شبکه توسعه
38.8K subscribers
1.08K photos
117 videos
90 files
330 links
زیرنظر آقایان دکتر: علی سرزعیم (اقتصاددان)، مجتبی لشکربلوکی (استراتژیست)، امیر ناظمی(آینده پژوه) و محمد فاضلی (جامعه‌شناس) و محمدرضا اسلامی(استادپلی تکنیک کالیفرنیا)

نام سابق: شبکه استراتژیست
ادمین
@Mm_135
http://t.me/itdmcbot?start=dr_lashkarbolouki
Download Telegram
بخش اول نوشته زیر برگرفته از روایتی واقعی است از کانال آقای فهیم عطار. بقیه آثار این نویسنده را می توانید در این کانال بیابید:
@fahimattar

بدیهی است درج لینک به یک کانال صرفا جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای آن کانال یا نویسنده یا افکار نویسنده نیست. تحلیل و نقد و بررسی و انتخاب با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️من و ناتاشا

سه هفته پیش از دفتر مرکزی زنگ زدند و گفتند یک کارمند جدید برایمان می‌فرستند تا بار کار کمتر شود. اسمش ناتاشا است. ناتاشا از آن اسم هایی است که آدم دلش می‌خواهد خودش را در عسل گناه غرق کند. مثل اسم شیدا و شهلا و کامبیز. همه‌ همکارهایم مثل گرگ دندان تیز کرده بودند تا ناتاشا بیاید و دو هفته‌ پیش، آمد.

آمد توی اتاقم تا خودش را معرفی کند. درست حس کسی را داشتم که وسط یک رویای شیرین، ساعت چهار صبح بیدارش کنند برای خوردن سحری. یک زن قوی و عضلانی توی چهارچوب در ایستاده بود که قطر بازویش یک شماره از دور کمر من بزرگ‌تر بود. موقع دست دادن انگار می‌خواست انگشت‌های آدم را ادغام کند توی هم. پشت موهایش را دم اردکی گذاشته بود و آدم را یاد امین حیایی می‌انداخت. جلوی آدم که می‌ایستد، دست‌هایش را گره می‌زد توی هم و تا جایی که تاندون‌هایش کشش داشت، پاها را از هم فاصله می‌داد. درست انگار که میدان آزادی جلوی آدم بیاستد.
همان روز اول رفتم کنار میزش ایستادم تا یادش بدهم چطور فلکه طراحی کند. یک پیراهن مردانه‌ چهارخانه گشاد پوشیده بود. بعد تازه فهمیدم که یک خالکوبی بزرگ دارد. یک داس و چکش قرمز و آبی .... همان‌جا فهمیدم که یک پهلوانِ کمونیست همکارم شده که موقع احوال‌پرسی با لهجه‌ جنوبی می‌گوید what’s up dude و خنده‌اش را با یوهاها شروع می‌کند. خیلی قوی و رسا.
حالا دو هفته است که با ما کار می‌کند. تازه فهمیدم که بزرگ‌ترین نقصان رفتاری من، پیش‌قضاوت است. ترجیحم بر این است که همه چیز را در همان ده دقیقه‌ی اول حلاجی کنم، قضاوت کنم، حکم صادر کنم و پرونده را مختومه کنم و بروم سراغ مورد بعدی. اما توی این دو هفته متنبه شدم.

ناتاشا یک‌شنبه‌ آخر هر ماه می‌رود اطعام ایتام. با یک گروه آدم شبیه به خودش. بعد از زلزله‌ هائیتی، یک ماه تمام آنجا رفته بابت کمک. زلزله‌ بم که آمده بود، ویزا گرفته بود برای ایران. که البته دولت فخیمه سه روز بعد ارجاعش دادند. آفریقا را مثل کف دستش می‌شناسد و عضو یکی دو موسسه‌ مبارزه با گرسنگی در آن‌جاست. یک دختر پنج ساله هم به فرزندی قبول کرده که یک پا ندارد. در ضمن هر روز درِ کنسرو لوبیای شارلوت (آن یکی همکارمان) را باز می‌کند. چون زور شارلوت نمی‌رسد. نسبت قواره‌ شارلوت به ناتاشا، مثل قواره‌ی باطری نیم‌قلمی است به باطری ماشین.
نهایتا این‌که از بودن ناتاشا این‌جا خیلی خرسندیم. دنیا پر است از آدم‌های قلمی و قشنگ که در همان ثانیه اول آدم عاشق‌شان می‌شود. البته فقط به درد همان ثانیه اول می‌خوردند و مثل آپاندیس هیچ کاربرد حیاتی در دنیا ندارند. این‌جا بیشتر ناتاشا لازم داریم. (برگرفته از نوشته کوتاهی از فهیم عطار)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اینستاگرام را که باز می کنی، پر است از آدم های خوشحال و خوشگل، تصاویر حسرت انگیز و تجربیاتی که آدمی دلش برای شان غنج می رود. اصولا بعد از اینستاگرام آدم ها به دو دسته تقسیم شدند: دسته اول: آدم هایی مانند عروس آن آقازاده که در اینستاگرام با کیف گوچی و لباس های گران قیمت عکس می گذارند و یا فلان خانم وابسته به یک خاندان معروف که از تجربه هلیکوپترسواری خود در کالیفرنیا فیلم به اشتراک می گذارند. و دسته دوم هم آدم هایی که می روند و عکس و فیلم دسته دوم را با ذوق و یا حسرت نگاه می کنند.

راستش را بخواهید دسته اولی ها قبل از اینستاگرام هم بوده اند. به عنوان مثال استاد دانشگاهی که 300 مقاله تولید کرده است اما یک مورد آن به منجر به گره گشایی از کار مردم نشده است همان کارکردی را در جامعه دارد که یک سلبریتی با عکس های اینستاگرامی اش!
اما من می خواهم از دسته سوم صحبت کنم: که آن ها را ناتاشا می نامم. این ها همان کسانی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند. آن ها مبارزه می کنند. فریاد می زنند. چارچوب های تنگ و تلخ قدیمی را می شکنند. آن ها کارشان نیست که در اینستاگرام تصاویر گورخوابی و کارتن خوابی را ببینند و سری از تاسف تکان بدهند و سپس بروند به پیج یک سلبریتی برای فراموش کردن تلخی کارتن خوابی.
ناتاشاها، کمپین راه می اندازند، خیریه تاسیس می کنند. کسب وکار جدید راه اندازی می کنند. مسوولیت اجتماعی سرشان می شود. شبکه سازی می کنند. شکست می خورند. رانده می شوند. تهدید و تحقیر می شوند اما خسته نمی شوند. دوباره و دوباره برمی خیزند.

دوران سختی را در پیش خواهیم داشت. اینجا و اکنون بیشتر ناتاشا لازم داریم. ناتاشاها از آسمان نازل نمی شوند. خلق هم نمی شوند. آدم های معمولی یک روز تصمیم می گیرند که ناتاشا باشند و به عنوان جانشین خداوند در این جهان، جهان بهتری از آنچه تحویل گرفته اند تحویل دهند ولو در حد کاشت یک درخت یا فراهم کردن یک کانکس برای یک زلزله زده.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️کلوچه خوشبختی را گاز بزنید!

برنادت جیوا کتاب معروفی دارد به نام کلوچه خوشبختی. او می گوید هر محصول يا خدمتی از دو مولفه تشکیل شده:
کلوچه و خوشبختی
منظور از کلوچه همان کالا یا چیزی است که در ویترین مغازه می گذارید و ارزش ثابتی دارد و بخش ملموس و مشهود ماجراست. و خوشبختی، بخش ناملموس محصول یا خدمات و باعث می شود که ارزش محصول و خدمات شما در دل و ذهن مشتری قرار می گیرد. خوشبختی چیزی است که باعث می شود در افراد حس خاصی برانگیخته شود . دلیل اینکه مشتریان محصول شما را در درجه اول می خرند، تصوری است که از خوشبختی ای دارند که ناشی از خرید آن کالا یا خدمت است.

کلوچه الف با کلوچه ب هیچ تفاوتی از کیفیت، طعم، رنگ ندارد اما کلوچه دوم معروف تر است، بسته بندی قشنگ تری دارد فقط در برخی مغازه ها ارایه می شود و در تبلیغاتی که هم دارد چند سلبریتی مشهور آن را می خرند و می خورند. به این جمله که می گویم دقت کنید: در طول تاریخ هیچ کالایی فروخته نشده و هیچ کالایی خریده نشده بلکه خریداران، یک مطلوبیت خریداری کرده اند. مطلوبیتی که تصور می کرده اند در آن کالا نهفته است.
برنادت متخصص بازاریابی است اما نکته ای گفته است که به شدت تامل برانگیز است و باید به آن فکر کنیم.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
به خاطر همان پدیده ای که بالا توضیح دادم (کلوچه خوشبختی) ما در طول این سال ها دچار سندروم «خوشبختی گره خورده» شده ایم. یعنی خوشبختی خود را گره زده ایم به یک نوع کلوچه خاص. به عنوان مثال من وقتی با عینکی با یک برند خاص، در یک تفریحگاه ويژه، یک نوشیدنی بخصوص بنوشم آنگاه احساس شادکامی می کنم. چرا؟ چون کارکرد اصلی عینک را فراموش کرده ام و ملحقات آن را تعریف کرده ام به نام خوشبختی. چرا؟ چون در طول زمان در تبلیغات دیده ام که آدم های خوشتیپ و خوشحال (که احتمالا خوشبخت هستند) از این عینک، از این نوشابه، از این برند، از این ماشین استفاده می کنند. کسب وکارها ما را قانع کرده اند که کلوچه باعث خوشبختی نیست. بلکه باید کلوچه ایکس را خرید و خورد تا خوشبخت شد.

بگذارید یک مورد را با هم مرور کنیم: مثلا شما از قبل کلی در نوبت می مانید و به یک آرایشگاه خاص می روید و هزینه زیادی هم برایش پرداخت می کنید فقط به خاطر کلاس کار یا پریستیژ یا برندش. اما واقعا وقتی با خودتان خلوت می کنید با خودتان می گویید کیفیت اصلاحش با کیفیت آریشگاه محله تان هیچ تفاوت معناداری ندارد. اما تفاوتش این است که وقتی به آرایشگاه معمولی محله تان می روید هیچ احساس ويژه بودن، احساس شادکامی نمی کنید. اما برعکس استفاده از خدمات آرایشگاه معروف شهر برای شما یک احساس تشخص می آورد.

متاسفانه در سبک زندگی ایدئال این روزها که حول فیلم‌های هالیوودی و فرهنگ اینستاگرامی شکل گرفته تعریف خوشبختی این گونه است؛ یک ماشین اسپرت و گران‌قیمت، یک ویلای خصوصی در شهری ساحلی، شهرت و پول، داشتن یک همسر جذاب و داشتن بیشتر و بهتر و به‌روز تر از همه‌چیز. این باور در ذهن ما شکل گرفته که خوشبختی، داشتن چیزهایی است که به‌دست آوردن آن برای هرکسی ممکن نیست. امکاناتی که بهتر، بزرگ‌تر یا مجلل‌تر، به روزتر از وسایل ساده و معمولی ماست.
آنقدر این موضوع را مستقیم و غیرمستقیم، مکتوب و نامکتوب برای مان تکرار کرده اند که که لذت یک پیاده‌روی دونفره در هوای بعد از ظهر بارانی را از دست داده‌ایم. روح ما تشنۀ ناممکن‌ها و سخت‌رسیدن‌ها شده. از هیچ کاری لذت نمی‌بریم مگر اینکه ويژه، بزرگ، مجلل، معروف، گران در یک کلام غیرمعمولی باشد. شاید به همین خاطر باشد که گوته شاعر شهیر آلمانی سروده: چه شادی هایی که زیر پای انسان سرکوب شدند ،زیرا بیشتر افراد به بالای سرشان توجه دارند و آنچه را که زیر پاهایشان است نادیده میگیرند

چه باید کرد؟ این «گره ذهنی» را باید باز کرد. در اصل نباید شادکامی خود را به بهتر، بزرگ تر، به روزتر، گران تر، معروف تر گره زد.
چشمان تان را ببندید و به کلوچه تان گاز بزنید. یک چایی معمولی با یک کلوچه معمولی روی یک صندلی معمولی می تواند موجب شادکامی ما شود. با خود خلوت کنیم و به «زندگی بدون برندها» فکر کنیم. خوشبختی خود را منوط به برندها، محصولات خاص و شرایط ويژه گره نزنیم. خوشبختی بیشتر از آن که به «داشته های عینی» وابسته باشد به «مهارت ذهنی» وابسته است و متاسفانه نظام آموزشی و رسانه ای ما را از کودکی بدبخت و «منتظر خوشبختی» بار آورده اند. زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️خوزستان تشنه است و منتظر ۱۵۰۰ تومان

خوزستان پاره تن ماست و اکنون تشنه. بخشی از وجود ایران نیازمند آب گواراست.
عده ای از بچه های باهوش این سرزمین دست به کار شدند و یک راه حل تکنولوژیک پیدا کردند برای تولید آب شرب. با هر ۱۵۰۰ تومان (قیمت یک آب معدنی ۱.۵ لیتری) کمک به این پروژه دستگاه آب شیرین کن در سال بیش از ۷۵ لیتر (۵۰ بطری ۱.۵ لیتری) آب شرب سالم تولید می‌کند.

تنها چند روز از این طرح باقی مانده و اگر طرح به مبلغ مورد نظر نرسه، نه از آب خبری هست و نه از آبرسانی و تمام پولی که خیرین داده اند به کارت بانکی شون بر می گرده.

وقتی برای اولین بار این طرح را معرفی کرديم فقط حدود 10% مبلغ مورد نیاز جمع شده بود. اما با سرعت به 51% رسید و به همین خاطر تصمیم گرفته شد که یک فرصت دوباره به این طرح داده شود. امیدوارم این طرح شکست نخورد.

لینک طرح و کمک به آن:
https://2nate.com/projects/2419

⭕️اگر بخواهید کمک مالی کنید، بدون آنتی فیلتر بروید بهتره.
⭕️از صحت و سلامت این کار یقین حاصل کرده ام و آن را با اطمینان توصیه می کنم.
بخش اول نوشته زیر، خاطره ای است از دکتر محمدرضا سرگلزایی:
@drsargolzaei

درج لینک صرفا جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️تکرار ترکمانچای

چند سال پیش از من دعوت شد برای گروهی از مشاوران آموزش و پرورش سخنرانی کنم. از دوستی که مسؤول برنامه بود پرسیدم که مایلند درباره چه موضوعی صحبت کنم و پاسخ داد: راجع به هر موضوعی که خودتان صلاح می دانید، هر چه شما بفرمایید خوب است!

اتفاقاً سخنرانی من همزمان شد با سالگرد امضای فرمان مشروطه و من از این حُسن تصادف استفاده کردم و گفتم نزدیک به یک قرن از انقلاب مشروطه گذشته و هنوز بعضی از ما اهمیت «مشروطیت» را درنیافته ایم. این که امروز به من بگویید «هر چه شما بفرمایید خوب است» باعث می شود که شما نتوانید بر عملکرد من نظارت کنید.
در جامعه، هنگامی که به کسی «وکالت» می دهیم که چند پله بالاتر از دیگران بنشیند و با این وکالت، فرصت و قدرت بیشتری به او تفویض می کنیم باید «نظارت» بیشتری نیز بر او اعمال کنیم. دادن چنین «ولایتی» بر من، نشان می دهد که این جمع، نه دارای «طرح و برنامه» است و در نتیجه نه دارای «ارزیابی و قضاوت». جامعه ای که به کسی قدرت این را بدهد که بدون برنامه و نظارت عمل کند هنوز در دوران فتحعلیشاه بسر می برد و چنین جامعه ای باید منتظر تکرار ترکمانچای باشد [و مستحق آنست]. (برگرفته از نوشته دکتر سرگلزایی).

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
جمله معروفی هست که می گوید قدرت فساد می آورد. این جمله غلط است! این قدرت نیست که فساد می آورد. قدرت بدون قید است که فساد می آورد. بگذارید مثالی را با هم مرور کنيم:
داور فوتبال، قدرت بالایی دارد. می تواند هر بازیکنی را اخراج کند. گل را آفساید اعلام کند و آفساید را گل! قدرت آن بی نظیر است از این جهت می توان گفت که وی قدرت مطلق را دارد اما چهار مکانیزم وجود دارد که وی را محدود می‌کند:

1-برای رسیدن به این جایگاه باید دوره های حرفه ای را گذرانده باشد و مدارک تایید کننده صلاحیت را کسب کرده باشد و اگر دست از پا خطا کند، صلاحیتش تمدید نخواهد شد.

2-در زمان قضاوت تمام تصمیم های وی را 100 هزار نفر می بینند و در مورد قضاوت وی قضاوت می کنند. موقعیت ها، تصمیم ها و نتایج تصمیم وی کاملا شفاف است. وی در یک اتاق شیشه ای قرار می گیرد.

3-پیش از شروع بازی، قواعد داوری مشخص، مدون و جهان شمول است و همه نیز این قواعد داوری را می دانند. قضاوت او را با قواعد می سنجند. مثلا هیچ داوری نمی تواند بازی را دلبخواهی در دقیقه 75 به پایان ببرد.

4-بعد از بازی مورد ارزیابی قرار می گیرد و اگر خطایی کرده باشد مسیر رشد شغلی، درآمد، شرافت حرفه ای اش لکه دار می شود. یعنی تصمیمات اشتباه (عمدا یا سهوا) همراه با عقوبت است و حتی ممکن است برای تمام عمر از قضاوت محروم شود.
داور قدرت دارد. قدرت بالایی نیز دارد. اما «قدرت چارچوب مند» دارد. وقتی می گوییم قدرت فقط در مدیران ارشد و داوران فوتبال خلاصه نمی شود. معلمی که فرزندم را به او و راننده ای که فرمان را به او سپرده ایم و اصولا هر کس که تصمیمش می تواند بر زندگی دیگران تاثیر داشته باشد صاحب قدرت است.

اگر می خواهیم مدرسه مان، محله مان، شهرمان، استان مان، وزارت خانه مان، مجلس مان و کشورمان توسعه پیدا کند. باید به کارگزاران «قدرت» داد. قدرت است که می تواند مسیر یک کشور را تغییر دهد. اما این شرط کافی نیست. قدرت باید چارچوب مند باشد. قدرت با سازوکارهای چهارگانه زیر مقید و مشروط می شود.

صلاحیت: همانگونه که سرنوشت مسافران یک هواپیما را به خلبانی می دهیم که تمام دوره های مهارتی لازم را طی کرده نباید سرنوشت کشور را به دست آقازاده یا خانم زاده ای بدهیم که صرفا به خاطر پدر/مادرش در لیست قرار گرفته و هیچ یک از صلاحیت های لازم برای کشورداری را ندارد.

اتاق شیشه ای: رفتار، تصمیمات، امضاها، توصیه ها، رای ها، انتخاب های قدرتمندان باید در اتاق شیشه ای باشد. هیچ چیز نیز نباید مانع از افشای اطلاعات شود. حتی محرمانه ترین اطلاعات را نیز بعد از سال ها افشا می کنند.

عقوبت: نظارت اگر بدون عقوبت باشد بی فایده است. فردی که به او قدرت دادیم اگر فقط در پی گذاشتن قوم و خویش خودش در این هیات مدیره و آن هیات مدیره باشد باید عقوبت شود و کمترین اش این است که خطاهایش افشا شود تا بار دیگر به او اعتماد بی جا نکنیم.

تعهدات روشن: آنانکه انتخاب میشوند باید دارای برنامه و تعهدات روشنِ مکتوبِ اعلام شده باشند. نه آنکه با حرف های مبهم هیجانی شعاری پوچ به صندلی ها برسند و دیگر پاسخگوی هیچ چیز نباشند.

اگر قدرت با توسل به چهار سازوکار فوق، چارچوب مند و مشروط نشد، تصمیم گیران عزیز یا عمداً یا سهواً دچار خطاهای بزرگ خواهند شد و ترکمانچای ها تکرار و تکرار می شوند. این خطاست که بگوییم هر چه آن خسرو کند، شیرین بود! ظاهرا تجربه و تاریخ نشان داد که نتیجه کار خسروان، همیشه شیرین نیست!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️مردی با دستان نامرئی و اراده ای مرئی
که به همه کسانی که مستاصل شده اند درس تسلیم ناپذیری می دهند.

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
بخش اول نوشته زیر برگرفته از کانال دکتر رضا صالح زاده است. این هم کانال ایشان در حوزه روانشناسی و مدیریت:
@Management_Psychology

درج لینک صرفا جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای کانال یا نویسنده نیست. نقد و بررسی با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️دیسلکسیای راهبردی؛ اختلال ذهنی مدیران ارشد و جامعه

دیسلکسیای نام نوعی اختلال ذهنی ويژه است. اما قبل از آنکه بیشتر توضیح دهم لطفا به سوالات زیر پاسخ دهید:
هنگامی که وارد یک ساختمان اداری بزرگ می شوید، در پیدا کردن اتاق موردنظر دچار مشکل می شوید؟ و یا بعد از خروج، مسیر بازگشت را پیدا نمی‌کنید؟
در مکان های شلوغ به راحتی گم می شوید؟
وقتی کسی از شما آدرس مکانی را می پرسد، دچار سردرگمی می شوید و طول می کشد تا ذهن خود را جمع و جور کنید تا به طرف بگویید که از کدام طرف برود؟

اگر پاسخ شما به بیشتر سوالات فوق، مثبت است شما به «دیسلکسیای جهتی» مبتلا هستید. در حالت کلی، دیسلکسیا به معنای اختلال و ناتوانی در یادگیری می باشد. نوع خاصی از دیسلکسیا، دیسلکسیای جهتی (یا جغرافیایی) می باشد. این اختلال به مفهوم ناتوانی در جهت یابی مسیرها و تشخیص مسیر حرکت است. برخی از صاحبنظران معتقدند که این اختلال نوعی اختلال معروف «کم تمرکزی-بیش فعالی» است که همه ما آن را در مورد کودکان شنیده ایم (برگرفته از دکتر رضا صالح زاده)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
وقتی یک کشور یا سازمان یا مجموعه نمی تواند مسیر درست را تشخیص دهد و در جهت یابی دچار اشتباه می شود می توان گفت که آن کشور/سازمان/مجموعه نیز دچار دیسلکسیای جهت یابی یا همان استراتژیک (راهبردی) شده است.

بگذارید یک نمونه واقعی را با هم مرور کنیم: از مدت ها پیش آنانکه می توانستند مسیر آینده را بر اساس قواعد منطقی اقتصاد تشخیص دهند می گفتند و پیشنهاد می دادند اگر وضعیت بانک ها اصلاح نشود، قادر به مقابله با بیماری مزمن رشد بالای نقدینگی نخواهیم بود و ما با حجم بزرگتری از پول داغ روبرو خواهیم بود. پیشنهادهایی هم داشتند. شاخک های نظام تصمیم گیری کشور یا کار نکرد و یا اگر کار کرد آنقدر آن را جدی نگرفت که برایش چاره اندیشی جدی کند. چندین و چند نوبت در مراجع مختلف تصمیم گیری مطرح شد. نتایج آن جلسات در نهایت تبدیل شد به یک برنامه مبهم و کم رمق که با یک پیگیری کم رمق تر ادامه یافت. در طول این سال ها، همانند غالب سال‌های پس از شوک اول نقتی (1353)، نقدینگی با ضریبی وحشتناک رشد کرد و در مقابل اقتصاد واقعی (تولید کالاها و خدمات) رشدی به همان اندازه نداشت. انباری از باروت داشت شکل می گرفت و روز به روز باروت بیشتری در این انبار بارگیری می شد. این انبار یک جرقه کبریت می خواست که متاسفانه پیدا شد. در همین مدت، بارها و بارها تصمیم سازان، کارشناسان و تحلیل گران گفتند و نوشتند که اوضاع خطرناک است. اما سندروم «کم تمرکزی-بیش فعالی» باعث شد که این مساله کنار صدها مساله دیگر اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، امنیتی، ورزشی و البته اقتصادی قرار گیرد. کم تمرکزی و بیش فعالی باعث می شود که شما هزاران پرونده را باز کنید و هزاران پرونده را در ذهن تان همزمان مرور کنید ولی به هیچ کدام نمی توانید به درستی رسیدگی کنید. همزمانی بیش فعالی و کم تمرکزی باعث می شود که نتوانید جهت را درست تشخیص دهید. آنقدر فکر و ذهن تان مشغول است که نمی توانید دست چپ تان از دست راست تان تشخیص دهید.

چه می توان کرد؟
اولین اصل تفکر استراتژیک اینست: زمان و توان و منابع ما محدودند. تمرکز باید کرد. نمی توان به همه چیز پرداخت. این زمان/توان ذهنی/منابع محدود را باید با وسواس به موضوعات مختلف تخصیص داد. باید خسیس بود. افرادی که دست و دل بازانه به همه چیز می پردازند و همه چیز را مهم می دانند کشورشان/سازمان شان/مجموعه شان را به فنا می دهند. پس کلید اول آن است که باید اولویت بندی کرد و سخت گیرانه تعداد موضوعات را کاهش داد. اگر همه راضی بودند که موضوع ما نیز در اولویت قرار گرفت، بدانید که اشتباه رفته اید!
واژه دستمالی شده «عزم ملی» را همه ما شنیده ایم. این «عزم ملی بدبخت» نمی تواند به هزاران موضوع تعلق پیدا کند. هر کشوری/سازمانی/مجموعه ای نمی تواند در آن واحد بیشتر از 5 الی 7 موضوع راهبردی داشته باشد. عزم ملی را نمی توان بین هزاران موضوع تقسیم کرد.

دومین کلید این است اگر سازمانی/جامعه ای دچار دیسلکسیای راهبردی شد، ریشه آن را باید بیشتر در ذهن مدیران ارشد آن جست البته بدیهی است که بخشی از مشکل به فرهنگ و ویژگی های جمعی اعضای آن جامعه/سازمان نیز باز می گردد. دو راه بیشتر نداریم: یا مدیرانی انتخاب شوند که نشان داده اند هوشمندی مسیریابی و جسارت تمرکز را دارند، یا آنکه آن قدر گفتگوی آزاد انجام دهیم که همه و همه ما، به ويژه نخبگان قدرت، ثروت، منزلت و معرفت به یک اجماع بر سر نقشه راه برسند (کدام مقصد از کدام مسیر).

اینکه یک جامعه یا سازمان برای مدتی دچار دیسلکسیای راهبردی شود، شاید طبیعی باشد اما اینکه سال ها بگذارد و هنوز مقصدها و مسیرهای اشتباه انتخاب کند گناهی نابخشودنیست. چند بار باید سرمان به سنگ بخورد تا دریابیم باید خود را درمان کنیم؟

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲⭕️برسد به دست همه ما به ویژه آن کسانی که احتکار می کنند و خوشحالند از اینکه سود می کنند.

منبع: کانال خوب شهر مهربان
@Shahr_Mehraban
🔳⭕️وقتی که من عاشق شدم

من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره. از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ دوران کودکی من، زنگ خونه ما رو می‌زد، منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسش باز می‌کردم، اونم میگفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم!
پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ«دریاچه قو»چایکوفسکی را بهش یاد می‌داد و خوشبختانه به اندازه‌ی کافی بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه،به هر حال تمرین رو بی‌استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می‌گرفت.اما پشت دیوار،حال و روز من،چندان تعریفی نداشت، چون می‌دونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ نیست!واسه همین همه‌ی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.یه روز با سادیسمی تمام ، یواشکی ، ده صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت‌ها رو جابه‌جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش.
یه صدایی تو گوشم داشت فریادمی‌کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود!
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچه قو»! شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن، پیرزن فقط جیغ می کشید،روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید! تنها کسی که لذت می‌برد من بودم، چون پیرزن هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت‌ها دست کاری شده. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت،هرروز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا این‌که پیرزن مرد، فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم! ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته. یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش،دیگه نه لاغر بود و نه عینکی،همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا این‌که رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت‌های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو! این‌بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزن، تن خودمم داشت می‌لرزید؛ «دریاچه قو» رو به مضحکی هرچه تمام با نت‌های اشتباهیِ من اجرا کرد! وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می‌کردن! از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ «دریاچه قو» نبود! اسمش شده بود: «وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود». فکر می‌کنم هنوزم یه پسر بچه‌ام! (داستانی از روزبه معین/قهوه سرد)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
سال ها پیش جمله ای شنیدم که همچنان در ذهن من باقی مانده. کسی می گفت پیشرفت دنیا مدیون آدم های غیرمنطقی است. چون آدم های منطقی، آنقدر منطقی هستند که وضعیت موجود را بپذیرند و آن را توجیه کنند. این آدم های غیرمنطقی هستند که می زنند زیر میز و کافه را بهم می ریزند.

و عشق، آدم را غیرمنطقی می کند. عشق است که حد و مرز نمی شناسد. توجیه نمی کند. فقط می خواهد و می جوید. به آب و آتش می زند تا تغییر دهد و چرخ بر هم زند. عشق باعث می شود که آدمی غیرمنطقی شود و انسان را مستعد پیشرفت دنیا می کند. یک مثال را با هم مرور کنیم:
دکتر لعبت گرانپایه یک آدم عاشق غیرمنطقی است: او 54 هزار ویزیت و 3500 جراحی رایگان انجام داده است. او نمی توانست مثل دیگر پزشکان فقط به جیب خود فکر کند و به خریدن ویلا در این سوی و آن سوی مرز بپردازد؟ چرا می توانست اما درون او یک بچه عاشق است که منطق و نظم موجود را زیر سوال می برد.

قرار نیست ما در همه ابعاد غیرمنطقی باشیم. چرا که کسانی که در ابعاد زیادی غیرمتعارف هستند یا غیرمنطقی، توسط جامعه طرد می شوند. اما هر کدام از ما کافی است در یک بعد غیرمنطقی باشیم. در یک بعد دنیا را تغییر دهیم. یکی می تواند کسب وکاری راه بیاندازد که به جای آن که گواهی عدم سوء پیشینه بگیرد اتفاقا فقط کسانی که از زندان آزاد شده اند را استخدام کند. دیگری می تواند به جای انکه کنسرت های مجلل برگزار کند با هدف بازگرداندن شادی در این شرایط دشوار کنسرت خیابانی برگزار کند.
یک بچه عاشق در درون همه ماست، آن را بیابیم و به او اجازه بدهیم دست کم در یک حوزه دیوانگی/عاشقی کند و دنیا را جایی بهتر کند برای زندگی.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️کمپینی کوچک با هدفی بزرگ

پرویز پرستویی، در صفحه شخصی اش نوشت:

خوش به حال کسانی که هم زنجیر می زنند و هم زنجیری از پای گرفتاری باز می کنند.
هم سینه می زنند و هم سینه دردمندی را از غم و آه نجات می دهند.
هم اشک می ریزند و هم اشک از چهره انسانی پاک می کنند.
هم سفره می اندازند و هم نان از سفره کسی نمی برند.
آن وقت با افتخار می گویند یا «حسین».

یک کمپین کوچک راه افتاده برای فرهنگ سازی همین دیدگاه: به نام هر هیات یک قدم.
هیات ها با گریه و عزاداری گره خورده اند، اما این کمپین می خواهد وجهه دیگر هیات ها را نیز نشان دهد: شادمانی و لبخند. گره گشایی و همدلی.

اگر خواستید از احوال این کمپین بیشتر بدانید:
https://www.instagram.com/yek_faghat_yek/

این کمپین کوچک با هدفی بزرگ، نشانه یک بهبود ساختاری است: حفظ میراث آیین های مشترک از دیروز و روزآمدسازی آن با هدف پاسخگویی به نیازهای امروز. مشارکت کنیم، ترویج کنیم و یک زنجیر بیشتر باز کنیم و یک لبخند بیشتر بیافرینیم.
🔳⭕️من با پاهایم رای می دهم! این پیام واضح است؟

زمان آن رسیده است که با این حقیقت عریان روبرو شویم؛ اگر تا دیروز ما با پدیده «مهاجرت نخبگان» روبرو بودیم اکنون با پدیده «مهاجرت فراگیر» مواجهیم. پدیده ای به مراتب عمیق تر، وسیع تر و دردناک تر! عادی و نخبه، قشر مرفه و متوسط، تحصیل کرده و در حال تحصیل، به فکر رفتن هستند. چرا ترجیح می دهند به کشوری دیگر بروند و از صفر شروع بکنند؟ چرا دانشجویان کارشناسی هم و غم شان گرفتن پذیرش از دانشگاه های خارجی و رفتن است؟ چرا مهاجرت رخ می دهد؟ زمانی در تاریخ سیاسی مساله مهاجرت را تعبیر کرده اند به رای دادن با پا! یعنی کسانی که حرفشان را پای صندوق های رای نمی زنند بلکه می گذارند و می روند. از مهم ترین دلایل مهاجرت می توان به دو مساله اشاره کرده و آنها را در دو کلمه ساده، بسیار پیش پا افتاده اما عمیق و بسیار دردناک خلاصه کرد: امید و امنیت

امید تعریف ساده اش می شود: برداشت مثبت نسبت به تغییر ملموس در آینده.
فردی که برای مدتی را در چین زندگی کرده، می گفت در بسیاری از نقاط چین زندگی به مراتب بدتری از ما دارند. حتی او از برخی محلات شهری دیدار کرده بود که توصیفش واقعا تکان دهنده بود. به مراتب زندگی ما در مقابل آنان بهتر بود. اما می گفت یک نکته مهم در همان محلات با سطح زندگی بسیار پست و گاه مشمئزکننده وجود داشت: امید. چرا؟ چون نشانه های روشن تغییر را دیده بودند؟ چگونه؟ محله های کناری یا شهرهای دیگر را دیده بودند که یکی پس از دیگری بازسازی می شوند و سطح زندگی شان بهبود پیدا می کند.
افراد یک کشور باید نشانه های امید را درک کنند. بخوانید نوید بهتر شدن، نه همین الان بلکه تغییرات ملموس در آینده. اما وقتی تحصیل کردگان، ثروتمندان و کارآفرینان همه در این سفارت خانه و آن سفارت خانه به فکر اقامت و تابعیت هستند این یعنی من آینده را روشن نمی بینم. بنابراین نه تظاهرات می کنم. نه انتخابات را تحریم می کنم و نه خیابان ها را شلوغ می کنم. فقط با پاهایم رای می دهم یعنی از این مملکت می روم!
پیش خودش می گوید: می دانم که باید در کشور دیگر از صفر شروع کنم. می دانم که اخلاقا درست نیست که پولی که در این سرزمین کسب کرده ام را در کشور دیگری سرمایه گذاری کنم و می دانم که در این کشور تحصیل کرده ام و به این سرزمین مدیونم اما ظاهرا چاره ای نمانده است.

امنیت را نیز اینگونه تعریف می کنم: برداشت مثبت نسبت به با ثباتی وضعیت و قابل پیش بینی بودن متغیرهای کلیدی.
وقتی شهروندان یک سرزمین در جمع های خانوادگی خود راجع به جنگ گفتگو می کنند، وقتی در یک کشور برای بسیاری از کالاها باید تا ظهر صبر کنی که قیمت بر اساس دلار در بیاید می توان از اطمینان و برنامه ریزی بلندمدت صحبت کرد؟ آیا در آن کشور صحبت از فرزندآوری و سرمایه گذاری حرف معقولی است؟
بسیاری از کسانی که می روند فقط یک دلیل ساده دارند: آرامش روانی ندارم. چرا مانند شهروندان دیگر کشورها، نباید تصویر مشخصی از ده، بیست و سی ساله زندگی شخصی و اوضاع کشور خودم داشته باشم؟ به همین خاطر است که عده ای ترجیح می دهند فرزندان خود را در خاک دیگری به دنیا بیاورند. چون به فردای این خاک مطمئن نیستند. سوال آنان این است که چرا باید میان این همه کشور، فقط کشور ما اینچنین همواره زیر سایه جنگ و زیر بار تحریم ها باشد؟

☑️⭕️تجویز راهبردی:
مدیران ارشد کشور ممکن است به تظاهرات، اعتصابات و اغتشاشات حساس باشند و باید هم باشند برای آن شورای امنیت استان و شورای امنیت ملی را تشکیل می دهند و تدبیر می کنند. اما بهتر است برای این مهاجرت فراگیر (پدیده ای بسیار وسیع تر و وخیم تر از مهاجرت نخبگان) نیز تشکیل جلسه دهند و تدبیر کنند. برای آغاز، شاید یکی از اولین راهکارها استفاده از «تست امید» باشد: قبل از هر جهت گیری، هر سیاست گذاری، هر سخنرانی از خود بپرسند حاصل این تصمیم/سیاست/سخنرانی من، افزایش امید و امنیت است یا منجر به تخریب سرمایه اجتماعی (امید + امنیت) می شود؟

همین سیاست ها، تصمیم گیری ها و سخنرانی های ساده ماست که به جامعه امنیت و امید تزریق می کند! همین سخنرانی و سیاست هاست که تعیین می کند نخبه باهوش بعدی در ایران به دنیا بیاید یا در استرالیا؟ همین سیاست ها و سخنرانی هاست که تعیین می کند میلیارد دلار بعدی در ایران سرمایه گذاری شود یا در گرجستان؟ همین سیاست ها و سخنرانی هاست که تعیین می کند دفتر بعدی شرکت های برتر جهانی در علی آباد ایران تاسیس شود یا حیدرآباد هندوستان.

هنوز دیر نشده است! ایران همچنان جذاب و دوست داشتنی است. بگذاریم برای ساختن این سرزمین دست ها بکار افتد و آستین ها بالا زده شود و نه اینکه «پاها» عزم رفتن کنند و هزاران سر (مغز) و میلیاردها سرمایه (ثروت) را با خود برای همیشه ببرند!

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️کلیشه‌وار پرسید: علم بهتر است یا ثروت ؟

و کسی جواب داد: عشق!
بدون عشق هیچکدام خاصیتی ندارند.

این ایام که یادآور عاشقان و آیین عاشقی است را گرامی می داريم.
👍1
🔳⭕️قاتل تک رقمی!!

مدیرکل زندان های استان تهران: یکی از مددجویان زندان رجایی شهر که به جرم قتل و با محکومیت قصاص نفس در حین تحمل ۵ سال حبس بود، با قبولی در آزمون کارشناسی ارشد ۹۷، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته مهندسی پزشکی یکی از دانشگاه های خوب کشور شد. دو نفر دیگر هم از زندانیان ارشد حقوق قبول شدند. دقت کنید اولی در رشته ای قبول شد که قرار است جان آدمیان را حفظ کند و به آنان زندگی ببخشد و دو نفر دیگر هم در رشته حقوق پذیرفته شدند که قرار است بسیاری را از زندان برهانند.

بگذارید مورد دیگری را هم با مرور کنیم: وحید رجبلو یک توان یاب (بگذارید از اسم دوست نداشتنی معلول استفاده نکنیم) است که ۹۸ درصد بدنش از کار افتاده‌است. و تنها با توان محدودی که در دست راستش باقی مانده کارهای مهمی انجام می‌دهد. پسر ۳۰ ساله کرجی که با بیماری ژنتیکی SMA به دنیا آمد و به مرور قدرت دست و پایش را از دست داد. اما وحید بیش از ده سال است که دستش توی جیب خودش است و دارد یک تنه خرج زندگی را با برنامه‌نویسی و طراحی وب می‌دهد.
تحصیلاتش را نتوانست بابت شرایطش ادامه بدهد چون مدارس ثبت نامش نمی‌کردند. بنابراین تا دوم دبیرستان بیشتر نخواند و همان را هم غیرحضوری خواند. بعد از آن پای کامپیوتر نشست و خودآموز برنامه نویسی یاد گرفت و وارد بازار کار شد. تنها هم کار می‌کند. نمی تواند تیمی کار کند چون توان رفت و آمد ندارد. چندسالی که کار کرد، بیماری‌اش واقعا پیشرفت کرد. تا اینکه به فکر ایجاد سامانه‌ای افتاد به نام «همیارمهر» با هدف رفاه زندگی توان یابان. او اکنون یک کارآفرین خوش آتیه است.

مورد سوم را با هم مرور کنیم: وقتی با لباس زندان و دستبند، پای به دادگاه می‌گذارد و 70 طلبکار خشمگین را روبه‌روی خود می‌بیند، با خودش عهد می‌بندد در صورت خلاصی از این مخمصه، در کسب و کار تازه‌اش، با حساب و کتاب قدم بردارد؛ کسب و کاری که در آن نه از چک برگشتی و ورشکستگی خبری باشد و نه از بی‌اعتباری و بی‌آبرویی و تنهایی. شاید در پائیز 1384 وقتی زندانی بدهکار با زبان خواهش و منطق قول پرداخت تمام بدهی‌هایش را در صورت آزادی از زندان می‌داد، هیچ کدام از شاکیانش باور نمی‌کردند، او بدون داشتن کمترین سرمایه و اعتباری بتواند فروشگاه زنجیره‌ای‌اش را راه‌اندازی کند و در مدت 6 ماه، شعباتش به 106 و درآمدش به 5 میلیارد تومان برسد. اما او به توانایی و خلاقیت و پشتکار خودش ایمان داشت؛ ایمانی که کمکش کرد با 300 میلیون تومان بدهی کاری را شروع کند که او را به اوج موفقیت برساند. نام او بابک بختیاری، موسس آیس پک است.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
بسیاری از ما مستعد «توقف در اولین ایستگاه» یا همان «دائمی سازی اولین شکست» هستیم. شنیدن سرگذشت زندگی پرفراز و نشیب کسانی که بارها زمین خورده و دوباره برخاسته اند و یا در شرایط بسیار دشوار یا محدودیت های کمرشکن همچنان امیدوار و فعال باقی مانده اند، می تواند چارچوب شکن باشد.
ورشکستگی
فلج شدن
طلاق
زندانی شدن
حتی قاتل بودن
هیچکدام، هیچکدام پایان راه نیست. کما اینکه دیده ایم ورشکسته هایی که میلیاردر شدند، فلج هایی که کارآفرین شدند، قاتلانی که رتبه تک رقمی کنکور شدند، جداشدگانی که زندگی شاد جدیدی تشکیل دادند. تکنیکی که می شود برای چنین شرایطی به کار برد «تفکیک موقعیت کنونی از پتانسیل آتی» است. اینکه ما اکنون در چه موقعیتی (اعم از زندانی بودن، طلاق، ورشکستگی و ...) هستیم نباید تعیین کننده آینده مان باشد. اینکه من یک قاتلِ ورشکستهِ طلاق گرفته ام هیچ ربطی به توانمندی ها، رویاها، ویژگی ها و اهداف و در یک کلام پتانسیل من ندارد.
یک مروارید گرانبها را در نظر بگیرید اگر زیر یک تن خاک هم برود باز هم همان ارزش را دارد. چرا که ما ارزش آن مروارید را بر اساس خاکی که روی آن است (موقعیت کنونی) تعیین نمی کنیم بلکه بر اساس ارزش خود آن مروارید (پتانسیل های آتی) می سنجیم.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
🔳⭕️رابطه گلسرخیِ مارکسیست با مولا حسین

«زندان‌های ایران پر است از جوانان و نوجوانانی که به اتهام اندیشیدن و فکر کردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رئیس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آن‌ها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و بازمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است. در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند».

آنچه در بالا خواندیم بخش هایی از دفاعیات خسرو گلسرخی بود مربوط به حدود 45 سال پیش. گلسرخی، شاعر و نویسنده مارکسیست-لنینیست و سردبیر بخش هنری روزنامه کیهان بود. گلسرخی از جمله روشنفکران آن دوران بود که از جنبش‌های چریکی حمایت می‌کرد و به همراه گروهی دیگر در سال ۱۳۵۱ به اتهام طرح ترور ولیعهد بازداشت شدند. گلسرخی در دادگاهی که به صورت زنده پخش شد از عقاید مارکسیستی و انقلابی خود دفاع کرد و با حکم دادگاه اعدام شد.

یکی از نکات جالبی که در دفاعیات او آمده این است که دفاعیات خود را با حدیثی از امام حسین شروع می کند. از این جهت جالب است که او خود را مارکسیست لنینیست می خواند و می نامد و این مکتب از پذیرش خداناباوری و محو دین دفاع می‌کند. با هم بخوانیم آغاز دفاعیاتش را:

ان الحیاه عقیده و الجهاد [زندگی همان باور است و مبارزه]. سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.

من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم، و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت، از حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک‌ها، مازیارها، بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستارها و حیدرعموغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته‌است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.
از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دِین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته‌است. سید عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند؛ و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. ... زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند، راه مولا حسین است....

☑️⭕️تجویز راهبردی:
جالب آنجاست که یک مارکسیست معاصر این چنین از این شخصیت تاریخی اسلامی الهام و الگو می گیرد. باور/عقیده ای را انتخاب می کند (حالا درست یا نادرست اما ارادی و نه موروثی) سپس در راه این عقیده/باور مبارزه می کند، هزینه می دهد و در راهش جان خود را نیز می دهد. دو جمله طلایی در دفاعیات او بود که پس از 45 سال هنوز تازه است، می درخشد و الهام می بخشد:
1-من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم.
2-هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود.

چه مذهبی هستیم چه غیرمذهبی، چه مسلمان باشیم چه غیرمسلمان می توانیم یک نکته ساده اما عمیق بیاموزیم: می توانیم به دنیا بیاییم. بخوریم، بیاشامیم، بیاندوزیم. بیامیزیم. تولید مثل کنیم و «گوشه ای از تاریخ را اشغال کنیم» و سپس برویم و محو شویم. یا آنکه راه دیگری را انتخاب کنیم. خوشا به حال آنانکه حسین را انتخاب کردند و حسین را «زندگی» می کنند. همان زندگی که باور است و مبارزه. و چه بزرگ و شکوهمند است خدای حسین! که او این چنین جان خود را پروانه وار برایش به آتش زد.

و چنین است که حسین (ع) آموزگار تمام کسانی است که می‌خواهند به معنای حقیقی زندگی کنند و آزاده باشند. به بلندای تاریخ به پنهای جغرافیا. او برای همیشه شاه شمشاد قدان خواهد بود و دریچه ای گشوده به شکوه خداوند.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️زن صیغه ای دوم حسن آقا و «جامعه زرد»

نشسته بود روبرویم و خیلی شیرین و با ولع داشت در مورد زن صیغه ای دوم حسن آقا صحبت می کرد. حسن آقا زنش مریض شده بود و از پا افتاده بود. مدت ها صبر کرد. البته به فکر ازدواج مجدد نبود. اما یک روز که کرکره مغازه سبزی فروشی اش را می زند بالا دختری وارد مغازه می شود و مقداری نعنا می خواهد. نیم کیلو نعنا همان و اینکه پونه نشست پای سفره عقد حسن آقا همان. پونه نام آن دختر جوان بود.
از سیر تا پیاز ماجرا با ماکزیمم جزییات را دوست داشت برایم تعریف کند. یعنی اگر بهش فرصت می دادم تا رنگ سفره عقد را هم می خواست برای من تعریف کند. صحبتش را که تمام کرد (و به عبارت بهتر صحبتش را قطع کردم). نگاهش افتاد به کتاب های روی میزم. دید دارم کتاب های تاریخی و نشریات اقتصاد سیاسی می خوانم.
گفت خسته نمی شوی این همه می خوانی؟ این ها اسمش رویش هست تاریخ که تمام شده است. حالا اونها هر غلطی کردند، کردند. به ما چه؟ ولشون کن. الان رو بچسب! این سیاست هم که پدر و مادر ندارد. در دو جمله و کمتر از سی ثانیه پرونده دو رشته (تاریخ و اقتصادسیاسی) را در هم پیچید.


☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
احتمالا همه ما اسم روزنامه نگاری زرد یا مجله زرد را شنیده ایم. رسانه زرد به نشریات و خبرنگارانی اطلاق می‌شود که پایشان را از اصول حرفه‌ای و اخلاقی روزنامه نگاری بیرون گذاشته و با تمرکز بر موضوعاتی مانند مسایل اخلاقی، خانوادگی، رسوایی و تهمت‌های جنسی، با دست آویز کردن موضوعات احساسی و کم عمق به افزایش تیراژ و میزان فروش می پردازند
روزنامه های زرد در همه کشورها هستند. نگرانی آنجاست که ما با جامعه زرد روبرو باشیم. این جامعه زرد است که خطرناک است. جامعه ای که برای داستان های دختر وسطی حسین آقا، پسر شیشه ای حاج خانوم طبقه بالایی و سایز .... فلان سلبریتی وقت بیشتری می گذارد تا بررسی صلاحیت نمایندگان پارلمان و نمایندگان شورای شهر و روستا و بررسی عملکرد آنان در عمل یک جامعه زرد است. جامعه زرد، جامعه ای است که به موضوعات پیش پا افتاده، مسایل بی اهمیت، می پردازند و از مسایل عمیق در می مانند.

چه می توان کرد؟
به نسبت یک قرن پیش، اکنون جامعه بسیار بسیار با تحصیلات تر شده است. میزان کسانی که تحصیلات تکمیلی دارند به وضوح چندین برابر شده است. اما مشکل آنجاست که با همان نرخ این تحصیلات (مدرک رسمی) به سواد (فهم و درک عمیق) تبدیل نشده است. مشکل آن جاست که من تخصصم تاریخ است و تو تخصص ات علوم سیاسی. تو به زبان تخصصی و در محدوده خاص خودت حرف می زنی و من نه آن را جذاب می یابم و نه آن را می فهمم. من نیز همین.

وظیفه ماست سعی کنیم در هر جمعی که می توانیم و در هر سطحی که می شود، فهم و درک به جامعه تزریق کنیم به زبان ساده و کاربردی در مورد مهم ترین مسایل (و نه مساله نماها و شبه مساله ها). اگر علوم سیاسی خوانده ایم بگوییم که چرا حزب در بلندمدت از نان شب هم واجب تر است. اگر اقتصاد خوانده ایم به زبان ساده توضیح دهیم که وقتی همه ما چه دولتمردان، چه نمایندگان مجلس و چه مردم کوچه و بازار نگاه قلکی به بانک داریم در بلندمدت چه بلایی سر جامعه می آید. اگر جامعه شناسی خوانده ایم در مورد بروز و ظهور یقه طلایی ها صحبت کنیم. اگر حقوق خوانده ایم به مردم در مورد حقوق اساسی شان آگاهی دهیم. اگر تاریخ خوانده ایم تذکر دهیم که دقیقا 5، 10، 50 یا 100 سال پیش همین موضوع پیش آمد، آن موقع واکنش نخبگان و جامعه چنین بود و ما دیگر چنین اشتباهی را تکرار نکنیم.

اگر این «دانش رسمی فردی» (تحصیلات) را به «فهم عمیق جمعی» تبدیل نکنیم آنگاه از دل همین جامعه شهردار بی سواد، نماینده بی سواد، وزیر بی سواد بر مسند قدرت خواهد نشست. چرا که شهرداران، نمایندگان، وزیران از دل همین جامعه انتخاب می شوند. از دل همین جامعه ای که زن دوم صیغه ای حسن آقا را بیشتر از دستاوردها، و دلنگرانی های امیرکبیر می شناسد.

شاید به خاطر همین باشد که کسی گفته بود: ما ستم‌ را نشانه‌ گرفته‌ بوديم، اي‌ كاش نخست‌ جهل‌ را نشانه‌می گرفتیم‌. مبارزه با فقر و فساد و تبعیض بدون فهم و سواد، منجر به بازتولید فقر و فساد و تبعیض به شیوه ای جدید خواهد شد.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲⭕️ژاپن سرنوشت محتوم یک جغرافیا نیست، حاصل تلاش پدیده هایی است که به آنها ژاپنی میگویند.

و اما ژاپنی ها از اول ژاپنی نبوده اند، نهادها و نظام ها، ژاپنی ها را ساخته اند

@English_learningchannel
🔳⭕️قورباغه ات را گاز نزن! قورت نده! فقط خط مرگ تعیین کن!

كنت دو گوبينو سفير فرانسه در ايران، که مشاهده گری تیزبین بود، کتابی نوشت به عنوان: سه سال در ایران. در بخشی از کتابش نوشت: ايرانيان ساعت تعيين نمى‏ كنند. مى‏ گويند عصر مى‏ آيم و گاه ميزبان را از ساعت ۳ تا ۸ منتظر مى‏ گذارند. لندور انگلیسی که در اوایل قرن بیستم از ایران بازدید داشته در خاطراتش می نویسد: در هیچ جای جهان مثل ایران وقت بی ارزش نیست. ایرانی باید فرصت داشته باشد تا در کاری فکر کند.
خلاصه آنکه اگر در سراسر هستی، وقت طلاست، در ایران عجله و تعیین وقت کار شیطان است و چو فردا شود فکر فردا کنیم!

یکی از مدیران ارشد در کشور ما تابلویی زد که تعداد روز مانده به اتمام پروژه (طبق برنامه) را نشان می داد. فرض کنید که این تابلو (در بدترین حالت) هزینه ای معادل با روزانه ۴۰ میلیون داشت. یعنی سالانه ۱۵ میلیارد تومان دود می شد و می رفت هوا. اعتراض های زیادی به این کار صورت گرفت. اما واقعیت آن است که کار وی درست بوده است و آن ۱۵میلیارد تومان دود نشد و نرفت هوا بلکه سرمایه شد و نشست روی زمین. بیشتر توضیح می دهيم. کمی صبر کنید.

هر سال بیش از ۱.۵ میلیون نفر در سراسر دنیا در مسابقه های دوی ماراتن شرکت می کنند. بیش از نیمی از این افراد برای اولین بار در زندگی خود به این تجربه جالب دست می زنند. یکی از انگیزه های غالب برای شرکت در دوی ماراتن «به چالش کشیدن مرزهای توانمندی خود» است. اما نکته جالبی که مطالعه دو پژوهشگر کنجکاو نشان داد این بود که افرادی که در یک سال پایانی اتمام دهه عمر خود هستند (یعنی ۲۹ ساله، ۳۹ ساله، ۴۹ ساله و …) دو تا سه برابر بیشتر از افرادی که در سالهای قبل یا بعد از این سال پایانی هستند (یعنی ۲۸ یا ۳۱ ساله) در دوی ماراتن شرکت می کنند. این پدیده تحت عنوان «تاثیر نقاط پایانی» شناخته می شود. به عبارت ساده تر زمانی که به نقاط پایانی یک دهه از عمر خود نزدیک می شویم یا به نقاط پایانی یک پروژه نزدیک می شویم احساس از دست دادن بخش مهمی از فرصتهای زندگی در ما موجی از انرژی و انگیزه برای انجام کارهای چالشی تر ایجاد می کند. جالب اینکه بسیاری از این نقاط پایانی صرفا «قراردادی» هستند و ذاتا اثر خاصی ندارند. مثلا واقعا بین ۳۶ سالگی و ۳۹ سالگی واقعا چه تفاوتی وجود دارد؟

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
چگونه می توان با به کارگیری نقاط پایانی، سه حوزه زندگی، کسب وکار و کشورداری خود را بهبود دهیم؟
1: فرجام سازی: گفته شد که نقاط پایانی صرفا قراردادی هستند بنابراین نباید منتظر آن ها نشست بلکه باید آن ها را خلق کرد. هر کاری را به قطعات متعدد تبدیل کنید. از پروژه گرفته تا عمر، از ساختن خانه گرفته تا یک نبرد انتخاباتی. برای شروع می توانید از فعالیتهای ساده روزانه شروع کنید. هر کاری را که می خواهید انجام دهید را می توانید به قدمهای کاری بین ۳۰ تا ۴۵ دقیقه بشکنید و در انتهای هر قدم یک استراحت یا وقفه (ولو به صورت ذهنی) داشته باشید. با این کار در طول یک روز کاری بیش از ۸ نقطه پایانی تعریف می کنید که هر کدام انرژی و انگیزه ما را برای اتمام یک قسمت از کار افزایش می دهند.

2: نقاط پایانی با زمان مشخص معنا پیدا می کنند. ایمیلی دریافت می کنید که از شما خواسته است فرمی را تکمیل کنید، یا در مورد گزارشی نظرتان را بدهید، یا در خصوص مساله ای تصمیم تان را اعلام کنید. اما زمان مشخصی برای این کار مطرح نشده است. مطالعات مختلف نشان می دهد که احتمال تکمیل کارهایی که خط مرگ یا خط پایان (Deadline) مشخص و معقولی ندارند ۲۵ تا ۵۰% کمتر از حالتی است که یک خط پایان مشخص برای آنها تعیین شده است. به عنوان نمونه افرادی که از آنها خواسته شده است که تا فرم اهدای عضو خود را تا دو هفته دیگر تکمیل کنند بیشتر از حالتی است که این درخواست بدون زمان مشخصی مطرح شده باشد. خط پایان نباید مبهم باشد: به جای اینکه بگویید کار را تا «اواخر ماه» یا «چند هفته آینده» تحویل بدهید، سعی کنید که یک تاریخ مشخص و در صورت نیاز یک ساعت مشخص را تعیین کنید. مثلا ترامپ از ماه ها قبل ۴ نوامبر را تاریخ عملی کردن تحریم های جدید معین کرده است. یکی از بدترین حالتهای تعریف خط پایان این است که بگویید «در اسرع وقت»! یا «در اولین زمان ممکن». بنابراین به قول آن نویسنده (برایان تریسی) لازم نیست قورباغه تان را اول صبح قورت بدهید. فقط کافیست یک پروژه یا وظیفه دشوار را قطعه قطعه کنید و برایش خط پایان تعریف کنید.

اگر آن هزینه ۱۵ میلیارد تومانی باعث شده باشد که پروژه ۱۰۰۰ میلیاردی فقط ۱۰۰ روز زودتر به نتیجه برسد آن تابلو، هزینه نبوده است بلکه به وضوح سرمایه گذاری بوده است. به ويژه در کشوری مانند ایران که عجله کار شیطان است و عصر می آییم بین ساعت سه تا هشت!

نوشته مشترک محمد حسین رضازاده و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️رفتارهای زشت میلیونها بار بازنشر میشوند
ضمن انتقاد به رفتارهای زشتمان، نشانه های روشن امیدواری را به اشتراک بگذاريم
مردمی که میوه های وانتی چپ شده را برایش جمع کردند. اینجا خبری از غارت نیست.
🔳⭕️لاشه سگ زیر بالش ایرانیان

روستایی بود که فقط یک چاه آب داشت. سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر قابل استفاده نبود. روستاییان پیش پیر ده رفتند تا بپرسند که چه باید بکنند؟

پیرمرد با تجربه به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد. روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو ماند. دوباره پیش او برگشتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم فایده ای نداشت. روستاییان بنابر گفته او برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
پیرمرد پرسید: چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را بیرون آوردید؟ روستاییان گفتند: نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
لاشه سگ حکایت اوضاع ماست. خیلی از مسایل حل نمی شوند. بلکه از دولتی به دولت دیگر و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند. هر چقدر هم آب می کشیم باز هم چاه مان بوی متعفن سگ مرده می دهد. یک مورد را با هم مرور کنیم:

مردم یک مساله مشخص دارند. بخشی از پولشان را پس انداز می کنند با انگیزه های مختلف. یکی می خواهد در آینده خانه بخرد و دیگری جهیزیه دخترش را تامین کند و یکی نیز نقشه دارد کسب وکاری برای خودش راه بیاندازد. مردم می خواهند این پولی که پس انداز می کنند، ارزشش حفظ شود و هم اینکه به صورت معقولی افزایش پیدا کند (پنج سال بعد قدرت خرید بیشتری داشته باشند). این خواسته مردم، کاملا معقول و منطقی است. اما مشکل آنجاست که برای این خواسته مشروع و منطقی جواب مناسبی فراهم نشده.
آیا می توانم به شیوه ای اطمینان بخش، در ایران ماهانه یک متر زمین بخرم؟ نه!
آیا می توانم در سهام صد شرکت استارت آپی که ستارگان موفق سال های آینده هستند سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا اگر تشخیص دهم یک صنعت خاص رشد خوبی خواهد داشت می توانم به راحتی روی آن سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا گزینه های آسانی برای آنکه ریسک خودم را در برابر تغییرات نرخ ارز پوشش دهم وجود دارد؟ نه!
آیا می توانم به جای آنکه در یک صندوق بازنشستگی سرمایه گذاری کنم، در شش صندوق، آتیه ام را تامین کنم؟ نه!

در صورتی که در کشورهایی که بازارهای مالی پیشرفته دارند شما می توانید ماهانه معادل یک متر زمین بخرید! فقط با مراجعه به یک نهاد مالی و یک بار سرمایه گذاری، همزمان سهام دار صد شرکت استارت آپی شوید. اگر با چین تجارت می کنید، می توانید از ابزارهای مالی استفاده کنید که ریسک شما را در برابر تغییرات نرخ یوان پوشش دهد.

فرض کنید که فکر می کنم دلار گران می شود. سه راه دارم: یکی اینکه بروم بازار، دلار بخرم و آنرا بگذارم زیر بالش. دوم اینکه دلار بخرم، آن را در حساب ارزی بانکی بگذارم و سوم اینکه سهام شرکت های با درآمد ارزی بخرم. این سه گزینه تاثیر کاملا متفاوتی بر اقتصاد می گذارند. مقایسه کنید دلاری که زیربالش های ماست و دلاری که در بانک ها می تواند تجمیع شود و تسهیلات ارزی ارایه کند. اما گزینه دوم و سوم در ایران به خوبی کار نمی کند. چرا؟ به این خاطر که مردم به دلیل تجربیات تلخ، در مورد سپرده های ارزی به بانک ها سخت اعتماد می کنند و گزینه سوم نیز محدودیت هایی دارد. بازار سرمایه (بازار خرید و فروش سهام و سایر اوراق بهادار) خوب رشد کرده، اما بعضاً به خاطر ترس و تنگ نظری و مخالفت های جاهلانه، نه تنوع گزینه هایش به میزان مطلوب است و نه آنچنان عمقی دارد که بتواند میزبان حجم نقدینگی 1700 هزار میلیارد تومانی باشد.

مشکل اینجاست که ما گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری پیش روی مردم نگذاشته ایم. لذا مردم مجبورند در صف و در حال هجوم باشند: گاهی برای خرید سیم کارت! گاهی خودرو، زمانی طلا و سکه، گاهی ارز و گاهی هم هجوم برای پس گرفتن پول شان از موسسات مالی اعتباری بی اعتبار! و نباید مردم را ملامت کرد. باید کسانی را ملامت کرد که کار را به اینجا کشاندند.

دقت کنید که منظورم این نیست که فقط نبود گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری، تنها لاشه سگ است. افزایش کنترل نشده نقدینگی، بی اعتقادی به بخش خصوصی، نگاه قیم مابانه به مردم، تخصیص بودجه بسیار ناکارآمد دولتی، عدم تعامل پذیری جهانی و وابستگی دولت به درآمدهای نفتی ... لاشه سگ هایی هستند که تا از چاه بیرون کشیده نشوند، همچنان بوی تعفن ما را آزار خواهد داد.

به گواه تاریخ و شهادت خارجیان، ایرانیان تجارت را خوب می فهمند و خرید و فروش در ذات شان است. اگر بازار خوبی فراهم شود و گزینه های سرمایه گذاری متنوع و متعدد فراهم شود شک ندارم که پول و پس انداز مردم گزینه های خود را پیدا خواهد کرد و چرخ های تولید بهتر خواهد چرخید.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki