شبکه توسعه
38.8K subscribers
1.08K photos
117 videos
90 files
330 links
زیرنظر آقایان دکتر: علی سرزعیم (اقتصاددان)، مجتبی لشکربلوکی (استراتژیست)، امیر ناظمی(آینده پژوه) و محمد فاضلی (جامعه‌شناس) و محمدرضا اسلامی(استادپلی تکنیک کالیفرنیا)

نام سابق: شبکه استراتژیست
ادمین
@Mm_135
http://t.me/itdmcbot?start=dr_lashkarbolouki
Download Telegram
🔲⭕️این موتوری مزاحم است!!!

مزاحم بی تفاوتی ما نسبت به وضعیت دیگران. مزاحم بی خیالی و بی مرامی ماست

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️مرتیکه دکتر بی سواد!

رییس جمهور آمریکا مُرد. روپرت مرداک، صاحب امپراطوری رسانه ای (صدها رسانه‌ اعم از شبکه تلویزیونی و روزنامه و ...) گفته بود «اگر من اعلام کنم که رییس جمهور آمریکا مرد. برای او خیلی زمان می‌برد تا ثابت کند زنده است». این نشانه قدرت رسانه است.

همه ما در برابر اینکه فحش و ناسزا بشنویم حساسیم. خیلی چیزها را حاضریم تحمل کنیم اما فحش را نه. به خصوص اینکه درس هم خوانده باشیم و یک نفر پیدا شود و به ما بگوید مرتیکه بی سواد! اما واقعیت آن است که ما بی سوادیم. حوزه های بسیار مهمی وجود دارد که ما باید سواد داشته باشیم اما نظام رسمی و غیررسمی آموزش و پرورش در کشور ما در غفلت غیرعمدی یا در سکوت عمدی به سر می برد: سه مورد از مهم ترین حوزه های سواد یا بهتر بگویم حوزه های بی سوادی ما عبارتند از: سواد رسانه، سواد جنسی، سواد مالی.

بگذارید هفت سوال از شما بپرسم:
۱.آیا می دانید تفاوت یک رخداد واقعی و یک رخداد رسانه ای چیست؟
۲. آیا می توانید توضیح بدهید که رسانه ها چگونه اطلاعات را به صورت نامحسوس دستکاری می کنند؟
۳.آیا مغالطات رایجی که رسانه ها به کار می برند را می شناسید؟
۴. آیا می توانید قسمتی از داستان که کتمان می‌شود را کشف کنيد؟
۵. آیا می توانید توضیح دهید چگونه رسانه ها، با تکنیک هایی مانند زاویه‌ دوربین، ترفندهای نورپردازی، موسیقی و ... می توانند تصویر ما را از یک شخصیت/رخداد دستکاری کنند و عواطف ما را از تنفر به عشق و یا برعکس تغییر دهند؟
۶.آیا می توانید توضیح دهید که چرا آدم ها، برداشت های کاملا متفاوت از یک پیام رسانه ای می کنند؟
۷.برای انتشار/بازنشر/فوروارد کردن مطلبی که خودم تهیه نکرده ام، چه نکاتی را باید برای رعایت مالکیت معنوی و اخلاق حرفه ای رعایت کنم؟

اگر جواب تان به بیشتر هفت سوال بالا منفی است، باید به سواد رسانه ای خود شک کنید! و نیاز دارید که در این مورد بیشتر بخوانید و بدانید. لطفا به سطح تحصیلات و هوش و زیرکی خود اتکا نکنید.

تعریف سواد رسانه به زبان ساده چنین است:
• توانایی دستیابی به اطلاعات از رسانه های مختلف
• درک و تحلیل منتقدانه اطلاعات دریافتی از رسانه ها
• و خلق پیام موثر برای ارسال در رسانه ها با هدف تاثیرگذاری بر مخاطبین

یک اصل کلیدی در فهم پشت پرده رسانه ها: برخلاف آنچه ما فکر می کنیم رسانه ها آیینه ای نیستند که دنیا را بازتاب دهند. رسانه ها، اخبار را منتقل نمی کنند بلکه اخبار را شکل می دهند و می سازند. اطلاعات را دستمالی/دستکاری می کنند. و فقط بخشی از واقعیت را منعکس می کنند. چرا؟ چون رسانه ها دنبال حقیقت نیستند بلکه دنبال قدرت هستند. آن ها ذاتا با قدرت گره خورده اند. محتوای رسانه ها عموما در خدمت یک جریان فکری یا گروه سیاسی یا طبقه اجتماعی است. و سواد رسانه‌ای یک نوع مهارت ادراکی است که می تواند با نگاه انتقادی (موشکافانه) از بین رسانه های مختلف که هر کدام منافع و جهت گیری های خودشان را دنبال می کنند به حقیقت برسد. در اصل سواد رسانه ای، شناخت یک حقیقت از بین هزاران دروغ و تحریف است.

☑️⭕️تجویز راهبردی:
همه ما باید سواد رسانه ای را در خود ایجاد و تقویت کنیم که نیازمند مطالعه و تمرین است. برای شروع به این دو اصل کلیدی پایبند باشیم:

طراحی رژیم مصرف رسانه ای: به اینکه چه میزان اطلاعات مان را از کدام رسانه می گیریم حساس باشیم. کسانی که سواد رسانه ای دارند، رژیم مصرف متعادلی دارند و از منابع و رسانه های مختلف به میزان مشخصی اطلاعات می گیرند. آن ها رنگین کمان رسانه ای دارند. اگر رژیم مصرف رسانه ای به درستی طراحی نشود، در فضای اشباع رسانه ای و بمباران اطلاعاتی خفه خواهیم شد.

از مخاطب منفعل به مخاطب منتقد: اگر باور کنیم که هیچ کدام از رسانه ها، هدف شان حقیقت نیست بلکه خدمت به گروه/اندیشه/طبقه خاصی است، از این به بعد، استراتژی مطالعه و تماشای انتقادی را در پیش خواهیم گرفت. برای تبدیل شدن به خواننده/تماشاگر منتقد همیشه این سه سوال را از خود بپرسید:
۱.چه کسی این پیام را خلق کرده است و چرا این پیام ارسال شده است؟ (هدف او چه بوده است؟)
۲.چه ارزش‌ها و دیدگاه‌هایی را در این پیام به صورت پنهان جاسازی و تبلیغ کرده اند؟
۳.احتمالا چه بخش هایی از واقعیت حذف شده و چه بخش هایی از واقعیت برجسته سازی شده است؟

فراموش نکنیم: سواد رسانه ای یکی از مهم ترین تفاوت های یک فرد فرهیخته و یک فرد تحصیل کرده است. شما می توانید فوق دکترا از هاروارد داشته باشید اما مرتیکه بی سواد باشید!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️اگر قحطی آب و نان آمد، تو اما نگذار که قحطی انسانیت نیز بیاید. عرفان نظرآهاری
ما بیش از گذشته به انسانیت احتیاج داریم.

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️مطلب کره جنوبی و چین از کانال خوب "راهبرد" اقتباس شده است. برای مطالعه دیگر نوشته های امیر حسین خالقی:
@RahbordChannel

درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️زن تان را عوض نکنید اما ....

قبل از هر چیزی بگذارید دو تجربه موفق را با هم مرور کنیم.
شرکت سامسونگ در سال 1938 تاسیس شد. این شرکت رشد کرد و بزرگ شد. «هی لی» پسر بنیانگذار شرکت در سال 1987 جای پدرش را گرفت، این مدیر جدید علاقه مند به شیوه ژاپنی ها بود و از نوآوری های اخیر ژاپنی ها حرف هایی شنیده بود. سری به ژاپن زد و فهمید که فناوری آینده متعلق به نیمه رساناهاست و فرصت خوبی است برای ورود سامسونگ. لی فهمید که سامسونگ از این پس مجبور است در بازارهایی رقابت کند که غیرکره ای ها در آن فعال اند و اگر می خواهد دنباله رو شرکت های ژاپنی نباشد، باید تحولی جدی صورت دهد. فرهنگ بسته مبتنی بر نگاه «بومیِ کره ای» یکی از بزرگترین موانع بود. مدیر جوان فهمید نیاز به فهم راه و رسم جهان خارج از مرزهای کشورش دارد.
لی در سال 1993 برنامه تحول بزرگش را اعلام کرد، شعار جالبی هم داشت «همه چیز جز زن و بچه هایتان را عوض کنید!» می خواست شرکتی در کلاس جهانی با فرهنگی متفاوت از فرهنگ «بسته و بومی» کره ای بسازد و سراغ تجربه های برتر جهانی و فراتر از خاک کره رفت. کار ساده ای نبود و مقاومت ها زیاد بود. او تصمیم گرفت در شرکتش را به روی خارجی ها باز کند و بسیاری از کارشناس زبده غیرکره ای را به خدمت گرفت؛ همچنین بسیاری از کره ای ها را هم به خارج فرستاد تا با تجربه های جدید جهانی آشنا شوند. از خرید شرکت های خارجی هم غافل نشد.

تجربه رشد خودروسازان چینی که سالها بعد از ما به صورت جدی وارد صنعت خودروسازی شدند نیز جالب است. آن ها این 5 اقدام را به خوبی انجام دادند:
• کسب دانش و مهارت فنی از طریق بکارگیری متخصصان و مهندسان خارجی
• توسعه رابطه با مراکز تحقیقاتی محلی و بین المللی
• یادگیری از طریق تحقیق و توسعه مشترک با شرکت های خارجی از کشورهایی نظیر ایتالیا و آلمان
• سرمایه گذاری های مشترک با شرکت های خارجی انگلیسی و ...
• خرید شرکت های خارجی نظیر شرکت دی.اس.آی. استرالیایی بزرگترین شرکت تولید کننده گیربکس (برگرفته از نوشته امیرحسین خالقی کانال راهبرد)

☑️⭕️تجویز راهبردی:
هم چینی ها و هم کره ای ها استقلال و خودکفایی را مهم می دانستند. اما این دو را به گونه ای تعریف کردند که باعث انزوا و ایزوله شدن نشود. صادقانه از خود هفت سوال بپرسیم:
1. آخرین باری که ایران یک شرکت خارجی را به قصد انتقال تکنولوژی خریده است کی بوده است؟
2. آخرین باری که جرات کرده ایم برای صنعت، مدیر خارجی بیاوریم کی بوده است؟
3. چرا برای توسعه ورزش و در فوتبال از کی روش استفاده می کنیم اما برای برای مدیریت بازار بخش گردشگری نه؟
4. چرا آنقدر میزان سرمایه لازم برای تاسیس بانک توسط خارجی ها را بالا برده ایم که هر خارجی می شنود خنده اش می گیرد؟
5. چرا رییس بانک مرکزی انگلستان می تواند یک خارجی باشد اما رییس یک بانک درجه دوم ما نمی تواند یک کانادایی باشد؟
6. چرا مدیر عامل بنز به عنوان نماد آلمان می تواند یک غیرآلمانی باشد اما مدیر عامل ایران خودرو نمی تواند یک آلمانی باشد؟
7. چرا محصولات شرکت های آلمانی، کره ای و ژاپنی و چینی در ایران به وفور یافت می شود و از بازار شیرین هشتاد میلیونی ما لذت می برند اما نمی توانیم شرکت مشترک در ایران با آنان تاسیس کنیم تا هاب بازار 400 میلیونی منطقه باشیم؟

خواهش می کنم بلافاصله من را به غرب زدگی و خودباختگی متهم نکنید این اتهام ها را قبلا بارها و بارها زده ایم و به نتیجه نرسیده ایم، زمان آن است که تجربه ده های اخیر را صادقانه مرور کنیم و نتایج آن هر مقدار که دردناک بود بپذیریم. بهتر نیست به جای آن که بگوییم نه شرقی نه غربی، بگوییم برای رشد کشور شرق و غرب را به خدمت می گیریم؟ دریچه های جهان به سوی ایران حتی در زمان تحریم می تواند گشوده شود اگر بیش از هر چیزی و پیش از هر کاری، دریچه های ذهن مان را بگشاییم.رمز پیشرفت ترکیب درست درون زایی و برون گرایی یا به عبارت دیگر ترکیب مناسب بومی گرایی و جهان پذیری است.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
✳️⭕️تلنگر ۹.۵ دقیقه ای

سر کار بودم مادرم زنگ زد حدود ده دقیقه باهم حرف زدیم بعدش پیام داده: "۹/۵دقیقه باهات حرف زدم، اضافه تر وایسا تا حقوقت حلال باشه"

برگرفته از کانال شهر مهربان
@Shahr_Mehraban
🔳⭕️بخش اول نوشته زیر بر اساس مطلبی است به قلم محسن حسن‌زاده از کانال صدانت؛ البته با ویرایش و حذف و اضافه.
@sedanet

درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️خیانت جنسی با چاشنی اخلاق!!!

مشروبات الکلی مصرف نمیکرد و سیگار نمی‌کشید و عاشق هنر و موسیقی و نقاشی بود. از آزار دیدن حیوانات ناراحت می‌شد و برای اولین بار در تاریخ اروپا، قوانین حمایت از حیوانات را وضع کرد. وی حامی محیط زیست و خانواده بود و به زنان احترام میگذاشت. اما او یکی از بزرگ ترین کشتارهای وسیع طول تاریخ را رقم زد: هیتلر را می گویم. این ویژگی‌های مثبت در کنار بی رحمی منجر به کشتارهای وسیع گیج کننده به نظر می رسد. اینگونه نیست؟ این تضادها فقط در هیتلر مشاهده نمیشود، بلکه بی‌رحم‌ترین شکنجه‌ گران هم چه بسا پدرانی دلسوز باشند و از دیدن زخمی در انگشت فرزندشان اشک در چشمانشان حلقه بزند و چه بسا قاچاقچیانی که به امانت داری، صداقت، سلامت در زندگی خانوادگی اهمیت بسیار می دهند. پرسش اصلی این است که چطور انسانهایی که باور قوی به ارزشهای اخلاقی دارند و در سایر بخشهای زندگی دل‌رحم اند می‌توانند دست به اعمال غیراخلاقی وحشتناک بزنند؟

استاد دانشگاه استنفورد بندورا به این موضوع پرداخته و جواب او به این مساله چنین است: افراد معمولا دست به اعمال ناپسند نمی‌زنند مگر آنکه جنبه‌های غیراخلاقی آن اعمال را برای خودشان توجیه کرده باشند. او شش مکانیزم شناختی- روانی را که انسان ها به کار می گیرند را معرفی کرده است:

مکانیزم شستشوی اخلاقی: با تاکید بر اهداف متعالی، رفتار غیراخلاقی طوری توجیه میشود که قابل دفاع یا حتی ستایش‌آمیز به نظر برسد. تروریستهای انتحاری که حتی ممکن است در زندگی شخصی به یک مورچه نیز آزار نرسانند با همین روش اقناع می شوند: پاک کردن زمین از زشتی و پلشتی. رفتار زشت با هدفی متعالی شستشو داده می شود و تبدیل به عملی توجیه پذیر و اخلاقی می شود.

مکانیزم تلطیف لغوی: نامگذاری یک فعل غیراخلاقی با کلمات متفاوت که باعث می شود زشتی آن کمتر شود.‌ مثلاً رهبران نازی کشتار یهودیان را «پاکسازی اروپا» می نامیدند. به جای خیانت جنسی به همسر گفته می شود «شیطنت کوچولو». در فرهنگ خودمان هم اشتباهات و خطای فردی را با این جمله که شیطون گولم زد تلطیف لغوی می کنیم.

مکانیزم قياس با نمونه های بدتر: در این روش فرد با مقایسه رفتار خود با نمونه هایی بدتر از سوی دیگران از عذاب وجدان خود کم میکند. «بابا! طرف سه هزار میلیارد تومان برده و خورده، حالا شما به هزار و پانصد تومان ما گیر دادی؟»

مکانیزم انتقال مسئولیت: فرد در این حالت مسئولیت را به گردن یک منبع خارجی می‌اندازد یا آن را میان جمع بزرگتری تقسیم می‌کند. در قتل عام "می لای" یک گروه از سربازان امریکایی، پانصد غیر نظامی ویتنامی را شکنجه کردند، مورد تجاوز قرار داند، کشتند و بدن بعضی‌ها را مثله کردند. وقتی ۱۴ نفر از افسران بابت این ماجرا محاکمه شدند مسئولیت را به گردن مافوق انداختند و البته رفع اتهام هم شدند!

مکانیزم انسانیت‌زدایی از قربانی: منطق کلی این روش مادون انسان در نظر گرفتن سایرین است. هرچه کیفیت انسانی قربانی بیشتر خدشه دار شود، آسیب رساندن به او سهل‌تر میشود. کاکاسیا خواندن برده ها، کم عقل دانستن زنان و شهروند درجه دو دانستن اقلیت ها، مزاحم خواندن مهاجرین در واقع آماده سازی برخوردهای زشت و خشن با اینهاست.

مکانیزم قربانی مقصر: در این روش خود قربانی مسبب اصلی شرارت قلمداد میشود. کارگرانی که بدرفتاری کارفرما را دلیل دزدی خود میدانند، متجاوزی که میگوید سر و وضع قربانی تحریک آمیز بوده نمونه‌هایی ازاین مکانیزم هستند (برداشتی آزاد از نوشته محسن حسن‌زاده از کانال صدانت)

☑️⭕️تجویز راهبردی
اگر صادقانه بنگریم همه ما در معرض این شش مکانیزم هستیم. هر کدام از ما؛ کم کاری، کم فروشی، حق خوری، بدقولی، خیانت در امانت، دروغ گویی، دزدی، پارتی بازی، تهمت زنی، تخریب شخصیت خود را با همین شش مکانیزم انجام می دهیم. می توانیم برای یک هفته روی رفتارهای خود متمرکز شویم و از خود بپرسیم:

۱. آیا من در دام شسشتوی اقدامات غیراخلاقی با تکیه بر اهداف به ظاهر اخلاقی افتاده ام؟ (هدف وسیله را توجیه و شستشو می کند؟!)
۲. آیا من با دستمالی واژه ها، لغت سازی در دام تلطیف لغوی افتاده ام و دارم برای اعمال غیراخلاقی ام، روکش های زیبا یا قابل تحمل فراهم می کنم؟
۳. آیا من با مغالطه مقایسه، عملا دارم می گویم که چون کسی، زمانی، در جایی از دنیا عمل زشتی انجام داده است پس من هم می توانم و دیگر اشکالی ندارد؟
۴. آیا صرفا اینکه یک مقام بالاتر دستور داده دلیل خوبی برای انجام یک عمل است؟ و هر عمل زشتی را می شود با تکیه به مامورم و معذورم توجیه کرد؟
۵. در ضمیر ناخودآگاه خودم چه کسانی را انسان تر از دیگران می دانم و چه نژاد یا قبیله ای را در درجه پایین تر از خودم می دانم؟ اینکه تفاوت قائل شوم و برخی را انسان تر بدانم، این سرآغاز شرارت و جنايت است.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍4
🔳⭕️آروغ زیبای مدیران

چرا در برخی جوامع، هیچ مدیری به خاطر خطا و اشتباه استعفا نمی کند؟ در حالی که در برخی دیگر مدیران از شرم خودکشی می کنند! این سوال، دانشجويي سر کلاس از استاد جامعه شناسی پرسید. در پاسخش استاد این جواب را داد:
بچه ها! اگر معلمی در کلاس آروغ بزند! آیا باز می تواند در آن کلاس به کارش ادامه دهد؟
پاسخ روشن بود. دوستان گفتند نه تنها از کلاس بلکه از مدرسه هم باید برود.
استاد دوباره پرسید حالا اگر معلمی در کلاس دانش آموزان کر و لال هستند آروغ بزند چه؟
گفتند: مشکلی پیش نمی آید.
استاد لبخندی زد و گفت: حالا فهمیدید چرا در برخی جوامع هیچ مدیری استعفا نمی کند؟ در این جوامع عده ای لال اند! عده ای کور اند و عده ای کر!

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
شاید برای ما همیشه سوال باشد در حالی که ما درگیر نان شبانه و ترافیک روزانه و تورم سالانه هستیم، چرا این قدر روشنفکران دم از شفافیت و گردش آزاد اطلاعات؛ دم از آزادی بیان، احزاب مستقل و رسانه های آزاد می زنند؟ شاید ما فکر کنیم که این ها از سر شکم سیری حرف های روشنفکرانه می زنند و به فکر آب و نان شب مردم نیستند. دقیقا مساله همین جاست که بی آبی و بی نانی ما ریشه در همین دغدغه های آنان دارد. تلاش آنان این است که ما کر و کور و لال نباشیم.

کر و کوری اجتماعی بدان معناست که یک جامعه از پشت پرده جریانات بی خبر است. از بند و بست ها، بده بستان ها و معاملات کثیف و تعاملات پنهانی. شفافیت و گردش آزاد اطلاعات باعث می شود که جامعه کر و کور نباشد. بفهمد، تحلیل کند.

لالمانی اجتماعی نیز بدان معناست که یک جامعه زبان رسا و گویایی برای بررسی و نقد عملکرد مدیران ندارد. احزاب مستقل و رقیب و رسانه های آزاد، زبان گویای جامعه هستند. جامعه تک صدایی، در اصل جامعه بی صداست. چون تک صدایی مانند بوق ممتد است که یک حرف را تکرار و تکرار می کند.

حالا ممکن است دوباره بخواهید دم از ناامیدی بزنید که آقا نمی شود! ناامیدی معنایی ندارد. فقط باید اوضاع را بهبود داد فقط یک ذره. فقط یک قدم. بگذارید برای شما مثالی بزنم. یکی از با پتانسیل ترین سازمان های کشور برای فساد، شهرداری ها هستند که اگر خوب مدیریت و نظارت نشوند، می توانند مستعد تبانی، رانت و خاصه خرجی های سیاسی و ... باشند. اما شهرداری تهران کار خوبی را شروع کرده است. تمام معاملات کلان افشا می شوند. علاوه بر این فهرست اسامی دریافت کنندگان طرح ترافیک خبرنگاری، بودجه پیشنهادی و بودجه مصوب، اطلاعات مدیران ارشد شهرداری و گزارش عملکرد مالی شهرداری منتشر می شوند. این سرآغاز شفافیت و گردش آزاد اطلاعات است. چیزی که تمام نهادهای دولتی و عمومی باید تکرار کنند. حق تک تک ماست که بدانیم امتیازها، منابع و پول به چه اموری و چه کسانی تخصیص می یابد! حالا با این کار شهرداری تهران، همه مشکلات حل می شود؟ مسلما نه! ولی بهبود آغاز می شود به شرط آنکه مواظب باشیم فتیله اش پایین کشیده نشود و این چراغ در دیگر سازمان ها و نهادها نیز روشن شود.

ما چه می توانیم بکنیم؟
قرار نیست یک شبه به یک جامعه آزادِ شفافِ سالمِ متمدن تبدیل شویم. بهتر است دو «تمرین مدنی» انجام دهیم. این دو تمرین مدنی، سرآغاز رهایی از کوری و لالمانی اجتماعی است. باید از خانه هایمان آغاز کنیم. سپس در ساختمان، مدرسه، اداره، روستا، شهرستان و استان مان آن را توسعه دهیم.
تمرین مطالبه گری؛ عادت کنیم که از تمام مسوولین بخواهیم که اطلاعات، تصمیمات، برنامه ها، عملکردها، نتایج شان را افشا کنند.
تمرین روشن گری؛ عادت کنیم که عملکرد مدیران را مبتنی بر اطلاعات (و نه مبتنی بر حدس و گمان) نقد و بررسی منصفانه و محترمانه کنیم.

گام های بلند بعدی؛ به موازات انجام دو تمرین مدنی فوق، دست به دست هم دهیم این موارد را پیگیری کنیم:
*-قانون «از کجا آورده ای» تصویب شود. تا معلوم شود که ثروت مدیران از کجا بدست آمده؟خلاصه اگر مسوولی ویلای سه هزار متری دارد این ویلا را یا باید به ارث برده باشد، یا با پول کارمندی دولت خریده باشد، یا از رانت استفاده کرده باشد، کدام یک؟
*-رای های نمایندگان، شفاف شود تا معلوم شود آنانکه دم از دردهای مردم می زنند واقعاً چگونه رای می دهند؟ منافع شخصی و قومی و محلی را نمایندگی می کنند یا منافع ملی را؟
*-تمام دستگاه های دولتی و عمومی که از بیت المال و منابع عمومی استفاده می کنند گزارش عملکرد کمی بدهند.
*-تمام آنانکه در دولت و شرکتهای دولتی پست می گیرند، اطلاعاتشان افشا شود که از کجا آمده اند، چه سابقه و صلاحیتی داشته اند؟

هیچکس چشمان ما را باز نخواهد کرد، این ما هستیم که باید چشم مان را به مشاهده گری و زبان مان را به مطالبه گری و روشن گری عادت دهیم. اگرنه مجبوریم آروغ زیبای مدیران را تحمل کنیم و خدا را شکر کنیم که چنین مدیران خوبی داریم که ما را لایق آروغ زیبای خود می دانند.


مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
⬛️⭕️اذا زلزلت الارض زلزالها 

زمین و زمان به تکاپو افتاد
قطره ها به سیل افتادند
سیل؛ رودی خروشان شد
و رود عزم دریا کرد

این هم یک کانال ساده به نام ...

به سیل افتاده

میثاق هستم. قصد دارم گزارش لحظه به لحظه از سفر اربعین تهیه و ارسال کنم.

https://t.me/be_seil_oftade
🔳⭕️بخش اول نوشته زیر بر اساس مطلبی است از کانال آن سو البته با کمی ویرایش و حذف و اضافه.
@AnSoo
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری

باراک اوباما، در همان اولین روزهای آغاز ریاست‌جمهوری خود دفتر تازه‌ای در ضلع غربی کاخ سفید که بخش اداری است، راه انداخت. دفتری که در ابتدا با ۱۰ کارآموز و یک مسئول کار را شروع کرد و شمار کارکنان این دفتر در آخرین سال ریاست‌جمهوری اوباما به بیش از ۶۰ کارآموز و ۱۰ نیروی ثابت و یک مسئول رسیده بود. دفتری که اسم آن «دفتر مکاتبات ریاست‌جمهوری» شد و اهالی کاخ سفید با عنوان اختصاری «او.پی.سی» از آن نام می‌بردند. پیش از این رئیس‌جمهور ویلیام مک‌کینلی دفتر مشابه‌ای در کاخ سفید راه انداخته بود. اما حجم کار این دفتر همیشه بسیار محدود بود و هیچ‌وقت رئیس‌جمهوری خود را مقید به خواندن مداوم نامه‌ها نکرده بود، چه رسد به این‌که وقت بگذارد و به نامه‌ها پاسخ دهد.
باراک اوباما از همان ابتدا یک قاعده شخصی وضع کرد و تا آخرین روز ریاست‌جمهوری خود به آن پایبند ماند:‌ تک‌تک نامه‌هایی که خطاب به او ارسال می‌شود، باید خوانده شود. کارکنان دفتر مکاتبات شخصی ریاست‌جمهوری باید هر روز ۱۰ نامه را انتخاب و روی میز کار او بگذارند. اوباما هرشب نامه‌هایی را که انتخاب شده بود، به بخش خصوصی کاخ سفید که محل زندگی او و خانواده‌اش بود می‌برد. نامه‌ها را در خلوت شب می‌خواند، برای بعضی از آن‌ها با دست‌خط شخصی جواب می‌نوشت، در حاشیه‌ بعضی دیگر از نامه‌ها نکاتی را می‌نوشت تا کارکنان با این محور و کلیدواژه‌ها برای نامه جوابی بنویسند و چندتایی از این نامه‌ها را قاب کرد، به دیوار دفتر کار خود زد تا همیشه جلوی چشمش باشد.

از اوباما پرسیده چه شد که تصمیم گرفت پیگیر و مداوم و حتی در سفر کاری و تعطیلات، روزی ۱۰ نامه را بخواند و پاسخ دهد؟ اوباما در پاسخ می‌گوید که عادتِ نامه خواندن او را «سر پا نگه می‌داشت» و به او هر روز یادآوری می‌کرد که یادش نرود پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسان‌ها وجود دارند که مهم‌اند، قصه‌ای دارند و باید قصه‌ی آن‌ها را شنید و در تصمیم‌گیری حواس‌ات به آن‌ها باشد. می‌گوید نامه نوشتن و نامه خواندن به او کمک کرد که هم‌دردی و هم‌دلی بیشتری داشته باشد، چیزی که به نظرش، رمز کلیدی تغییر است و نقطه‌ای که آدم‌ها را از فرد به جمع می‌رساند و به آن‌ها توانایی «ساختن اجتماعی کوچک» در راه رسیدن به هدفی مشخص را می‌دهد.
باراک اوباما در این باره گفته است: می‌توانم فهرستی ردیف کنم که دستاوردهای من این سیاست‌ها، لوایح، موفقیت‌ها، توافق‌ها و غیره بود. ولی بگذار صادقانه بگویم. چیزی که واقعاً به آن افتخار می‌کنم این است که هشت سال تکیه زدن بر صندلی ریاست در کاخ سفید باعث نشد خودم را گم کنم و یادم برود که چه کسی هستم. خواندن مداوم این نامه‌ها مهم‌ترین عاملی بود که نگذاشت یادم برود چه کسی هستم.

☑️⭕️تجویز راهبردی:

از این ابتکار می توان دو نکته کلیدی آموخت:

1- پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسان‌ها وجود دارند که مهم‌اند، «قصه‌ای» دارند و باید «قصه‌ آن‌ها» را شنید و در تصمیم‌گیری ها حواس‌ مان به آن‌ها باشد. در هر رده سازمانی که هستیم، اگر تصیمات ما، روی زندگی افراد موثر است. باید قصه آنان را نیز گوش کنیم. اینکه بگوییم که شما نمی فهمید و ما برای شما تصمیم می گیریم و ما بیشتر می فهمیم نام دیگر استبداد است. گاهی اوقات تصمیمی که ما می گیریم و باعث می شود که ده ها کارگاه و کارخانه یک شبه برود روی هوا و بعد هم به راحتی از آنان بخواهیم که مقاومت کنند. این هنر مدیریت نیست.

2- سازوکار و سیستم طراحی کنیم. می توان ساعت ها در مورد اهمیت شنیدن صدای مشتری، صدای مردم و صدای مخالفین صحبت کرد. اما سازوکاری اجرایی برای شنیدن صدای آنان نداشت. ابتکار فوق نشان می دهد که صرفا حرف های شیک زدن در مورد توسعه، دموکراسی و گفتگوی اجتماعی و پاسخگویی و ... فایده ای ندارد باید آن را تبدیل کرد به یک سازوکار/سیستم مشخص برای آنکه اطمینان یابیم ایده های انتزاعی به سازوکارهای زمینی تبدیل می شوند.

یک نکته جالب تاریخی که برای من کاملا تعجب برانگیز بود این بود که حضرت امیر در زمان حکومت خود متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» (به معنای خانه قصه ها) تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.

ایکاش قصه های پرغصه این مردم را بیشتر و همین امروز بشنویم! شاید فردا دیر باشد. بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری ما می تواند محل آنالیز بدون سانسور خواسته ها، قصه ها، غصه ها و افکار عمومی باشد. شاید روایت مردم از زمانه و زندگی با ما متفاوت باشد.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️نوشته زیر با الهام و اقتباس از مطالب خوب، جناب آقای محمدرضا شعبانعلی، آموزگار، نویسنده و مترجمی توانا در حوزه های مذاکره، تصمیم گیری و ... تنظیم شده است. این هم سایت روزنوشته های ایشان:
mrshabanali.com


درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️تفکر سیم خارداری و سرنوشت ما

دوران کودکی در توصیف دیوار چین خوانده بودیم که تنها ساخته‌ دست بشر که از کره‌ ماه دیده می‌شود. امروز ناسا می‌گوید که چنین باوری، افسانه‌ای بیش نیست و نه تنها از ماه، که از ماهواره‌های مدار زمین نیز با چشم غیرمسلح نمی‌شود آن را دید. اگر چیزی از بلندای آسمان، در تاریکی شب، قابل دیدن باشد، دیوار بلندی از چراغ‌های محافظ است که مرز بین پاکستان و هند را می‌سازد و حدود ۳۳۰۰ متر طول دارد. شب هنگام تصویر بسیار زیبایی دارد اما در روز تصویری زشت پیش روی شما قرار می گیرد: سیم خاردارهای در هم تنیده!

دیوار چین، دیوار بین آمریکا و مکزیک، دیوار بین پاکستان و هند و سیم خاردارهایی که در مرزها می کشند، چرا وجود دارند؟ به این خاطر که ما هویت خود را از ملیت، وطن، زادبوم یا زادگاه می گیریم و ملیت هم مرز دارد. یک متر این ور می شود ایران و یک متر آن ور می شود ترکیه! یک متر چقدر تفاوت ایجاد می کند!؟ لذا معروف است می گویند جغرافیا سرنوشت ماست (Geography is destiny). جبر جغرافیایی وجود دارد. به همین خاطر هم هست که گفته اند:
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روز هم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم

اما به مرور که پیش می رویم شرایط تغییر می کند. دیگر این مرزها (=جغرافیا) نیست که سرنوشت ما را تعیین می کند بلکه این پل ها (شبکه ها) هستند که مسیر ما را رقم می زنند. به عبارت دیگر اکنون مردم هویت خود را از مرزها، جغرافیا و سیم خاردارها نمی گیرند بلکه هویت خود را از شبکه ها می گیرند. چگونه چنین چیزی رخ می دهد؟ دو مکانیزم وجود دارد:

مکانیزم اول: «رنگ باختن تدریجی یکپارچگی عمودی قبیله‌ای در برابر یکپارچگی افقی شبکه ای.
فرض کنید سه امپراطوری‌ بزرگ وجود دارند. در بالاترین سطح، امپراطور‌ها، در مورد داشتن و نداشتن رابطه و نوع رابطه‌ با دیگر امپراطوری ها تصمیم می گیرند. سپس به صورت آبشاری، لایه‌های دوم و سوم و چهارم، بر همان اساس رفتار می کنند.
امپراطوری 1 اعلام می‌کند همه‌ موظف اند هر آنچه را در سایه‌ امپراطوری 2 وجود دارد دوست داشته باشند و از هر آنچه در سایه‌ امپراطوری 3 وجود دارد نفرت داشته باشند. به این شکل، رابطه‌ کسب و کارهای امپراطوری 1 با کسب و کارهای امپراطوری 2 تقویت شده و با کسب و کارهای امپراطوری 3 تضعیف می‌شود. مردم، رسانه ها و .... نیز چنین می کنند.
اگر بخواهیم اوجِ یکپارچگی عمودی را درک کنیم، می‌توانیم آن را به زندگی قبیله‌ای تشبیه کنیم. در زندگی قبیله‌ای، اگر فردی از یک قبیله فردی از قبیله‌ی دیگر را می‌کشت، قبیله‌ دیگر به انتقام‌خواهی یک نفر از قبیله‌ اول را می‌کشتند. دیگر مهم نبود که فرد دوم بیگناه بوده است. مهم این بود که به هر حال، قبیله باید جزای گناه خود را پرداخت کند (برگرفته از سایت محمدرضا شعبانعلی)
اما یکپارچگی افقی شبکه ای به چه معناست؟ تصمیمات آبشاری به پایین نمی آید. هر لایه کار خودش را می کند. کسب و کارها و مردم در لایه‌ خود مستقل از دیدگاه لایه‌ بالاتر، بر اساس منافع خود و نه منافع امپراطورها با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند. به همین خاطر هم هست که یک هندی، در هند به دنیا می آید اما برای یک شرکت آمریکایی کار می کند، یک شهروند مجازی کشور استونی است، همسری استرالیایی و فرزندخوانده کانادایی دارد، در صندوقی در لوکزامبورگ سرمایه گذاری می کند، عضو انجمن حرفه ای برنامه نویسان آلمانی است و اکنون پروژه ای را برای کشور کنیا در دست دارد. عضو لینکدین، فیسبوک و توئتیر است و با افرادی از 185 کشور جهان با رنگ های مختلف، مذاهب مختلف ارتباط کاری و شخصی دارد.


مکانیزم دوم: فشردگی زمانی و مکانی
عبارت‌های مختلفی چون «کوچک شدن جهان»، «دهکدۀ جهانی»، «سرزمین‌زدایی»، «پایان جغرافیا» همه در یک نقطه مشترکند که دنیا به هم فشرده شده است. هر رخدادی در هر کجای جهان به سرعت به دیگر نقاط جهان منتقل می شود و تاثیر می گذارند و تاثر می پذیرد. سرعت و نزدیکی باعث شده جهان به هم فشرده تر شود. کنش و واکنش ها لحظه ای شده اند. تعاملات کاری، خانوادگی، علمی، سیاسی دیگر محدود به مرزها نیست.

☑️⭕️تجویز راهبردی:
برای ما این تغییر نگرش کمی سخت به نظر می آید. چه اینکه تا اینجا هم احتمالا خود را آماده کرده اید که نویسنده را به نادیده گرفتن تاریخ، فرهنگ، تمدن عظیم ایران متهم کنید و انواع و اقسام دیگر برچسب ها. عجالتا تا یک ماه پیشنهاد می کنم روزی یک بار به این جمله فکر کنید: نه شمالی ام نه جنوبی، نه ترکم نه عرب، اهل کره زمینم و جهان-وطن، به عبارتی دیگر شهروند این جهانم و خویشاوندانم همه آنانکه خدا و خوبی را جستجو می کنند.
به خودتان فرصت دهید تا این تفکر سیم خارداری-قبیله ای (یکپارچگی عمودی) خود را به تفکر شبکه ای (یکپارچگی افقی) بدهد. به پایان جغرافیا سلام کنید.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
بخش اول نوشته زیر، از مطلب مهدی سلیمانیه برداشته شده است. این هم کانال ایشان
@inkojaa

درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔲⭕️عقیم پروری سیستماتیک

در هر دو مقطع تحصیلی ارشد و دکتری دانشگاه، شاگرد اول بود‌. اما توان نوشتن یک متن هزار کلمه‌ای را نداشت. یادم هست که برای نوشتن یک مقاله مفهومی، ایده نداشت و در اواخر ترم، از عدم توانایی نوشتن، به گریه افتاد. در تمام طول دوران تحصیل‌اش، نه در هیچ فعالیت دانشجویی شرکت کرد، نه مطلبی در نشریه‌ ای نوشت، نه موضوع پایان‌نامه‌اش ربطی به درد مردم‌اش داشت. آرام می‌آمد و آرام می‌رفت. از همان کنار. اما نام تمامی مجلات دارای امتیاز علمی و پژوهشی را می‌دانست. با جزئیات می‌دانست که هر مقاله ای که منتشر شود، چند امتیاز دارد و ... ماه قبل شنیدم که عضو هیأت علمی یکی از مهمترین دانشگاه‌های تهران شد.

این یک استثناء نیست. یک قاعده است. داستان یک نسل! مهم‌ترین خروجی‌ ما در ده های گذشته چه بوده است؟ سیستم آموزشی ما، دانشگاه ما، نظام مدیریتی ما، حتی حوزه علمیه ما چه تیپ‌هایی را پرورش داده‌است؟ چه بچه‌هایی تربیت کرده‌ایم؟ چه مدرسان دانشگاهی را جذب کرده‌ایم؟ چه مدیرانی را در سیستم بالاتر برده‌ایم؟ سیستم کنکور و تست و قلمچی چه بچه‌هایی ساخته‌است؟

احساس می‌کنم خروجی‌های سیستم، تیپ‌های منفعت‌طلب، اهل حساب و کتاب، دو رو، محاسبه‌گر، غیرسیاسی و ترسو و فردگرا بوده‌است. در دانشگاه، چه کسانی به عنوان هیأت علمی جذب می‌شوند؟ کسانی که در طول دوران تحصیل‌شان در دانشگاه، فعالیت دانشجوی صنفی، مطبوعاتی یا جمعی نداشته‌اند، آسته رفته و آسته آمده‌اند که هیچ گربه‌ای شاخشان نزند. بچه‌ مثبت‌هایی که فقط نمره روی نمره گذاشته‌اند و بی‌سر و صدا بالا آمده‌اند.

چه دانشگاهیانی ارتقاء پیدا می‌کنند؟ کسانی که نه با درد جامعه کار دارند، نه جز پروژه گرفتن از این نهاد و آن سازمان و مقالات علمی پژوهشی تلنبار کردن و پرونده ارتقاء را تکمیل‌تر کردن دغدغه‌ای. همین جنس کارمندان، همین جنس مدیران، همین جنس حوزویان. ما دیگر فقط تیپ‌هایی را تربیت می‌کنیم که «گرد» باشند. به هیچ‌جا «گیر» نکنند. هیچ‌چیز و هیچ‌کس را «نخ‌کش» نکنند. سر می‌خورند و بالا می‌روند. (برگرفته از نوشته مهدی سلیمانیه).


☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
سه گروه کلیدی می توانستند و می توانند گرهی از جامعه بگشایند و موتور پیشرفت کشور باشند: دانشگاهیان، حوزیان و مدیران. اولی با افق گشایی (پیشنهاد راهکارها، رویکردها و نگاه های تازه)، دومی با طبابت روح و سومی با گره گشایی عملی. اما هر سه این روزها دچار کژکارکردی شده اند.
مجموعه سازوکارهایی که انگیزه این سه گروه را شکل می دهند باعث شده اند که این سه گروه نسبت به گذشته، بی انگیزه، بی رمق، حسابگر و ظاهرگراتر شوند. به عنوان مثال ما همیشه مدیران اجرایی این کشور را به بی مسوولیتی، بی انگیزگی و بی تفاوتی متهم می کنیم. این می رود و آن می آید اما چیزی عوض نمی شود. وقتی تغییر افراد تفاوتی ایجاد نمی کند این یعنی مشکل ساختاری (و نه رفتاری) وجود دارد.
مدیران اجرایی با انبوهی از قوانین و مقررات کهنه، منسوخ و متعارض، انبوهی از نهادهای نظارتی، انبوهی از دست اندازهای بروکراتیک و ضدانگیزه ها روبرو هستند. این می شود که مدیران هر چند با انگیزه، پاک دست و خلاق به انفعال کشیده می شوند [اگر به فساد کشیده نشوند] و بعد از مدتی تبدیل می شوند به یک موجود عقیم و بی خاصیت [اگر به موجودی رانت خوار و نان به نرخ روزخور تبدیل نشوند]. یک ماشین امضای خوب که به دقت عطف و پیرو می زنند. جلسات پربار برگزار می کنند! نامه دو صفحه ای را با جوابی سه صفحه ای پاسخ می دهند. گزارش کارهای کرده و نکرده تولید می کنند. به بالادستی ها اعتراض نمی کنند. به پایین دستی ها انتقاد نمی کنند. احترام نهادهای نظارتی را نگاه می‌دارند. آهسته می آیند، آهسته می روند تا بازنشسته شوند.

زمان آن رسیده است که فرهنگستان علوم و وزارت آموزش عالی به عنوان داعیه داران نظام آموزش عالی در کشور، مراجع و مرکز مدیریت حوزه های علمیه به مثابه راهبران نظام حوزوی، شورای عالی اداری و سازمان امور اداری و استخدامی، فقط یک روز کار عادی شان را تعطیل کنند و به چهار سوال فکر کنند.

در طول ده سال گذشته، حوزه و دانشگاه، چه مساله ای را از کشور حل کرده اند؟
اگر همین امروز حوزه و دانشگاه را به مدت یک سال تعطیل کنیم، غیر از اینکه یک عده بیکار می شوند، چه مشکلی برای چه کسی پیش می آید؟
چرا همه مدیران اجرایی، راه حل ها را می دانند اما آن ها را اجرا نمی کنند؟
آیا واقعا باور داریم این خروجی ها، مولد و موثر هستند یا عقیم و بی خاصیت؟

وقتی برای هر تقی که به توقی می خورد تدریس و کار را تعطیل می کنیم، چه ایرادی دارد برای این چهار سوال مهم، یک روز را روز توقف و تامل اعلام کنیم و واقعا از خود بپرسیم داریم به کجا می رویم؟

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️معلمی که شاخ اینستاگرام شد و زندگی خیلی ها را تغییر داد

آدرس اینستاگرام این معلم
https://bit.ly/2qzyfSL

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️مقداد بی شعور نیست

این جا آخر دنیاست. اینجا حتی امکانات ساده‌ای مثل گاز و تلفن و دسترسی به اینترنت ندارد. بچه‌های ته دنیا از میان تمام نداشتن‌ها، معلمی دارند که کمر بسته به تحقق آرزوهایشان. معلمی که با موتور سیکلتش سرویس مدرسه بچه‌ها هم هست. مقداد (همان آقا معلم) تا کنون چه کرده؟

330 کیلومتر با عشایر شهر شیروان کوچ کرده تا دانش آموزان از درس محروم نشوند.
400 میلیون تومان از فضای مجازی جمع کرد تا خرج آموزش و بهداشت کودکان کند.
برای 6000 هزار دانش آموز، کمک هزینه پوشاک، درمان و آموزش فراهم کرده است.
و برآوردن هزاران آرزوی معصومانه بچه ها مثلا دیدار با کیمیا خانم (مهراوه شریفی نیای سریال کیمیا)

مقداد باقرزاده از روزهای اول کارش می گوید: خانه ای که در آن سکونت گزیدم، کاهگلی و پر از خفاش بود. ساعت سه صبح از خانه حرکت می کردم تا هشت صبح به مدرسه برسم. از شنبه تا چهارشنبه در روستا زندگی می کردم. با زبان و گویش مردم که ترکمن بودند، آشنا نبودم. گاهی مورد حمله سگ های وحشی و گرگها قرار می گرفتم. در مسیر روستا رودخانه های خروشانی وجود دارد که هنوز هم پل مناسبی برای عبور و مرور ندارد. اما ادامه دادم. حالا برای آنکه فضای کاری مقداد آشنا شویم دو خاطره از وی را با هم مرور کنیم:
خاطره اول: اینجا وضعیت خانواده‌ها به گونه‌ای نیست که بتوانند کادویی گرانقیمت برای روز معلم تهیه کنند؛ برای همین تا به حال هرکسی در حد توانش هدیه‌ای آورده است. یکی بیسکوییت، یکی شکلات. دیگری از سر راهش گلی می‌کند و می‌آورد. اما سه چهار سال پیش اتفاق جالبی افتاد. یکی از بچه ها نگاه کرد که بقیه با خودشان هدیه‌ای آورده‌اند و او چیزی نیاورده. زنگ تفریح اجازه گرفت و رفت و بعد با یک نایلون برگشت. تقریبا دو کیلو پیاز جمع کرده بود به عنوان هدیه! واقعا این هدیه به من چسبید.

خاطره دوم: من صبح های شنبه معمولا خسته از راه می رسم. یک روز بچه ها به من گفتند: اجازه شما آدمی؟! گفتم یعنی چه؟ بچه ها گفتند: یعنی شما خسته می‌شوید؟ گرسنه می‌شوید؟ اصلا غذا می‌خورید؟ که من مجبور شدم برای بچه ها توضیح بدهم که بچه ها من هم مثل بقیه آدمها غذا می‌خورم من هم نهار می خورم. من هم خسته می‌شوم حتی! اوایل فکر می‌کردند من آدم فضایی هستم.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
مقداد بی شعور نیست. او هم می داند و می بیند که مشکلات زیادی داریم. فساد، ناکارآمدی، گرانی و ... او هم شعورش می رسد که تا زمانی که متغیرهای ساختاری عوض نشوند، بسیاری از مشکلات پابرجا خواهند ماند. مقداد پیش خودش می گوید شاید نتواند زندگی 80 میلیون ایرانی را تغییر دهد اما زندگی 80 دانش آموز ته دنیایی را که می تواند! اصلا چه کسی می داند شاید یکی از همین دانش آموزان آقامعلم ما، نخبه ای باشد که قرار است تغییرات ساختاری در کشور ایجاد کند. مقداد بی شعور نیست او شعور دارد و می فهمد. او دست به کار شده است.
ممکن است بلافاصله بگویید که امکان، زمان، فرصت یا جسارت مقداد شدن را ندارید. در جواب باید بگویم که همه ما می توانیم. یونپ (برنامه محیط زیست سازمان ملل) چند توصیه کرده است که همه می توانند آن را انجام دهند. چند تایش را با هم مرور کنیم:
هر نفر می تواند یک روز بیشتر در هفته از رژیم غذایی گیاهی استفاده کند و گوشت نخورد (البته به لطف افزایش قیمت ها این بند دارد خود به خود اتفاق می افتد). با رعایت این توصیه، پس از یک سال، میزان کاهش تولید گازهای گلخانه ای توسط هر نفر تقریبا برابر است با بیرون نیاوردن خودرو از منزل به مدت یک ماه.
هر کسی بلیت سفرهای خود را الکترونیکی تهیه کند و بلیت کاغذی دریافت نکند. برای تولید هر تن کاغذ 24 درخت تنومند قطع می‌شود
هر کسی تلاش کند تا از ظروف یکبار مصرف پلاستیکی استفاده نکند. با رعایت این توصیه، علاوه بر کاهش تولید زباله های پلاستیکی، ۲۶۰ گونه جانوری نیز از خطر مرگ ناشی از خوردن زباله های پلاستیکی و گیر افتادن در آنها نجات پیدا می کنند.

تلاش کردن برای بهبودهای موردی/محلی/مقطعی اصلا به معنای ندیدن مشکلات عظیم ساختاری نیست. اما هر کسی می تواند دایره ای به شعاع ده متر اطراف خودش را بهبود دهد. دایره شما کجاست؟

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️سندروم ماه عسل

احتمالا همه شما آنجلینا جولی و برد پیت را می شناسید. دو بازیگر معروف و خوش چهره هالیوودی که معروفیتی جهانی دارند. آن ها در سال ۲۰۰۶ زندگی مشترک شان را شروع کردند. هر کدام به تنهایی محبوب و مشهور بودند اما زندگی مشترک بر شهرت شان افزود. خانواده ای نماد عشق و خوشبختی، جذابیت و سخاوت.
آن ها شش فرزند داشتند که سه نفر از آنها را از کامبوج، ویتنام و اتیوپی به نام های مدوکس، زهرا و تین به فرزندی پذیرفته‌ بودند. آنقدر مشهور و محبوب بودند که وقتی می خواستند اولین فرزند بیولوژیکی خود را در نامیبیا به دنیا آورد، عکس های اولین کودکشان را به دو مجله فروختند و پول آن که بالغ بر ۷ میلیون دلار بود (معادل ۱۰۰ میلیارد تومان) را به خیریه اهدا کردند.
همچنین وقتی دوقلوهای این زوج یعنی پسرشان ناکس لئون و دخترشان ویوین در شهر نیس فرانسه به دنیا آمدند. آنها اولین عکس دوقلوها را به مبلغ ۱۴میلیون دلار (۲۰۰ میلیارد تومان) به مجلات فروختند و یک بار دیگر این مبلغ را به خیریه اهدا کردند.

موسسه خیریه بنیاد «جولی-پیت» را تاسیس کردند. مردم نام این زوج خوشبخت را گذاشته بودند برانجلینا! این دو همراه با ۶ فرزند (که نیمی از آن ها را به فرزندخواندگی قبول کرده بودند) به مثابه خانواده ای شاد و خوشبخت به دور دنیا سفر می کردند تا اینکه خبر از هم پاشیدن چنین خانواده ای بعد از بیش از یک دهه زندگی مشترک همه را شوکه کرد. این جدایی برخلاف زندگی رویایی شان، اصلا جذاب و دلچسب نبود. کاملا تلخ!
این فرآیندها روزها و ماه ها به طول کشید. اختلافات این دو بسیار جدی شد. پس از اعلام جدایی این دو زوج برای ماه‌ها درگیر دعوای حقوقی بر سر حضانت فرزندان خود شدند. علیه برد پیت پرونده حقوقی تشکیل شد در ارتباط با سوء رفتار احتمالی با پسرش. اما در نهایت اعلام شد که او مرتکب هیچ تخلفی نشده است.
هزینه های حقوقی و .... مربوط به این جدایی از مرز ۴ میلیون دلار نیز گذشت. برد پیت به دنبال طلاق از آنجلینا جولی برای گذر از این دوره به روان درمانی روی آورد و این تلخی همچنان ادامه دارد.


☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی

زمانی که می خواهید یک کسب وکار جدید راه بیاندازید، یک زندگی مشترک را شروع کنید، یک سرمایه گذاری تازه را استارت بزنید، یک شراکت جدید را کلید بزنید. آن زمان، زمان ماه عسل است. و ممکن است شما در دام سندروم ماه عسل بیفتید. سندروم ماه عسل به این معناست که
1- شما بر جنبه های مثبت (کسب وکار/زندگی مشترک/شراکت/سرمایه گذاری) تمرکز دارید.
2- احتمال سناریوهای شکست را خیلی کمتر از آن چه هست در نظر می گیرید.
3- پیامدهای تلخ سناریوهای شکست را قابل تحمل یا قابل صرف نظر کردن می دانید.
4- فرض می کنید که اگر مشکلی هم پیش آمد می توانید با طرف مقابل به راحتی حل و فصلش کنید.
5- فرض می کنید که طرف مقابل شما خیلی نایس (Nice) تر از این هاست که شما بخواهید با او به مشکل جدی (خیانت در امانت، طلاق، بدرفتاری، اختلاف حساب و ....) بخورید.

جمله معروفی هست که می گوید ازدواج برای همیشه پایدار است .... البته تا زمان طلاق! (Marriages last forever. Until divorce) همین نکته در مورد شراکت، سرمایه گذاری و تاسیس کسب وکار نیز معنا دارد. کسب وکار و سرمایه گذاری و شراکت همیشه پرسود است فقط تا اولین دست انداز!

یکی از ریشه های سندروم ماه عسل، سوگیری خوش بینی است؛ در آن فرد خود را در مقایسه با سایرین کمتر در معرض خطر می‌بیند. مثلا افراد سیگاری بر این باورند که آنها از سایر سیگاری‌ها شانس کمتری در برابر سرطان ریه دارند. دو پژوهشگر معروف در تحقیقاتی که در سال ۱۹۹۷ انجام دادند، نشان دادند ۸۰% افراد احتمال تصادف خودشان را کمتر از میانگین واقعی می‌دانند. در سال ۱۹۹۳ محققان سراغ زوج‌های جوان رفتند و مطالعات آنان نشان داد که با وجود احتمال واقعی ۵۰ درصدی طلاق برای هر ازدواج در آن جامعه (از هر دو ازدواج یکی به طلاق می انجامد)، اکثر زوج‌های جوان احتمال طلاق در ازدواج خود را صفر ارزیابی می‌کردند. چه باید کرد؟ «بدبینی حصاربندی شده» و «استراتژی خروج».
لازم نیست کلا بدبین باشیم چون اینگونه نه زندگی مشترکی آغاز می شود و نه یک ریال سرمایه گذاری می شود. بلکه کافیست با خوش بینی آغاز کنید اما در طول فرآیند تصمیم گیری 20% از زمان تصمیم گیری را به بررسی سناریوهای شکست، پیامدهای تلخ و احتمال نایس نبودن شرکا بپردازیم (بدبینی حصاربندی شده) سپس از خود سوال بپرسیم که اگر آنچه می خواستیم نشد، اگر طرف خیانت کرد و اگر ... آنگاه چه باید کرد؟ (استراتژی خروج). خوشبینی و بدبینی هردو برای ما مفید هستند، خوشبینی هواپیما را اختراع می‌کند و بدبینی چتر نجات را.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
🔳⭕️آیا شما یک عوضی هستید!

کسی به طنز (البته با نگاهی جدی) می گفت: عوضی با بی شعور تفاوت دارد! بی شعور نمی داند و نمی فهمد و به همین خاطر کارهایی می کند که خلاف عرف و منطق و شعور است. اما عوضی می فهمد و چون زیادی می فهمد، کارهایی می کند که متفاوت از دیگران است و همین تفاوت از دیگران است که می تواند برای او تمایز، موفقیت و ثروت بیافریند.
برای آنکه بتوانیم عوضی (به معنای مثبت) باشیم، باید یک آزمایشگاه ذهنی درست کنیم. در این آزمایشگاه روال جاری را در نظر می گیریم و سعی می کنیم که برخی از ابعاد آن را تغییر دهیم. بگذارید چند مثال را با هم مرور کنیم:

هدیه خریدن هم که مصیبتی است. مخصوصا اگر در شهری شلوغ زندگی کنی! برای ارسال تعدادی هدیه و گل به عنوان هدیه تولد دوست‌تان در شهری دیگر، باید هدیه ها را از بعد از مراجعه به ده ها مغازه بخرید، آنها را کادو کنید، به پست تحویل بدهید و منتظر شوید که خبری از دریافت هدیه توسط دوست‌تان به شما برسد. اما شورشی های محترم کار ما را آسان کرده اند: برای انتخاب و ارسال هدیه به دوست‌تان در شهری دیگر کافی‌ست سفارش‌تان را در یکی از سایت‌های فروش اینترنتی ثبت کنید. عملیات بسته‌بندی و ارسال به طور خودکار انجام می‌شود و شما با کد رهگیری می‌توانید در هر لحظه وضعیت هدیه‌تان را چک کنید.

تا مدت های مدیدی در جهان این فرض یود که برای کرایه خودرو باید به دفتر نمایندگی یکی از شرکت‌های اجاره خودرو مراجعه کنید و خودروی کرایه‌ای را از آنجا تحویل بگیرید. اما افرادی پیدا شدند و زدند زیر میز؛ اکنون برای کرایه خودرو نیازی به پیدا کردن دفتر نمایندگی هیچ شرکتی نیست؛ در هرکجا که باشید، می‌توانید خودروی کرایه‌ای را تحویل بگیرید.

همیشه این در ذهن ما بود که اگر بخواهیم یک فایل پاورپوینت، اکسل، ورد را ویرایش کنیم باید آن را روی کامپیوتر شخصی مان داشته باشیم. افرادی قاعده بازی را تغییر دادند؛ اکنون برای انجام ویرایش روی متن‌تان کافی‌ست به اینترنت دسترسی داشته باشید و این کار را با نرم‌افزارهای آنلاین انجام دهید.

تا مدت های مدیدی فرض بر این بود که برای معامله سهام باید در ساعات اداری به دفتر کارگزارتان مراجعه کنید و فرم نقل و انتقال سهام را تکمیل کنید. اکنون که در جهان سرعت و انعطاف به سر می بریم یک سری شورشی پیدا شدند و گفتند برای معامله سهام می‌توانید در هر زمانی با مراجعه به پلت‌فرم اختصاصی کارگزارتان، سفارش‌های متعدد و متنوعی را ثبت کنید. اکنون این یک روال رایج است. حالا یک سری شورشی (اسم محترمانه عوضی) دیگر باید پیدا شوند و این روال رایج را زیر سوال ببرند.

تمام مثال های بالا منجر به این شده است که کسانی که متفاوت می اندیشند به شهرت، موفقیت و ثروت برسند. (مثال های فوق از کتاب ذهن استراتژیست انتشارات آریاناقلم برداشته شده است).

☑️⭕️تجویز راهبردی:

تکنیک مناسب برای شورشی (تعبیر محترمانه عوضی) باشید باید آزمایشگاه ذهنی درست کنید و از «تست تخریب» استفاده کنید. هر چیزی را که می خواهید تغییر دهید را در نظر بگیرید، ابعاد مختلفتش را بررسی کنید و سپس با این سه سوال تخریب کنید:
1- چرا این کار به این صورت انجام می شود؟
2- اصلا چه نیازی هست که اینگونه انجام شود؟
3- اگر این کار را به شیوه ای دیگر انجام دهیم چه؟

یکی از برندگان جایزه نوبل ادبیات می گفت: دیگران به چیزی هایی که هست نگاه می کنند و می گویند چرا؟ و من به چیزهایی که نیست، فکر می کنم و می گویم چرا که نه؟!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️من معتاد پرفسور سمیعی ام

احتمالا تا حالا بارها جملاتی را از مرحوم دکتر شریعتی، کوروش کبیر، پروفسور سمیعی، انیشتین و بیل گیتس شنیده باشید که بعدا معلوم شده که این حرف ها، اصلا صحبت آن ها نبوده. چرا چنین اتفاقی می افتد؟
احتمالا برای تان پیش آمده که یک رستوران خیلی معروف رفته اید و یک غذای معمولی به شما داده اند و چهار برابر قیمت رستوران معمولی شما را شارژ کرده اند. شما هم جلوی دیگری خیلی خود را مشعوف نشان داده اید اما با خودتان گفته اید لذتی که از فلافلی سر کوچه مان بردم خیلی بیشتر بود! این چه غذایی بود!
حتما تا به حال اجناسی خریده اید که رویش علامت معروف ترین برندهای جهان مانند آدیداس و سونی ... حک شده است اما آن محصولات قلابی است. چرا چنین چیزی رخ می دهد. دلیل همه این ها یکی است.
دلیل اش این است که زمانی که ما حرفی را از یک برنده جایزه نوبل می شنویم عموما بخش انتقادی مغز ما خاموش می شود. حتی اگر حرفش عجیب به نظر برسد پیش خودمان می گوییم حتما استدلالی قوی یا مطالعه ای عمیق پشت این حرف است. او دارنده جایزه نوبل است. حرف بی خودی که نمی زند. یک استاد دانشگاه مشهور چطور؟ یک برنده مدال طلا در المپیاد چطور؟ مدیرعامل یک شرکت موفق و مشهور چند میلیارد دلاری چطور؟

شاید نام تایگر وودز قهرمان گلف جهان برای چندین دوره را شنیده اید. مشهور است که پیش از دو سالگی بواسطه فعالیت های پدرش در این رشته، با گلف آشنا شد. هر چه گذشت استعدادش بیشتر شکوفا شد و اتفاقی که او را بسیار شکوفاتر کرد این بود که بواسطه تعاملات پدرش با گلف بازها و مربیان گلف حرفه ای، جلو چشمان آن ها قرار می گرفت و آن ها او را به عنوان یک استعداد فوق العاده در این رشته شکار کردند و بیشتر پرورشش دادند. آدم های زیادی تلاش می کردند تا گلف باز اول دنیا شوند، اما واقعا او بهترین استعداد گلف بازی دنیا بود؟ حتما نه! چه بسا ده ها استعداد برتر که فرصت دیده شدن توسط حرفه ای ها را نداشتند.
آنچه برای تایگر وودز اتفاق افتاد، حدود ۵۰ سال قبل در دنیا شناسایی و نام گذاری شد. جامعه شناسی به نام رابرت مِرتون اولین بار این پدیده را «اثر متیو» نامید. داستان چه بود؟ بسیاری از کارهای علمی فوق العاده بخاطر ناشناس بودن فرد محقق به چشم نمی آید و تنها وقتی که یک نام شناخته شده در آن کار بیاید همه آن را مورد توجه و تقدیر قرار می دهند. جالب است که آقای دکتر رندی شکمن که خود استاد دانشگاه کالیفرنیا، برنده جایزه نوبل علوم پزشکی و سردبیر چندین مجله معتبر بود، همین چند سال قبل در گاردین مقاله عجیبی نوشت. او گفت انتظار می رود مجلات معتبری مثل نیچر در هر زمان نتایج بهترین تحقیقات دانشمندان و محققان را منتشر کنند، اما آن ها اینکار را نمی کنند! بلکه نتایج کارها و حرف های مشهورترین افراد را منتشر می کنند!

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این پدیده ها چه مشکلی ایجاد می کنند؟ ما اسیر «بازی نام ها و برندها» می شویم.

1- خود حرف نیست که مهم می‌شود، بلکه این گوینده حرف است که مهم می شود. کار به آنجا می رسد که اگر نامی شناخته شده در کنار نویسندگان یک کتاب قرار نگیرد، اصلا شانسی برای انتشار نخواهد داشت. کتابی اگر نویسنده ای شناخته شده نداشته باشد، خوانده نخواهد شد. کتاب فوق العاده ای اگر توسط انتشارات نامعتبری منتشر شود، کتاب ضعیفی شمرده می شود.
2- سلبریتی ها بدون داشتن ذره ای صلاحیت حرفه ای در انتخابات رای می آورند.
3- رستوران های معروف غذای معمولی می دهند (خیلی معمولی) اما چندین برابر بیشتر پول می گیرند.
4- دیگران سعی می کنند حرف های خودشان را در لوای حرف های سلبریتی ها و محصولات خود را تحت لوای برندها ارایه کنند. کیفیت مهم نیست. محتوا مهم نیست. نام ها (سلبریتی ها و برندها) مهم هستند. اسامی و نام ها هستند که در دنیای ما نقش ایفا می کنند، نه محتوا و کیفیت.
چه می توان کرد؟ دو راهکار معرفی می کنیم:

کندن برچسب ها؛ وقتی می خواهیم ایده ها، محصولات، فیلم ها، کتاب ها، غذاها را قضاوت کنیم. برچسب اش را بکنیم و بگوییم اگر این برند معروف نبود آیا باز هم قضاوتم اینگونه بود؟ باز هم این غذا را با این قیمت و این ایده را با این اشتباهات و ابهامات می پذیرفتم؟

پرسه زنی های هدفمند در کوچه گزینه های گمنام: به گزینه های گمنام فرصت شنیده شدن و دیده شدن و البته خورده شدن بدهیم. حیف نیست تمام عمر ما را پای صحبت سه نفر بگذارنیم فقط از یک تیپ رستوران استفاده کنیم؟ فقط یک نوع کتاب بخوانیم؟ فقط از یک خیابان رد شویم؟ شاید دیگران حرف های تازه تر، طعم های تازه تر، سرویس های بهتری داشته باشند. به ازای هر پنج باری که به شیوه متعارف عمل می کنیم، یک بار را صرف پرسه زنی و تست گزینه های گمنام کنیم.

نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1