شبکه توسعه
38.8K subscribers
1.08K photos
117 videos
90 files
330 links
زیرنظر آقایان دکتر: علی سرزعیم (اقتصاددان)، مجتبی لشکربلوکی (استراتژیست)، امیر ناظمی(آینده پژوه) و محمد فاضلی (جامعه‌شناس) و محمدرضا اسلامی(استادپلی تکنیک کالیفرنیا)

نام سابق: شبکه استراتژیست
ادمین
@Mm_135
http://t.me/itdmcbot?start=dr_lashkarbolouki
Download Telegram
Ext. Analysis Lashkarbolouki 2018.pptx
1.7 MB
💿⭕️ دانلود کتاب الکترونیکی تحلیل استراتژیک محیط. چگونه محیط مان را با دیدگاهی استراتژیک تحلیل کنیم؟ از سری فایل های مدیریت استراتژیک پاورپوینت 80 اسلاید

شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️دهان آمریکا دقیقا کجاست؟

مدت هاست که داریم مشت محکم می زنیم به دهان آمریکا. خیلی هم روی «دهان» آمریکا تاکید داریم. چهل سالگی را در انسان ها، دوران کمال و پختگی می دانند. شاید بتوان آن را به حکومت ها نیز تعمیم داد. نظام ما نیز در آستانه چهل سالگی است. پختگی یک نشانه دارد و آن اینکه چهل ساله ها شروع می کنند به شخم زدن اندیشه ها، باورها، گذشته ها و آینده و سوالات عریان و اساسی از خود می پرسد. بنابراین اجازه می خواهم سه سوال بپرسم. سوالات ممکن است جسورانه باشد اما تماماً از سر دلسوزی است.
1- اینکه دست های گره کرده مان علیه آمریکا را بالا می آوریم اما در جیب مان، گوشی آیفون باشد آیا این مشت به دهان آمریکا است؟
2- اینکه مستقیم کالایمان را از آمریکا وارد نمی کنیم و با ده درصد هزینه بالاتر و سه ماه زمان بیشتر کالا را وارد می کنیم، این مشت به آنجای آمریکا است؟
3- چرا فکر می کنیم فقط با رای دادن و تظاهرات می توانیم دهان آمریکا را مورد عنایت قرار دهیم و چرا فکر نمی کنیم که با صرفه جویی در مصرف آب و نان و انرژی می شود رابطه خشونت آمیز با دهان آمریکا داشت؟

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:

کمی به اطرافمان نگاه کنیم: آمریکا تا بن دندان به ما نفوذ کرده است: گوگل آمریکایی تمام اطلاعات ما را دارد می داند چه فیلمی نگاه می کنیم، چه کسانی را دوست داریم با چه کسانی در ارتباط هستیم، تصویرمان چه شکلی است. آیفون ها، میلیون ها دلار از کشور ما خارج می کند. فیلم ها و سریال های هالیوودی ساعت های ما را پر کرده اند. جوانان ما برد پیت و آنجلیناجولی را بیشتر از رستم و تهمینه می شناسند. قیمت دلار آمریکا کابوس شب های کارگزاران ماست. نتیجه انتخابات آن کشور برای ما هیجان انگیزتر از انتخابات وطنی است. در بودجه سالانه مان، تعیین قیمت دلار برایمان یک عدد کلیدی است. تقریبا نیمی از جمعیت ایران، شهروند سرزمین مجازی آمریکایی ها هستند. فقط کافیست تعداد کسانی که عضو شبکه های اجتماعی آمریکایی (فیس بوک، توئیتر و ...) هستند را بررسی کنید. با احتساب شهروندی مجازی، ده ها میلیون دو تابعیتی در ایران داریم!

چه باید کرد؟
نسل جوان کنونی که نه پیش از انقلاب را دیده است و نه جنگ را و نه خیانت های آمریکا در قبال این مردم، این سوال را می پرسد که آیا واقعا باید دهان آمریکا برای ما مساله ای باشد؟ من فرض می کنم که یک بار دیگر همه با هم نشسته ایم و به این جمع بندی رسیده ایم که باید با آمریکا در تخاصم باشیم. با این «فرض» پیشنهاد می کنم به این سه نکته بیاندیشیم:

1- مهم ترین روش مبارزه با آمریکا، تمرکز بر فقر و فساد است. هر کارگر فرتوتی که شب سرش را سیر و با آرامش به زمین می گذارد، هر کارگزار فاسدی که پرونده اش به صورت شفاف، غیرسیاسی و کارشناسی بررسی می شود و سزای اعمالش می رسد این یعنی مشت محکم به دهان آمریکا. هر دختر و پسر جوانی که حداقل های زندگی (شغلی آبرومند و مسکنی کوچک ولو اجاره ای) برایش فراهم باشد در سن ازدواج، برود سر خانه و زندگی اش این یعنی مشت محکم به دهان آمریکا. این ها، محتاج افزایش کیفیت حکمرانی (کشورداری) است و کیفیت حکمرانی اصلا در گرو بیشتر تلاش کردن مدیران نیست. بلکه در گرو شجاعت در کنار گذاشتن تفکرات، روش ها، نهادها و مدیرانی است که چهل سال آزمودیم و نتیجه نگرفتیم و نگه داشتن تفکرات، روش ها، نهادها و مدیرانی آزمودیم و نتیجه گرفتیم.

2- هر کالای ایرانی مرغوب می خریم و خریدن آن را تبلیغ می کنیم و آن را جایگزین کالای خارجی می کنیم یعنی یک مشت محکم. سلبریتی های محترم می توانند هر هفته با یکی از محصولات ایرانی تصویر بیاندازند. یک روز خمیر دندان ایرانی، یک روز یک تفریحگاه ایرانی، یک روز شکلات ایرانی. باور کنید فالوئرهایتان کم نمی شود بلکه مانند علی کریمی و علی دایی عزیز مردم می شوید.


3- فضای فرهنگی و فضای کسب وکار را بازتر و بهتر کنیم و نگذاریم سرمایه های حقیقی این سرزمین (نخبگان) به آمریکا و خارج مهاجرت کنند. هر نخبه که نمی رود و هر نخبه ای که باز می گردد، هر ثروتمندی که پولش را از کشور خارج نمی کند و کارخانه اش را در ایران بنا می کند و توسعه می دهد به اندازه صدها مشت گره کرده می ارزد.

خلاصه آنکه بهتر است به جای آمریکا، روی کشورداری ایرانی، نخبگان ایرانی، ثروتمندان ایرانی، کالاهای ایرانی متمرکز شویم. شما ممکن است با صورت مساله و تحلیلی که کرده ام موافق نباشید، اما قبل از آنکه شروع کنید به انتقاد، به این فکر کنید که با تجویزها نیز مخالفید؟ اگر مخالف نیستید در هر کجا که هستید و هر میزان که می توانیم به ایران کمک کنیم.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️اوضاع کی درست می شود؟!

«این‌ها کی می‌روند؟» در زمان حکومت هر رژیمی بارها این جمله به گوش می‌خورد. یا از خود می‌پرسیم: «اوضاع کی درست می‌شود؟» اما برای «درست شدن» تعریف روشن و مشخصی نداریم.
یکی از آثار بی‌تفاوتی در زندگی سیاسی و اجتماعی این است که برای تحولات تاریخی «منتظر وقایع نشین» و منفعل هستیم و فعالانه برای متحول کردن سرنوشت و بهبود شرایط زندگی خود گام بر نمی‌داریم.

من بارها در پاسخ افرادی که می‌پرسند اوضاع کی درست می‌شود؟ می‌پرسم: منظور شما از درست شدن چیست؟ اغلب از نگاه و لحن صحبت آن‌ها پیداست که تعریف خاصی از درست شدن ندارند یا از آن‌ها می‌پرسم شما کی درست می‌شوید؟ آیا حاضرید روزی چند ساعت کار سیاسی بکنید یا اگر به سیاست باور ندارید، آیا حاضرید در فعالیت‌های اجتماعی یا خیریه شرکت کنید؟ آیا مثلا حاضرید مسئولیت نگهداری از درخت‌های محله خود را بپذیرید یا نهالی بکارید؟

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه در بالا خواندیم بخشی از کتاب بالندگی و بازندگی ایرانیان (دلایل عقب ماندگی ایرانیان و آسیب شناسی جامعه ایران) نوشته جمال هاشمی است. چه با اندیشه ایشان مخالف باشیم یا موافق، دو نکته عمیق در همین نوشته کوتاه وجود دارد که شایسته است همه ما صادقانه در مورد آن فکر کنیم.

نکته اول: سالهاست که داریم یک سوال غلط می پرسیم و به همین خاطر هم هست که به جواب نمی رسیم. سوال این است: اوضاع کِی درست می شود؟ در صورتی که می توانستیم بپرسیم «من چه کاری می توانم بکنم؟» اولی انتظار و ایستایی می آورد و دومی اقدام و پویایی می آفریند.

نکته دوم: که از نکته اول هم عمیق تر و مهم است. ما هیچ «مانیفست ساختاریافتهِ مکتوبِ تفاهم شده» در مورد «اوضاع درست» نداریم. به همین خاطر هم هست که وقتی در پاسخ کسانی که می پرسند اوضاع کِی درست می شود؟ سوال می کنید منظور شما از درست یعنی چه؟ یا به افق خیره می شوند یا چند جمله کلی می گویند. تا آنجا که من اطلاع دارم در اوایل دهه نود دست کم 223 حزب و تشکل سیاسی داشتیم. اما دریغ از یک برنامه منسجمِ مکتوبِ تعهد شده و منتشر شده. اکثرا در جستجوی آن هستند که قدرت را به دست بگیرند. در انتخاب شوراها و پارلمانی و اصناف نماینده داشته باشند. اما دریغ از یک برنامه راهبردیِ زمان بندی شدهِ که به کسانی که رای می دهند تعهد کنند که آن ها را اجرا خواهیم کرد. من حتی یک مورد! تاکید می کنم یک مورد هم ندیده ام. راست و چپ و اصول گرا و اصلاح طلب و اعتدالی، پوزیسيون و اپوزیسيون هم ندارد.

چه می توان کرد؟
1- در مورد هر چیزی که به آن انتقاد داریم و می گویم نادرست است، «درست» را تعریف کنیم! هر کدام از ما در یک حوزه متخصص و آگاه است. یا خودمان می توانیم درست را تعریف کنیم یا دست کم می توانیم افرادی که توانایی فکری خلق آینده مطلوب را دارند را تشویق و حمایت کنیم. اگر به نظام کشورداری، نظام انتخابات، نظام مدیریت منابع آب، نظام ارزی، نظام تامین آتیه (بازنشستگی) و نظام بانکی انتقاد داریم. اول راه حل مکتوبِ عملی طراحی کنیم و سپس سعی کنیم که آن را به اجرا نزدیک کنیم.

2- ممکن است بگویید گوش شنوا نیست. بن بست سیاستی وجود دارد. امیدی به اصلاح نیست. در جواب باید گفت که همه جای دنیا همین است. تئوری ها و تجارب می گویند که برای آنکه یک راه حل/ایده/برنامه ملی به نتیجه برسد. ممکن است برای مدت ها، راه حل وجود داشته باشد اما امکان تصویب و اجرای آن وجود نداشته باشد. فاکتورهای متعددی باید در کنار هم قرار بگیرند تا یک پنجره فرصت باز شود تا آن راه حل/ایده/سیاست/برنامه، تصویب و اجرا شود. بنابراین به قول خارجی ها ما باید Homework (مشق شب) مان را انجام دهیم و آنگاه فعالانه منتظر پنجره فرصتی باشیم تا راه حل/ایده/برنامه مان را در زمان مناسب به فرد مناسب عرضه کنیم.

حالا بگذارید به این سوال پاسخ دهم که اوضاع کی درست می شود؟ جواب: هیچوقت! هیچوقت اوضاع درست نخواهد شد تا زمانی که ما این سوال اشتباه را می پرسیم و هیچ جایگزینی برای شرایط فعلی نداریم و تا زمانی که خودمان درست نشویم. این را من نمی گویم. خداوند در کتاب آسمانی به صراحت فرمود من سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهم مگر آن که آنچه را در خودشان است تغییر دهند.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
Lashkarbolouki S.Formulation 2018.pptx
1.6 MB
💿⭕️ دانلود کتاب الکترونیکی (فایل پاورپوینت) روش های فرموله کردن استراتژی از سری فایل های مدیریت استراتژیک 60 اسلاید

شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️راه آهن سری، ایستگاه اول

زمانی در آمریکا یک راه آهن سری وجود داشت. در گذشته برده داری در آمریکا رایج بود، زن سیاهپوستی بنام هاریت توبمن که خودش یک برده فراری بود به همراه چند سیاه پوست و سفیدپوست!! که می خواستند جهان بهتری را رقم بزنند، گروهی مخفی راه انداختد بنام خط نجات یا راه آهن سری. خط نجات بردگان سیاهپوست را فراری میداد و مخفیانه بسوی ایالات شمالی میبرد که در آنجا برده داری نبود. عملیات نجات بردگان بسیار سخت بود و اگر لو می رفت، تمامی افراد دستگیر و تیرباران می شدند. سالها بعد از هاریت پرسیدند سخت ترین بخش عملیات نجات بردگان چه بود؟ هاریت توبمن عمیقاً به فکر فرو رفت و جوابی داد که بسیار تکان دهنده بود. سخت بودن انتقال فراریان، ترس از لو رفتن عملیات به خاطر جاسوسی، دشواری یافتن مخفیگاه و حتی منابع مالی هیچ کدام از مواردی نبودند که او به آن ها اشاره کرده. پاسخ او چیز دیگری بود: «قانع کردن یک برده به اینکه تو برده نیستی و باید آزاد باشی» سخت ترین قسمت ماجرا بود.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
من فکر می کنم ما هم مشکل مشترکی با آن بردگان داریم. بیشتر توضیح می دهم. زندان های ذهنی بسیار بدتر از زندان های عینی هستند. چه چیزی باعث می شود که ما باور کنیم که برده هستیم،برده به دنیا می آییم برده وار زندگی میکنیم و برده از دنیا میرویم. دلایل متعددی وجود دارد اما یک نکته در این میان مهم است و در جامعه امروز ایرانیان بسیار مهم تر: زندان زبان!
چهارچوب زبانی باعث می شود که ما در گفتگوهای درونی که با خودمان داریم یا گفتگوهای بیرونی که با دیگران داریم به جای اتکا به سه بنیان عقلانیت: یعنی توجه به شواهد و آمار، مقایسه افکار و استدلال منطقی، اسیر چهارچوب های زبانی بشویم و به جای آن سه، سه چیز دیگر جایگزین شود: ضرب المثل ها، تکیه کلام‌ها و اصطلاحات. یعنی به جای استدلال منطقی با چند جمله کوتاه پرونده همه چیز را در چند ثانیه می بندیم. ممکن است باورش سخت باشد چندین مثال را با هم مرور کنیم.
تا می آییم بگوییم که باید این سیستم را درست کرد. یک نفر در جمع پیدا می شود و فقط با این یک جمله که «خانه از پاي بست ويران است» پرونده مساله را در کسری از ثانیه می بندد. آیا شواهد، مدارک، مقایسه، استدلالی در این جمله می بینید؟ نه! ولی همین ضرب المثل ساده کل فضا را به نفع بردگی (ماندن در وضعیت موجود) مسموم می کند.
حالا اگر شما بیایید و بگویید که برای آن پای بستی که ویران است نیز برنامه جامع دارید و می توانید نظام کلان را نیز بهبود بدهید، دوباره یکی از جمع ناپخته فقط با یک جمله رشته شما را پنبه می کند: « سنگ بزرگ علامت نزدن است».
وقتی صحبت از استفاده از فرصت هایی است که ممکن است هر ده سال یکبار رخ می دهند و می گویید که سریع باید به این فرصت پرداخت، فقط کافیست یک نفر بگوید: نبايد بي گدار به آب زد.
زمانی که صحبت از روندهای خطرناک می کنید که آینده همه ما را به خطر می اندازد و از دیگران می خواهید که امروز کاری کنند تا فردا این چیزی که امروز مساله است تبدیل به بحران نشود بدون حتی یک کلام استدلال، فقط می گویند که چو فردا شود فکر فردا کنیم.
وقتی می خواهید دیگران را ترغیب کنید که در سرنوشت محله/دانشگاه/شهر/استان/کشورشان مشارکت کنند و فقط نظاره گر اوضاع نباشند، یک تکیه کلام ساده تمام استدلال شما را از هم می پاشد: ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز.

چیزی که مساله شما را سخت تر می کند، این است که کسانی که از چنین دستبندهای زبانی (ضرب المثل ها و تکیه کلام های ناامیدکننده) استفاده می کنند معمولا چنان با اعتماد به نفس و از سر تجربه چهل ساله صحبت می کنند که شما باید 3 ساعت حرف بزنید تا آن حرف مسموم، احیاناً رفع سوء اثر بشود.
چه باید کرد؟ متاسفانه ادبیات ما پر است از این تکیه کلام ها و ضرب المثل هایی که در نهایت ما را به بردگی، پذیرش وضعیت موجود، در جا زدن و در جا ماندن می کشاند. زبان ما می تواند به مثابه یک زندان عمل کند.

1- یک هفته روی واژه ها و تکیه کلام های خود متمرکز شویم و بررسی کنیم ببنیم چهارچوب های زبانی ما به سمت اقدام، کنش، تغییر، فرار و مبارزه است یا انفعال، تسلیم و بردگی.
2- جواب کسانی که عقلانیت در گفتار ندارند و صرفا مبتنی بر ضرب‌المثل‌های منفی جلوی هر گونه تغییری را می گیرند، استدلال منطقی نیست بلکه باید با اسلحه خودشان به جنگ آنان رفت. تکیه کلام های مثبت در زبان ما کم نیستند، نمونه اش آب که یک جا بماند می گندد و از تو حرکت از خدا برکت.

ممکن است با خود بگویید حالا من یک نفر هم این دو پیشنهاد را اجرا کردم. با یک گل که بهار نمی شود. می بینید! شما باز هم در دام زندان زبان افتادید. اگر می خواهید از طریق راه آهن سری فرار کنید باید به ایستگاه اول آن بروید و آن ایستگاه شاید تغییر دادن چارچوب های فکری و زبانی ما باشد.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
واقعه تاریخی که در نوشته زیر آمده است از کانال تلگرامی تاریخ پژوه معاصر آقای علی مرادی مراغه ای اخذ شده است. این هم کانال ایشان برای خواندن نکته های تاریخی
@Ali_Moradi_maragheie

بدیهی است درج لینک به یک کانال صرفا جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای آن کانال یا نویسنده یا افکار نویسنده نیست. تحلیل و نقد و بررسی و انتخاب با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️ایران، گرگ قبرستان می خواهد!

رضاشاه سفری یک ماهه داشت به ترکیه. یکی از همراهان خاطره جالبی دارد: روزی در میان گفتگوها، یک مرتبه آتاتورک یکی از روزنامه های محلی را در دست می گیرد که راجع به اختلاس یکی از کارمندانِ یکی از وزارتخانه ها نوشته بود. آتاتورک آن روزنامه را به «عصمت اینونو» نخست وزیر ترکیه نشان داده و دستور رسیدگی می دهد. رضاشاه با تعجب می پرسد چرا به روزنامه نگاران اجازه می دهد چنین مطالبی را نوشته و مامورین دولت را زیر سوال ببرند؟ من در ایران به هیچیک از جراید اجازه نمی دهم که کوچکترین انتقادی از رفتار مامورین دولت بکنند!

آتاتورک در جواب داستان جالبی نقل می کند: روزی یک خانمی ثروتمند و زیبا به یکی از رمالها مراجعه می کند و می گوید که شوهرم مرا خیلی دوست دارد اما من او را دوست ندارم و می خواهم طلاقم بدهد! رمال که نمی خواسته چنین مشتری پولداری را زود از دست بدهد روی کاغذ، چیزی نوشته و به خانم می دهد تا در یکی از شبهای تاریک، کاغذ را در قبرستانی دفن کند اما در زمان دفن کردن، نباید اصلا به «گرگ» فکر کند چرا که در این صورت، نوشته تاثیری نخواهد داشت. خانم، کاغذ را مدام به قبرستان می برده اما بلافاصله به یاد گرگ می افتاده و نمی توانسته کاغذ را دفن کند و ناچار برمی گشته.

آتاتورک در ادامه می گوید روزنامه نگاران به منزله آن گرگ اند که به محض اینکه مقامی بخواهد اختلاس کند و رشوه ای بگیرد بلافاصله آن گرگ یعنی (افشاگری روزنامه ها) در خیالش مجسم خواهد شد و دست از پا خطا نخواهد کرد! بدون وجود روزنامه های آزاد، حتی اگر بر هر مقام دولتی یک مامور مخفی هم گذاشته شود باز هم قادر به کنترل فساد نخواهد بود چرا که ممکن است آن مامور مخفی با آن مقام ساخت و پاخت کرده باهم بخورند! (برگرفته از نوشته علی مرادی مراغه ای بر اساس کتاب روزها از پی سالها).

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر خواهان جامعه ای به دور از ويژه خواری، رانت خواری، امضاهای طلایی، آقازادگی و خویشاوندسالاری هستیم به این چهار نکته توجه کنیم:

1- از گرگ ها حمایت کنیم! انگلیسی ها می‌گویند: «دولت انگلیس در هر کشور دو سفیر دارد، یکی سفیر حکومت و یکی خبرنگار گاردین و چه بسا در بسیاری موارد نظر خبرنگار گاردین بر نظر سفیر ترجیح داده می‌شود.» این جمله انگلیسی‌ها به این خاطر است که آن ها عمیقا باور دارند مطبوعات کتاب مقدس دموکراسی است.

2- گرگ بی دندان نباشیم: اگر رسانه ها به میزان 100% آزاد باشند اما چرخش آزاد اطلاعات رخ ندهد آن گرگ بدون دندان خواهد بود و بی خاصیت. بر همه ماست که خواهان اجرای کامل قانون انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات باشیم. برای آنکه به قدرت انتشار اطلاعات پی ببرید کافیست به این فکر کنید که اگر لیست کسانی که در طول سال های اخیر ارزهای دولتی، پست های دولتی، وام های دولتی و امتیازات دولتی (که همه شان شیرین هستند) می گرفتند منتشر می شد کار ما به اینجا نمی کشید.

3- آزادنگار باشیم. همه ما نمی توانیم روزنامه نگار باشیم اما همه ما می توانیم یک آزادنگار باشیم. اطلاعات خود را به بهترین فرد/نهاد/سامانه ای که می‌دانیم منتقل کنیم. آمارهای جهانی نشان می‌دهد ۴۳% از مفاسد مالی به وسیله گزارش‌های مردمی و ۲۵% از سوی کارمندان گزارش می‌شود. دیر یا زود قانون حمایت از افشاگران (آزادنگاران) تصویب خواهد شد. همه ما می توانیم یک کنشگر توسعه، یک مبارز راه روشنایی باشیم.

4- حریم ممنوعه نداریم!! در جامعه ما هیچ کس و هیچ نهادی عاری از خطا و اشتباه نیست. حتی نهاد مذهب. بگذارید مثالی بزنم. در سال 2001، تیم افشاگری با نام «Spotlight» در روزنامه بوستون گلوب آمریکا تشکیل شد با تمرکز بر سوء استفاده های جنسی کلیسا. آن تحقیقات به سونامی عظیم افشاگری علیه رسوایی جنسی در کلیسا های کاتولیک جهان انجامید. «اسپات لایت» نشان داد که نه تنها کلیسای کاتولیک، این فساد درون سیستم خود را پنهان کرده بلکه برخی مقامات بانفوذ نیز در این لاپوشانی نقش داشته اند. کلیسای کاتولیک در آمریکا در 10 سال اخیر مجبور به پرداخت بیش از 3 میلیارد دلار برای درمان و هزینه های قضایی شده است. همین تلاش ها باعث شد از سال 2004 تا 2013 میلادی مجموعا 900 کشیش به اتهام کودک آزاری خلع لباس و از کلیسا اخراج شدند. انسان های عادی در هر لباس و مقامی، مانند ما در معرض خطا و اشتباه هستند. ما حریم ممنوعه نداریم!

توسعه با فساد به دست نمی آید. فساد نیز خود به خود رفع نمی شود. همه باید کمک کنیم با آزادسازی حریم های ممنوعه، گردش آزاد اطلاعات و آزادنگاری، گرگ ها خواب را از چشم کفتارها بگیرند. توسعه پشت دیوارهای فساد است.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2👎1
نوشته تحلیلی زیر بر اساس رفتارها، کنش ها، نشانه ها، سیگنال ها و تحلیل های دولت آمریکا تنظیم شده است. بدیهی است که مانند هر تحلیل دیگری می تواند اشتباه یا ناقص باشد. هدف آن است که تامل کنیم.
🔳⭕️تغییر رژیم با کمترین هزینه

هدف ترامپ تغییر رژیم با کمترین هزینه است و برای آن استراتژی «تحریم اقتصادی» را برگزیده است. این تحلیل و تیتر نوشته یکی از نشریات آمریکایی است. اما سوال اینجاست که چرا آمریکا «فعلا» استراتژی جنگ را انتخاب نمی کند؟ به شش دلیل!

1- هزینه های سرسام آور: هر چند عده ای می گویند هزینه جنگ را برخی از همسایگان محترم، مهربانانه و گشاده دستانه تقبل کرده اند. اما جنگ فقط هزینه مالی مستقیم ندارد. هزینه های مالی غیرمستقیم و هزینه روانی کشته شدن سربازان آمریکایی بالاست. برخی از مادران آمریکایی خود را کشتزار خون می نامند. یعنی فرزندانی را پرورش می دهیم که بعدا خون شان ریخته می شود!

2- ترس از واکنش های وحشتناک ایران؛ مدیر مطالعات دفاعی آمریکا در مرکز منافع ملی یادداشتی تحلیلی نوشته با عنوانی بسیار جالب: من پیش از این یک بار علیه ایران جنگیده ام و این جنگ پایان بدی داشت. او و تیمش جنگ آمریکا و ایران را در اتاق فکرشان شبیه سازی کرده و نشان داده اند که واکنش های نظامی ایران می تواند بسیار دردناک باشد.
3- عدم امکان مدیریت کشور بعد از غلبه احتمالی: تحلیل گران آمریکایی می گویند بر فرض که در جنگ توانستیم موفق شویم. کشوری با 80 میلیون جمعیت با پراکندگی بالا که بسیاری شان نظامی و شبه نظامی هستند را چگونه می خواهیم مدیریت کنیم؟

4- مشروعیت بین المللی: آمریکا برای جنگ با هر کشوری نیازمند یک دلیل محکمه پسند نزد افکار عمومی جهانی است. اکنون به لطف مذاکرات منجر به برجام و انضباط هسته ای هیچ دلیل محکمی برای آمریکا وجود ندارد.
5- کانون نفرت: در جنگ کانون نفرت بیشتر متمرکز می شود روی دشمن. اما در تحریم کانون نفرت متمرکز می شود روی مدیران ارشد کشور. مردم در جنگ می دانند که مسبب اصلی کیست اما در تحریم هر گونه نابسامانی را از چشم مدیران ارشد می بینند.
6- گستردگی اثرات منفی: در جنگ شما می توانید 1000 خانواده را داغدار کنید اما در تحریم، می توانید زندگی تک تک 80 میلیون ایرانی را سیاه کنید. جنگ را فقط بخش خاصی از جامعه مزمزه می کنند اما در تحریم کام تمام هشتاد میلیون ایرانی تلخ می شود.

بنابراین عقلانیت استراتژیک می گوید که هزینه های قطعی جنگ از منافع احتمالی آن بالاتر است و «فعلا» (با تاکید بر روی فعلا) نباید در دستور کار قرار بگیرد. چگونه تحریم های اقتصادی منجر به تغییر رژیم می شود؟ در سه مرحله!

مرحله اول: تحریم ها منجر به قفل شدن برخی از سازوکارهای اقتصادی و متلاطم شدن برخی دیگر از متغیرهای اقتصادی می شود. حقوق ها نامنظم می شوند. بیکاری وسعت می گیرد. کالاهای اساسی کمیاب می شود و ...

مرحله دوم: اعتصابات و اغتشاشات اجتماعی شروع می شود آمریکایی ها هر روز آن ها را رصد می کنند بیشتر از ما و دقیق تر از ما.

مرحله سوم: آمریکایی ها بسته به شرایط در گام سوم ممکن است به چهار گزینه فکر کنند: مذاکره، انقلاب و کودتای ضدآمریکایی و جنگ. در گزینه مذاکره تغییر رژیم رخ نمی دهد بلکه تغییر رفتار رخ می دهد. ممکن است آمریکا خود را برای انقلاب نیز آماده کند از طریق چهره سازی برخی مهره های سیاسی اپوزیسيون برای فردای نظام. اما گزینه سوم کودتای ضدآمریکایی است. ممکن است در ظاهر کودتایی شکل بگیرد توسط عده ای مقام بلندپایه وطن پرست با ظاهری ضدآمریکایی اما در باطن از حمایت آمریکا برخوردار. در گزینه آخر آمریکا در حالی که کشور در ضعف نسبی به سر می برد وارد جنگ شود. جنگی که در پوشش نجات بخشی یک ملت!

☑️⭕️تجویز راهبردی:
در این زمینه چه می تواند کرد؟ پیشبرد همزمان و قاطع گشایش های اجتماعی، پوشش های اقتصادی و مذاکرات سیاسی.

پوشش اقتصادی: می دانم که تیم های کارشناسی بصورت کاملا فشرده دارند روی برنامه های پوششی چتر ایمنی اقشار آسیب پذیر کار می کنند. اخذ تصمیمات شجاعانه، اعلان شفاف برنامه ها و اجرای قاطع می تواند آرامش بخش باشد. با تصمیمات خاکستری و تکراری به جایی نمی رسیم.

مذاکرات سیاسی با اروپا به صورت کاملا جدی در جریان است اما مذاکره با آمریکا نیز نباید حیثیتی شود. اگر منافع ملی اقتضا می کند چرا که نه؟ از مذاکره چهره به چهره با امریکا تابو نسازیم. فراموش نکنیم که منافع ملی بر هر چیزی به ويژه اعتبار شخصی ارجحیت دارد. حتما لازم نیست برای کشور خون داد گاهی اوقات با خرج از اعتبار شخصی رییس جمهور (و نه اعتبار جمهور) بسیاری از مسایل حل می شود.

گشایش های اجتماعی یعنی برخورد مداراگونه و پدرانه با فعالان رسانه ای یا جریان های خاص فکری-اجتماعی و یا رفع محدودیت برخی فعالان سیاسی و رفع فیلترینگ و پرهیز از هر گونه تقابل سازی ملت-حکومت در این برهه حساس در کنار دو مورد قبلی باید در دستور کار قرار گیرد.

این ماییم که باید در مورد ایران تصمیم بگیریم نه فرد دیگری

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
⭕️ این فرد استاد دانشگاه نیست
اما شاید بیشتر از بسیاری اساتید درس زندگی به ما می دهد

برگرفته از کانال خوب شهر مهربان
@Shahr_Mehraban
نوشته زیر با استفاده از مطلبی با عنوان «بیایید به مغزهایمان کمی استراحت بدهیم» با ترجمه محمدمعماریان در کانال تلگرامی ترجمان می باشد
@Tarjomaanweb
🔳⭕️کند ذهن باشیم!

در مؤسسۀ فناوری کالیفرنیا (کال‌تک) آزمایشی ترتیب داده شد با موضوع انتخاب بین خوراکی‌های مختلف مثل چیپس یا کلوچه. در هر تصمیم‌گیری، دو خوراکی در دو طرف یک نمایش‌گر کامپیوتر نشان داده می‌شد و حرکات چشم آزمایش شوندگان ضبط می‌شد. تصمیم‌ها ظرف چند ثانیه گرفته می‌شدند. اما حرکات چشم آزمایش شوندگان به دقت زیر نظر گرفته می شد. نتيجه جالب بود: وقتی تصمیم گیری دشوار می شد یعنی زمانی که دو خوراکی به یک اندازه جذاب بودند، چشم‌ها بیش از زمانی که تصمیم ها ساده بود، بین دو گزینه جابجا می‌شدند. پژوهشگران این رفت و برگشت چشم ها را نشانه تلاش مغز برای «انباشت شواهد» یا همان جمع آوری اطلاعات و داده ها در شرایط تردید می دانند. ظاهرا این مساله محدود به انسان ها هم نیست.

استاد روان‌شناسی دانشگاهی در نیویورک، در یک آزمایش پیشتاز یک دلفین به نام ناتوا را آموزش داد که بسته به زیر یا بم بودن یک صدا، یکی از دو اهرم را فشار بدهد. پس از آنکه ناتوا توانست از پس این تکلیف بربیاید، او تُن‌های مبهم را برای دلفین پخش کرد. ناتوا بین دو اهرم مردد می‌ماند، اول به طرف یکی و بعد به طرف دیگری شنا می‌کرد، انگار که مطمئن نبود کدام‌یک را فشار بدهد. یک دیدگاه آن است که رفتار دلفین یعنی شنا از یک گزینه به سوی گزینۀ دیگر، معادل چشم چرخاندن انسان‌ها بین گزینه‌های مختلف در آزمایش انتخاب چیپس ها باشد.

در حالت عادی در زمان تصمیم گیری اطلاعات مختلف از نواحی مختلف در عرض چند میلی ثانیه جمع آوری می شود و تصمیم گیری صورت می گیرد. اما زمان هایی وجود دارد که مغز تصمیم می گیرد سرعت را پایین بیاورد. درست مانند این است که در هنگام رانندگی شما دنده ها را متناسب با شرایط عوض می کنید.
در روان‌شناسی این را به‌عنوان «بده‌بستان سرعت-دقت» می‌شناسیم که یکی از دیرپاترین یافته‌ها در پژوهش های یکصدساله اخیر است. اتصالات بین قشر مغز با منطقه‌ای از مغز که به نام هستۀ ساب‌تالامیک شناخته می‌شود، کنترل‌کنندۀ میزانی است که فرد در مواجهه با یک انتخاب دشوار تصمیم‌گیری‌هایش را کند می کند. این سازوکار مانند یک ترمز عمل می‌کند که سرعت تصمیم گیری را پایین می آورد، تا مغز بتواند شواهد بیشتری انباشت کرده و تصمیم‌های بهتری بگیرد. (برگرفته از نوشته ای به ترجمه محمد معماریان نشر یافته در کانال خوب ترجمان)

☑️⭕️تجویز راهبردی:
چه نکاتی را می توان آموخت و چه می توان کرد؟

1: مدیریت یک حس رنج آور غیرواقعی: اولین کار این است که قبول کنیم تردید بد نیست. تردید به‌واقع یک نشانۀ رفتاری است که مغز در حال تامل (= مقایسه گزینه ها، جمع آوری اطلاعات، سبک‌سنگین کردن شواهد له و علیه گزینه ها و موازنه و بده بستان) است.

2: کندذهنی را تجربه کنیم: برخی افراد همیشه جوابی در آستین دارند و می‌توانند در یک ثانیه به هر سوالی پاسخ دهند یا تصمیم گیری کنند. اکثر ما واکنش‌های سریع آنان را نشانۀ تیزهوشی می‌دانیم و تردید و درنگ را نشانه‌ای از کندذهنی. اما بهتر است که ذهنیت مان را تغییر دهیم و کندذهنی (تصمیم گیری مبتنی بر تامل، درنگ و شواهد) را تجربه و تمرین کنیم! مغز با کُند کردن فرآیند تصمیم گیری فرصت می یابد تا امکان یک انتخاب خوب را فراهم کند. تردید نشانه تامل و تامل بخشی از گمشده این روزهای ما یعنی عقلانیت است. آیا تردید در همه تصمیم ها به جاست؟ جواب منفی است. علت آن است که اگر بخواهیم از مغزمان برای همه تصمیمات کار بکشیم، توان ذهنی مان فرسوده می شود. شاید بزرگ ترین تصمیم آن باشد که برای کدام تصمیم ها بیشتر وقت بگذاریم، تامل کنیم و تردید بورزیم.

3: مانند داروین عمل کنیم: انسان‌ها از این موهبت برخوردارند که آینده را شبیه‌سازی کنند و از زبان برای سبک‌سنگین کردن مزایا و معایب بهره بگیرند. هر کسی می‌تواند درون ذهنش با خودش گفتگو کند و ایده‌هایش را بنویسد و با دیگران در میان بگذارد. چارلز داروین هنگام تصمیم‌گیری برای ازدواج، فهرستی از مزایا و معایب تهیه کرد که نهایتاً تصمیم گرفت مزایای ازدواج به معایبش می‌چربد. مثلا او در ستون مربوط به معایب ازدواج نوشته بود: پول کمتر برای خرید کتاب و همچنین اجبار برای رفتن به مهمانی! با این حال مزایای ازدواج بیشتر بود و با اِما ازدواج کرد و صاحب 10 فرزند نیز شد! در تصمیمات دشوار، تردید را در ذهن خود نگاه ندارید، روی کاغذ بیاورید و منظم شان کنید.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️این فیلم کوتاه جذاب نشان می دهد همیشه یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی نیست!!!
به خاطر یک اشتباه کوچک قرار نیست سریع تسلیم شویم.

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️جاسوس آمریکا در هیات دولت

در یوگسلاوی رسم بود که دانشجویان خارجی پس از فراغت از تحصیل به دیدار رهبر یوگسلاوی برده می شدند. ما را هم به دیدار تیتو بردند و ایشان ضمن سخنرانی خاطره ای از دوران انقلاب تعریف کردند.

تیتو گفت: چندسال پس از پیروزی انقلاب از کا.گ.ب (سازمان اطلاعاتی روسیه) اطلاع دادند که در کابینه شما یک جاسوس سیا (سازمان اطلاعات آمریکا) وجود دارد. تمام تلفن ها و مکاتبات و رفتار افراد کابینه را تحت کنترل قرار دادیم اما هیچ نشانی از ارتباطات مشکوک پیدا نکردیم [با ادعای استقلال از روسیه] پس از مدتی مجبور شدیم درخواست شناسایی جاسوس را برای روسیه ارسال کنیم. از کا.گ.ب به وی اطلاع می دهند معاون اول، همان جاسوس است.

تیتو از این خبر متحیر می شود و پس از اتمام یکی از جلسات کابینه از وی می خواهد بماند. در یک جلسه دو نفری اسلحه را روی شقیقه معاون اول گذاشتم و از وی پرسیدم تو جاسوس سیا هستی؟ او که متوجه شد قضیه لو رفته است به جاسوسی خود اعتراف کرد. از چه زمانی با سیا همکاری داری؟ پاسخ: از زمان دانشجویی قبل از پیروزی انقلاب در زمان جنگ های چریکی در این مدت با تمام کنترل های امنیتی، هیچ ارتباطی با سیا، از تو کشف نشد؟
پاسخ داد: الان هیچ ارتباطی با سیا ندارم. سیا مسئولیتی به من واگذار کرده که وظیفه ام را انجام می دهم مسئولیت تو چیست؟ به من ماموریت داده شده تا “در سپردن پست ها به افراد غیرتخصصی عمل کنم” و تا کنون هم این گونه عمل کرده ام. تیتو می گوید: نگاهی کردم به افراد کابینه و مدیران ارشد دیدم همین طور است! هیچ کس سر جای خودش نیست. مثلا طرف تحصیل کرده حوزه الف است اما وزیر در حوزه ب است. معاون تیتو می گوید: تحلیل سیا این بود که با این روش، انقلاب بدون کودتا و حمله خارجی از درون متلاشی می شود (برگرفته از پایگاه خبری صبح اقتصاد)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
در سیستم داینامیکس یا همان پویایی شناسی سیستم ها جمله معروفی هست که می گوید: دشمن بیرون از من نیست. «دشمن» درون «من» است و نه جای دیگری. اگر این را بپذیریم متوجه می‌شویم که همه می توانند به صورت بالقوه و ناخواسته جاسوس آمریکا و عامل اسرائیل باشند. دست کم چهار گونه از آن ها را بشناسیم:

۱.اقوام سالاران: کسانی که کاملا و از صمیم قلب به شایسته سالاری معتقدند و بهترین ها را انتخاب می کنند منتها از بین خانواده، قوم و قبیله و حزب خود و هم محلی ها و هم شهری هایشان.

۲.محدود اندیشان: کسانی که به جوانان، زنان و اقلیت ها علی رغم شایستگی شان فرصت نمی دهند و اعتماد نمی کنند و از یک طرف باعث می شوند جامعه از پتانسیل های خود محروم شود و از طرفی دیگر باعث سرخوردگی شایستگان می شوند.

۳. صندلی پرستان: یکی از مدیران ارشد کشور که اتفاقا بسیار هم در جستجوی انتصاب جوانان توانمند این سرزمین بود به شوخی و در نقد هم قطاران خود می گفت: مگر اینکه مرگ ما را از این صندلی جدا کند! احتمالا برخی وصیت کرده اند ما را با صندلی مان دفن کنید‌. آن ها می گویند من یعتی صندلی، صندلی یعنی من! آنها با ماندنشان فضایی برای رشد ارگانیک جوان ترها باقی نمی گذارند و سیستم بوی کهنگی می گیرد.

۴.تبعیت خواهان: کسانی که مدیران مستقل، توانمند و متخصص را به جرم استقلال به نفع مدیران بله قربان گو کنار می گذارند. کسانی که مدیران متخصص را به بهانه گرایش نظری متفاوت یا سابقه سیاسی خاص کنار می گذارند.

چه باید کرد؟ در کشور ما دو نظام مهم وجود دارد که هر دو نیازمند اصلاحات جدی است.

نظام انتخابات: نظامی که بر اساس آن چهار انتخابات مهم انجام می شود: ریاست جمهوری، مجلس، شوراهای شهر و روستا و انتخابات صنفی و هر چهار نیازمند بهبود جدی. یکی از مهم ترین عوامل مفقود، احزاب واقعیِ ریشه دارِ شفاف است. اکنون ما عادت کرده ایم که «لیستی- شب انتخاباتی» رای دهیم بدون مشخص بودن تعهدات قابل پیگیری فقط بر اساس یک سری حرف های عمومی، بی ریشه و هیجانی. این باعث می شود که رای گیرندگان محترم بعد از آن که بر کرسی قدرت نشستند نه پاسخگوی رای دهندگان باشند و نه کارآمد.

نظام انتصابات: نظامی که بر اساس آن 1000 مدیر اصلی کشور شامل معاونین روسای قوا، استانداران، سفرا و معاونین وزرا و مدیران شرکت های بزرگ دولتی و ... تعیین می شوند. این نظام نیز به شدت در معرض لابی گری، بده بستان و تعارفات و ملاحظات غیرکاری است. کمترین کاری که دولت می تواند انجام دهد افشای اطلاعات این مدیران ارشد است به گونه ای که معلوم شود که روابط خانوادگی اش چیست و محل تولدش کجاست (افشای این دو مساله دلیل دارد، خودتان بیاندیشید) و آیا تحصیلات و تجربه مرتبط دارد؟ و در هر موقعیت مدیریتی چند سال است که باقی مانده اند.

یک بار دیگر جمله آخر خاطره را بخوانید: با این روش، انقلاب بدون کودتا و حمله خارجی از درون متلاشی می شود.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️ایران و طاعون خیارکی

حدود سال 1346 میلادی طاعون خیارکی یا مرگ سیاه به شهر بندری تانا در دریای سیاه رسید، طاعون همراه بازرگانان وارد شد و به سرعت اروپا را در نوردید. طاعون خیارکی به انگلستان هم وارد شد و به سرعت نیمی از مردم را به کام مرگ کشاند.

طاعون سیاه بحران‌های شدید اقتصادی، اجتماعی و مذهبی به‌دنبال داشت. نیروی کاری بسیار کاهش یافت و به این ترتیب مشکلات زیادی را به خصوص در کشاورزی به‌وجود آورد. تورم شدید ایجاد شد و قیمت‌ها در عرض مدتی کوتاه چندین برابر شدند.

مردم به کلیساها روی آوردند، کلیسا که در برابر مردم بی‌جواب مانده بود خرافات را میان مردم ترویج می داد. از اعمال کلیسا سوزاندن یا دار زدن یهودیان،کولی‌ها، بیگانگان و جادوگران بود که به نوعی مقصر این بلاها محسوب می‌شدند. برخی برهنه در کوچه‌ها راه می‌رفتند و خود را شلاق می‌زدند تا گناهاشان پاک شود و بسیاری از افراد عقیده داشتند که آخرت نزدیک است.

طاعون خیارکی با کاستن شدید از تعداد نیروی کار، بنیادهای نظم فئودالی در انگلیس را به لرزه درآورد، این امر کشاورزان خرده پا را تشویق کرد تا خواستار تغییر شرایط خود شوند. بعدها دولت انگلیس برآن شد تا نظام نامه کارگری تدوین کنند و آن را ابلاغ کرد و در آن تصمیم داشت وضعیت را به قبل از زمان طاعون بازگرداند، که این امر با توجه به شورشهای انجام گرفته به نتیجه نرسید، و وضعیت انگلیس به نفع کارگران پیش رفت، با توجه به اینکه طاعون تعداد زیادی از کشورها را درنوردید ولی این کارگران انگلیسی بودند که بیشترین منفعت را از کشور طاعون زده بردند. در ربع دوم قرن پانزدهم اکثر کشاورزان انگلیسی آزادی خود را به دست آورده بودند و در اثر قدرت چانه‌زنی بهتر حداقل در آن هنگام کم‌ترین اجاره را می‌پرداختند. مرگ سیاه به تحولات سپید انجامید!

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی

نویسندگان کتاب بسیار معروف چرا ملت ها شکست می خورند معتقدند که موفقیت یا شکست کشورها، برآیند دو فاکتور کاملا متفاوتند: رخدادهای تاریخی تصادفی و انتخاب های غیرتصادفی! تاریخ گاهی مسیر تصادفی دارد. هیچ کشوری نمی تواند تمام متغیرهای بیرونی خود را پیش بینی و کنترل کند. به یک باره طاعون یا آنفولانزا همه گیر می شود، یا زلزله رخ می دهد یا یک کشوری به کشور دیگر تجاوز می کند. اما این برآیند دو عامل رخدادهای تاریخی تصادفی (= متغیرهای غیرقابل کنترل) و انتخاب های مشترک انسانی (=متغیرهای کنترل پذیرتر) است که سرنوشت یک کشور را رقم می زند.

و مثال‌های پرشمار و جالبی در این زمینه ارایه می‌شود: در قرن 16 فیلیپ دوم پادشاه اسپانیا، ابرقدرت اروپا، تصمیم می‌گیرد به رقیب تجاری‌اش در اقیانوس اطلس، انگلستان، حمله کند. پیش‌بینی همگان این بود که اسپانیا حاکم بلامنازع اقیانوس اطلس خواهد شد. اما انگلستان پیروز شد و از آن پس تجارت از راه اقیانوس اطلس برای تاجران انگلیسی آسان‌تر شد، ملکه انگلیس وابستگی نظامی و مالی زیادی به این بازرگانان موفق پیدا کرد. شاید اینکه پارلمان مدرن ابتدا در انگلستان و نه اسپانیا شکل گرفت به سبب قدرت‌گرفتن این بازرگانان و تضاد منافع‌شان با سلطنت باشد.
پس فقط رخدادهای تصادفی تاریخی نیستند که سرنوشت یک ملت را تعیین می کنند. چه اینکه طاعون خیارکی (مرگ سیاه) برای بسیاری از کشورها رخ داد. اما تبعات آن برای اروپای غربی و اروپای شرقی، کاملا متفاوت بود. هر شرایطی بحرانی که برای کشورها، سازمان ها و انسان‌ها پیش می آید مانند یک شمشیر دولبه می ماند که هم می تواند شخص/ سازمان/کشور را به قهقرا ببرد و هم می تواند سکوی پرتاب باشد.

تحریم های اقتصادی برای کشور، انتشار اخبار محرمانه از فساد داخلی یک شرکت و سقوط ارزش میلیارد دلاری ارزش شرکت و یا طلاق در زندگی شخصی یک طاعون خیارکی است. این ها دست ما نیست. ولی اینکه ما چگونه با این ها برخورد می کنیم دست ماست.

اکنون یک بزنگاه تاریخی است. مجموعه حاکمان و مدیران ارشد از یک سو و جامعه نخبگانی و شهروندی از دیگر سو باید دست به انتخاب های دردناک و مشترک بزنند. با تکرار انتخاب های گذشته، سیاست های قدیمی و تفکرات سنتی به جایی نمی رسیم. اصلا همان ها باعث شده اند که به اینجا رسیده ایم. اکنون در یک بزنگاه تاریخی می توانیم بسیاری از مشکلات ساختاری کشور که در حالت عادی نمی شد به آن نزدیک شد را پیش بکشیم و طرحی نو برایش در اندازیم.

سازوکارهای کشورداری می تواند متحول شود. اگر بخواهیم. اگر حاکمان و مردمان و نخبگان به ترتیب نقش تاریخی خود را ایفا کنند: اولی فضا را بازتر کند و اجماع آفرینی کند، دومی مشارکت سازنده و حمایت و پیگیری کند و سومی به جای سکوت یا نقد، راه حل های عملی (و نه آرمانی و فضایی) ارایه کند.

نوشته مشترک هادی عطاالهی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
بخش اول نوشته زیر برداشته شده از کانال گفتگوهای غیر راهبردی به قلم دکتر مصطفی صفدری رنجبری است بقیه نوشته های خوب ایشان و دیگر نویسندگان را می توانید در این آدرس بیابید و تامل کنید

@sharenovate_debate
🔲⭕️حاکمان عصر حجری

ویلیام لی در سال 1583 تحصیلاتش را در دانشگاه کمبریج به اتمام رساند و تصمیم داشت کشیش شود. در همان زمان ملکه الیزابت اول دستور داده بود که همه رعیت باید کلاه بافتنی بر سر بگذارند. لی در یاداشت هایش می نویسد: در آن زمان دست بافندگان تنها ابزار برای انجام این کار بود. او از دیدن اینکه مادر و خواهرهایش مجبور بودند در هوای گرگ و میش غروب به بافندگی بپردازند، احساس خوبی نداشت. به این فکر می کرد که چرا این کار باید توسط انسان ها انجام شود و چرا از یک ماشین برای این کار استفاده نشود؟ این سوال سرآغاز اختراع ماشین آلات نساجی بود.

ویلیام شش سال بعد ماشینی معروف به نام «دار بافندگی» ساخت. او با هزار ذوق و شوق به دیدار ملکه در لندن رفت تا او را از اختراعش و سودمندی آن مطلع سازد و از او درخواست پروانه اختراع نماید. ولی واکنش ملکه به نتیجه تلاش های او بسیار مایوس کننده و خردکننده بود. او علاوه بر رد درخواست ویلیام لی برای پروانه اختراع، به او گفت: تو خیلی بلند پرواز هستی و نمی دانی این اختراع تو چه بلایی بر سر رعایای فقیر و محروم می آورد که از راه بافندگی با دست ارتزاق می کنند. ویلیام لی برای اخذ پروانه ابتدا به فرانسه سفر کرد و سپس مجددا به انگلستان و نزد «جیمز اول» برگشت. اما این کارها بی نتیجه بود.

الیزابت اول و جیمز اول هر دو نگران بودند که مکانیزه شدن تولید منسوجات آرامش جامعه را بر هم بزند و باعث بیکاری مردم شود و در نهایت بی ثباتی و تهدید تاج و تخت و حکومت را به دنبال داشته باشد. دار بافندگی اختراعی بود که افزایش چشمگیر تولید را به دنبال داشت ولی در هر صورت یک "تخریب خلاق" به شمار می رفت. نگرانی و ترس از تخریب خلاق و عواقب آن علت اصلی عدم شکل گیری هرگونه رشد پایدار در زندگی جوامع از عصر نوسنگی تا انقلاب صنعتی است (به نقل از دکتر مصطفی صفدری رنجبر)

در کشور ما هم همین است به نوآوری های مختلف فکر کنید: ویدئو، دوش حمام، اینترنت، ماشین، تاکسی های اینترنتی، رمزارز، مدرسه رفتن دختران، انتخابات الکترونیک و ... همه با مخالفت روبرو بوده است.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
نوآوری همیشه دردآور و در عین حال لذت بخش است. مانند درد زایمان. نوآوری باعث از بین رفتن امتیازات و منافع صاحبان قدرت و ثروت فعلی است. بنابراین همیشه با مقاومت، مخالفت و گاه جنگ و خونریزی همراه است. در این راستا توجه به دو توصیه زیر می تواند مفید باشد: یکی برای نوآوران و یکی برای مدیران.

برای نوآوران: منطق نوآوری را درک کنیم! در بیشتر مواردی که نوآوری رخ داده است. از سه مرحله زیر رد شده است: تردید. تمسخر، تخریب. تردید در اینکه واقعا کار کند. تمسخر افراد معمولا جوان و کم تجربه ای که طرح را ارایه کردند و سعی برای تخریب و ایجاد مانع برای پیشبرد نوآوری. اگر با این سه نشانه برخورد کردید اولا بدانید که این طبیعی است دوما بدانید که اتفاقا این نشان می دهد که یک ایده واقعا نوآورانه است.

برای مدیران: تاریخ بدانید و آینده بخوانید! اگر مدیران محترم تاریخ بخوانند متوجه می شوند که همیشه دلیلی وجود دارد برای مخالفت با یک امر نوآورانه. مثلا در قضیه همین دوزندگی صنعتی ممکن است در نگاه اول معیشت تعداد زیادی از بافندگان سنتی را به خطر می انداخت. اما این تمام ماجرا نیست. اگر به بخش تجارت، صادرات، افزایش کیفیت پارچه ها و افزایش مصرف مواد اولیه نگاه کنیم آنگاه خواهیم دید که این منجر به بهبود کیفیت زندگی خواهد شد. مدیران محترم بهتر است تاریخ بخوانند تا بدانند که مقاومت آنان در برابر ایده های نوآورانه بعدها مایه طنز و تمسخر خواهد شد. اما نکته دوم اینکه مدیران باید آینده بخوانند! مراجعه به روندهای جهانی ذهن آنان را باز می کند و در می یابند که دنیا به گونه ای شگفت انگیز در حال پیشرفت و تغییر است. از خودتان بپرسید آخرین باری که به آینده سفر کرده ام کی بوده است؟ آخرین باری که یک مطلب در مورد آینده جهان و آینده صنعتی که در آن مشغولم کی بوده است و آیا به مطالبی که خوانده ام اندیشیده ام؟
از تاریخ خواهیم آموخت که اشتباهی که هزاران مدیر در برابر نوآوری کرده اند را ما تکرار نکنیم و آز آینده خواهیم آموخت که اکنون در چه تغییرات نوآورانه ای باید سرمایه گذاری کنیم؟

حاکمان، سیاست گذاران و مدیرانی که نه تاریخ می دانند و نه آینده می خوانند مدیران عصر حجر هستند که نه تغییری می کنند و نه تغییری می دهند و نه تغییری ایجاد می کنند. دیر یا زود به تاریخ همان جا که به آن تعلق دارند (عصر حجر) خواهند پیوست. آخرین باری که دیده اید یک سنگ منشا نوآوری بوده باشد کی بوده است؟ پس از سنگها انتظار نوآوری نداشته باشید. اگر خیلی خوش تراش باشند حداکثرش به درد موزه ها می خورند.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
بخش اول نوشته زیر برگرفته از روایتی واقعی است از کانال آقای فهیم عطار. بقیه آثار این نویسنده را می توانید در این کانال بیابید:
@fahimattar

بدیهی است درج لینک به یک کانال صرفا جهت رعایت مالکیت معنوی است و به معنای تایید محتوای آن کانال یا نویسنده یا افکار نویسنده نیست. تحلیل و نقد و بررسی و انتخاب با شما عضو فرهیخته
🔳⭕️من و ناتاشا

سه هفته پیش از دفتر مرکزی زنگ زدند و گفتند یک کارمند جدید برایمان می‌فرستند تا بار کار کمتر شود. اسمش ناتاشا است. ناتاشا از آن اسم هایی است که آدم دلش می‌خواهد خودش را در عسل گناه غرق کند. مثل اسم شیدا و شهلا و کامبیز. همه‌ همکارهایم مثل گرگ دندان تیز کرده بودند تا ناتاشا بیاید و دو هفته‌ پیش، آمد.

آمد توی اتاقم تا خودش را معرفی کند. درست حس کسی را داشتم که وسط یک رویای شیرین، ساعت چهار صبح بیدارش کنند برای خوردن سحری. یک زن قوی و عضلانی توی چهارچوب در ایستاده بود که قطر بازویش یک شماره از دور کمر من بزرگ‌تر بود. موقع دست دادن انگار می‌خواست انگشت‌های آدم را ادغام کند توی هم. پشت موهایش را دم اردکی گذاشته بود و آدم را یاد امین حیایی می‌انداخت. جلوی آدم که می‌ایستد، دست‌هایش را گره می‌زد توی هم و تا جایی که تاندون‌هایش کشش داشت، پاها را از هم فاصله می‌داد. درست انگار که میدان آزادی جلوی آدم بیاستد.
همان روز اول رفتم کنار میزش ایستادم تا یادش بدهم چطور فلکه طراحی کند. یک پیراهن مردانه‌ چهارخانه گشاد پوشیده بود. بعد تازه فهمیدم که یک خالکوبی بزرگ دارد. یک داس و چکش قرمز و آبی .... همان‌جا فهمیدم که یک پهلوانِ کمونیست همکارم شده که موقع احوال‌پرسی با لهجه‌ جنوبی می‌گوید what’s up dude و خنده‌اش را با یوهاها شروع می‌کند. خیلی قوی و رسا.
حالا دو هفته است که با ما کار می‌کند. تازه فهمیدم که بزرگ‌ترین نقصان رفتاری من، پیش‌قضاوت است. ترجیحم بر این است که همه چیز را در همان ده دقیقه‌ی اول حلاجی کنم، قضاوت کنم، حکم صادر کنم و پرونده را مختومه کنم و بروم سراغ مورد بعدی. اما توی این دو هفته متنبه شدم.

ناتاشا یک‌شنبه‌ آخر هر ماه می‌رود اطعام ایتام. با یک گروه آدم شبیه به خودش. بعد از زلزله‌ هائیتی، یک ماه تمام آنجا رفته بابت کمک. زلزله‌ بم که آمده بود، ویزا گرفته بود برای ایران. که البته دولت فخیمه سه روز بعد ارجاعش دادند. آفریقا را مثل کف دستش می‌شناسد و عضو یکی دو موسسه‌ مبارزه با گرسنگی در آن‌جاست. یک دختر پنج ساله هم به فرزندی قبول کرده که یک پا ندارد. در ضمن هر روز درِ کنسرو لوبیای شارلوت (آن یکی همکارمان) را باز می‌کند. چون زور شارلوت نمی‌رسد. نسبت قواره‌ شارلوت به ناتاشا، مثل قواره‌ی باطری نیم‌قلمی است به باطری ماشین.
نهایتا این‌که از بودن ناتاشا این‌جا خیلی خرسندیم. دنیا پر است از آدم‌های قلمی و قشنگ که در همان ثانیه اول آدم عاشق‌شان می‌شود. البته فقط به درد همان ثانیه اول می‌خوردند و مثل آپاندیس هیچ کاربرد حیاتی در دنیا ندارند. این‌جا بیشتر ناتاشا لازم داریم. (برگرفته از نوشته کوتاهی از فهیم عطار)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اینستاگرام را که باز می کنی، پر است از آدم های خوشحال و خوشگل، تصاویر حسرت انگیز و تجربیاتی که آدمی دلش برای شان غنج می رود. اصولا بعد از اینستاگرام آدم ها به دو دسته تقسیم شدند: دسته اول: آدم هایی مانند عروس آن آقازاده که در اینستاگرام با کیف گوچی و لباس های گران قیمت عکس می گذارند و یا فلان خانم وابسته به یک خاندان معروف که از تجربه هلیکوپترسواری خود در کالیفرنیا فیلم به اشتراک می گذارند. و دسته دوم هم آدم هایی که می روند و عکس و فیلم دسته دوم را با ذوق و یا حسرت نگاه می کنند.

راستش را بخواهید دسته اولی ها قبل از اینستاگرام هم بوده اند. به عنوان مثال استاد دانشگاهی که 300 مقاله تولید کرده است اما یک مورد آن به منجر به گره گشایی از کار مردم نشده است همان کارکردی را در جامعه دارد که یک سلبریتی با عکس های اینستاگرامی اش!
اما من می خواهم از دسته سوم صحبت کنم: که آن ها را ناتاشا می نامم. این ها همان کسانی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند. آن ها مبارزه می کنند. فریاد می زنند. چارچوب های تنگ و تلخ قدیمی را می شکنند. آن ها کارشان نیست که در اینستاگرام تصاویر گورخوابی و کارتن خوابی را ببینند و سری از تاسف تکان بدهند و سپس بروند به پیج یک سلبریتی برای فراموش کردن تلخی کارتن خوابی.
ناتاشاها، کمپین راه می اندازند، خیریه تاسیس می کنند. کسب وکار جدید راه اندازی می کنند. مسوولیت اجتماعی سرشان می شود. شبکه سازی می کنند. شکست می خورند. رانده می شوند. تهدید و تحقیر می شوند اما خسته نمی شوند. دوباره و دوباره برمی خیزند.

دوران سختی را در پیش خواهیم داشت. اینجا و اکنون بیشتر ناتاشا لازم داریم. ناتاشاها از آسمان نازل نمی شوند. خلق هم نمی شوند. آدم های معمولی یک روز تصمیم می گیرند که ناتاشا باشند و به عنوان جانشین خداوند در این جهان، جهان بهتری از آنچه تحویل گرفته اند تحویل دهند ولو در حد کاشت یک درخت یا فراهم کردن یک کانکس برای یک زلزله زده.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️کلوچه خوشبختی را گاز بزنید!

برنادت جیوا کتاب معروفی دارد به نام کلوچه خوشبختی. او می گوید هر محصول يا خدمتی از دو مولفه تشکیل شده:
کلوچه و خوشبختی
منظور از کلوچه همان کالا یا چیزی است که در ویترین مغازه می گذارید و ارزش ثابتی دارد و بخش ملموس و مشهود ماجراست. و خوشبختی، بخش ناملموس محصول یا خدمات و باعث می شود که ارزش محصول و خدمات شما در دل و ذهن مشتری قرار می گیرد. خوشبختی چیزی است که باعث می شود در افراد حس خاصی برانگیخته شود . دلیل اینکه مشتریان محصول شما را در درجه اول می خرند، تصوری است که از خوشبختی ای دارند که ناشی از خرید آن کالا یا خدمت است.

کلوچه الف با کلوچه ب هیچ تفاوتی از کیفیت، طعم، رنگ ندارد اما کلوچه دوم معروف تر است، بسته بندی قشنگ تری دارد فقط در برخی مغازه ها ارایه می شود و در تبلیغاتی که هم دارد چند سلبریتی مشهور آن را می خرند و می خورند. به این جمله که می گویم دقت کنید: در طول تاریخ هیچ کالایی فروخته نشده و هیچ کالایی خریده نشده بلکه خریداران، یک مطلوبیت خریداری کرده اند. مطلوبیتی که تصور می کرده اند در آن کالا نهفته است.
برنادت متخصص بازاریابی است اما نکته ای گفته است که به شدت تامل برانگیز است و باید به آن فکر کنیم.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
به خاطر همان پدیده ای که بالا توضیح دادم (کلوچه خوشبختی) ما در طول این سال ها دچار سندروم «خوشبختی گره خورده» شده ایم. یعنی خوشبختی خود را گره زده ایم به یک نوع کلوچه خاص. به عنوان مثال من وقتی با عینکی با یک برند خاص، در یک تفریحگاه ويژه، یک نوشیدنی بخصوص بنوشم آنگاه احساس شادکامی می کنم. چرا؟ چون کارکرد اصلی عینک را فراموش کرده ام و ملحقات آن را تعریف کرده ام به نام خوشبختی. چرا؟ چون در طول زمان در تبلیغات دیده ام که آدم های خوشتیپ و خوشحال (که احتمالا خوشبخت هستند) از این عینک، از این نوشابه، از این برند، از این ماشین استفاده می کنند. کسب وکارها ما را قانع کرده اند که کلوچه باعث خوشبختی نیست. بلکه باید کلوچه ایکس را خرید و خورد تا خوشبخت شد.

بگذارید یک مورد را با هم مرور کنیم: مثلا شما از قبل کلی در نوبت می مانید و به یک آرایشگاه خاص می روید و هزینه زیادی هم برایش پرداخت می کنید فقط به خاطر کلاس کار یا پریستیژ یا برندش. اما واقعا وقتی با خودتان خلوت می کنید با خودتان می گویید کیفیت اصلاحش با کیفیت آریشگاه محله تان هیچ تفاوت معناداری ندارد. اما تفاوتش این است که وقتی به آرایشگاه معمولی محله تان می روید هیچ احساس ويژه بودن، احساس شادکامی نمی کنید. اما برعکس استفاده از خدمات آرایشگاه معروف شهر برای شما یک احساس تشخص می آورد.

متاسفانه در سبک زندگی ایدئال این روزها که حول فیلم‌های هالیوودی و فرهنگ اینستاگرامی شکل گرفته تعریف خوشبختی این گونه است؛ یک ماشین اسپرت و گران‌قیمت، یک ویلای خصوصی در شهری ساحلی، شهرت و پول، داشتن یک همسر جذاب و داشتن بیشتر و بهتر و به‌روز تر از همه‌چیز. این باور در ذهن ما شکل گرفته که خوشبختی، داشتن چیزهایی است که به‌دست آوردن آن برای هرکسی ممکن نیست. امکاناتی که بهتر، بزرگ‌تر یا مجلل‌تر، به روزتر از وسایل ساده و معمولی ماست.
آنقدر این موضوع را مستقیم و غیرمستقیم، مکتوب و نامکتوب برای مان تکرار کرده اند که که لذت یک پیاده‌روی دونفره در هوای بعد از ظهر بارانی را از دست داده‌ایم. روح ما تشنۀ ناممکن‌ها و سخت‌رسیدن‌ها شده. از هیچ کاری لذت نمی‌بریم مگر اینکه ويژه، بزرگ، مجلل، معروف، گران در یک کلام غیرمعمولی باشد. شاید به همین خاطر باشد که گوته شاعر شهیر آلمانی سروده: چه شادی هایی که زیر پای انسان سرکوب شدند ،زیرا بیشتر افراد به بالای سرشان توجه دارند و آنچه را که زیر پاهایشان است نادیده میگیرند

چه باید کرد؟ این «گره ذهنی» را باید باز کرد. در اصل نباید شادکامی خود را به بهتر، بزرگ تر، به روزتر، گران تر، معروف تر گره زد.
چشمان تان را ببندید و به کلوچه تان گاز بزنید. یک چایی معمولی با یک کلوچه معمولی روی یک صندلی معمولی می تواند موجب شادکامی ما شود. با خود خلوت کنیم و به «زندگی بدون برندها» فکر کنیم. خوشبختی خود را منوط به برندها، محصولات خاص و شرایط ويژه گره نزنیم. خوشبختی بیشتر از آن که به «داشته های عینی» وابسته باشد به «مهارت ذهنی» وابسته است و متاسفانه نظام آموزشی و رسانه ای ما را از کودکی بدبخت و «منتظر خوشبختی» بار آورده اند. زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki