🔳⭕️زن صیغه ای دوم حسن آقا و «جامعه زرد»
نشسته بود روبرویم و خیلی شیرین و با ولع داشت در مورد زن صیغه ای دوم حسن آقا صحبت می کرد. حسن آقا زنش مریض شده بود و از پا افتاده بود. مدت ها صبر کرد. البته به فکر ازدواج مجدد نبود. اما یک روز که کرکره مغازه سبزی فروشی اش را می زند بالا دختری وارد مغازه می شود و مقداری نعنا می خواهد. نیم کیلو نعنا همان و اینکه پونه نشست پای سفره عقد حسن آقا همان. پونه نام آن دختر جوان بود.
از سیر تا پیاز ماجرا با ماکزیمم جزییات را دوست داشت برایم تعریف کند. یعنی اگر بهش فرصت می دادم تا رنگ سفره عقد را هم می خواست برای من تعریف کند. صحبتش را که تمام کرد (و به عبارت بهتر صحبتش را قطع کردم). نگاهش افتاد به کتاب های روی میزم. دید دارم کتاب های تاریخی و نشریات اقتصاد سیاسی می خوانم.
گفت خسته نمی شوی این همه می خوانی؟ این ها اسمش رویش هست تاریخ که تمام شده است. حالا اونها هر غلطی کردند، کردند. به ما چه؟ ولشون کن. الان رو بچسب! این سیاست هم که پدر و مادر ندارد. در دو جمله و کمتر از سی ثانیه پرونده دو رشته (تاریخ و اقتصادسیاسی) را در هم پیچید.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
احتمالا همه ما اسم روزنامه نگاری زرد یا مجله زرد را شنیده ایم. رسانه زرد به نشریات و خبرنگارانی اطلاق میشود که پایشان را از اصول حرفهای و اخلاقی روزنامه نگاری بیرون گذاشته و با تمرکز بر موضوعاتی مانند مسایل اخلاقی، خانوادگی، رسوایی و تهمتهای جنسی، با دست آویز کردن موضوعات احساسی و کم عمق به افزایش تیراژ و میزان فروش می پردازند
روزنامه های زرد در همه کشورها هستند. نگرانی آنجاست که ما با جامعه زرد روبرو باشیم. این جامعه زرد است که خطرناک است. جامعه ای که برای داستان های دختر وسطی حسین آقا، پسر شیشه ای حاج خانوم طبقه بالایی و سایز .... فلان سلبریتی وقت بیشتری می گذارد تا بررسی صلاحیت نمایندگان پارلمان و نمایندگان شورای شهر و روستا و بررسی عملکرد آنان در عمل یک جامعه زرد است. جامعه زرد، جامعه ای است که به موضوعات پیش پا افتاده، مسایل بی اهمیت، می پردازند و از مسایل عمیق در می مانند.
چه می توان کرد؟
به نسبت یک قرن پیش، اکنون جامعه بسیار بسیار با تحصیلات تر شده است. میزان کسانی که تحصیلات تکمیلی دارند به وضوح چندین برابر شده است. اما مشکل آنجاست که با همان نرخ این تحصیلات (مدرک رسمی) به سواد (فهم و درک عمیق) تبدیل نشده است. مشکل آن جاست که من تخصصم تاریخ است و تو تخصص ات علوم سیاسی. تو به زبان تخصصی و در محدوده خاص خودت حرف می زنی و من نه آن را جذاب می یابم و نه آن را می فهمم. من نیز همین.
وظیفه ماست سعی کنیم در هر جمعی که می توانیم و در هر سطحی که می شود، فهم و درک به جامعه تزریق کنیم به زبان ساده و کاربردی در مورد مهم ترین مسایل (و نه مساله نماها و شبه مساله ها). اگر علوم سیاسی خوانده ایم بگوییم که چرا حزب در بلندمدت از نان شب هم واجب تر است. اگر اقتصاد خوانده ایم به زبان ساده توضیح دهیم که وقتی همه ما چه دولتمردان، چه نمایندگان مجلس و چه مردم کوچه و بازار نگاه قلکی به بانک داریم در بلندمدت چه بلایی سر جامعه می آید. اگر جامعه شناسی خوانده ایم در مورد بروز و ظهور یقه طلایی ها صحبت کنیم. اگر حقوق خوانده ایم به مردم در مورد حقوق اساسی شان آگاهی دهیم. اگر تاریخ خوانده ایم تذکر دهیم که دقیقا 5، 10، 50 یا 100 سال پیش همین موضوع پیش آمد، آن موقع واکنش نخبگان و جامعه چنین بود و ما دیگر چنین اشتباهی را تکرار نکنیم.
اگر این «دانش رسمی فردی» (تحصیلات) را به «فهم عمیق جمعی» تبدیل نکنیم آنگاه از دل همین جامعه شهردار بی سواد، نماینده بی سواد، وزیر بی سواد بر مسند قدرت خواهد نشست. چرا که شهرداران، نمایندگان، وزیران از دل همین جامعه انتخاب می شوند. از دل همین جامعه ای که زن دوم صیغه ای حسن آقا را بیشتر از دستاوردها، و دلنگرانی های امیرکبیر می شناسد.
شاید به خاطر همین باشد که کسی گفته بود: ما ستم را نشانه گرفته بوديم، اي كاش نخست جهل را نشانهمی گرفتیم. مبارزه با فقر و فساد و تبعیض بدون فهم و سواد، منجر به بازتولید فقر و فساد و تبعیض به شیوه ای جدید خواهد شد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
نشسته بود روبرویم و خیلی شیرین و با ولع داشت در مورد زن صیغه ای دوم حسن آقا صحبت می کرد. حسن آقا زنش مریض شده بود و از پا افتاده بود. مدت ها صبر کرد. البته به فکر ازدواج مجدد نبود. اما یک روز که کرکره مغازه سبزی فروشی اش را می زند بالا دختری وارد مغازه می شود و مقداری نعنا می خواهد. نیم کیلو نعنا همان و اینکه پونه نشست پای سفره عقد حسن آقا همان. پونه نام آن دختر جوان بود.
از سیر تا پیاز ماجرا با ماکزیمم جزییات را دوست داشت برایم تعریف کند. یعنی اگر بهش فرصت می دادم تا رنگ سفره عقد را هم می خواست برای من تعریف کند. صحبتش را که تمام کرد (و به عبارت بهتر صحبتش را قطع کردم). نگاهش افتاد به کتاب های روی میزم. دید دارم کتاب های تاریخی و نشریات اقتصاد سیاسی می خوانم.
گفت خسته نمی شوی این همه می خوانی؟ این ها اسمش رویش هست تاریخ که تمام شده است. حالا اونها هر غلطی کردند، کردند. به ما چه؟ ولشون کن. الان رو بچسب! این سیاست هم که پدر و مادر ندارد. در دو جمله و کمتر از سی ثانیه پرونده دو رشته (تاریخ و اقتصادسیاسی) را در هم پیچید.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
احتمالا همه ما اسم روزنامه نگاری زرد یا مجله زرد را شنیده ایم. رسانه زرد به نشریات و خبرنگارانی اطلاق میشود که پایشان را از اصول حرفهای و اخلاقی روزنامه نگاری بیرون گذاشته و با تمرکز بر موضوعاتی مانند مسایل اخلاقی، خانوادگی، رسوایی و تهمتهای جنسی، با دست آویز کردن موضوعات احساسی و کم عمق به افزایش تیراژ و میزان فروش می پردازند
روزنامه های زرد در همه کشورها هستند. نگرانی آنجاست که ما با جامعه زرد روبرو باشیم. این جامعه زرد است که خطرناک است. جامعه ای که برای داستان های دختر وسطی حسین آقا، پسر شیشه ای حاج خانوم طبقه بالایی و سایز .... فلان سلبریتی وقت بیشتری می گذارد تا بررسی صلاحیت نمایندگان پارلمان و نمایندگان شورای شهر و روستا و بررسی عملکرد آنان در عمل یک جامعه زرد است. جامعه زرد، جامعه ای است که به موضوعات پیش پا افتاده، مسایل بی اهمیت، می پردازند و از مسایل عمیق در می مانند.
چه می توان کرد؟
به نسبت یک قرن پیش، اکنون جامعه بسیار بسیار با تحصیلات تر شده است. میزان کسانی که تحصیلات تکمیلی دارند به وضوح چندین برابر شده است. اما مشکل آنجاست که با همان نرخ این تحصیلات (مدرک رسمی) به سواد (فهم و درک عمیق) تبدیل نشده است. مشکل آن جاست که من تخصصم تاریخ است و تو تخصص ات علوم سیاسی. تو به زبان تخصصی و در محدوده خاص خودت حرف می زنی و من نه آن را جذاب می یابم و نه آن را می فهمم. من نیز همین.
وظیفه ماست سعی کنیم در هر جمعی که می توانیم و در هر سطحی که می شود، فهم و درک به جامعه تزریق کنیم به زبان ساده و کاربردی در مورد مهم ترین مسایل (و نه مساله نماها و شبه مساله ها). اگر علوم سیاسی خوانده ایم بگوییم که چرا حزب در بلندمدت از نان شب هم واجب تر است. اگر اقتصاد خوانده ایم به زبان ساده توضیح دهیم که وقتی همه ما چه دولتمردان، چه نمایندگان مجلس و چه مردم کوچه و بازار نگاه قلکی به بانک داریم در بلندمدت چه بلایی سر جامعه می آید. اگر جامعه شناسی خوانده ایم در مورد بروز و ظهور یقه طلایی ها صحبت کنیم. اگر حقوق خوانده ایم به مردم در مورد حقوق اساسی شان آگاهی دهیم. اگر تاریخ خوانده ایم تذکر دهیم که دقیقا 5، 10، 50 یا 100 سال پیش همین موضوع پیش آمد، آن موقع واکنش نخبگان و جامعه چنین بود و ما دیگر چنین اشتباهی را تکرار نکنیم.
اگر این «دانش رسمی فردی» (تحصیلات) را به «فهم عمیق جمعی» تبدیل نکنیم آنگاه از دل همین جامعه شهردار بی سواد، نماینده بی سواد، وزیر بی سواد بر مسند قدرت خواهد نشست. چرا که شهرداران، نمایندگان، وزیران از دل همین جامعه انتخاب می شوند. از دل همین جامعه ای که زن دوم صیغه ای حسن آقا را بیشتر از دستاوردها، و دلنگرانی های امیرکبیر می شناسد.
شاید به خاطر همین باشد که کسی گفته بود: ما ستم را نشانه گرفته بوديم، اي كاش نخست جهل را نشانهمی گرفتیم. مبارزه با فقر و فساد و تبعیض بدون فهم و سواد، منجر به بازتولید فقر و فساد و تبعیض به شیوه ای جدید خواهد شد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲⭕️ژاپن سرنوشت محتوم یک جغرافیا نیست، حاصل تلاش پدیده هایی است که به آنها ژاپنی میگویند.
و اما ژاپنی ها از اول ژاپنی نبوده اند، نهادها و نظام ها، ژاپنی ها را ساخته اند
@English_learningchannel
و اما ژاپنی ها از اول ژاپنی نبوده اند، نهادها و نظام ها، ژاپنی ها را ساخته اند
@English_learningchannel
🔳⭕️قورباغه ات را گاز نزن! قورت نده! فقط خط مرگ تعیین کن!
كنت دو گوبينو سفير فرانسه در ايران، که مشاهده گری تیزبین بود، کتابی نوشت به عنوان: سه سال در ایران. در بخشی از کتابش نوشت: ايرانيان ساعت تعيين نمى كنند. مى گويند عصر مى آيم و گاه ميزبان را از ساعت ۳ تا ۸ منتظر مى گذارند. لندور انگلیسی که در اوایل قرن بیستم از ایران بازدید داشته در خاطراتش می نویسد: در هیچ جای جهان مثل ایران وقت بی ارزش نیست. ایرانی باید فرصت داشته باشد تا در کاری فکر کند.
خلاصه آنکه اگر در سراسر هستی، وقت طلاست، در ایران عجله و تعیین وقت کار شیطان است و چو فردا شود فکر فردا کنیم!
یکی از مدیران ارشد در کشور ما تابلویی زد که تعداد روز مانده به اتمام پروژه (طبق برنامه) را نشان می داد. فرض کنید که این تابلو (در بدترین حالت) هزینه ای معادل با روزانه ۴۰ میلیون داشت. یعنی سالانه ۱۵ میلیارد تومان دود می شد و می رفت هوا. اعتراض های زیادی به این کار صورت گرفت. اما واقعیت آن است که کار وی درست بوده است و آن ۱۵میلیارد تومان دود نشد و نرفت هوا بلکه سرمایه شد و نشست روی زمین. بیشتر توضیح می دهيم. کمی صبر کنید.
هر سال بیش از ۱.۵ میلیون نفر در سراسر دنیا در مسابقه های دوی ماراتن شرکت می کنند. بیش از نیمی از این افراد برای اولین بار در زندگی خود به این تجربه جالب دست می زنند. یکی از انگیزه های غالب برای شرکت در دوی ماراتن «به چالش کشیدن مرزهای توانمندی خود» است. اما نکته جالبی که مطالعه دو پژوهشگر کنجکاو نشان داد این بود که افرادی که در یک سال پایانی اتمام دهه عمر خود هستند (یعنی ۲۹ ساله، ۳۹ ساله، ۴۹ ساله و …) دو تا سه برابر بیشتر از افرادی که در سالهای قبل یا بعد از این سال پایانی هستند (یعنی ۲۸ یا ۳۱ ساله) در دوی ماراتن شرکت می کنند. این پدیده تحت عنوان «تاثیر نقاط پایانی» شناخته می شود. به عبارت ساده تر زمانی که به نقاط پایانی یک دهه از عمر خود نزدیک می شویم یا به نقاط پایانی یک پروژه نزدیک می شویم احساس از دست دادن بخش مهمی از فرصتهای زندگی در ما موجی از انرژی و انگیزه برای انجام کارهای چالشی تر ایجاد می کند. جالب اینکه بسیاری از این نقاط پایانی صرفا «قراردادی» هستند و ذاتا اثر خاصی ندارند. مثلا واقعا بین ۳۶ سالگی و ۳۹ سالگی واقعا چه تفاوتی وجود دارد؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
چگونه می توان با به کارگیری نقاط پایانی، سه حوزه زندگی، کسب وکار و کشورداری خود را بهبود دهیم؟
1: فرجام سازی: گفته شد که نقاط پایانی صرفا قراردادی هستند بنابراین نباید منتظر آن ها نشست بلکه باید آن ها را خلق کرد. هر کاری را به قطعات متعدد تبدیل کنید. از پروژه گرفته تا عمر، از ساختن خانه گرفته تا یک نبرد انتخاباتی. برای شروع می توانید از فعالیتهای ساده روزانه شروع کنید. هر کاری را که می خواهید انجام دهید را می توانید به قدمهای کاری بین ۳۰ تا ۴۵ دقیقه بشکنید و در انتهای هر قدم یک استراحت یا وقفه (ولو به صورت ذهنی) داشته باشید. با این کار در طول یک روز کاری بیش از ۸ نقطه پایانی تعریف می کنید که هر کدام انرژی و انگیزه ما را برای اتمام یک قسمت از کار افزایش می دهند.
2: نقاط پایانی با زمان مشخص معنا پیدا می کنند. ایمیلی دریافت می کنید که از شما خواسته است فرمی را تکمیل کنید، یا در مورد گزارشی نظرتان را بدهید، یا در خصوص مساله ای تصمیم تان را اعلام کنید. اما زمان مشخصی برای این کار مطرح نشده است. مطالعات مختلف نشان می دهد که احتمال تکمیل کارهایی که خط مرگ یا خط پایان (Deadline) مشخص و معقولی ندارند ۲۵ تا ۵۰% کمتر از حالتی است که یک خط پایان مشخص برای آنها تعیین شده است. به عنوان نمونه افرادی که از آنها خواسته شده است که تا فرم اهدای عضو خود را تا دو هفته دیگر تکمیل کنند بیشتر از حالتی است که این درخواست بدون زمان مشخصی مطرح شده باشد. خط پایان نباید مبهم باشد: به جای اینکه بگویید کار را تا «اواخر ماه» یا «چند هفته آینده» تحویل بدهید، سعی کنید که یک تاریخ مشخص و در صورت نیاز یک ساعت مشخص را تعیین کنید. مثلا ترامپ از ماه ها قبل ۴ نوامبر را تاریخ عملی کردن تحریم های جدید معین کرده است. یکی از بدترین حالتهای تعریف خط پایان این است که بگویید «در اسرع وقت»! یا «در اولین زمان ممکن». بنابراین به قول آن نویسنده (برایان تریسی) لازم نیست قورباغه تان را اول صبح قورت بدهید. فقط کافیست یک پروژه یا وظیفه دشوار را قطعه قطعه کنید و برایش خط پایان تعریف کنید.
اگر آن هزینه ۱۵ میلیارد تومانی باعث شده باشد که پروژه ۱۰۰۰ میلیاردی فقط ۱۰۰ روز زودتر به نتیجه برسد آن تابلو، هزینه نبوده است بلکه به وضوح سرمایه گذاری بوده است. به ويژه در کشوری مانند ایران که عجله کار شیطان است و عصر می آییم بین ساعت سه تا هشت!
نوشته مشترک محمد حسین رضازاده و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
كنت دو گوبينو سفير فرانسه در ايران، که مشاهده گری تیزبین بود، کتابی نوشت به عنوان: سه سال در ایران. در بخشی از کتابش نوشت: ايرانيان ساعت تعيين نمى كنند. مى گويند عصر مى آيم و گاه ميزبان را از ساعت ۳ تا ۸ منتظر مى گذارند. لندور انگلیسی که در اوایل قرن بیستم از ایران بازدید داشته در خاطراتش می نویسد: در هیچ جای جهان مثل ایران وقت بی ارزش نیست. ایرانی باید فرصت داشته باشد تا در کاری فکر کند.
خلاصه آنکه اگر در سراسر هستی، وقت طلاست، در ایران عجله و تعیین وقت کار شیطان است و چو فردا شود فکر فردا کنیم!
یکی از مدیران ارشد در کشور ما تابلویی زد که تعداد روز مانده به اتمام پروژه (طبق برنامه) را نشان می داد. فرض کنید که این تابلو (در بدترین حالت) هزینه ای معادل با روزانه ۴۰ میلیون داشت. یعنی سالانه ۱۵ میلیارد تومان دود می شد و می رفت هوا. اعتراض های زیادی به این کار صورت گرفت. اما واقعیت آن است که کار وی درست بوده است و آن ۱۵میلیارد تومان دود نشد و نرفت هوا بلکه سرمایه شد و نشست روی زمین. بیشتر توضیح می دهيم. کمی صبر کنید.
هر سال بیش از ۱.۵ میلیون نفر در سراسر دنیا در مسابقه های دوی ماراتن شرکت می کنند. بیش از نیمی از این افراد برای اولین بار در زندگی خود به این تجربه جالب دست می زنند. یکی از انگیزه های غالب برای شرکت در دوی ماراتن «به چالش کشیدن مرزهای توانمندی خود» است. اما نکته جالبی که مطالعه دو پژوهشگر کنجکاو نشان داد این بود که افرادی که در یک سال پایانی اتمام دهه عمر خود هستند (یعنی ۲۹ ساله، ۳۹ ساله، ۴۹ ساله و …) دو تا سه برابر بیشتر از افرادی که در سالهای قبل یا بعد از این سال پایانی هستند (یعنی ۲۸ یا ۳۱ ساله) در دوی ماراتن شرکت می کنند. این پدیده تحت عنوان «تاثیر نقاط پایانی» شناخته می شود. به عبارت ساده تر زمانی که به نقاط پایانی یک دهه از عمر خود نزدیک می شویم یا به نقاط پایانی یک پروژه نزدیک می شویم احساس از دست دادن بخش مهمی از فرصتهای زندگی در ما موجی از انرژی و انگیزه برای انجام کارهای چالشی تر ایجاد می کند. جالب اینکه بسیاری از این نقاط پایانی صرفا «قراردادی» هستند و ذاتا اثر خاصی ندارند. مثلا واقعا بین ۳۶ سالگی و ۳۹ سالگی واقعا چه تفاوتی وجود دارد؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
چگونه می توان با به کارگیری نقاط پایانی، سه حوزه زندگی، کسب وکار و کشورداری خود را بهبود دهیم؟
1: فرجام سازی: گفته شد که نقاط پایانی صرفا قراردادی هستند بنابراین نباید منتظر آن ها نشست بلکه باید آن ها را خلق کرد. هر کاری را به قطعات متعدد تبدیل کنید. از پروژه گرفته تا عمر، از ساختن خانه گرفته تا یک نبرد انتخاباتی. برای شروع می توانید از فعالیتهای ساده روزانه شروع کنید. هر کاری را که می خواهید انجام دهید را می توانید به قدمهای کاری بین ۳۰ تا ۴۵ دقیقه بشکنید و در انتهای هر قدم یک استراحت یا وقفه (ولو به صورت ذهنی) داشته باشید. با این کار در طول یک روز کاری بیش از ۸ نقطه پایانی تعریف می کنید که هر کدام انرژی و انگیزه ما را برای اتمام یک قسمت از کار افزایش می دهند.
2: نقاط پایانی با زمان مشخص معنا پیدا می کنند. ایمیلی دریافت می کنید که از شما خواسته است فرمی را تکمیل کنید، یا در مورد گزارشی نظرتان را بدهید، یا در خصوص مساله ای تصمیم تان را اعلام کنید. اما زمان مشخصی برای این کار مطرح نشده است. مطالعات مختلف نشان می دهد که احتمال تکمیل کارهایی که خط مرگ یا خط پایان (Deadline) مشخص و معقولی ندارند ۲۵ تا ۵۰% کمتر از حالتی است که یک خط پایان مشخص برای آنها تعیین شده است. به عنوان نمونه افرادی که از آنها خواسته شده است که تا فرم اهدای عضو خود را تا دو هفته دیگر تکمیل کنند بیشتر از حالتی است که این درخواست بدون زمان مشخصی مطرح شده باشد. خط پایان نباید مبهم باشد: به جای اینکه بگویید کار را تا «اواخر ماه» یا «چند هفته آینده» تحویل بدهید، سعی کنید که یک تاریخ مشخص و در صورت نیاز یک ساعت مشخص را تعیین کنید. مثلا ترامپ از ماه ها قبل ۴ نوامبر را تاریخ عملی کردن تحریم های جدید معین کرده است. یکی از بدترین حالتهای تعریف خط پایان این است که بگویید «در اسرع وقت»! یا «در اولین زمان ممکن». بنابراین به قول آن نویسنده (برایان تریسی) لازم نیست قورباغه تان را اول صبح قورت بدهید. فقط کافیست یک پروژه یا وظیفه دشوار را قطعه قطعه کنید و برایش خط پایان تعریف کنید.
اگر آن هزینه ۱۵ میلیارد تومانی باعث شده باشد که پروژه ۱۰۰۰ میلیاردی فقط ۱۰۰ روز زودتر به نتیجه برسد آن تابلو، هزینه نبوده است بلکه به وضوح سرمایه گذاری بوده است. به ويژه در کشوری مانند ایران که عجله کار شیطان است و عصر می آییم بین ساعت سه تا هشت!
نوشته مشترک محمد حسین رضازاده و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️لاشه سگ زیر بالش ایرانیان
روستایی بود که فقط یک چاه آب داشت. سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر قابل استفاده نبود. روستاییان پیش پیر ده رفتند تا بپرسند که چه باید بکنند؟
پیرمرد با تجربه به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد. روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو ماند. دوباره پیش او برگشتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم فایده ای نداشت. روستاییان بنابر گفته او برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
پیرمرد پرسید: چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را بیرون آوردید؟ روستاییان گفتند: نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
لاشه سگ حکایت اوضاع ماست. خیلی از مسایل حل نمی شوند. بلکه از دولتی به دولت دیگر و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند. هر چقدر هم آب می کشیم باز هم چاه مان بوی متعفن سگ مرده می دهد. یک مورد را با هم مرور کنیم:
مردم یک مساله مشخص دارند. بخشی از پولشان را پس انداز می کنند با انگیزه های مختلف. یکی می خواهد در آینده خانه بخرد و دیگری جهیزیه دخترش را تامین کند و یکی نیز نقشه دارد کسب وکاری برای خودش راه بیاندازد. مردم می خواهند این پولی که پس انداز می کنند، ارزشش حفظ شود و هم اینکه به صورت معقولی افزایش پیدا کند (پنج سال بعد قدرت خرید بیشتری داشته باشند). این خواسته مردم، کاملا معقول و منطقی است. اما مشکل آنجاست که برای این خواسته مشروع و منطقی جواب مناسبی فراهم نشده.
آیا می توانم به شیوه ای اطمینان بخش، در ایران ماهانه یک متر زمین بخرم؟ نه!
آیا می توانم در سهام صد شرکت استارت آپی که ستارگان موفق سال های آینده هستند سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا اگر تشخیص دهم یک صنعت خاص رشد خوبی خواهد داشت می توانم به راحتی روی آن سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا گزینه های آسانی برای آنکه ریسک خودم را در برابر تغییرات نرخ ارز پوشش دهم وجود دارد؟ نه!
آیا می توانم به جای آنکه در یک صندوق بازنشستگی سرمایه گذاری کنم، در شش صندوق، آتیه ام را تامین کنم؟ نه!
در صورتی که در کشورهایی که بازارهای مالی پیشرفته دارند شما می توانید ماهانه معادل یک متر زمین بخرید! فقط با مراجعه به یک نهاد مالی و یک بار سرمایه گذاری، همزمان سهام دار صد شرکت استارت آپی شوید. اگر با چین تجارت می کنید، می توانید از ابزارهای مالی استفاده کنید که ریسک شما را در برابر تغییرات نرخ یوان پوشش دهد.
فرض کنید که فکر می کنم دلار گران می شود. سه راه دارم: یکی اینکه بروم بازار، دلار بخرم و آنرا بگذارم زیر بالش. دوم اینکه دلار بخرم، آن را در حساب ارزی بانکی بگذارم و سوم اینکه سهام شرکت های با درآمد ارزی بخرم. این سه گزینه تاثیر کاملا متفاوتی بر اقتصاد می گذارند. مقایسه کنید دلاری که زیربالش های ماست و دلاری که در بانک ها می تواند تجمیع شود و تسهیلات ارزی ارایه کند. اما گزینه دوم و سوم در ایران به خوبی کار نمی کند. چرا؟ به این خاطر که مردم به دلیل تجربیات تلخ، در مورد سپرده های ارزی به بانک ها سخت اعتماد می کنند و گزینه سوم نیز محدودیت هایی دارد. بازار سرمایه (بازار خرید و فروش سهام و سایر اوراق بهادار) خوب رشد کرده، اما بعضاً به خاطر ترس و تنگ نظری و مخالفت های جاهلانه، نه تنوع گزینه هایش به میزان مطلوب است و نه آنچنان عمقی دارد که بتواند میزبان حجم نقدینگی 1700 هزار میلیارد تومانی باشد.
مشکل اینجاست که ما گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری پیش روی مردم نگذاشته ایم. لذا مردم مجبورند در صف و در حال هجوم باشند: گاهی برای خرید سیم کارت! گاهی خودرو، زمانی طلا و سکه، گاهی ارز و گاهی هم هجوم برای پس گرفتن پول شان از موسسات مالی اعتباری بی اعتبار! و نباید مردم را ملامت کرد. باید کسانی را ملامت کرد که کار را به اینجا کشاندند.
دقت کنید که منظورم این نیست که فقط نبود گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری، تنها لاشه سگ است. افزایش کنترل نشده نقدینگی، بی اعتقادی به بخش خصوصی، نگاه قیم مابانه به مردم، تخصیص بودجه بسیار ناکارآمد دولتی، عدم تعامل پذیری جهانی و وابستگی دولت به درآمدهای نفتی ... لاشه سگ هایی هستند که تا از چاه بیرون کشیده نشوند، همچنان بوی تعفن ما را آزار خواهد داد.
به گواه تاریخ و شهادت خارجیان، ایرانیان تجارت را خوب می فهمند و خرید و فروش در ذات شان است. اگر بازار خوبی فراهم شود و گزینه های سرمایه گذاری متنوع و متعدد فراهم شود شک ندارم که پول و پس انداز مردم گزینه های خود را پیدا خواهد کرد و چرخ های تولید بهتر خواهد چرخید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
روستایی بود که فقط یک چاه آب داشت. سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر قابل استفاده نبود. روستاییان پیش پیر ده رفتند تا بپرسند که چه باید بکنند؟
پیرمرد با تجربه به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد. روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو ماند. دوباره پیش او برگشتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم فایده ای نداشت. روستاییان بنابر گفته او برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
پیرمرد پرسید: چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را بیرون آوردید؟ روستاییان گفتند: نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
لاشه سگ حکایت اوضاع ماست. خیلی از مسایل حل نمی شوند. بلکه از دولتی به دولت دیگر و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند. هر چقدر هم آب می کشیم باز هم چاه مان بوی متعفن سگ مرده می دهد. یک مورد را با هم مرور کنیم:
مردم یک مساله مشخص دارند. بخشی از پولشان را پس انداز می کنند با انگیزه های مختلف. یکی می خواهد در آینده خانه بخرد و دیگری جهیزیه دخترش را تامین کند و یکی نیز نقشه دارد کسب وکاری برای خودش راه بیاندازد. مردم می خواهند این پولی که پس انداز می کنند، ارزشش حفظ شود و هم اینکه به صورت معقولی افزایش پیدا کند (پنج سال بعد قدرت خرید بیشتری داشته باشند). این خواسته مردم، کاملا معقول و منطقی است. اما مشکل آنجاست که برای این خواسته مشروع و منطقی جواب مناسبی فراهم نشده.
آیا می توانم به شیوه ای اطمینان بخش، در ایران ماهانه یک متر زمین بخرم؟ نه!
آیا می توانم در سهام صد شرکت استارت آپی که ستارگان موفق سال های آینده هستند سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا اگر تشخیص دهم یک صنعت خاص رشد خوبی خواهد داشت می توانم به راحتی روی آن سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا گزینه های آسانی برای آنکه ریسک خودم را در برابر تغییرات نرخ ارز پوشش دهم وجود دارد؟ نه!
آیا می توانم به جای آنکه در یک صندوق بازنشستگی سرمایه گذاری کنم، در شش صندوق، آتیه ام را تامین کنم؟ نه!
در صورتی که در کشورهایی که بازارهای مالی پیشرفته دارند شما می توانید ماهانه معادل یک متر زمین بخرید! فقط با مراجعه به یک نهاد مالی و یک بار سرمایه گذاری، همزمان سهام دار صد شرکت استارت آپی شوید. اگر با چین تجارت می کنید، می توانید از ابزارهای مالی استفاده کنید که ریسک شما را در برابر تغییرات نرخ یوان پوشش دهد.
فرض کنید که فکر می کنم دلار گران می شود. سه راه دارم: یکی اینکه بروم بازار، دلار بخرم و آنرا بگذارم زیر بالش. دوم اینکه دلار بخرم، آن را در حساب ارزی بانکی بگذارم و سوم اینکه سهام شرکت های با درآمد ارزی بخرم. این سه گزینه تاثیر کاملا متفاوتی بر اقتصاد می گذارند. مقایسه کنید دلاری که زیربالش های ماست و دلاری که در بانک ها می تواند تجمیع شود و تسهیلات ارزی ارایه کند. اما گزینه دوم و سوم در ایران به خوبی کار نمی کند. چرا؟ به این خاطر که مردم به دلیل تجربیات تلخ، در مورد سپرده های ارزی به بانک ها سخت اعتماد می کنند و گزینه سوم نیز محدودیت هایی دارد. بازار سرمایه (بازار خرید و فروش سهام و سایر اوراق بهادار) خوب رشد کرده، اما بعضاً به خاطر ترس و تنگ نظری و مخالفت های جاهلانه، نه تنوع گزینه هایش به میزان مطلوب است و نه آنچنان عمقی دارد که بتواند میزبان حجم نقدینگی 1700 هزار میلیارد تومانی باشد.
مشکل اینجاست که ما گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری پیش روی مردم نگذاشته ایم. لذا مردم مجبورند در صف و در حال هجوم باشند: گاهی برای خرید سیم کارت! گاهی خودرو، زمانی طلا و سکه، گاهی ارز و گاهی هم هجوم برای پس گرفتن پول شان از موسسات مالی اعتباری بی اعتبار! و نباید مردم را ملامت کرد. باید کسانی را ملامت کرد که کار را به اینجا کشاندند.
دقت کنید که منظورم این نیست که فقط نبود گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری، تنها لاشه سگ است. افزایش کنترل نشده نقدینگی، بی اعتقادی به بخش خصوصی، نگاه قیم مابانه به مردم، تخصیص بودجه بسیار ناکارآمد دولتی، عدم تعامل پذیری جهانی و وابستگی دولت به درآمدهای نفتی ... لاشه سگ هایی هستند که تا از چاه بیرون کشیده نشوند، همچنان بوی تعفن ما را آزار خواهد داد.
به گواه تاریخ و شهادت خارجیان، ایرانیان تجارت را خوب می فهمند و خرید و فروش در ذات شان است. اگر بازار خوبی فراهم شود و گزینه های سرمایه گذاری متنوع و متعدد فراهم شود شک ندارم که پول و پس انداز مردم گزینه های خود را پیدا خواهد کرد و چرخ های تولید بهتر خواهد چرخید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این فیلم کوتاه بیست ثانیه ای نشان می دهد گاهی اوقات تردید و ترس و تعلل به معنای تسلیم نیست؛ مساوی شکست است
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️چشمان کور دولت؟ مقایسه دولت هلند و ایران
چرا این قدر حاشیه نشین، گورخواب، بی خانمان و کارتن خواب در کشور داریم؟ چرا ما با «روسپیگری معیشتی» یعنی روسپیگری با هدف تامین معیشت خانوار روبرو هستیم؟ علی رغم اینکه در کشورمان بیش از ده سازمان عریض و طویل حمایتی و رفاهی داریم و ماهانه میلیاردها تومان صرف امور حمایتی می شود. سازمان بهزیستی،کمیته امداد، سهام عدالت، سازمان هدفمندی یارانه ها، بنیاد برکت، بنیادهای دیگر و... نمونه ای از سازمان های حمایتی و رفاهی موجود هستند که گردش مالی آنان سر به فلک می کشد. به عنوان نمونه فقط عدد یارانه در سال برابر است با ۳۰ هزار میلیارد تومان! چرا این اعداد نجومی نمی تواند منجر به پایان کارتن خوابی و کاهش حاشیه نشینی و روسپی گری معیشتی شود. برای پاسخ به این سوال بگذارید تجربه هلند را با هم بررسی کنیم.
در هلند تمام پرداخت های حمایتی و یارانه ای کاملا متناسب با نیاز و سطح درآمد افراد پرداخت میشود. اینگونه نیست گشاده دستانه و با چشمان بسته به همه یارانه داده شود. دولت یک پایگاه اطلاعاتی جامع، شفاف و کامل دارد. تمام اطلاعات که از درگاه های مختلف توسط خودتان یا دیگران وارد می شود، در یک پایگاه اطلاعاتی جامع ثبت می شود که ۶۰۰ ارگان و سازمان دولتی تماماً به این سامانه متصل هستند و حسب نیاز، به برخی اطلاعات آن دسترسی دارند.
هر تغییری که در میزان دارایی، محل سکونت، تعداد فرزندان مهدکودکی، محصل و دانشجو، میزان حقوق، نوع ماشین، میزان اجاره و مالیات و ... بیفتد تمام تغییرات در دسترس ۶۰۰ ارگان دولتی قرار می گیرد. قرارداد اجاره خانه تان را نه فقط خود شما بلکه صاحبخانه و آژانس املاکی نیز موظفند که به دولت اطلاع دهند.
خوب وقتی چنین اطلاعاتی وجود دارد چه اتفاقی در هلند می افتد؟ دولت دو رابطه مالی اصلی با مردم دارد. یکی زمانی که پول می گیرد (مالیات و عوارض) و دیگری زمانی که پول می دهد (یارانه و پرداخت حمایتی)
مالیات و عوارض: وقتی دولت سطح مالی فرد یا خانوار را محاسبه کرد متناسب با وضعیت مالی، از وی مالیات و عوارض می گیرد و بخشودگی زیادی را نیز شامل برخی افراد می کند. در هلند شهروندان موظفند سالیانه ۷۰۰ یورو برای جمع آوری زباله و مالیات فاضلاب پرداخت کنند. ولی شما می توانید درخواست بدهید از این عوارض (مالیات شهری) معاف شوید. چگونه؟ به راحتی! چون شهرداری به اطلاعات شما دسترسی دارد و درخواست شما را راستی آزمایی می کند (وبسایت عیارآنلاین).
یارانه یا پرداخت های حمایتی: دولت هلند تمام کمک هزینه ها و یارانه های خود را منوط می کند به اطلاعاتی که از وضعیت مالی شما دارد. یعنی به خانواده الف ۱۰۰۰ یورو و به خانواده ب ۱۲۰۰ یورو کمک می کند. این است معجزه کشورداری مبتنی بر اطلاعات. آن عدالتی که ما همیشه از آن دم می زنیم، سازوکارش آن است که دولت مبتنی بر یک پایگاه اطلاعاتی جامع تصمیم گیری کند با چشمانی کاملا باز.
☑️⭕️ تجویز راهبردی:
حالا نظام مالی-اطلاعاتی هلند را مقایسه کنید با طرح های رفاهی-حمایتی که در کشور اجرا می شود. به عنوان مثال در سهام عدالت به جای آنکه افراد بر اساس میزان تمکن مالی، مشمول سهام عدالت شوند بر اساس صنف انتخاب شدند و خیلی دردناک تر اینکه استادان دانشگاه مشمول سهام عدالت شدند چون اطلاعاتشان در دسترس بود اما کارتن خوابان و هفت میلیون کارگران فصلی_ ساختمانی و خانواده هایشان فراموش شدند!!! در همین هدفمندی یارانه ها شما اگر بوگاتی سه میلیاردی سوار می شدید یا موتور گازی سی هزار تومانی، یارانه هر دو یکی است.
فاجعه دیگری که وجود دارد این است که برخی افراد از تمام سازوکارهای حمایتی استفاده می کنند یعنی هم یارانه می گیرند هم تحت پوشش سازمان های دیگر هستند هم خانه برایشان ساخته شده است و هم سهام عدالت دریافت کرده اند. و عده ای دیگر حتی یارانه هم دریافت نمی کنند.
چه می توان کرد؟ خوشبختانه عده ای جوان باهوش و مدیر لایق در این کشور پایگاه جامع رفاه ایرانیان را ایجاد کرده اند که به بیش از ۵۰ پایگاه اطلاعاتی ملی دسترسی دارد. اکنون دیگر می توان بر اساس اطلاعات موجود با دقت خوبی، یارانه بگیران ثروتمند را حذف کرد. اکنون می توان تمام پرداخت های رفاهی و حمایتی را یکپارچه کرد و منوط کرد به آزمون وسع. هر سازمان و سازوکار حمایتی باید مبتنی بر یک پایگاه اطلاعات جامع و مشترک تصمیم گیری کند. چشمان دولت کور نیست بلکه بسته است. با همین منابع محدودی که دولت دارد اگر بخواهد می تواند پرداخت های حمایتی را به گونه ای انجام دهد که کارتن خوابان و حاشیه نشینان نه دو برابر که صد برابر دیگران پرداخت حمایتی دریافت کنند و ثروتمندان صدها برابر دیگران مالیات بپردازند به شرط آنکه دولت چشمانش را باز کند. ما چیزی از هلند کم نداریم به جز جسارت برای باز کردن چشمان و اعتماد به نظام های اطلاعاتی پیشرفته
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
چرا این قدر حاشیه نشین، گورخواب، بی خانمان و کارتن خواب در کشور داریم؟ چرا ما با «روسپیگری معیشتی» یعنی روسپیگری با هدف تامین معیشت خانوار روبرو هستیم؟ علی رغم اینکه در کشورمان بیش از ده سازمان عریض و طویل حمایتی و رفاهی داریم و ماهانه میلیاردها تومان صرف امور حمایتی می شود. سازمان بهزیستی،کمیته امداد، سهام عدالت، سازمان هدفمندی یارانه ها، بنیاد برکت، بنیادهای دیگر و... نمونه ای از سازمان های حمایتی و رفاهی موجود هستند که گردش مالی آنان سر به فلک می کشد. به عنوان نمونه فقط عدد یارانه در سال برابر است با ۳۰ هزار میلیارد تومان! چرا این اعداد نجومی نمی تواند منجر به پایان کارتن خوابی و کاهش حاشیه نشینی و روسپی گری معیشتی شود. برای پاسخ به این سوال بگذارید تجربه هلند را با هم بررسی کنیم.
در هلند تمام پرداخت های حمایتی و یارانه ای کاملا متناسب با نیاز و سطح درآمد افراد پرداخت میشود. اینگونه نیست گشاده دستانه و با چشمان بسته به همه یارانه داده شود. دولت یک پایگاه اطلاعاتی جامع، شفاف و کامل دارد. تمام اطلاعات که از درگاه های مختلف توسط خودتان یا دیگران وارد می شود، در یک پایگاه اطلاعاتی جامع ثبت می شود که ۶۰۰ ارگان و سازمان دولتی تماماً به این سامانه متصل هستند و حسب نیاز، به برخی اطلاعات آن دسترسی دارند.
هر تغییری که در میزان دارایی، محل سکونت، تعداد فرزندان مهدکودکی، محصل و دانشجو، میزان حقوق، نوع ماشین، میزان اجاره و مالیات و ... بیفتد تمام تغییرات در دسترس ۶۰۰ ارگان دولتی قرار می گیرد. قرارداد اجاره خانه تان را نه فقط خود شما بلکه صاحبخانه و آژانس املاکی نیز موظفند که به دولت اطلاع دهند.
خوب وقتی چنین اطلاعاتی وجود دارد چه اتفاقی در هلند می افتد؟ دولت دو رابطه مالی اصلی با مردم دارد. یکی زمانی که پول می گیرد (مالیات و عوارض) و دیگری زمانی که پول می دهد (یارانه و پرداخت حمایتی)
مالیات و عوارض: وقتی دولت سطح مالی فرد یا خانوار را محاسبه کرد متناسب با وضعیت مالی، از وی مالیات و عوارض می گیرد و بخشودگی زیادی را نیز شامل برخی افراد می کند. در هلند شهروندان موظفند سالیانه ۷۰۰ یورو برای جمع آوری زباله و مالیات فاضلاب پرداخت کنند. ولی شما می توانید درخواست بدهید از این عوارض (مالیات شهری) معاف شوید. چگونه؟ به راحتی! چون شهرداری به اطلاعات شما دسترسی دارد و درخواست شما را راستی آزمایی می کند (وبسایت عیارآنلاین).
یارانه یا پرداخت های حمایتی: دولت هلند تمام کمک هزینه ها و یارانه های خود را منوط می کند به اطلاعاتی که از وضعیت مالی شما دارد. یعنی به خانواده الف ۱۰۰۰ یورو و به خانواده ب ۱۲۰۰ یورو کمک می کند. این است معجزه کشورداری مبتنی بر اطلاعات. آن عدالتی که ما همیشه از آن دم می زنیم، سازوکارش آن است که دولت مبتنی بر یک پایگاه اطلاعاتی جامع تصمیم گیری کند با چشمانی کاملا باز.
☑️⭕️ تجویز راهبردی:
حالا نظام مالی-اطلاعاتی هلند را مقایسه کنید با طرح های رفاهی-حمایتی که در کشور اجرا می شود. به عنوان مثال در سهام عدالت به جای آنکه افراد بر اساس میزان تمکن مالی، مشمول سهام عدالت شوند بر اساس صنف انتخاب شدند و خیلی دردناک تر اینکه استادان دانشگاه مشمول سهام عدالت شدند چون اطلاعاتشان در دسترس بود اما کارتن خوابان و هفت میلیون کارگران فصلی_ ساختمانی و خانواده هایشان فراموش شدند!!! در همین هدفمندی یارانه ها شما اگر بوگاتی سه میلیاردی سوار می شدید یا موتور گازی سی هزار تومانی، یارانه هر دو یکی است.
فاجعه دیگری که وجود دارد این است که برخی افراد از تمام سازوکارهای حمایتی استفاده می کنند یعنی هم یارانه می گیرند هم تحت پوشش سازمان های دیگر هستند هم خانه برایشان ساخته شده است و هم سهام عدالت دریافت کرده اند. و عده ای دیگر حتی یارانه هم دریافت نمی کنند.
چه می توان کرد؟ خوشبختانه عده ای جوان باهوش و مدیر لایق در این کشور پایگاه جامع رفاه ایرانیان را ایجاد کرده اند که به بیش از ۵۰ پایگاه اطلاعاتی ملی دسترسی دارد. اکنون دیگر می توان بر اساس اطلاعات موجود با دقت خوبی، یارانه بگیران ثروتمند را حذف کرد. اکنون می توان تمام پرداخت های رفاهی و حمایتی را یکپارچه کرد و منوط کرد به آزمون وسع. هر سازمان و سازوکار حمایتی باید مبتنی بر یک پایگاه اطلاعات جامع و مشترک تصمیم گیری کند. چشمان دولت کور نیست بلکه بسته است. با همین منابع محدودی که دولت دارد اگر بخواهد می تواند پرداخت های حمایتی را به گونه ای انجام دهد که کارتن خوابان و حاشیه نشینان نه دو برابر که صد برابر دیگران پرداخت حمایتی دریافت کنند و ثروتمندان صدها برابر دیگران مالیات بپردازند به شرط آنکه دولت چشمانش را باز کند. ما چیزی از هلند کم نداریم به جز جسارت برای باز کردن چشمان و اعتماد به نظام های اطلاعاتی پیشرفته
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
مگر ایرانی موفق هم داریم؟
🔳⭕️دیگر چاره ای نمانده است. ما چاره ای نداریم جز آن که هر کس در وانفسای کنونی کشنگریِ عقلانی، اخلاقی و امیدوارانه میکند را شناسایی و از او حمایت کنیم. ما تاکنون خیلی برای موفقیت های بزرگ دست به کار شده ایم. اما اکنون نیارمند «زنجیره بی نهایتی از موفقیتهای کوچک» هستیم.
کانال موفقیت های کوچک، اقدامات کوچک اما موفقیت آمیز را در سراسر کشور شناسایی و منعکس می کند. اقداماتی که اگر در همه جا گسترش یابد، میتواند به اصلاحات بزرگ در کشور بینجامد.
چراغ این کانال به ابتکار دکتر محمد فاضلی – جامعه پژوهِ کنشگر و ژرف اندیش هم روزگار ما- برافروخته شده است. شما را دعوت می کنم تا
الف) عضو کانال شوید.
ب) مطالبش را منتشر کنید. نشر مطالب این کانال را انتشار عقلانیت، اخلاق و امیدواری می دانم که سخت، بسیار سخت بدان نیازمندیم.
ج) کنشگری کنید و موفقیت های خود یا دیگران را به اشتراک بگذارید.
این هم آدرس کانال موفقیت های کوچک ایرانیان
شما را به چالش «زنجیره بی نهایت از موفقیتهای کوچک» دعوت می کنم تا باور کنیم ایرانی موفق بسیار بسیار داریم.
@IR_S_S
🔳⭕️دیگر چاره ای نمانده است. ما چاره ای نداریم جز آن که هر کس در وانفسای کنونی کشنگریِ عقلانی، اخلاقی و امیدوارانه میکند را شناسایی و از او حمایت کنیم. ما تاکنون خیلی برای موفقیت های بزرگ دست به کار شده ایم. اما اکنون نیارمند «زنجیره بی نهایتی از موفقیتهای کوچک» هستیم.
کانال موفقیت های کوچک، اقدامات کوچک اما موفقیت آمیز را در سراسر کشور شناسایی و منعکس می کند. اقداماتی که اگر در همه جا گسترش یابد، میتواند به اصلاحات بزرگ در کشور بینجامد.
چراغ این کانال به ابتکار دکتر محمد فاضلی – جامعه پژوهِ کنشگر و ژرف اندیش هم روزگار ما- برافروخته شده است. شما را دعوت می کنم تا
الف) عضو کانال شوید.
ب) مطالبش را منتشر کنید. نشر مطالب این کانال را انتشار عقلانیت، اخلاق و امیدواری می دانم که سخت، بسیار سخت بدان نیازمندیم.
ج) کنشگری کنید و موفقیت های خود یا دیگران را به اشتراک بگذارید.
این هم آدرس کانال موفقیت های کوچک ایرانیان
شما را به چالش «زنجیره بی نهایت از موفقیتهای کوچک» دعوت می کنم تا باور کنیم ایرانی موفق بسیار بسیار داریم.
@IR_S_S
🔲⭕️شهید آمریکایی کف خیابونی!
هُوارد معلم آمریکاییِ مدرسه ای در تبریز بود. فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا، پرینستون، سال 1907 در تبریز، تاریخ و حقوق بین الملل و مذهب را تدریس می کرد.
ورود او به ایران همزمان شد با دوره استبداد صغیر و زمانی که محمدعلیشاه مجلس را به توپ بست. مردم تبریز برای اعاده مشروطیت به پا خاسته و نیروهای طرفدار شاه، اقدام به محاصره تبریز کردند. تلاش می کند تا از سفارت آمریکا و سفرای روس و انگلیس برای تغذیه و داروی مردم کمک بگیرد اما تلاشش بی نتیجه ماند. پس از ناامیدی از دولتهای خارجی، نهایتا از ستارخان اسلحه می گیرد و یکصد و پنجاه جوان مبارز را رهبری می کند تا محاصره تبریز را بشکنند و غذا برای مردم فراهم کنند.
هوارد باسکرویل، که دوره سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش بهجای «نقل تاریخِ مُردگان»، تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. او از چند جهت تحت فشار بود: کنسول آمریکا در تبریز، خانواده های بچه ها و همچنین نامزدش.
همسر کنسول آمریکا در تبریز از او خواست که از صف مشروطهخواهان جدا شود. او پاسخی داد که در تاریخ ماندگار شد: ضمن پسدادن پاسپورتش گفت: «تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.» همواره تکرار میکرد که «نمیتواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود میجنگند.»
تنها پنج ماه به پایان ماموریتش در ایران باقیمانده بود و میرفت تا با نامزد آمریکائیش جشن ازدواجی در آمریکا برگزار کند. نامزدش «آنا» که دختر مدیر آمريكايي مدرسه بود به اصرار به او می گوید که دست از مبارزه بردارد و همینطور پدر نامزدش به او می گوید به عنوان مدیر تو به تو دستور میدهم که به شغل خودت بپردازی: «تو یک معلمی و نه یک سرباز». هاوارد شهید پاسخ میدهد: «من شاگرد عدالت و سرباز دموکراسی و شرافتم». قرار بود فقط پنج ماه دیگر از ایران برود و به آمریکا برگردد. اما یازده ماه دیگر می ماند، می جنگد و بر اثر گلولهای که به سینهاش اصابت می کند کشته می شود.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
زندگی کوتاه هوارد، دو پیام بلند دارد: «تحلیل از فراز ابرها» و «اقدام در کف خیابان».
«تحلیل از فراز ابرها»: نگاه به انسان و انسانیت فراتر از مرزهای جغرافیایی و عقیدتی. یکی از جملاتی که همیشه مرا آزار می دهد اینست که با تحقیر می گوییم عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور. و جالب این جاست که هیچ معلم یا روشن اندیشی هم پیدا نمی شود که گوش ما را بکشد و خطای ما را به نقد بکشد و خلاف افکار عمومی بایستد. فعلا عدم مخالفت با افکار عمومی و محبوبیت اجتماعی را به اصلاح گری اجتماعی ترجیح می دهند. من همیشه وقتی با واژه «عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور» روبرو شده ام در ذهنم با خود مرور کرده ام که مگر کله و پاچه و زبان و چشمی!!! که ما می خوریم خیلی غذای متفاوتی است از آنچه آنان می خورند؟ و البته گاهی آن را به زبان نیز آورده ام. شرافت آدم به جغرافیایی که در آن زاده شده یا زندگی می کند نیست. به خاطر بیاوریم سخن شهید جوان آمریکایی را که تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست!!!
اقدام در کف خیابان: یک بار دیگر حقایق زندگی او را مرور کنید: نه ایرانی بود. نه خانواده ایرانی داشت. نه قرار بود در ایران بماند و نه قرار بود با ایران تجارت بلندمدت داشته باشد. او قرار بود چند روز دیگر برای همیشه برگردد به کشورش و با نامزدش آنا زندگی جدیدش را شروع کند. به او چه که عده ای که نه هم وطن او هستند نه هم کیش او و نه هم کار او دچار گرسنگی و بیماری هستند. می توانست از پشت پنجره شاهد ماجرا باشد و سپس البته به عنوان یک متخصص تاریخ، همان ماجرا را برای آمریکاییان نقل کند. اما گفت: «نمیتواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند» او تصمیم گرفت که کنشگر باشد و سرباز دموکراسی و شرافت. همه ما باید از خود بپرسیم در مقابل کارتن خوابانی که تا کمر در سطل آشغال خم شده اند می خواهیم از «پشت پنجره» تاسف بخوریم و صرفا شبیه دبیر کل سازمان ملل متحد، ابزار تاسف و نگرانی کنیم یا اینکه می خواهیم بیاییم به خیابان و کنشگر باشیم. دست رفتگری را بگیریم و برایش چای بریزیم؟ حمایت کنیم از یک یتیم نابغه برای آنکه درس بخواند و پناهی باشیم برای زن سرپرست خانواری که در این فضای پر از گرگ بی پناه است.
متاسفانه این روزها، تنگ نظری های عقیدتی و جغرافیایی و بی عملی های روشنفکرانه پشت پنجره ای جامعه ما را آزار می دهد. کافیست از خودمان شروع کنیم از همین امروز گهگاهی از فراز ابرها به دیگران نگاه کنیم و از همین امروز از پشت پنجره ها به کف خیابان برویم. ما آدم های «آسمانیِ کفِ خیابانی» می خواهیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
هُوارد معلم آمریکاییِ مدرسه ای در تبریز بود. فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا، پرینستون، سال 1907 در تبریز، تاریخ و حقوق بین الملل و مذهب را تدریس می کرد.
ورود او به ایران همزمان شد با دوره استبداد صغیر و زمانی که محمدعلیشاه مجلس را به توپ بست. مردم تبریز برای اعاده مشروطیت به پا خاسته و نیروهای طرفدار شاه، اقدام به محاصره تبریز کردند. تلاش می کند تا از سفارت آمریکا و سفرای روس و انگلیس برای تغذیه و داروی مردم کمک بگیرد اما تلاشش بی نتیجه ماند. پس از ناامیدی از دولتهای خارجی، نهایتا از ستارخان اسلحه می گیرد و یکصد و پنجاه جوان مبارز را رهبری می کند تا محاصره تبریز را بشکنند و غذا برای مردم فراهم کنند.
هوارد باسکرویل، که دوره سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش بهجای «نقل تاریخِ مُردگان»، تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. او از چند جهت تحت فشار بود: کنسول آمریکا در تبریز، خانواده های بچه ها و همچنین نامزدش.
همسر کنسول آمریکا در تبریز از او خواست که از صف مشروطهخواهان جدا شود. او پاسخی داد که در تاریخ ماندگار شد: ضمن پسدادن پاسپورتش گفت: «تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.» همواره تکرار میکرد که «نمیتواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود میجنگند.»
تنها پنج ماه به پایان ماموریتش در ایران باقیمانده بود و میرفت تا با نامزد آمریکائیش جشن ازدواجی در آمریکا برگزار کند. نامزدش «آنا» که دختر مدیر آمريكايي مدرسه بود به اصرار به او می گوید که دست از مبارزه بردارد و همینطور پدر نامزدش به او می گوید به عنوان مدیر تو به تو دستور میدهم که به شغل خودت بپردازی: «تو یک معلمی و نه یک سرباز». هاوارد شهید پاسخ میدهد: «من شاگرد عدالت و سرباز دموکراسی و شرافتم». قرار بود فقط پنج ماه دیگر از ایران برود و به آمریکا برگردد. اما یازده ماه دیگر می ماند، می جنگد و بر اثر گلولهای که به سینهاش اصابت می کند کشته می شود.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
زندگی کوتاه هوارد، دو پیام بلند دارد: «تحلیل از فراز ابرها» و «اقدام در کف خیابان».
«تحلیل از فراز ابرها»: نگاه به انسان و انسانیت فراتر از مرزهای جغرافیایی و عقیدتی. یکی از جملاتی که همیشه مرا آزار می دهد اینست که با تحقیر می گوییم عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور. و جالب این جاست که هیچ معلم یا روشن اندیشی هم پیدا نمی شود که گوش ما را بکشد و خطای ما را به نقد بکشد و خلاف افکار عمومی بایستد. فعلا عدم مخالفت با افکار عمومی و محبوبیت اجتماعی را به اصلاح گری اجتماعی ترجیح می دهند. من همیشه وقتی با واژه «عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور» روبرو شده ام در ذهنم با خود مرور کرده ام که مگر کله و پاچه و زبان و چشمی!!! که ما می خوریم خیلی غذای متفاوتی است از آنچه آنان می خورند؟ و البته گاهی آن را به زبان نیز آورده ام. شرافت آدم به جغرافیایی که در آن زاده شده یا زندگی می کند نیست. به خاطر بیاوریم سخن شهید جوان آمریکایی را که تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست!!!
اقدام در کف خیابان: یک بار دیگر حقایق زندگی او را مرور کنید: نه ایرانی بود. نه خانواده ایرانی داشت. نه قرار بود در ایران بماند و نه قرار بود با ایران تجارت بلندمدت داشته باشد. او قرار بود چند روز دیگر برای همیشه برگردد به کشورش و با نامزدش آنا زندگی جدیدش را شروع کند. به او چه که عده ای که نه هم وطن او هستند نه هم کیش او و نه هم کار او دچار گرسنگی و بیماری هستند. می توانست از پشت پنجره شاهد ماجرا باشد و سپس البته به عنوان یک متخصص تاریخ، همان ماجرا را برای آمریکاییان نقل کند. اما گفت: «نمیتواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند» او تصمیم گرفت که کنشگر باشد و سرباز دموکراسی و شرافت. همه ما باید از خود بپرسیم در مقابل کارتن خوابانی که تا کمر در سطل آشغال خم شده اند می خواهیم از «پشت پنجره» تاسف بخوریم و صرفا شبیه دبیر کل سازمان ملل متحد، ابزار تاسف و نگرانی کنیم یا اینکه می خواهیم بیاییم به خیابان و کنشگر باشیم. دست رفتگری را بگیریم و برایش چای بریزیم؟ حمایت کنیم از یک یتیم نابغه برای آنکه درس بخواند و پناهی باشیم برای زن سرپرست خانواری که در این فضای پر از گرگ بی پناه است.
متاسفانه این روزها، تنگ نظری های عقیدتی و جغرافیایی و بی عملی های روشنفکرانه پشت پنجره ای جامعه ما را آزار می دهد. کافیست از خودمان شروع کنیم از همین امروز گهگاهی از فراز ابرها به دیگران نگاه کنیم و از همین امروز از پشت پنجره ها به کف خیابان برویم. ما آدم های «آسمانیِ کفِ خیابانی» می خواهیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
🔲⭕️این موتوری مزاحم است!!!
مزاحم بی تفاوتی ما نسبت به وضعیت دیگران. مزاحم بی خیالی و بی مرامی ماست
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
مزاحم بی تفاوتی ما نسبت به وضعیت دیگران. مزاحم بی خیالی و بی مرامی ماست
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️مرتیکه دکتر بی سواد!
رییس جمهور آمریکا مُرد. روپرت مرداک، صاحب امپراطوری رسانه ای (صدها رسانه اعم از شبکه تلویزیونی و روزنامه و ...) گفته بود «اگر من اعلام کنم که رییس جمهور آمریکا مرد. برای او خیلی زمان میبرد تا ثابت کند زنده است». این نشانه قدرت رسانه است.
همه ما در برابر اینکه فحش و ناسزا بشنویم حساسیم. خیلی چیزها را حاضریم تحمل کنیم اما فحش را نه. به خصوص اینکه درس هم خوانده باشیم و یک نفر پیدا شود و به ما بگوید مرتیکه بی سواد! اما واقعیت آن است که ما بی سوادیم. حوزه های بسیار مهمی وجود دارد که ما باید سواد داشته باشیم اما نظام رسمی و غیررسمی آموزش و پرورش در کشور ما در غفلت غیرعمدی یا در سکوت عمدی به سر می برد: سه مورد از مهم ترین حوزه های سواد یا بهتر بگویم حوزه های بی سوادی ما عبارتند از: سواد رسانه، سواد جنسی، سواد مالی.
بگذارید هفت سوال از شما بپرسم:
۱.آیا می دانید تفاوت یک رخداد واقعی و یک رخداد رسانه ای چیست؟
۲. آیا می توانید توضیح بدهید که رسانه ها چگونه اطلاعات را به صورت نامحسوس دستکاری می کنند؟
۳.آیا مغالطات رایجی که رسانه ها به کار می برند را می شناسید؟
۴. آیا می توانید قسمتی از داستان که کتمان میشود را کشف کنيد؟
۵. آیا می توانید توضیح دهید چگونه رسانه ها، با تکنیک هایی مانند زاویه دوربین، ترفندهای نورپردازی، موسیقی و ... می توانند تصویر ما را از یک شخصیت/رخداد دستکاری کنند و عواطف ما را از تنفر به عشق و یا برعکس تغییر دهند؟
۶.آیا می توانید توضیح دهید که چرا آدم ها، برداشت های کاملا متفاوت از یک پیام رسانه ای می کنند؟
۷.برای انتشار/بازنشر/فوروارد کردن مطلبی که خودم تهیه نکرده ام، چه نکاتی را باید برای رعایت مالکیت معنوی و اخلاق حرفه ای رعایت کنم؟
اگر جواب تان به بیشتر هفت سوال بالا منفی است، باید به سواد رسانه ای خود شک کنید! و نیاز دارید که در این مورد بیشتر بخوانید و بدانید. لطفا به سطح تحصیلات و هوش و زیرکی خود اتکا نکنید.
تعریف سواد رسانه به زبان ساده چنین است:
• توانایی دستیابی به اطلاعات از رسانه های مختلف
• درک و تحلیل منتقدانه اطلاعات دریافتی از رسانه ها
• و خلق پیام موثر برای ارسال در رسانه ها با هدف تاثیرگذاری بر مخاطبین
یک اصل کلیدی در فهم پشت پرده رسانه ها: برخلاف آنچه ما فکر می کنیم رسانه ها آیینه ای نیستند که دنیا را بازتاب دهند. رسانه ها، اخبار را منتقل نمی کنند بلکه اخبار را شکل می دهند و می سازند. اطلاعات را دستمالی/دستکاری می کنند. و فقط بخشی از واقعیت را منعکس می کنند. چرا؟ چون رسانه ها دنبال حقیقت نیستند بلکه دنبال قدرت هستند. آن ها ذاتا با قدرت گره خورده اند. محتوای رسانه ها عموما در خدمت یک جریان فکری یا گروه سیاسی یا طبقه اجتماعی است. و سواد رسانهای یک نوع مهارت ادراکی است که می تواند با نگاه انتقادی (موشکافانه) از بین رسانه های مختلف که هر کدام منافع و جهت گیری های خودشان را دنبال می کنند به حقیقت برسد. در اصل سواد رسانه ای، شناخت یک حقیقت از بین هزاران دروغ و تحریف است.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
همه ما باید سواد رسانه ای را در خود ایجاد و تقویت کنیم که نیازمند مطالعه و تمرین است. برای شروع به این دو اصل کلیدی پایبند باشیم:
طراحی رژیم مصرف رسانه ای: به اینکه چه میزان اطلاعات مان را از کدام رسانه می گیریم حساس باشیم. کسانی که سواد رسانه ای دارند، رژیم مصرف متعادلی دارند و از منابع و رسانه های مختلف به میزان مشخصی اطلاعات می گیرند. آن ها رنگین کمان رسانه ای دارند. اگر رژیم مصرف رسانه ای به درستی طراحی نشود، در فضای اشباع رسانه ای و بمباران اطلاعاتی خفه خواهیم شد.
از مخاطب منفعل به مخاطب منتقد: اگر باور کنیم که هیچ کدام از رسانه ها، هدف شان حقیقت نیست بلکه خدمت به گروه/اندیشه/طبقه خاصی است، از این به بعد، استراتژی مطالعه و تماشای انتقادی را در پیش خواهیم گرفت. برای تبدیل شدن به خواننده/تماشاگر منتقد همیشه این سه سوال را از خود بپرسید:
۱.چه کسی این پیام را خلق کرده است و چرا این پیام ارسال شده است؟ (هدف او چه بوده است؟)
۲.چه ارزشها و دیدگاههایی را در این پیام به صورت پنهان جاسازی و تبلیغ کرده اند؟
۳.احتمالا چه بخش هایی از واقعیت حذف شده و چه بخش هایی از واقعیت برجسته سازی شده است؟
فراموش نکنیم: سواد رسانه ای یکی از مهم ترین تفاوت های یک فرد فرهیخته و یک فرد تحصیل کرده است. شما می توانید فوق دکترا از هاروارد داشته باشید اما مرتیکه بی سواد باشید!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
رییس جمهور آمریکا مُرد. روپرت مرداک، صاحب امپراطوری رسانه ای (صدها رسانه اعم از شبکه تلویزیونی و روزنامه و ...) گفته بود «اگر من اعلام کنم که رییس جمهور آمریکا مرد. برای او خیلی زمان میبرد تا ثابت کند زنده است». این نشانه قدرت رسانه است.
همه ما در برابر اینکه فحش و ناسزا بشنویم حساسیم. خیلی چیزها را حاضریم تحمل کنیم اما فحش را نه. به خصوص اینکه درس هم خوانده باشیم و یک نفر پیدا شود و به ما بگوید مرتیکه بی سواد! اما واقعیت آن است که ما بی سوادیم. حوزه های بسیار مهمی وجود دارد که ما باید سواد داشته باشیم اما نظام رسمی و غیررسمی آموزش و پرورش در کشور ما در غفلت غیرعمدی یا در سکوت عمدی به سر می برد: سه مورد از مهم ترین حوزه های سواد یا بهتر بگویم حوزه های بی سوادی ما عبارتند از: سواد رسانه، سواد جنسی، سواد مالی.
بگذارید هفت سوال از شما بپرسم:
۱.آیا می دانید تفاوت یک رخداد واقعی و یک رخداد رسانه ای چیست؟
۲. آیا می توانید توضیح بدهید که رسانه ها چگونه اطلاعات را به صورت نامحسوس دستکاری می کنند؟
۳.آیا مغالطات رایجی که رسانه ها به کار می برند را می شناسید؟
۴. آیا می توانید قسمتی از داستان که کتمان میشود را کشف کنيد؟
۵. آیا می توانید توضیح دهید چگونه رسانه ها، با تکنیک هایی مانند زاویه دوربین، ترفندهای نورپردازی، موسیقی و ... می توانند تصویر ما را از یک شخصیت/رخداد دستکاری کنند و عواطف ما را از تنفر به عشق و یا برعکس تغییر دهند؟
۶.آیا می توانید توضیح دهید که چرا آدم ها، برداشت های کاملا متفاوت از یک پیام رسانه ای می کنند؟
۷.برای انتشار/بازنشر/فوروارد کردن مطلبی که خودم تهیه نکرده ام، چه نکاتی را باید برای رعایت مالکیت معنوی و اخلاق حرفه ای رعایت کنم؟
اگر جواب تان به بیشتر هفت سوال بالا منفی است، باید به سواد رسانه ای خود شک کنید! و نیاز دارید که در این مورد بیشتر بخوانید و بدانید. لطفا به سطح تحصیلات و هوش و زیرکی خود اتکا نکنید.
تعریف سواد رسانه به زبان ساده چنین است:
• توانایی دستیابی به اطلاعات از رسانه های مختلف
• درک و تحلیل منتقدانه اطلاعات دریافتی از رسانه ها
• و خلق پیام موثر برای ارسال در رسانه ها با هدف تاثیرگذاری بر مخاطبین
یک اصل کلیدی در فهم پشت پرده رسانه ها: برخلاف آنچه ما فکر می کنیم رسانه ها آیینه ای نیستند که دنیا را بازتاب دهند. رسانه ها، اخبار را منتقل نمی کنند بلکه اخبار را شکل می دهند و می سازند. اطلاعات را دستمالی/دستکاری می کنند. و فقط بخشی از واقعیت را منعکس می کنند. چرا؟ چون رسانه ها دنبال حقیقت نیستند بلکه دنبال قدرت هستند. آن ها ذاتا با قدرت گره خورده اند. محتوای رسانه ها عموما در خدمت یک جریان فکری یا گروه سیاسی یا طبقه اجتماعی است. و سواد رسانهای یک نوع مهارت ادراکی است که می تواند با نگاه انتقادی (موشکافانه) از بین رسانه های مختلف که هر کدام منافع و جهت گیری های خودشان را دنبال می کنند به حقیقت برسد. در اصل سواد رسانه ای، شناخت یک حقیقت از بین هزاران دروغ و تحریف است.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
همه ما باید سواد رسانه ای را در خود ایجاد و تقویت کنیم که نیازمند مطالعه و تمرین است. برای شروع به این دو اصل کلیدی پایبند باشیم:
طراحی رژیم مصرف رسانه ای: به اینکه چه میزان اطلاعات مان را از کدام رسانه می گیریم حساس باشیم. کسانی که سواد رسانه ای دارند، رژیم مصرف متعادلی دارند و از منابع و رسانه های مختلف به میزان مشخصی اطلاعات می گیرند. آن ها رنگین کمان رسانه ای دارند. اگر رژیم مصرف رسانه ای به درستی طراحی نشود، در فضای اشباع رسانه ای و بمباران اطلاعاتی خفه خواهیم شد.
از مخاطب منفعل به مخاطب منتقد: اگر باور کنیم که هیچ کدام از رسانه ها، هدف شان حقیقت نیست بلکه خدمت به گروه/اندیشه/طبقه خاصی است، از این به بعد، استراتژی مطالعه و تماشای انتقادی را در پیش خواهیم گرفت. برای تبدیل شدن به خواننده/تماشاگر منتقد همیشه این سه سوال را از خود بپرسید:
۱.چه کسی این پیام را خلق کرده است و چرا این پیام ارسال شده است؟ (هدف او چه بوده است؟)
۲.چه ارزشها و دیدگاههایی را در این پیام به صورت پنهان جاسازی و تبلیغ کرده اند؟
۳.احتمالا چه بخش هایی از واقعیت حذف شده و چه بخش هایی از واقعیت برجسته سازی شده است؟
فراموش نکنیم: سواد رسانه ای یکی از مهم ترین تفاوت های یک فرد فرهیخته و یک فرد تحصیل کرده است. شما می توانید فوق دکترا از هاروارد داشته باشید اما مرتیکه بی سواد باشید!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️اگر قحطی آب و نان آمد، تو اما نگذار که قحطی انسانیت نیز بیاید. عرفان نظرآهاری
ما بیش از گذشته به انسانیت احتیاج داریم.
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
ما بیش از گذشته به انسانیت احتیاج داریم.
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️مطلب کره جنوبی و چین از کانال خوب "راهبرد" اقتباس شده است. برای مطالعه دیگر نوشته های امیر حسین خالقی:
@RahbordChannel
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
@RahbordChannel
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️زن تان را عوض نکنید اما ....
قبل از هر چیزی بگذارید دو تجربه موفق را با هم مرور کنیم.
شرکت سامسونگ در سال 1938 تاسیس شد. این شرکت رشد کرد و بزرگ شد. «هی لی» پسر بنیانگذار شرکت در سال 1987 جای پدرش را گرفت، این مدیر جدید علاقه مند به شیوه ژاپنی ها بود و از نوآوری های اخیر ژاپنی ها حرف هایی شنیده بود. سری به ژاپن زد و فهمید که فناوری آینده متعلق به نیمه رساناهاست و فرصت خوبی است برای ورود سامسونگ. لی فهمید که سامسونگ از این پس مجبور است در بازارهایی رقابت کند که غیرکره ای ها در آن فعال اند و اگر می خواهد دنباله رو شرکت های ژاپنی نباشد، باید تحولی جدی صورت دهد. فرهنگ بسته مبتنی بر نگاه «بومیِ کره ای» یکی از بزرگترین موانع بود. مدیر جوان فهمید نیاز به فهم راه و رسم جهان خارج از مرزهای کشورش دارد.
لی در سال 1993 برنامه تحول بزرگش را اعلام کرد، شعار جالبی هم داشت «همه چیز جز زن و بچه هایتان را عوض کنید!» می خواست شرکتی در کلاس جهانی با فرهنگی متفاوت از فرهنگ «بسته و بومی» کره ای بسازد و سراغ تجربه های برتر جهانی و فراتر از خاک کره رفت. کار ساده ای نبود و مقاومت ها زیاد بود. او تصمیم گرفت در شرکتش را به روی خارجی ها باز کند و بسیاری از کارشناس زبده غیرکره ای را به خدمت گرفت؛ همچنین بسیاری از کره ای ها را هم به خارج فرستاد تا با تجربه های جدید جهانی آشنا شوند. از خرید شرکت های خارجی هم غافل نشد.
تجربه رشد خودروسازان چینی که سالها بعد از ما به صورت جدی وارد صنعت خودروسازی شدند نیز جالب است. آن ها این 5 اقدام را به خوبی انجام دادند:
• کسب دانش و مهارت فنی از طریق بکارگیری متخصصان و مهندسان خارجی
• توسعه رابطه با مراکز تحقیقاتی محلی و بین المللی
• یادگیری از طریق تحقیق و توسعه مشترک با شرکت های خارجی از کشورهایی نظیر ایتالیا و آلمان
• سرمایه گذاری های مشترک با شرکت های خارجی انگلیسی و ...
• خرید شرکت های خارجی نظیر شرکت دی.اس.آی. استرالیایی بزرگترین شرکت تولید کننده گیربکس (برگرفته از نوشته امیرحسین خالقی کانال راهبرد)
☑️⭕️تجویز راهبردی:
هم چینی ها و هم کره ای ها استقلال و خودکفایی را مهم می دانستند. اما این دو را به گونه ای تعریف کردند که باعث انزوا و ایزوله شدن نشود. صادقانه از خود هفت سوال بپرسیم:
1. آخرین باری که ایران یک شرکت خارجی را به قصد انتقال تکنولوژی خریده است کی بوده است؟
2. آخرین باری که جرات کرده ایم برای صنعت، مدیر خارجی بیاوریم کی بوده است؟
3. چرا برای توسعه ورزش و در فوتبال از کی روش استفاده می کنیم اما برای برای مدیریت بازار بخش گردشگری نه؟
4. چرا آنقدر میزان سرمایه لازم برای تاسیس بانک توسط خارجی ها را بالا برده ایم که هر خارجی می شنود خنده اش می گیرد؟
5. چرا رییس بانک مرکزی انگلستان می تواند یک خارجی باشد اما رییس یک بانک درجه دوم ما نمی تواند یک کانادایی باشد؟
6. چرا مدیر عامل بنز به عنوان نماد آلمان می تواند یک غیرآلمانی باشد اما مدیر عامل ایران خودرو نمی تواند یک آلمانی باشد؟
7. چرا محصولات شرکت های آلمانی، کره ای و ژاپنی و چینی در ایران به وفور یافت می شود و از بازار شیرین هشتاد میلیونی ما لذت می برند اما نمی توانیم شرکت مشترک در ایران با آنان تاسیس کنیم تا هاب بازار 400 میلیونی منطقه باشیم؟
خواهش می کنم بلافاصله من را به غرب زدگی و خودباختگی متهم نکنید این اتهام ها را قبلا بارها و بارها زده ایم و به نتیجه نرسیده ایم، زمان آن است که تجربه ده های اخیر را صادقانه مرور کنیم و نتایج آن هر مقدار که دردناک بود بپذیریم. بهتر نیست به جای آن که بگوییم نه شرقی نه غربی، بگوییم برای رشد کشور شرق و غرب را به خدمت می گیریم؟ دریچه های جهان به سوی ایران حتی در زمان تحریم می تواند گشوده شود اگر بیش از هر چیزی و پیش از هر کاری، دریچه های ذهن مان را بگشاییم.رمز پیشرفت ترکیب درست درون زایی و برون گرایی یا به عبارت دیگر ترکیب مناسب بومی گرایی و جهان پذیری است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
قبل از هر چیزی بگذارید دو تجربه موفق را با هم مرور کنیم.
شرکت سامسونگ در سال 1938 تاسیس شد. این شرکت رشد کرد و بزرگ شد. «هی لی» پسر بنیانگذار شرکت در سال 1987 جای پدرش را گرفت، این مدیر جدید علاقه مند به شیوه ژاپنی ها بود و از نوآوری های اخیر ژاپنی ها حرف هایی شنیده بود. سری به ژاپن زد و فهمید که فناوری آینده متعلق به نیمه رساناهاست و فرصت خوبی است برای ورود سامسونگ. لی فهمید که سامسونگ از این پس مجبور است در بازارهایی رقابت کند که غیرکره ای ها در آن فعال اند و اگر می خواهد دنباله رو شرکت های ژاپنی نباشد، باید تحولی جدی صورت دهد. فرهنگ بسته مبتنی بر نگاه «بومیِ کره ای» یکی از بزرگترین موانع بود. مدیر جوان فهمید نیاز به فهم راه و رسم جهان خارج از مرزهای کشورش دارد.
لی در سال 1993 برنامه تحول بزرگش را اعلام کرد، شعار جالبی هم داشت «همه چیز جز زن و بچه هایتان را عوض کنید!» می خواست شرکتی در کلاس جهانی با فرهنگی متفاوت از فرهنگ «بسته و بومی» کره ای بسازد و سراغ تجربه های برتر جهانی و فراتر از خاک کره رفت. کار ساده ای نبود و مقاومت ها زیاد بود. او تصمیم گرفت در شرکتش را به روی خارجی ها باز کند و بسیاری از کارشناس زبده غیرکره ای را به خدمت گرفت؛ همچنین بسیاری از کره ای ها را هم به خارج فرستاد تا با تجربه های جدید جهانی آشنا شوند. از خرید شرکت های خارجی هم غافل نشد.
تجربه رشد خودروسازان چینی که سالها بعد از ما به صورت جدی وارد صنعت خودروسازی شدند نیز جالب است. آن ها این 5 اقدام را به خوبی انجام دادند:
• کسب دانش و مهارت فنی از طریق بکارگیری متخصصان و مهندسان خارجی
• توسعه رابطه با مراکز تحقیقاتی محلی و بین المللی
• یادگیری از طریق تحقیق و توسعه مشترک با شرکت های خارجی از کشورهایی نظیر ایتالیا و آلمان
• سرمایه گذاری های مشترک با شرکت های خارجی انگلیسی و ...
• خرید شرکت های خارجی نظیر شرکت دی.اس.آی. استرالیایی بزرگترین شرکت تولید کننده گیربکس (برگرفته از نوشته امیرحسین خالقی کانال راهبرد)
☑️⭕️تجویز راهبردی:
هم چینی ها و هم کره ای ها استقلال و خودکفایی را مهم می دانستند. اما این دو را به گونه ای تعریف کردند که باعث انزوا و ایزوله شدن نشود. صادقانه از خود هفت سوال بپرسیم:
1. آخرین باری که ایران یک شرکت خارجی را به قصد انتقال تکنولوژی خریده است کی بوده است؟
2. آخرین باری که جرات کرده ایم برای صنعت، مدیر خارجی بیاوریم کی بوده است؟
3. چرا برای توسعه ورزش و در فوتبال از کی روش استفاده می کنیم اما برای برای مدیریت بازار بخش گردشگری نه؟
4. چرا آنقدر میزان سرمایه لازم برای تاسیس بانک توسط خارجی ها را بالا برده ایم که هر خارجی می شنود خنده اش می گیرد؟
5. چرا رییس بانک مرکزی انگلستان می تواند یک خارجی باشد اما رییس یک بانک درجه دوم ما نمی تواند یک کانادایی باشد؟
6. چرا مدیر عامل بنز به عنوان نماد آلمان می تواند یک غیرآلمانی باشد اما مدیر عامل ایران خودرو نمی تواند یک آلمانی باشد؟
7. چرا محصولات شرکت های آلمانی، کره ای و ژاپنی و چینی در ایران به وفور یافت می شود و از بازار شیرین هشتاد میلیونی ما لذت می برند اما نمی توانیم شرکت مشترک در ایران با آنان تاسیس کنیم تا هاب بازار 400 میلیونی منطقه باشیم؟
خواهش می کنم بلافاصله من را به غرب زدگی و خودباختگی متهم نکنید این اتهام ها را قبلا بارها و بارها زده ایم و به نتیجه نرسیده ایم، زمان آن است که تجربه ده های اخیر را صادقانه مرور کنیم و نتایج آن هر مقدار که دردناک بود بپذیریم. بهتر نیست به جای آن که بگوییم نه شرقی نه غربی، بگوییم برای رشد کشور شرق و غرب را به خدمت می گیریم؟ دریچه های جهان به سوی ایران حتی در زمان تحریم می تواند گشوده شود اگر بیش از هر چیزی و پیش از هر کاری، دریچه های ذهن مان را بگشاییم.رمز پیشرفت ترکیب درست درون زایی و برون گرایی یا به عبارت دیگر ترکیب مناسب بومی گرایی و جهان پذیری است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
✳️⭕️تلنگر ۹.۵ دقیقه ای
سر کار بودم مادرم زنگ زد حدود ده دقیقه باهم حرف زدیم بعدش پیام داده: "۹/۵دقیقه باهات حرف زدم، اضافه تر وایسا تا حقوقت حلال باشه"
برگرفته از کانال شهر مهربان
@Shahr_Mehraban
سر کار بودم مادرم زنگ زد حدود ده دقیقه باهم حرف زدیم بعدش پیام داده: "۹/۵دقیقه باهات حرف زدم، اضافه تر وایسا تا حقوقت حلال باشه"
برگرفته از کانال شهر مهربان
@Shahr_Mehraban
🔳⭕️بخش اول نوشته زیر بر اساس مطلبی است به قلم محسن حسنزاده از کانال صدانت؛ البته با ویرایش و حذف و اضافه.
@sedanet
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
@sedanet
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️خیانت جنسی با چاشنی اخلاق!!!
مشروبات الکلی مصرف نمیکرد و سیگار نمیکشید و عاشق هنر و موسیقی و نقاشی بود. از آزار دیدن حیوانات ناراحت میشد و برای اولین بار در تاریخ اروپا، قوانین حمایت از حیوانات را وضع کرد. وی حامی محیط زیست و خانواده بود و به زنان احترام میگذاشت. اما او یکی از بزرگ ترین کشتارهای وسیع طول تاریخ را رقم زد: هیتلر را می گویم. این ویژگیهای مثبت در کنار بی رحمی منجر به کشتارهای وسیع گیج کننده به نظر می رسد. اینگونه نیست؟ این تضادها فقط در هیتلر مشاهده نمیشود، بلکه بیرحمترین شکنجه گران هم چه بسا پدرانی دلسوز باشند و از دیدن زخمی در انگشت فرزندشان اشک در چشمانشان حلقه بزند و چه بسا قاچاقچیانی که به امانت داری، صداقت، سلامت در زندگی خانوادگی اهمیت بسیار می دهند. پرسش اصلی این است که چطور انسانهایی که باور قوی به ارزشهای اخلاقی دارند و در سایر بخشهای زندگی دلرحم اند میتوانند دست به اعمال غیراخلاقی وحشتناک بزنند؟
استاد دانشگاه استنفورد بندورا به این موضوع پرداخته و جواب او به این مساله چنین است: افراد معمولا دست به اعمال ناپسند نمیزنند مگر آنکه جنبههای غیراخلاقی آن اعمال را برای خودشان توجیه کرده باشند. او شش مکانیزم شناختی- روانی را که انسان ها به کار می گیرند را معرفی کرده است:
مکانیزم شستشوی اخلاقی: با تاکید بر اهداف متعالی، رفتار غیراخلاقی طوری توجیه میشود که قابل دفاع یا حتی ستایشآمیز به نظر برسد. تروریستهای انتحاری که حتی ممکن است در زندگی شخصی به یک مورچه نیز آزار نرسانند با همین روش اقناع می شوند: پاک کردن زمین از زشتی و پلشتی. رفتار زشت با هدفی متعالی شستشو داده می شود و تبدیل به عملی توجیه پذیر و اخلاقی می شود.
مکانیزم تلطیف لغوی: نامگذاری یک فعل غیراخلاقی با کلمات متفاوت که باعث می شود زشتی آن کمتر شود. مثلاً رهبران نازی کشتار یهودیان را «پاکسازی اروپا» می نامیدند. به جای خیانت جنسی به همسر گفته می شود «شیطنت کوچولو». در فرهنگ خودمان هم اشتباهات و خطای فردی را با این جمله که شیطون گولم زد تلطیف لغوی می کنیم.
مکانیزم قياس با نمونه های بدتر: در این روش فرد با مقایسه رفتار خود با نمونه هایی بدتر از سوی دیگران از عذاب وجدان خود کم میکند. «بابا! طرف سه هزار میلیارد تومان برده و خورده، حالا شما به هزار و پانصد تومان ما گیر دادی؟»
مکانیزم انتقال مسئولیت: فرد در این حالت مسئولیت را به گردن یک منبع خارجی میاندازد یا آن را میان جمع بزرگتری تقسیم میکند. در قتل عام "می لای" یک گروه از سربازان امریکایی، پانصد غیر نظامی ویتنامی را شکنجه کردند، مورد تجاوز قرار داند، کشتند و بدن بعضیها را مثله کردند. وقتی ۱۴ نفر از افسران بابت این ماجرا محاکمه شدند مسئولیت را به گردن مافوق انداختند و البته رفع اتهام هم شدند!
مکانیزم انسانیتزدایی از قربانی: منطق کلی این روش مادون انسان در نظر گرفتن سایرین است. هرچه کیفیت انسانی قربانی بیشتر خدشه دار شود، آسیب رساندن به او سهلتر میشود. کاکاسیا خواندن برده ها، کم عقل دانستن زنان و شهروند درجه دو دانستن اقلیت ها، مزاحم خواندن مهاجرین در واقع آماده سازی برخوردهای زشت و خشن با اینهاست.
مکانیزم قربانی مقصر: در این روش خود قربانی مسبب اصلی شرارت قلمداد میشود. کارگرانی که بدرفتاری کارفرما را دلیل دزدی خود میدانند، متجاوزی که میگوید سر و وضع قربانی تحریک آمیز بوده نمونههایی ازاین مکانیزم هستند (برداشتی آزاد از نوشته محسن حسنزاده از کانال صدانت)
☑️⭕️تجویز راهبردی
اگر صادقانه بنگریم همه ما در معرض این شش مکانیزم هستیم. هر کدام از ما؛ کم کاری، کم فروشی، حق خوری، بدقولی، خیانت در امانت، دروغ گویی، دزدی، پارتی بازی، تهمت زنی، تخریب شخصیت خود را با همین شش مکانیزم انجام می دهیم. می توانیم برای یک هفته روی رفتارهای خود متمرکز شویم و از خود بپرسیم:
۱. آیا من در دام شسشتوی اقدامات غیراخلاقی با تکیه بر اهداف به ظاهر اخلاقی افتاده ام؟ (هدف وسیله را توجیه و شستشو می کند؟!)
۲. آیا من با دستمالی واژه ها، لغت سازی در دام تلطیف لغوی افتاده ام و دارم برای اعمال غیراخلاقی ام، روکش های زیبا یا قابل تحمل فراهم می کنم؟
۳. آیا من با مغالطه مقایسه، عملا دارم می گویم که چون کسی، زمانی، در جایی از دنیا عمل زشتی انجام داده است پس من هم می توانم و دیگر اشکالی ندارد؟
۴. آیا صرفا اینکه یک مقام بالاتر دستور داده دلیل خوبی برای انجام یک عمل است؟ و هر عمل زشتی را می شود با تکیه به مامورم و معذورم توجیه کرد؟
۵. در ضمیر ناخودآگاه خودم چه کسانی را انسان تر از دیگران می دانم و چه نژاد یا قبیله ای را در درجه پایین تر از خودم می دانم؟ اینکه تفاوت قائل شوم و برخی را انسان تر بدانم، این سرآغاز شرارت و جنايت است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
مشروبات الکلی مصرف نمیکرد و سیگار نمیکشید و عاشق هنر و موسیقی و نقاشی بود. از آزار دیدن حیوانات ناراحت میشد و برای اولین بار در تاریخ اروپا، قوانین حمایت از حیوانات را وضع کرد. وی حامی محیط زیست و خانواده بود و به زنان احترام میگذاشت. اما او یکی از بزرگ ترین کشتارهای وسیع طول تاریخ را رقم زد: هیتلر را می گویم. این ویژگیهای مثبت در کنار بی رحمی منجر به کشتارهای وسیع گیج کننده به نظر می رسد. اینگونه نیست؟ این تضادها فقط در هیتلر مشاهده نمیشود، بلکه بیرحمترین شکنجه گران هم چه بسا پدرانی دلسوز باشند و از دیدن زخمی در انگشت فرزندشان اشک در چشمانشان حلقه بزند و چه بسا قاچاقچیانی که به امانت داری، صداقت، سلامت در زندگی خانوادگی اهمیت بسیار می دهند. پرسش اصلی این است که چطور انسانهایی که باور قوی به ارزشهای اخلاقی دارند و در سایر بخشهای زندگی دلرحم اند میتوانند دست به اعمال غیراخلاقی وحشتناک بزنند؟
استاد دانشگاه استنفورد بندورا به این موضوع پرداخته و جواب او به این مساله چنین است: افراد معمولا دست به اعمال ناپسند نمیزنند مگر آنکه جنبههای غیراخلاقی آن اعمال را برای خودشان توجیه کرده باشند. او شش مکانیزم شناختی- روانی را که انسان ها به کار می گیرند را معرفی کرده است:
مکانیزم شستشوی اخلاقی: با تاکید بر اهداف متعالی، رفتار غیراخلاقی طوری توجیه میشود که قابل دفاع یا حتی ستایشآمیز به نظر برسد. تروریستهای انتحاری که حتی ممکن است در زندگی شخصی به یک مورچه نیز آزار نرسانند با همین روش اقناع می شوند: پاک کردن زمین از زشتی و پلشتی. رفتار زشت با هدفی متعالی شستشو داده می شود و تبدیل به عملی توجیه پذیر و اخلاقی می شود.
مکانیزم تلطیف لغوی: نامگذاری یک فعل غیراخلاقی با کلمات متفاوت که باعث می شود زشتی آن کمتر شود. مثلاً رهبران نازی کشتار یهودیان را «پاکسازی اروپا» می نامیدند. به جای خیانت جنسی به همسر گفته می شود «شیطنت کوچولو». در فرهنگ خودمان هم اشتباهات و خطای فردی را با این جمله که شیطون گولم زد تلطیف لغوی می کنیم.
مکانیزم قياس با نمونه های بدتر: در این روش فرد با مقایسه رفتار خود با نمونه هایی بدتر از سوی دیگران از عذاب وجدان خود کم میکند. «بابا! طرف سه هزار میلیارد تومان برده و خورده، حالا شما به هزار و پانصد تومان ما گیر دادی؟»
مکانیزم انتقال مسئولیت: فرد در این حالت مسئولیت را به گردن یک منبع خارجی میاندازد یا آن را میان جمع بزرگتری تقسیم میکند. در قتل عام "می لای" یک گروه از سربازان امریکایی، پانصد غیر نظامی ویتنامی را شکنجه کردند، مورد تجاوز قرار داند، کشتند و بدن بعضیها را مثله کردند. وقتی ۱۴ نفر از افسران بابت این ماجرا محاکمه شدند مسئولیت را به گردن مافوق انداختند و البته رفع اتهام هم شدند!
مکانیزم انسانیتزدایی از قربانی: منطق کلی این روش مادون انسان در نظر گرفتن سایرین است. هرچه کیفیت انسانی قربانی بیشتر خدشه دار شود، آسیب رساندن به او سهلتر میشود. کاکاسیا خواندن برده ها، کم عقل دانستن زنان و شهروند درجه دو دانستن اقلیت ها، مزاحم خواندن مهاجرین در واقع آماده سازی برخوردهای زشت و خشن با اینهاست.
مکانیزم قربانی مقصر: در این روش خود قربانی مسبب اصلی شرارت قلمداد میشود. کارگرانی که بدرفتاری کارفرما را دلیل دزدی خود میدانند، متجاوزی که میگوید سر و وضع قربانی تحریک آمیز بوده نمونههایی ازاین مکانیزم هستند (برداشتی آزاد از نوشته محسن حسنزاده از کانال صدانت)
☑️⭕️تجویز راهبردی
اگر صادقانه بنگریم همه ما در معرض این شش مکانیزم هستیم. هر کدام از ما؛ کم کاری، کم فروشی، حق خوری، بدقولی، خیانت در امانت، دروغ گویی، دزدی، پارتی بازی، تهمت زنی، تخریب شخصیت خود را با همین شش مکانیزم انجام می دهیم. می توانیم برای یک هفته روی رفتارهای خود متمرکز شویم و از خود بپرسیم:
۱. آیا من در دام شسشتوی اقدامات غیراخلاقی با تکیه بر اهداف به ظاهر اخلاقی افتاده ام؟ (هدف وسیله را توجیه و شستشو می کند؟!)
۲. آیا من با دستمالی واژه ها، لغت سازی در دام تلطیف لغوی افتاده ام و دارم برای اعمال غیراخلاقی ام، روکش های زیبا یا قابل تحمل فراهم می کنم؟
۳. آیا من با مغالطه مقایسه، عملا دارم می گویم که چون کسی، زمانی، در جایی از دنیا عمل زشتی انجام داده است پس من هم می توانم و دیگر اشکالی ندارد؟
۴. آیا صرفا اینکه یک مقام بالاتر دستور داده دلیل خوبی برای انجام یک عمل است؟ و هر عمل زشتی را می شود با تکیه به مامورم و معذورم توجیه کرد؟
۵. در ضمیر ناخودآگاه خودم چه کسانی را انسان تر از دیگران می دانم و چه نژاد یا قبیله ای را در درجه پایین تر از خودم می دانم؟ اینکه تفاوت قائل شوم و برخی را انسان تر بدانم، این سرآغاز شرارت و جنايت است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍4
🔳⭕️آروغ زیبای مدیران
چرا در برخی جوامع، هیچ مدیری به خاطر خطا و اشتباه استعفا نمی کند؟ در حالی که در برخی دیگر مدیران از شرم خودکشی می کنند! این سوال، دانشجويي سر کلاس از استاد جامعه شناسی پرسید. در پاسخش استاد این جواب را داد:
بچه ها! اگر معلمی در کلاس آروغ بزند! آیا باز می تواند در آن کلاس به کارش ادامه دهد؟
پاسخ روشن بود. دوستان گفتند نه تنها از کلاس بلکه از مدرسه هم باید برود.
استاد دوباره پرسید حالا اگر معلمی در کلاس دانش آموزان کر و لال هستند آروغ بزند چه؟
گفتند: مشکلی پیش نمی آید.
استاد لبخندی زد و گفت: حالا فهمیدید چرا در برخی جوامع هیچ مدیری استعفا نمی کند؟ در این جوامع عده ای لال اند! عده ای کور اند و عده ای کر!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
شاید برای ما همیشه سوال باشد در حالی که ما درگیر نان شبانه و ترافیک روزانه و تورم سالانه هستیم، چرا این قدر روشنفکران دم از شفافیت و گردش آزاد اطلاعات؛ دم از آزادی بیان، احزاب مستقل و رسانه های آزاد می زنند؟ شاید ما فکر کنیم که این ها از سر شکم سیری حرف های روشنفکرانه می زنند و به فکر آب و نان شب مردم نیستند. دقیقا مساله همین جاست که بی آبی و بی نانی ما ریشه در همین دغدغه های آنان دارد. تلاش آنان این است که ما کر و کور و لال نباشیم.
کر و کوری اجتماعی بدان معناست که یک جامعه از پشت پرده جریانات بی خبر است. از بند و بست ها، بده بستان ها و معاملات کثیف و تعاملات پنهانی. شفافیت و گردش آزاد اطلاعات باعث می شود که جامعه کر و کور نباشد. بفهمد، تحلیل کند.
لالمانی اجتماعی نیز بدان معناست که یک جامعه زبان رسا و گویایی برای بررسی و نقد عملکرد مدیران ندارد. احزاب مستقل و رقیب و رسانه های آزاد، زبان گویای جامعه هستند. جامعه تک صدایی، در اصل جامعه بی صداست. چون تک صدایی مانند بوق ممتد است که یک حرف را تکرار و تکرار می کند.
حالا ممکن است دوباره بخواهید دم از ناامیدی بزنید که آقا نمی شود! ناامیدی معنایی ندارد. فقط باید اوضاع را بهبود داد فقط یک ذره. فقط یک قدم. بگذارید برای شما مثالی بزنم. یکی از با پتانسیل ترین سازمان های کشور برای فساد، شهرداری ها هستند که اگر خوب مدیریت و نظارت نشوند، می توانند مستعد تبانی، رانت و خاصه خرجی های سیاسی و ... باشند. اما شهرداری تهران کار خوبی را شروع کرده است. تمام معاملات کلان افشا می شوند. علاوه بر این فهرست اسامی دریافت کنندگان طرح ترافیک خبرنگاری، بودجه پیشنهادی و بودجه مصوب، اطلاعات مدیران ارشد شهرداری و گزارش عملکرد مالی شهرداری منتشر می شوند. این سرآغاز شفافیت و گردش آزاد اطلاعات است. چیزی که تمام نهادهای دولتی و عمومی باید تکرار کنند. حق تک تک ماست که بدانیم امتیازها، منابع و پول به چه اموری و چه کسانی تخصیص می یابد! حالا با این کار شهرداری تهران، همه مشکلات حل می شود؟ مسلما نه! ولی بهبود آغاز می شود به شرط آنکه مواظب باشیم فتیله اش پایین کشیده نشود و این چراغ در دیگر سازمان ها و نهادها نیز روشن شود.
ما چه می توانیم بکنیم؟
قرار نیست یک شبه به یک جامعه آزادِ شفافِ سالمِ متمدن تبدیل شویم. بهتر است دو «تمرین مدنی» انجام دهیم. این دو تمرین مدنی، سرآغاز رهایی از کوری و لالمانی اجتماعی است. باید از خانه هایمان آغاز کنیم. سپس در ساختمان، مدرسه، اداره، روستا، شهرستان و استان مان آن را توسعه دهیم.
تمرین مطالبه گری؛ عادت کنیم که از تمام مسوولین بخواهیم که اطلاعات، تصمیمات، برنامه ها، عملکردها، نتایج شان را افشا کنند.
تمرین روشن گری؛ عادت کنیم که عملکرد مدیران را مبتنی بر اطلاعات (و نه مبتنی بر حدس و گمان) نقد و بررسی منصفانه و محترمانه کنیم.
گام های بلند بعدی؛ به موازات انجام دو تمرین مدنی فوق، دست به دست هم دهیم این موارد را پیگیری کنیم:
*-قانون «از کجا آورده ای» تصویب شود. تا معلوم شود که ثروت مدیران از کجا بدست آمده؟خلاصه اگر مسوولی ویلای سه هزار متری دارد این ویلا را یا باید به ارث برده باشد، یا با پول کارمندی دولت خریده باشد، یا از رانت استفاده کرده باشد، کدام یک؟
*-رای های نمایندگان، شفاف شود تا معلوم شود آنانکه دم از دردهای مردم می زنند واقعاً چگونه رای می دهند؟ منافع شخصی و قومی و محلی را نمایندگی می کنند یا منافع ملی را؟
*-تمام دستگاه های دولتی و عمومی که از بیت المال و منابع عمومی استفاده می کنند گزارش عملکرد کمی بدهند.
*-تمام آنانکه در دولت و شرکتهای دولتی پست می گیرند، اطلاعاتشان افشا شود که از کجا آمده اند، چه سابقه و صلاحیتی داشته اند؟
هیچکس چشمان ما را باز نخواهد کرد، این ما هستیم که باید چشم مان را به مشاهده گری و زبان مان را به مطالبه گری و روشن گری عادت دهیم. اگرنه مجبوریم آروغ زیبای مدیران را تحمل کنیم و خدا را شکر کنیم که چنین مدیران خوبی داریم که ما را لایق آروغ زیبای خود می دانند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
چرا در برخی جوامع، هیچ مدیری به خاطر خطا و اشتباه استعفا نمی کند؟ در حالی که در برخی دیگر مدیران از شرم خودکشی می کنند! این سوال، دانشجويي سر کلاس از استاد جامعه شناسی پرسید. در پاسخش استاد این جواب را داد:
بچه ها! اگر معلمی در کلاس آروغ بزند! آیا باز می تواند در آن کلاس به کارش ادامه دهد؟
پاسخ روشن بود. دوستان گفتند نه تنها از کلاس بلکه از مدرسه هم باید برود.
استاد دوباره پرسید حالا اگر معلمی در کلاس دانش آموزان کر و لال هستند آروغ بزند چه؟
گفتند: مشکلی پیش نمی آید.
استاد لبخندی زد و گفت: حالا فهمیدید چرا در برخی جوامع هیچ مدیری استعفا نمی کند؟ در این جوامع عده ای لال اند! عده ای کور اند و عده ای کر!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
شاید برای ما همیشه سوال باشد در حالی که ما درگیر نان شبانه و ترافیک روزانه و تورم سالانه هستیم، چرا این قدر روشنفکران دم از شفافیت و گردش آزاد اطلاعات؛ دم از آزادی بیان، احزاب مستقل و رسانه های آزاد می زنند؟ شاید ما فکر کنیم که این ها از سر شکم سیری حرف های روشنفکرانه می زنند و به فکر آب و نان شب مردم نیستند. دقیقا مساله همین جاست که بی آبی و بی نانی ما ریشه در همین دغدغه های آنان دارد. تلاش آنان این است که ما کر و کور و لال نباشیم.
کر و کوری اجتماعی بدان معناست که یک جامعه از پشت پرده جریانات بی خبر است. از بند و بست ها، بده بستان ها و معاملات کثیف و تعاملات پنهانی. شفافیت و گردش آزاد اطلاعات باعث می شود که جامعه کر و کور نباشد. بفهمد، تحلیل کند.
لالمانی اجتماعی نیز بدان معناست که یک جامعه زبان رسا و گویایی برای بررسی و نقد عملکرد مدیران ندارد. احزاب مستقل و رقیب و رسانه های آزاد، زبان گویای جامعه هستند. جامعه تک صدایی، در اصل جامعه بی صداست. چون تک صدایی مانند بوق ممتد است که یک حرف را تکرار و تکرار می کند.
حالا ممکن است دوباره بخواهید دم از ناامیدی بزنید که آقا نمی شود! ناامیدی معنایی ندارد. فقط باید اوضاع را بهبود داد فقط یک ذره. فقط یک قدم. بگذارید برای شما مثالی بزنم. یکی از با پتانسیل ترین سازمان های کشور برای فساد، شهرداری ها هستند که اگر خوب مدیریت و نظارت نشوند، می توانند مستعد تبانی، رانت و خاصه خرجی های سیاسی و ... باشند. اما شهرداری تهران کار خوبی را شروع کرده است. تمام معاملات کلان افشا می شوند. علاوه بر این فهرست اسامی دریافت کنندگان طرح ترافیک خبرنگاری، بودجه پیشنهادی و بودجه مصوب، اطلاعات مدیران ارشد شهرداری و گزارش عملکرد مالی شهرداری منتشر می شوند. این سرآغاز شفافیت و گردش آزاد اطلاعات است. چیزی که تمام نهادهای دولتی و عمومی باید تکرار کنند. حق تک تک ماست که بدانیم امتیازها، منابع و پول به چه اموری و چه کسانی تخصیص می یابد! حالا با این کار شهرداری تهران، همه مشکلات حل می شود؟ مسلما نه! ولی بهبود آغاز می شود به شرط آنکه مواظب باشیم فتیله اش پایین کشیده نشود و این چراغ در دیگر سازمان ها و نهادها نیز روشن شود.
ما چه می توانیم بکنیم؟
قرار نیست یک شبه به یک جامعه آزادِ شفافِ سالمِ متمدن تبدیل شویم. بهتر است دو «تمرین مدنی» انجام دهیم. این دو تمرین مدنی، سرآغاز رهایی از کوری و لالمانی اجتماعی است. باید از خانه هایمان آغاز کنیم. سپس در ساختمان، مدرسه، اداره، روستا، شهرستان و استان مان آن را توسعه دهیم.
تمرین مطالبه گری؛ عادت کنیم که از تمام مسوولین بخواهیم که اطلاعات، تصمیمات، برنامه ها، عملکردها، نتایج شان را افشا کنند.
تمرین روشن گری؛ عادت کنیم که عملکرد مدیران را مبتنی بر اطلاعات (و نه مبتنی بر حدس و گمان) نقد و بررسی منصفانه و محترمانه کنیم.
گام های بلند بعدی؛ به موازات انجام دو تمرین مدنی فوق، دست به دست هم دهیم این موارد را پیگیری کنیم:
*-قانون «از کجا آورده ای» تصویب شود. تا معلوم شود که ثروت مدیران از کجا بدست آمده؟خلاصه اگر مسوولی ویلای سه هزار متری دارد این ویلا را یا باید به ارث برده باشد، یا با پول کارمندی دولت خریده باشد، یا از رانت استفاده کرده باشد، کدام یک؟
*-رای های نمایندگان، شفاف شود تا معلوم شود آنانکه دم از دردهای مردم می زنند واقعاً چگونه رای می دهند؟ منافع شخصی و قومی و محلی را نمایندگی می کنند یا منافع ملی را؟
*-تمام دستگاه های دولتی و عمومی که از بیت المال و منابع عمومی استفاده می کنند گزارش عملکرد کمی بدهند.
*-تمام آنانکه در دولت و شرکتهای دولتی پست می گیرند، اطلاعاتشان افشا شود که از کجا آمده اند، چه سابقه و صلاحیتی داشته اند؟
هیچکس چشمان ما را باز نخواهد کرد، این ما هستیم که باید چشم مان را به مشاهده گری و زبان مان را به مطالبه گری و روشن گری عادت دهیم. اگرنه مجبوریم آروغ زیبای مدیران را تحمل کنیم و خدا را شکر کنیم که چنین مدیران خوبی داریم که ما را لایق آروغ زیبای خود می دانند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
⬛️⭕️اذا زلزلت الارض زلزالها
زمین و زمان به تکاپو افتاد
قطره ها به سیل افتادند
سیل؛ رودی خروشان شد
و رود عزم دریا کرد
این هم یک کانال ساده به نام ...
به سیل افتاده
میثاق هستم. قصد دارم گزارش لحظه به لحظه از سفر اربعین تهیه و ارسال کنم.
https://t.me/be_seil_oftade
زمین و زمان به تکاپو افتاد
قطره ها به سیل افتادند
سیل؛ رودی خروشان شد
و رود عزم دریا کرد
این هم یک کانال ساده به نام ...
به سیل افتاده
میثاق هستم. قصد دارم گزارش لحظه به لحظه از سفر اربعین تهیه و ارسال کنم.
https://t.me/be_seil_oftade
Telegram
به سیل افتاده
من میثاق هستم. قصد دارم گزارش لحظه به لحظه از سفر اربعین تهیه و ارسال کنم.
ارتباط با من:
@misagh_mehrabi
ارتباط با من:
@misagh_mehrabi
🔳⭕️بخش اول نوشته زیر بر اساس مطلبی است از کانال آن سو البته با کمی ویرایش و حذف و اضافه.
@AnSoo
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
@AnSoo
درج لینک جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری
باراک اوباما، در همان اولین روزهای آغاز ریاستجمهوری خود دفتر تازهای در ضلع غربی کاخ سفید که بخش اداری است، راه انداخت. دفتری که در ابتدا با ۱۰ کارآموز و یک مسئول کار را شروع کرد و شمار کارکنان این دفتر در آخرین سال ریاستجمهوری اوباما به بیش از ۶۰ کارآموز و ۱۰ نیروی ثابت و یک مسئول رسیده بود. دفتری که اسم آن «دفتر مکاتبات ریاستجمهوری» شد و اهالی کاخ سفید با عنوان اختصاری «او.پی.سی» از آن نام میبردند. پیش از این رئیسجمهور ویلیام مککینلی دفتر مشابهای در کاخ سفید راه انداخته بود. اما حجم کار این دفتر همیشه بسیار محدود بود و هیچوقت رئیسجمهوری خود را مقید به خواندن مداوم نامهها نکرده بود، چه رسد به اینکه وقت بگذارد و به نامهها پاسخ دهد.
باراک اوباما از همان ابتدا یک قاعده شخصی وضع کرد و تا آخرین روز ریاستجمهوری خود به آن پایبند ماند: تکتک نامههایی که خطاب به او ارسال میشود، باید خوانده شود. کارکنان دفتر مکاتبات شخصی ریاستجمهوری باید هر روز ۱۰ نامه را انتخاب و روی میز کار او بگذارند. اوباما هرشب نامههایی را که انتخاب شده بود، به بخش خصوصی کاخ سفید که محل زندگی او و خانوادهاش بود میبرد. نامهها را در خلوت شب میخواند، برای بعضی از آنها با دستخط شخصی جواب مینوشت، در حاشیه بعضی دیگر از نامهها نکاتی را مینوشت تا کارکنان با این محور و کلیدواژهها برای نامه جوابی بنویسند و چندتایی از این نامهها را قاب کرد، به دیوار دفتر کار خود زد تا همیشه جلوی چشمش باشد.
از اوباما پرسیده چه شد که تصمیم گرفت پیگیر و مداوم و حتی در سفر کاری و تعطیلات، روزی ۱۰ نامه را بخواند و پاسخ دهد؟ اوباما در پاسخ میگوید که عادتِ نامه خواندن او را «سر پا نگه میداشت» و به او هر روز یادآوری میکرد که یادش نرود پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، قصهای دارند و باید قصهی آنها را شنید و در تصمیمگیری حواسات به آنها باشد. میگوید نامه نوشتن و نامه خواندن به او کمک کرد که همدردی و همدلی بیشتری داشته باشد، چیزی که به نظرش، رمز کلیدی تغییر است و نقطهای که آدمها را از فرد به جمع میرساند و به آنها توانایی «ساختن اجتماعی کوچک» در راه رسیدن به هدفی مشخص را میدهد.
باراک اوباما در این باره گفته است: میتوانم فهرستی ردیف کنم که دستاوردهای من این سیاستها، لوایح، موفقیتها، توافقها و غیره بود. ولی بگذار صادقانه بگویم. چیزی که واقعاً به آن افتخار میکنم این است که هشت سال تکیه زدن بر صندلی ریاست در کاخ سفید باعث نشد خودم را گم کنم و یادم برود که چه کسی هستم. خواندن مداوم این نامهها مهمترین عاملی بود که نگذاشت یادم برود چه کسی هستم.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
از این ابتکار می توان دو نکته کلیدی آموخت:
1- پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، «قصهای» دارند و باید «قصه آنها» را شنید و در تصمیمگیری ها حواس مان به آنها باشد. در هر رده سازمانی که هستیم، اگر تصیمات ما، روی زندگی افراد موثر است. باید قصه آنان را نیز گوش کنیم. اینکه بگوییم که شما نمی فهمید و ما برای شما تصمیم می گیریم و ما بیشتر می فهمیم نام دیگر استبداد است. گاهی اوقات تصمیمی که ما می گیریم و باعث می شود که ده ها کارگاه و کارخانه یک شبه برود روی هوا و بعد هم به راحتی از آنان بخواهیم که مقاومت کنند. این هنر مدیریت نیست.
2- سازوکار و سیستم طراحی کنیم. می توان ساعت ها در مورد اهمیت شنیدن صدای مشتری، صدای مردم و صدای مخالفین صحبت کرد. اما سازوکاری اجرایی برای شنیدن صدای آنان نداشت. ابتکار فوق نشان می دهد که صرفا حرف های شیک زدن در مورد توسعه، دموکراسی و گفتگوی اجتماعی و پاسخگویی و ... فایده ای ندارد باید آن را تبدیل کرد به یک سازوکار/سیستم مشخص برای آنکه اطمینان یابیم ایده های انتزاعی به سازوکارهای زمینی تبدیل می شوند.
یک نکته جالب تاریخی که برای من کاملا تعجب برانگیز بود این بود که حضرت امیر در زمان حکومت خود متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» (به معنای خانه قصه ها) تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.
ایکاش قصه های پرغصه این مردم را بیشتر و همین امروز بشنویم! شاید فردا دیر باشد. بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری ما می تواند محل آنالیز بدون سانسور خواسته ها، قصه ها، غصه ها و افکار عمومی باشد. شاید روایت مردم از زمانه و زندگی با ما متفاوت باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
باراک اوباما، در همان اولین روزهای آغاز ریاستجمهوری خود دفتر تازهای در ضلع غربی کاخ سفید که بخش اداری است، راه انداخت. دفتری که در ابتدا با ۱۰ کارآموز و یک مسئول کار را شروع کرد و شمار کارکنان این دفتر در آخرین سال ریاستجمهوری اوباما به بیش از ۶۰ کارآموز و ۱۰ نیروی ثابت و یک مسئول رسیده بود. دفتری که اسم آن «دفتر مکاتبات ریاستجمهوری» شد و اهالی کاخ سفید با عنوان اختصاری «او.پی.سی» از آن نام میبردند. پیش از این رئیسجمهور ویلیام مککینلی دفتر مشابهای در کاخ سفید راه انداخته بود. اما حجم کار این دفتر همیشه بسیار محدود بود و هیچوقت رئیسجمهوری خود را مقید به خواندن مداوم نامهها نکرده بود، چه رسد به اینکه وقت بگذارد و به نامهها پاسخ دهد.
باراک اوباما از همان ابتدا یک قاعده شخصی وضع کرد و تا آخرین روز ریاستجمهوری خود به آن پایبند ماند: تکتک نامههایی که خطاب به او ارسال میشود، باید خوانده شود. کارکنان دفتر مکاتبات شخصی ریاستجمهوری باید هر روز ۱۰ نامه را انتخاب و روی میز کار او بگذارند. اوباما هرشب نامههایی را که انتخاب شده بود، به بخش خصوصی کاخ سفید که محل زندگی او و خانوادهاش بود میبرد. نامهها را در خلوت شب میخواند، برای بعضی از آنها با دستخط شخصی جواب مینوشت، در حاشیه بعضی دیگر از نامهها نکاتی را مینوشت تا کارکنان با این محور و کلیدواژهها برای نامه جوابی بنویسند و چندتایی از این نامهها را قاب کرد، به دیوار دفتر کار خود زد تا همیشه جلوی چشمش باشد.
از اوباما پرسیده چه شد که تصمیم گرفت پیگیر و مداوم و حتی در سفر کاری و تعطیلات، روزی ۱۰ نامه را بخواند و پاسخ دهد؟ اوباما در پاسخ میگوید که عادتِ نامه خواندن او را «سر پا نگه میداشت» و به او هر روز یادآوری میکرد که یادش نرود پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، قصهای دارند و باید قصهی آنها را شنید و در تصمیمگیری حواسات به آنها باشد. میگوید نامه نوشتن و نامه خواندن به او کمک کرد که همدردی و همدلی بیشتری داشته باشد، چیزی که به نظرش، رمز کلیدی تغییر است و نقطهای که آدمها را از فرد به جمع میرساند و به آنها توانایی «ساختن اجتماعی کوچک» در راه رسیدن به هدفی مشخص را میدهد.
باراک اوباما در این باره گفته است: میتوانم فهرستی ردیف کنم که دستاوردهای من این سیاستها، لوایح، موفقیتها، توافقها و غیره بود. ولی بگذار صادقانه بگویم. چیزی که واقعاً به آن افتخار میکنم این است که هشت سال تکیه زدن بر صندلی ریاست در کاخ سفید باعث نشد خودم را گم کنم و یادم برود که چه کسی هستم. خواندن مداوم این نامهها مهمترین عاملی بود که نگذاشت یادم برود چه کسی هستم.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
از این ابتکار می توان دو نکته کلیدی آموخت:
1- پشت هر مخالفت، موافقت، رنج و اندوه، خشم و فریاد یک انسان یا گروهی از انسانها وجود دارند که مهماند، «قصهای» دارند و باید «قصه آنها» را شنید و در تصمیمگیری ها حواس مان به آنها باشد. در هر رده سازمانی که هستیم، اگر تصیمات ما، روی زندگی افراد موثر است. باید قصه آنان را نیز گوش کنیم. اینکه بگوییم که شما نمی فهمید و ما برای شما تصمیم می گیریم و ما بیشتر می فهمیم نام دیگر استبداد است. گاهی اوقات تصمیمی که ما می گیریم و باعث می شود که ده ها کارگاه و کارخانه یک شبه برود روی هوا و بعد هم به راحتی از آنان بخواهیم که مقاومت کنند. این هنر مدیریت نیست.
2- سازوکار و سیستم طراحی کنیم. می توان ساعت ها در مورد اهمیت شنیدن صدای مشتری، صدای مردم و صدای مخالفین صحبت کرد. اما سازوکاری اجرایی برای شنیدن صدای آنان نداشت. ابتکار فوق نشان می دهد که صرفا حرف های شیک زدن در مورد توسعه، دموکراسی و گفتگوی اجتماعی و پاسخگویی و ... فایده ای ندارد باید آن را تبدیل کرد به یک سازوکار/سیستم مشخص برای آنکه اطمینان یابیم ایده های انتزاعی به سازوکارهای زمینی تبدیل می شوند.
یک نکته جالب تاریخی که برای من کاملا تعجب برانگیز بود این بود که حضرت امیر در زمان حکومت خود متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» (به معنای خانه قصه ها) تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.
ایکاش قصه های پرغصه این مردم را بیشتر و همین امروز بشنویم! شاید فردا دیر باشد. بخش خصوصی کاخ ریاست جمهوری ما می تواند محل آنالیز بدون سانسور خواسته ها، قصه ها، غصه ها و افکار عمومی باشد. شاید روایت مردم از زمانه و زندگی با ما متفاوت باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki