود، همانجایی که قرار بوده یک مساله اجتماعی مورد کاوش عمیق قرار گیرد، همانجایی که قرار بوده... (رفرنس دکتر علی بابایی، کافه استراتژی)

☑️⭕️تجویز راهبردی:
برخی مدیران و نخبگان ما شده اند ماهی اکواریومی. محیط بسته، غیرواقعی و تکراری. هر روز در یک محیط بسته تکرار، تکرار و تکرار می شوند. یک متر مکعب را هر روز بالا و پایین می روند. راهکار بیرون رفتن از محیط بسته و «لمس واقعیت از نزدیک» است و راه رفتن با کفش دیگران قبل از آنکه راجع به آنان قضاوت کنی. تفکر انتزاعی راهکارهای علمی-تخیلی تولید می کند و تجربه ملموس، راهکارهای عملی-کاربردی. بنابراین؛
قبل از آنکه در مورد فیلتر کردن یک شبکه اجتماعی تصمیم گیری کنیم یک هفته آن را نصب کنم و بکار ببرم.
اگر آیت الله هستم و مرجع تقلید و می خواهم در مورد نظام بانکی حکمی صادر کنیم آنگاه بهتر است یک چند روزی در نظام بانکی تجربه کسب کنم و آن را از نزدیک لمس کنم.
اگر استاد توسعه هستم دو هفته پیاپی سری به سیستان و بلوچستان و سنگاپور بزنم.
اگر مسوول رفاه هستم شبی را در گرمخانه ها بگذرانم تا بدانم درد بی خانمانی و معتادی و حاشیه نشینی و گورخوابی چیست؟
هوش از درک متقابل متفاوت است. هر چقدر باهوش باشیم همه ما نیازمند آن هستیم که درک متقابل پیدا کنیم و درک متقابل بدست نمی آید مگر با لمس نزدیک واقعیت و راه رفتن با کفش های دیگران. فراموش نکنیم فقط مدیران و دانشگاهیان در معرض تئاتر تکراری و زندگی آکواریومی نیستند همه ما ...

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️سندروم ارضای فوری چیزی که گریبان ما را گرفته است.
فناوری اطلاعات باعث شده همه چیز را بخواهیم با سرعت دانلود یک فیلم یا با فاصله یک کلیک بدست آوریم.

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️سندروم ارضای فوری

ما از نسل مایکرو ویو هستیم و نسل های قبلی ما از نسل بار گذاشتن آبگوشت! برای درست کردن یک غذای سنتی مانند آبگوشت از روز قبل برخی مواد را خیس می دادند تازه دو سه بار آبش را هم عوض می کردند و سپس از صبح یا شب قبل غذا را بار می گذاشتند تا به خوبی پخته شود و سپس سفره ای انداخته می شد با هم و سر فرصت آرام آرام غذا خورده می شد. اما الان یک غذای آماده یا نیمه آماده را می گذاریم در مایکرو ویو و سه دقیقه بعد، تمام!
ما همه چیز را سریع می خواهیم. نسل های قبلی ما در روابط عاطفی، سال ها نامه نگاری و هدیه و رفت و برگشت تا دل معشوقی را نرم کنند (چه فرهادها مرده در کوه ها). اما اکنون می خواهیم کمتر از یک هفته کار به نتیجه برسد و گرنه کات می کنیم! لاغری در ۱۰ روز و یادگیری زبان فرانسه در ۳ روز و افزایش قد در ۱ماه .... همه چیز مایکرو ویوی شده است!!

این نگرش زندگی ما را تخریب کرده است. به همین خاطر جنبشی در دنیا راه افتاده به نام زندگی آهسته. این جنبش از کجا شروع شد؟ ۱۹۸۶، در مشهورترین میدان شهر رُم، رستوران جدیدی افتتاح شد. هجوم فست‌فود آمریکایی به قلب شهر رُم حساسیت‌هایی ایجاد کرده بود. یکی از معترضان یک ژورنالیست ایتالیایی، جنبشی را آغاز کرد به نام غذای آهسته. او بر محصولات محلی، آرامش در پختن و آرامش در خوردن و بیش از همه بر لذت بردن از مزۀ اصیل ایتالیایی تأکید می‌کرد.

این حرکت از غذا آغاز شد. اما هیچکس فکرش را نمی کرد که این قدر توسعه پیدا کند. غذای آهسته با استقبال گسترده‌ای همراه شد و جالب است بدانید اکنون حدود بیست شاخه از آن در کشورهای مختلف ایجاد شده مثل مدیریت آهسته، تفکر آهسته، آموزش آهسته، علم آهسته، سفر آهسته، گردشگری آهسته، شهر آهسته، طراحی آهسته و خواندن آهسته یا کندخوانی. نهضت آهستگی مخالف سرعت و مدرنیته و بازگشت به گذشته نیست بلکه مخالف شتاب زدگی است. سرعت تضادی با طمانینه ندارد. آنچه ایراد دارد شتاب زدگی است. هر گونه شتاب زدگی باعث می شود که عمق کم شود: لذت عمیق از رابطه، فهم عمیق از یک کتاب، درک عمیق از یک منطقه ای که برای گردشگری انتخاب کرده ایم. ما امروزه با لذت های سطحی، فهم سطحی و درک سطحی و تصمیمات سطحی روبرو هستیم.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:

مهم ترین ریشه زندگی شتاب زده، رویکرد ویندوزی-مایکرو ویوی است. یعنی چه؟ یعنی چند کار را همزمان و با شتاب زدگی انجام می دهیم. قبل از ویندوز از کامپیوترها فقط یک کار را انتظار داشتیم. اما وقتی ویندوز آمد چند پنجره را با هم باز می کنیم و همه را هم همزمان اجرا می کنیم و انتظار داریم که همه را سریع به جمع بندی برسانیم. ترکیبی از چندکارگی (ویندوزی) و شتابزدگی (جستجوی ارضای فوری).
در زندگی جدید یکی از بزرگترین مشکلات این است که طمانینه از همه ما گرفته شده، یعنی ما چند کار را در آنِ واحد انجام می‌دهیم. در حالیکه دارید صبحانه می‌خورید ساعت مچیتان را می‌بندید تلویزیون هم روشن است. موبایل تان را هم چک می کنید. با همسرتان هم صحبت می کنید و لیست خرید روزانه تان را هم تکمیل می کنید.

در یکی از داستان ها، فرد مقدسی بود که معشوقه ای هم داشت. مشکل او در زندگی این بود که وقتی به عبادتگاه می رفت تا خدا را عبادت کند به فکر معشوقه اش رهایش نمی کرد و وقتی پیش معشوقه اش بود مدام وجدانش او را به یاد خدا می انداخت. نه عبادت عمیق داشت و نه لذت عمیق هم آمیزی با معشوقه اش.
برای رهایی از زندگی شتابزده، مدیریت شتابزده، غذای شتابزده چاره ای نداریم جز «مثلث تمرکز، عمق و تامل». از این شاخه به آن شاخه پریدن چه در امور روزانه و چه در مدیریت یک سازمان یا کشور، باعث می شود که تمرکز رخ ندهد. زمانی که به هر دلیلی یک کار متوقف می شود و به کار دیگری می پردازیم. آهنگ آن کار را از دست می دهیم و مسیر انجام کار را گم می کنیم و وقتی دوباره سراغ آن می رویم، زمان و انرژی باید بگذاریم برای دستیابی به آهنگ قبلی. بیشترین انرژی ما در رفت و برگشت بین کارهای مختلف صرف می کنیم. این رفت و برگشت ها و قطع شدن ها در مقایسه با زمانی که از ابتدا تا انتها روی یک کار متمرکز هستیم، زمان انجام آن کار را تا ۵ برابر بیشتر می کند. به بیان ساده، تک کاری می تواند زمان لازم را برای انجام کارهای مهم تا ۸۰ درصد کاهش داده و کیفیت و عمق کار را به شدت افزایش دهد.
پس به زبان ساده
▫️تمرکز: به جای چندکار در آنِ واحد، روی یک کار متمرکز شویم.
▫️عمق: عمیق به یک کار بپردازیم. توجه کامل به آن تخصیص دهیم و نگذاریم چیزهای دیگر به آن هجوم بیاورند (مثال: وقتی با همسرمان صحبت می کنیم موبایل مان را کنار بگذاریم).
▫️تامل: حرص و ولع این که یک کار را به هر نحوی که شده به اتمام ببریم در خود کنترل کنیم و تا زمانی که لازم است به کار فعلی ادامه بدهیم و کار جدید را شروع نکنیم.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️کشوری که اول پوست خودش را کند و سپس پیشرفت کرد!

در این کشور در حدود ۶۰ سال پیش، ۴۸ میلیون نفر از گرسنگی جان دادند (یعنی بیش از نیمی از جمعیت ایران). اما اکنون وضعیت این کشور چیست؟ بر مبنای شاخص برابری قدرت خرید، این کشور با ۲۳هزار میلیارد دلار تولید در صدر کشورهای جهان قرار دارد یعنی از آمریکا و کل اتحادیه اروپا نیز بالاتر. حتما نام این کشور را می دانید؛ چین!

اما چگونه چنین معجزه ای رخ داد؟ برای این سوال پاسخ های متعددی داده شده و همچنان پاسخ دهی به این سوال ادامه دارد. شاید بتوان مهم‌ترین نکته را در یک جمله خلاصه کرد: این کشور پوست خود را کند و صدها تابو را شکست! بهتر است تصویری قبل از اصلاحات (پوست کندن) را با هم مرور کنیم:

مائو (رهبر انقلابی کمونیست) مبتنی بر اندیشه های آن زمان چه کرد؟
در عرصه اقتصاد؛ سیاست خودکفایی اقتصادی را انتخاب کرد. واردات محصولات خارجی، کار کردن با خارجی ها و جذب سرمایه خارجی عملی ناپسند و غیر ارزشی به‌حساب می‌‎آمد.
در عرصه سیاست خارجی؛ سیاست درهای بسته را انتخاب کرد و نمایندگی‌های سیاسی‌اش را در بسیاری از کشورها تعطیل کرد؛
در عرصه فرهنگی انقلاب فرهنگی به وجود آورد برای حذف عوامل ضدانقلابی از جامعه (بستن مدارس، تأسیس واحدهای ایدئولوژیک به رهبری جوانان و ...) که به کشتار میلیون‌ها چینی به خاطر تصفیه ایدئولوژیک ختم شد. دانشگاه‌های چین به مدت ۴ سال تعطیل و دانشجویان و اساتید برای کار به مزارع فرستاده شدند!!
البته تمام برنامه های مائو ناکام یا اشتباه نبود اما با اینکه مائو چین را به سمت صنعتی شدن پیش برد اما مردم در طول دو دهه حاکمیت بی‌چون‌وچرای اندیشه‌های کمونیستی مائو، فقیرتر شدند و کشور به ورشکستگی نزدیک شد. بعد از مردن مائو، فرد دیگری به قدرت رسید. حاکمان چینی آماده پوست اندازی شدند. چین چگونه پوست خودش را کند؟

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
نسل جدید قدرت به رهبری دنگ (که جایگزین مائو شده بود)، حزب کمونیست را مجاب کرد که به‌جای آرمان همیشگی و ناموسی مبارزه طبقاتی، رشد اقتصادی و معیشت مردم را هدف اصلی خود قرار دهد. در جامعه‌ای کمونیستی که یک حزب کمونیست بر آن حاکم است ارزش اول و آخر عدالت و برابری (مبتنی بر مبارزه طبقاتی و نفی ثروت و سرمایه داری فردی بود) است اما رهبر جدید چین حرف‌های چارچوب شکنانه داشت: او رسما در سخنرانی هایش چیزهای عجیبی می گفت: ثروت شکوهمند است! ثروتمند شدن ننگ نیست! بگذار برخی از مردم ثروتمند شوند!
برنامه ریزی متمرکز دولتی جایش را به آزادی نسبی اقتصادی داد. مثلا به کشاورزان اجازه دادند به صورت محدود خودشان تصمیم بگیرند چه بکارند و چگونه محصولاتشان را ارایه کنند، حاصل چه شد؟ بازدهی کشاورزان ۴ برابر و بازدهی زمین ها ۲ برابر شد!
در حوزه صنعت، چون فرهنگ آن زمان چین با کلمه خصوصی مشکل داشت، تصمیم گرفتند که شرکت های مردمی راه بیاندازند. یک نکته جالب آنکه شرکت های غیردولتی نمی توانستند بالای هفت نفر نیرو داشته باشند چون سرمایه دار محسوب می شدند! اما این تابو را نیز شکستند. آن زمان ۹۵ درصد قیمت کالاها در مغازه ها توسط دولت کنترل می شد این مساله به ۵ درصد کاهش پیدا کرد (یعنی کاملا برعکس).

در عرصه سیاست خارجی؛ چین متمرکز بود بر مبارزه با امپریالیسم بود اما نقطه تمرکز «تعامل با خارج به نفع اقتصاد داخل» شد و سیاست ۵۰ ساله عدم مداخله و عدم مقابله انتخاب شد (برای اینکه حضور ذهن پیدا کنید مقایسه کنید عملکرد چین را در حوزه بین الملل با روسیه). چینی‌ها در ازای هر گونه حمایت سیاسی از سایر کشورها،‌ چند امتیاز اقتصادی از کشور مقابل دریافت می‌کردند. با همین ترفند واردات انرژی، کالا و فناوری را به کشور خود ارزان و صادرات شان را تقویت کردند.

در عرصه سیاست داخلی نیز تابوهایی شکسته شد: عضویت در حزب کمونیست فقط برای کشاورزان و کارگران امکان داشت اما درب های حزب کمونیست را به دیگران نیز گشودند!

در عرصه بین الملل، درهای بسته به درهای باز تبدیل شد و از فعالیت شرکت‌های خارجی تابوشکنی شد. طی سال‌های ۱۹۸۰ تا ۲۰۱۵ سرمایه‌گذاری در این کشور رشدی حدود ۵۵۰۰ درصدی پیدا کرد.

از چین می توان هزاران نکته آموخت اما اگر بخواهم یک نکته تجویزی انتخاب کنم چنین خواهد بود:
اگر همان راهی را برویم که همیشه می رفتیم به همان جایی می رسیم که همیشه می رسیدیم. باید پوست خودمان را بکنیم، تابوها (محدودیت های ناخودآگاه جامانده از عقاید کهنه و سنتی) را کنار بگذاریم. اهداف جدید انتخاب کنیم و دست مان را در ابزارها باز بگذاریم و نه اینکه هر اقدامی را به بهانه تضاد با تابوها کنار بگذاریم. به قول چینی ها: مهم نیست که گربه سیاه یا سفید باشد، مهم این است که بتواند موش بگیرد!!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
کتاب متامدل دیاموند.pdf
8.9 MB
🔳⭕️ دانلود رایگان کتاب متامدل دیاموند
مدیریت استراتژیک از صفر تا صد با متامدل دیاموند
🔳⭕️مدیریت استراتژیک از صفر تا صد با متامدل دیاموند.

دانلود رایگان اینفوگراف متامدل دیاموند با کیفیت بالا و سایر فایل های تکمیلی در آدرس زیر:
Lashkarbolouki.com/Diamond
🔳⭕️وقتی همه دزد هستند!

شهري بود که همۀ اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون می زد؛
براي دستبرد زدن به خانۀ یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانۀ خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند؛ چون هرکس از دیگري می دزدید و او هم متقابلا از دیگري. خرید و فروش هم به همین منوال صورت می گرفت؛ همه سعی می کردند سر هم کلاه بگذارند.
دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق حساب بیشتري از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی شان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزي از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپري می شد. روزي، تازه واردی گذرش به شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب کرد.
شبها به جاي اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد براي دزدي، شامش را که می خورد، شروع میکرد به خواندن کتاب. دزدها می آمدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و می رفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این «تازه واردِ غیرمتعارف» توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می ماند، معنایش این بود که خانواده اي سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزي براي خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی براي گفتن می توانست داشته باشد!؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدي نمیزد. او اهل پذیرفتن وضعیت موجود نبود. می رفت روي پل شهر می ایستاد و به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد، کتاب می‌خواند و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته.

در کمتر از یک هفته، مرد غیرمنطقی دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزي براي خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. مشکل چیز دیگري بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانۀ دیگري، وقتی صبح به خانۀ خودش وارد می شد، می دید اموالش دست نخورده. همان خانه اي که مرد غیرمنطقی باید قاعدتا به آن دستبرد می زد اما نزده بود (به نقل از کتابِ شاه گوش میکند)

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن هایی که برخی شب ها خانه هایشان را دزد نزده بود وضعشان کمی بهتر شد و مانند مرد درستکار این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روي پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند و حرف بزنند. به تدریج تعداد افرادی که شب ها روی پل جمع می شدند بیشتر و بیشتر شد. شب ها چراغ می آورند و شروع می کردند به کتاب خواندن و گفتگو کردن. کتاب در مورد تاریخ و سیاست. گفتگو راجع به تمدن و فرهنگ.

کم کم کتاب خوانی و گفتگوهای شبانه جزو فرهنگ آن شهر شد و نشانه فرهیختگی. کم کم دزدی زشت تر و سخت تر شد. قانون و پلیس شکل گرفت. مردم آموختند که با دزدی نکردن هم می شود زندگی کرد و زنده ماند.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
قبول کنیم جامعه و فرهنگ بسیار قدرتمند است. آنقدر قدرتمند که دیر یا زود ما همه شبیه به اجتماع اطراف مان می شویم. کما اینکه برخی در سرزمین مادری شان رفتاری دارند و وقتی مهاجرت می کنند در سرزمین جدید رفتاری با 180 درجه چرخش دارند. این هم ریخت شدن یا هم شکل شدن با جامعه می تواند ناشی از سه مکانیزم

▫️فشار هنجاری (استانداردها و انتظاراتی که جامعه از ما دارد)
▫️تقلیدی (کپی برداری از رفتار دیگران و اطرافیان)
▫️و الزامی (اجبار رفتار در چارچوب های مشخص) باشد.

بنابراین بخش بزرگی از رفتار ما ناشی از هم ریخت شدن با جامعه و اطرافیان است. اما این پایان ماجرا نیست. گاهی اوقات آدم های غیرمنطقی پیدا می شوند و کافه را به هم می ریزند و با رفتار متفاوت خود در جامعه انحراف (انحراف می تواند مثبت یا منفی باشد) ایجاد کند. از طریق همین انحراف (یعنی رفتاری خلاف قاعده) است که برخی شروع می کنند به تکرار و تقلید رفتار جدید و همین رفتار جدید توسعه پیدا می کند و بعد از مدتی تبدیل می شود به قاعده و هنجار.
پس هر کدام از ما می تواند همان تازه واردِ درستکار باشد. فردی که هم رنگ و هم ریخت دیگران نمی شود. می دانم! می دانم! سخت است در شهر دزدان، سالم باشی و سالم بمانی. اما یادمان باشد شنا در جهت جریان آب از ماهی مرده هم بر می آید. هر کدام از ما اگر بتواند فقط یک رفتار نادرست را اصلاح کند شاید بتوان گفت سهم خود را از انسانیت انجام داده است.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️خرید نسخه الکترونیکی دو کتاب
▫️رقص استراتژی (چگونگی جوشش استراتژی ها در دنیای واقعی)
▫️جاری سازی استراتژی (چگونگی پیاده سازی استراتژی در عمل)
https://bit.ly/2SYLLuS

▫️بر اساس «متامدل دیاموند»
👍1
🔳⭕️من فقط اشتباهی ۶ میلیارد دلار را جابجا کردم! من اشتباهی بودم!

ابتدا سه اپیزود تاریخی را با هم مرور کنیم:
اپیزود اول: دویست سال قبل؛ «به غرب رفتم اسلام دیدم ولی مسلمان ندیدم و به مشرق برگشتم اسلام ندیدم، ولی مسلمان دیدم»، دویست سال پیش است، زمان قاجار؛ و این جمله را جمال‌الدین اسدآبادی گفته.

اپیزود دوم: «سرنگون می‌کنیم نظام پهلوی را... برقرار می‌کنیم حکومت علی را...». مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه!! ۴۰ سال پیش است و مردم در تظاهرات خیابانی شعار می‌دهند.

اپیزود سوم: همین امسال، استاد برجسته حوزه و از انقلابیون چهل سال گذشته: چگونه است که کفار می‌توانند کشورداری کنند، اما ما نتوانسته‌ایم؟

سه اپیزود فوق، از دویست سال پیش تاکنون نشان می دهد که با وجود تمام تلاش ها و دستاوردها هنوز به نتیجه مطلوب نرسیده ایم. هنوز طعم خوش توسعه یافتگی در کام ما ننشسته است؟ هنوز تشنه و حیرانیم؟ مطئمنا تمام تلاش ها اشتباه نبوده است. اما قطعا جاهایی را اشتباه کرده ایم. کجای کار را اشتباه کرده ایم؟

انقلابیون تلاش شان را کردند تا «آدم‌های خوب» را جایگزین «آدم‌های بد» بکنند تا آرمان های‌شان محقق بشود (دکتر مصطفی نصر اصفهانی) اما یک غفلت بزرگ در نوع تفکر ایشان وجود داشت و آن غفلت از «نظام سازی» بود. نظام سازی یعنی طراحی سیستم ها به گونه ای که افراد بد هم مجبور شوند خوب عمل کنند. نظام سازی یعنی آنکه امکان اختلاس ۶ میلیارد دلاری وجود نداشته باشد.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
سیستم یعنی یک قاعده جمعی (قرارداد اجتماعی) منطقی و شفاف که منجر به یک رفتار تکرارپذیر می شود؛ به عنوان مثال به سیستم های پرداخت بانکی نگاه کنید اگر هزار نفر مختلف در هزار شهر (مکان متفاوت) در ساعات مختلف روز (هزار زمان مختلف) بخواهند پولی را کارت به کارت کنند محدودیت پرداخت ۳ میلیون وجود دارد. به این می گویند رفتار تکرارپذیر. البته سیستم پرداخت بانکی، یک میکروسیستم (خرده سیستم) محسوب می شود. در برابر سیستم های کلانی مانند نظام دادخواهی و دادرسی، نظام بودجه‌ریزی، نظام اداری، نظام انتخابات، نظام تدبیر (سیاست گذاری و مقررات گذاری) و ...

۵ دشمن سیستم چه چیزهایی هستند؟ هر جا به جای یک قاعده جمعی شفاف و تکرار پذیر موارد زیر حاکم بود آنگاه سیستم نداریم: قضاوت های فردی، هیجانات شخصی، تصمیم گیری های موردی، رفتار مبتنی بر رابطه (و نه ضابطه) و شرایط غیرشفاف. فساد ۶ میلیارد دلاری از کجا آمده است؟ دقیقا از تصمیم گیری های موردی مبتنی بر رابطه غیرشفاف بر اساس روابط شخصی. فساد ۶میلیارد دلاری حاصل طمع و رانت خواری و زیاده خواهی نیست. این ويژگی ها (طمع، رانت خواری و زیاده خواهی) در همه ما آدم ها هست. این شرایط است که اجازه می دهد این ویژگی ها منجر به سوء استفاده شود یا خیر؟ فساد ۶ میلیارد دلاری حاصل سیستم فاسد است و نه افراد فاسد و گرنه فاسدها همه جای دنیا هستند. یک ایده طلایی وجود دارد که می گوید افراد خوب در سیستم های بد نیز، بد عمل خواهند کرد و افراد بد در سیستم های خوب، مجبورند خوب عمل می کنند.

اگر خاطرتان باشد چند سال پیش مهران مدیری سریالی ساخت به نام مرد هزار چهره (مسعود شصتچی) و ما هم طبق معمول به آن خندیدیم. اکنون زمان آن رسیده است که یک بار دیگر به فراز پایانی سریال توجه کنیم و این بار نخندیم و از این زوایه نگاه کنیم که چگونه سیستم ها از افراد معمولی، هیولا می سازند؟

حرفهای مسعود شصتچی در دادگاه و در دفاع از خودش: چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی من بی دفاعم! من شریف تربیت شدم من شریف بزرگ شدم! نه کسی منو می‌شناخت، نه کسی بنده رو می‌دید. نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگر. همه سهم من از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود لای پرونده‌ها. من ساده بودم من همه چیز رو باور می‌کردم، سرم به کار خودم بود و شریف بودم. من نمی‌خواستم به بانک برم، من نمی تونستم طبابت کنم، من نمی تونستم سرهنگ باشم، من نمی‌خواستم شعر بگم، من مقاومت کردم تا حد توانم. اما من توانم کم بود. و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن. و بعضی وقت‌ها یادم رفت که کجام. و من اشتباهی ام. من از اولش هم اشتباهی بودم. اما خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم... من فقط اشتباهی بودم.
همین سیستم ها بودند که از اختلاس گر بالقوه ۶ میلیارد دلاری، اختلاس گر بالفعل حرفه ای درست کرد. او فقط اشتباهی در یک سیستم فاسد قرار گرفته بود!
سیستم ها دیده نمی شوند. ما درون سیستم ها به دنیا می آییم (نظام بیمارستان ها) و درون سیستم ها دفن می شویم (سازمان آرامستان ها). ترکیبی از مختصات بومی، تجربیات جهانی و قواعد عقلایی را باید بکار ببریم تا به یک سیستم نیمه ایدئال برسیم و سپس آن را در طول زمان بهبود دهیم.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️این فیلم شگفت آور نشان می دهد که وقتی یک اتفاقی می افتد ممکن است پشت سر آن اتفاق هزاران متغیر دیگه دست به دست هم داده باشند و ده ها اتفاق دیگر افتاده باشد تا کار به این جا رسیده باشد. این قدر سریع جمع بندی نکنیم!

منبع:
@THINKINGandLEARNING
🔳⭕️این نجس را بندازید بیرون!

وقتی فرستاده ملکه الیزابت در سال 1562میلادی وارد دربار شاه طهماسب صفوی می شود به محض اینکه شاه از مذهب او آگاه می شود او را از خود دور می کند و دستور میدهد کسی دنبال او برود و هرجا او قدم می گذارد تمام آجرهای قدم او را عوض کنند! او می نویسد: من با تعظیم و تکریم به حضور شاه رسیدم و نامه ملکه را تقدیم کردم، شاه نامه را گرفت و سئوال کرد از کدام مملکت هستم من جواب دادم. بدبختانه در این موقع، موضوع مذهب پیش آمد همین که گفتم مسیحی هستم فریاد شاه بلند شده گفت: ای خدانشناس! هیچوقت نمی خواهم با کافران سروکار داشته باشم و امر کرد من از حضور او خارج شوم. تعظیم کردم خارج شدم و یک نفر از درباریان با یک غربال شن دنبال من آمد و جاهای پای مرا هر کجا قدم میگذاشتم قدری شن در آنجا غربال می کرد (ژنرال سایکس، تاریخ ایران)
از برخورد شاه صفوی با یک مسیحی تا زمان ناصرالدین شاه زمان زیادی فاصله است. ناصرالدین شاه، اولین شاه ایران است که جرات می کند موانع متعددی را پشت سر بگذارد و قلمرو خودش را ترک کند و به اروپا مسافرت کند. برعکس تاریخ نگاری دوران پهلوی که مسافرت های سه گانه شاه قاجاری را در حد «عیش ونوش و عیاشی در فرنگ» تقلیل داده این مسافرت ها در آشنایی شاه و ایرانیان با تحولات اروپا تاثیر زیادی داشته. سفرنامه هایی که ناصرالدین شاه نوشته نشان می دهد این سفر روی افکار و برنامه هایش تاثیر گذاشته. خاطراتش از شهرهای مختلف اروپا گاهی همراه با شگفتی و تحسین و گاه با افسوس و حسرت و در مواردی نقدِ خودی همراه است در خاطراتش نوشته: امشب پاستور معروف را که برای آدمِ سگِ هار گاز گرفته، علاج پیدا کرده، دیدم. شرح احوال او را در روزنامجات خوانده بودم با او خیلی صحبت کردم، می گفت معالجه این کار را خیلی خوب پیدا کرده ام، امّا باید آدمِ سگِ هار گرفته را زود بیاورند که معالجه شود. به خصوص اگر دندان سگ هار به عصب گرفته و به خون رسیده باشد. حالا پاستور در اینجا مدرسه دارد و درس می گوید و مردم مشغول تحصیل این کار هستند. حقیقتا این پاستور خیلی خدمت به انسانیت کرده است.

البته برای این مسافرت ها، تشویق های صدراعظم روشنگری چون میرزا حسین خان سپهسالار را نیز نباید نادیده گرفت که هدفش آشنایی با پیشرفت های غرب و ترغیب شاه به انجام اصلاحات بود و با این اقداماتش، خشم بخشی از روحانیون را علیه خود برانگیخت به طوریکه در ذهن عوام الناس و بازاريان تلقين ‏كردند: صدراعظم مذهب اهل ايران را تغيير می دهد و آنها را عيسوى می سازد و کار به آنجا رسید که منجر به تكفير وى از سوى روحانیون شد و در زمان بازگشتِ شاه از اروپا هنوز به تهران نرسیده در منجیل، شاه را مجبور به خلع وى از تمامى مناصبش کردند حتی در برخی منابع آمده ناصرالدین شاه را تهدید کردند که اگر میرزاحسین خان سپهسالار به تهران پا بگذارد من خود، تاج از سرِ تو برمیدارم و ناصرالدین شاه مجبور شد سپهسالار را حاکم رشت کرده و بدون او به تهران بیاید (منبع: تاریخ تحلیلی ایران)

☑️⭕️تجویز راهبردی:
در درون همه ما یک شاه طهماسب هست! هر چیزی که نو باشد و ما با آن احساس غریبگی کنیم یا با عقاید فعلی ما همخوانی نداشته باشد، یا ترس آور است یا چندش آور! باور نمی کنید، بگذارید دو مثال جدید و قدیم بزنم:
فرزند جوان ما شروع می کند به پوشیدن لباس های متفاوت یا آرایش موی متفاوت و استفاده از اصطلاحات متفاوت. بعد هم ما می گوییم که این چه ریختیه که برای خودت درست کردی؟ او از ما می پرسد مگر چشه؟ ولی ما هیچ جواب منطقی نداریم فقط در ذهن خودمان تکرار می کنیم که این قیافه نابهنجار است. ولی استدلال عقلایی برای بد بودن لباس و آرایش موی اش نداریم.
باورتان می شود مردم تهران قدیم عینک را ناپسند و ننگ آور می دانستند و از ذره بین استفاده می کردند. پس از مدت ها جا افتاد که عینک ها هم همین کار ذره بین را می کند. اما باز عده ای حاضر به قبول آن نشدند و زحمت جلو و عقب بردن ذره بین پذیرفتند اما ننگ عینک را نه!
چه می توان کرد؟
ترک قلمرو ناصرالدین شاهی: در درون همه ما علاوه بر شاه طهماسب، یک ناصرالدین شاه هم هست. چه کنیم؟ ترک قلمرو و مزمزه کردن تکنولوژی های جدید، افراد جدید، رسانه جدید، تشکل های جدید، کتاب های جدید. همه این ها باعث می شود که بفهمیم که آن چیز جدید واقعا بد است یا ظاهرا بد!

استفاده از نفی عقلایی به جای نفی ایدئولوژیک. در نفی ایدئولوژیک می گوییم که چیزی خوب است یا بد است چون عقاید ما آن را نفی یا تایید کرده اند. در نفی عقلایی، هر چیزی را متناسب با تحلیل منفعت-هزینه آن بررسی می کنيم. دقت کنید که منظور از تحلیل منفعت-هزینه، صرفا مادی و این جهانی نیست بلکه شامل تمام جنبه ها می شود.
درها را نبندیم و راه ها را مسدود نکنیم؛ خداوند دنیا را سرشار از فرصت ها آفریده و وسیع.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
کتاب آینده صنعت مالی.pdf
781.1 KB
🔳⭕️بانک ها، بیمه ها، بورس و سرمایه گذاری در آینده چه شکلی خواهند بود؟

دانلود رایگان کتاب آینده صنعت مالی، فین تک ها و استراتژی سرمایه گذاری به قلم مجتبی لشکربلوکی

منتشر شده توسط مدیریت ثروت ستارگان
🔳⭕️چه کسی قیمه من را خورده است؟

امروز برای ناهار خورش قیمه دارم. رابطه‌ من با خورش قیمه شبیه به رابطه‌ فرهاد است با شیرین. خیلی دراماتیک و عاشقانه. امروز صبح رئیسم چهارصد و بیست صفحه نقشه‌ سیاه و سفید را گذاشت روی میزم تا غلط‌هایش را پیدا کنم؛ ملال‌آور و طاقت‌فرسا و آزاردهنده. بدترین قسمت قضیه هم این بود که رئیسم گردنش را کمی کج کرد و با حالتی بین التماس و دستور بهم گفت که تا قبل از ناهار نتیجه را می‌خواهد. من آدم دل‌گنده‌ای نیستم و این‌طور مواقع یکی با صدای ناصر ملک‌مطیعی توی سرم داد می‌زد که گند بخوره به این زندگی. امروز هم دقیقا همین اتفاق افتاد. اما با یک تفاوت بزرگ. یک جایی ته ذهنم یاد خورش قیمه‌‌ای افتادم که برای ناهار آورده‌ام. خلاصه‌ داستان این شد که قیمه، انگیزه ادامه‌ راه تا ظهر را فراهم کرد. هر صفحه را که ورق می‌زدم، یک فحش به روزگار می‌دادم اما یاد قیمه که می‌افتادم، دلم غنج می‌رفت و فحشم را پس می‌گرفتم.

سر کوچه‌ ما یک زن و شوهر زندگی می‌کنند. جیسون و لارا. پسرشان معلول است. در حدی معلول که غذا هم نمی‌تواند بخورد. چند باری با آن‌ها حرف زدم. جیسون درشت و چهار‌شانه است و سرش را با تیغ می‌تراشد و هر روز برای رسیدن به محل کارش باید نود دقیقه رانندگی کند. به اندازه‌ یک بازی فوتبال. هر ماه چهل درصد درآمدش را می‌گذارد کنار بابت خرج پسرشان. لارا هم گویا منشی یک وکیل الدنگ است که هر روز او را می‌چلاند. پارسال درخت کاج افتاد روی خانه‌شان و سقف را جر داد. سال قبل‌تر هم شهرداری گیر داد و مالیات‌شان را دوبرابر کرد. لارا حساسیت ناجوری به گل و گیاه دارد و شش ماه از سال را عطسه می‌کند. یک شورلت کهنه دارند که لااقل ده تا رئیس‌جمهور را به چشم خودش دیده. پول ندارند عوضش کنند و یک هفته درمیان می‌روند مکانیکی. چند تا فاجعه‌ دیگر هم هست که حوصله‌ گفتن‌شان را ندارم. در عوض هر بار که می‌بینم‌شان، انگار نه انگار این مشکلات مال آن‌هاست. انگار نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه‌ی جهان هستی. مرکز پرگار امید. گاهی وقت‌ها که از جلوی خانه‌شان رد می‌شوم، می‌بینم که نشسته‌اند روی پله‌ در ورودی. در واقع لارا دراز کشیده و سرش را ول داده روی پای جیسون و انگشت‌های جیسون هم لای موهای لارا. پسرشان هم روی صندلی‌چرخدار به یک جای دوری خیره شده. این صحنه را هزار بار دیده‌ام. دقیقا مشخص است که یکی چهارصد و بیست صفحه نقشه گذاشته توی کاسه‌شان. اما شانس آورده‌اند و یک قابلمه قیمه ته یخچال دارند. یک انگیزه‌ بزرگ برای ادامه‌‌ راه. دقیقا این انگیزه را می‌شود توی چشم‌های لارا، وقتی که شوهرش حرف می‌زند، دید. یا توی چشم‌های جیسون وقتی که دستش را می‌برد دور کمر لارا. مشخص و واضح (منبع:فهیم عطار مقیم خارج از کشور)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه نویسنده در متن بالا به آن پرداخته است سطحی از لوگوتراپی یا معنادرمانی است. دکتر ویکتور فرانکل در سال‌های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ به وسیله نازیها ابتدا در اردوگاه مرگ آشویتس و سپس در اردوگاه کار اجباری داخاو زندانی شد. او نجات پیدا کرد و بر اساس تجاربش کتابی منتشر کرد به نام: انسان در جستجوی معنا. او از ۱۲۰ دانشگاه جهان دکترای افتخاری گرفت!

در آن اردوگاه افراد واقعا رنج می کشیدند و هر لحظه سایه اعدام و مرگ بالای سرشان بود. پس در چنین شرایطی، کاهش دادن رنج از راه نادیده گرفتن آنها، با تصورات واهی و خوش بینی ساختگی، بی فایده است. فرانکل در خاطراتش به دو زندانی که قصد خودکشی داشتند اشاره می کند و هر دو علت خودکشی را همان جمله معمول که «دیگر چیزی از زندگی نمی خواهم» می گفتند. فرانکل فهمید یکی از این دو زندانی فرزندی دارد که در انتظار او بود، و دومی مرد دانشمندی بود که چند کتاب نوشته بود و باید آنها را به پایان می برد. هیچ کس دیگری نمی توانست این کار را بکند، همان طور که هیچ کس نمی توانست جای آن پدر را برای فرزند پر کند. بنابراین سعی کرد آنان هدف این لحظه از زندگی خود را بیابند و زندگی شان بامعنا شود.
در زندگی یک سرباز، عشقی وجود دارد که او را به آینده پیوند می دهد. در زندگی یک بچه دبیرستانی، استعداد موسیقی که می خواهد آن را شکوفا کند، در زندگی فرد سوم یک کار علمی ناتمام. در زندگی چهارمی، مبارزه سیاسی برای تغییر وضعیت موجود. در پنجمی به دانشگاه فرستادن تنها فرزندش.

به باور من، چند سال آینده، شرایط سختی از نظر معیشت پیش روی همه ماست. و ما پیش از هر چیز نیاز به قیمه داریم! بالاخره هر فردی که می خواهد این دوران سخت را پشت سر بگذارد، باید یک ظرف قیمه ته یخچال ذهنش داشته باشد! چیزی که زنده نگاهش دارد، امید ببخشد و او را به فردا پیوند بزند. مواظب باشید کسی قیمه های ما را نخورد!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️۲۰ مطلب برگزیده سال۱۳۹۷
در سالی که گذشت، یادداشت های متعددی در شبکه استراتژیست گذاشته شد. برخی از آن ها با استقبال بیشتری روبرو شد. این به معنای تایید نیست چون هم منتقد داشت و هم موافق. در تعطیلات، شاید بدتان نیاید یک بار دیگر فهرست مطالب پربیینده را مرور کنید و اگر آن ها را نخوانده اید اکنون با فراغ بال بخوانید و اگر خوانده اید دوباره مرور کنید.

▫️اوضاع کی درست می شود؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3986

▫️شلوار قرمزت را در بیاور وگرنه کشته می شوی؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3828

▫️هر ایرانی این شش نکته را به فرزندنش بیاموزد
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4208

▫️می دانم تو حامله ای!
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3825

▫️چرا گنجشک ها در ایران تخم نمی گذارند؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4281

▫️ویتنام روی پرچم آمریکا راه نمی رود، روی اعصاب آمریکا راه می رود.
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4271

▫️چرا ایران ژاپن نشد؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4242

▫️مقداد بی شعور نیست
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4166

▫️آروغ زیبای مدیران
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4146

▫️خیانت جنسی با چاشنی اخلاق
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4145

▫️زن تان را عوض نکنید اما
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4139

▫️زن صیغه ای دوم حسن آقا
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4105

▫️من و ناتاشا
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4049

▫️ایران گرگ قبرستان می خواهد
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/4001

▫️دهان آمریکا دقیقا کجاست؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3978

▫️کافیست از مادرتان قهر کنید
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3958

▫️وقتی علی نیز سانسور می شود
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3922

▫️چرا ایران عقب ماند و کره جنوبی پیش رفت؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3913

▫️چگونه شسشتوی مغزی می شویم؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3861

▫️زندگی مثل والیبال است یا فوتبال؟
https://t.me/Dr_Lashkarbolouki/3896
🔳⭕️سال جدید، لطفاً مرا به دریا بیانداز!

آغاز سال جدید بهانه ای است برای اینکه در مورد سال آینده نقشه بکشیم. راستش را بخواهید می خواستم چند پیشنهاد «باکلاس!» برای سال جدید بدهم. از این قبیل:
پیشنهاد اول: امسال برخی جملات را بیشتر به کار بگیریم، این جملات عبارتند از: نمی دانم! اطلاع ندارم! و بلد نیستم! باید بیشتر فکر کنم و باید در این زمینه مطالعه کنم. این ها باعث می شود که راجع به هر چیزی اظهار نظر نکنیم. و ما چقدر به این نگفتن ها احتیاج داریم.
پیشنهاد دوم: امسال برخی جملات را از دایره زبان خود خارج کنیم مانند: آب از آب تکون نخواهد خورد، ما نه سر پیازیم نه ته پیاز، سنگ بزرگ علامت نزدن است! و اصولا تمام تکیه کلام ها و جملاتی که بی عملی، بی تفاوتی و بی کنشی را توجیه می کند.
پیشنهاد سوم: امسال کتاب های غیردرسی و و از غیر رشته خودمان بیشتر بخوانیم.

و .... اما راستش را بخواهید احساس کردم این ها خوب است و لازم و نسبتا با کلاس! اما ويژه سال پیش رو نیست. متاسفم از اینکه بگویم پیش بینی ها نشان می دهد احتمالا سال پیش رو سال سختی است (از عمق جانم آرزومندم پیش بینی ها بالکل غلط از آب در بیاید). فقر و بیکاری و نااطمینانی شرایط سختی را برای همه ما رقم خواهد زد. خانواده های بسیاری آسیب خواهند دید. آرزوهای بسیاری بر باد خواهد رفت. فکر می کنم امسال مهم ترین کاری که باید بکنیم این است که .. بگذارید اول یک داستان را با هم مرور کنیم:

نویسنده ای بود که برای نوشتن مطالبش به لب دریا می‌رفت، او عادت داشت که قبل از شروع کارش در ساحل قدم بزند. یک روز که در ساحل راه می‌رفت هنگامیکه به پایین ساحل نگاه می‌کرد، کسی را دید که حرکاتش شبیه رقص بود. او از اینکه فردی در آن موقع برقصد تعجب کرد، بنابراین تندتر حرکت کرد تا به او برسد. وقتی نزدیکتر شد دید آن مرد جوان نمی‌رقصد. او خم می‌شود و از روی ساحل چیزی بر می‌دارد و آن را به اقیانوس پرتاب می‌کند. گفت: صبح بخیر، می توانم بپرسم چه کار می‌کنید؟ مرد جوان پاسخ داد: ستاره دریایی به دریا می‌اندازم.
پرسید چرا؟ جوان پاسخ داد: خورشید بالا آمده و آب دریا دارد می رود پایین و اگر آنها را به اقیانوس نیاندازم خواهند مرد. نویسنده گفت: طول این ساحل ده ها کیلومتر است و در کنارش میلیونها ستاره دریایی؟ ممکن نیست که بتوانی تاثیر بگذاری. مرد جوان گوش کرد و خم شد، ستاره دریایی دیگری برداشت و آن را به پشت امواج پرتاب کرد و برگشت و گفت: برای آن یکی که موثر بود.
او آشفته شده بود و نمی‌دانست چطور جواب دهد. بنابراین به خانه اش بازگشت تا نوشته‌هایش را از سر بگیرد. در تمام طول روز، وقتی می‌نوشت تصویر آن جوان در ذهنش بود. سعی کرد اعتنایی نکند ولی آن تصویر پابرجا ماند. او فهمید مرد جوان با آن کارش، تصمیم گرفته بود که تنها نظاره گر گذر زندگی در دنیا نباشد بلکه تصمیم گرفته بود در جهان عامل و منشا اثر باشد. از خودش خجالت کشید، آن شب آشفته حال به رخت خواب رفت، صبح از خواب بیدار شد و می دانست باید کاری بکند! بنابراین بلند شد، لباسش را پوشید، به ساحل رفت و مرد جوان را پیدا کرد و همراه او به انداختن ستاره دریایی به اقیانوس سپری کرد.

☑️⭕️تجویز راهبردی:
امسال ستاره های دریایی زیادی هستند که در این جزر و مد لعنتی، روی ساحل جا می مانند و نیاز دارند دوباره به دریا انداخته شوند [دوباره به زندگی بازگردند]: مادر سرپرست خانواری که دیگر نای کار کردن در خانه مردم را ندارد. زن جوانی که از شوهر معتاد و بیکارش طلاق گرفته و خانه پدری نیز برای بازگشت ندارد. جوان بیکاری که باید خرج مادر پیر و دو خواهر معصومش را بدهد. صنعت گری که به خاطر رکود و تورم چرخش نمی چرخد و ده ها طلبکار و شاکی دارد و صدها کارگر که چشمشان به دست های اوست و ...

نگوییم حالا فرضا ما به این فرد کمک کردیم، آیا وضعیت کشور تغییر خواهد کرد؟ هر گاه چنین ابهامی در ذهن تان ایجاد شد به این دیالوگ فکر کنید؛ «طول این ساحل ده ها کیلومتر است و در کنارش میلیون ها ستاره دریایی؟ ممکن نیست که بتوانی تاثیر بگذاری. مرد جوان گوش کرد و خم شد، ستاره دریایی دیگری برداشت و آن را به پشت امواج پرتاب کرد و برگشت و گفت: برای آن یکی که موثر بود!» قرار هم نیست همه حمایت ها مالی باشد، گاهی اوقات با یک سفارش، یک ضامن شدن، یک جمله، یک لبخند، می شود به یک ستاره دریایی جا مانده دوباره زندگی بخشید.

خود من تصمیم گرفته ام، امسال بیشتر از گذشته از طریق موسسات نیکوکاری و خیریه سهمم را ایفا کنم. همه ما می توانیم نقش کوچکی در تحقق این زیباترین نیایش آغاز سال داشته باشیم؛ حول حالنا الی احسن الحال! با انداختن یک ستاره کوچک دریایی به آغوش دریا!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️جنون نوروزی را تجربه کنید!

طرف دیوانه است! ما عموما تصورمان این است که اگر با خودمان حرف بزنیم دیوانه ایم! اما ظاهرا دانشمندان دیدگاه دیگری دارند. روان‌پژوه و استاد دانشگاه بامبرگ آلمان چند سال پیش آزمایشی با گروهی از دانشجویان خود انجام داد. او به آنان وظیفه داد که ایستگاهی برای دوچرخه‌ها طراحی کنند. برخی از دانشجویان اجازه داشتند در حال کار با خود حرف بزنند و بقیه نه. در پایان کار دانشجویانی که اجازه‌ حرف زدن با خود را داشتند، طرح‌های بسیار بهتری ارائه دادند.
او معتقد است که علت این پدیده، عجیب نیست و پیشاپیش می شد حدس زد کسانی که در جریان کار با خود حرف می‌زنند، فقط واژه‌نمی‌سازند، بلکه اندیشه و تصویر هم می‌سازند. او می‌افزاید: «همه چیز مشخص‌تر می‌شود. ما مسایل را بهتر درک می‌کنیم و راه‌حل‌ها را آسان‌تر خلق می کنیم.
این پژوهشگر می‌گوید افرادی هستند که نام کوچک خود را صدا می‌کنند و از خود چیزی می‌پرسند و خود به آن پاسخ می‌دهند. او برای نمونه به دوستی به نام مارکو اشاره می‌کند که با خودش حرف می‌زند و مثلا می‌گوید: سلام مارکو. خب حالا بگو ببینم، جواب این مساله می تواند چه باشد؟ مارکو به این ترتیب خودش را به چالش فکری می‌طلبد و بعد به خودش پاسخ می‌دهد.
بنابراین یکی دیگر از کارکردهای حرف زدن با خود، ایجاد انگیزه و میل در خویشتن است. در این زمینه اما باید مراقب صورت بندی‌ جملات بود. برای نمونه جملاتی مانند: «آخه چقدر احمقی، دفعه بعد کار را بهتر انجام بده ابله!». این نوع صورت بندی‌ها معمولا کمکی نمی‌کنند.
حرف زدن با خود همچنین نقش سوپاپ را دارد؛ به گفته این پروفسور دانشگاه، حرف زدن با خود همچنین نقش سوپاپی را دارد که آدمی با آن احساس خود را بیان و خود را در موقعیت‌های ترس، عدم‌اطمینان، شرم و همدردی تخلیه می‌کند. بنابراین یکی دیگر از کارکردهای حرف زدن با خود، کاهش استرس، ناراحتی و درد است (رفرنس)

☑️⭕️تجویز راهبردی
نوروز فرصت خوبی است برای تازه شدن دیدارها. اما نوروز شما نوروز نخواهد شد مگر اینکه حتما به دیدار یک نفر بروید و متاسفانه بیشتر ما، فرصت نمی کنیم که این فرد را در طول ایام عید ملاقات کنیم. آنقدر درگیر دید و بازدیدهای همیشگی، برنامه های تلویزیونی پشت سر هم و مسافرت هستیم که این فرد در لیست ما، نفر آخر قرار می گیرد و در انتها نیز مانند همیشه فراموش می شود. بهمین خاطر است که شاعر دوست داشتنی؛ قیصر امین پور سروده است:
دیر گاهی است که اُفتاده ام از خویش به دور!
شاید این عید، به دیدارِ خودم هم بروم
درست است، مهم ترین فردی که باید به دیدارش برویم و از حالش بپرسیم: خودمان هستیم.

برای اینکه این دیدار، دیدار خوبی باشد این شش نکته را رعایت کنید:
1- وقت ويژه ای را برای وی در نظر بگیرید. سعی کنید در ایام عید زمان خوبی را که سرحال و با انرژی هستید و سرتان شلوغ نیست را برای این دیدار انتخاب کنید. در طول سال که به او سر نزده اید دست کم در ایام عید زمان خوبی را برای وی کنار بگذارید. یک پیشنهاد می تواند صبح های زود قبل از اینکه بقیه بیدار شوند باشد.

2- وقتی به دیدار خودتان رفتید، بگذارید او حرف بزند. به حرف هایش گوش کنید. او یک سال شاید هم بیشتر است که حرف نزده است. بگذارید بیرون بریزد و راحت شود. با حوصله به دغدغه هایش، غرغرهایش، آرزوهایش و اهدافش گوش کنید. دقت کنید که حرف زدن نقش سوپاپ احساسی را بازی می کند. به ويژه بگذارید راجع به ترس هایش، اشتباهاتش، شرم هایش حرف بزند.

3- خودتان را با نام کوچک صدا کنید و این سوال را از خود بپرسید: چه اهدافی برای سال جدید برای خودت در نظر گرفته ای؟ می خواهی در ارتباط های پنج گانه ات (با خدا، با خودت، با خانواده، با جامعه و در نهایت با جهان) چه کنی؟ سر فرصت به حرف هایش گوش کن. چون بعد از دیدار باید بلافاصله آن ها را بنویسی. اگر بتوانید کنار دست تان کاغذ هم باشد بد نیست حداقل کلیدواژه ها را بنویسید.

4- وقتی صحبت هایش تمام شد (می تواند در جلسه دوم باشد)، حالا مورد به مورد درباره اهدافش دقیق تر بپرس. مثلا بپرس که فلان هدفی که اشاره کردی، دقیقا چقدر؟ در چه زمانی؟ چگونه؟

5- قرارهای بعدی با خودتان بگذارید هر فصل یک دیدار. انتهای بهار، انتهای تابستان و انتهای پاییزان و دوباره در تعطیلات سال نو بعدی.

6- هیچ ایرادی ندارد که گاهی اوقات بلند بلند هم با خود صحبت کنید که گفته اند: همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا. بگذارید یک روز در سال دیوانه به نظر برسید. اگر دوست داشتید می توانید بنشینید یا اینکه خودتان را به یک پیاده روی و سپس یک فنجان چای دعوت کنید. مهم این است که در بهترین و شاداب ترین حالت با خود دیدار کنید.

سه روز در سال دیوانه باشید، 362 روز دیگر را فرصت دارید عاقل باشید.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki