🔳⭕️مواجهه با بدبختی از تحریم اقتصادی تا خیانت همسر؛
روانپزشکی آمریکایی–سوئیسی به نام الیزابت کوبلر راس تحقیقی بسیار عجیب انجام داد: آدم ها چگونه با مرگ روبرو می شوند؟ این تحقیق گسترده تر شد و از روانشناسی مرگ تا سوگواری عشق را در بر گرفت. آنقدر این تحقیق معروف شد که از آن به بعد او را با این عنوان صدا زدند: مرگشناس!
در گذشته برخی پژوهشگران از افراد میپرسیدند: «اگر به شما بگویند فقط یک روز دیگر زندهاید، چه میکنید؟» این سؤال را میشد با تخیل یا تظاهر جواب داد. اما او مستقیم زد به قلب واقعیت و با کسانی زندگی کرد که همسایه دیوار به دیوار مرگ بودند. او فهمید معمولا آدم ها در مواجهه با مرگ یا فقدان 5 مرحله را طی می کنند. بعدها نظریه او توسعه و کاربرد بسیار بیشتری پیدا کرد و ما متوجه شدیم که این مدل در موقعیت های متعددی کاربرد دارد. وقتی می فهمیم که سرمایه گذاری مان یک شبه نیست و نابود شده است. وقتی می فهمیم که شریک کاری یا زندگی مان خیانت کرده است. وقتی خبر می دهند که طلای المپیک را می خواهند از ما پس بگیرند به این خاطر که متهم به دوپینگ شده ایم. وقتی می فهمیم تحریم های آمریکا بازگشته است آن هم بسیار شدیدتر از دوره قبل. فازهای مواجهه با این بحران ها چیستند؟
فاز شوک و انکار: خبر را که می شنویم شوکه و مبهوت می شویم. سکوت همه جا را فرا می گیرد. سپس خودمان را جمع و جور می کنیم و سعی می کنیم خبر را نادیده بگیریم. سعی می کنیم صورت مساله اضطراب آور را پاک کنیم: حتما اشتباه می کنی! دروغ است! شوخی میکنی؟ دکترها اشتباه کرده اند. حتما داوران شوخی کرده اند. نه بابا! رسانه ها شلوغش کرده اند!
فاز خشم: در این مرحله معمولاً از انکار دست برمیداریم اما نمیخواهیم موضوع را به راحتی بپذیریم؛ عصبانی می شویم و مدام میپرسیم: چرا من؟ حتما این جمله کلیشه ای در فیلم ها را شنیده اید که آدم ها رو به آسمان فریاد می زنند خدا آخه من چه گناهی کرده بودم؟ این همان فاز خشم است. در همین فاز است که خواستگاران ناکام رو به اسیدپاشی می آورند و خیانت دیدگان، رفتارهای جنون آمیز می کنند.
فاز دست و پا زدن و جرو بحث: در این مرحله ما دیگر خشمگین نیستیم اما هنوز دلمان میخواهد به موقعیت قبل بازگردیم. سعی می کنیم سلامت، شریک زندگی یا کاری مان یا سرمایه از دست رفته مان را به نوعی بازگردانیم. از موضع انفعال تلاش می کنیم. چانه میزنیم. خواهش می کنیم. میخواهیم با همه چیز در ازای کمی بیشتر زنده ماندن معامله کنیم؛ با خداوند، با پزشک، با دوستان و...
فاز افسردگی: پیشاپیش شکست/مرگ/ورشکستگی را می پذیریم. برای خودمان عزا میگیریم. بعد از شنیدن خبر مرگ به خاطر برنامههایی که هرگز فرصت انجامش را پیدا نکردیم و به خاطر رؤیاهایی که هرگز به آنها دست پیدا نمیکنیم و... از دیگران کناره می گیریم؛ ریتم زندگی مان کُند می شود؛ خواب و اشتهایمان به هم می ریزد؛ و بدتر از همه فکر خودکشی می افتیم.
فاز تست و پذیرش: خود را برای موقعیت جدید آماده می کنیم و شروع می کنیم به پیدا کردن راه حل های عملی و تست کردن آن ها و فهمیدن اینکه کدام یک کار می کند و کدام یک کار نه. در این حالت ممکن است بهبودی نسبی شروع شود و احساس امیدواری مجدد شکل می گیرد کمااینکه بسیاری از کام مرگ دوباره به زندگی برگشتند یا شریک زندگی یا کاری جدید پیدا کردند یا سرمایه، اعتبار و کسب وکارشان را احیا کردند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این پنج فاز لزوما به ترتیب نیستند. الزاما همه از تمام این مراحل عبور نمیکنند. برخی ممکن است بین این مراحل رفت و برگشت کنند؛ بعضیها ممکن است اصلا به مراحل نهایی راه پیدا نکنند. حال با دانستن این مدل در قبال بحران های فردی یا جمعی مانند تحریم های آمریکا چه باید کرد؟
1-بدانیم تنها فازی که ارزش افزوده دارد همان فاز آخر است. با انکار، خشم، افسردگی، فحش دادن به استکبار جهانی و آتش زدن نمادها چیزی درست نمی شود.
2-مهم ترین گام برای آغاز فاز پنجم یعنی تست و پذیرش، آگاهی عمیق از بحران است. یعنی اینکه باید به خوبی ساختار تحریم ها را بفهمیم، تاثیرات آن را بر روی کسب وکار و صنعت و تجارت و حوزه کاری خودمان ارزیابی کنیم.
3-گذار از تحریم ها با گفتار درمانی و فیگور آمدن و سخنرانی و راه حل های فانتزی و تکرار انکار بی تاثیر بودن تحریم ها امکان پذیر نیست. مدیریت این بحران، راه حل هایِ عملیِ تکنیکالِ جزییِ مورد به مورد می خواهد.
4-از ترس مرگ، خودکشی نکنیم! این جمله نیچه را به خاطر بسپاریم که «آنچه مرا نکُشد، نیرومندترم میسازد؛ این را در مدرسه جَنگِ زندگی آموختهام.»
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
روانپزشکی آمریکایی–سوئیسی به نام الیزابت کوبلر راس تحقیقی بسیار عجیب انجام داد: آدم ها چگونه با مرگ روبرو می شوند؟ این تحقیق گسترده تر شد و از روانشناسی مرگ تا سوگواری عشق را در بر گرفت. آنقدر این تحقیق معروف شد که از آن به بعد او را با این عنوان صدا زدند: مرگشناس!
در گذشته برخی پژوهشگران از افراد میپرسیدند: «اگر به شما بگویند فقط یک روز دیگر زندهاید، چه میکنید؟» این سؤال را میشد با تخیل یا تظاهر جواب داد. اما او مستقیم زد به قلب واقعیت و با کسانی زندگی کرد که همسایه دیوار به دیوار مرگ بودند. او فهمید معمولا آدم ها در مواجهه با مرگ یا فقدان 5 مرحله را طی می کنند. بعدها نظریه او توسعه و کاربرد بسیار بیشتری پیدا کرد و ما متوجه شدیم که این مدل در موقعیت های متعددی کاربرد دارد. وقتی می فهمیم که سرمایه گذاری مان یک شبه نیست و نابود شده است. وقتی می فهمیم که شریک کاری یا زندگی مان خیانت کرده است. وقتی خبر می دهند که طلای المپیک را می خواهند از ما پس بگیرند به این خاطر که متهم به دوپینگ شده ایم. وقتی می فهمیم تحریم های آمریکا بازگشته است آن هم بسیار شدیدتر از دوره قبل. فازهای مواجهه با این بحران ها چیستند؟
فاز شوک و انکار: خبر را که می شنویم شوکه و مبهوت می شویم. سکوت همه جا را فرا می گیرد. سپس خودمان را جمع و جور می کنیم و سعی می کنیم خبر را نادیده بگیریم. سعی می کنیم صورت مساله اضطراب آور را پاک کنیم: حتما اشتباه می کنی! دروغ است! شوخی میکنی؟ دکترها اشتباه کرده اند. حتما داوران شوخی کرده اند. نه بابا! رسانه ها شلوغش کرده اند!
فاز خشم: در این مرحله معمولاً از انکار دست برمیداریم اما نمیخواهیم موضوع را به راحتی بپذیریم؛ عصبانی می شویم و مدام میپرسیم: چرا من؟ حتما این جمله کلیشه ای در فیلم ها را شنیده اید که آدم ها رو به آسمان فریاد می زنند خدا آخه من چه گناهی کرده بودم؟ این همان فاز خشم است. در همین فاز است که خواستگاران ناکام رو به اسیدپاشی می آورند و خیانت دیدگان، رفتارهای جنون آمیز می کنند.
فاز دست و پا زدن و جرو بحث: در این مرحله ما دیگر خشمگین نیستیم اما هنوز دلمان میخواهد به موقعیت قبل بازگردیم. سعی می کنیم سلامت، شریک زندگی یا کاری مان یا سرمایه از دست رفته مان را به نوعی بازگردانیم. از موضع انفعال تلاش می کنیم. چانه میزنیم. خواهش می کنیم. میخواهیم با همه چیز در ازای کمی بیشتر زنده ماندن معامله کنیم؛ با خداوند، با پزشک، با دوستان و...
فاز افسردگی: پیشاپیش شکست/مرگ/ورشکستگی را می پذیریم. برای خودمان عزا میگیریم. بعد از شنیدن خبر مرگ به خاطر برنامههایی که هرگز فرصت انجامش را پیدا نکردیم و به خاطر رؤیاهایی که هرگز به آنها دست پیدا نمیکنیم و... از دیگران کناره می گیریم؛ ریتم زندگی مان کُند می شود؛ خواب و اشتهایمان به هم می ریزد؛ و بدتر از همه فکر خودکشی می افتیم.
فاز تست و پذیرش: خود را برای موقعیت جدید آماده می کنیم و شروع می کنیم به پیدا کردن راه حل های عملی و تست کردن آن ها و فهمیدن اینکه کدام یک کار می کند و کدام یک کار نه. در این حالت ممکن است بهبودی نسبی شروع شود و احساس امیدواری مجدد شکل می گیرد کمااینکه بسیاری از کام مرگ دوباره به زندگی برگشتند یا شریک زندگی یا کاری جدید پیدا کردند یا سرمایه، اعتبار و کسب وکارشان را احیا کردند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این پنج فاز لزوما به ترتیب نیستند. الزاما همه از تمام این مراحل عبور نمیکنند. برخی ممکن است بین این مراحل رفت و برگشت کنند؛ بعضیها ممکن است اصلا به مراحل نهایی راه پیدا نکنند. حال با دانستن این مدل در قبال بحران های فردی یا جمعی مانند تحریم های آمریکا چه باید کرد؟
1-بدانیم تنها فازی که ارزش افزوده دارد همان فاز آخر است. با انکار، خشم، افسردگی، فحش دادن به استکبار جهانی و آتش زدن نمادها چیزی درست نمی شود.
2-مهم ترین گام برای آغاز فاز پنجم یعنی تست و پذیرش، آگاهی عمیق از بحران است. یعنی اینکه باید به خوبی ساختار تحریم ها را بفهمیم، تاثیرات آن را بر روی کسب وکار و صنعت و تجارت و حوزه کاری خودمان ارزیابی کنیم.
3-گذار از تحریم ها با گفتار درمانی و فیگور آمدن و سخنرانی و راه حل های فانتزی و تکرار انکار بی تاثیر بودن تحریم ها امکان پذیر نیست. مدیریت این بحران، راه حل هایِ عملیِ تکنیکالِ جزییِ مورد به مورد می خواهد.
4-از ترس مرگ، خودکشی نکنیم! این جمله نیچه را به خاطر بسپاریم که «آنچه مرا نکُشد، نیرومندترم میسازد؛ این را در مدرسه جَنگِ زندگی آموختهام.»
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️تولد دوباره تان مبارک
یادمان باشد
عید فطر، شادی و دست افشانی بر رفتن ماه رمضان نیست!
برآمدن روزی نو و انسانی نوست.
چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود.
یادمان باشد
اگر گرسنگی ما در ماه مبارک منجر به سیری گرسنه ای نشد
11 ماه دیگر فرصت وجود دارد تا جبران کنیم.
یادمان باشد
عید فطر یعنی خداوند می گوید بارت را سبک کرده ام
و سیاهی هایت را زدوده ام
تا در ایام سال سبک بارتر به سوی من سفر کنی.
پس
تولدتان مبارک
و یادمان باشد ماه رمضان تمام شد
اما خداوند که همیشه و هماره هست و تمامی ندارد
با احترام
مجتبی لشکربلوکی
یادمان باشد
عید فطر، شادی و دست افشانی بر رفتن ماه رمضان نیست!
برآمدن روزی نو و انسانی نوست.
چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود.
یادمان باشد
اگر گرسنگی ما در ماه مبارک منجر به سیری گرسنه ای نشد
11 ماه دیگر فرصت وجود دارد تا جبران کنیم.
یادمان باشد
عید فطر یعنی خداوند می گوید بارت را سبک کرده ام
و سیاهی هایت را زدوده ام
تا در ایام سال سبک بارتر به سوی من سفر کنی.
پس
تولدتان مبارک
و یادمان باشد ماه رمضان تمام شد
اما خداوند که همیشه و هماره هست و تمامی ندارد
با احترام
مجتبی لشکربلوکی
🔳⭕️زندگی شطرنج نیست!
در بازی زندگی برخلاف شطرنج
بعد از کیش و مات هم بازی ادامه دارد. به شرط آنکه خود را نباخته باشی حتی اگر بازی را به تمامی باخته باشی.
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
در بازی زندگی برخلاف شطرنج
بعد از کیش و مات هم بازی ادامه دارد. به شرط آنکه خود را نباخته باشی حتی اگر بازی را به تمامی باخته باشی.
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️ زمستان آینده، بحران لحاف خواهیم داشت!
بگذارید با یک داستان کلاسیک و معروف شروع کنیم. پایيز بود و سرخپوست ها از رئيس جديد قبيله پرسيدند كه زمستان پيش رو سرد خواهد بود يا نه. از آنجايي كه رئيس جديد از نسل جامعه مدرن بود از اسرار قديمي سرخپوست ها چيزي نياموخته بود. او با نگاه به آسمان نمي توانست تشخيص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراين براي اينكه جانب احتياط را رعايت كند به افراد قبيله گفت كه زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان بايد هيزم جمع كنند.
چند روز بعد ايده اي به نظرش رسيد. به مركز تلفن رفت و با اداره هواشناسي تماس گرفت و پرسيد: آيا زمستان امسال سرد خواهد بود؟ كارشناس هواشناسي پاسخ داد: به نظر مي رسد اين زمستان واقعاً سرد باشد. رئيس جديد به قبيله برگشت و به افرادش گفت كه هيزم بيشتري انبار كنند. يك هفته بعد دوباره از مركز هواشناسي پرسيد: آيا هنوز فكر مي كنيد كه زمستان سردي پيش رو داريم؟ كارشناس جواب داد: بله، هوا بس ناجوانمردانه سخت خواهد بود.
رئيس دوباره به قبيله برگشت و به افراد قبيله دستور داد كه هر تكه هيزمي كه مي بينند جمع كنند. هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسي پرسيد: آيا شما كاملاً مطمئن هستيد كه زمستان امسال خيلي سرد خواهد بود؟ كارشناس جواب داد: قطعاً و به نظر مي رسد زمستان امسال يكي از سردترين زمستان هايي باشد كه اين منطقه به خود ديده است.
رئيس قبيله پرسيد: شما چطور مي توانيد اين قدر مطمئن باشيد؟ كارشناس هواشناسي جواب داد: چون سرخپوست ها ديوانه وار در حال جمع آوري هيزم هستند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
در ادبیات آینده پژوهی و تفکر استراتژیک مفهوم جالبی وجود دارد به نام «پیش گویی کامبخش» یا خود محقق شونده. پیش گویی کامبخش نوعی از پیش نگری است که به طور مستقیم یا غیرمستقیم باعث بوقوع پیوستن خودش می شود. این پدیده ناشی از رابطه دو طرفه بین باور و رفتار است. گاهی اوقات باور به وقوع یک رخداد در آینده باعث ایجاد آن رخداد در واقعیت می شود. دقت کنیم نکته ظریف اینجاست که پیشگویی کامبخش از اول درست نیست. بلکه این پیشگویی منجر به بروز رفتارهایی می شود که این رفتار در نهایت باور نادرست را به واقعیت تبديل می کند.
بگذارید مساله ملی «گذار از تحریم ها» را از این منظر نگاه کنیم؛ تحریم ها دو بعد دارند. یک بعد تحریم ها، «محدودیت های سخت اقتصادی» است؛ شامل محدودیت هایی که در نظام بانکی، بیمه ای و تجاری ما ایجاد می شود. اما بعد دوم و مهم تر تحریم ها، «بازی های نرم روانی» است. ممکن است محدودیت های اقتصادی یک کشور را از پای نیاندازد. اما بازی های روانی حتما چنین خواهد کرد.
در بعد دوم تحریم ها، تصویر از آینده را مخدوش تر، مبهم تر و سخت تر از آن چه هست ارایه می دهند (باور: به ما القا می کنند هوا بس ناجوانمردانه سرد خواهد بود!). هر کدام از ما شروع می کنیم به خریدن لحاف برای زمستان آینده (رفتار هیجانی) وقتی به بازار می رویم می بينیم که فروش لحاف دو برابر شده است (باور تقویت شده). بنابراین ما به جای یک لحاف دو لحاف می خریم (رفتار غیرمنطقی واکنشی) و وقتی برمی گردیم خانه اخبار را گوش می کنیم که مردم برای خریدن لحاف هجوم آورده اند (طوفان باورهای جمعی غلط) بنابراین احساس می کنیم که لحاف کم خریده ایم پس دوباره مراجعه می کنیم به بازار برای خرید. می بینیم که لحاف در بازار نیست. چه می کنیم؟ به بازار سیاه روی می آوریم. لحاف را با قیمت سه برابر معمولی می خریم و در انبارهایمان تلنبار می کنیم. در صف خرید لحاف دعوا می کنیم. چاقو و چاقوکشی می کنیم. محبور می شویم لحاف به صورت قاچاق وارد کنیم و هزاران بدبختی دیگر. به همین ترتیب لحاف می شود یک بحران!
تحریم جدی است. خیلی جدی! دولت مردان باید برای «محدودیت های سخت اقتصادی» راه حل های عملی اطمینان بخش طراحی، اعلام و اجرا کنند. اما جدای از آن تک تک ما نباید در دام بازی های نرم روانی و بحران لحاف بیفتیم!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarboluki
بگذارید با یک داستان کلاسیک و معروف شروع کنیم. پایيز بود و سرخپوست ها از رئيس جديد قبيله پرسيدند كه زمستان پيش رو سرد خواهد بود يا نه. از آنجايي كه رئيس جديد از نسل جامعه مدرن بود از اسرار قديمي سرخپوست ها چيزي نياموخته بود. او با نگاه به آسمان نمي توانست تشخيص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراين براي اينكه جانب احتياط را رعايت كند به افراد قبيله گفت كه زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان بايد هيزم جمع كنند.
چند روز بعد ايده اي به نظرش رسيد. به مركز تلفن رفت و با اداره هواشناسي تماس گرفت و پرسيد: آيا زمستان امسال سرد خواهد بود؟ كارشناس هواشناسي پاسخ داد: به نظر مي رسد اين زمستان واقعاً سرد باشد. رئيس جديد به قبيله برگشت و به افرادش گفت كه هيزم بيشتري انبار كنند. يك هفته بعد دوباره از مركز هواشناسي پرسيد: آيا هنوز فكر مي كنيد كه زمستان سردي پيش رو داريم؟ كارشناس جواب داد: بله، هوا بس ناجوانمردانه سخت خواهد بود.
رئيس دوباره به قبيله برگشت و به افراد قبيله دستور داد كه هر تكه هيزمي كه مي بينند جمع كنند. هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسي پرسيد: آيا شما كاملاً مطمئن هستيد كه زمستان امسال خيلي سرد خواهد بود؟ كارشناس جواب داد: قطعاً و به نظر مي رسد زمستان امسال يكي از سردترين زمستان هايي باشد كه اين منطقه به خود ديده است.
رئيس قبيله پرسيد: شما چطور مي توانيد اين قدر مطمئن باشيد؟ كارشناس هواشناسي جواب داد: چون سرخپوست ها ديوانه وار در حال جمع آوري هيزم هستند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
در ادبیات آینده پژوهی و تفکر استراتژیک مفهوم جالبی وجود دارد به نام «پیش گویی کامبخش» یا خود محقق شونده. پیش گویی کامبخش نوعی از پیش نگری است که به طور مستقیم یا غیرمستقیم باعث بوقوع پیوستن خودش می شود. این پدیده ناشی از رابطه دو طرفه بین باور و رفتار است. گاهی اوقات باور به وقوع یک رخداد در آینده باعث ایجاد آن رخداد در واقعیت می شود. دقت کنیم نکته ظریف اینجاست که پیشگویی کامبخش از اول درست نیست. بلکه این پیشگویی منجر به بروز رفتارهایی می شود که این رفتار در نهایت باور نادرست را به واقعیت تبديل می کند.
بگذارید مساله ملی «گذار از تحریم ها» را از این منظر نگاه کنیم؛ تحریم ها دو بعد دارند. یک بعد تحریم ها، «محدودیت های سخت اقتصادی» است؛ شامل محدودیت هایی که در نظام بانکی، بیمه ای و تجاری ما ایجاد می شود. اما بعد دوم و مهم تر تحریم ها، «بازی های نرم روانی» است. ممکن است محدودیت های اقتصادی یک کشور را از پای نیاندازد. اما بازی های روانی حتما چنین خواهد کرد.
در بعد دوم تحریم ها، تصویر از آینده را مخدوش تر، مبهم تر و سخت تر از آن چه هست ارایه می دهند (باور: به ما القا می کنند هوا بس ناجوانمردانه سرد خواهد بود!). هر کدام از ما شروع می کنیم به خریدن لحاف برای زمستان آینده (رفتار هیجانی) وقتی به بازار می رویم می بينیم که فروش لحاف دو برابر شده است (باور تقویت شده). بنابراین ما به جای یک لحاف دو لحاف می خریم (رفتار غیرمنطقی واکنشی) و وقتی برمی گردیم خانه اخبار را گوش می کنیم که مردم برای خریدن لحاف هجوم آورده اند (طوفان باورهای جمعی غلط) بنابراین احساس می کنیم که لحاف کم خریده ایم پس دوباره مراجعه می کنیم به بازار برای خرید. می بینیم که لحاف در بازار نیست. چه می کنیم؟ به بازار سیاه روی می آوریم. لحاف را با قیمت سه برابر معمولی می خریم و در انبارهایمان تلنبار می کنیم. در صف خرید لحاف دعوا می کنیم. چاقو و چاقوکشی می کنیم. محبور می شویم لحاف به صورت قاچاق وارد کنیم و هزاران بدبختی دیگر. به همین ترتیب لحاف می شود یک بحران!
تحریم جدی است. خیلی جدی! دولت مردان باید برای «محدودیت های سخت اقتصادی» راه حل های عملی اطمینان بخش طراحی، اعلام و اجرا کنند. اما جدای از آن تک تک ما نباید در دام بازی های نرم روانی و بحران لحاف بیفتیم!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarboluki
Lashkarbolouki Vision 2018.pptx
4.8 MB
💿⭕️ کتاب الکترونیکی: چشم انداز، قدرت تصویرسازی از آینده
فایل پاورپوینت رایگان
از سلسه فایل های برنامه ریزی استراتژیک
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
فایل پاورپوینت رایگان
از سلسه فایل های برنامه ریزی استراتژیک
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️تراژدی زندگی توهمی یا «زنده مانی»
پنج سالم كه بود بابام براي بار اول منو برد شهربازي. اين شهربازي طوري بود كه كنارش يه پارك معمولي بود كه جزو مجموعه شهربازي به حساب ميومد.
يه پارك مثل همه پارك ها با تاب و سرسره و... . من كه تا حالا تاب و سرسره نديده بودم با ديدن بچه هايي كه داشتن بازي ميكردن خيلي هيجان زده شدم و منم مشغول بازي شدم. آنقدر سرگرم بازي بودم كه ديگه وارد شهربازي نشديم.
روز بعدش خوشحال و خندون رفتم پيش دوستم كه بهش گفته بودم قراره برم شهربازي. با هيجان ازم پرسيد: خب امير..رفتي شهربازي؟؟ جواب دادم: آره. پرسید ترن هوايي سوار شدي؟ نه! چرخ و فلك چطور؟ من هم كه اصلا نميدونستم اين چيزايي كه ميگه چيه گفتم نه. پس چي سوار شدي؟ ماجرا رو واسش تعريف كردم. گفت: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي!
٢٥ سال از اون ماجرا گذشت. چند روز پيش همان دوستم رو تو اينستاگرام پيدا كرديم. اون حالا صاحب يه شركت شده و وضع اقتصادی خوبي داشت. من رو به شركتش دعوت كرد. رفتم پيشش و كلي با هم گپ زديم. خيلي سرزنده بود و كلي به وضع ماليش مي باليد. بهش گفتم: تعريف كن ببينم. چيكارا ميكني؟ چي بگم والا زندگي مي كنيم. پرسیدم عاشق شدي؟ و چند سوال دیگه ازش پرسیدم. جواب همه شان «نه» بود. چندثانيه بهش نگاه كردم و گفتم: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي! (داستانی از امير حافظي با اندکی تغییر).
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم آنچه در بالا خواندیم حکایت بسیاری از ماست. بسیاری از ما «زنده مانی؛ زندگی توهمی» را تجربه می کنیم اما «زندگانی: زندگی واقعی» را نه. به همین خاطر هم هست که شاعر و نویسنده سرشناس ایرلندی بسیار گزنده و تلخ گفته است: زندگی کردن، یکی از نادرترین پدیده ها در دنیاست. بسیاری، فقط وجود دارند (خواهش می کنم یک بار دیگر این جمله را بخوانید!)
ساعتی را با خود خلوت کنید و پنج سوال سخت زیر را از خود بپرسید.
1- آیا تا به حال بودن من تاثیر مثبت عمیقی روی زندگی فردی غیر از افراد خانواده ام گذاشته است؟
2- آیا همانگونه که سه بار در روز غذا می خورم، سه بار در روز به مطالعه يا تفکر می پردازم؟
3- آیا تا به حال جرات کرده ام خلاف جریان آب شنا کنم؟ یا اینکه نه؛ احساس می کنم روی پله برقی ثابت ایستاده ام و مسخ شده، به سمت خط پایانی محتوم در حرکتم.
4- آیا مرگ را بخشی از زندگی می دانم یا پایان زندگی؟ آیا گهگاهی به آسمان نگاه می کنم؟ یا همه چیز را در زمین می دانم؟
5- آیا تا به حال به عشق یا عقیده ای متعهد شده ام؟ آیا برایش هزینه داده ام؟ آیا تا به حال برای چیزی که منفعت مستقیمش به من نمی رسد گریسته ام؟
خود را فریب ندهید. جواب هر چه بود، صادقانه پاسخ دهید و اگر لازم شد به خودمان بگوییم: زکی! تو که اصلا شهر بازی نرفتی! تو که اصلا زندگی را شروع نکرده ای! می دانم برخی از شما بلافاصله خواهید گفت که وقتی ما پول نداریم و هشت مان گره نه مان است اصلا صحبت کردن از این ها، خیلی لوکس و غیرواقع بینانه است. اما هیچکدام از مولفه های «زندگانی؛ زندگی واقعی» نیازی به پول و سرمایه و ثروت ندارند. مفید بودن، مبارز بودن، متفکر بودن، اخلاقی بودن و متعهد بودن نیازی به پول ندارد. خود را فریب ندهیم.
در این زمینه یکی از بهترین نوشته ها، اثری است جاودانه از نویسنده و شاعری از آمریکای جنوبی:
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی. اگر روزمرّگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی. یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی. که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!
خداوند در کتاب آسمانی خود به کسانی اشاره می کند به زندگی محدود و فرومایه رضایت دادند و از آن بدتر که به آن اطمینان خاطر یافتند، این پیام باید همه ما را به فکر فرو ببرد که نباید از پایان زندگی بهراسیم بلکه باید از این بترسیم که اصلا زندگی را آغاز نکرده باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
پنج سالم كه بود بابام براي بار اول منو برد شهربازي. اين شهربازي طوري بود كه كنارش يه پارك معمولي بود كه جزو مجموعه شهربازي به حساب ميومد.
يه پارك مثل همه پارك ها با تاب و سرسره و... . من كه تا حالا تاب و سرسره نديده بودم با ديدن بچه هايي كه داشتن بازي ميكردن خيلي هيجان زده شدم و منم مشغول بازي شدم. آنقدر سرگرم بازي بودم كه ديگه وارد شهربازي نشديم.
روز بعدش خوشحال و خندون رفتم پيش دوستم كه بهش گفته بودم قراره برم شهربازي. با هيجان ازم پرسيد: خب امير..رفتي شهربازي؟؟ جواب دادم: آره. پرسید ترن هوايي سوار شدي؟ نه! چرخ و فلك چطور؟ من هم كه اصلا نميدونستم اين چيزايي كه ميگه چيه گفتم نه. پس چي سوار شدي؟ ماجرا رو واسش تعريف كردم. گفت: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي!
٢٥ سال از اون ماجرا گذشت. چند روز پيش همان دوستم رو تو اينستاگرام پيدا كرديم. اون حالا صاحب يه شركت شده و وضع اقتصادی خوبي داشت. من رو به شركتش دعوت كرد. رفتم پيشش و كلي با هم گپ زديم. خيلي سرزنده بود و كلي به وضع ماليش مي باليد. بهش گفتم: تعريف كن ببينم. چيكارا ميكني؟ چي بگم والا زندگي مي كنيم. پرسیدم عاشق شدي؟ و چند سوال دیگه ازش پرسیدم. جواب همه شان «نه» بود. چندثانيه بهش نگاه كردم و گفتم: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي! (داستانی از امير حافظي با اندکی تغییر).
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم آنچه در بالا خواندیم حکایت بسیاری از ماست. بسیاری از ما «زنده مانی؛ زندگی توهمی» را تجربه می کنیم اما «زندگانی: زندگی واقعی» را نه. به همین خاطر هم هست که شاعر و نویسنده سرشناس ایرلندی بسیار گزنده و تلخ گفته است: زندگی کردن، یکی از نادرترین پدیده ها در دنیاست. بسیاری، فقط وجود دارند (خواهش می کنم یک بار دیگر این جمله را بخوانید!)
ساعتی را با خود خلوت کنید و پنج سوال سخت زیر را از خود بپرسید.
1- آیا تا به حال بودن من تاثیر مثبت عمیقی روی زندگی فردی غیر از افراد خانواده ام گذاشته است؟
2- آیا همانگونه که سه بار در روز غذا می خورم، سه بار در روز به مطالعه يا تفکر می پردازم؟
3- آیا تا به حال جرات کرده ام خلاف جریان آب شنا کنم؟ یا اینکه نه؛ احساس می کنم روی پله برقی ثابت ایستاده ام و مسخ شده، به سمت خط پایانی محتوم در حرکتم.
4- آیا مرگ را بخشی از زندگی می دانم یا پایان زندگی؟ آیا گهگاهی به آسمان نگاه می کنم؟ یا همه چیز را در زمین می دانم؟
5- آیا تا به حال به عشق یا عقیده ای متعهد شده ام؟ آیا برایش هزینه داده ام؟ آیا تا به حال برای چیزی که منفعت مستقیمش به من نمی رسد گریسته ام؟
خود را فریب ندهید. جواب هر چه بود، صادقانه پاسخ دهید و اگر لازم شد به خودمان بگوییم: زکی! تو که اصلا شهر بازی نرفتی! تو که اصلا زندگی را شروع نکرده ای! می دانم برخی از شما بلافاصله خواهید گفت که وقتی ما پول نداریم و هشت مان گره نه مان است اصلا صحبت کردن از این ها، خیلی لوکس و غیرواقع بینانه است. اما هیچکدام از مولفه های «زندگانی؛ زندگی واقعی» نیازی به پول و سرمایه و ثروت ندارند. مفید بودن، مبارز بودن، متفکر بودن، اخلاقی بودن و متعهد بودن نیازی به پول ندارد. خود را فریب ندهیم.
در این زمینه یکی از بهترین نوشته ها، اثری است جاودانه از نویسنده و شاعری از آمریکای جنوبی:
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی. اگر روزمرّگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی. یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی. که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!
خداوند در کتاب آسمانی خود به کسانی اشاره می کند به زندگی محدود و فرومایه رضایت دادند و از آن بدتر که به آن اطمینان خاطر یافتند، این پیام باید همه ما را به فکر فرو ببرد که نباید از پایان زندگی بهراسیم بلکه باید از این بترسیم که اصلا زندگی را آغاز نکرده باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
فراتر از تمام مرزهای جغرافیایی و عقیدتی انسان باشیم
طرفدارای کلمبیا و مکزیک این هوادار معلول مصری رو بلند کردن تا بازی تیمشرو از تلویزیون ببینه
برگرفته از کانال خوب "شهر مهربان"
@Shahr_Mehraban
طرفدارای کلمبیا و مکزیک این هوادار معلول مصری رو بلند کردن تا بازی تیمشرو از تلویزیون ببینه
برگرفته از کانال خوب "شهر مهربان"
@Shahr_Mehraban
بخش اول نوشته زیر را از مطلب آقای دکتر زینت بخش برداشته ام این هم کانال ایشان برای مطالعه سایر مطالب:
@ThinkThenMove
@ThinkThenMove
🔲⭕️نظام های خنگ، نظام های خلاق
فردی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته بود می گفت: نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه خانمی 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای زندگی ندارند.
یک روز متوجه شدم او کار پیدا کرده! خیلی تعجب کردم. کارش چه بود؟ مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله! از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، او گفت: من برای پول کار نمی کنم، بلکه زمان خودم را در «بانک زمان» سپرده گذاری می کنم تا در زمانی که مثل این پیرمرد توان حرکت ندارم، آن را از بانک بیرون بکشم!
وقتی بیشتر درباره آن جستجو کردم، فهمیدم بانک زمان یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس اجرا شده است. داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در سیستم تامین اجتماعی پس انداز می کنند تا وقتی نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی، یعنی همان سپرده گذاران زمان، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک کارت بانک زمان می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ زمان و بهره آنرا برداشت کند.
صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد. اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت از چهارپایه افتاده. فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پایش شکسته بود. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است.
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد. او به محض بهبودی، دوباره شروع کرد به سرمایه گذاری مجدد و سپرده گذاری زمان (برگرفته از کانال خوب دکتر زینت بخش)
جالب اینجاست که این نوآوری اجتماعی، منجر به خلق پول جدیدی شده است. همانگونه که ما پول (ارز)های سنتی داریم و همچنین پول های مجازی و ارزهای رمزپایه (مانند بیت کوین)، ارزهای زمان پایه نیز خلق شده اند و با گسترش این ارزها شما می توانید گزینه های بیشتری در اختیار داشته باشید.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
در هر جامعه ای، یک شهر را نظر بگیرید یا یک سازمان یا یک تیم کاری یا یک کشور نیازها وجود دارند: نیاز به شادی، نیاز به تغذیه، نیاز به احترام، نیاز به آزادی، نیاز به دوست داشتن و و دوست داشته شدن، نیاز به امنیت و نیاز جنسی و هزاران نیاز خُرد و کلان دیگر. هر جامعه ای که بتواند این نیازها را به خوبی پاسخ دهد، جامعه ای است که اعضای آن خوشبخت ترند و شادکامی و رضایت بیشتری را تجربه می کنند.
از آن طرف در همان جوامع، در کنار نیازمندی ها، توانمندی هایی نیز وجود دارد. ظرفیت هایی که بلااستفاده مانده اند. به همین ایده بانک زمان نگاه کنید. عده ای هستند که نیازمند وقت گذاری برای مراقبت و همصحبتی هستند و عده ای هم هستند که وقت اضافه دارند و در ضمن دارای روحیه عاطفی برای مراقبت از دیگران.
نظام های خلاق، نظام هایی هستند که نیازمندی ها و توانمندی ها را به همدیگر می دوزند. دقت کنید که نظام های خلاق خودشان به نیازها پاسخ نمی دهند. بلکه طراحی سازوکار می کنند. سازوکار پاسخگویی به نیازمندی ها از طریق توانمندی های موجود. بدین ترتیب از یک طرف با نیازهای ارضا نشده و سرکوب شده روبرو نیستیم و از طرف دیگر با پتانسیل های هدررفته و به کار گرفته نشده.
نظام های خنگ اما راه دیگری را در پیش می گیرند. اول اینکه نیازها را تشخیص نمی دهند. دوم اینکه نیازها را به رسمیت نمی شناسند و گاهی با آن مخالفت می کنند و سوم اینکه سعی می کنند خودشان نیازها را پاسخ دهند. کار نظام ها، شرکت داری، بیمارستان داری، مدرسه داری، سدسازی نیست. بلکه نظام ها، موظف اند سازوکار طراحی کنند. سازوکاری که حاصل آن این می شود که عده ای دیگر بیمارستان داری می کنند و سلامت را تضمین کنند و ...
جوامع خلاق، محصول ایده های خلاق است که در نگاه اول کمی عجیب، غیرمنتظره و نشدنی به نظر می رسند. نترسیم! بار دیگر به اطراف خود بنگریم، نیازمندی ها و توانمندی ها را کنار هم بگذاریم و ببینیم می توانیم بازی های برنده-برنده طراحی کنیم. ایران ما به خاطر جوان بودن جمعیت، حس شدید پیشرفت خواهی، میزان بالای تحصیلات نشان داده است که می تواند یک جامعه خلاق باشد. شاید ایران بتواند مبدع پول زمان_پایه بعدی باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
فردی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته بود می گفت: نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه خانمی 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای زندگی ندارند.
یک روز متوجه شدم او کار پیدا کرده! خیلی تعجب کردم. کارش چه بود؟ مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله! از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، او گفت: من برای پول کار نمی کنم، بلکه زمان خودم را در «بانک زمان» سپرده گذاری می کنم تا در زمانی که مثل این پیرمرد توان حرکت ندارم، آن را از بانک بیرون بکشم!
وقتی بیشتر درباره آن جستجو کردم، فهمیدم بانک زمان یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس اجرا شده است. داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در سیستم تامین اجتماعی پس انداز می کنند تا وقتی نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی، یعنی همان سپرده گذاران زمان، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک کارت بانک زمان می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ زمان و بهره آنرا برداشت کند.
صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد. اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت از چهارپایه افتاده. فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پایش شکسته بود. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است.
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد. او به محض بهبودی، دوباره شروع کرد به سرمایه گذاری مجدد و سپرده گذاری زمان (برگرفته از کانال خوب دکتر زینت بخش)
جالب اینجاست که این نوآوری اجتماعی، منجر به خلق پول جدیدی شده است. همانگونه که ما پول (ارز)های سنتی داریم و همچنین پول های مجازی و ارزهای رمزپایه (مانند بیت کوین)، ارزهای زمان پایه نیز خلق شده اند و با گسترش این ارزها شما می توانید گزینه های بیشتری در اختیار داشته باشید.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
در هر جامعه ای، یک شهر را نظر بگیرید یا یک سازمان یا یک تیم کاری یا یک کشور نیازها وجود دارند: نیاز به شادی، نیاز به تغذیه، نیاز به احترام، نیاز به آزادی، نیاز به دوست داشتن و و دوست داشته شدن، نیاز به امنیت و نیاز جنسی و هزاران نیاز خُرد و کلان دیگر. هر جامعه ای که بتواند این نیازها را به خوبی پاسخ دهد، جامعه ای است که اعضای آن خوشبخت ترند و شادکامی و رضایت بیشتری را تجربه می کنند.
از آن طرف در همان جوامع، در کنار نیازمندی ها، توانمندی هایی نیز وجود دارد. ظرفیت هایی که بلااستفاده مانده اند. به همین ایده بانک زمان نگاه کنید. عده ای هستند که نیازمند وقت گذاری برای مراقبت و همصحبتی هستند و عده ای هم هستند که وقت اضافه دارند و در ضمن دارای روحیه عاطفی برای مراقبت از دیگران.
نظام های خلاق، نظام هایی هستند که نیازمندی ها و توانمندی ها را به همدیگر می دوزند. دقت کنید که نظام های خلاق خودشان به نیازها پاسخ نمی دهند. بلکه طراحی سازوکار می کنند. سازوکار پاسخگویی به نیازمندی ها از طریق توانمندی های موجود. بدین ترتیب از یک طرف با نیازهای ارضا نشده و سرکوب شده روبرو نیستیم و از طرف دیگر با پتانسیل های هدررفته و به کار گرفته نشده.
نظام های خنگ اما راه دیگری را در پیش می گیرند. اول اینکه نیازها را تشخیص نمی دهند. دوم اینکه نیازها را به رسمیت نمی شناسند و گاهی با آن مخالفت می کنند و سوم اینکه سعی می کنند خودشان نیازها را پاسخ دهند. کار نظام ها، شرکت داری، بیمارستان داری، مدرسه داری، سدسازی نیست. بلکه نظام ها، موظف اند سازوکار طراحی کنند. سازوکاری که حاصل آن این می شود که عده ای دیگر بیمارستان داری می کنند و سلامت را تضمین کنند و ...
جوامع خلاق، محصول ایده های خلاق است که در نگاه اول کمی عجیب، غیرمنتظره و نشدنی به نظر می رسند. نترسیم! بار دیگر به اطراف خود بنگریم، نیازمندی ها و توانمندی ها را کنار هم بگذاریم و ببینیم می توانیم بازی های برنده-برنده طراحی کنیم. ایران ما به خاطر جوان بودن جمعیت، حس شدید پیشرفت خواهی، میزان بالای تحصیلات نشان داده است که می تواند یک جامعه خلاق باشد. شاید ایران بتواند مبدع پول زمان_پایه بعدی باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from Deleted Account
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥⭕️سقوط یک جامعه!
در یازده دقیقه فیلمی ببینید تامل برانگیز از اینکه چگونه یک جامعه سقوط می کند به خاطر شهوت،فساد و بی تفاوتی نسبت به آنچه دارد به سرمان می آید
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
در یازده دقیقه فیلمی ببینید تامل برانگیز از اینکه چگونه یک جامعه سقوط می کند به خاطر شهوت،فساد و بی تفاوتی نسبت به آنچه دارد به سرمان می آید
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️کافیست از مادرتان قهر کنید!
قصد توهین به هیچ روشنفکر راستینی را ندارم. ولی در مجموع آنها را به دو گروه تقسیم میکنم:
الف. روشنفکرِ نمی خواهم
ب روشنفکر ِ چه می خواهم
متاسفانه جامعه عقل گریز ما همیشه به «روشنفکران نمی خواهم» (امثال صادق هدایت) بها داده است و از «روشنفکر چه می خواهم» (امثال سید حسن تقی زاده و دکتر ارانی) با بی اعتنایی و گاه نفرت یاد کرده است. ولی آنها که سازندگان این سرزمین اند بیشتر همان «روشنفکران چه می خواهم» هستند. در ایران برای این که شما مصداق «روشنفکرِ نمی خواهم» شوید کافی است که از مادرتان قهر کنید و بگوید «خورشت بادمجان را دوست ندارم» و یک عدد رمان پست مدرن کذایی و یا چند شعر جیغ بنفشِ بی وزن بی قافیه و بی معنی هم در این عوالم مرتکب شوید و به تمام کائنات هم بد و بیراه بگویید و دهن کجی کنید ولی «روشنفکرِ چه می خواهم» شدن بسیار دشوار است و «خربزه خوردنی» است که حتی پس از مرگ هم باید پای لرز آن بنشینید. از نکات عبرت آموز یکی هم این است که فرنگی جماعت نیز برای روشنفکران نمی خواهم ما همیشه کف زده اند.
آنچه خواندیم، نوشته دردمندانه و درخشان دکتر شفیعی کدکنی در کتاب با چراغ و آینه است. برخی می گویند که ایرانی ها می دانند که چه نمی خواهند اما نمی دانند که چه می خواهند. بگذارید بیشتر به آن بپردازیم. اگر نوشته بالا را قبول ندارید لحظه ای به ده یادداشتی که اخیرا فوروارد (ارسال) کرده اید فکر کنید! چند مورد از آنان در مورد نقد وضعیت موجود بود؟ و چند مورد از آنان در مورد طرح ایده ای برای حل یک مساله مهم و مشخص. فضای رسانه های ما پر شده است از چالش ها، فراچالش ها، ابرچالش ها، بحران ها، تهدیدها و .... چرا چنین چیزی اتفاق می افتد؟
1- «اعتیاد به انتقاد»؛ ما عادت کرده ایم که خودزنی کنیم. انتقاد کنیم. مسخره کنیم. اگر یک روز یک مطلب انتقادی نخوانیم بدن مان درد می گیرد. فضای رسانه ای ما پر شده است از روشنفکران نمی خواهم.
2- عقیم بودن از طراحی عملی. بارها و بارها در معرض ایده های مختلف قرار گرفته ام. بیشتر آنان ایده های خوبی بودند اما یک مشکل مشترک بزرگ داشتند: بدون طراحی های جزیی بودند! یک ایده برای آن که اجرا شود باید زوایای مختلف را به خوبی دیده باشد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
فکر نکنیم که این تقسیم بندی «نمی خواهم» و «چه می خواهم» فقط در مورد روشنفکران معنی می دهد. این در مورد همه ماست. چه در اداره پستِ یک شهر دور افتاده کار کنیم یا در یک وزارت خانه در قلب تهران. چه در یک شرکت تولیدی بخش خصوصی باشیم یا در یک سازمان خدمات بخش عمومی. من و شما دو راه بیشتر پیش رو نداریم. یا اینکه با مادرمان قهر کنیم و بشویم روشنفکر نمی خواهم و صد البته محبوب! و یا اینکه بخواهیم آینده را بسازیم و بشویم روشنفکر چه می خواهم. این دومی هم سخت تر است و هم اینکه محبوبیت اجتماعی پایین تری دارد.
اگر می خواهید جز «چه می خواهم» ها باشید و به جای انتقاد از وضعیت موجود، خالق وضعیت مطلوب باشید. چند نکته زیر را به خاطر بسپارید:
خواهید گفت مدیران چرا کاری نمی کنند؟ اکنون دانش و تجربه بسیار تخصصی شده است. امکان اینکه یک مدیر ارشد حتی با تجربه 40 سال از همه چیز در حوزه تحت مسوولیتش سر در بیاورد و برای آن ها طرح عملی داشته باشد تقریبا که نه! قطعا صفر است. دست به قلم شوید و منتظر بالادستی های گرفتار نمانید.
خواهید گفت که تا به حال صدبار ایده هایم را گفته ام و مسوولین بی توجهی کرده اند. کمی هم به خودتان شک کنید. شاید ایده شما کم کیفیت باشد یا عملی نباشد یا جزییات تکنیکی ندارد و در حد کلی گویی مانده است. از دوستان تان بخواهید ایده شما را صادقانه نقد کنند. کیفیت ایده هایتان را بالا ببرید و دوباره امتحان کنید
خواهید گفت ایده ها را اجرا نمی کنند. جواب این است که برای آن که یک ایده از روی کاغذ تبدیل شود به واقعیت. خیلی از متغیرها باید فراهم شوند. ولی تجربه نشان داده است که اگر ایده خوبی باشد و مکتوب شده باشد دیر یا زود دارد، سوخت و سوز ندارد.
خواهید گفت ما که نمی توانیم برای کشور تئوری بدهیم. جواب: باشد اما همه ما می توانیم خانه و سازمان و شهر و منطقه و حوزه تخصصی مان را بهبود دهیم. از این جا شروع کنیم!
کسی به طنز می گفت همه در این مملکت شده اند اپوزیسون (مخالف). همه مخالفند. چه کسانی که قدرت را در دست دارند. چه کسانی که مخالف طیف حاکمند و چه مردم عادی. ظاهرا همه دریافته اند که برای محبوبیت اجتماعی کافی است از مادرتان قهر کنید و بگویید خورشت بادمجان را دوست ندارم!!
در عمیق ترین لایه های وجودم، کسانی را می ستایم که با وجود تمام چالش ها و ابرچالش ها، زمان و انرژی خود را صرف طراحی وضعیت مطلوب می کنند. آن ها هستند که آینده ما را خواهند ساخت حتی اگر دوست شان نداشته باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
قصد توهین به هیچ روشنفکر راستینی را ندارم. ولی در مجموع آنها را به دو گروه تقسیم میکنم:
الف. روشنفکرِ نمی خواهم
ب روشنفکر ِ چه می خواهم
متاسفانه جامعه عقل گریز ما همیشه به «روشنفکران نمی خواهم» (امثال صادق هدایت) بها داده است و از «روشنفکر چه می خواهم» (امثال سید حسن تقی زاده و دکتر ارانی) با بی اعتنایی و گاه نفرت یاد کرده است. ولی آنها که سازندگان این سرزمین اند بیشتر همان «روشنفکران چه می خواهم» هستند. در ایران برای این که شما مصداق «روشنفکرِ نمی خواهم» شوید کافی است که از مادرتان قهر کنید و بگوید «خورشت بادمجان را دوست ندارم» و یک عدد رمان پست مدرن کذایی و یا چند شعر جیغ بنفشِ بی وزن بی قافیه و بی معنی هم در این عوالم مرتکب شوید و به تمام کائنات هم بد و بیراه بگویید و دهن کجی کنید ولی «روشنفکرِ چه می خواهم» شدن بسیار دشوار است و «خربزه خوردنی» است که حتی پس از مرگ هم باید پای لرز آن بنشینید. از نکات عبرت آموز یکی هم این است که فرنگی جماعت نیز برای روشنفکران نمی خواهم ما همیشه کف زده اند.
آنچه خواندیم، نوشته دردمندانه و درخشان دکتر شفیعی کدکنی در کتاب با چراغ و آینه است. برخی می گویند که ایرانی ها می دانند که چه نمی خواهند اما نمی دانند که چه می خواهند. بگذارید بیشتر به آن بپردازیم. اگر نوشته بالا را قبول ندارید لحظه ای به ده یادداشتی که اخیرا فوروارد (ارسال) کرده اید فکر کنید! چند مورد از آنان در مورد نقد وضعیت موجود بود؟ و چند مورد از آنان در مورد طرح ایده ای برای حل یک مساله مهم و مشخص. فضای رسانه های ما پر شده است از چالش ها، فراچالش ها، ابرچالش ها، بحران ها، تهدیدها و .... چرا چنین چیزی اتفاق می افتد؟
1- «اعتیاد به انتقاد»؛ ما عادت کرده ایم که خودزنی کنیم. انتقاد کنیم. مسخره کنیم. اگر یک روز یک مطلب انتقادی نخوانیم بدن مان درد می گیرد. فضای رسانه ای ما پر شده است از روشنفکران نمی خواهم.
2- عقیم بودن از طراحی عملی. بارها و بارها در معرض ایده های مختلف قرار گرفته ام. بیشتر آنان ایده های خوبی بودند اما یک مشکل مشترک بزرگ داشتند: بدون طراحی های جزیی بودند! یک ایده برای آن که اجرا شود باید زوایای مختلف را به خوبی دیده باشد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
فکر نکنیم که این تقسیم بندی «نمی خواهم» و «چه می خواهم» فقط در مورد روشنفکران معنی می دهد. این در مورد همه ماست. چه در اداره پستِ یک شهر دور افتاده کار کنیم یا در یک وزارت خانه در قلب تهران. چه در یک شرکت تولیدی بخش خصوصی باشیم یا در یک سازمان خدمات بخش عمومی. من و شما دو راه بیشتر پیش رو نداریم. یا اینکه با مادرمان قهر کنیم و بشویم روشنفکر نمی خواهم و صد البته محبوب! و یا اینکه بخواهیم آینده را بسازیم و بشویم روشنفکر چه می خواهم. این دومی هم سخت تر است و هم اینکه محبوبیت اجتماعی پایین تری دارد.
اگر می خواهید جز «چه می خواهم» ها باشید و به جای انتقاد از وضعیت موجود، خالق وضعیت مطلوب باشید. چند نکته زیر را به خاطر بسپارید:
خواهید گفت مدیران چرا کاری نمی کنند؟ اکنون دانش و تجربه بسیار تخصصی شده است. امکان اینکه یک مدیر ارشد حتی با تجربه 40 سال از همه چیز در حوزه تحت مسوولیتش سر در بیاورد و برای آن ها طرح عملی داشته باشد تقریبا که نه! قطعا صفر است. دست به قلم شوید و منتظر بالادستی های گرفتار نمانید.
خواهید گفت که تا به حال صدبار ایده هایم را گفته ام و مسوولین بی توجهی کرده اند. کمی هم به خودتان شک کنید. شاید ایده شما کم کیفیت باشد یا عملی نباشد یا جزییات تکنیکی ندارد و در حد کلی گویی مانده است. از دوستان تان بخواهید ایده شما را صادقانه نقد کنند. کیفیت ایده هایتان را بالا ببرید و دوباره امتحان کنید
خواهید گفت ایده ها را اجرا نمی کنند. جواب این است که برای آن که یک ایده از روی کاغذ تبدیل شود به واقعیت. خیلی از متغیرها باید فراهم شوند. ولی تجربه نشان داده است که اگر ایده خوبی باشد و مکتوب شده باشد دیر یا زود دارد، سوخت و سوز ندارد.
خواهید گفت ما که نمی توانیم برای کشور تئوری بدهیم. جواب: باشد اما همه ما می توانیم خانه و سازمان و شهر و منطقه و حوزه تخصصی مان را بهبود دهیم. از این جا شروع کنیم!
کسی به طنز می گفت همه در این مملکت شده اند اپوزیسون (مخالف). همه مخالفند. چه کسانی که قدرت را در دست دارند. چه کسانی که مخالف طیف حاکمند و چه مردم عادی. ظاهرا همه دریافته اند که برای محبوبیت اجتماعی کافی است از مادرتان قهر کنید و بگویید خورشت بادمجان را دوست ندارم!!
در عمیق ترین لایه های وجودم، کسانی را می ستایم که با وجود تمام چالش ها و ابرچالش ها، زمان و انرژی خود را صرف طراحی وضعیت مطلوب می کنند. آن ها هستند که آینده ما را خواهند ساخت حتی اگر دوست شان نداشته باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Lashkarbolouki Dance-with-Strategy 2018.pptx
3.4 MB
💿⭕️ دانلود کتاب الکترونیکی کتاب هنر رقصیدن با استراتژی (مدیریت استراتژیک پیشرفته) بر اساس کتابی با همین نام
پاورپوینت با 110 اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
پاورپوینت با 110 اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️کتاب هنر رقصیدن با استراتژی به چاپ دوم رسید!
ويژه کسانی که مدیریت استراتژیک را برای ایجاد تغییرات واقعی در زندگی، کسب وکار و کشورداری می خواهند نه پرستیژ
https://goo.gl/f2zNju
ويژه کسانی که مدیریت استراتژیک را برای ایجاد تغییرات واقعی در زندگی، کسب وکار و کشورداری می خواهند نه پرستیژ
https://goo.gl/f2zNju
در نوشته زیر برداشتی آزاد داشته ام از مقاله ای با ترجمه روان سرکار خانم نجمه رمضانی که در سایت فاخر ترجمان خوانده ام این هم کانال مجموعه ترجمان که توصیه شدنی است:
@tarjomaanweb
@tarjomaanweb
🔳⭕️شکیرا و «شخصیت مجازی چندگانه» ما
چندی پیش مدافع تیم فوتبال کشورمان از بین پاهای مدافع مشهور اسپانیایی پیکه تونلی باز کرد و به اصطلاحی دیگر به وی لایی زد. همین باعث شد که ایرانی ها به صفحه شخصی پیکه و همسرش شکیرا –خواننده معروف- رفته و چیزهایی بنویسند که ... بگذریم! چرا و چگونه چنین اتفاقی رخ می دهد؟ توضیح می دهم.
این سالها مدام شنیدهایم شبکه های اجتماعی باعث میشوند رفتار افراد متفاوت از آن چیزی باشد که در «زندگی واقعی» است. این را کمابیش خودمان نیز حس کرده ایم. انگار رسانههای مجازی و شبکه های اجتماعی شخصیتهای جدیدی از ما خلق میکنند؛ امکان میدهند ما چهرههایی را از خود نشان دهیم که در «دنیای واقعی»، به خاطر هنجارها، محدودیت ها و خطوط قرمز نمی توانیم از خود بروز دهیم. بعضی افراد دوست دارند شوخی و شیطنت کنند اما فضای رسمی محیط کاری به آن ها این اجازه را نمی دهد. ولی رسانه های مجازی راهی برای ابراز این وسوسۀ طبیعی در اختیارشان میگذارد. تا این جا را همه ما حس کرده ایم. اما یک نکته ظریف تر وجود دارد.
و آن اینکه رفتار ما در شبکه های مختلف مجازی متفاوت است. به عبارت دیگر انگار ما یک شخصیت یکتا نداریم. در توئیتر حرف های سیاسی نیش دار میزنيم. در فیسبوک به افتخاراتمان میپردازیم. در اینستاگرام ژست میگیريم. در اسنپچت احمقبازی در میآوريم و در گروه های تلگرامی نقد می کنیم و در کانال تلگرامی مان نگاه و نوشتار تحلیلی، منطقی و رسمی داریم و در لینکدین تصویری رسمی، حرفه ای و متخصص از خود ارایه می دهیم. همان شخصیت رسمی لینکدین وقتی در گروه های خانوادگی تلگرامی قرار می گیرد چنان شوخ طبع و طناز و گاه گستاخ است که باور کردنی نیست.
به گواه یافته های پژوهشگران اینکه چه کسانی مخاطب ما هستند و اینکه تعداد مخاطبان ما چقدر است روی آنچه از خود بروز می دهیم به شدت موثر است. حتی راجع به یک موضوع وقتی در یک جمع کوچک خانوادگی صحبت می کنیم یک جور صحبت میکنیم و وقتی در یک کانال ده هزار نفری مطلب می نویسیم جور دیگری مساله را تحلیل می کنیم. به همین خاطر است که برخی کاملا هوشمندانه گفته اند: «مخاطب ما هویت ماست». یعنی این مخاطب-رسانه است که تعیین می کند من چگونه صحبت کنم . اینگونه است که رسانههای اجتماعی شخصیتهای چندگانه ما را از پوشش بیرون میآورند. شاید همه ما شخصیت های پنهان چندگانه داریم که هر کدام در یکی از شبکه های مجازی خود را نشان می دهد.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
ما دو گونه می توانیم به این پدیده نگاه کنیم. یکی اینکه بگوییم این شخصیتهای مجازی (بخشی از من که در فضای مجازی بروز پیدا می کند) کاریکاتورهایی از منِ واقعی هستند و حقیقت ندارند. و دوم اینکه بگوییم همه این ها، واقعی هستند و همۀ اینها من هستم. منتها منی که در دنیای واقعی بروز و ظهور پیدا می کنم متفاوت از منی است که در شبکه های مجازی بروز پیدا می کند. کمااینکه همان کسانی که برای شکیرا نوشته های خجالت آور نوشته اند اگر به صورت چهره به چهره با وی روبرو شوند خیلی مودبانه و خجالتی برخورد کنند و اگر خیلی هنر به خرج دهند درخواست گرفتن یک سلفی کنند آن هم با رعایت فاصله مجاز! اینکه ما چندشخصیت داریم یا یک شخصیت داریم با چند نمود را بگذاریم به عهده روانشناسان. اما از این پدیده می توان به سه طریق سود جست:
1- در هر کدام از رسانه های اجتماعی که عضو هستید به پیام های قبلی تان بازگردید و آن ها را مرور کنید و با خویشتن واقعی تان و خویشتنی که در بقیه رسانه ها بروز پیدا کرده، مقایسه کنید. آنگاه با زوایایی جدید از خودتان آشنا می شوید.
2- هر چقدر فاصله بین انواع من (منی که هستم و منی که نشان می دهم) کاهش پیدا کند؛ یکپارچگی وجودی ما بیشتر می شود و آرامش بیشتری را درک می کنیم. راهکارش این است که تمرین کنیم که قضاوت و نگاه دیگران در تصمیمات، اقدامات و گفتار ما تاثیر کمتر و کمتری داشته باشد. این به معنای زندگی باری به هر جهت نیست بلکه بدان معناست که ما باید به اصول و ارزش ها و هنجارها فارغ از نگاه دیگران پایبند باشیم.
3- و از همه مهم تر: خودتان را در رسانه های مختلف تست کنید! ممکن است جنبه هایي از وجود شما که حتی خود شما هم از آن بی خبرید، در برخی رسانه ها نمود پیدا کند. به عنوان مثال ممکن است شما در گفتگوهای حضوری خیلی کم رو و خجالتی باشید اما زمانی که کار به نوشتن می کشد بسیار شیوا، جسور و خط شکن بنویسید. بنابراین بروید و در فضای مجازی، تجربه ورزی کنید. توانمندی های خود را کشف کنید و با جنبه های دیگر شخصیت خود آشنا شوید. شاید در درون شما یک نابغه جهانی است که هنوز فرصت نکرده خود را نشان دهد. خداوند همه ما را یکتا، یگانه و بی همتا آفریده است. بگذاریم این یگانگی خود را نشان دهد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
چندی پیش مدافع تیم فوتبال کشورمان از بین پاهای مدافع مشهور اسپانیایی پیکه تونلی باز کرد و به اصطلاحی دیگر به وی لایی زد. همین باعث شد که ایرانی ها به صفحه شخصی پیکه و همسرش شکیرا –خواننده معروف- رفته و چیزهایی بنویسند که ... بگذریم! چرا و چگونه چنین اتفاقی رخ می دهد؟ توضیح می دهم.
این سالها مدام شنیدهایم شبکه های اجتماعی باعث میشوند رفتار افراد متفاوت از آن چیزی باشد که در «زندگی واقعی» است. این را کمابیش خودمان نیز حس کرده ایم. انگار رسانههای مجازی و شبکه های اجتماعی شخصیتهای جدیدی از ما خلق میکنند؛ امکان میدهند ما چهرههایی را از خود نشان دهیم که در «دنیای واقعی»، به خاطر هنجارها، محدودیت ها و خطوط قرمز نمی توانیم از خود بروز دهیم. بعضی افراد دوست دارند شوخی و شیطنت کنند اما فضای رسمی محیط کاری به آن ها این اجازه را نمی دهد. ولی رسانه های مجازی راهی برای ابراز این وسوسۀ طبیعی در اختیارشان میگذارد. تا این جا را همه ما حس کرده ایم. اما یک نکته ظریف تر وجود دارد.
و آن اینکه رفتار ما در شبکه های مختلف مجازی متفاوت است. به عبارت دیگر انگار ما یک شخصیت یکتا نداریم. در توئیتر حرف های سیاسی نیش دار میزنيم. در فیسبوک به افتخاراتمان میپردازیم. در اینستاگرام ژست میگیريم. در اسنپچت احمقبازی در میآوريم و در گروه های تلگرامی نقد می کنیم و در کانال تلگرامی مان نگاه و نوشتار تحلیلی، منطقی و رسمی داریم و در لینکدین تصویری رسمی، حرفه ای و متخصص از خود ارایه می دهیم. همان شخصیت رسمی لینکدین وقتی در گروه های خانوادگی تلگرامی قرار می گیرد چنان شوخ طبع و طناز و گاه گستاخ است که باور کردنی نیست.
به گواه یافته های پژوهشگران اینکه چه کسانی مخاطب ما هستند و اینکه تعداد مخاطبان ما چقدر است روی آنچه از خود بروز می دهیم به شدت موثر است. حتی راجع به یک موضوع وقتی در یک جمع کوچک خانوادگی صحبت می کنیم یک جور صحبت میکنیم و وقتی در یک کانال ده هزار نفری مطلب می نویسیم جور دیگری مساله را تحلیل می کنیم. به همین خاطر است که برخی کاملا هوشمندانه گفته اند: «مخاطب ما هویت ماست». یعنی این مخاطب-رسانه است که تعیین می کند من چگونه صحبت کنم . اینگونه است که رسانههای اجتماعی شخصیتهای چندگانه ما را از پوشش بیرون میآورند. شاید همه ما شخصیت های پنهان چندگانه داریم که هر کدام در یکی از شبکه های مجازی خود را نشان می دهد.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
ما دو گونه می توانیم به این پدیده نگاه کنیم. یکی اینکه بگوییم این شخصیتهای مجازی (بخشی از من که در فضای مجازی بروز پیدا می کند) کاریکاتورهایی از منِ واقعی هستند و حقیقت ندارند. و دوم اینکه بگوییم همه این ها، واقعی هستند و همۀ اینها من هستم. منتها منی که در دنیای واقعی بروز و ظهور پیدا می کنم متفاوت از منی است که در شبکه های مجازی بروز پیدا می کند. کمااینکه همان کسانی که برای شکیرا نوشته های خجالت آور نوشته اند اگر به صورت چهره به چهره با وی روبرو شوند خیلی مودبانه و خجالتی برخورد کنند و اگر خیلی هنر به خرج دهند درخواست گرفتن یک سلفی کنند آن هم با رعایت فاصله مجاز! اینکه ما چندشخصیت داریم یا یک شخصیت داریم با چند نمود را بگذاریم به عهده روانشناسان. اما از این پدیده می توان به سه طریق سود جست:
1- در هر کدام از رسانه های اجتماعی که عضو هستید به پیام های قبلی تان بازگردید و آن ها را مرور کنید و با خویشتن واقعی تان و خویشتنی که در بقیه رسانه ها بروز پیدا کرده، مقایسه کنید. آنگاه با زوایایی جدید از خودتان آشنا می شوید.
2- هر چقدر فاصله بین انواع من (منی که هستم و منی که نشان می دهم) کاهش پیدا کند؛ یکپارچگی وجودی ما بیشتر می شود و آرامش بیشتری را درک می کنیم. راهکارش این است که تمرین کنیم که قضاوت و نگاه دیگران در تصمیمات، اقدامات و گفتار ما تاثیر کمتر و کمتری داشته باشد. این به معنای زندگی باری به هر جهت نیست بلکه بدان معناست که ما باید به اصول و ارزش ها و هنجارها فارغ از نگاه دیگران پایبند باشیم.
3- و از همه مهم تر: خودتان را در رسانه های مختلف تست کنید! ممکن است جنبه هایي از وجود شما که حتی خود شما هم از آن بی خبرید، در برخی رسانه ها نمود پیدا کند. به عنوان مثال ممکن است شما در گفتگوهای حضوری خیلی کم رو و خجالتی باشید اما زمانی که کار به نوشتن می کشد بسیار شیوا، جسور و خط شکن بنویسید. بنابراین بروید و در فضای مجازی، تجربه ورزی کنید. توانمندی های خود را کشف کنید و با جنبه های دیگر شخصیت خود آشنا شوید. شاید در درون شما یک نابغه جهانی است که هنوز فرصت نکرده خود را نشان دهد. خداوند همه ما را یکتا، یگانه و بی همتا آفریده است. بگذاریم این یگانگی خود را نشان دهد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Values 2018.pptx
737.8 KB
💿⭕️ دانلود پاورپوینت چیستی، چرایی و چگونگی ارزش ها از سری فایل های مدیریت استراتژیک
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️جعبه نارنجی شما کار می کند؟
همه ما نام جعبه سیاه را شنیده ایم. وقتی هواپیما یا کشتی اقیانوس پیمایی دچار سانحه می شود همه برای فهم ماجرا به دنبال جعبه سیاه می گردند. جعبه سیاه یا پروازنگار، ضبطکننده اطلاعات پرواز در هواپیما (و همچنین در کشتی، بالگرد و فضاپیماهای سرنشین دار) ابزاری است که در طول پرواز جهت ذخیره پارامترهای خاصی به کار میرود.
جالب است که بدانید که جعبه سیاه، سیاه نیست! بلکه نارنجی-فسفری است! داشتن چنین رنگ شاخصی بعد از وقوع سانحه در پیدا کردن جعبه سیاه به ويژه در هنگام سقوط هواپیما در آب، بسیار مؤثر است. جعبه سیاه پارامترهای پروازی متعددی را ضبط میکند. گفته می شود جعبههای سیاه معمولاً اطلاعات ۲۵ ساعت آخر پرواز را ضبط میکنند.
نکته جالب دیگر رمزگشایی اطلاعات درون جعبه سیاه (نارنجی) است. مراکز محدودی در جهان این اطلاعات را رمزگشایی می کنند. این مراکز بسیار محرمانه هستند بررسی ها در این مراکز در اتاقهای عایق صوتی با قفلهای مغناطیسی انجام میشود تا جلوی هر گونه شنود الکترونیک گرفته شود. در چاردیواری این اتاقهای عایق، بلندگوهایی نصب شده تا حال و هوای داخل هواپیما را بازنمایی کنند. در صورت بیرون کشیدن جعبه سیاه از آب، متخصصان ابتدا جعبه سیاه را در آب مقطر غوطهور میکنند تا سرعت خوردگی آن را کمتر کنند و سپس آن را به صورت کامل خشک میکنند. متخصصان به صداهای پس زمینه نیز با دقت گوش میکنند زیرا میتواند اطلاعات محیطی فراهم کند. وقتی اطلاعات آماده شد، متخصصان با ترکیب صداهای ضبط شده و اطلاعات فنی دقیق، سعی میکنند تصویری از آنچه ممکن است اتفاق افتاده باشد را شبیه سازی کنند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
بنابراین این جعبه معروف اصولا کاربرد مهمی در راهبری و هدایت هواپیما/کشتی/بالگردها ندارند و فقط کارش ذخیره سازی برخی از پارامترها آن هم به مدت محدود است. جعبه سیاه (نارنجی) فقط بعد از وقوع حادثه به کار می آید. به عبارت دیگر نوشدارویی است بعد از مرگ سهراب! اما آنالیز دقیق و بدون سوگیری اطلاعات ذخیره سازی شده و رمزگشایی از آنان باعث می شود نقائص فنی و خطاهای انسانی که باعث ایجاد سانحه شده را مشخص کرد و از تکرار آن نقائص فنی و خطاهای انسانی جلوگیری کرد. اما مساله اینجاست؛ آیا این سوانح فقط برای هواپیماها، کشتی ها و . . . . است یا برای افراد، سازمانها و کشورها هم بوجود میآید؟
این فقط هواپیماها نیستند که سقوط می کنند بلکه سیاست ها نیز سقوط می کنند. این فقط کشتی ها نیز نیستند که غرق می شوند بلکه افراد و دولت ها نیز غرق می شوند.
فرض کنید در زندگی شخصی تصمیم گرفتید که هشتاد درصد از منابع مالی خود را روی یک دارایی، سرمایه گذاری شخصی کنید. یا فرض کنید که در سازمان تصمیم گرفته اید که کسب وکار سنتی خود را کم رنگ کنید و یک محصول کاملا نوآورانه به بازار ارایه کنید یا در عرصه کشورداری، یک سیاست رفاهی اجتماعی را اتخاذ کرده اید که روی زندگی هشتاد میلیون نفر موثر است. در همه موارد فوق یک تصمیم استراتژیک اتخاذ شده است. این مانند این است که شما یک هواپیما را می خواهید از نقطه الف به نقطه ب برسانید. بر اساس تجربه محتمل است که تصمیم شما در حوزه سرمایه گذاری شخصی یا نوآوری سازمانی یا سیاست گذاری ملی به شکست (سقوط و غرق شدگی) بیانجامد. اینجاست که شما باید جعبه سیاه (نارنجی) خود را پیدا کنید و اطلاعات را آنالیز کنید و بفهمید که چه شد که شکست رخ داد؟
به عنوان نمونه، اطلاعات زیر را باید بررسی کنیم تا بفهمیم کجا اشتباه کرده ایم؟ آیا نشانه های کاهش ارزش دارایی مان را دریافت کرده بودیم؟ آیا به ارزش دیگر دارایی های جایگزین فکر کرده بودیم؟ در زمان سرمایه گذاری، تصویرمان از آینده چه بوده؟ چه پیش فرض هایی داشتیم؟ چه سیگنال هایی از محیط دریافت کرده ایم اما آنها را جدی نگرفته ایم؟ چه پارامتری را اشتباه تفسیر کرده ایم؟ آیا تغییرات پارامترهای کلیدی را رصد و تحلیل کرده ایم؟ اشکال از ماشین (نقائص فنی) بود یا انسان (خطای تصمیم گیری)؟
لازمه داشتن جعبه نارنجی آنست که در زمان تصمیمات استراتژیک، مفروضات، پیش بینی ها و پارامترهای کلیدی کنونی و آینده را یادداشت کنیم و در طول زمان اطلاعات کلیدی را به روز نگاه داریم. اتکا به حافظه برای جعبه نارنجی بسیار اشتباه است. چرا که یافته های علمی نشان میدهد که حافظه هیچگاه به صورت کامل گذشته و واقعیت را بازتاب نمی دهد بلکه کاملا دستکاری شده اطلاعات را منعکس می کند.
کسانی که از تاریخ درس نگیرند، اشتباهات تاریخی را در آینده به صورتی احمقانه مجددا تکرار می کنند. جعبه نارنجی شما را باهوش تر می کند.
نوشته مشترک هادی عطاالهی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
همه ما نام جعبه سیاه را شنیده ایم. وقتی هواپیما یا کشتی اقیانوس پیمایی دچار سانحه می شود همه برای فهم ماجرا به دنبال جعبه سیاه می گردند. جعبه سیاه یا پروازنگار، ضبطکننده اطلاعات پرواز در هواپیما (و همچنین در کشتی، بالگرد و فضاپیماهای سرنشین دار) ابزاری است که در طول پرواز جهت ذخیره پارامترهای خاصی به کار میرود.
جالب است که بدانید که جعبه سیاه، سیاه نیست! بلکه نارنجی-فسفری است! داشتن چنین رنگ شاخصی بعد از وقوع سانحه در پیدا کردن جعبه سیاه به ويژه در هنگام سقوط هواپیما در آب، بسیار مؤثر است. جعبه سیاه پارامترهای پروازی متعددی را ضبط میکند. گفته می شود جعبههای سیاه معمولاً اطلاعات ۲۵ ساعت آخر پرواز را ضبط میکنند.
نکته جالب دیگر رمزگشایی اطلاعات درون جعبه سیاه (نارنجی) است. مراکز محدودی در جهان این اطلاعات را رمزگشایی می کنند. این مراکز بسیار محرمانه هستند بررسی ها در این مراکز در اتاقهای عایق صوتی با قفلهای مغناطیسی انجام میشود تا جلوی هر گونه شنود الکترونیک گرفته شود. در چاردیواری این اتاقهای عایق، بلندگوهایی نصب شده تا حال و هوای داخل هواپیما را بازنمایی کنند. در صورت بیرون کشیدن جعبه سیاه از آب، متخصصان ابتدا جعبه سیاه را در آب مقطر غوطهور میکنند تا سرعت خوردگی آن را کمتر کنند و سپس آن را به صورت کامل خشک میکنند. متخصصان به صداهای پس زمینه نیز با دقت گوش میکنند زیرا میتواند اطلاعات محیطی فراهم کند. وقتی اطلاعات آماده شد، متخصصان با ترکیب صداهای ضبط شده و اطلاعات فنی دقیق، سعی میکنند تصویری از آنچه ممکن است اتفاق افتاده باشد را شبیه سازی کنند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
بنابراین این جعبه معروف اصولا کاربرد مهمی در راهبری و هدایت هواپیما/کشتی/بالگردها ندارند و فقط کارش ذخیره سازی برخی از پارامترها آن هم به مدت محدود است. جعبه سیاه (نارنجی) فقط بعد از وقوع حادثه به کار می آید. به عبارت دیگر نوشدارویی است بعد از مرگ سهراب! اما آنالیز دقیق و بدون سوگیری اطلاعات ذخیره سازی شده و رمزگشایی از آنان باعث می شود نقائص فنی و خطاهای انسانی که باعث ایجاد سانحه شده را مشخص کرد و از تکرار آن نقائص فنی و خطاهای انسانی جلوگیری کرد. اما مساله اینجاست؛ آیا این سوانح فقط برای هواپیماها، کشتی ها و . . . . است یا برای افراد، سازمانها و کشورها هم بوجود میآید؟
این فقط هواپیماها نیستند که سقوط می کنند بلکه سیاست ها نیز سقوط می کنند. این فقط کشتی ها نیز نیستند که غرق می شوند بلکه افراد و دولت ها نیز غرق می شوند.
فرض کنید در زندگی شخصی تصمیم گرفتید که هشتاد درصد از منابع مالی خود را روی یک دارایی، سرمایه گذاری شخصی کنید. یا فرض کنید که در سازمان تصمیم گرفته اید که کسب وکار سنتی خود را کم رنگ کنید و یک محصول کاملا نوآورانه به بازار ارایه کنید یا در عرصه کشورداری، یک سیاست رفاهی اجتماعی را اتخاذ کرده اید که روی زندگی هشتاد میلیون نفر موثر است. در همه موارد فوق یک تصمیم استراتژیک اتخاذ شده است. این مانند این است که شما یک هواپیما را می خواهید از نقطه الف به نقطه ب برسانید. بر اساس تجربه محتمل است که تصمیم شما در حوزه سرمایه گذاری شخصی یا نوآوری سازمانی یا سیاست گذاری ملی به شکست (سقوط و غرق شدگی) بیانجامد. اینجاست که شما باید جعبه سیاه (نارنجی) خود را پیدا کنید و اطلاعات را آنالیز کنید و بفهمید که چه شد که شکست رخ داد؟
به عنوان نمونه، اطلاعات زیر را باید بررسی کنیم تا بفهمیم کجا اشتباه کرده ایم؟ آیا نشانه های کاهش ارزش دارایی مان را دریافت کرده بودیم؟ آیا به ارزش دیگر دارایی های جایگزین فکر کرده بودیم؟ در زمان سرمایه گذاری، تصویرمان از آینده چه بوده؟ چه پیش فرض هایی داشتیم؟ چه سیگنال هایی از محیط دریافت کرده ایم اما آنها را جدی نگرفته ایم؟ چه پارامتری را اشتباه تفسیر کرده ایم؟ آیا تغییرات پارامترهای کلیدی را رصد و تحلیل کرده ایم؟ اشکال از ماشین (نقائص فنی) بود یا انسان (خطای تصمیم گیری)؟
لازمه داشتن جعبه نارنجی آنست که در زمان تصمیمات استراتژیک، مفروضات، پیش بینی ها و پارامترهای کلیدی کنونی و آینده را یادداشت کنیم و در طول زمان اطلاعات کلیدی را به روز نگاه داریم. اتکا به حافظه برای جعبه نارنجی بسیار اشتباه است. چرا که یافته های علمی نشان میدهد که حافظه هیچگاه به صورت کامل گذشته و واقعیت را بازتاب نمی دهد بلکه کاملا دستکاری شده اطلاعات را منعکس می کند.
کسانی که از تاریخ درس نگیرند، اشتباهات تاریخی را در آینده به صورتی احمقانه مجددا تکرار می کنند. جعبه نارنجی شما را باهوش تر می کند.
نوشته مشترک هادی عطاالهی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Ext. Analysis Lashkarbolouki 2018.pptx
1.7 MB
💿⭕️ دانلود کتاب الکترونیکی تحلیل استراتژیک محیط. چگونه محیط مان را با دیدگاهی استراتژیک تحلیل کنیم؟ از سری فایل های مدیریت استراتژیک پاورپوینت 80 اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️دهان آمریکا دقیقا کجاست؟
مدت هاست که داریم مشت محکم می زنیم به دهان آمریکا. خیلی هم روی «دهان» آمریکا تاکید داریم. چهل سالگی را در انسان ها، دوران کمال و پختگی می دانند. شاید بتوان آن را به حکومت ها نیز تعمیم داد. نظام ما نیز در آستانه چهل سالگی است. پختگی یک نشانه دارد و آن اینکه چهل ساله ها شروع می کنند به شخم زدن اندیشه ها، باورها، گذشته ها و آینده و سوالات عریان و اساسی از خود می پرسد. بنابراین اجازه می خواهم سه سوال بپرسم. سوالات ممکن است جسورانه باشد اما تماماً از سر دلسوزی است.
1- اینکه دست های گره کرده مان علیه آمریکا را بالا می آوریم اما در جیب مان، گوشی آیفون باشد آیا این مشت به دهان آمریکا است؟
2- اینکه مستقیم کالایمان را از آمریکا وارد نمی کنیم و با ده درصد هزینه بالاتر و سه ماه زمان بیشتر کالا را وارد می کنیم، این مشت به آنجای آمریکا است؟
3- چرا فکر می کنیم فقط با رای دادن و تظاهرات می توانیم دهان آمریکا را مورد عنایت قرار دهیم و چرا فکر نمی کنیم که با صرفه جویی در مصرف آب و نان و انرژی می شود رابطه خشونت آمیز با دهان آمریکا داشت؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
کمی به اطرافمان نگاه کنیم: آمریکا تا بن دندان به ما نفوذ کرده است: گوگل آمریکایی تمام اطلاعات ما را دارد می داند چه فیلمی نگاه می کنیم، چه کسانی را دوست داریم با چه کسانی در ارتباط هستیم، تصویرمان چه شکلی است. آیفون ها، میلیون ها دلار از کشور ما خارج می کند. فیلم ها و سریال های هالیوودی ساعت های ما را پر کرده اند. جوانان ما برد پیت و آنجلیناجولی را بیشتر از رستم و تهمینه می شناسند. قیمت دلار آمریکا کابوس شب های کارگزاران ماست. نتیجه انتخابات آن کشور برای ما هیجان انگیزتر از انتخابات وطنی است. در بودجه سالانه مان، تعیین قیمت دلار برایمان یک عدد کلیدی است. تقریبا نیمی از جمعیت ایران، شهروند سرزمین مجازی آمریکایی ها هستند. فقط کافیست تعداد کسانی که عضو شبکه های اجتماعی آمریکایی (فیس بوک، توئیتر و ...) هستند را بررسی کنید. با احتساب شهروندی مجازی، ده ها میلیون دو تابعیتی در ایران داریم!
چه باید کرد؟
نسل جوان کنونی که نه پیش از انقلاب را دیده است و نه جنگ را و نه خیانت های آمریکا در قبال این مردم، این سوال را می پرسد که آیا واقعا باید دهان آمریکا برای ما مساله ای باشد؟ من فرض می کنم که یک بار دیگر همه با هم نشسته ایم و به این جمع بندی رسیده ایم که باید با آمریکا در تخاصم باشیم. با این «فرض» پیشنهاد می کنم به این سه نکته بیاندیشیم:
1- مهم ترین روش مبارزه با آمریکا، تمرکز بر فقر و فساد است. هر کارگر فرتوتی که شب سرش را سیر و با آرامش به زمین می گذارد، هر کارگزار فاسدی که پرونده اش به صورت شفاف، غیرسیاسی و کارشناسی بررسی می شود و سزای اعمالش می رسد این یعنی مشت محکم به دهان آمریکا. هر دختر و پسر جوانی که حداقل های زندگی (شغلی آبرومند و مسکنی کوچک ولو اجاره ای) برایش فراهم باشد در سن ازدواج، برود سر خانه و زندگی اش این یعنی مشت محکم به دهان آمریکا. این ها، محتاج افزایش کیفیت حکمرانی (کشورداری) است و کیفیت حکمرانی اصلا در گرو بیشتر تلاش کردن مدیران نیست. بلکه در گرو شجاعت در کنار گذاشتن تفکرات، روش ها، نهادها و مدیرانی است که چهل سال آزمودیم و نتیجه نگرفتیم و نگه داشتن تفکرات، روش ها، نهادها و مدیرانی آزمودیم و نتیجه گرفتیم.
2- هر کالای ایرانی مرغوب می خریم و خریدن آن را تبلیغ می کنیم و آن را جایگزین کالای خارجی می کنیم یعنی یک مشت محکم. سلبریتی های محترم می توانند هر هفته با یکی از محصولات ایرانی تصویر بیاندازند. یک روز خمیر دندان ایرانی، یک روز یک تفریحگاه ایرانی، یک روز شکلات ایرانی. باور کنید فالوئرهایتان کم نمی شود بلکه مانند علی کریمی و علی دایی عزیز مردم می شوید.
3- فضای فرهنگی و فضای کسب وکار را بازتر و بهتر کنیم و نگذاریم سرمایه های حقیقی این سرزمین (نخبگان) به آمریکا و خارج مهاجرت کنند. هر نخبه که نمی رود و هر نخبه ای که باز می گردد، هر ثروتمندی که پولش را از کشور خارج نمی کند و کارخانه اش را در ایران بنا می کند و توسعه می دهد به اندازه صدها مشت گره کرده می ارزد.
خلاصه آنکه بهتر است به جای آمریکا، روی کشورداری ایرانی، نخبگان ایرانی، ثروتمندان ایرانی، کالاهای ایرانی متمرکز شویم. شما ممکن است با صورت مساله و تحلیلی که کرده ام موافق نباشید، اما قبل از آنکه شروع کنید به انتقاد، به این فکر کنید که با تجویزها نیز مخالفید؟ اگر مخالف نیستید در هر کجا که هستید و هر میزان که می توانیم به ایران کمک کنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
مدت هاست که داریم مشت محکم می زنیم به دهان آمریکا. خیلی هم روی «دهان» آمریکا تاکید داریم. چهل سالگی را در انسان ها، دوران کمال و پختگی می دانند. شاید بتوان آن را به حکومت ها نیز تعمیم داد. نظام ما نیز در آستانه چهل سالگی است. پختگی یک نشانه دارد و آن اینکه چهل ساله ها شروع می کنند به شخم زدن اندیشه ها، باورها، گذشته ها و آینده و سوالات عریان و اساسی از خود می پرسد. بنابراین اجازه می خواهم سه سوال بپرسم. سوالات ممکن است جسورانه باشد اما تماماً از سر دلسوزی است.
1- اینکه دست های گره کرده مان علیه آمریکا را بالا می آوریم اما در جیب مان، گوشی آیفون باشد آیا این مشت به دهان آمریکا است؟
2- اینکه مستقیم کالایمان را از آمریکا وارد نمی کنیم و با ده درصد هزینه بالاتر و سه ماه زمان بیشتر کالا را وارد می کنیم، این مشت به آنجای آمریکا است؟
3- چرا فکر می کنیم فقط با رای دادن و تظاهرات می توانیم دهان آمریکا را مورد عنایت قرار دهیم و چرا فکر نمی کنیم که با صرفه جویی در مصرف آب و نان و انرژی می شود رابطه خشونت آمیز با دهان آمریکا داشت؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
کمی به اطرافمان نگاه کنیم: آمریکا تا بن دندان به ما نفوذ کرده است: گوگل آمریکایی تمام اطلاعات ما را دارد می داند چه فیلمی نگاه می کنیم، چه کسانی را دوست داریم با چه کسانی در ارتباط هستیم، تصویرمان چه شکلی است. آیفون ها، میلیون ها دلار از کشور ما خارج می کند. فیلم ها و سریال های هالیوودی ساعت های ما را پر کرده اند. جوانان ما برد پیت و آنجلیناجولی را بیشتر از رستم و تهمینه می شناسند. قیمت دلار آمریکا کابوس شب های کارگزاران ماست. نتیجه انتخابات آن کشور برای ما هیجان انگیزتر از انتخابات وطنی است. در بودجه سالانه مان، تعیین قیمت دلار برایمان یک عدد کلیدی است. تقریبا نیمی از جمعیت ایران، شهروند سرزمین مجازی آمریکایی ها هستند. فقط کافیست تعداد کسانی که عضو شبکه های اجتماعی آمریکایی (فیس بوک، توئیتر و ...) هستند را بررسی کنید. با احتساب شهروندی مجازی، ده ها میلیون دو تابعیتی در ایران داریم!
چه باید کرد؟
نسل جوان کنونی که نه پیش از انقلاب را دیده است و نه جنگ را و نه خیانت های آمریکا در قبال این مردم، این سوال را می پرسد که آیا واقعا باید دهان آمریکا برای ما مساله ای باشد؟ من فرض می کنم که یک بار دیگر همه با هم نشسته ایم و به این جمع بندی رسیده ایم که باید با آمریکا در تخاصم باشیم. با این «فرض» پیشنهاد می کنم به این سه نکته بیاندیشیم:
1- مهم ترین روش مبارزه با آمریکا، تمرکز بر فقر و فساد است. هر کارگر فرتوتی که شب سرش را سیر و با آرامش به زمین می گذارد، هر کارگزار فاسدی که پرونده اش به صورت شفاف، غیرسیاسی و کارشناسی بررسی می شود و سزای اعمالش می رسد این یعنی مشت محکم به دهان آمریکا. هر دختر و پسر جوانی که حداقل های زندگی (شغلی آبرومند و مسکنی کوچک ولو اجاره ای) برایش فراهم باشد در سن ازدواج، برود سر خانه و زندگی اش این یعنی مشت محکم به دهان آمریکا. این ها، محتاج افزایش کیفیت حکمرانی (کشورداری) است و کیفیت حکمرانی اصلا در گرو بیشتر تلاش کردن مدیران نیست. بلکه در گرو شجاعت در کنار گذاشتن تفکرات، روش ها، نهادها و مدیرانی است که چهل سال آزمودیم و نتیجه نگرفتیم و نگه داشتن تفکرات، روش ها، نهادها و مدیرانی آزمودیم و نتیجه گرفتیم.
2- هر کالای ایرانی مرغوب می خریم و خریدن آن را تبلیغ می کنیم و آن را جایگزین کالای خارجی می کنیم یعنی یک مشت محکم. سلبریتی های محترم می توانند هر هفته با یکی از محصولات ایرانی تصویر بیاندازند. یک روز خمیر دندان ایرانی، یک روز یک تفریحگاه ایرانی، یک روز شکلات ایرانی. باور کنید فالوئرهایتان کم نمی شود بلکه مانند علی کریمی و علی دایی عزیز مردم می شوید.
3- فضای فرهنگی و فضای کسب وکار را بازتر و بهتر کنیم و نگذاریم سرمایه های حقیقی این سرزمین (نخبگان) به آمریکا و خارج مهاجرت کنند. هر نخبه که نمی رود و هر نخبه ای که باز می گردد، هر ثروتمندی که پولش را از کشور خارج نمی کند و کارخانه اش را در ایران بنا می کند و توسعه می دهد به اندازه صدها مشت گره کرده می ارزد.
خلاصه آنکه بهتر است به جای آمریکا، روی کشورداری ایرانی، نخبگان ایرانی، ثروتمندان ایرانی، کالاهای ایرانی متمرکز شویم. شما ممکن است با صورت مساله و تحلیلی که کرده ام موافق نباشید، اما قبل از آنکه شروع کنید به انتقاد، به این فکر کنید که با تجویزها نیز مخالفید؟ اگر مخالف نیستید در هر کجا که هستید و هر میزان که می توانیم به ایران کمک کنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️اوضاع کی درست می شود؟!
«اینها کی میروند؟» در زمان حکومت هر رژیمی بارها این جمله به گوش میخورد. یا از خود میپرسیم: «اوضاع کی درست میشود؟» اما برای «درست شدن» تعریف روشن و مشخصی نداریم.
یکی از آثار بیتفاوتی در زندگی سیاسی و اجتماعی این است که برای تحولات تاریخی «منتظر وقایع نشین» و منفعل هستیم و فعالانه برای متحول کردن سرنوشت و بهبود شرایط زندگی خود گام بر نمیداریم.
من بارها در پاسخ افرادی که میپرسند اوضاع کی درست میشود؟ میپرسم: منظور شما از درست شدن چیست؟ اغلب از نگاه و لحن صحبت آنها پیداست که تعریف خاصی از درست شدن ندارند یا از آنها میپرسم شما کی درست میشوید؟ آیا حاضرید روزی چند ساعت کار سیاسی بکنید یا اگر به سیاست باور ندارید، آیا حاضرید در فعالیتهای اجتماعی یا خیریه شرکت کنید؟ آیا مثلا حاضرید مسئولیت نگهداری از درختهای محله خود را بپذیرید یا نهالی بکارید؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه در بالا خواندیم بخشی از کتاب بالندگی و بازندگی ایرانیان (دلایل عقب ماندگی ایرانیان و آسیب شناسی جامعه ایران) نوشته جمال هاشمی است. چه با اندیشه ایشان مخالف باشیم یا موافق، دو نکته عمیق در همین نوشته کوتاه وجود دارد که شایسته است همه ما صادقانه در مورد آن فکر کنیم.
نکته اول: سالهاست که داریم یک سوال غلط می پرسیم و به همین خاطر هم هست که به جواب نمی رسیم. سوال این است: اوضاع کِی درست می شود؟ در صورتی که می توانستیم بپرسیم «من چه کاری می توانم بکنم؟» اولی انتظار و ایستایی می آورد و دومی اقدام و پویایی می آفریند.
نکته دوم: که از نکته اول هم عمیق تر و مهم است. ما هیچ «مانیفست ساختاریافتهِ مکتوبِ تفاهم شده» در مورد «اوضاع درست» نداریم. به همین خاطر هم هست که وقتی در پاسخ کسانی که می پرسند اوضاع کِی درست می شود؟ سوال می کنید منظور شما از درست یعنی چه؟ یا به افق خیره می شوند یا چند جمله کلی می گویند. تا آنجا که من اطلاع دارم در اوایل دهه نود دست کم 223 حزب و تشکل سیاسی داشتیم. اما دریغ از یک برنامه منسجمِ مکتوبِ تعهد شده و منتشر شده. اکثرا در جستجوی آن هستند که قدرت را به دست بگیرند. در انتخاب شوراها و پارلمانی و اصناف نماینده داشته باشند. اما دریغ از یک برنامه راهبردیِ زمان بندی شدهِ که به کسانی که رای می دهند تعهد کنند که آن ها را اجرا خواهیم کرد. من حتی یک مورد! تاکید می کنم یک مورد هم ندیده ام. راست و چپ و اصول گرا و اصلاح طلب و اعتدالی، پوزیسيون و اپوزیسيون هم ندارد.
چه می توان کرد؟
1- در مورد هر چیزی که به آن انتقاد داریم و می گویم نادرست است، «درست» را تعریف کنیم! هر کدام از ما در یک حوزه متخصص و آگاه است. یا خودمان می توانیم درست را تعریف کنیم یا دست کم می توانیم افرادی که توانایی فکری خلق آینده مطلوب را دارند را تشویق و حمایت کنیم. اگر به نظام کشورداری، نظام انتخابات، نظام مدیریت منابع آب، نظام ارزی، نظام تامین آتیه (بازنشستگی) و نظام بانکی انتقاد داریم. اول راه حل مکتوبِ عملی طراحی کنیم و سپس سعی کنیم که آن را به اجرا نزدیک کنیم.
2- ممکن است بگویید گوش شنوا نیست. بن بست سیاستی وجود دارد. امیدی به اصلاح نیست. در جواب باید گفت که همه جای دنیا همین است. تئوری ها و تجارب می گویند که برای آنکه یک راه حل/ایده/برنامه ملی به نتیجه برسد. ممکن است برای مدت ها، راه حل وجود داشته باشد اما امکان تصویب و اجرای آن وجود نداشته باشد. فاکتورهای متعددی باید در کنار هم قرار بگیرند تا یک پنجره فرصت باز شود تا آن راه حل/ایده/سیاست/برنامه، تصویب و اجرا شود. بنابراین به قول خارجی ها ما باید Homework (مشق شب) مان را انجام دهیم و آنگاه فعالانه منتظر پنجره فرصتی باشیم تا راه حل/ایده/برنامه مان را در زمان مناسب به فرد مناسب عرضه کنیم.
حالا بگذارید به این سوال پاسخ دهم که اوضاع کی درست می شود؟ جواب: هیچوقت! هیچوقت اوضاع درست نخواهد شد تا زمانی که ما این سوال اشتباه را می پرسیم و هیچ جایگزینی برای شرایط فعلی نداریم و تا زمانی که خودمان درست نشویم. این را من نمی گویم. خداوند در کتاب آسمانی به صراحت فرمود من سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهم مگر آن که آنچه را در خودشان است تغییر دهند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
«اینها کی میروند؟» در زمان حکومت هر رژیمی بارها این جمله به گوش میخورد. یا از خود میپرسیم: «اوضاع کی درست میشود؟» اما برای «درست شدن» تعریف روشن و مشخصی نداریم.
یکی از آثار بیتفاوتی در زندگی سیاسی و اجتماعی این است که برای تحولات تاریخی «منتظر وقایع نشین» و منفعل هستیم و فعالانه برای متحول کردن سرنوشت و بهبود شرایط زندگی خود گام بر نمیداریم.
من بارها در پاسخ افرادی که میپرسند اوضاع کی درست میشود؟ میپرسم: منظور شما از درست شدن چیست؟ اغلب از نگاه و لحن صحبت آنها پیداست که تعریف خاصی از درست شدن ندارند یا از آنها میپرسم شما کی درست میشوید؟ آیا حاضرید روزی چند ساعت کار سیاسی بکنید یا اگر به سیاست باور ندارید، آیا حاضرید در فعالیتهای اجتماعی یا خیریه شرکت کنید؟ آیا مثلا حاضرید مسئولیت نگهداری از درختهای محله خود را بپذیرید یا نهالی بکارید؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه در بالا خواندیم بخشی از کتاب بالندگی و بازندگی ایرانیان (دلایل عقب ماندگی ایرانیان و آسیب شناسی جامعه ایران) نوشته جمال هاشمی است. چه با اندیشه ایشان مخالف باشیم یا موافق، دو نکته عمیق در همین نوشته کوتاه وجود دارد که شایسته است همه ما صادقانه در مورد آن فکر کنیم.
نکته اول: سالهاست که داریم یک سوال غلط می پرسیم و به همین خاطر هم هست که به جواب نمی رسیم. سوال این است: اوضاع کِی درست می شود؟ در صورتی که می توانستیم بپرسیم «من چه کاری می توانم بکنم؟» اولی انتظار و ایستایی می آورد و دومی اقدام و پویایی می آفریند.
نکته دوم: که از نکته اول هم عمیق تر و مهم است. ما هیچ «مانیفست ساختاریافتهِ مکتوبِ تفاهم شده» در مورد «اوضاع درست» نداریم. به همین خاطر هم هست که وقتی در پاسخ کسانی که می پرسند اوضاع کِی درست می شود؟ سوال می کنید منظور شما از درست یعنی چه؟ یا به افق خیره می شوند یا چند جمله کلی می گویند. تا آنجا که من اطلاع دارم در اوایل دهه نود دست کم 223 حزب و تشکل سیاسی داشتیم. اما دریغ از یک برنامه منسجمِ مکتوبِ تعهد شده و منتشر شده. اکثرا در جستجوی آن هستند که قدرت را به دست بگیرند. در انتخاب شوراها و پارلمانی و اصناف نماینده داشته باشند. اما دریغ از یک برنامه راهبردیِ زمان بندی شدهِ که به کسانی که رای می دهند تعهد کنند که آن ها را اجرا خواهیم کرد. من حتی یک مورد! تاکید می کنم یک مورد هم ندیده ام. راست و چپ و اصول گرا و اصلاح طلب و اعتدالی، پوزیسيون و اپوزیسيون هم ندارد.
چه می توان کرد؟
1- در مورد هر چیزی که به آن انتقاد داریم و می گویم نادرست است، «درست» را تعریف کنیم! هر کدام از ما در یک حوزه متخصص و آگاه است. یا خودمان می توانیم درست را تعریف کنیم یا دست کم می توانیم افرادی که توانایی فکری خلق آینده مطلوب را دارند را تشویق و حمایت کنیم. اگر به نظام کشورداری، نظام انتخابات، نظام مدیریت منابع آب، نظام ارزی، نظام تامین آتیه (بازنشستگی) و نظام بانکی انتقاد داریم. اول راه حل مکتوبِ عملی طراحی کنیم و سپس سعی کنیم که آن را به اجرا نزدیک کنیم.
2- ممکن است بگویید گوش شنوا نیست. بن بست سیاستی وجود دارد. امیدی به اصلاح نیست. در جواب باید گفت که همه جای دنیا همین است. تئوری ها و تجارب می گویند که برای آنکه یک راه حل/ایده/برنامه ملی به نتیجه برسد. ممکن است برای مدت ها، راه حل وجود داشته باشد اما امکان تصویب و اجرای آن وجود نداشته باشد. فاکتورهای متعددی باید در کنار هم قرار بگیرند تا یک پنجره فرصت باز شود تا آن راه حل/ایده/سیاست/برنامه، تصویب و اجرا شود. بنابراین به قول خارجی ها ما باید Homework (مشق شب) مان را انجام دهیم و آنگاه فعالانه منتظر پنجره فرصتی باشیم تا راه حل/ایده/برنامه مان را در زمان مناسب به فرد مناسب عرضه کنیم.
حالا بگذارید به این سوال پاسخ دهم که اوضاع کی درست می شود؟ جواب: هیچوقت! هیچوقت اوضاع درست نخواهد شد تا زمانی که ما این سوال اشتباه را می پرسیم و هیچ جایگزینی برای شرایط فعلی نداریم و تا زمانی که خودمان درست نشویم. این را من نمی گویم. خداوند در کتاب آسمانی به صراحت فرمود من سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهم مگر آن که آنچه را در خودشان است تغییر دهند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
Lashkarbolouki S.Formulation 2018.pptx
1.6 MB
💿⭕️ دانلود کتاب الکترونیکی (فایل پاورپوینت) روش های فرموله کردن استراتژی از سری فایل های مدیریت استراتژیک 60 اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki