🔳⭕️آروغ زیبای مدیران
چرا در برخی جوامع، هیچ مدیری به خاطر خطا و اشتباه استعفا نمی کند؟ در حالی که در برخی دیگر مدیران از شرم خودکشی می کنند! این سوال، دانشجويي سر کلاس از استاد جامعه شناسی پرسید. در پاسخش استاد این جواب را داد:
بچه ها! اگر معلمی در کلاس آروغ بزند! آیا باز می تواند در آن کلاس به کارش ادامه دهد؟
پاسخ روشن بود. دوستان گفتند نه تنها از کلاس بلکه از مدرسه هم باید برود.
استاد دوباره پرسید حالا اگر معلمی در کلاس دانش آموزان کر و لال هستند آروغ بزند چه؟
گفتند: مشکلی پیش نمی آید.
استاد لبخندی زد و گفت: حالا فهمیدید چرا در برخی جوامع هیچ مدیری استعفا نمی کند؟ در این جوامع عده ای لال اند! عده ای کور اند و عده ای کر!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
شاید برای ما همیشه سوال باشد در حالی که ما درگیر نان شبانه و ترافیک روزانه و تورم سالانه هستیم، چرا این قدر روشنفکران دم از شفافیت و گردش آزاد اطلاعات؛ دم از آزادی بیان، احزاب مستقل و رسانه های آزاد می زنند؟ شاید ما فکر کنیم که این ها از سر شکم سیری حرف های روشنفکرانه می زنند و به فکر آب و نان شب مردم نیستند. دقیقا مساله همین جاست که بی آبی و بی نانی ما ریشه در همین دغدغه های آنان دارد. تلاش آنان این است که ما کر و کور و لال نباشیم.
کر و کوری اجتماعی بدان معناست که یک جامعه از پشت پرده جریانات بی خبر است. از بند و بست ها، بده بستان ها و معاملات کثیف و تعاملات پنهانی. شفافیت و گردش آزاد اطلاعات باعث می شود که جامعه کر و کور نباشد. بفهمد، تحلیل کند.
لالمانی اجتماعی نیز بدان معناست که یک جامعه زبان رسا و گویایی برای بررسی و نقد عملکرد مدیران ندارد. احزاب مستقل و رقیب و رسانه های آزاد، زبان گویای جامعه هستند. جامعه تک صدایی، در اصل جامعه بی صداست. چون تک صدایی مانند بوق ممتد است که یک حرف را تکرار و تکرار می کند.
حالا ممکن است دوباره بخواهید دم از ناامیدی بزنید که آقا نمی شود! ناامیدی معنایی ندارد. فقط باید اوضاع را بهبود داد فقط یک ذره. فقط یک قدم. بگذارید برای شما مثالی بزنم. یکی از با پتانسیل ترین سازمان های کشور برای فساد، شهرداری ها هستند که اگر خوب مدیریت و نظارت نشوند، می توانند مستعد تبانی، رانت و خاصه خرجی های سیاسی و ... باشند. اما شهرداری تهران کار خوبی را شروع کرده است. تمام معاملات کلان افشا می شوند. علاوه بر این فهرست اسامی دریافت کنندگان طرح ترافیک خبرنگاری، بودجه پیشنهادی و بودجه مصوب، اطلاعات مدیران ارشد شهرداری و گزارش عملکرد مالی شهرداری منتشر می شوند. این سرآغاز شفافیت و گردش آزاد اطلاعات است. چیزی که تمام نهادهای دولتی و عمومی باید تکرار کنند. حق تک تک ماست که بدانیم امتیازها، منابع و پول به چه اموری و چه کسانی تخصیص می یابد! حالا با این کار شهرداری تهران، همه مشکلات حل می شود؟ مسلما نه! ولی بهبود آغاز می شود به شرط آنکه مواظب باشیم فتیله اش پایین کشیده نشود و این چراغ در دیگر سازمان ها و نهادها نیز روشن شود.
ما چه می توانیم بکنیم؟
قرار نیست یک شبه به یک جامعه آزادِ شفافِ سالمِ متمدن تبدیل شویم. بهتر است دو «تمرین مدنی» انجام دهیم. این دو تمرین مدنی، سرآغاز رهایی از کوری و لالمانی اجتماعی است. باید از خانه هایمان آغاز کنیم. سپس در ساختمان، مدرسه، اداره، روستا، شهرستان و استان مان آن را توسعه دهیم.
تمرین مطالبه گری؛ عادت کنیم که از تمام مسوولین بخواهیم که اطلاعات، تصمیمات، برنامه ها، عملکردها، نتایج شان را افشا کنند.
تمرین روشن گری؛ عادت کنیم که عملکرد مدیران را مبتنی بر اطلاعات (و نه مبتنی بر حدس و گمان) نقد و بررسی منصفانه و محترمانه کنیم.
گام های بلند بعدی؛ به موازات انجام دو تمرین مدنی فوق، دست به دست هم دهیم این موارد را پیگیری کنیم:
*-قانون «از کجا آورده ای» تصویب شود. تا معلوم شود که ثروت مدیران از کجا بدست آمده؟خلاصه اگر مسوولی ویلای سه هزار متری دارد این ویلا را یا باید به ارث برده باشد، یا با پول کارمندی دولت خریده باشد، یا از رانت استفاده کرده باشد، کدام یک؟
*-رای های نمایندگان، شفاف شود تا معلوم شود آنانکه دم از دردهای مردم می زنند واقعاً چگونه رای می دهند؟ منافع شخصی و قومی و محلی را نمایندگی می کنند یا منافع ملی را؟
*-تمام دستگاه های دولتی و عمومی که از بیت المال و منابع عمومی استفاده می کنند گزارش عملکرد کمی بدهند.
*-تمام آنانکه در دولت و شرکتهای دولتی پست می گیرند، اطلاعاتشان افشا شود که از کجا آمده اند، چه سابقه و صلاحیتی داشته اند؟
هیچکس چشمان ما را باز نخواهد کرد، این ما هستیم که باید چشم مان را به مشاهده گری و زبان مان را به مطالبه گری و روشن گری عادت دهیم. اگرنه مجبوریم آروغ زیبای مدیران را تحمل کنیم و خدا را شکر کنیم که چنین مدیران خوبی داریم که ما را لایق آروغ زیبای خود می دانند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
چرا در برخی جوامع، هیچ مدیری به خاطر خطا و اشتباه استعفا نمی کند؟ در حالی که در برخی دیگر مدیران از شرم خودکشی می کنند! این سوال، دانشجويي سر کلاس از استاد جامعه شناسی پرسید. در پاسخش استاد این جواب را داد:
بچه ها! اگر معلمی در کلاس آروغ بزند! آیا باز می تواند در آن کلاس به کارش ادامه دهد؟
پاسخ روشن بود. دوستان گفتند نه تنها از کلاس بلکه از مدرسه هم باید برود.
استاد دوباره پرسید حالا اگر معلمی در کلاس دانش آموزان کر و لال هستند آروغ بزند چه؟
گفتند: مشکلی پیش نمی آید.
استاد لبخندی زد و گفت: حالا فهمیدید چرا در برخی جوامع هیچ مدیری استعفا نمی کند؟ در این جوامع عده ای لال اند! عده ای کور اند و عده ای کر!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
شاید برای ما همیشه سوال باشد در حالی که ما درگیر نان شبانه و ترافیک روزانه و تورم سالانه هستیم، چرا این قدر روشنفکران دم از شفافیت و گردش آزاد اطلاعات؛ دم از آزادی بیان، احزاب مستقل و رسانه های آزاد می زنند؟ شاید ما فکر کنیم که این ها از سر شکم سیری حرف های روشنفکرانه می زنند و به فکر آب و نان شب مردم نیستند. دقیقا مساله همین جاست که بی آبی و بی نانی ما ریشه در همین دغدغه های آنان دارد. تلاش آنان این است که ما کر و کور و لال نباشیم.
کر و کوری اجتماعی بدان معناست که یک جامعه از پشت پرده جریانات بی خبر است. از بند و بست ها، بده بستان ها و معاملات کثیف و تعاملات پنهانی. شفافیت و گردش آزاد اطلاعات باعث می شود که جامعه کر و کور نباشد. بفهمد، تحلیل کند.
لالمانی اجتماعی نیز بدان معناست که یک جامعه زبان رسا و گویایی برای بررسی و نقد عملکرد مدیران ندارد. احزاب مستقل و رقیب و رسانه های آزاد، زبان گویای جامعه هستند. جامعه تک صدایی، در اصل جامعه بی صداست. چون تک صدایی مانند بوق ممتد است که یک حرف را تکرار و تکرار می کند.
حالا ممکن است دوباره بخواهید دم از ناامیدی بزنید که آقا نمی شود! ناامیدی معنایی ندارد. فقط باید اوضاع را بهبود داد فقط یک ذره. فقط یک قدم. بگذارید برای شما مثالی بزنم. یکی از با پتانسیل ترین سازمان های کشور برای فساد، شهرداری ها هستند که اگر خوب مدیریت و نظارت نشوند، می توانند مستعد تبانی، رانت و خاصه خرجی های سیاسی و ... باشند. اما شهرداری تهران کار خوبی را شروع کرده است. تمام معاملات کلان افشا می شوند. علاوه بر این فهرست اسامی دریافت کنندگان طرح ترافیک خبرنگاری، بودجه پیشنهادی و بودجه مصوب، اطلاعات مدیران ارشد شهرداری و گزارش عملکرد مالی شهرداری منتشر می شوند. این سرآغاز شفافیت و گردش آزاد اطلاعات است. چیزی که تمام نهادهای دولتی و عمومی باید تکرار کنند. حق تک تک ماست که بدانیم امتیازها، منابع و پول به چه اموری و چه کسانی تخصیص می یابد! حالا با این کار شهرداری تهران، همه مشکلات حل می شود؟ مسلما نه! ولی بهبود آغاز می شود به شرط آنکه مواظب باشیم فتیله اش پایین کشیده نشود و این چراغ در دیگر سازمان ها و نهادها نیز روشن شود.
ما چه می توانیم بکنیم؟
قرار نیست یک شبه به یک جامعه آزادِ شفافِ سالمِ متمدن تبدیل شویم. بهتر است دو «تمرین مدنی» انجام دهیم. این دو تمرین مدنی، سرآغاز رهایی از کوری و لالمانی اجتماعی است. باید از خانه هایمان آغاز کنیم. سپس در ساختمان، مدرسه، اداره، روستا، شهرستان و استان مان آن را توسعه دهیم.
تمرین مطالبه گری؛ عادت کنیم که از تمام مسوولین بخواهیم که اطلاعات، تصمیمات، برنامه ها، عملکردها، نتایج شان را افشا کنند.
تمرین روشن گری؛ عادت کنیم که عملکرد مدیران را مبتنی بر اطلاعات (و نه مبتنی بر حدس و گمان) نقد و بررسی منصفانه و محترمانه کنیم.
گام های بلند بعدی؛ به موازات انجام دو تمرین مدنی فوق، دست به دست هم دهیم این موارد را پیگیری کنیم:
*-قانون «از کجا آورده ای» تصویب شود. تا معلوم شود که ثروت مدیران از کجا بدست آمده؟خلاصه اگر مسوولی ویلای سه هزار متری دارد این ویلا را یا باید به ارث برده باشد، یا با پول کارمندی دولت خریده باشد، یا از رانت استفاده کرده باشد، کدام یک؟
*-رای های نمایندگان، شفاف شود تا معلوم شود آنانکه دم از دردهای مردم می زنند واقعاً چگونه رای می دهند؟ منافع شخصی و قومی و محلی را نمایندگی می کنند یا منافع ملی را؟
*-تمام دستگاه های دولتی و عمومی که از بیت المال و منابع عمومی استفاده می کنند گزارش عملکرد کمی بدهند.
*-تمام آنانکه در دولت و شرکتهای دولتی پست می گیرند، اطلاعاتشان افشا شود که از کجا آمده اند، چه سابقه و صلاحیتی داشته اند؟
هیچکس چشمان ما را باز نخواهد کرد، این ما هستیم که باید چشم مان را به مشاهده گری و زبان مان را به مطالبه گری و روشن گری عادت دهیم. اگرنه مجبوریم آروغ زیبای مدیران را تحمل کنیم و خدا را شکر کنیم که چنین مدیران خوبی داریم که ما را لایق آروغ زیبای خود می دانند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
⬛️⭕️اذا زلزلت الارض زلزالها
زمین و زمان به تکاپو افتاد
قطره ها به سیل افتادند
سیل؛ رودی خروشان شد
و رود عزم دریا کرد
این هم یک کانال ساده به نام ...
به سیل افتاده
میثاق هستم. قصد دارم گزارش لحظه به لحظه از سفر اربعین تهیه و ارسال کنم.
https://t.me/be_seil_oftade
زمین و زمان به تکاپو افتاد
قطره ها به سیل افتادند
سیل؛ رودی خروشان شد
و رود عزم دریا کرد
این هم یک کانال ساده به نام ...
به سیل افتاده
میثاق هستم. قصد دارم گزارش لحظه به لحظه از سفر اربعین تهیه و ارسال کنم.
https://t.me/be_seil_oftade
Telegram
به سیل افتاده
من میثاق هستم. قصد دارم گزارش لحظه به لحظه از سفر اربعین تهیه و ارسال کنم.
ارتباط با من:
@misagh_mehrabi
ارتباط با من:
@misagh_mehrabi
🔳⭕️بخش اول نوشته زیر بر اساس مطلبی است از کانال آن سو البته با کمی ویرایش و حذف و اضافه.
@AnSoo
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
@AnSoo
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری
باراک اوباما، در همان اولین روزهای آغاز ریاستجمهوری خود دفتر تازهای در ضلع غربی کاخ سفید که بخش اداری است، راه انداخت. دفتری که در ابتدا با ۱۰ کارآموز و یک مسئول کار را شروع کرد و شمار کارکنان این دفتر در آخرین سال ریاستجمهوری اوباما به بیش از ۶۰ کارآموز و ۱۰ نیروی ثابت و یک مسئول رسیده بود. دفتری که اسم آن «دفتر مکاتبات ریاستجمهوری» شد و اهالی کاخ سفید با عنوان اختصاری «او.پی.سی» از آن نام میبردند. پیش از این رئیسجمهور ویلیام مککینلی دفتر مشابهای در کاخ سفید راه انداخته بود. اما حجم کار این دفتر همیشه بسیار محدود بود و هیچوقت رئیسجمهوری خود را مقید به خواندن مداوم نامهها نکرده بود، چه رسد به اینکه وقت بگذارد و به نامهها پاسخ دهد.
باراک اوباما از همان ابتدا یک قاعده شخصی وضع کرد و تا آخرین روز ریاستجمهوری خود به آن پایبند ماند: تکتک نامههایی که خطاب به او ارسال میشود، باید خوانده شود. کارکنان دفتر مکاتبات شخصی ریاستجمهوری باید هر روز ۱۰ نامه را انتخاب و روی میز کار او بگذارند. اوباما هرشب نامههایی را که انتخاب شده بود، به بخش خصوصی کاخ سفید که محل زندگی او و خانوادهاش بود میبرد. نامهها را در خلوت شب میخواند، برای بعضی از آنها با دستخط شخصی جواب مینوشت، در حاشیه بعضی دیگر از نامهها نکاتی را مینوشت تا کارکنان با این محور و کلیدواژهها برای نامه جوابی بنویسند و چندتایی از این نامهها را قاب کرد، به دیوار دفتر کار خود زد تا همیشه جلوی چشمش باشد.
از اوباما پرسیده چه شد که تصمیم گرفت پیگیر و مداوم و حتی در سفر کاری و تعطیلات، روزی ۱۰ نامه را بخواند و پاسخ دهد؟ اوباما در پاسخ میگوید که عادتِ نامه خواندن او را «سر پا نگه میداشت» و به او هر روز یادآوری میکرد که یادش نرود پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، قصهای دارند و باید قصهی آنها را شنید و در تصمیمگیری حواسات به آنها باشد. میگوید نامه نوشتن و نامه خواندن به او کمک کرد که همدردی و همدلی بیشتری داشته باشد، چیزی که به نظرش، رمز کلیدی تغییر است و نقطهای که آدمها را از فرد به جمع میرساند و به آنها توانایی «ساختن اجتماعی کوچک» در راه رسیدن به هدفی مشخص را میدهد.
باراک اوباما در این باره گفته است: میتوانم فهرستی ردیف کنم که دستاوردهای من این سیاستها، لوایح، موفقیتها، توافقها و غیره بود. ولی بگذار صادقانه بگویم. چیزی که واقعاً به آن افتخار میکنم این است که هشت سال تکیه زدن بر صندلی ریاست در کاخ سفید باعث نشد خودم را گم کنم و یادم برود که چه کسی هستم. خواندن مداوم این نامهها مهمترین عاملی بود که نگذاشت یادم برود چه کسی هستم.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
از این ابتکار می توان دو نکته کلیدی آموخت:
1- پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، «قصهای» دارند و باید «قصه آنها» را شنید و در تصمیمگیری ها حواس مان به آنها باشد. در هر رده سازمانی که هستیم، اگر تصیمات ما، روی زندگی افراد موثر است. باید قصه آنان را نیز گوش کنیم. اینکه بگوییم که شما نمی فهمید و ما برای شما تصمیم می گیریم و ما بیشتر می فهمیم نام دیگر استبداد است. گاهی اوقات تصمیمی که ما می گیریم و باعث می شود که ده ها کارگاه و کارخانه یک شبه برود روی هوا و بعد هم به راحتی از آنان بخواهیم که مقاومت کنند. این هنر مدیریت نیست.
2- سازوکار و سیستم طراحی کنیم. می توان ساعت ها در مورد اهمیت شنیدن صدای مشتری، صدای مردم و صدای مخالفین صحبت کرد. اما سازوکاری اجرایی برای شنیدن صدای آنان نداشت. ابتکار فوق نشان می دهد که صرفا حرف های شیک زدن در مورد توسعه، دموکراسی و گفتگوی اجتماعی و پاسخگویی و ... فایده ای ندارد باید آن را تبدیل کرد به یک سازوکار/سیستم مشخص برای آنکه اطمینان یابیم ایده های انتزاعی به سازوکارهای زمینی تبدیل می شوند.
یک نکته جالب تاریخی که برای من کاملا تعجب برانگیز بود این بود که حضرت امیر در زمان حکومت خود متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» (به معنای خانه قصه ها) تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.
ایکاش قصه های پرغصه این مردم را بیشتر و همین امروز بشنویم! شاید فردا دیر باشد. بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری ما می تواند محل آنالیز بدون سانسور خواسته ها، قصه ها، غصه ها و افکار عمومی باشد. شاید روایت مردم از زمانه و زندگی با ما متفاوت باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
باراک اوباما، در همان اولین روزهای آغاز ریاستجمهوری خود دفتر تازهای در ضلع غربی کاخ سفید که بخش اداری است، راه انداخت. دفتری که در ابتدا با ۱۰ کارآموز و یک مسئول کار را شروع کرد و شمار کارکنان این دفتر در آخرین سال ریاستجمهوری اوباما به بیش از ۶۰ کارآموز و ۱۰ نیروی ثابت و یک مسئول رسیده بود. دفتری که اسم آن «دفتر مکاتبات ریاستجمهوری» شد و اهالی کاخ سفید با عنوان اختصاری «او.پی.سی» از آن نام میبردند. پیش از این رئیسجمهور ویلیام مککینلی دفتر مشابهای در کاخ سفید راه انداخته بود. اما حجم کار این دفتر همیشه بسیار محدود بود و هیچوقت رئیسجمهوری خود را مقید به خواندن مداوم نامهها نکرده بود، چه رسد به اینکه وقت بگذارد و به نامهها پاسخ دهد.
باراک اوباما از همان ابتدا یک قاعده شخصی وضع کرد و تا آخرین روز ریاستجمهوری خود به آن پایبند ماند: تکتک نامههایی که خطاب به او ارسال میشود، باید خوانده شود. کارکنان دفتر مکاتبات شخصی ریاستجمهوری باید هر روز ۱۰ نامه را انتخاب و روی میز کار او بگذارند. اوباما هرشب نامههایی را که انتخاب شده بود، به بخش خصوصی کاخ سفید که محل زندگی او و خانوادهاش بود میبرد. نامهها را در خلوت شب میخواند، برای بعضی از آنها با دستخط شخصی جواب مینوشت، در حاشیه بعضی دیگر از نامهها نکاتی را مینوشت تا کارکنان با این محور و کلیدواژهها برای نامه جوابی بنویسند و چندتایی از این نامهها را قاب کرد، به دیوار دفتر کار خود زد تا همیشه جلوی چشمش باشد.
از اوباما پرسیده چه شد که تصمیم گرفت پیگیر و مداوم و حتی در سفر کاری و تعطیلات، روزی ۱۰ نامه را بخواند و پاسخ دهد؟ اوباما در پاسخ میگوید که عادتِ نامه خواندن او را «سر پا نگه میداشت» و به او هر روز یادآوری میکرد که یادش نرود پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، قصهای دارند و باید قصهی آنها را شنید و در تصمیمگیری حواسات به آنها باشد. میگوید نامه نوشتن و نامه خواندن به او کمک کرد که همدردی و همدلی بیشتری داشته باشد، چیزی که به نظرش، رمز کلیدی تغییر است و نقطهای که آدمها را از فرد به جمع میرساند و به آنها توانایی «ساختن اجتماعی کوچک» در راه رسیدن به هدفی مشخص را میدهد.
باراک اوباما در این باره گفته است: میتوانم فهرستی ردیف کنم که دستاوردهای من این سیاستها، لوایح، موفقیتها، توافقها و غیره بود. ولی بگذار صادقانه بگویم. چیزی که واقعاً به آن افتخار میکنم این است که هشت سال تکیه زدن بر صندلی ریاست در کاخ سفید باعث نشد خودم را گم کنم و یادم برود که چه کسی هستم. خواندن مداوم این نامهها مهمترین عاملی بود که نگذاشت یادم برود چه کسی هستم.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
از این ابتکار می توان دو نکته کلیدی آموخت:
1- پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، «قصهای» دارند و باید «قصه آنها» را شنید و در تصمیمگیری ها حواس مان به آنها باشد. در هر رده سازمانی که هستیم، اگر تصیمات ما، روی زندگی افراد موثر است. باید قصه آنان را نیز گوش کنیم. اینکه بگوییم که شما نمی فهمید و ما برای شما تصمیم می گیریم و ما بیشتر می فهمیم نام دیگر استبداد است. گاهی اوقات تصمیمی که ما می گیریم و باعث می شود که ده ها کارگاه و کارخانه یک شبه برود روی هوا و بعد هم به راحتی از آنان بخواهیم که مقاومت کنند. این هنر مدیریت نیست.
2- سازوکار و سیستم طراحی کنیم. می توان ساعت ها در مورد اهمیت شنیدن صدای مشتری، صدای مردم و صدای مخالفین صحبت کرد. اما سازوکاری اجرایی برای شنیدن صدای آنان نداشت. ابتکار فوق نشان می دهد که صرفا حرف های شیک زدن در مورد توسعه، دموکراسی و گفتگوی اجتماعی و پاسخگویی و ... فایده ای ندارد باید آن را تبدیل کرد به یک سازوکار/سیستم مشخص برای آنکه اطمینان یابیم ایده های انتزاعی به سازوکارهای زمینی تبدیل می شوند.
یک نکته جالب تاریخی که برای من کاملا تعجب برانگیز بود این بود که حضرت امیر در زمان حکومت خود متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» (به معنای خانه قصه ها) تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.
ایکاش قصه های پرغصه این مردم را بیشتر و همین امروز بشنویم! شاید فردا دیر باشد. بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری ما می تواند محل آنالیز بدون سانسور خواسته ها، قصه ها، غصه ها و افکار عمومی باشد. شاید روایت مردم از زمانه و زندگی با ما متفاوت باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️نوشته زیر با الهام و اقتباس از مطالب خوب، جناب آقای محمدرضا شعبانعلی، آموزگار، نویسنده و مترجمی توانا در حوزه های مذاکره، تصمیم گیری و ... تنظیم شده است. این هم سایت روزنوشته های ایشان:
mrshabanali.com
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
mrshabanali.com
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️تفکر سیم خارداری و سرنوشت ما
دوران کودکی در توصیف دیوار چین خوانده بودیم که تنها ساخته دست بشر که از کره ماه دیده میشود. امروز ناسا میگوید که چنین باوری، افسانهای بیش نیست و نه تنها از ماه، که از ماهوارههای مدار زمین نیز با چشم غیرمسلح نمیشود آن را دید. اگر چیزی از بلندای آسمان، در تاریکی شب، قابل دیدن باشد، دیوار بلندی از چراغهای محافظ است که مرز بین پاکستان و هند را میسازد و حدود ۳۳۰۰ متر طول دارد. شب هنگام تصویر بسیار زیبایی دارد اما در روز تصویری زشت پیش روی شما قرار می گیرد: سیم خاردارهای در هم تنیده!
دیوار چین، دیوار بین آمریکا و مکزیک، دیوار بین پاکستان و هند و سیم خاردارهایی که در مرزها می کشند، چرا وجود دارند؟ به این خاطر که ما هویت خود را از ملیت، وطن، زادبوم یا زادگاه می گیریم و ملیت هم مرز دارد. یک متر این ور می شود ایران و یک متر آن ور می شود ترکیه! یک متر چقدر تفاوت ایجاد می کند!؟ لذا معروف است می گویند جغرافیا سرنوشت ماست (Geography is destiny). جبر جغرافیایی وجود دارد. به همین خاطر هم هست که گفته اند:
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روز هم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما به مرور که پیش می رویم شرایط تغییر می کند. دیگر این مرزها (=جغرافیا) نیست که سرنوشت ما را تعیین می کند بلکه این پل ها (شبکه ها) هستند که مسیر ما را رقم می زنند. به عبارت دیگر اکنون مردم هویت خود را از مرزها، جغرافیا و سیم خاردارها نمی گیرند بلکه هویت خود را از شبکه ها می گیرند. چگونه چنین چیزی رخ می دهد؟ دو مکانیزم وجود دارد:
مکانیزم اول: «رنگ باختن تدریجی یکپارچگی عمودی قبیلهای در برابر یکپارچگی افقی شبکه ای.
فرض کنید سه امپراطوری بزرگ وجود دارند. در بالاترین سطح، امپراطورها، در مورد داشتن و نداشتن رابطه و نوع رابطه با دیگر امپراطوری ها تصمیم می گیرند. سپس به صورت آبشاری، لایههای دوم و سوم و چهارم، بر همان اساس رفتار می کنند.
امپراطوری 1 اعلام میکند همه موظف اند هر آنچه را در سایه امپراطوری 2 وجود دارد دوست داشته باشند و از هر آنچه در سایه امپراطوری 3 وجود دارد نفرت داشته باشند. به این شکل، رابطه کسب و کارهای امپراطوری 1 با کسب و کارهای امپراطوری 2 تقویت شده و با کسب و کارهای امپراطوری 3 تضعیف میشود. مردم، رسانه ها و .... نیز چنین می کنند.
اگر بخواهیم اوجِ یکپارچگی عمودی را درک کنیم، میتوانیم آن را به زندگی قبیلهای تشبیه کنیم. در زندگی قبیلهای، اگر فردی از یک قبیله فردی از قبیلهی دیگر را میکشت، قبیله دیگر به انتقامخواهی یک نفر از قبیله اول را میکشتند. دیگر مهم نبود که فرد دوم بیگناه بوده است. مهم این بود که به هر حال، قبیله باید جزای گناه خود را پرداخت کند (برگرفته از سایت محمدرضا شعبانعلی)
اما یکپارچگی افقی شبکه ای به چه معناست؟ تصمیمات آبشاری به پایین نمی آید. هر لایه کار خودش را می کند. کسب و کارها و مردم در لایه خود مستقل از دیدگاه لایه بالاتر، بر اساس منافع خود و نه منافع امپراطورها با یکدیگر رابطه برقرار میکنند. به همین خاطر هم هست که یک هندی، در هند به دنیا می آید اما برای یک شرکت آمریکایی کار می کند، یک شهروند مجازی کشور استونی است، همسری استرالیایی و فرزندخوانده کانادایی دارد، در صندوقی در لوکزامبورگ سرمایه گذاری می کند، عضو انجمن حرفه ای برنامه نویسان آلمانی است و اکنون پروژه ای را برای کشور کنیا در دست دارد. عضو لینکدین، فیسبوک و توئتیر است و با افرادی از 185 کشور جهان با رنگ های مختلف، مذاهب مختلف ارتباط کاری و شخصی دارد.
مکانیزم دوم: فشردگی زمانی و مکانی
عبارتهای مختلفی چون «کوچک شدن جهان»، «دهکدۀ جهانی»، «سرزمینزدایی»، «پایان جغرافیا» همه در یک نقطه مشترکند که دنیا به هم فشرده شده است. هر رخدادی در هر کجای جهان به سرعت به دیگر نقاط جهان منتقل می شود و تاثیر می گذارند و تاثر می پذیرد. سرعت و نزدیکی باعث شده جهان به هم فشرده تر شود. کنش و واکنش ها لحظه ای شده اند. تعاملات کاری، خانوادگی، علمی، سیاسی دیگر محدود به مرزها نیست.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
برای ما این تغییر نگرش کمی سخت به نظر می آید. چه اینکه تا اینجا هم احتمالا خود را آماده کرده اید که نویسنده را به نادیده گرفتن تاریخ، فرهنگ، تمدن عظیم ایران متهم کنید و انواع و اقسام دیگر برچسب ها. عجالتا تا یک ماه پیشنهاد می کنم روزی یک بار به این جمله فکر کنید: نه شمالی ام نه جنوبی، نه ترکم نه عرب، اهل کره زمینم و جهان-وطن، به عبارتی دیگر شهروند این جهانم و خویشاوندانم همه آنانکه خدا و خوبی را جستجو می کنند.
به خودتان فرصت دهید تا این تفکر سیم خارداری-قبیله ای (یکپارچگی عمودی) خود را به تفکر شبکه ای (یکپارچگی افقی) بدهد. به پایان جغرافیا سلام کنید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
دوران کودکی در توصیف دیوار چین خوانده بودیم که تنها ساخته دست بشر که از کره ماه دیده میشود. امروز ناسا میگوید که چنین باوری، افسانهای بیش نیست و نه تنها از ماه، که از ماهوارههای مدار زمین نیز با چشم غیرمسلح نمیشود آن را دید. اگر چیزی از بلندای آسمان، در تاریکی شب، قابل دیدن باشد، دیوار بلندی از چراغهای محافظ است که مرز بین پاکستان و هند را میسازد و حدود ۳۳۰۰ متر طول دارد. شب هنگام تصویر بسیار زیبایی دارد اما در روز تصویری زشت پیش روی شما قرار می گیرد: سیم خاردارهای در هم تنیده!
دیوار چین، دیوار بین آمریکا و مکزیک، دیوار بین پاکستان و هند و سیم خاردارهایی که در مرزها می کشند، چرا وجود دارند؟ به این خاطر که ما هویت خود را از ملیت، وطن، زادبوم یا زادگاه می گیریم و ملیت هم مرز دارد. یک متر این ور می شود ایران و یک متر آن ور می شود ترکیه! یک متر چقدر تفاوت ایجاد می کند!؟ لذا معروف است می گویند جغرافیا سرنوشت ماست (Geography is destiny). جبر جغرافیایی وجود دارد. به همین خاطر هم هست که گفته اند:
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روز هم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما به مرور که پیش می رویم شرایط تغییر می کند. دیگر این مرزها (=جغرافیا) نیست که سرنوشت ما را تعیین می کند بلکه این پل ها (شبکه ها) هستند که مسیر ما را رقم می زنند. به عبارت دیگر اکنون مردم هویت خود را از مرزها، جغرافیا و سیم خاردارها نمی گیرند بلکه هویت خود را از شبکه ها می گیرند. چگونه چنین چیزی رخ می دهد؟ دو مکانیزم وجود دارد:
مکانیزم اول: «رنگ باختن تدریجی یکپارچگی عمودی قبیلهای در برابر یکپارچگی افقی شبکه ای.
فرض کنید سه امپراطوری بزرگ وجود دارند. در بالاترین سطح، امپراطورها، در مورد داشتن و نداشتن رابطه و نوع رابطه با دیگر امپراطوری ها تصمیم می گیرند. سپس به صورت آبشاری، لایههای دوم و سوم و چهارم، بر همان اساس رفتار می کنند.
امپراطوری 1 اعلام میکند همه موظف اند هر آنچه را در سایه امپراطوری 2 وجود دارد دوست داشته باشند و از هر آنچه در سایه امپراطوری 3 وجود دارد نفرت داشته باشند. به این شکل، رابطه کسب و کارهای امپراطوری 1 با کسب و کارهای امپراطوری 2 تقویت شده و با کسب و کارهای امپراطوری 3 تضعیف میشود. مردم، رسانه ها و .... نیز چنین می کنند.
اگر بخواهیم اوجِ یکپارچگی عمودی را درک کنیم، میتوانیم آن را به زندگی قبیلهای تشبیه کنیم. در زندگی قبیلهای، اگر فردی از یک قبیله فردی از قبیلهی دیگر را میکشت، قبیله دیگر به انتقامخواهی یک نفر از قبیله اول را میکشتند. دیگر مهم نبود که فرد دوم بیگناه بوده است. مهم این بود که به هر حال، قبیله باید جزای گناه خود را پرداخت کند (برگرفته از سایت محمدرضا شعبانعلی)
اما یکپارچگی افقی شبکه ای به چه معناست؟ تصمیمات آبشاری به پایین نمی آید. هر لایه کار خودش را می کند. کسب و کارها و مردم در لایه خود مستقل از دیدگاه لایه بالاتر، بر اساس منافع خود و نه منافع امپراطورها با یکدیگر رابطه برقرار میکنند. به همین خاطر هم هست که یک هندی، در هند به دنیا می آید اما برای یک شرکت آمریکایی کار می کند، یک شهروند مجازی کشور استونی است، همسری استرالیایی و فرزندخوانده کانادایی دارد، در صندوقی در لوکزامبورگ سرمایه گذاری می کند، عضو انجمن حرفه ای برنامه نویسان آلمانی است و اکنون پروژه ای را برای کشور کنیا در دست دارد. عضو لینکدین، فیسبوک و توئتیر است و با افرادی از 185 کشور جهان با رنگ های مختلف، مذاهب مختلف ارتباط کاری و شخصی دارد.
مکانیزم دوم: فشردگی زمانی و مکانی
عبارتهای مختلفی چون «کوچک شدن جهان»، «دهکدۀ جهانی»، «سرزمینزدایی»، «پایان جغرافیا» همه در یک نقطه مشترکند که دنیا به هم فشرده شده است. هر رخدادی در هر کجای جهان به سرعت به دیگر نقاط جهان منتقل می شود و تاثیر می گذارند و تاثر می پذیرد. سرعت و نزدیکی باعث شده جهان به هم فشرده تر شود. کنش و واکنش ها لحظه ای شده اند. تعاملات کاری، خانوادگی، علمی، سیاسی دیگر محدود به مرزها نیست.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
برای ما این تغییر نگرش کمی سخت به نظر می آید. چه اینکه تا اینجا هم احتمالا خود را آماده کرده اید که نویسنده را به نادیده گرفتن تاریخ، فرهنگ، تمدن عظیم ایران متهم کنید و انواع و اقسام دیگر برچسب ها. عجالتا تا یک ماه پیشنهاد می کنم روزی یک بار به این جمله فکر کنید: نه شمالی ام نه جنوبی، نه ترکم نه عرب، اهل کره زمینم و جهان-وطن، به عبارتی دیگر شهروند این جهانم و خویشاوندانم همه آنانکه خدا و خوبی را جستجو می کنند.
به خودتان فرصت دهید تا این تفکر سیم خارداری-قبیله ای (یکپارچگی عمودی) خود را به تفکر شبکه ای (یکپارچگی افقی) بدهد. به پایان جغرافیا سلام کنید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
بخش اول نوشته زیر، از مطلب مهدی سلیمانیه برداشته شده است. این هم کانال ایشان
@inkojaa
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
@inkojaa
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔲⭕️عقیم پروری سیستماتیک
در هر دو مقطع تحصیلی ارشد و دکتری دانشگاه، شاگرد اول بود. اما توان نوشتن یک متن هزار کلمهای را نداشت. یادم هست که برای نوشتن یک مقاله مفهومی، ایده نداشت و در اواخر ترم، از عدم توانایی نوشتن، به گریه افتاد. در تمام طول دوران تحصیلاش، نه در هیچ فعالیت دانشجویی شرکت کرد، نه مطلبی در نشریه ای نوشت، نه موضوع پایاننامهاش ربطی به درد مردماش داشت. آرام میآمد و آرام میرفت. از همان کنار. اما نام تمامی مجلات دارای امتیاز علمی و پژوهشی را میدانست. با جزئیات میدانست که هر مقاله ای که منتشر شود، چند امتیاز دارد و ... ماه قبل شنیدم که عضو هیأت علمی یکی از مهمترین دانشگاههای تهران شد.
این یک استثناء نیست. یک قاعده است. داستان یک نسل! مهمترین خروجی ما در ده های گذشته چه بوده است؟ سیستم آموزشی ما، دانشگاه ما، نظام مدیریتی ما، حتی حوزه علمیه ما چه تیپهایی را پرورش دادهاست؟ چه بچههایی تربیت کردهایم؟ چه مدرسان دانشگاهی را جذب کردهایم؟ چه مدیرانی را در سیستم بالاتر بردهایم؟ سیستم کنکور و تست و قلمچی چه بچههایی ساختهاست؟
احساس میکنم خروجیهای سیستم، تیپهای منفعتطلب، اهل حساب و کتاب، دو رو، محاسبهگر، غیرسیاسی و ترسو و فردگرا بودهاست. در دانشگاه، چه کسانی به عنوان هیأت علمی جذب میشوند؟ کسانی که در طول دوران تحصیلشان در دانشگاه، فعالیت دانشجوی صنفی، مطبوعاتی یا جمعی نداشتهاند، آسته رفته و آسته آمدهاند که هیچ گربهای شاخشان نزند. بچه مثبتهایی که فقط نمره روی نمره گذاشتهاند و بیسر و صدا بالا آمدهاند.
چه دانشگاهیانی ارتقاء پیدا میکنند؟ کسانی که نه با درد جامعه کار دارند، نه جز پروژه گرفتن از این نهاد و آن سازمان و مقالات علمی پژوهشی تلنبار کردن و پرونده ارتقاء را تکمیلتر کردن دغدغهای. همین جنس کارمندان، همین جنس مدیران، همین جنس حوزویان. ما دیگر فقط تیپهایی را تربیت میکنیم که «گرد» باشند. به هیچجا «گیر» نکنند. هیچچیز و هیچکس را «نخکش» نکنند. سر میخورند و بالا میروند. (برگرفته از نوشته مهدی سلیمانیه).
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
سه گروه کلیدی می توانستند و می توانند گرهی از جامعه بگشایند و موتور پیشرفت کشور باشند: دانشگاهیان، حوزیان و مدیران. اولی با افق گشایی (پیشنهاد راهکارها، رویکردها و نگاه های تازه)، دومی با طبابت روح و سومی با گره گشایی عملی. اما هر سه این روزها دچار کژکارکردی شده اند.
مجموعه سازوکارهایی که انگیزه این سه گروه را شکل می دهند باعث شده اند که این سه گروه نسبت به گذشته، بی انگیزه، بی رمق، حسابگر و ظاهرگراتر شوند. به عنوان مثال ما همیشه مدیران اجرایی این کشور را به بی مسوولیتی، بی انگیزگی و بی تفاوتی متهم می کنیم. این می رود و آن می آید اما چیزی عوض نمی شود. وقتی تغییر افراد تفاوتی ایجاد نمی کند این یعنی مشکل ساختاری (و نه رفتاری) وجود دارد.
مدیران اجرایی با انبوهی از قوانین و مقررات کهنه، منسوخ و متعارض، انبوهی از نهادهای نظارتی، انبوهی از دست اندازهای بروکراتیک و ضدانگیزه ها روبرو هستند. این می شود که مدیران هر چند با انگیزه، پاک دست و خلاق به انفعال کشیده می شوند [اگر به فساد کشیده نشوند] و بعد از مدتی تبدیل می شوند به یک موجود عقیم و بی خاصیت [اگر به موجودی رانت خوار و نان به نرخ روزخور تبدیل نشوند]. یک ماشین امضای خوب که به دقت عطف و پیرو می زنند. جلسات پربار برگزار می کنند! نامه دو صفحه ای را با جوابی سه صفحه ای پاسخ می دهند. گزارش کارهای کرده و نکرده تولید می کنند. به بالادستی ها اعتراض نمی کنند. به پایین دستی ها انتقاد نمی کنند. احترام نهادهای نظارتی را نگاه میدارند. آهسته می آیند، آهسته می روند تا بازنشسته شوند.
زمان آن رسیده است که فرهنگستان علوم و وزارت آموزش عالی به عنوان داعیه داران نظام آموزش عالی در کشور، مراجع و مرکز مدیریت حوزه های علمیه به مثابه راهبران نظام حوزوی، شورای عالی اداری و سازمان امور اداری و استخدامی، فقط یک روز کار عادی شان را تعطیل کنند و به چهار سوال فکر کنند.
در طول ده سال گذشته، حوزه و دانشگاه، چه مساله ای را از کشور حل کرده اند؟
اگر همین امروز حوزه و دانشگاه را به مدت یک سال تعطیل کنیم، غیر از اینکه یک عده بیکار می شوند، چه مشکلی برای چه کسی پیش می آید؟
چرا همه مدیران اجرایی، راه حل ها را می دانند اما آن ها را اجرا نمی کنند؟
آیا واقعا باور داریم این خروجی ها، مولد و موثر هستند یا عقیم و بی خاصیت؟
وقتی برای هر تقی که به توقی می خورد تدریس و کار را تعطیل می کنیم، چه ایرادی دارد برای این چهار سوال مهم، یک روز را روز توقف و تامل اعلام کنیم و واقعا از خود بپرسیم داریم به کجا می رویم؟
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
در هر دو مقطع تحصیلی ارشد و دکتری دانشگاه، شاگرد اول بود. اما توان نوشتن یک متن هزار کلمهای را نداشت. یادم هست که برای نوشتن یک مقاله مفهومی، ایده نداشت و در اواخر ترم، از عدم توانایی نوشتن، به گریه افتاد. در تمام طول دوران تحصیلاش، نه در هیچ فعالیت دانشجویی شرکت کرد، نه مطلبی در نشریه ای نوشت، نه موضوع پایاننامهاش ربطی به درد مردماش داشت. آرام میآمد و آرام میرفت. از همان کنار. اما نام تمامی مجلات دارای امتیاز علمی و پژوهشی را میدانست. با جزئیات میدانست که هر مقاله ای که منتشر شود، چند امتیاز دارد و ... ماه قبل شنیدم که عضو هیأت علمی یکی از مهمترین دانشگاههای تهران شد.
این یک استثناء نیست. یک قاعده است. داستان یک نسل! مهمترین خروجی ما در ده های گذشته چه بوده است؟ سیستم آموزشی ما، دانشگاه ما، نظام مدیریتی ما، حتی حوزه علمیه ما چه تیپهایی را پرورش دادهاست؟ چه بچههایی تربیت کردهایم؟ چه مدرسان دانشگاهی را جذب کردهایم؟ چه مدیرانی را در سیستم بالاتر بردهایم؟ سیستم کنکور و تست و قلمچی چه بچههایی ساختهاست؟
احساس میکنم خروجیهای سیستم، تیپهای منفعتطلب، اهل حساب و کتاب، دو رو، محاسبهگر، غیرسیاسی و ترسو و فردگرا بودهاست. در دانشگاه، چه کسانی به عنوان هیأت علمی جذب میشوند؟ کسانی که در طول دوران تحصیلشان در دانشگاه، فعالیت دانشجوی صنفی، مطبوعاتی یا جمعی نداشتهاند، آسته رفته و آسته آمدهاند که هیچ گربهای شاخشان نزند. بچه مثبتهایی که فقط نمره روی نمره گذاشتهاند و بیسر و صدا بالا آمدهاند.
چه دانشگاهیانی ارتقاء پیدا میکنند؟ کسانی که نه با درد جامعه کار دارند، نه جز پروژه گرفتن از این نهاد و آن سازمان و مقالات علمی پژوهشی تلنبار کردن و پرونده ارتقاء را تکمیلتر کردن دغدغهای. همین جنس کارمندان، همین جنس مدیران، همین جنس حوزویان. ما دیگر فقط تیپهایی را تربیت میکنیم که «گرد» باشند. به هیچجا «گیر» نکنند. هیچچیز و هیچکس را «نخکش» نکنند. سر میخورند و بالا میروند. (برگرفته از نوشته مهدی سلیمانیه).
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
سه گروه کلیدی می توانستند و می توانند گرهی از جامعه بگشایند و موتور پیشرفت کشور باشند: دانشگاهیان، حوزیان و مدیران. اولی با افق گشایی (پیشنهاد راهکارها، رویکردها و نگاه های تازه)، دومی با طبابت روح و سومی با گره گشایی عملی. اما هر سه این روزها دچار کژکارکردی شده اند.
مجموعه سازوکارهایی که انگیزه این سه گروه را شکل می دهند باعث شده اند که این سه گروه نسبت به گذشته، بی انگیزه، بی رمق، حسابگر و ظاهرگراتر شوند. به عنوان مثال ما همیشه مدیران اجرایی این کشور را به بی مسوولیتی، بی انگیزگی و بی تفاوتی متهم می کنیم. این می رود و آن می آید اما چیزی عوض نمی شود. وقتی تغییر افراد تفاوتی ایجاد نمی کند این یعنی مشکل ساختاری (و نه رفتاری) وجود دارد.
مدیران اجرایی با انبوهی از قوانین و مقررات کهنه، منسوخ و متعارض، انبوهی از نهادهای نظارتی، انبوهی از دست اندازهای بروکراتیک و ضدانگیزه ها روبرو هستند. این می شود که مدیران هر چند با انگیزه، پاک دست و خلاق به انفعال کشیده می شوند [اگر به فساد کشیده نشوند] و بعد از مدتی تبدیل می شوند به یک موجود عقیم و بی خاصیت [اگر به موجودی رانت خوار و نان به نرخ روزخور تبدیل نشوند]. یک ماشین امضای خوب که به دقت عطف و پیرو می زنند. جلسات پربار برگزار می کنند! نامه دو صفحه ای را با جوابی سه صفحه ای پاسخ می دهند. گزارش کارهای کرده و نکرده تولید می کنند. به بالادستی ها اعتراض نمی کنند. به پایین دستی ها انتقاد نمی کنند. احترام نهادهای نظارتی را نگاه میدارند. آهسته می آیند، آهسته می روند تا بازنشسته شوند.
زمان آن رسیده است که فرهنگستان علوم و وزارت آموزش عالی به عنوان داعیه داران نظام آموزش عالی در کشور، مراجع و مرکز مدیریت حوزه های علمیه به مثابه راهبران نظام حوزوی، شورای عالی اداری و سازمان امور اداری و استخدامی، فقط یک روز کار عادی شان را تعطیل کنند و به چهار سوال فکر کنند.
در طول ده سال گذشته، حوزه و دانشگاه، چه مساله ای را از کشور حل کرده اند؟
اگر همین امروز حوزه و دانشگاه را به مدت یک سال تعطیل کنیم، غیر از اینکه یک عده بیکار می شوند، چه مشکلی برای چه کسی پیش می آید؟
چرا همه مدیران اجرایی، راه حل ها را می دانند اما آن ها را اجرا نمی کنند؟
آیا واقعا باور داریم این خروجی ها، مولد و موثر هستند یا عقیم و بی خاصیت؟
وقتی برای هر تقی که به توقی می خورد تدریس و کار را تعطیل می کنیم، چه ایرادی دارد برای این چهار سوال مهم، یک روز را روز توقف و تامل اعلام کنیم و واقعا از خود بپرسیم داریم به کجا می رویم؟
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️معلمی که شاخ اینستاگرام شد و زندگی خیلی ها را تغییر داد
آدرس اینستاگرام این معلم
https://bit.ly/2qzyfSL
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
آدرس اینستاگرام این معلم
https://bit.ly/2qzyfSL
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️مقداد بی شعور نیست
این جا آخر دنیاست. اینجا حتی امکانات سادهای مثل گاز و تلفن و دسترسی به اینترنت ندارد. بچههای ته دنیا از میان تمام نداشتنها، معلمی دارند که کمر بسته به تحقق آرزوهایشان. معلمی که با موتور سیکلتش سرویس مدرسه بچهها هم هست. مقداد (همان آقا معلم) تا کنون چه کرده؟
330 کیلومتر با عشایر شهر شیروان کوچ کرده تا دانش آموزان از درس محروم نشوند.
400 میلیون تومان از فضای مجازی جمع کرد تا خرج آموزش و بهداشت کودکان کند.
برای 6000 هزار دانش آموز، کمک هزینه پوشاک، درمان و آموزش فراهم کرده است.
و برآوردن هزاران آرزوی معصومانه بچه ها مثلا دیدار با کیمیا خانم (مهراوه شریفی نیای سریال کیمیا)
مقداد باقرزاده از روزهای اول کارش می گوید: خانه ای که در آن سکونت گزیدم، کاهگلی و پر از خفاش بود. ساعت سه صبح از خانه حرکت می کردم تا هشت صبح به مدرسه برسم. از شنبه تا چهارشنبه در روستا زندگی می کردم. با زبان و گویش مردم که ترکمن بودند، آشنا نبودم. گاهی مورد حمله سگ های وحشی و گرگها قرار می گرفتم. در مسیر روستا رودخانه های خروشانی وجود دارد که هنوز هم پل مناسبی برای عبور و مرور ندارد. اما ادامه دادم. حالا برای آنکه فضای کاری مقداد آشنا شویم دو خاطره از وی را با هم مرور کنیم:
خاطره اول: اینجا وضعیت خانوادهها به گونهای نیست که بتوانند کادویی گرانقیمت برای روز معلم تهیه کنند؛ برای همین تا به حال هرکسی در حد توانش هدیهای آورده است. یکی بیسکوییت، یکی شکلات. دیگری از سر راهش گلی میکند و میآورد. اما سه چهار سال پیش اتفاق جالبی افتاد. یکی از بچه ها نگاه کرد که بقیه با خودشان هدیهای آوردهاند و او چیزی نیاورده. زنگ تفریح اجازه گرفت و رفت و بعد با یک نایلون برگشت. تقریبا دو کیلو پیاز جمع کرده بود به عنوان هدیه! واقعا این هدیه به من چسبید.
خاطره دوم: من صبح های شنبه معمولا خسته از راه می رسم. یک روز بچه ها به من گفتند: اجازه شما آدمی؟! گفتم یعنی چه؟ بچه ها گفتند: یعنی شما خسته میشوید؟ گرسنه میشوید؟ اصلا غذا میخورید؟ که من مجبور شدم برای بچه ها توضیح بدهم که بچه ها من هم مثل بقیه آدمها غذا میخورم من هم نهار می خورم. من هم خسته میشوم حتی! اوایل فکر میکردند من آدم فضایی هستم.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
مقداد بی شعور نیست. او هم می داند و می بیند که مشکلات زیادی داریم. فساد، ناکارآمدی، گرانی و ... او هم شعورش می رسد که تا زمانی که متغیرهای ساختاری عوض نشوند، بسیاری از مشکلات پابرجا خواهند ماند. مقداد پیش خودش می گوید شاید نتواند زندگی 80 میلیون ایرانی را تغییر دهد اما زندگی 80 دانش آموز ته دنیایی را که می تواند! اصلا چه کسی می داند شاید یکی از همین دانش آموزان آقامعلم ما، نخبه ای باشد که قرار است تغییرات ساختاری در کشور ایجاد کند. مقداد بی شعور نیست او شعور دارد و می فهمد. او دست به کار شده است.
ممکن است بلافاصله بگویید که امکان، زمان، فرصت یا جسارت مقداد شدن را ندارید. در جواب باید بگویم که همه ما می توانیم. یونپ (برنامه محیط زیست سازمان ملل) چند توصیه کرده است که همه می توانند آن را انجام دهند. چند تایش را با هم مرور کنیم:
هر نفر می تواند یک روز بیشتر در هفته از رژیم غذایی گیاهی استفاده کند و گوشت نخورد (البته به لطف افزایش قیمت ها این بند دارد خود به خود اتفاق می افتد). با رعایت این توصیه، پس از یک سال، میزان کاهش تولید گازهای گلخانه ای توسط هر نفر تقریبا برابر است با بیرون نیاوردن خودرو از منزل به مدت یک ماه.
هر کسی بلیت سفرهای خود را الکترونیکی تهیه کند و بلیت کاغذی دریافت نکند. برای تولید هر تن کاغذ 24 درخت تنومند قطع میشود
هر کسی تلاش کند تا از ظروف یکبار مصرف پلاستیکی استفاده نکند. با رعایت این توصیه، علاوه بر کاهش تولید زباله های پلاستیکی، ۲۶۰ گونه جانوری نیز از خطر مرگ ناشی از خوردن زباله های پلاستیکی و گیر افتادن در آنها نجات پیدا می کنند.
تلاش کردن برای بهبودهای موردی/محلی/مقطعی اصلا به معنای ندیدن مشکلات عظیم ساختاری نیست. اما هر کسی می تواند دایره ای به شعاع ده متر اطراف خودش را بهبود دهد. دایره شما کجاست؟
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
این جا آخر دنیاست. اینجا حتی امکانات سادهای مثل گاز و تلفن و دسترسی به اینترنت ندارد. بچههای ته دنیا از میان تمام نداشتنها، معلمی دارند که کمر بسته به تحقق آرزوهایشان. معلمی که با موتور سیکلتش سرویس مدرسه بچهها هم هست. مقداد (همان آقا معلم) تا کنون چه کرده؟
330 کیلومتر با عشایر شهر شیروان کوچ کرده تا دانش آموزان از درس محروم نشوند.
400 میلیون تومان از فضای مجازی جمع کرد تا خرج آموزش و بهداشت کودکان کند.
برای 6000 هزار دانش آموز، کمک هزینه پوشاک، درمان و آموزش فراهم کرده است.
و برآوردن هزاران آرزوی معصومانه بچه ها مثلا دیدار با کیمیا خانم (مهراوه شریفی نیای سریال کیمیا)
مقداد باقرزاده از روزهای اول کارش می گوید: خانه ای که در آن سکونت گزیدم، کاهگلی و پر از خفاش بود. ساعت سه صبح از خانه حرکت می کردم تا هشت صبح به مدرسه برسم. از شنبه تا چهارشنبه در روستا زندگی می کردم. با زبان و گویش مردم که ترکمن بودند، آشنا نبودم. گاهی مورد حمله سگ های وحشی و گرگها قرار می گرفتم. در مسیر روستا رودخانه های خروشانی وجود دارد که هنوز هم پل مناسبی برای عبور و مرور ندارد. اما ادامه دادم. حالا برای آنکه فضای کاری مقداد آشنا شویم دو خاطره از وی را با هم مرور کنیم:
خاطره اول: اینجا وضعیت خانوادهها به گونهای نیست که بتوانند کادویی گرانقیمت برای روز معلم تهیه کنند؛ برای همین تا به حال هرکسی در حد توانش هدیهای آورده است. یکی بیسکوییت، یکی شکلات. دیگری از سر راهش گلی میکند و میآورد. اما سه چهار سال پیش اتفاق جالبی افتاد. یکی از بچه ها نگاه کرد که بقیه با خودشان هدیهای آوردهاند و او چیزی نیاورده. زنگ تفریح اجازه گرفت و رفت و بعد با یک نایلون برگشت. تقریبا دو کیلو پیاز جمع کرده بود به عنوان هدیه! واقعا این هدیه به من چسبید.
خاطره دوم: من صبح های شنبه معمولا خسته از راه می رسم. یک روز بچه ها به من گفتند: اجازه شما آدمی؟! گفتم یعنی چه؟ بچه ها گفتند: یعنی شما خسته میشوید؟ گرسنه میشوید؟ اصلا غذا میخورید؟ که من مجبور شدم برای بچه ها توضیح بدهم که بچه ها من هم مثل بقیه آدمها غذا میخورم من هم نهار می خورم. من هم خسته میشوم حتی! اوایل فکر میکردند من آدم فضایی هستم.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
مقداد بی شعور نیست. او هم می داند و می بیند که مشکلات زیادی داریم. فساد، ناکارآمدی، گرانی و ... او هم شعورش می رسد که تا زمانی که متغیرهای ساختاری عوض نشوند، بسیاری از مشکلات پابرجا خواهند ماند. مقداد پیش خودش می گوید شاید نتواند زندگی 80 میلیون ایرانی را تغییر دهد اما زندگی 80 دانش آموز ته دنیایی را که می تواند! اصلا چه کسی می داند شاید یکی از همین دانش آموزان آقامعلم ما، نخبه ای باشد که قرار است تغییرات ساختاری در کشور ایجاد کند. مقداد بی شعور نیست او شعور دارد و می فهمد. او دست به کار شده است.
ممکن است بلافاصله بگویید که امکان، زمان، فرصت یا جسارت مقداد شدن را ندارید. در جواب باید بگویم که همه ما می توانیم. یونپ (برنامه محیط زیست سازمان ملل) چند توصیه کرده است که همه می توانند آن را انجام دهند. چند تایش را با هم مرور کنیم:
هر نفر می تواند یک روز بیشتر در هفته از رژیم غذایی گیاهی استفاده کند و گوشت نخورد (البته به لطف افزایش قیمت ها این بند دارد خود به خود اتفاق می افتد). با رعایت این توصیه، پس از یک سال، میزان کاهش تولید گازهای گلخانه ای توسط هر نفر تقریبا برابر است با بیرون نیاوردن خودرو از منزل به مدت یک ماه.
هر کسی بلیت سفرهای خود را الکترونیکی تهیه کند و بلیت کاغذی دریافت نکند. برای تولید هر تن کاغذ 24 درخت تنومند قطع میشود
هر کسی تلاش کند تا از ظروف یکبار مصرف پلاستیکی استفاده نکند. با رعایت این توصیه، علاوه بر کاهش تولید زباله های پلاستیکی، ۲۶۰ گونه جانوری نیز از خطر مرگ ناشی از خوردن زباله های پلاستیکی و گیر افتادن در آنها نجات پیدا می کنند.
تلاش کردن برای بهبودهای موردی/محلی/مقطعی اصلا به معنای ندیدن مشکلات عظیم ساختاری نیست. اما هر کسی می تواند دایره ای به شعاع ده متر اطراف خودش را بهبود دهد. دایره شما کجاست؟
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️سندروم ماه عسل
احتمالا همه شما آنجلینا جولی و برد پیت را می شناسید. دو بازیگر معروف و خوش چهره هالیوودی که معروفیتی جهانی دارند. آن ها در سال ۲۰۰۶ زندگی مشترک شان را شروع کردند. هر کدام به تنهایی محبوب و مشهور بودند اما زندگی مشترک بر شهرت شان افزود. خانواده ای نماد عشق و خوشبختی، جذابیت و سخاوت.
آن ها شش فرزند داشتند که سه نفر از آنها را از کامبوج، ویتنام و اتیوپی به نام های مدوکس، زهرا و تین به فرزندی پذیرفته بودند. آنقدر مشهور و محبوب بودند که وقتی می خواستند اولین فرزند بیولوژیکی خود را در نامیبیا به دنیا آورد، عکس های اولین کودکشان را به دو مجله فروختند و پول آن که بالغ بر ۷ میلیون دلار بود (معادل ۱۰۰ میلیارد تومان) را به خیریه اهدا کردند.
همچنین وقتی دوقلوهای این زوج یعنی پسرشان ناکس لئون و دخترشان ویوین در شهر نیس فرانسه به دنیا آمدند. آنها اولین عکس دوقلوها را به مبلغ ۱۴میلیون دلار (۲۰۰ میلیارد تومان) به مجلات فروختند و یک بار دیگر این مبلغ را به خیریه اهدا کردند.
موسسه خیریه بنیاد «جولی-پیت» را تاسیس کردند. مردم نام این زوج خوشبخت را گذاشته بودند برانجلینا! این دو همراه با ۶ فرزند (که نیمی از آن ها را به فرزندخواندگی قبول کرده بودند) به مثابه خانواده ای شاد و خوشبخت به دور دنیا سفر می کردند تا اینکه خبر از هم پاشیدن چنین خانواده ای بعد از بیش از یک دهه زندگی مشترک همه را شوکه کرد. این جدایی برخلاف زندگی رویایی شان، اصلا جذاب و دلچسب نبود. کاملا تلخ!
این فرآیندها روزها و ماه ها به طول کشید. اختلافات این دو بسیار جدی شد. پس از اعلام جدایی این دو زوج برای ماهها درگیر دعوای حقوقی بر سر حضانت فرزندان خود شدند. علیه برد پیت پرونده حقوقی تشکیل شد در ارتباط با سوء رفتار احتمالی با پسرش. اما در نهایت اعلام شد که او مرتکب هیچ تخلفی نشده است.
هزینه های حقوقی و .... مربوط به این جدایی از مرز ۴ میلیون دلار نیز گذشت. برد پیت به دنبال طلاق از آنجلینا جولی برای گذر از این دوره به روان درمانی روی آورد و این تلخی همچنان ادامه دارد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
زمانی که می خواهید یک کسب وکار جدید راه بیاندازید، یک زندگی مشترک را شروع کنید، یک سرمایه گذاری تازه را استارت بزنید، یک شراکت جدید را کلید بزنید. آن زمان، زمان ماه عسل است. و ممکن است شما در دام سندروم ماه عسل بیفتید. سندروم ماه عسل به این معناست که
1- شما بر جنبه های مثبت (کسب وکار/زندگی مشترک/شراکت/سرمایه گذاری) تمرکز دارید.
2- احتمال سناریوهای شکست را خیلی کمتر از آن چه هست در نظر می گیرید.
3- پیامدهای تلخ سناریوهای شکست را قابل تحمل یا قابل صرف نظر کردن می دانید.
4- فرض می کنید که اگر مشکلی هم پیش آمد می توانید با طرف مقابل به راحتی حل و فصلش کنید.
5- فرض می کنید که طرف مقابل شما خیلی نایس (Nice) تر از این هاست که شما بخواهید با او به مشکل جدی (خیانت در امانت، طلاق، بدرفتاری، اختلاف حساب و ....) بخورید.
جمله معروفی هست که می گوید ازدواج برای همیشه پایدار است .... البته تا زمان طلاق! (Marriages last forever. Until divorce) همین نکته در مورد شراکت، سرمایه گذاری و تاسیس کسب وکار نیز معنا دارد. کسب وکار و سرمایه گذاری و شراکت همیشه پرسود است فقط تا اولین دست انداز!
یکی از ریشه های سندروم ماه عسل، سوگیری خوش بینی است؛ در آن فرد خود را در مقایسه با سایرین کمتر در معرض خطر میبیند. مثلا افراد سیگاری بر این باورند که آنها از سایر سیگاریها شانس کمتری در برابر سرطان ریه دارند. دو پژوهشگر معروف در تحقیقاتی که در سال ۱۹۹۷ انجام دادند، نشان دادند ۸۰% افراد احتمال تصادف خودشان را کمتر از میانگین واقعی میدانند. در سال ۱۹۹۳ محققان سراغ زوجهای جوان رفتند و مطالعات آنان نشان داد که با وجود احتمال واقعی ۵۰ درصدی طلاق برای هر ازدواج در آن جامعه (از هر دو ازدواج یکی به طلاق می انجامد)، اکثر زوجهای جوان احتمال طلاق در ازدواج خود را صفر ارزیابی میکردند. چه باید کرد؟ «بدبینی حصاربندی شده» و «استراتژی خروج».
لازم نیست کلا بدبین باشیم چون اینگونه نه زندگی مشترکی آغاز می شود و نه یک ریال سرمایه گذاری می شود. بلکه کافیست با خوش بینی آغاز کنید اما در طول فرآیند تصمیم گیری 20% از زمان تصمیم گیری را به بررسی سناریوهای شکست، پیامدهای تلخ و احتمال نایس نبودن شرکا بپردازیم (بدبینی حصاربندی شده) سپس از خود سوال بپرسیم که اگر آنچه می خواستیم نشد، اگر طرف خیانت کرد و اگر ... آنگاه چه باید کرد؟ (استراتژی خروج). خوشبینی و بدبینی هردو برای ما مفید هستند، خوشبینی هواپیما را اختراع میکند و بدبینی چتر نجات را.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
احتمالا همه شما آنجلینا جولی و برد پیت را می شناسید. دو بازیگر معروف و خوش چهره هالیوودی که معروفیتی جهانی دارند. آن ها در سال ۲۰۰۶ زندگی مشترک شان را شروع کردند. هر کدام به تنهایی محبوب و مشهور بودند اما زندگی مشترک بر شهرت شان افزود. خانواده ای نماد عشق و خوشبختی، جذابیت و سخاوت.
آن ها شش فرزند داشتند که سه نفر از آنها را از کامبوج، ویتنام و اتیوپی به نام های مدوکس، زهرا و تین به فرزندی پذیرفته بودند. آنقدر مشهور و محبوب بودند که وقتی می خواستند اولین فرزند بیولوژیکی خود را در نامیبیا به دنیا آورد، عکس های اولین کودکشان را به دو مجله فروختند و پول آن که بالغ بر ۷ میلیون دلار بود (معادل ۱۰۰ میلیارد تومان) را به خیریه اهدا کردند.
همچنین وقتی دوقلوهای این زوج یعنی پسرشان ناکس لئون و دخترشان ویوین در شهر نیس فرانسه به دنیا آمدند. آنها اولین عکس دوقلوها را به مبلغ ۱۴میلیون دلار (۲۰۰ میلیارد تومان) به مجلات فروختند و یک بار دیگر این مبلغ را به خیریه اهدا کردند.
موسسه خیریه بنیاد «جولی-پیت» را تاسیس کردند. مردم نام این زوج خوشبخت را گذاشته بودند برانجلینا! این دو همراه با ۶ فرزند (که نیمی از آن ها را به فرزندخواندگی قبول کرده بودند) به مثابه خانواده ای شاد و خوشبخت به دور دنیا سفر می کردند تا اینکه خبر از هم پاشیدن چنین خانواده ای بعد از بیش از یک دهه زندگی مشترک همه را شوکه کرد. این جدایی برخلاف زندگی رویایی شان، اصلا جذاب و دلچسب نبود. کاملا تلخ!
این فرآیندها روزها و ماه ها به طول کشید. اختلافات این دو بسیار جدی شد. پس از اعلام جدایی این دو زوج برای ماهها درگیر دعوای حقوقی بر سر حضانت فرزندان خود شدند. علیه برد پیت پرونده حقوقی تشکیل شد در ارتباط با سوء رفتار احتمالی با پسرش. اما در نهایت اعلام شد که او مرتکب هیچ تخلفی نشده است.
هزینه های حقوقی و .... مربوط به این جدایی از مرز ۴ میلیون دلار نیز گذشت. برد پیت به دنبال طلاق از آنجلینا جولی برای گذر از این دوره به روان درمانی روی آورد و این تلخی همچنان ادامه دارد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
زمانی که می خواهید یک کسب وکار جدید راه بیاندازید، یک زندگی مشترک را شروع کنید، یک سرمایه گذاری تازه را استارت بزنید، یک شراکت جدید را کلید بزنید. آن زمان، زمان ماه عسل است. و ممکن است شما در دام سندروم ماه عسل بیفتید. سندروم ماه عسل به این معناست که
1- شما بر جنبه های مثبت (کسب وکار/زندگی مشترک/شراکت/سرمایه گذاری) تمرکز دارید.
2- احتمال سناریوهای شکست را خیلی کمتر از آن چه هست در نظر می گیرید.
3- پیامدهای تلخ سناریوهای شکست را قابل تحمل یا قابل صرف نظر کردن می دانید.
4- فرض می کنید که اگر مشکلی هم پیش آمد می توانید با طرف مقابل به راحتی حل و فصلش کنید.
5- فرض می کنید که طرف مقابل شما خیلی نایس (Nice) تر از این هاست که شما بخواهید با او به مشکل جدی (خیانت در امانت، طلاق، بدرفتاری، اختلاف حساب و ....) بخورید.
جمله معروفی هست که می گوید ازدواج برای همیشه پایدار است .... البته تا زمان طلاق! (Marriages last forever. Until divorce) همین نکته در مورد شراکت، سرمایه گذاری و تاسیس کسب وکار نیز معنا دارد. کسب وکار و سرمایه گذاری و شراکت همیشه پرسود است فقط تا اولین دست انداز!
یکی از ریشه های سندروم ماه عسل، سوگیری خوش بینی است؛ در آن فرد خود را در مقایسه با سایرین کمتر در معرض خطر میبیند. مثلا افراد سیگاری بر این باورند که آنها از سایر سیگاریها شانس کمتری در برابر سرطان ریه دارند. دو پژوهشگر معروف در تحقیقاتی که در سال ۱۹۹۷ انجام دادند، نشان دادند ۸۰% افراد احتمال تصادف خودشان را کمتر از میانگین واقعی میدانند. در سال ۱۹۹۳ محققان سراغ زوجهای جوان رفتند و مطالعات آنان نشان داد که با وجود احتمال واقعی ۵۰ درصدی طلاق برای هر ازدواج در آن جامعه (از هر دو ازدواج یکی به طلاق می انجامد)، اکثر زوجهای جوان احتمال طلاق در ازدواج خود را صفر ارزیابی میکردند. چه باید کرد؟ «بدبینی حصاربندی شده» و «استراتژی خروج».
لازم نیست کلا بدبین باشیم چون اینگونه نه زندگی مشترکی آغاز می شود و نه یک ریال سرمایه گذاری می شود. بلکه کافیست با خوش بینی آغاز کنید اما در طول فرآیند تصمیم گیری 20% از زمان تصمیم گیری را به بررسی سناریوهای شکست، پیامدهای تلخ و احتمال نایس نبودن شرکا بپردازیم (بدبینی حصاربندی شده) سپس از خود سوال بپرسیم که اگر آنچه می خواستیم نشد، اگر طرف خیانت کرد و اگر ... آنگاه چه باید کرد؟ (استراتژی خروج). خوشبینی و بدبینی هردو برای ما مفید هستند، خوشبینی هواپیما را اختراع میکند و بدبینی چتر نجات را.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
🔳⭕️آیا شما یک عوضی هستید!
کسی به طنز (البته با نگاهی جدی) می گفت: عوضی با بی شعور تفاوت دارد! بی شعور نمی داند و نمی فهمد و به همین خاطر کارهایی می کند که خلاف عرف و منطق و شعور است. اما عوضی می فهمد و چون زیادی می فهمد، کارهایی می کند که متفاوت از دیگران است و همین تفاوت از دیگران است که می تواند برای او تمایز، موفقیت و ثروت بیافریند.
برای آنکه بتوانیم عوضی (به معنای مثبت) باشیم، باید یک آزمایشگاه ذهنی درست کنیم. در این آزمایشگاه روال جاری را در نظر می گیریم و سعی می کنیم که برخی از ابعاد آن را تغییر دهیم. بگذارید چند مثال را با هم مرور کنیم:
هدیه خریدن هم که مصیبتی است. مخصوصا اگر در شهری شلوغ زندگی کنی! برای ارسال تعدادی هدیه و گل به عنوان هدیه تولد دوستتان در شهری دیگر، باید هدیه ها را از بعد از مراجعه به ده ها مغازه بخرید، آنها را کادو کنید، به پست تحویل بدهید و منتظر شوید که خبری از دریافت هدیه توسط دوستتان به شما برسد. اما شورشی های محترم کار ما را آسان کرده اند: برای انتخاب و ارسال هدیه به دوستتان در شهری دیگر کافیست سفارشتان را در یکی از سایتهای فروش اینترنتی ثبت کنید. عملیات بستهبندی و ارسال به طور خودکار انجام میشود و شما با کد رهگیری میتوانید در هر لحظه وضعیت هدیهتان را چک کنید.
تا مدت های مدیدی در جهان این فرض یود که برای کرایه خودرو باید به دفتر نمایندگی یکی از شرکتهای اجاره خودرو مراجعه کنید و خودروی کرایهای را از آنجا تحویل بگیرید. اما افرادی پیدا شدند و زدند زیر میز؛ اکنون برای کرایه خودرو نیازی به پیدا کردن دفتر نمایندگی هیچ شرکتی نیست؛ در هرکجا که باشید، میتوانید خودروی کرایهای را تحویل بگیرید.
همیشه این در ذهن ما بود که اگر بخواهیم یک فایل پاورپوینت، اکسل، ورد را ویرایش کنیم باید آن را روی کامپیوتر شخصی مان داشته باشیم. افرادی قاعده بازی را تغییر دادند؛ اکنون برای انجام ویرایش روی متنتان کافیست به اینترنت دسترسی داشته باشید و این کار را با نرمافزارهای آنلاین انجام دهید.
تا مدت های مدیدی فرض بر این بود که برای معامله سهام باید در ساعات اداری به دفتر کارگزارتان مراجعه کنید و فرم نقل و انتقال سهام را تکمیل کنید. اکنون که در جهان سرعت و انعطاف به سر می بریم یک سری شورشی پیدا شدند و گفتند برای معامله سهام میتوانید در هر زمانی با مراجعه به پلتفرم اختصاصی کارگزارتان، سفارشهای متعدد و متنوعی را ثبت کنید. اکنون این یک روال رایج است. حالا یک سری شورشی (اسم محترمانه عوضی) دیگر باید پیدا شوند و این روال رایج را زیر سوال ببرند.
تمام مثال های بالا منجر به این شده است که کسانی که متفاوت می اندیشند به شهرت، موفقیت و ثروت برسند. (مثال های فوق از کتاب ذهن استراتژیست انتشارات آریاناقلم برداشته شده است).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تکنیک مناسب برای شورشی (تعبیر محترمانه عوضی) باشید باید آزمایشگاه ذهنی درست کنید و از «تست تخریب» استفاده کنید. هر چیزی را که می خواهید تغییر دهید را در نظر بگیرید، ابعاد مختلفتش را بررسی کنید و سپس با این سه سوال تخریب کنید:
1- چرا این کار به این صورت انجام می شود؟
2- اصلا چه نیازی هست که اینگونه انجام شود؟
3- اگر این کار را به شیوه ای دیگر انجام دهیم چه؟
یکی از برندگان جایزه نوبل ادبیات می گفت: دیگران به چیزی هایی که هست نگاه می کنند و می گویند چرا؟ و من به چیزهایی که نیست، فکر می کنم و می گویم چرا که نه؟!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
کسی به طنز (البته با نگاهی جدی) می گفت: عوضی با بی شعور تفاوت دارد! بی شعور نمی داند و نمی فهمد و به همین خاطر کارهایی می کند که خلاف عرف و منطق و شعور است. اما عوضی می فهمد و چون زیادی می فهمد، کارهایی می کند که متفاوت از دیگران است و همین تفاوت از دیگران است که می تواند برای او تمایز، موفقیت و ثروت بیافریند.
برای آنکه بتوانیم عوضی (به معنای مثبت) باشیم، باید یک آزمایشگاه ذهنی درست کنیم. در این آزمایشگاه روال جاری را در نظر می گیریم و سعی می کنیم که برخی از ابعاد آن را تغییر دهیم. بگذارید چند مثال را با هم مرور کنیم:
هدیه خریدن هم که مصیبتی است. مخصوصا اگر در شهری شلوغ زندگی کنی! برای ارسال تعدادی هدیه و گل به عنوان هدیه تولد دوستتان در شهری دیگر، باید هدیه ها را از بعد از مراجعه به ده ها مغازه بخرید، آنها را کادو کنید، به پست تحویل بدهید و منتظر شوید که خبری از دریافت هدیه توسط دوستتان به شما برسد. اما شورشی های محترم کار ما را آسان کرده اند: برای انتخاب و ارسال هدیه به دوستتان در شهری دیگر کافیست سفارشتان را در یکی از سایتهای فروش اینترنتی ثبت کنید. عملیات بستهبندی و ارسال به طور خودکار انجام میشود و شما با کد رهگیری میتوانید در هر لحظه وضعیت هدیهتان را چک کنید.
تا مدت های مدیدی در جهان این فرض یود که برای کرایه خودرو باید به دفتر نمایندگی یکی از شرکتهای اجاره خودرو مراجعه کنید و خودروی کرایهای را از آنجا تحویل بگیرید. اما افرادی پیدا شدند و زدند زیر میز؛ اکنون برای کرایه خودرو نیازی به پیدا کردن دفتر نمایندگی هیچ شرکتی نیست؛ در هرکجا که باشید، میتوانید خودروی کرایهای را تحویل بگیرید.
همیشه این در ذهن ما بود که اگر بخواهیم یک فایل پاورپوینت، اکسل، ورد را ویرایش کنیم باید آن را روی کامپیوتر شخصی مان داشته باشیم. افرادی قاعده بازی را تغییر دادند؛ اکنون برای انجام ویرایش روی متنتان کافیست به اینترنت دسترسی داشته باشید و این کار را با نرمافزارهای آنلاین انجام دهید.
تا مدت های مدیدی فرض بر این بود که برای معامله سهام باید در ساعات اداری به دفتر کارگزارتان مراجعه کنید و فرم نقل و انتقال سهام را تکمیل کنید. اکنون که در جهان سرعت و انعطاف به سر می بریم یک سری شورشی پیدا شدند و گفتند برای معامله سهام میتوانید در هر زمانی با مراجعه به پلتفرم اختصاصی کارگزارتان، سفارشهای متعدد و متنوعی را ثبت کنید. اکنون این یک روال رایج است. حالا یک سری شورشی (اسم محترمانه عوضی) دیگر باید پیدا شوند و این روال رایج را زیر سوال ببرند.
تمام مثال های بالا منجر به این شده است که کسانی که متفاوت می اندیشند به شهرت، موفقیت و ثروت برسند. (مثال های فوق از کتاب ذهن استراتژیست انتشارات آریاناقلم برداشته شده است).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تکنیک مناسب برای شورشی (تعبیر محترمانه عوضی) باشید باید آزمایشگاه ذهنی درست کنید و از «تست تخریب» استفاده کنید. هر چیزی را که می خواهید تغییر دهید را در نظر بگیرید، ابعاد مختلفتش را بررسی کنید و سپس با این سه سوال تخریب کنید:
1- چرا این کار به این صورت انجام می شود؟
2- اصلا چه نیازی هست که اینگونه انجام شود؟
3- اگر این کار را به شیوه ای دیگر انجام دهیم چه؟
یکی از برندگان جایزه نوبل ادبیات می گفت: دیگران به چیزی هایی که هست نگاه می کنند و می گویند چرا؟ و من به چیزهایی که نیست، فکر می کنم و می گویم چرا که نه؟!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️من معتاد پرفسور سمیعی ام
احتمالا تا حالا بارها جملاتی را از مرحوم دکتر شریعتی، کوروش کبیر، پروفسور سمیعی، انیشتین و بیل گیتس شنیده باشید که بعدا معلوم شده که این حرف ها، اصلا صحبت آن ها نبوده. چرا چنین اتفاقی می افتد؟
احتمالا برای تان پیش آمده که یک رستوران خیلی معروف رفته اید و یک غذای معمولی به شما داده اند و چهار برابر قیمت رستوران معمولی شما را شارژ کرده اند. شما هم جلوی دیگری خیلی خود را مشعوف نشان داده اید اما با خودتان گفته اید لذتی که از فلافلی سر کوچه مان بردم خیلی بیشتر بود! این چه غذایی بود!
حتما تا به حال اجناسی خریده اید که رویش علامت معروف ترین برندهای جهان مانند آدیداس و سونی ... حک شده است اما آن محصولات قلابی است. چرا چنین چیزی رخ می دهد. دلیل همه این ها یکی است.
دلیل اش این است که زمانی که ما حرفی را از یک برنده جایزه نوبل می شنویم عموما بخش انتقادی مغز ما خاموش می شود. حتی اگر حرفش عجیب به نظر برسد پیش خودمان می گوییم حتما استدلالی قوی یا مطالعه ای عمیق پشت این حرف است. او دارنده جایزه نوبل است. حرف بی خودی که نمی زند. یک استاد دانشگاه مشهور چطور؟ یک برنده مدال طلا در المپیاد چطور؟ مدیرعامل یک شرکت موفق و مشهور چند میلیارد دلاری چطور؟
شاید نام تایگر وودز قهرمان گلف جهان برای چندین دوره را شنیده اید. مشهور است که پیش از دو سالگی بواسطه فعالیت های پدرش در این رشته، با گلف آشنا شد. هر چه گذشت استعدادش بیشتر شکوفا شد و اتفاقی که او را بسیار شکوفاتر کرد این بود که بواسطه تعاملات پدرش با گلف بازها و مربیان گلف حرفه ای، جلو چشمان آن ها قرار می گرفت و آن ها او را به عنوان یک استعداد فوق العاده در این رشته شکار کردند و بیشتر پرورشش دادند. آدم های زیادی تلاش می کردند تا گلف باز اول دنیا شوند، اما واقعا او بهترین استعداد گلف بازی دنیا بود؟ حتما نه! چه بسا ده ها استعداد برتر که فرصت دیده شدن توسط حرفه ای ها را نداشتند.
آنچه برای تایگر وودز اتفاق افتاد، حدود ۵۰ سال قبل در دنیا شناسایی و نام گذاری شد. جامعه شناسی به نام رابرت مِرتون اولین بار این پدیده را «اثر متیو» نامید. داستان چه بود؟ بسیاری از کارهای علمی فوق العاده بخاطر ناشناس بودن فرد محقق به چشم نمی آید و تنها وقتی که یک نام شناخته شده در آن کار بیاید همه آن را مورد توجه و تقدیر قرار می دهند. جالب است که آقای دکتر رندی شکمن که خود استاد دانشگاه کالیفرنیا، برنده جایزه نوبل علوم پزشکی و سردبیر چندین مجله معتبر بود، همین چند سال قبل در گاردین مقاله عجیبی نوشت. او گفت انتظار می رود مجلات معتبری مثل نیچر در هر زمان نتایج بهترین تحقیقات دانشمندان و محققان را منتشر کنند، اما آن ها اینکار را نمی کنند! بلکه نتایج کارها و حرف های مشهورترین افراد را منتشر می کنند!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این پدیده ها چه مشکلی ایجاد می کنند؟ ما اسیر «بازی نام ها و برندها» می شویم.
1- خود حرف نیست که مهم میشود، بلکه این گوینده حرف است که مهم می شود. کار به آنجا می رسد که اگر نامی شناخته شده در کنار نویسندگان یک کتاب قرار نگیرد، اصلا شانسی برای انتشار نخواهد داشت. کتابی اگر نویسنده ای شناخته شده نداشته باشد، خوانده نخواهد شد. کتاب فوق العاده ای اگر توسط انتشارات نامعتبری منتشر شود، کتاب ضعیفی شمرده می شود.
2- سلبریتی ها بدون داشتن ذره ای صلاحیت حرفه ای در انتخابات رای می آورند.
3- رستوران های معروف غذای معمولی می دهند (خیلی معمولی) اما چندین برابر بیشتر پول می گیرند.
4- دیگران سعی می کنند حرف های خودشان را در لوای حرف های سلبریتی ها و محصولات خود را تحت لوای برندها ارایه کنند. کیفیت مهم نیست. محتوا مهم نیست. نام ها (سلبریتی ها و برندها) مهم هستند. اسامی و نام ها هستند که در دنیای ما نقش ایفا می کنند، نه محتوا و کیفیت.
چه می توان کرد؟ دو راهکار معرفی می کنیم:
کندن برچسب ها؛ وقتی می خواهیم ایده ها، محصولات، فیلم ها، کتاب ها، غذاها را قضاوت کنیم. برچسب اش را بکنیم و بگوییم اگر این برند معروف نبود آیا باز هم قضاوتم اینگونه بود؟ باز هم این غذا را با این قیمت و این ایده را با این اشتباهات و ابهامات می پذیرفتم؟
پرسه زنی های هدفمند در کوچه گزینه های گمنام: به گزینه های گمنام فرصت شنیده شدن و دیده شدن و البته خورده شدن بدهیم. حیف نیست تمام عمر ما را پای صحبت سه نفر بگذارنیم فقط از یک تیپ رستوران استفاده کنیم؟ فقط یک نوع کتاب بخوانیم؟ فقط از یک خیابان رد شویم؟ شاید دیگران حرف های تازه تر، طعم های تازه تر، سرویس های بهتری داشته باشند. به ازای هر پنج باری که به شیوه متعارف عمل می کنیم، یک بار را صرف پرسه زنی و تست گزینه های گمنام کنیم.
نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
احتمالا تا حالا بارها جملاتی را از مرحوم دکتر شریعتی، کوروش کبیر، پروفسور سمیعی، انیشتین و بیل گیتس شنیده باشید که بعدا معلوم شده که این حرف ها، اصلا صحبت آن ها نبوده. چرا چنین اتفاقی می افتد؟
احتمالا برای تان پیش آمده که یک رستوران خیلی معروف رفته اید و یک غذای معمولی به شما داده اند و چهار برابر قیمت رستوران معمولی شما را شارژ کرده اند. شما هم جلوی دیگری خیلی خود را مشعوف نشان داده اید اما با خودتان گفته اید لذتی که از فلافلی سر کوچه مان بردم خیلی بیشتر بود! این چه غذایی بود!
حتما تا به حال اجناسی خریده اید که رویش علامت معروف ترین برندهای جهان مانند آدیداس و سونی ... حک شده است اما آن محصولات قلابی است. چرا چنین چیزی رخ می دهد. دلیل همه این ها یکی است.
دلیل اش این است که زمانی که ما حرفی را از یک برنده جایزه نوبل می شنویم عموما بخش انتقادی مغز ما خاموش می شود. حتی اگر حرفش عجیب به نظر برسد پیش خودمان می گوییم حتما استدلالی قوی یا مطالعه ای عمیق پشت این حرف است. او دارنده جایزه نوبل است. حرف بی خودی که نمی زند. یک استاد دانشگاه مشهور چطور؟ یک برنده مدال طلا در المپیاد چطور؟ مدیرعامل یک شرکت موفق و مشهور چند میلیارد دلاری چطور؟
شاید نام تایگر وودز قهرمان گلف جهان برای چندین دوره را شنیده اید. مشهور است که پیش از دو سالگی بواسطه فعالیت های پدرش در این رشته، با گلف آشنا شد. هر چه گذشت استعدادش بیشتر شکوفا شد و اتفاقی که او را بسیار شکوفاتر کرد این بود که بواسطه تعاملات پدرش با گلف بازها و مربیان گلف حرفه ای، جلو چشمان آن ها قرار می گرفت و آن ها او را به عنوان یک استعداد فوق العاده در این رشته شکار کردند و بیشتر پرورشش دادند. آدم های زیادی تلاش می کردند تا گلف باز اول دنیا شوند، اما واقعا او بهترین استعداد گلف بازی دنیا بود؟ حتما نه! چه بسا ده ها استعداد برتر که فرصت دیده شدن توسط حرفه ای ها را نداشتند.
آنچه برای تایگر وودز اتفاق افتاد، حدود ۵۰ سال قبل در دنیا شناسایی و نام گذاری شد. جامعه شناسی به نام رابرت مِرتون اولین بار این پدیده را «اثر متیو» نامید. داستان چه بود؟ بسیاری از کارهای علمی فوق العاده بخاطر ناشناس بودن فرد محقق به چشم نمی آید و تنها وقتی که یک نام شناخته شده در آن کار بیاید همه آن را مورد توجه و تقدیر قرار می دهند. جالب است که آقای دکتر رندی شکمن که خود استاد دانشگاه کالیفرنیا، برنده جایزه نوبل علوم پزشکی و سردبیر چندین مجله معتبر بود، همین چند سال قبل در گاردین مقاله عجیبی نوشت. او گفت انتظار می رود مجلات معتبری مثل نیچر در هر زمان نتایج بهترین تحقیقات دانشمندان و محققان را منتشر کنند، اما آن ها اینکار را نمی کنند! بلکه نتایج کارها و حرف های مشهورترین افراد را منتشر می کنند!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این پدیده ها چه مشکلی ایجاد می کنند؟ ما اسیر «بازی نام ها و برندها» می شویم.
1- خود حرف نیست که مهم میشود، بلکه این گوینده حرف است که مهم می شود. کار به آنجا می رسد که اگر نامی شناخته شده در کنار نویسندگان یک کتاب قرار نگیرد، اصلا شانسی برای انتشار نخواهد داشت. کتابی اگر نویسنده ای شناخته شده نداشته باشد، خوانده نخواهد شد. کتاب فوق العاده ای اگر توسط انتشارات نامعتبری منتشر شود، کتاب ضعیفی شمرده می شود.
2- سلبریتی ها بدون داشتن ذره ای صلاحیت حرفه ای در انتخابات رای می آورند.
3- رستوران های معروف غذای معمولی می دهند (خیلی معمولی) اما چندین برابر بیشتر پول می گیرند.
4- دیگران سعی می کنند حرف های خودشان را در لوای حرف های سلبریتی ها و محصولات خود را تحت لوای برندها ارایه کنند. کیفیت مهم نیست. محتوا مهم نیست. نام ها (سلبریتی ها و برندها) مهم هستند. اسامی و نام ها هستند که در دنیای ما نقش ایفا می کنند، نه محتوا و کیفیت.
چه می توان کرد؟ دو راهکار معرفی می کنیم:
کندن برچسب ها؛ وقتی می خواهیم ایده ها، محصولات، فیلم ها، کتاب ها، غذاها را قضاوت کنیم. برچسب اش را بکنیم و بگوییم اگر این برند معروف نبود آیا باز هم قضاوتم اینگونه بود؟ باز هم این غذا را با این قیمت و این ایده را با این اشتباهات و ابهامات می پذیرفتم؟
پرسه زنی های هدفمند در کوچه گزینه های گمنام: به گزینه های گمنام فرصت شنیده شدن و دیده شدن و البته خورده شدن بدهیم. حیف نیست تمام عمر ما را پای صحبت سه نفر بگذارنیم فقط از یک تیپ رستوران استفاده کنیم؟ فقط یک نوع کتاب بخوانیم؟ فقط از یک خیابان رد شویم؟ شاید دیگران حرف های تازه تر، طعم های تازه تر، سرویس های بهتری داشته باشند. به ازای هر پنج باری که به شیوه متعارف عمل می کنیم، یک بار را صرف پرسه زنی و تست گزینه های گمنام کنیم.
نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️درش بیار اون لامصب رو! اینجوری بهتره! انيميشنی زيبا و تامل برانگيز
شبکه استراتژیست
منبع کانال زیبای «هشت بهشت»
💌 @My8behesht
شبکه استراتژیست
منبع کانال زیبای «هشت بهشت»
💌 @My8behesht
🔳⭕️چرا ما بدبختیم؟
همین الان یک آزمایش انجام دهید. به سایت گوگل بروید و تایپ کنید چرا من. همین دو کلمه را که تایپ می کنید، خود گوگل بر اساس جستجوهای قبلی به شما پیشنهاد می دهد. می دانید پیشنهادش چیست؟ می گوید چرا من بدبختم! ظاهرا این احساس بدبختی آنقدر همگانی است که تبدیل به یکی از جستجوهای پرطرفدار گوگل شده است!!
راستش را بخواهید آدم های مختلف از منظرهای متنوع و با تعاریف مختلف از بدبختی و خوشبختی، شادی و افسردگی، خوش شانسی و بدشانسی به این موضوع پرداخته اند؟
مثلا پروفسور ریچارد وایزمن؛ استاد روانشناسی دانشگاه هرتفورشایر گفته میخواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضیها را میزند و آنها هم در جای درست هستند در حالی که سایرین از آن محرومند؟! به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوششانس و عده ديگر بدشانس هستند؟
یک بار یک آزمایش جالب طراحی کردم. و از دو گروه افرادی که از قبل خود را خوش شانس و بدشانس معرفی کرده بودند روزنامهای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست. به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که میگفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديدهايد، 50 دلار پاداش خواهيد گرفت.
با اینکه آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده و افرادی که احساس بدشانسی میکردند عمدتاً آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوششانس متوجه آن شدند! مطالعه وی نشان داد که افراد بدشانس عموماً عصبیتر از افراد خوششانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصتهای غيرمنتظره را مختل میکند. در نتيجه، آنها فرصتهای غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست میدهند. افراد خوششانس در واقع آدمهای راحتتر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه در جستجوی آنها هستند را خوب میبينند!
این تمام پاسخ به این مساله (بدبختی و خوشبختی) نیست، فقط یکی از جواب ها می تواند باشد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خوشبختی و بدبختی پرسشی است که در طول تاریخ ادامه یافته است و ادامه هم دارد. اما می توان تا اطلاع ثانوی به دو نکته کلیدی در این زمینه توجه کرد.
1- اولا اینکه اصلا این سوال اشتباه است. بدبختی یا خوشبختی از نظر واژه شناسی اشتباه به نظر می رسد چون مفروض گرفته که همه چیز به بخت (شانس، اقبال، یا تقدیر) مرتبط است. در طول تاریخ هزاران ساله فرهنگ و ادبیات ایرانی نیز این مساله را می توانیم از واژه ها بفهمیم. به این واژه ها دقت کنید: نیک اختری، نکوطالعی، خوش اقبالی، نیک بختی، نگون بختی، سیاه بختی و شوربختی. هر هفت واژه تلویحا این فرض را گرفته اند که ریشه شادکامی/ناکامی انسان وابسته است به بیرون. من از زمانی به بعد عمداً به جای واژه خوشبختی، از کلمه کامیابی استفاده می کنم. کلمه ای که در آن فعالیت و عاملیت مطرح است.
2- یکی از مهم ترین دروسی که در زندگی آموختم (و البته ایکاش یکی پیدا می شد و به جای آموزش آمیب و جلبک و یون و الکترون و سینوس و کسینوس این ها را به ما در مدرسه یاد می داد) این است که بین خوشی زندگی و خوبی زندگی تفاوت قائل شوم. در يك زندگي خوش، در جستجوی بيشترين لذت ممكن و کمترین رنج ممکن برای خودم هستم. خوشی زندگی وابسته است به لذت ها و رنج ها و بسیاری از امور لذت بخش یا رنج آور از حیطه اختیار و قدرت ما خارج است.
اما در خوبی زندگی داستان کاملا متفاوت است، در خوبی زندگی، لذت و رنج مهم نیست، بلکه وابسته است به آنچه باید و می توانم انجام دهم و آنچه انجام می دهم. در هر شرایطی (بدترین شرایط زندگی را در نظر بگیرید طاعون و فقر و سیل) هر کسی می تواند کارهایی انجام دهد که اخلاقاً درست است و عملا امکان پذیر است. اگر بین آنچه می توانم و باید انجام دهم و آنچه انجام دهم، تطابق وجود داشته باشد، خوبی زندگی رقم خورده است. خوشی زندگی لذت می آورد و خوبی زندگی رضایت می آورد. لذت، واكنشي است گذرا به رخدادهای دوست داشتی بیرونی. اما رضایت از عمق هستي ما بر می خیزد. «خوشي ناشی از لذت» حالي است كه زود مي آيد و زود مي رود اما «رضايت» مقامي است كه ماندنی است. مقایسه کنید لذت یک شب ماندن در گران ترین هتل دنیا با رضایت ناشی از نجات یک انسان. زندگی ماهاتما گاندی، نلسون ماندلا و مادر ترزا شاید همواره با خوشی همراه نبوده است (که سال ها با درد و رنج زیسته اند) اما این ناخوشی زندگی چیزی از خوبی زندگی شان و رضایت عمیق و ماندگارشان کم نکرد. مزیت خوبی زندگی به خوشی زندگی آنست که بخش زیادی از خوشی زندگی دست شما نیست اما خوبی زندگی به تمامی دست شماست. خوشی زندگی مهم است. اما کافی نیست. خوبی زندگی لازم است.
آرزو نمی کنم خوشبخت باشید. امیدوارم که کامیاب باشید. کامیابی ناشی از حضور توامان خوشی و خوبی زندگی.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
همین الان یک آزمایش انجام دهید. به سایت گوگل بروید و تایپ کنید چرا من. همین دو کلمه را که تایپ می کنید، خود گوگل بر اساس جستجوهای قبلی به شما پیشنهاد می دهد. می دانید پیشنهادش چیست؟ می گوید چرا من بدبختم! ظاهرا این احساس بدبختی آنقدر همگانی است که تبدیل به یکی از جستجوهای پرطرفدار گوگل شده است!!
راستش را بخواهید آدم های مختلف از منظرهای متنوع و با تعاریف مختلف از بدبختی و خوشبختی، شادی و افسردگی، خوش شانسی و بدشانسی به این موضوع پرداخته اند؟
مثلا پروفسور ریچارد وایزمن؛ استاد روانشناسی دانشگاه هرتفورشایر گفته میخواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضیها را میزند و آنها هم در جای درست هستند در حالی که سایرین از آن محرومند؟! به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوششانس و عده ديگر بدشانس هستند؟
یک بار یک آزمایش جالب طراحی کردم. و از دو گروه افرادی که از قبل خود را خوش شانس و بدشانس معرفی کرده بودند روزنامهای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست. به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که میگفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديدهايد، 50 دلار پاداش خواهيد گرفت.
با اینکه آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده و افرادی که احساس بدشانسی میکردند عمدتاً آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوششانس متوجه آن شدند! مطالعه وی نشان داد که افراد بدشانس عموماً عصبیتر از افراد خوششانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصتهای غيرمنتظره را مختل میکند. در نتيجه، آنها فرصتهای غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست میدهند. افراد خوششانس در واقع آدمهای راحتتر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه در جستجوی آنها هستند را خوب میبينند!
این تمام پاسخ به این مساله (بدبختی و خوشبختی) نیست، فقط یکی از جواب ها می تواند باشد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خوشبختی و بدبختی پرسشی است که در طول تاریخ ادامه یافته است و ادامه هم دارد. اما می توان تا اطلاع ثانوی به دو نکته کلیدی در این زمینه توجه کرد.
1- اولا اینکه اصلا این سوال اشتباه است. بدبختی یا خوشبختی از نظر واژه شناسی اشتباه به نظر می رسد چون مفروض گرفته که همه چیز به بخت (شانس، اقبال، یا تقدیر) مرتبط است. در طول تاریخ هزاران ساله فرهنگ و ادبیات ایرانی نیز این مساله را می توانیم از واژه ها بفهمیم. به این واژه ها دقت کنید: نیک اختری، نکوطالعی، خوش اقبالی، نیک بختی، نگون بختی، سیاه بختی و شوربختی. هر هفت واژه تلویحا این فرض را گرفته اند که ریشه شادکامی/ناکامی انسان وابسته است به بیرون. من از زمانی به بعد عمداً به جای واژه خوشبختی، از کلمه کامیابی استفاده می کنم. کلمه ای که در آن فعالیت و عاملیت مطرح است.
2- یکی از مهم ترین دروسی که در زندگی آموختم (و البته ایکاش یکی پیدا می شد و به جای آموزش آمیب و جلبک و یون و الکترون و سینوس و کسینوس این ها را به ما در مدرسه یاد می داد) این است که بین خوشی زندگی و خوبی زندگی تفاوت قائل شوم. در يك زندگي خوش، در جستجوی بيشترين لذت ممكن و کمترین رنج ممکن برای خودم هستم. خوشی زندگی وابسته است به لذت ها و رنج ها و بسیاری از امور لذت بخش یا رنج آور از حیطه اختیار و قدرت ما خارج است.
اما در خوبی زندگی داستان کاملا متفاوت است، در خوبی زندگی، لذت و رنج مهم نیست، بلکه وابسته است به آنچه باید و می توانم انجام دهم و آنچه انجام می دهم. در هر شرایطی (بدترین شرایط زندگی را در نظر بگیرید طاعون و فقر و سیل) هر کسی می تواند کارهایی انجام دهد که اخلاقاً درست است و عملا امکان پذیر است. اگر بین آنچه می توانم و باید انجام دهم و آنچه انجام دهم، تطابق وجود داشته باشد، خوبی زندگی رقم خورده است. خوشی زندگی لذت می آورد و خوبی زندگی رضایت می آورد. لذت، واكنشي است گذرا به رخدادهای دوست داشتی بیرونی. اما رضایت از عمق هستي ما بر می خیزد. «خوشي ناشی از لذت» حالي است كه زود مي آيد و زود مي رود اما «رضايت» مقامي است كه ماندنی است. مقایسه کنید لذت یک شب ماندن در گران ترین هتل دنیا با رضایت ناشی از نجات یک انسان. زندگی ماهاتما گاندی، نلسون ماندلا و مادر ترزا شاید همواره با خوشی همراه نبوده است (که سال ها با درد و رنج زیسته اند) اما این ناخوشی زندگی چیزی از خوبی زندگی شان و رضایت عمیق و ماندگارشان کم نکرد. مزیت خوبی زندگی به خوشی زندگی آنست که بخش زیادی از خوشی زندگی دست شما نیست اما خوبی زندگی به تمامی دست شماست. خوشی زندگی مهم است. اما کافی نیست. خوبی زندگی لازم است.
آرزو نمی کنم خوشبخت باشید. امیدوارم که کامیاب باشید. کامیابی ناشی از حضور توامان خوشی و خوبی زندگی.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬⭕️این دختر شما را به یک چالش دعوت می کند! دختر است دیگر!
حاضرید با خودتان در بیفتید؟
منبع کانال اررشمند
@English_learningchannel
حاضرید با خودتان در بیفتید؟
منبع کانال اررشمند
@English_learningchannel
🔳⭕️عقده خاک بر سری ایرانیان
عقده خاک بر سری ایرانیان چهار نشانه دارد:
1- نوستالوژی دیروز؛ همیشه می گوییم که دیروز، خیلی بهتر از امروز بود. هر سال می گیم دریغ از پارسال. ولی هیچ کدام مان حاضر نیستیم که به زندگی سی سال قبل بازگردیم.
2- غازپنداری مرغ همسایه: ما یک سری جملات کلاسیک داریم که این گونه آغاز می شود: در کشورهای پیشرفته ..... این جملات با کشورهای پیشرفته یا با بقیه کشورهای دنیا شروع می شود و هر چیزی که واقعیت دارد یا ندارد اما آرزوی ماست را می گوییم. گويی که ده ها سال تمام کشورهای دنیا را بررسی میدانی و حضوری کرده ایم. اگر یک ژاپنی بیاید و چند عدد پلاستیک از روی زمین بردارد می گوییم که آن ها چقدر با شعورند و ما چقدر ...! ولی اگر یک گروه 10 نفره سه شبانه روز خود را برای پاکسازی جنگل صرف کنند بازتابی پیدا نمی کند. اگر در اسکاتلند کسی مغازه اش را باز بگذارد و قیمت اجناس را بزند و برود و هر کسی خودش حساب کند این عین فرهنگ است اما اگر در ایران کسی چنین کند (که کرده است) می گوییم ....
3- نفرت از مسوولین و دیگران: دیگران بد رانندگی می کنند. دیگران صف را رعایت نمی کنند. دیگران بی توجهند. دیگران صدای ضبط شان بالاست. دیگران فرزندان شان را درست تربیت نمی کنند. اشکال کار در دیگران است اگر نه حتما مسوولان مقصرند!
4- ناامیدی نسبت به هر گونه تلاش: از نظر ما قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد! این بهبودها هم که می بینی اتفاقی، موردی و موقت است.
عده ای هم موجسوار پوپولیست با توجه به «عقده خاکبرسری ایرانیان» به «فرمول جادویی محبوبیت و لایک در یک دقیقه» دست یافته اند. این فرمول محبوبیت یک دقیقه ای چیست؟
هر جا نشستید بگویید میتوان «یک شبه» گرانی، فساد و تبعيض و رانت و... را از بین برد و بعد قیافه دلسوز واقعی مردم را بگیرید و بگویید حیف که نمی خواهند.
بگویید که در فلان کشور چنین کاری می کنند. دقت کنید که اصلا لازم نیست که واقعا در آن کشور چنین کاری کنند. شما فقط احتیاج دارید که از غازپنداری مرغ همسایه استفاده کنید.
مدام بگویید همشون سر و ته یه کرباسند. در پشت هر پیشرفتی، مذاکره ای، تعاملی، کاسه ای زیر نیم کاسه هست (تئوری توطئه) و بدون اینکه راهکار عملی بدهید صحنه را ترک کنید. با این دستورالعمل یک دقیقه ای، شما هزاران لایک بدست می آورید.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
چه می توان کرد؟
1- کمی فقط کمی در مورد جهان بیشتر بدانیم. حتی یک مورد هم دیده نشده است که کشورها و ملت ها یک شبه، یک ساله، حتی یک دهه به پیشرفت و رفاه رسیده باشند.
2- به خاطر بیاوریم در همه کشورها، هنوز که هنوز است چالشهای جدی دارند یکی از افسردگی رنج میبرد دیگری از ترافیک وحشتناک (گاهی چهار ساعت در ترافیک می مانند)، دیگری از آلودگی شدید هوا، بعدی از اعتیاد و خودکشی فزاینده، دیگری از اختلاف طبقاتی بسیار بسیار زیاد، دیگری از پیری سن و آخری از سنتهای غلطی مانند گاوبازی یا گاوپرستی! اینگونه نیست که دنیا همه با فرهنگ، خوش حال و خوش آتیه باشند و ما نفرین شدگان زمین.
3- دیدن ابتکارات: نسل جدیدی که من می بینم از ما خلاق تر، امیدوارتر و باهوش تر هستند. هر روز می بینم که چه ایده های نابی را به اجرا می گذارند. آن ها هر روز دنیا را بهتر می کنند. امروز من راحت تر و بهتر از دیروز کتاب می خرم، تاکسی می گیرم، پول جابجا می کنم، قبض پرداخت می کنم، خرید می کنم، کولر خانه ام را تعمیر می کنم. اگر امروز ماشینم خراب شود کمتر از 15 دقیقه تعمیرکار سیار می رسد (این را بر اساس تجربه می گویم و نه آرمان و آرزو). سریع تر از جریان اخبار و اطلاعات از کانال های متنوع قرار می گیرم. تا دیروز باید به سختی و با دایال آپ به اینترنت کم سرعت وصل می شدم اما امروز فیلم می بینم. همه این ها را مدیون جوانان باهوشی هستم که عقده خاک بر سری ایرانیان را ندارند. اصلا وقت ندارند و وقت نمی کنند به نوستالوژی دیروز، نفرت از دیگران و مسوولان و ناامیدی به فردا و غازنماهای همسایه فکر کنند. فقط ایده می دهند و اجرا می کنند، شکست می خورند و بهبود می دهند و دوباره شروع می کنند.
ایران ما زخمی است، افتان و خیزان به پیش می رود. اما به پیش می رود. شما می توانید من را نیز به لیست کسانی که نسبت به آن ها نفرت دارید اضافه کنید و بگویید همه سر و ته یک کرباسند یا اینکه آستین های تان را بالا بزنید و کاری کنید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
عقده خاک بر سری ایرانیان چهار نشانه دارد:
1- نوستالوژی دیروز؛ همیشه می گوییم که دیروز، خیلی بهتر از امروز بود. هر سال می گیم دریغ از پارسال. ولی هیچ کدام مان حاضر نیستیم که به زندگی سی سال قبل بازگردیم.
2- غازپنداری مرغ همسایه: ما یک سری جملات کلاسیک داریم که این گونه آغاز می شود: در کشورهای پیشرفته ..... این جملات با کشورهای پیشرفته یا با بقیه کشورهای دنیا شروع می شود و هر چیزی که واقعیت دارد یا ندارد اما آرزوی ماست را می گوییم. گويی که ده ها سال تمام کشورهای دنیا را بررسی میدانی و حضوری کرده ایم. اگر یک ژاپنی بیاید و چند عدد پلاستیک از روی زمین بردارد می گوییم که آن ها چقدر با شعورند و ما چقدر ...! ولی اگر یک گروه 10 نفره سه شبانه روز خود را برای پاکسازی جنگل صرف کنند بازتابی پیدا نمی کند. اگر در اسکاتلند کسی مغازه اش را باز بگذارد و قیمت اجناس را بزند و برود و هر کسی خودش حساب کند این عین فرهنگ است اما اگر در ایران کسی چنین کند (که کرده است) می گوییم ....
3- نفرت از مسوولین و دیگران: دیگران بد رانندگی می کنند. دیگران صف را رعایت نمی کنند. دیگران بی توجهند. دیگران صدای ضبط شان بالاست. دیگران فرزندان شان را درست تربیت نمی کنند. اشکال کار در دیگران است اگر نه حتما مسوولان مقصرند!
4- ناامیدی نسبت به هر گونه تلاش: از نظر ما قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد! این بهبودها هم که می بینی اتفاقی، موردی و موقت است.
عده ای هم موجسوار پوپولیست با توجه به «عقده خاکبرسری ایرانیان» به «فرمول جادویی محبوبیت و لایک در یک دقیقه» دست یافته اند. این فرمول محبوبیت یک دقیقه ای چیست؟
هر جا نشستید بگویید میتوان «یک شبه» گرانی، فساد و تبعيض و رانت و... را از بین برد و بعد قیافه دلسوز واقعی مردم را بگیرید و بگویید حیف که نمی خواهند.
بگویید که در فلان کشور چنین کاری می کنند. دقت کنید که اصلا لازم نیست که واقعا در آن کشور چنین کاری کنند. شما فقط احتیاج دارید که از غازپنداری مرغ همسایه استفاده کنید.
مدام بگویید همشون سر و ته یه کرباسند. در پشت هر پیشرفتی، مذاکره ای، تعاملی، کاسه ای زیر نیم کاسه هست (تئوری توطئه) و بدون اینکه راهکار عملی بدهید صحنه را ترک کنید. با این دستورالعمل یک دقیقه ای، شما هزاران لایک بدست می آورید.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
چه می توان کرد؟
1- کمی فقط کمی در مورد جهان بیشتر بدانیم. حتی یک مورد هم دیده نشده است که کشورها و ملت ها یک شبه، یک ساله، حتی یک دهه به پیشرفت و رفاه رسیده باشند.
2- به خاطر بیاوریم در همه کشورها، هنوز که هنوز است چالشهای جدی دارند یکی از افسردگی رنج میبرد دیگری از ترافیک وحشتناک (گاهی چهار ساعت در ترافیک می مانند)، دیگری از آلودگی شدید هوا، بعدی از اعتیاد و خودکشی فزاینده، دیگری از اختلاف طبقاتی بسیار بسیار زیاد، دیگری از پیری سن و آخری از سنتهای غلطی مانند گاوبازی یا گاوپرستی! اینگونه نیست که دنیا همه با فرهنگ، خوش حال و خوش آتیه باشند و ما نفرین شدگان زمین.
3- دیدن ابتکارات: نسل جدیدی که من می بینم از ما خلاق تر، امیدوارتر و باهوش تر هستند. هر روز می بینم که چه ایده های نابی را به اجرا می گذارند. آن ها هر روز دنیا را بهتر می کنند. امروز من راحت تر و بهتر از دیروز کتاب می خرم، تاکسی می گیرم، پول جابجا می کنم، قبض پرداخت می کنم، خرید می کنم، کولر خانه ام را تعمیر می کنم. اگر امروز ماشینم خراب شود کمتر از 15 دقیقه تعمیرکار سیار می رسد (این را بر اساس تجربه می گویم و نه آرمان و آرزو). سریع تر از جریان اخبار و اطلاعات از کانال های متنوع قرار می گیرم. تا دیروز باید به سختی و با دایال آپ به اینترنت کم سرعت وصل می شدم اما امروز فیلم می بینم. همه این ها را مدیون جوانان باهوشی هستم که عقده خاک بر سری ایرانیان را ندارند. اصلا وقت ندارند و وقت نمی کنند به نوستالوژی دیروز، نفرت از دیگران و مسوولان و ناامیدی به فردا و غازنماهای همسایه فکر کنند. فقط ایده می دهند و اجرا می کنند، شکست می خورند و بهبود می دهند و دوباره شروع می کنند.
ایران ما زخمی است، افتان و خیزان به پیش می رود. اما به پیش می رود. شما می توانید من را نیز به لیست کسانی که نسبت به آن ها نفرت دارید اضافه کنید و بگویید همه سر و ته یک کرباسند یا اینکه آستین های تان را بالا بزنید و کاری کنید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
بخشی از یادداشت که از زبان نسل ونوسی نوشته شده برگرفته از دکتر محمدجواد غلامرضاکاشی، جامعه پژوه و سیاست شناس معاصرست با اندکی ویرایش و تلخیص. این هم کانال ایشان:
@javadkashi
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
@javadkashi
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️ایران؛ نسل مریخی، نسل ونوسی
سال ها پیش روانشناسی معروف کتابی نوشت که جهانی شد: «مردان مریخی، زنان ونوسی»! اصل حرف او چنین بود: تفاوت های روانشناختی مردان و زنان به گونه ای است که انگار از دو سیاره متفاوت آمده اند. یکی از مریخ و دیگری از ونوس. شاید بتوان در مورد دو نسل در ایران تعمیم داد.
از هشتاد میلیونی که اکنون در ایران زندگی می کنند، بیش از ۵۰ میلیون کمتر از ۴۰ سال شان است و کمتر از ۳۰ میلیون نفر بیش از چهل سال عمر دارند و جالب اینکه ۹۹% (اگر نگویم ۱۰۰%) مسوولان و مدیران ارشد کشور بالای چهل سال عمر دارند. کافیست به مجمع تشخیص مصلحت نظام، هیات دولت و ... نگاه کنید.
اگر بخواهم خیلی خیلی ساده سازی کنم. می گویم دو نسل اصلی داریم، زیر چهل ساله ها و بالای چهل ساله ها و چالش همین جاست. ترجیحات، خواسته ها، آرزوها و سبک زندگی نسل جدید (مریخی ها) با نسل قبلی (ونوسی ها) کاملا متفاوت است.
به نوشته زیر دقت کنید مطلبی هوشمندانه از دکتر غلامرضا کاشی (یک ونوسی بالای چهل ساله) است:
چیزی در نسل جدید وجود دارد که برای هم نسلان ما قابل فهم نیست: آنها (یعنی نسل جدیدی ها) میخواهند زندگی کنند!!! [به همین سادگی!] دنیایی که ما در آن بزرگ شدیم یک دست نبود. اما چیزی بود که همه ما را به هم پیوند میداد، حس رسالت سنگینی بود که در این دنیا داشتیم و سبب میشد تبعیض، ستم، نابرابری و استبداد را تحمل نکنیم. ما برای تحقق الگویی آرمانی از زندگی، پر بودیم از میل به ویرانی هر آنچه بود. پر از حس نفرت و کینه بودیم نسبت به هر آنچه بود. اساساً آشتی و سازش با آنچه بود را خیانت به آرمانها میدانستیم.
نسلهایی که پس از ما آمدند، درست در نقطه مقابل ما قرار دارند. آنها میخواهند زندگی کنند. میل به زندگی، آنان را با هر آنچه هست در نسبت قرار میدهد. از زندگی موجود ناراضیاند، بسیار بسیار بیش از ما. اما آن را در ویرانی آنچه هست نمیجویند. آنها آنچه آرزو دارند از قطعات موجود آن چه هست، دوباره خلق می کنند.
ما به کودکانی شبیه بودیم که عروسک اسباب بازیمان را میشکستیم، اما اینها اسباب بازیشان لگوست. ممکن است وضعیت موجود را در ذهن شان تخریب کنند، اما در جستجوی آنند تا قطعات آن را در یک صورت بندی تازه، سامان مجدد دهند. آنها به هزار شکل ِ ممکن ِ زندگی با همین قطعات میاندیشند.
نسل من رو به انقراض است. اما برای نسل جدید بن بست ساخته است. آن بخشی از نسل من که در مناصب سیاسی و حاکمیتی نشسته، از مواهب مالی و رانتی بهره مند است، اما مرتب دار و ندار جهان را تحقیر میکند و میل جوانان به زندگی را تقبیح میکند. به آنان راه نمیدهد، موقعیتهای خود را به آنان واگذار نمیکند. آن بخش از نسل من اگر در قدرت نیست و در موقعیت اپوزیسیون است، نسل جدید را تحقیر میکند که چرا به اندازه کافی فداکار و شورشی نیست. چرا به هیزم تنور آتشین او تبدیل نمیشود.
نسل جدید اگر احساس ناامیدی کند، ناشی از بن بستی است که ما برای او ساختهایم و چه فاجعهای است اگر فرزندان برای گشایش زندگی شان منتظر مرگ پدر بمانند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تجویز برای ونوسی ها (بالای چهل سال)
اگر از هر کدام از سه منظر اخلاق، عدالت یا دموکراسی بنگریم، نه اخلاقی است و نه عادلانه و نه مردمی که بخواهیم نسل دیگر همانند ما بیاندیشد و همانند ما زیست کند. جهان تعییر کرده. زمان به پیش رفته و ترجیحات نسل جدید کاملا با ما متفاوت است. حتی در دین خدا هم اکراه و اجباری نیست، چه برسد به سبک زندگی. اگر نمیخواهیم فرزندان مان منتظر مرگ ما بمانند، باید سبک خود را تغییر دهیم. به قول سهراب سپهری: پرده را برداریم، بگذاریم که احساس هوایی بخورد. نترسیم! این نسل هوشمندتر از ما و خلاق تر از ماست. فراموش نکنیم که بسیاری از مدیران ارشد امروز زمانی که کمتر از سی سالشان بود وزیر وکیل و امیر بودند و دولت و مجلس و میدان در دست آنان. وقتی به تاریخ و جهان نگاه می کنیم: فرانسه رییس جمهور ۳۹ ساله، استونی نخست وزیر ۳۴ساله، اوکراین ۳۸ ساله، بلژیک ۳۸ ساله و مجارستان ۳۵ ساله به خود دیده است. ظاهرا این مریخی ها آنقدرها هم غیرقابل اعتماد نیستند.
تجویز برای مریخی ها (زیر چهل سال)
یکی از بزرگ ترین موانع رشد مریخی ها، ترس ونوسی ها از واگذاری امور به دست آنان است. این بدیهی است که هر چه سن بالاتر می رود محافظه کاری نیز بیشتر می شود. بهترین استراتژی برای نسل جدید، تقویت توانمندی همزمان با اعتمادسازی است. آرام آرام باید تجربه کرد، خود را در عرصه های مختلف مانند سازمان مردم نهاد، شوراهای شهر و روستا، انجمن ها و تشکل های حرفه ای آزمود، نشان داد و تقویت کرد و اعتمادبخشی کرد که ما هستیم و می توانیم.
کمک کنیم ترس ونوسی ها به اعتماد و ناخشنودی مریخی ها به احترام تبدیل شود تا با آشتی میان دو نسل وضعیت بهتری رقم بزنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
سال ها پیش روانشناسی معروف کتابی نوشت که جهانی شد: «مردان مریخی، زنان ونوسی»! اصل حرف او چنین بود: تفاوت های روانشناختی مردان و زنان به گونه ای است که انگار از دو سیاره متفاوت آمده اند. یکی از مریخ و دیگری از ونوس. شاید بتوان در مورد دو نسل در ایران تعمیم داد.
از هشتاد میلیونی که اکنون در ایران زندگی می کنند، بیش از ۵۰ میلیون کمتر از ۴۰ سال شان است و کمتر از ۳۰ میلیون نفر بیش از چهل سال عمر دارند و جالب اینکه ۹۹% (اگر نگویم ۱۰۰%) مسوولان و مدیران ارشد کشور بالای چهل سال عمر دارند. کافیست به مجمع تشخیص مصلحت نظام، هیات دولت و ... نگاه کنید.
اگر بخواهم خیلی خیلی ساده سازی کنم. می گویم دو نسل اصلی داریم، زیر چهل ساله ها و بالای چهل ساله ها و چالش همین جاست. ترجیحات، خواسته ها، آرزوها و سبک زندگی نسل جدید (مریخی ها) با نسل قبلی (ونوسی ها) کاملا متفاوت است.
به نوشته زیر دقت کنید مطلبی هوشمندانه از دکتر غلامرضا کاشی (یک ونوسی بالای چهل ساله) است:
چیزی در نسل جدید وجود دارد که برای هم نسلان ما قابل فهم نیست: آنها (یعنی نسل جدیدی ها) میخواهند زندگی کنند!!! [به همین سادگی!] دنیایی که ما در آن بزرگ شدیم یک دست نبود. اما چیزی بود که همه ما را به هم پیوند میداد، حس رسالت سنگینی بود که در این دنیا داشتیم و سبب میشد تبعیض، ستم، نابرابری و استبداد را تحمل نکنیم. ما برای تحقق الگویی آرمانی از زندگی، پر بودیم از میل به ویرانی هر آنچه بود. پر از حس نفرت و کینه بودیم نسبت به هر آنچه بود. اساساً آشتی و سازش با آنچه بود را خیانت به آرمانها میدانستیم.
نسلهایی که پس از ما آمدند، درست در نقطه مقابل ما قرار دارند. آنها میخواهند زندگی کنند. میل به زندگی، آنان را با هر آنچه هست در نسبت قرار میدهد. از زندگی موجود ناراضیاند، بسیار بسیار بیش از ما. اما آن را در ویرانی آنچه هست نمیجویند. آنها آنچه آرزو دارند از قطعات موجود آن چه هست، دوباره خلق می کنند.
ما به کودکانی شبیه بودیم که عروسک اسباب بازیمان را میشکستیم، اما اینها اسباب بازیشان لگوست. ممکن است وضعیت موجود را در ذهن شان تخریب کنند، اما در جستجوی آنند تا قطعات آن را در یک صورت بندی تازه، سامان مجدد دهند. آنها به هزار شکل ِ ممکن ِ زندگی با همین قطعات میاندیشند.
نسل من رو به انقراض است. اما برای نسل جدید بن بست ساخته است. آن بخشی از نسل من که در مناصب سیاسی و حاکمیتی نشسته، از مواهب مالی و رانتی بهره مند است، اما مرتب دار و ندار جهان را تحقیر میکند و میل جوانان به زندگی را تقبیح میکند. به آنان راه نمیدهد، موقعیتهای خود را به آنان واگذار نمیکند. آن بخش از نسل من اگر در قدرت نیست و در موقعیت اپوزیسیون است، نسل جدید را تحقیر میکند که چرا به اندازه کافی فداکار و شورشی نیست. چرا به هیزم تنور آتشین او تبدیل نمیشود.
نسل جدید اگر احساس ناامیدی کند، ناشی از بن بستی است که ما برای او ساختهایم و چه فاجعهای است اگر فرزندان برای گشایش زندگی شان منتظر مرگ پدر بمانند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تجویز برای ونوسی ها (بالای چهل سال)
اگر از هر کدام از سه منظر اخلاق، عدالت یا دموکراسی بنگریم، نه اخلاقی است و نه عادلانه و نه مردمی که بخواهیم نسل دیگر همانند ما بیاندیشد و همانند ما زیست کند. جهان تعییر کرده. زمان به پیش رفته و ترجیحات نسل جدید کاملا با ما متفاوت است. حتی در دین خدا هم اکراه و اجباری نیست، چه برسد به سبک زندگی. اگر نمیخواهیم فرزندان مان منتظر مرگ ما بمانند، باید سبک خود را تغییر دهیم. به قول سهراب سپهری: پرده را برداریم، بگذاریم که احساس هوایی بخورد. نترسیم! این نسل هوشمندتر از ما و خلاق تر از ماست. فراموش نکنیم که بسیاری از مدیران ارشد امروز زمانی که کمتر از سی سالشان بود وزیر وکیل و امیر بودند و دولت و مجلس و میدان در دست آنان. وقتی به تاریخ و جهان نگاه می کنیم: فرانسه رییس جمهور ۳۹ ساله، استونی نخست وزیر ۳۴ساله، اوکراین ۳۸ ساله، بلژیک ۳۸ ساله و مجارستان ۳۵ ساله به خود دیده است. ظاهرا این مریخی ها آنقدرها هم غیرقابل اعتماد نیستند.
تجویز برای مریخی ها (زیر چهل سال)
یکی از بزرگ ترین موانع رشد مریخی ها، ترس ونوسی ها از واگذاری امور به دست آنان است. این بدیهی است که هر چه سن بالاتر می رود محافظه کاری نیز بیشتر می شود. بهترین استراتژی برای نسل جدید، تقویت توانمندی همزمان با اعتمادسازی است. آرام آرام باید تجربه کرد، خود را در عرصه های مختلف مانند سازمان مردم نهاد، شوراهای شهر و روستا، انجمن ها و تشکل های حرفه ای آزمود، نشان داد و تقویت کرد و اعتمادبخشی کرد که ما هستیم و می توانیم.
کمک کنیم ترس ونوسی ها به اعتماد و ناخشنودی مریخی ها به احترام تبدیل شود تا با آشتی میان دو نسل وضعیت بهتری رقم بزنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️شبکه استراتژیست به موازات تلگرام، در پیام رسان بله نیز همزمان به روز می شود. اسم و آدرس، ایکون دقیقا مانند تلگرام است.
شبکه استراتژیست در بله:
ble.im/Dr_Lashkarbolouki
این کار به صورت اتوماتیک از طریق ربات همگام ساز بله انجام می شود.
شبکه استراتژیست در بله:
ble.im/Dr_Lashkarbolouki
این کار به صورت اتوماتیک از طریق ربات همگام ساز بله انجام می شود.
ble.im
ble.im - This website is for sale! - ble Resources and Information.
This website is for sale! ble.im is your first and best source for all of the information you’re looking for. From general topics to more of what you would expect to find here, ble.im has it all. We hope you find what you are searching for!
🔲⭕️هر ایرانی این شش نکته را به فرزندش بیاموزد
در كتاب حاجيآقا نوشته صادق هدايت، حاجي به كوچكترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت ميكند:
توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نميخواهي جزو چاپيدهها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي! سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه ميكنه و از زندگي عقب مياندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگهداري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه! بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من ميشنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!
سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا ميتواني عرض اندام بكن، حق خودت را بگير! از فحش و تحقير نترس! حرف توي هوا پخش ميشه، هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بيسواد؛ چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز بايد خورد! سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيدهاي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!.... كتاب و درس و اينها دو پول نميارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي ميكني! اگر غفلت كردي تو را ميچاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!!!ا
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه گفته شده عریان ترین شیوه تشریح دستیابی به موفقیت برای نسل بعدی است. به نظرم در همین نوشته به ظاهر حاوی نکات غیراخلاقی، نکات طلایی نهفته است. آنچه حاجی به فرزندش گفته حاوی نکات مثبت و منفی است. بخشی از توصیه ها درست است هر چند که لحن بیانش بد است.
در ادامه شش نکته را که بعد از خواندن نکات حاج آقا در ذهنم جرقه زد را انتخاب می کنم که به فرزندم بیاموزم و فکر می کنم هر ایرانی باید به فرزندش بیاموزد.
۱. نسل قبلی به ما گفتند درس بخوان تا برای خودت کسی شوی. این حرف اشتباه است. درس خواندن خالی نه شعور می آورد و نه خوشبختی. این تجربه زندگی با تمام جوانب آن است که برایت شعور و خوشبختی می آورد. وقتی می گویم زندگی یعنی همه چیز: از آشپزی بگیر تا دوچرخه سواری، از بستن چشم ها برای گوش دادن به یک موسیقی تا فوتبال گل کوچیک. از کار کردن در خیریه کوچک محله تان تا پیگیری سخنرانی های سران جهان در مجمع جهانی گروه بیست. درس خواندن خالی نه شعور می آورد و نه خوشبختی.
۲. در مدرسه این چیزها را به تو یاد نمی دهند: سواد مالی، سواد رسانه ای، سواد جنسی. هر سه این ها مهم اند. هر کدام را از منابع معتبر بیاموز. ریاضی را بیاموز نه با این هدف که پیچیده ترین معادلات را حل کنی بلکه برای آنکه بیاموزی چگونه از دانش ریاضی در تصمیم گیری های مالی ات استفاده کنی، وقتی وام می گیری، وقتی سرمایه گذاری می کنی و وقت بیمه عمر می خری اگر ریاضی بلد نباشی کلاهت پس معرکه است. خواندن ریاضی اگر منجر به افزایش سواد مالی در تو نشود، کم فایده است.
۳. تاریخ مهم تر از جغرافیاست. اکنون نرم افزارهای موقعیت یاب، راهیاب و نقشه های آنلاین فراهم شده اند، اگر جغرافیا ندانی، باز هم راهت را پیدا خواهی کرد اما تاریخ را هیچ نرم افزاری نمی تواند خلاصه کند. تاریخ را عمیق بخوان. تا آن اشتباهاتی که ما کردیم را تو انجام ندهی. اشتباهی که دوبار تکرار شود دیگر نامش اشتباه نیست، حماقت است.
۴. زبان انگلیسی، چینی و عربی به اندازه زبان فارسی اهمیت دارد. وقتی زبان فارسی بلدی، یعنی ۸۰ میلیون هم سخن عاطفی و هم کار تجاری داری، در جهان امروز این عدد می تواند به شدت گسترش پیدا کند. حلقه هم سخنان و هم کارانت را به بیش از ۸۰۰ میلیون گسترش بده. جهان فردا، جهان بدون مرز است.
۵. مهارت ارتباطات موثر را بیاموز. ۵۰% موفقیت به ارتباطات موثر، قانع و همراه کردن دیگران و تاثیرگذاری روی آنان است. باید بلد باشی خوب حرف بزنی، خوب ارایه کنی، خوب گزارش بنویسی و خوب متقاعد کنی. مذاکره و ارایه موثر را خوب یاد بگیر.
۶. مدرک مهم است اما اکنون زمان مهارت است. آن زمان که ما درس می خواندیم تعداد مدرک دارها کم بود. پس هر کسی ارشد و دکترا داشت مزیت داشت در زمان شما دیگر مدرک از مد می افتد کسانی باقی خواهند ماند که مهارت داشته باشند. تا ده سال آینده بسیاری از مشاغل از بین می روند و بسیاری مشاغل جدید خلق می شوند. رشته ای را بخوان و مهارتی را کسب که به درد دنیای فعلی نمی خورد بلکه به درد دنیای آتی می خورد. اگر رشته بدی انتخاب کنی مانند این است که تولید کننده بهترین چرتکه دنیا هستی، در جهانی که هیچکس از چرتکه استفاده نمی کند.
نکاتی که ما باید به فرزندان مان بیاموزیم بیشتر از این هاست، اینجا فقط نکاتی را نوشتم که بعد از خواندن توصیه های حاجی در ذهنم جرقه زد. فرصتی شد بعدا بیشتر می نویسم
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
در كتاب حاجيآقا نوشته صادق هدايت، حاجي به كوچكترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت ميكند:
توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نميخواهي جزو چاپيدهها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي! سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه ميكنه و از زندگي عقب مياندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگهداري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه! بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من ميشنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!
سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا ميتواني عرض اندام بكن، حق خودت را بگير! از فحش و تحقير نترس! حرف توي هوا پخش ميشه، هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بيسواد؛ چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز بايد خورد! سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيدهاي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!.... كتاب و درس و اينها دو پول نميارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي ميكني! اگر غفلت كردي تو را ميچاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!!!ا
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه گفته شده عریان ترین شیوه تشریح دستیابی به موفقیت برای نسل بعدی است. به نظرم در همین نوشته به ظاهر حاوی نکات غیراخلاقی، نکات طلایی نهفته است. آنچه حاجی به فرزندش گفته حاوی نکات مثبت و منفی است. بخشی از توصیه ها درست است هر چند که لحن بیانش بد است.
در ادامه شش نکته را که بعد از خواندن نکات حاج آقا در ذهنم جرقه زد را انتخاب می کنم که به فرزندم بیاموزم و فکر می کنم هر ایرانی باید به فرزندش بیاموزد.
۱. نسل قبلی به ما گفتند درس بخوان تا برای خودت کسی شوی. این حرف اشتباه است. درس خواندن خالی نه شعور می آورد و نه خوشبختی. این تجربه زندگی با تمام جوانب آن است که برایت شعور و خوشبختی می آورد. وقتی می گویم زندگی یعنی همه چیز: از آشپزی بگیر تا دوچرخه سواری، از بستن چشم ها برای گوش دادن به یک موسیقی تا فوتبال گل کوچیک. از کار کردن در خیریه کوچک محله تان تا پیگیری سخنرانی های سران جهان در مجمع جهانی گروه بیست. درس خواندن خالی نه شعور می آورد و نه خوشبختی.
۲. در مدرسه این چیزها را به تو یاد نمی دهند: سواد مالی، سواد رسانه ای، سواد جنسی. هر سه این ها مهم اند. هر کدام را از منابع معتبر بیاموز. ریاضی را بیاموز نه با این هدف که پیچیده ترین معادلات را حل کنی بلکه برای آنکه بیاموزی چگونه از دانش ریاضی در تصمیم گیری های مالی ات استفاده کنی، وقتی وام می گیری، وقتی سرمایه گذاری می کنی و وقت بیمه عمر می خری اگر ریاضی بلد نباشی کلاهت پس معرکه است. خواندن ریاضی اگر منجر به افزایش سواد مالی در تو نشود، کم فایده است.
۳. تاریخ مهم تر از جغرافیاست. اکنون نرم افزارهای موقعیت یاب، راهیاب و نقشه های آنلاین فراهم شده اند، اگر جغرافیا ندانی، باز هم راهت را پیدا خواهی کرد اما تاریخ را هیچ نرم افزاری نمی تواند خلاصه کند. تاریخ را عمیق بخوان. تا آن اشتباهاتی که ما کردیم را تو انجام ندهی. اشتباهی که دوبار تکرار شود دیگر نامش اشتباه نیست، حماقت است.
۴. زبان انگلیسی، چینی و عربی به اندازه زبان فارسی اهمیت دارد. وقتی زبان فارسی بلدی، یعنی ۸۰ میلیون هم سخن عاطفی و هم کار تجاری داری، در جهان امروز این عدد می تواند به شدت گسترش پیدا کند. حلقه هم سخنان و هم کارانت را به بیش از ۸۰۰ میلیون گسترش بده. جهان فردا، جهان بدون مرز است.
۵. مهارت ارتباطات موثر را بیاموز. ۵۰% موفقیت به ارتباطات موثر، قانع و همراه کردن دیگران و تاثیرگذاری روی آنان است. باید بلد باشی خوب حرف بزنی، خوب ارایه کنی، خوب گزارش بنویسی و خوب متقاعد کنی. مذاکره و ارایه موثر را خوب یاد بگیر.
۶. مدرک مهم است اما اکنون زمان مهارت است. آن زمان که ما درس می خواندیم تعداد مدرک دارها کم بود. پس هر کسی ارشد و دکترا داشت مزیت داشت در زمان شما دیگر مدرک از مد می افتد کسانی باقی خواهند ماند که مهارت داشته باشند. تا ده سال آینده بسیاری از مشاغل از بین می روند و بسیاری مشاغل جدید خلق می شوند. رشته ای را بخوان و مهارتی را کسب که به درد دنیای فعلی نمی خورد بلکه به درد دنیای آتی می خورد. اگر رشته بدی انتخاب کنی مانند این است که تولید کننده بهترین چرتکه دنیا هستی، در جهانی که هیچکس از چرتکه استفاده نمی کند.
نکاتی که ما باید به فرزندان مان بیاموزیم بیشتر از این هاست، اینجا فقط نکاتی را نوشتم که بعد از خواندن توصیه های حاجی در ذهنم جرقه زد. فرصتی شد بعدا بیشتر می نویسم
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki