🔳⭕️هیپنوتیزم مدرن؛ از لاس وگاس تا خانه های ما
از شدت پرکاری یا شدت بیکاری، وقتی مغزمان داغ می کند و یا زمانی که حوصله هیچ چیز را نداریم، احتمالاً تنها کاری که به ذهنمان بیاید بازکردن تلگرام، اینستاگرام، فیس بوک، توییتر یا ... باشد. اینجاست که دو ساعت انگشتکشیدن بر روی صفحه موبایل شروع میشود. از روزمرگی بیرون میآییم و میافتیم درون روزمرگی از نوعی دیگر. اما این دو روزمرگی با هم یک تفاوت دارند، در دومی همه چیز یادمان میرود: اسکرولکردن (دست کشیدن روی صفحه موبایل برای بالا و پایین کردن صفحات)، مثل عوضکردن کانالِ تلویزیون، هر آنچه در ذهن های شلوغ و خسته ماست را برای چند دقیقه نابود میکند.
برخی از تحلیل گران و همچنین برخی از کاربران این فرآیند را به هیپنوتیزم تشبیه کرده اند. شروع میکنید به کلیککردن روی عکسهای دوستانِ دوستانتان و بعد ناگهان متوجه میشوید که یک ساعت گذشته است. این کار بهطرز عجیبی آرامشبخش است، ولی همزمان از خودتان هم ناراضی هستید. وقتی طلسمِ نگاهکردن به عکسها شکسته میشود، احساس میکنيم که فقط وقتمان را تلف کردهايم.
این هیپنوتیزم، مختص عصر اطلاعات و شبکه های اجتماعی نیست. پژوهشگری بیشتر از یک دهه به لاسوگاس (مرکز قماربازی آمریکا) میرفت و با قماربازها و کارکنان کازینوها درباره ماشینهای سکهای صحبت میکرد. احتمالا این ماشین ها را در فیلم ها دیده باشید. وسیلههایی برای بازی هستند که برای شروع باید در آنها مقداری پول بیندازید و در ازای برندهشدن احتمالی پول یا پاداش دیگری به شما میدهد. این ماشینها به شدت سودآورند، طراحان این دستگاهها را طوری بهینهسازی کردهاند که افراد دست از بازی برندارند.
آنچه این پژوهشگر کشف کرده این بود که اکثر افرادی که با این ماشینها بازی میکنند دنبال پولدرآوردن نیستند!!! این افراد میدانند که قرار نیست پول زیادی به جیب بزنند. پس چه چیزی پشت این ماشین های جذاب نهفته است: یک دکمه را فشار میدهید. اتفاقی میافتد. دوباره فشار میدهید. چیز مشابهی اتفاق میافتد، اما نه دقیقاً همان چیز قبلی. شاید برنده شوید، شاید هم نشوید و این حلقه تکرار می شود. آنچه در جستجوی آن هستند «لذتِ تکرار شدن های غیرتکراری» است. تجربه احساس کنترل و چالش بهطور همزمان. کنترل به خاطر تکرار و چالش به خاطر غیرتکراری ها (امکان برنده شدن یا نشدن). پاداش ماشین های سکه ای پول نیست، بلکه حس آرامش در حلقه بودن است.
آنچه بین هیپنوتیزم کنندگی شبکه های اجتماعی (مانند فیسبوک، اینستاگرام، توئیتر و تلگرام) و ماشینهای سکهای مشترک است توانایی شان در ارایه بازخورد سریع به اقدامات ساده است. اینها پاداش های کوچک پیش بینی نشده می دهند. مثلا وقتی وارد یک صفحه می شوی (اقدام ساده)، یک یادداشت جدید از یک سلبریتی می خوانی (پاداش های کوچک پیش بینی نشده). به این حلقه می گویند، حلقههای اجبارگر: فارغ از اینکه قصد اصلی شما از ورود به شبکه اجتماعی چه بود با همین حلقه های اقدام-پاداش شما هیپنوتیزم میشوید (برگرفته از سایت خوب ترجمان).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
شبکه های اجتماعی جهان را متعالی تر و انسانیتر کرده اند. روابط به جای آن که عمودی باشد (از بالا به پایین)، افقی شده است (ما همه با هم برابریم). از تک صدایی و تک منبعی به چندصدایی و چندگویی رسیده ایم و این خدمت بی بدیل شبکه های اجتماعی به نسل حاضر و توسعه یافتگی است. اما اگر ما کاربران هوشمندی نباشیم حلقه های اجبارگر ما را هیپنوتیزم خواهند کرد. شاید دو راه حل زیر در این زمینه قابل اجرا باشد:
1- از نرم افزارهای محدودکننده استفاده کنید. برخی از اپلیکیشن ها هستند که زمان حضور شما را در شبکه های اجتماعی محدود می کنند و نمی گذارند که شما بیشتر از یک مقداری در یک شبکه اجتماعی خاص فعالیت کنید.
2- در زمان با حوصلگی، انتخاب های زمان بی حوصلگی مان را تعیین کنیم. با وسواس عضو شبکه های اجتماعی شوید و با وسواس عضو کانال ها و گروه ها و «خرده شبکه ها» شوید. در زمانی که بی حوصله هستیم یا زمانی که می خواهیم ذهن مان را آزاد کنیم، قدرت انتخاب عقلایی در ما کاهش پیدا می کند، لذا در آن زمان هجوم می آوریم به سمت شبکه های اجتماعی و هر چه دم دست مان باشد را مرور می کنیم. ولی اگر در زمانی که می خواهیم عضو کانال ها، گروه ها، خرده شبکه ها شویم با دقت انتخاب کنیم در زمان هایی که به اینستاگرام، تلگرام، توئیتر، فیسبوک وارد می شویم، با کانال ها و گروه هایی روبرو هستیم که خوب و درست انتخاب شده اند. به جای یک کانال سطحی، روبرو می شویم با گروه هایی که کانال هایی که فاخرند، ارزشمندند و در عین حال اگر آن ها ما را هیپنوتیزم کنند ایرادی ندارد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
از شدت پرکاری یا شدت بیکاری، وقتی مغزمان داغ می کند و یا زمانی که حوصله هیچ چیز را نداریم، احتمالاً تنها کاری که به ذهنمان بیاید بازکردن تلگرام، اینستاگرام، فیس بوک، توییتر یا ... باشد. اینجاست که دو ساعت انگشتکشیدن بر روی صفحه موبایل شروع میشود. از روزمرگی بیرون میآییم و میافتیم درون روزمرگی از نوعی دیگر. اما این دو روزمرگی با هم یک تفاوت دارند، در دومی همه چیز یادمان میرود: اسکرولکردن (دست کشیدن روی صفحه موبایل برای بالا و پایین کردن صفحات)، مثل عوضکردن کانالِ تلویزیون، هر آنچه در ذهن های شلوغ و خسته ماست را برای چند دقیقه نابود میکند.
برخی از تحلیل گران و همچنین برخی از کاربران این فرآیند را به هیپنوتیزم تشبیه کرده اند. شروع میکنید به کلیککردن روی عکسهای دوستانِ دوستانتان و بعد ناگهان متوجه میشوید که یک ساعت گذشته است. این کار بهطرز عجیبی آرامشبخش است، ولی همزمان از خودتان هم ناراضی هستید. وقتی طلسمِ نگاهکردن به عکسها شکسته میشود، احساس میکنيم که فقط وقتمان را تلف کردهايم.
این هیپنوتیزم، مختص عصر اطلاعات و شبکه های اجتماعی نیست. پژوهشگری بیشتر از یک دهه به لاسوگاس (مرکز قماربازی آمریکا) میرفت و با قماربازها و کارکنان کازینوها درباره ماشینهای سکهای صحبت میکرد. احتمالا این ماشین ها را در فیلم ها دیده باشید. وسیلههایی برای بازی هستند که برای شروع باید در آنها مقداری پول بیندازید و در ازای برندهشدن احتمالی پول یا پاداش دیگری به شما میدهد. این ماشینها به شدت سودآورند، طراحان این دستگاهها را طوری بهینهسازی کردهاند که افراد دست از بازی برندارند.
آنچه این پژوهشگر کشف کرده این بود که اکثر افرادی که با این ماشینها بازی میکنند دنبال پولدرآوردن نیستند!!! این افراد میدانند که قرار نیست پول زیادی به جیب بزنند. پس چه چیزی پشت این ماشین های جذاب نهفته است: یک دکمه را فشار میدهید. اتفاقی میافتد. دوباره فشار میدهید. چیز مشابهی اتفاق میافتد، اما نه دقیقاً همان چیز قبلی. شاید برنده شوید، شاید هم نشوید و این حلقه تکرار می شود. آنچه در جستجوی آن هستند «لذتِ تکرار شدن های غیرتکراری» است. تجربه احساس کنترل و چالش بهطور همزمان. کنترل به خاطر تکرار و چالش به خاطر غیرتکراری ها (امکان برنده شدن یا نشدن). پاداش ماشین های سکه ای پول نیست، بلکه حس آرامش در حلقه بودن است.
آنچه بین هیپنوتیزم کنندگی شبکه های اجتماعی (مانند فیسبوک، اینستاگرام، توئیتر و تلگرام) و ماشینهای سکهای مشترک است توانایی شان در ارایه بازخورد سریع به اقدامات ساده است. اینها پاداش های کوچک پیش بینی نشده می دهند. مثلا وقتی وارد یک صفحه می شوی (اقدام ساده)، یک یادداشت جدید از یک سلبریتی می خوانی (پاداش های کوچک پیش بینی نشده). به این حلقه می گویند، حلقههای اجبارگر: فارغ از اینکه قصد اصلی شما از ورود به شبکه اجتماعی چه بود با همین حلقه های اقدام-پاداش شما هیپنوتیزم میشوید (برگرفته از سایت خوب ترجمان).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
شبکه های اجتماعی جهان را متعالی تر و انسانیتر کرده اند. روابط به جای آن که عمودی باشد (از بالا به پایین)، افقی شده است (ما همه با هم برابریم). از تک صدایی و تک منبعی به چندصدایی و چندگویی رسیده ایم و این خدمت بی بدیل شبکه های اجتماعی به نسل حاضر و توسعه یافتگی است. اما اگر ما کاربران هوشمندی نباشیم حلقه های اجبارگر ما را هیپنوتیزم خواهند کرد. شاید دو راه حل زیر در این زمینه قابل اجرا باشد:
1- از نرم افزارهای محدودکننده استفاده کنید. برخی از اپلیکیشن ها هستند که زمان حضور شما را در شبکه های اجتماعی محدود می کنند و نمی گذارند که شما بیشتر از یک مقداری در یک شبکه اجتماعی خاص فعالیت کنید.
2- در زمان با حوصلگی، انتخاب های زمان بی حوصلگی مان را تعیین کنیم. با وسواس عضو شبکه های اجتماعی شوید و با وسواس عضو کانال ها و گروه ها و «خرده شبکه ها» شوید. در زمانی که بی حوصله هستیم یا زمانی که می خواهیم ذهن مان را آزاد کنیم، قدرت انتخاب عقلایی در ما کاهش پیدا می کند، لذا در آن زمان هجوم می آوریم به سمت شبکه های اجتماعی و هر چه دم دست مان باشد را مرور می کنیم. ولی اگر در زمانی که می خواهیم عضو کانال ها، گروه ها، خرده شبکه ها شویم با دقت انتخاب کنیم در زمان هایی که به اینستاگرام، تلگرام، توئیتر، فیسبوک وارد می شویم، با کانال ها و گروه هایی روبرو هستیم که خوب و درست انتخاب شده اند. به جای یک کانال سطحی، روبرو می شویم با گروه هایی که کانال هایی که فاخرند، ارزشمندند و در عین حال اگر آن ها ما را هیپنوتیزم کنند ایرادی ندارد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️شورشی ها، پیتزا سرو می کنند!
آخر هفته بود و زوجی با دو پسربچه کوچکشان برای شام به یکی از بهترین رستوران های شهر مُدِنا رفتند. مُدِنا شهری در ایتالیا است که از مشهورترین منطقه های گردشگری است به خاطر رستوران ها و سرآشپزهای فوق العاده و منحصربفردش. این رستوران ها معمولا با غذاهای کلاسیک (غیر فست فودی) ایتالیایی از مهمانان پذیرایی می کنند. پدر یکی از منوهای محبوب رستوران را که شامل 10 نوع از بهترین غذاها بود انتخاب کرد. پیشخدمتی که برای گرفتن سفارش به سر میز خانواده آمده بود، قبل از اینکه میز را ترک کند متوجه نکته ای شد. پیشخدمت متوجه شد که به نظر می رسد پسربچه ها از سفارش پدر خوشحال نیستند و برای همین بی درنگ از پسر کوچک تر پرسید شما چی دوست دارید بخورید؟! پسر کوچک هم بی معطلی گفت: پیتزا!
خب مساله این بود که در چنین رستورانی اصلا پیتزا سرو نمی شد! اما پیشخدمت کار عجیبی کرد. همانجا با بهترین پیتزا فروشی شهر تماس گرفت و پیتزا سفارش داد. کمی بعد پیتزا به رستوران رسید و پیشخدمت آن را به میز خانواده رساند. و این کاری بود که در رستوران سطح بالایی مثل رستوران آن ها، غیرقابل تصور بود! شاید برای مدیر رستوران وجود چنین پیشخدمتی اصلا اذیت کننده باشد و ترجیح بدهد عذرش را بخواهد. اما پدر، مادر و بچه ها هیچ گاه حرکت متفاوت و محبت آمیز پیشخدمت را فراموش نکردند.
فرانچسکو گینو، نویسنده و استاد دانشگاه هاروارد معتقد است افرادی مانند پیشخدمت این رستوران، هم برای ما بسیار قابل احترام بوده و هم رفتارشان برایمان بسیار قابل تامل است، چرا که اینگونه افراد چیزهای زیادی برای آموختن به ما دارند. ایشان کتابی دارد که به بررسی چنین رفتارهایی پرداخته و در سال 2018 به تازگی منتشر شده است. نام کتابش «استعدادهای شورشی: چرا شکستن قوانین کار و زندگی ارزش دارد؟!» است و در آن توصیف می کند که چنین افرادی چگونه شادی و معنی را به زندگی ما می آورند. نکته عمیقی که در داستان رستوران ایتالیایی و پیشخدمت متفاوتش وجود دارد این است که اغلب ما عادت داریم تا به این فکر کنیم که چه کاری را باید انجام دهم؟ چه کاری وظیفه من است؟ به جای آنکه به این فکر کنیم که چه کاری را می توانم انجام دهم؟ پیشخدمت رستوران خیلی راحت مانند اغلب پیشخدمت ها می توانست بگوید ما اینجا پیتزا نداریم یا اصلا برایش اهمیتی نداشته باشد که پسربچه ها از غذای سنتی خوشحال به نظر می رسند یا نمی رسند. اما بجای آنچه باید و وظیفه اش بود، آن کاری را که می توانست انجام دهد انجام داد!
☑️⭕️تجویز راهبردی:
حال ما چگونه می توانیم در مواجهه با مسائل و مشکلاتمان راهکارهای جذاب تری بیابیم؟ چگونه می توانیم یک «شورشی مفید» باشیم؟
1- نتایج بررسی های استاد دانشگاه هاروارد نشان می دهد رمز موفقیت در این است که «سوال» را چگونه مطرح کنیم؟ وقتی ما با مساله ای مواجه می شویم و از خود می پرسیم چه کاری باید انجام دهم؟ راهحلها و گزینه های محدودی به ذهن مان خطور می کند. اما وقتی که از خودمان می پرسیم چه کاری می توانم انجام دهم؟ همین «تغییر ساده از باید به می توان» در واژه ها، تحول بزرگی در مغز ما ایجاد می کند. اطرافمان را که نگاه کنیم مادرها، پدرها، دوستان، کارمندان، معلمان، استادان و ... را می یابیم که بجای اینکه تنها دنبال شرح وظایفشان باشند، گهگاه فراتر رفته و آنچه از دست شان برمی آید را انجام می دهند و این افراد هم زندگی خودشان و هم ما را شیرین تر، جذاب تر و امیدوارانه تر می کنند.
2- معمولاً سه چیز ذهن ما را محدود می کند: قواعد بر آمده از دستورالعملها و آییننامهها، سنتهای برگرفته از تجربیات پیشینیان و اراده یا اعتماد به نفس ناکافی برای شکستن قواعد یا سنت ها. هر از چندگاهی می توان اینگونه اندیشید که چه کار می توان کرد که همان نتیجه مورد نظر را داشته باشد اما لزوما همان مسیری که سنت ها و قواعد می گویند را طی نکنیم؟ اینگونه پنجره های جدیدی پیش روی ما باز می شود.
خداوند در کتاب آسمانی خود داستان کسانی را بیان می کند که وقتی حقیقت بر آن ها عرضه شد، آن ها مخالفت کردند تنها به این دلیل که ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروى مىکنیم! و این سوال را مطرح می کند که آیا اگر پدران آنها، چیزى نمىفهمیدند و در اشتباه بودند باز از آنها پیروى خواهند کرد. شورشی های مفید به گذشته و گذشتگان احترام می گذارند اما خود را اسیر درگذشتگان نمی کنند. آن ها زندگی خود را کردند و اکنون نوبت ماست.
نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
آخر هفته بود و زوجی با دو پسربچه کوچکشان برای شام به یکی از بهترین رستوران های شهر مُدِنا رفتند. مُدِنا شهری در ایتالیا است که از مشهورترین منطقه های گردشگری است به خاطر رستوران ها و سرآشپزهای فوق العاده و منحصربفردش. این رستوران ها معمولا با غذاهای کلاسیک (غیر فست فودی) ایتالیایی از مهمانان پذیرایی می کنند. پدر یکی از منوهای محبوب رستوران را که شامل 10 نوع از بهترین غذاها بود انتخاب کرد. پیشخدمتی که برای گرفتن سفارش به سر میز خانواده آمده بود، قبل از اینکه میز را ترک کند متوجه نکته ای شد. پیشخدمت متوجه شد که به نظر می رسد پسربچه ها از سفارش پدر خوشحال نیستند و برای همین بی درنگ از پسر کوچک تر پرسید شما چی دوست دارید بخورید؟! پسر کوچک هم بی معطلی گفت: پیتزا!
خب مساله این بود که در چنین رستورانی اصلا پیتزا سرو نمی شد! اما پیشخدمت کار عجیبی کرد. همانجا با بهترین پیتزا فروشی شهر تماس گرفت و پیتزا سفارش داد. کمی بعد پیتزا به رستوران رسید و پیشخدمت آن را به میز خانواده رساند. و این کاری بود که در رستوران سطح بالایی مثل رستوران آن ها، غیرقابل تصور بود! شاید برای مدیر رستوران وجود چنین پیشخدمتی اصلا اذیت کننده باشد و ترجیح بدهد عذرش را بخواهد. اما پدر، مادر و بچه ها هیچ گاه حرکت متفاوت و محبت آمیز پیشخدمت را فراموش نکردند.
فرانچسکو گینو، نویسنده و استاد دانشگاه هاروارد معتقد است افرادی مانند پیشخدمت این رستوران، هم برای ما بسیار قابل احترام بوده و هم رفتارشان برایمان بسیار قابل تامل است، چرا که اینگونه افراد چیزهای زیادی برای آموختن به ما دارند. ایشان کتابی دارد که به بررسی چنین رفتارهایی پرداخته و در سال 2018 به تازگی منتشر شده است. نام کتابش «استعدادهای شورشی: چرا شکستن قوانین کار و زندگی ارزش دارد؟!» است و در آن توصیف می کند که چنین افرادی چگونه شادی و معنی را به زندگی ما می آورند. نکته عمیقی که در داستان رستوران ایتالیایی و پیشخدمت متفاوتش وجود دارد این است که اغلب ما عادت داریم تا به این فکر کنیم که چه کاری را باید انجام دهم؟ چه کاری وظیفه من است؟ به جای آنکه به این فکر کنیم که چه کاری را می توانم انجام دهم؟ پیشخدمت رستوران خیلی راحت مانند اغلب پیشخدمت ها می توانست بگوید ما اینجا پیتزا نداریم یا اصلا برایش اهمیتی نداشته باشد که پسربچه ها از غذای سنتی خوشحال به نظر می رسند یا نمی رسند. اما بجای آنچه باید و وظیفه اش بود، آن کاری را که می توانست انجام دهد انجام داد!
☑️⭕️تجویز راهبردی:
حال ما چگونه می توانیم در مواجهه با مسائل و مشکلاتمان راهکارهای جذاب تری بیابیم؟ چگونه می توانیم یک «شورشی مفید» باشیم؟
1- نتایج بررسی های استاد دانشگاه هاروارد نشان می دهد رمز موفقیت در این است که «سوال» را چگونه مطرح کنیم؟ وقتی ما با مساله ای مواجه می شویم و از خود می پرسیم چه کاری باید انجام دهم؟ راهحلها و گزینه های محدودی به ذهن مان خطور می کند. اما وقتی که از خودمان می پرسیم چه کاری می توانم انجام دهم؟ همین «تغییر ساده از باید به می توان» در واژه ها، تحول بزرگی در مغز ما ایجاد می کند. اطرافمان را که نگاه کنیم مادرها، پدرها، دوستان، کارمندان، معلمان، استادان و ... را می یابیم که بجای اینکه تنها دنبال شرح وظایفشان باشند، گهگاه فراتر رفته و آنچه از دست شان برمی آید را انجام می دهند و این افراد هم زندگی خودشان و هم ما را شیرین تر، جذاب تر و امیدوارانه تر می کنند.
2- معمولاً سه چیز ذهن ما را محدود می کند: قواعد بر آمده از دستورالعملها و آییننامهها، سنتهای برگرفته از تجربیات پیشینیان و اراده یا اعتماد به نفس ناکافی برای شکستن قواعد یا سنت ها. هر از چندگاهی می توان اینگونه اندیشید که چه کار می توان کرد که همان نتیجه مورد نظر را داشته باشد اما لزوما همان مسیری که سنت ها و قواعد می گویند را طی نکنیم؟ اینگونه پنجره های جدیدی پیش روی ما باز می شود.
خداوند در کتاب آسمانی خود داستان کسانی را بیان می کند که وقتی حقیقت بر آن ها عرضه شد، آن ها مخالفت کردند تنها به این دلیل که ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروى مىکنیم! و این سوال را مطرح می کند که آیا اگر پدران آنها، چیزى نمىفهمیدند و در اشتباه بودند باز از آنها پیروى خواهند کرد. شورشی های مفید به گذشته و گذشتگان احترام می گذارند اما خود را اسیر درگذشتگان نمی کنند. آن ها زندگی خود را کردند و اکنون نوبت ماست.
نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
Lashkarbolouki Research Method.pptx
2.2 MB
💿⭕️ کتاب الکترونیکی روش تحقیق کاربردی برای مشاوران، مدیران و کارشناسان
فایل پاورپوینت رایگان 260 اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
فایل پاورپوینت رایگان 260 اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
در نوشته زیر از مطالب تحلیلی آقای دکتر زینت بخش سود جسته ام این هم کانال ایشان برای مطالعه سایر مطالب:
@ThinkThenMove
@ThinkThenMove
🔳⭕️چرا ایران عقب ماند و کره جنوبی پیش رفت؟
ما با هم شروع کردیم؛ حدود شصت سال پیش! اما کره جنوبی اکنون جزو قدرت های اقتصادی جهان و دارای کیفیت زندگی بالاتری است. این در حالی است که ایران با وجود داشتن منابع غنی تر و شرایط مناسب تر عقب ماند! شاید بلافاصله چالشهای خاص پیش روی ایران را برشمریم که از کنترل ما خارج بود. اما مشکلات پیش روی کره اگر از ما بیشتر نبود کمتر هم نبود.
کره جنوبی در عرض کمتر از بیست سال چهار بحران را تجربه کرد: استقلال از ژاپن، جنگ کره جنوبی و شمالی، انقلاب آوریل 1960 و کودتای نظامی. پس از جنگ دو کره و در نهایت جدایی این دو از یکدیگر، نود درصد برق شبه جزیره و هشتاد درصد تولیدات معدنی و شیمیایی و فلزی در بخش شمالی قرار گرفت و کره جنوبی از این امکانات محروم شد و خروج تکنسینهای ژاپنی نیز بر وخامت اوضاع افزود. حاصل این جنگ خانمانسوز چیزی جز کشته شدن پنج میلیون نفر کره نبود! اوضاع اقتصادی بسیار اسفبار بود. فقر کره جنوبی در زمینه منابع طبیعی باعث شد که تأمین غذای مردم نیز با دشواری همراه باشد. درآمد سرانه اهالی این کشور در دهه ١٩٦٠ حدود هفتاد دلار بود یعنی کمتر از درآمد سرانه کشورهایی مانند هاییتی و اتیوپی. یعنی فقر مطلق!
اما چگونه کشوری اینچنین به درآمد سرانه ملی سی هزار دلار رسید؟ برای پیشرفت کره ریشه های متعددی برشمرده اند. در این نوشته کوتاه فقط می خواهم روی دو نکته تاکید کنم و برای ایران آینده درس بیاموزيم.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
1- جلب اعتماد عمیق ملی و همگام سازی ملت
هنر حاکمیت کره جنوبی آن بود که مردم را همراه خود کرد و مناسبات ملی را به گونه ای چید که مردم، حاکمیت را باور کردند و همراه او شدند و در زمان های حساس نه در برابر و نه در کنار که در پشت حاکمیت ایستادند. بگذارید چند مثال کوچک بزنم:
دولت کره برای گرفتن وام های بین المللی به شدت در مخمصه افتاده بود. آمریکا آنان را پس زده بود. دولت کره هزاران کارگر معدن و پرستار به سوی آلمان غربی اعزام کرد. مزیت کارگران کرهای این بود که آنها از همه ملیتها با سوادتر بودند. این کارگران درآمدهای خود را به کره میفرستادند و دولت کره با وجود کم بودن مقدار آن، با وثیقه گذاشتن این درآمدها به اخذ وام از بانکهای خارجی از جمله دویچه بانک آلمان موفق شد.
طی بحران مالی 1997 ارزش پول کره سقوط کرد و قیمت طلا سیر صعودی سرسامآوری را آغاز کرد. در پاسخ به این اوضاع، مردم کره در کمپین ملی طلا با بخشیدن داوطلبانه طلا به دولت جهت فائق آمدن بر بحران جهان را شگفتزده کردند!
با شیوع آنفلوآنزای خوکی از مکزیک در سال 2009، کارکنان شرکتهای کره ای در مکزیک با پوشیدن ماسک به کار خود ادامه دادند که نتیجه آن افزایش نفوذ شرکتهای کره ای در آن بازار بود. این در حالی بود که کارکنان سایر ملتها ترجیح دادند که برای حفظ سلامتی خود مکزیک را ترک کنند.
2- مهارت تبدیل کردن بحرانهای مالی به سکوهای پیشرفت
دومین متغیری که دوست دارم آن را برجسته کنم، مهارت تبدیل بحران به سکوی پرش است. چند مثال فشرده را با هم مرور کنیم:
سال 1973 میلادی جنگی بین اعراب و اسرائیل شروع شد و قیمت نفت بیش از سه برابر شد! این ضربه مهلکی بود به اقتصاد کره که یک قطره نفت نداشت و تازه شروع به سرمایهگذاری در صنایع مربوطه آن کرده بود. اما دولت کره یک تصمیم استراتژیک گرفت: تمرکز روی فرصت رشد بالای ساخت و ساز در خاورمیانه (به خاطر بالا رفتن قیمت نفت) و اعزام کارگران خود به منطقه و احداث پروژههایی به ارزش سالیانه 10 میلیارد دلار.
حدود سال 1997 بحران مالی آسیا از تایلند آغاز شد و کشورهای آسیای شرقی را فرا گرفت. شش شرکت از ده شرکت بزرگ کره ای تا مرز سقوط رفتند. دولت کره تا مرز ورشکستگی پیش رفت و زیر بار بزرگ ترین وام (قرض) تاریخ رفت. کره این وضعیت را به یک فرصت اصلاحات عمیق تبدیل کرد: شرکت های ورشکسته بسته و یا ادغام شدند و شرکت های بزرگ دست به تجدید ساختار زدند. دولت کره این تحولات را با قاطعیت عملیاتی کرد. نتیجه اصلاحات فوق العاده بود: ذخایر ارزی کره از چهار میلیارد دلار، به صد میلیارد رسید و کره سه سال زودتر وامش را پس داد! (برگرفته از نوشته آقای دکتر زینت بخش)
فقط این دو عامل باعث پیشرفت کره نیست! در تحلیل پیشرفت کره به عوامل مختلفی از جمله تعامل پذیری بین المللی (دوستی با جهان)، فرهنگ سخت کوشی و انضباط و نگرش استراتژیک (انتخاب بخش بسیار محدودی از صنایع به عنوان صنایع راهبردی و حمایت ويژه از آنان در هر مقطع زمانی) و اجماع ملی را بر شمرده اند. اگر چرخ را از نو اختراع نکنیم و عصاره موفقیت های جهانی را با تجربیات بومی ترکیب کنیم و واقعا به آن پایبند باشیم، آنگاه ایران نیز می تواند راه شادکامی و پیشرفت را سریع تر طی کند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
ما با هم شروع کردیم؛ حدود شصت سال پیش! اما کره جنوبی اکنون جزو قدرت های اقتصادی جهان و دارای کیفیت زندگی بالاتری است. این در حالی است که ایران با وجود داشتن منابع غنی تر و شرایط مناسب تر عقب ماند! شاید بلافاصله چالشهای خاص پیش روی ایران را برشمریم که از کنترل ما خارج بود. اما مشکلات پیش روی کره اگر از ما بیشتر نبود کمتر هم نبود.
کره جنوبی در عرض کمتر از بیست سال چهار بحران را تجربه کرد: استقلال از ژاپن، جنگ کره جنوبی و شمالی، انقلاب آوریل 1960 و کودتای نظامی. پس از جنگ دو کره و در نهایت جدایی این دو از یکدیگر، نود درصد برق شبه جزیره و هشتاد درصد تولیدات معدنی و شیمیایی و فلزی در بخش شمالی قرار گرفت و کره جنوبی از این امکانات محروم شد و خروج تکنسینهای ژاپنی نیز بر وخامت اوضاع افزود. حاصل این جنگ خانمانسوز چیزی جز کشته شدن پنج میلیون نفر کره نبود! اوضاع اقتصادی بسیار اسفبار بود. فقر کره جنوبی در زمینه منابع طبیعی باعث شد که تأمین غذای مردم نیز با دشواری همراه باشد. درآمد سرانه اهالی این کشور در دهه ١٩٦٠ حدود هفتاد دلار بود یعنی کمتر از درآمد سرانه کشورهایی مانند هاییتی و اتیوپی. یعنی فقر مطلق!
اما چگونه کشوری اینچنین به درآمد سرانه ملی سی هزار دلار رسید؟ برای پیشرفت کره ریشه های متعددی برشمرده اند. در این نوشته کوتاه فقط می خواهم روی دو نکته تاکید کنم و برای ایران آینده درس بیاموزيم.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
1- جلب اعتماد عمیق ملی و همگام سازی ملت
هنر حاکمیت کره جنوبی آن بود که مردم را همراه خود کرد و مناسبات ملی را به گونه ای چید که مردم، حاکمیت را باور کردند و همراه او شدند و در زمان های حساس نه در برابر و نه در کنار که در پشت حاکمیت ایستادند. بگذارید چند مثال کوچک بزنم:
دولت کره برای گرفتن وام های بین المللی به شدت در مخمصه افتاده بود. آمریکا آنان را پس زده بود. دولت کره هزاران کارگر معدن و پرستار به سوی آلمان غربی اعزام کرد. مزیت کارگران کرهای این بود که آنها از همه ملیتها با سوادتر بودند. این کارگران درآمدهای خود را به کره میفرستادند و دولت کره با وجود کم بودن مقدار آن، با وثیقه گذاشتن این درآمدها به اخذ وام از بانکهای خارجی از جمله دویچه بانک آلمان موفق شد.
طی بحران مالی 1997 ارزش پول کره سقوط کرد و قیمت طلا سیر صعودی سرسامآوری را آغاز کرد. در پاسخ به این اوضاع، مردم کره در کمپین ملی طلا با بخشیدن داوطلبانه طلا به دولت جهت فائق آمدن بر بحران جهان را شگفتزده کردند!
با شیوع آنفلوآنزای خوکی از مکزیک در سال 2009، کارکنان شرکتهای کره ای در مکزیک با پوشیدن ماسک به کار خود ادامه دادند که نتیجه آن افزایش نفوذ شرکتهای کره ای در آن بازار بود. این در حالی بود که کارکنان سایر ملتها ترجیح دادند که برای حفظ سلامتی خود مکزیک را ترک کنند.
2- مهارت تبدیل کردن بحرانهای مالی به سکوهای پیشرفت
دومین متغیری که دوست دارم آن را برجسته کنم، مهارت تبدیل بحران به سکوی پرش است. چند مثال فشرده را با هم مرور کنیم:
سال 1973 میلادی جنگی بین اعراب و اسرائیل شروع شد و قیمت نفت بیش از سه برابر شد! این ضربه مهلکی بود به اقتصاد کره که یک قطره نفت نداشت و تازه شروع به سرمایهگذاری در صنایع مربوطه آن کرده بود. اما دولت کره یک تصمیم استراتژیک گرفت: تمرکز روی فرصت رشد بالای ساخت و ساز در خاورمیانه (به خاطر بالا رفتن قیمت نفت) و اعزام کارگران خود به منطقه و احداث پروژههایی به ارزش سالیانه 10 میلیارد دلار.
حدود سال 1997 بحران مالی آسیا از تایلند آغاز شد و کشورهای آسیای شرقی را فرا گرفت. شش شرکت از ده شرکت بزرگ کره ای تا مرز سقوط رفتند. دولت کره تا مرز ورشکستگی پیش رفت و زیر بار بزرگ ترین وام (قرض) تاریخ رفت. کره این وضعیت را به یک فرصت اصلاحات عمیق تبدیل کرد: شرکت های ورشکسته بسته و یا ادغام شدند و شرکت های بزرگ دست به تجدید ساختار زدند. دولت کره این تحولات را با قاطعیت عملیاتی کرد. نتیجه اصلاحات فوق العاده بود: ذخایر ارزی کره از چهار میلیارد دلار، به صد میلیارد رسید و کره سه سال زودتر وامش را پس داد! (برگرفته از نوشته آقای دکتر زینت بخش)
فقط این دو عامل باعث پیشرفت کره نیست! در تحلیل پیشرفت کره به عوامل مختلفی از جمله تعامل پذیری بین المللی (دوستی با جهان)، فرهنگ سخت کوشی و انضباط و نگرش استراتژیک (انتخاب بخش بسیار محدودی از صنایع به عنوان صنایع راهبردی و حمایت ويژه از آنان در هر مقطع زمانی) و اجماع ملی را بر شمرده اند. اگر چرخ را از نو اختراع نکنیم و عصاره موفقیت های جهانی را با تجربیات بومی ترکیب کنیم و واقعا به آن پایبند باشیم، آنگاه ایران نیز می تواند راه شادکامی و پیشرفت را سریع تر طی کند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
حقایق تاریخی نوشته زیر از کتاب درخشان دکتر صابر اداک- پژوهشگر ژرفانگر تاریخ- به نام اخلاق زمام داری برداشته شده است. او در بخشی از کتابش نوشته است که علی بر عکس دیگر حاکمان تنها به ماندن می اندیشند، «چگونه ماندن» را برگزید.
مطالعه این کتاب روان به همه آن ها که در جستجوی حقیقت و حکمرانی ناب هستند چه مذهبی و چه غیرمذهبی توصیه می شود. آدرس کتاب:
https://goo.gl/J1CQAQ
مطالعه این کتاب روان به همه آن ها که در جستجوی حقیقت و حکمرانی ناب هستند چه مذهبی و چه غیرمذهبی توصیه می شود. آدرس کتاب:
https://goo.gl/J1CQAQ
🔳⭕️وقتی علی نیز سانسور می شود!
علی نام شخصیتی است که بعد از پیامبر، مشهورترین جهان اسلام است. اما بخش مهمی از تاریخ وی سانسور شده است. اصولا برخی دوست ندارند این بخش از تاریخ تبیین شود. حتی صفویان که مذهب رسمی این کشور را شیعه اعلام کردند فقط جنبه هایی خاص از زندگی و حکمرانی وی را برجسته کرده اند. تصویری که از وی برای ما نشان داده شده؛ قهرمانی جنگ آور، فاتحی قدرتمند و حاکمی مقتدر است که دوران کوتاه حکومتش بیشتر به جنگ گذشت. نام وی با شمشیر و خون و ذوالفقار گره خورده. بگذارید چند تصویر کاملا متفاوت از این شخصیت را با هم مرور کنیم:
1- روز بیعتش مردی از میان جمع برخاست و علنا گفت: با تو بیعت می کنم اما اگر رفتار نامناسبی داشته باشی، تو را خواهیم کشت. بدون اینکه حتی اخمی به ابرو بیاورد فقط یک کلمه گفت: قبول!
2- برخی افراد از بیعت او سر باز زدند، با مدارای تمام با آنان به گفتگو نشست و هیچ گونه فشاری تحمیل نکرد. برخی بیعت کردند و برخی نه! او امنیت کسانی که بیعت نکردند را تضمین کرد.
3- در زمان جنگ ها، همه چیز امنیتی می شود و هر کسی که همراهی نکرد می شود خائن. اما در یکی از جنگ ها، به مردم کوفه چنین نوشت: من یا ستمکارم یا ستمدیده. اگر مرا نیکوکار یافتید، یاری ام کنید و اگر خطاکارم دیدید، به سوی مسیر حق بازم گردانید. ذره ای لحن آمرانه در نوشتار او می یابید؟ فقط یک مورد نمونه مشابه در تاریخ می توان پیدا کرد؟
4- خودتان را جای یک فرمانده ارشد جنگ قرار دهید. عده ای می آیند و می گویند که ما با شما به میدان جنگ می آییم. آنجا حقیقت که بر ما معلوم شد تصمیم می گیریم که با شما باشیم یا با دشمنان شما. صادقانه چه می کنید؟ به او چنین پیشنهادی شد! نه تنها دلگیر نشد بلکه این سنجشگری و عقلانیت را پسندید و آنان را به چنین داوری ای تشویق کرد.
5- به مردمش می گفت: اگر فرامین من را در راستای پیروی خدا دیدید بر شما لازمست که همراهی کنید اما اگر در فرمان من، نافرمانی خدا نهفته بود چه از سوی من باشد و چه غیر من هرگز فرمان نبرید!! او از مردم اطاعت نمی خواست، شجاعت حقیقت طلبی را ترویج می کرد.
6- او خود را در حلقه محدودی از یاران (خودی ها) محصور نمی کرد. موارد متعددی در تاریخ گزارش شده که مردم را به گفتگو و مشورت فراخوانده آنهم در مهم ترین امور مانند تصمیم گیری در مورد معاویه. به ويژه در باب جنگ ها، هم با بزرگان و سران قبایل و هم با مردم عادی به گفتگو می نشست.
7- وی متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.
8- در یکی از سخنرانیها یکی از سپاهیان بپاخاست و اظهاراتی کرد آمیخته به تملق. او سخنانش را چنین ادامه داد: ... من بیزارم از این که درباره من اینگونه بیاندیشید که تعریف و تمجید شما را دوست دارم. ... با سخنان زیبا از من تعریف نکنید و توصیه کرد که با گفتن «سخن حق» مرا ترک کنید.
9- انتقاد از خود را خط قرمز جامعه نکرد. در حکومتش پاسخ سخن هر چقدر تلخ بود فقط با سخن داده می شد! بسیاری از مخالفانش در مسجدی که نماز می خواند جمع می شدند اعتراض می کردند دشنامش می دادند. اما یک روز هم سهمشان از بیت المال حذف نشد. مخالفت با حکومت هزینه نداشت.
10- در برخوردهای قهری آن مقدار شکیبایی می ورزید و بر گفتگو، تعامل و مدارا تاکید می ورزید که برخی او را به تردید و ترس متهم می کردند (برداشت آزاد از دکتر صابر اداک، اخلاق زمام داری)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
این ها بخشی از «تاریخ تاریک» است که کمتر برای ما گفته شده. این ها کنار صدها واقعیت تاریخی پنهان داشته شده نشان می دهد که او حکومتش را بر سه اصل بنا کرد:
1- اصل عقلانیت: حاکم خدا نیست. مردم باید جرات فکر کردن و سنجیدن داشته باشند و فرامین حاکمان باید با حق سنجیده شود. پیروی وفادارانه ارزشمند نیست. استدلال و سنجشگری است که باید مبنای انتخاب باشد و خرد جمعی مبتنی بر همین عقلانیت است که باید مبنای حکومت حاکمان باشد.
2- اصل آزادی: آزادی یعنی آنکه افراد بتوانند متفاوت فکر کنند و آزادانه عقاید خود را با یکدیگر گفتگو کنند. «یکسان اندیشی»، استبداد می آورد و رکود و «متفاوت اندیشی» پویایی می آورد و رهایی.
3- اصل اخلاق: حاکمان جایز نیستند به هیچ بهانه ای حتی جنگ، اصول آزادی و عقلانیت را لگدمال خودحق پنداری کنند.
او فقط فاتح خیبر نبود. مهم ترین فتح او باز کردن چشمان ما به الگوی جدیدی از حکمرانی است که بر مدار انعطاف، مداراجویی، عقلانیت ورزی، آزادمنشی و مشارکت جويي است. او فاتح همیشگی سرزمین عقلانیت و آزادگی است. چه یک خانواده را اداره می کنیم چه یک شهر یا یک شرکت بین المللی اصول سه گانه فوق الهام بخش است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
علی نام شخصیتی است که بعد از پیامبر، مشهورترین جهان اسلام است. اما بخش مهمی از تاریخ وی سانسور شده است. اصولا برخی دوست ندارند این بخش از تاریخ تبیین شود. حتی صفویان که مذهب رسمی این کشور را شیعه اعلام کردند فقط جنبه هایی خاص از زندگی و حکمرانی وی را برجسته کرده اند. تصویری که از وی برای ما نشان داده شده؛ قهرمانی جنگ آور، فاتحی قدرتمند و حاکمی مقتدر است که دوران کوتاه حکومتش بیشتر به جنگ گذشت. نام وی با شمشیر و خون و ذوالفقار گره خورده. بگذارید چند تصویر کاملا متفاوت از این شخصیت را با هم مرور کنیم:
1- روز بیعتش مردی از میان جمع برخاست و علنا گفت: با تو بیعت می کنم اما اگر رفتار نامناسبی داشته باشی، تو را خواهیم کشت. بدون اینکه حتی اخمی به ابرو بیاورد فقط یک کلمه گفت: قبول!
2- برخی افراد از بیعت او سر باز زدند، با مدارای تمام با آنان به گفتگو نشست و هیچ گونه فشاری تحمیل نکرد. برخی بیعت کردند و برخی نه! او امنیت کسانی که بیعت نکردند را تضمین کرد.
3- در زمان جنگ ها، همه چیز امنیتی می شود و هر کسی که همراهی نکرد می شود خائن. اما در یکی از جنگ ها، به مردم کوفه چنین نوشت: من یا ستمکارم یا ستمدیده. اگر مرا نیکوکار یافتید، یاری ام کنید و اگر خطاکارم دیدید، به سوی مسیر حق بازم گردانید. ذره ای لحن آمرانه در نوشتار او می یابید؟ فقط یک مورد نمونه مشابه در تاریخ می توان پیدا کرد؟
4- خودتان را جای یک فرمانده ارشد جنگ قرار دهید. عده ای می آیند و می گویند که ما با شما به میدان جنگ می آییم. آنجا حقیقت که بر ما معلوم شد تصمیم می گیریم که با شما باشیم یا با دشمنان شما. صادقانه چه می کنید؟ به او چنین پیشنهادی شد! نه تنها دلگیر نشد بلکه این سنجشگری و عقلانیت را پسندید و آنان را به چنین داوری ای تشویق کرد.
5- به مردمش می گفت: اگر فرامین من را در راستای پیروی خدا دیدید بر شما لازمست که همراهی کنید اما اگر در فرمان من، نافرمانی خدا نهفته بود چه از سوی من باشد و چه غیر من هرگز فرمان نبرید!! او از مردم اطاعت نمی خواست، شجاعت حقیقت طلبی را ترویج می کرد.
6- او خود را در حلقه محدودی از یاران (خودی ها) محصور نمی کرد. موارد متعددی در تاریخ گزارش شده که مردم را به گفتگو و مشورت فراخوانده آنهم در مهم ترین امور مانند تصمیم گیری در مورد معاویه. به ويژه در باب جنگ ها، هم با بزرگان و سران قبایل و هم با مردم عادی به گفتگو می نشست.
7- وی متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.
8- در یکی از سخنرانیها یکی از سپاهیان بپاخاست و اظهاراتی کرد آمیخته به تملق. او سخنانش را چنین ادامه داد: ... من بیزارم از این که درباره من اینگونه بیاندیشید که تعریف و تمجید شما را دوست دارم. ... با سخنان زیبا از من تعریف نکنید و توصیه کرد که با گفتن «سخن حق» مرا ترک کنید.
9- انتقاد از خود را خط قرمز جامعه نکرد. در حکومتش پاسخ سخن هر چقدر تلخ بود فقط با سخن داده می شد! بسیاری از مخالفانش در مسجدی که نماز می خواند جمع می شدند اعتراض می کردند دشنامش می دادند. اما یک روز هم سهمشان از بیت المال حذف نشد. مخالفت با حکومت هزینه نداشت.
10- در برخوردهای قهری آن مقدار شکیبایی می ورزید و بر گفتگو، تعامل و مدارا تاکید می ورزید که برخی او را به تردید و ترس متهم می کردند (برداشت آزاد از دکتر صابر اداک، اخلاق زمام داری)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
این ها بخشی از «تاریخ تاریک» است که کمتر برای ما گفته شده. این ها کنار صدها واقعیت تاریخی پنهان داشته شده نشان می دهد که او حکومتش را بر سه اصل بنا کرد:
1- اصل عقلانیت: حاکم خدا نیست. مردم باید جرات فکر کردن و سنجیدن داشته باشند و فرامین حاکمان باید با حق سنجیده شود. پیروی وفادارانه ارزشمند نیست. استدلال و سنجشگری است که باید مبنای انتخاب باشد و خرد جمعی مبتنی بر همین عقلانیت است که باید مبنای حکومت حاکمان باشد.
2- اصل آزادی: آزادی یعنی آنکه افراد بتوانند متفاوت فکر کنند و آزادانه عقاید خود را با یکدیگر گفتگو کنند. «یکسان اندیشی»، استبداد می آورد و رکود و «متفاوت اندیشی» پویایی می آورد و رهایی.
3- اصل اخلاق: حاکمان جایز نیستند به هیچ بهانه ای حتی جنگ، اصول آزادی و عقلانیت را لگدمال خودحق پنداری کنند.
او فقط فاتح خیبر نبود. مهم ترین فتح او باز کردن چشمان ما به الگوی جدیدی از حکمرانی است که بر مدار انعطاف، مداراجویی، عقلانیت ورزی، آزادمنشی و مشارکت جويي است. او فاتح همیشگی سرزمین عقلانیت و آزادگی است. چه یک خانواده را اداره می کنیم چه یک شهر یا یک شرکت بین المللی اصول سه گانه فوق الهام بخش است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Lashkarbolouki Reporting.pptx
1.8 MB
💿⭕️ کتاب الکترونیکی: اصول گزارش نویسی حرفه ای برای مشاوران، مدیران و کارشناسان
فایل پاورپوینت رایگان هفتاد اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
فایل پاورپوینت رایگان هفتاد اسلاید
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️فروپاشی چگونه رخ می دهد؟
احتمالا نام مجله معتبر و معروف فوربز را شنیده باشید. جزو معتبرترین نشریات کسب وکار، موفقیت، کارآفرینی و ثروت است. این نشریه روی جلد خود را در سال 2007 به نوکیا اختصاص داد و یک تیتر جنجالی زد: «آیا کسی می تواند نوکیا را با یک میلیارد مشتری از تخت پادشاهی به زیر کشد؟». نوکیا آن روزها سلطان بلامنازع موبایل و ارتباطات بود. اما نوکیا فروپاشید: طی سیزده سال سهم بازارش از رتبه اول به رتبه دهم و ارزش شرکت از 250 به کمتر از 4 میلیارد یورو سقوط کرد.
خیلی از ما وسیلهای به نام موبایل را با برند نوکیا شناختیم. به خاطر دارم که یکی از همکلاسیهایمان در دانشگاه، گوشی نوکیایی به نام 6600 را تازه خرید بود (جدیدترین مدل آن زمان) که از دوربینش برای تقلب سر جلسه امتحان استفاده کرد و همه دهانمان از تعجب باز مانده بود که دوربین این گوشی چنان کیفیتی دارد که میشود از برگه بغلدستی عکس گرفت و همان را خواند و نوشت!
یکی از جالبترین تحلیلهایی که در ارتباط با فروپاشی امپراطوری نوکیا منتشر شده است، نتایج مطالعات مشترکی میان یک دانشگاه فنلاندی و مدرسه کسبوکار معتبر اینسید فرانسه است. این نتایج حرفهای شنیدنی را در قالب سه نکته طرح میکند که خود حاصل 120 مصاحبه (شامل 9 مصاحبه با اعضای هیئتمدیره و 19 مصاحبه با مدیران ارشد نوکیا) بوده است. اما این سه راز سقوط چیست؟
راز اول: نبود فضای مناسب برای گفتگوهای صریح، آزاد و بنیادین: در آن بازه زمانی فضای مناسبی برای گفتوگوها و بحثهای جدی و راهبردی وجود نداشت. یکی از مدیران ارشد نوکیا نقل میکند که بین سالهای 2007 تا 2011، خیلی از اعضای هیئتمدیره احساس میکردند که دیگر نمیتوانند راحت و آزاد صحبت کنند و نتیجهاش این بود که تهدیدات اپل و گوگل به میزان کافی منتقل نمیشد و برنامه مناسبی برایش در نظر گرفته نشد!
راز دوم این بود که به صورت احساسی مدیران به سیستمعامل سیمبین وابسته شده بودند و همه گوشیهایش را با این سیستمعامل عرضه میکرد. کسی به خودش اجازه نمیداد به گزینه دیگری فکر کند. مدت ها روی سیستمعامل خودش پافشاری کرد وقتی هم در سال 2012 با تغییر مدیریت به فکر افتادند، دیگر خیلی دیر شده بود!
راز سوم: اینکه تحلیلها و تصمیمات براساس دادههای واقعی نبود و بیشتر احساسی، شهودی و شخصی بود. نقل میشود که وقتی نوکیا تصمیم گرفت بهجای سیمبین از سیستمعامل جدیدی استفاده کند، خیلی از مدیران سیستمعامل ویندوز را پیشنهاد میدادند. این در حالی بود که دادهها و شواهد واقعی افق روشنی برای سیستمعامل ویندوز نشان نمیداد و موفقیت این سیستمعامل بسیار بعید به نظر میرسید. اما نوکیا ویندوز را در گوشیهایش استفاده کرد و نتیجهاش هم شکست کاملش در سال 2013 بود.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
سه نکتهای که بهعنوان عوامل سقوط نوکیا بیان شد، میتواند عوامل شکست هر سیستم اقتصادی یا سیاسی باشد.
در هر سیستمی که نشود به راحتی نقد کرد، نظر داد، مفروضات را به چالش کشید و خطوط قرمز دایره گفتگوی شما را محدود کند، یک گام به سقوط نزدیک شده است.
در هر سیستمی که وابستگی بی دلیل به گذشته، به تصمیمات گذشته، به نمادهای گذشته زیاد شود به گونه ای که به جای آنکه تصمیم عقلایی بگیریم، بحث ها حیثیتی-ناموسی شود گام بلند دوم را به سمت سقوط برداشته ایم. هر جا احساس کردید داریم تصمیم می گیریم نه به خاطر ساختن آینده بلکه دقیقا به خاطر دفاع از عملکرد گذشته، این یک نشانه بی بدیل سقوط است.
اگر خواسته های شخصی و انتخاب های احساسی-هیجانی جای تصمیم گیری مبتنی بر داده ها، آمار، اطلاعات، مقایسه گزینه ها را گرفت، آنگاه جایگزین شدن احساسات و هیجانات به جای واقعیات و عقلانیت، میخ آخر سقوط را محکم خواهد کوبید. زمانی که چشم هایمان را به واقعیت بستیم و گوش هایمان سنگین شد، سقوط به ما نزدیک می شود
باور کنیم سقوط نزدیک است! خیلی نزدیک؛ لای این شب بوها! تاریخ را بنگریم بزرگ ترین امپراطوری ها به زیر کشیده شدند، شرکت های بزرگ در هم شکستند، مقتدرترین نظام ها به خاطره ها پیوستند و برندهای نام آور سرنوشتی شرم آور پیدا کردند. چرا که خطوط قرمز گلوی گفتگوی آزاد را فشرد، بحث ها حیثیتی-ناموسی شد و دفاع از گذشته به جای ساختن آینده نقش آفرین شد، چشم ها بسته و گوش ها سنگین شد. واقعیت ها و عقلانیت در برابر احساسات و هیجانات شکست خوردند.
فروپاشی از آن چه می بینید به شما نزدیک تر است.
نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
احتمالا نام مجله معتبر و معروف فوربز را شنیده باشید. جزو معتبرترین نشریات کسب وکار، موفقیت، کارآفرینی و ثروت است. این نشریه روی جلد خود را در سال 2007 به نوکیا اختصاص داد و یک تیتر جنجالی زد: «آیا کسی می تواند نوکیا را با یک میلیارد مشتری از تخت پادشاهی به زیر کشد؟». نوکیا آن روزها سلطان بلامنازع موبایل و ارتباطات بود. اما نوکیا فروپاشید: طی سیزده سال سهم بازارش از رتبه اول به رتبه دهم و ارزش شرکت از 250 به کمتر از 4 میلیارد یورو سقوط کرد.
خیلی از ما وسیلهای به نام موبایل را با برند نوکیا شناختیم. به خاطر دارم که یکی از همکلاسیهایمان در دانشگاه، گوشی نوکیایی به نام 6600 را تازه خرید بود (جدیدترین مدل آن زمان) که از دوربینش برای تقلب سر جلسه امتحان استفاده کرد و همه دهانمان از تعجب باز مانده بود که دوربین این گوشی چنان کیفیتی دارد که میشود از برگه بغلدستی عکس گرفت و همان را خواند و نوشت!
یکی از جالبترین تحلیلهایی که در ارتباط با فروپاشی امپراطوری نوکیا منتشر شده است، نتایج مطالعات مشترکی میان یک دانشگاه فنلاندی و مدرسه کسبوکار معتبر اینسید فرانسه است. این نتایج حرفهای شنیدنی را در قالب سه نکته طرح میکند که خود حاصل 120 مصاحبه (شامل 9 مصاحبه با اعضای هیئتمدیره و 19 مصاحبه با مدیران ارشد نوکیا) بوده است. اما این سه راز سقوط چیست؟
راز اول: نبود فضای مناسب برای گفتگوهای صریح، آزاد و بنیادین: در آن بازه زمانی فضای مناسبی برای گفتوگوها و بحثهای جدی و راهبردی وجود نداشت. یکی از مدیران ارشد نوکیا نقل میکند که بین سالهای 2007 تا 2011، خیلی از اعضای هیئتمدیره احساس میکردند که دیگر نمیتوانند راحت و آزاد صحبت کنند و نتیجهاش این بود که تهدیدات اپل و گوگل به میزان کافی منتقل نمیشد و برنامه مناسبی برایش در نظر گرفته نشد!
راز دوم این بود که به صورت احساسی مدیران به سیستمعامل سیمبین وابسته شده بودند و همه گوشیهایش را با این سیستمعامل عرضه میکرد. کسی به خودش اجازه نمیداد به گزینه دیگری فکر کند. مدت ها روی سیستمعامل خودش پافشاری کرد وقتی هم در سال 2012 با تغییر مدیریت به فکر افتادند، دیگر خیلی دیر شده بود!
راز سوم: اینکه تحلیلها و تصمیمات براساس دادههای واقعی نبود و بیشتر احساسی، شهودی و شخصی بود. نقل میشود که وقتی نوکیا تصمیم گرفت بهجای سیمبین از سیستمعامل جدیدی استفاده کند، خیلی از مدیران سیستمعامل ویندوز را پیشنهاد میدادند. این در حالی بود که دادهها و شواهد واقعی افق روشنی برای سیستمعامل ویندوز نشان نمیداد و موفقیت این سیستمعامل بسیار بعید به نظر میرسید. اما نوکیا ویندوز را در گوشیهایش استفاده کرد و نتیجهاش هم شکست کاملش در سال 2013 بود.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
سه نکتهای که بهعنوان عوامل سقوط نوکیا بیان شد، میتواند عوامل شکست هر سیستم اقتصادی یا سیاسی باشد.
در هر سیستمی که نشود به راحتی نقد کرد، نظر داد، مفروضات را به چالش کشید و خطوط قرمز دایره گفتگوی شما را محدود کند، یک گام به سقوط نزدیک شده است.
در هر سیستمی که وابستگی بی دلیل به گذشته، به تصمیمات گذشته، به نمادهای گذشته زیاد شود به گونه ای که به جای آنکه تصمیم عقلایی بگیریم، بحث ها حیثیتی-ناموسی شود گام بلند دوم را به سمت سقوط برداشته ایم. هر جا احساس کردید داریم تصمیم می گیریم نه به خاطر ساختن آینده بلکه دقیقا به خاطر دفاع از عملکرد گذشته، این یک نشانه بی بدیل سقوط است.
اگر خواسته های شخصی و انتخاب های احساسی-هیجانی جای تصمیم گیری مبتنی بر داده ها، آمار، اطلاعات، مقایسه گزینه ها را گرفت، آنگاه جایگزین شدن احساسات و هیجانات به جای واقعیات و عقلانیت، میخ آخر سقوط را محکم خواهد کوبید. زمانی که چشم هایمان را به واقعیت بستیم و گوش هایمان سنگین شد، سقوط به ما نزدیک می شود
باور کنیم سقوط نزدیک است! خیلی نزدیک؛ لای این شب بوها! تاریخ را بنگریم بزرگ ترین امپراطوری ها به زیر کشیده شدند، شرکت های بزرگ در هم شکستند، مقتدرترین نظام ها به خاطره ها پیوستند و برندهای نام آور سرنوشتی شرم آور پیدا کردند. چرا که خطوط قرمز گلوی گفتگوی آزاد را فشرد، بحث ها حیثیتی-ناموسی شد و دفاع از گذشته به جای ساختن آینده نقش آفرین شد، چشم ها بسته و گوش ها سنگین شد. واقعیت ها و عقلانیت در برابر احساسات و هیجانات شکست خوردند.
فروپاشی از آن چه می بینید به شما نزدیک تر است.
نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️تصمیم گیری هفت ثانیه ای
فانوس های زندگی شما کدامند؟
سندروم نتیجه فوری
فلج تصمیمی
این ها را در «ذهن زیبا» خواهید یافت!
https://goo.gl/c3wfbN
فانوس های زندگی شما کدامند؟
سندروم نتیجه فوری
فلج تصمیمی
این ها را در «ذهن زیبا» خواهید یافت!
https://goo.gl/c3wfbN
Lashkarbolouki SM Basic Concepts 2018.pptx
3.1 MB
💿⭕️ بنیادهای مدیریت استراتژیک: اصول و مفاهیم کلیدی
فایل پاورپوینت رایگان؛ فایل های بعدی نیز به اشتراک گذاشته خواهد شد.
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
فایل پاورپوینت رایگان؛ فایل های بعدی نیز به اشتراک گذاشته خواهد شد.
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️مواجهه با بدبختی از تحریم اقتصادی تا خیانت همسر؛
روانپزشکی آمریکایی–سوئیسی به نام الیزابت کوبلر راس تحقیقی بسیار عجیب انجام داد: آدم ها چگونه با مرگ روبرو می شوند؟ این تحقیق گسترده تر شد و از روانشناسی مرگ تا سوگواری عشق را در بر گرفت. آنقدر این تحقیق معروف شد که از آن به بعد او را با این عنوان صدا زدند: مرگشناس!
در گذشته برخی پژوهشگران از افراد میپرسیدند: «اگر به شما بگویند فقط یک روز دیگر زندهاید، چه میکنید؟» این سؤال را میشد با تخیل یا تظاهر جواب داد. اما او مستقیم زد به قلب واقعیت و با کسانی زندگی کرد که همسایه دیوار به دیوار مرگ بودند. او فهمید معمولا آدم ها در مواجهه با مرگ یا فقدان 5 مرحله را طی می کنند. بعدها نظریه او توسعه و کاربرد بسیار بیشتری پیدا کرد و ما متوجه شدیم که این مدل در موقعیت های متعددی کاربرد دارد. وقتی می فهمیم که سرمایه گذاری مان یک شبه نیست و نابود شده است. وقتی می فهمیم که شریک کاری یا زندگی مان خیانت کرده است. وقتی خبر می دهند که طلای المپیک را می خواهند از ما پس بگیرند به این خاطر که متهم به دوپینگ شده ایم. وقتی می فهمیم تحریم های آمریکا بازگشته است آن هم بسیار شدیدتر از دوره قبل. فازهای مواجهه با این بحران ها چیستند؟
فاز شوک و انکار: خبر را که می شنویم شوکه و مبهوت می شویم. سکوت همه جا را فرا می گیرد. سپس خودمان را جمع و جور می کنیم و سعی می کنیم خبر را نادیده بگیریم. سعی می کنیم صورت مساله اضطراب آور را پاک کنیم: حتما اشتباه می کنی! دروغ است! شوخی میکنی؟ دکترها اشتباه کرده اند. حتما داوران شوخی کرده اند. نه بابا! رسانه ها شلوغش کرده اند!
فاز خشم: در این مرحله معمولاً از انکار دست برمیداریم اما نمیخواهیم موضوع را به راحتی بپذیریم؛ عصبانی می شویم و مدام میپرسیم: چرا من؟ حتما این جمله کلیشه ای در فیلم ها را شنیده اید که آدم ها رو به آسمان فریاد می زنند خدا آخه من چه گناهی کرده بودم؟ این همان فاز خشم است. در همین فاز است که خواستگاران ناکام رو به اسیدپاشی می آورند و خیانت دیدگان، رفتارهای جنون آمیز می کنند.
فاز دست و پا زدن و جرو بحث: در این مرحله ما دیگر خشمگین نیستیم اما هنوز دلمان میخواهد به موقعیت قبل بازگردیم. سعی می کنیم سلامت، شریک زندگی یا کاری مان یا سرمایه از دست رفته مان را به نوعی بازگردانیم. از موضع انفعال تلاش می کنیم. چانه میزنیم. خواهش می کنیم. میخواهیم با همه چیز در ازای کمی بیشتر زنده ماندن معامله کنیم؛ با خداوند، با پزشک، با دوستان و...
فاز افسردگی: پیشاپیش شکست/مرگ/ورشکستگی را می پذیریم. برای خودمان عزا میگیریم. بعد از شنیدن خبر مرگ به خاطر برنامههایی که هرگز فرصت انجامش را پیدا نکردیم و به خاطر رؤیاهایی که هرگز به آنها دست پیدا نمیکنیم و... از دیگران کناره می گیریم؛ ریتم زندگی مان کُند می شود؛ خواب و اشتهایمان به هم می ریزد؛ و بدتر از همه فکر خودکشی می افتیم.
فاز تست و پذیرش: خود را برای موقعیت جدید آماده می کنیم و شروع می کنیم به پیدا کردن راه حل های عملی و تست کردن آن ها و فهمیدن اینکه کدام یک کار می کند و کدام یک کار نه. در این حالت ممکن است بهبودی نسبی شروع شود و احساس امیدواری مجدد شکل می گیرد کمااینکه بسیاری از کام مرگ دوباره به زندگی برگشتند یا شریک زندگی یا کاری جدید پیدا کردند یا سرمایه، اعتبار و کسب وکارشان را احیا کردند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این پنج فاز لزوما به ترتیب نیستند. الزاما همه از تمام این مراحل عبور نمیکنند. برخی ممکن است بین این مراحل رفت و برگشت کنند؛ بعضیها ممکن است اصلا به مراحل نهایی راه پیدا نکنند. حال با دانستن این مدل در قبال بحران های فردی یا جمعی مانند تحریم های آمریکا چه باید کرد؟
1-بدانیم تنها فازی که ارزش افزوده دارد همان فاز آخر است. با انکار، خشم، افسردگی، فحش دادن به استکبار جهانی و آتش زدن نمادها چیزی درست نمی شود.
2-مهم ترین گام برای آغاز فاز پنجم یعنی تست و پذیرش، آگاهی عمیق از بحران است. یعنی اینکه باید به خوبی ساختار تحریم ها را بفهمیم، تاثیرات آن را بر روی کسب وکار و صنعت و تجارت و حوزه کاری خودمان ارزیابی کنیم.
3-گذار از تحریم ها با گفتار درمانی و فیگور آمدن و سخنرانی و راه حل های فانتزی و تکرار انکار بی تاثیر بودن تحریم ها امکان پذیر نیست. مدیریت این بحران، راه حل هایِ عملیِ تکنیکالِ جزییِ مورد به مورد می خواهد.
4-از ترس مرگ، خودکشی نکنیم! این جمله نیچه را به خاطر بسپاریم که «آنچه مرا نکُشد، نیرومندترم میسازد؛ این را در مدرسه جَنگِ زندگی آموختهام.»
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
روانپزشکی آمریکایی–سوئیسی به نام الیزابت کوبلر راس تحقیقی بسیار عجیب انجام داد: آدم ها چگونه با مرگ روبرو می شوند؟ این تحقیق گسترده تر شد و از روانشناسی مرگ تا سوگواری عشق را در بر گرفت. آنقدر این تحقیق معروف شد که از آن به بعد او را با این عنوان صدا زدند: مرگشناس!
در گذشته برخی پژوهشگران از افراد میپرسیدند: «اگر به شما بگویند فقط یک روز دیگر زندهاید، چه میکنید؟» این سؤال را میشد با تخیل یا تظاهر جواب داد. اما او مستقیم زد به قلب واقعیت و با کسانی زندگی کرد که همسایه دیوار به دیوار مرگ بودند. او فهمید معمولا آدم ها در مواجهه با مرگ یا فقدان 5 مرحله را طی می کنند. بعدها نظریه او توسعه و کاربرد بسیار بیشتری پیدا کرد و ما متوجه شدیم که این مدل در موقعیت های متعددی کاربرد دارد. وقتی می فهمیم که سرمایه گذاری مان یک شبه نیست و نابود شده است. وقتی می فهمیم که شریک کاری یا زندگی مان خیانت کرده است. وقتی خبر می دهند که طلای المپیک را می خواهند از ما پس بگیرند به این خاطر که متهم به دوپینگ شده ایم. وقتی می فهمیم تحریم های آمریکا بازگشته است آن هم بسیار شدیدتر از دوره قبل. فازهای مواجهه با این بحران ها چیستند؟
فاز شوک و انکار: خبر را که می شنویم شوکه و مبهوت می شویم. سکوت همه جا را فرا می گیرد. سپس خودمان را جمع و جور می کنیم و سعی می کنیم خبر را نادیده بگیریم. سعی می کنیم صورت مساله اضطراب آور را پاک کنیم: حتما اشتباه می کنی! دروغ است! شوخی میکنی؟ دکترها اشتباه کرده اند. حتما داوران شوخی کرده اند. نه بابا! رسانه ها شلوغش کرده اند!
فاز خشم: در این مرحله معمولاً از انکار دست برمیداریم اما نمیخواهیم موضوع را به راحتی بپذیریم؛ عصبانی می شویم و مدام میپرسیم: چرا من؟ حتما این جمله کلیشه ای در فیلم ها را شنیده اید که آدم ها رو به آسمان فریاد می زنند خدا آخه من چه گناهی کرده بودم؟ این همان فاز خشم است. در همین فاز است که خواستگاران ناکام رو به اسیدپاشی می آورند و خیانت دیدگان، رفتارهای جنون آمیز می کنند.
فاز دست و پا زدن و جرو بحث: در این مرحله ما دیگر خشمگین نیستیم اما هنوز دلمان میخواهد به موقعیت قبل بازگردیم. سعی می کنیم سلامت، شریک زندگی یا کاری مان یا سرمایه از دست رفته مان را به نوعی بازگردانیم. از موضع انفعال تلاش می کنیم. چانه میزنیم. خواهش می کنیم. میخواهیم با همه چیز در ازای کمی بیشتر زنده ماندن معامله کنیم؛ با خداوند، با پزشک، با دوستان و...
فاز افسردگی: پیشاپیش شکست/مرگ/ورشکستگی را می پذیریم. برای خودمان عزا میگیریم. بعد از شنیدن خبر مرگ به خاطر برنامههایی که هرگز فرصت انجامش را پیدا نکردیم و به خاطر رؤیاهایی که هرگز به آنها دست پیدا نمیکنیم و... از دیگران کناره می گیریم؛ ریتم زندگی مان کُند می شود؛ خواب و اشتهایمان به هم می ریزد؛ و بدتر از همه فکر خودکشی می افتیم.
فاز تست و پذیرش: خود را برای موقعیت جدید آماده می کنیم و شروع می کنیم به پیدا کردن راه حل های عملی و تست کردن آن ها و فهمیدن اینکه کدام یک کار می کند و کدام یک کار نه. در این حالت ممکن است بهبودی نسبی شروع شود و احساس امیدواری مجدد شکل می گیرد کمااینکه بسیاری از کام مرگ دوباره به زندگی برگشتند یا شریک زندگی یا کاری جدید پیدا کردند یا سرمایه، اعتبار و کسب وکارشان را احیا کردند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این پنج فاز لزوما به ترتیب نیستند. الزاما همه از تمام این مراحل عبور نمیکنند. برخی ممکن است بین این مراحل رفت و برگشت کنند؛ بعضیها ممکن است اصلا به مراحل نهایی راه پیدا نکنند. حال با دانستن این مدل در قبال بحران های فردی یا جمعی مانند تحریم های آمریکا چه باید کرد؟
1-بدانیم تنها فازی که ارزش افزوده دارد همان فاز آخر است. با انکار، خشم، افسردگی، فحش دادن به استکبار جهانی و آتش زدن نمادها چیزی درست نمی شود.
2-مهم ترین گام برای آغاز فاز پنجم یعنی تست و پذیرش، آگاهی عمیق از بحران است. یعنی اینکه باید به خوبی ساختار تحریم ها را بفهمیم، تاثیرات آن را بر روی کسب وکار و صنعت و تجارت و حوزه کاری خودمان ارزیابی کنیم.
3-گذار از تحریم ها با گفتار درمانی و فیگور آمدن و سخنرانی و راه حل های فانتزی و تکرار انکار بی تاثیر بودن تحریم ها امکان پذیر نیست. مدیریت این بحران، راه حل هایِ عملیِ تکنیکالِ جزییِ مورد به مورد می خواهد.
4-از ترس مرگ، خودکشی نکنیم! این جمله نیچه را به خاطر بسپاریم که «آنچه مرا نکُشد، نیرومندترم میسازد؛ این را در مدرسه جَنگِ زندگی آموختهام.»
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️تولد دوباره تان مبارک
یادمان باشد
عید فطر، شادی و دست افشانی بر رفتن ماه رمضان نیست!
برآمدن روزی نو و انسانی نوست.
چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود.
یادمان باشد
اگر گرسنگی ما در ماه مبارک منجر به سیری گرسنه ای نشد
11 ماه دیگر فرصت وجود دارد تا جبران کنیم.
یادمان باشد
عید فطر یعنی خداوند می گوید بارت را سبک کرده ام
و سیاهی هایت را زدوده ام
تا در ایام سال سبک بارتر به سوی من سفر کنی.
پس
تولدتان مبارک
و یادمان باشد ماه رمضان تمام شد
اما خداوند که همیشه و هماره هست و تمامی ندارد
با احترام
مجتبی لشکربلوکی
یادمان باشد
عید فطر، شادی و دست افشانی بر رفتن ماه رمضان نیست!
برآمدن روزی نو و انسانی نوست.
چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود.
یادمان باشد
اگر گرسنگی ما در ماه مبارک منجر به سیری گرسنه ای نشد
11 ماه دیگر فرصت وجود دارد تا جبران کنیم.
یادمان باشد
عید فطر یعنی خداوند می گوید بارت را سبک کرده ام
و سیاهی هایت را زدوده ام
تا در ایام سال سبک بارتر به سوی من سفر کنی.
پس
تولدتان مبارک
و یادمان باشد ماه رمضان تمام شد
اما خداوند که همیشه و هماره هست و تمامی ندارد
با احترام
مجتبی لشکربلوکی
🔳⭕️زندگی شطرنج نیست!
در بازی زندگی برخلاف شطرنج
بعد از کیش و مات هم بازی ادامه دارد. به شرط آنکه خود را نباخته باشی حتی اگر بازی را به تمامی باخته باشی.
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
در بازی زندگی برخلاف شطرنج
بعد از کیش و مات هم بازی ادامه دارد. به شرط آنکه خود را نباخته باشی حتی اگر بازی را به تمامی باخته باشی.
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️ زمستان آینده، بحران لحاف خواهیم داشت!
بگذارید با یک داستان کلاسیک و معروف شروع کنیم. پایيز بود و سرخپوست ها از رئيس جديد قبيله پرسيدند كه زمستان پيش رو سرد خواهد بود يا نه. از آنجايي كه رئيس جديد از نسل جامعه مدرن بود از اسرار قديمي سرخپوست ها چيزي نياموخته بود. او با نگاه به آسمان نمي توانست تشخيص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراين براي اينكه جانب احتياط را رعايت كند به افراد قبيله گفت كه زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان بايد هيزم جمع كنند.
چند روز بعد ايده اي به نظرش رسيد. به مركز تلفن رفت و با اداره هواشناسي تماس گرفت و پرسيد: آيا زمستان امسال سرد خواهد بود؟ كارشناس هواشناسي پاسخ داد: به نظر مي رسد اين زمستان واقعاً سرد باشد. رئيس جديد به قبيله برگشت و به افرادش گفت كه هيزم بيشتري انبار كنند. يك هفته بعد دوباره از مركز هواشناسي پرسيد: آيا هنوز فكر مي كنيد كه زمستان سردي پيش رو داريم؟ كارشناس جواب داد: بله، هوا بس ناجوانمردانه سخت خواهد بود.
رئيس دوباره به قبيله برگشت و به افراد قبيله دستور داد كه هر تكه هيزمي كه مي بينند جمع كنند. هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسي پرسيد: آيا شما كاملاً مطمئن هستيد كه زمستان امسال خيلي سرد خواهد بود؟ كارشناس جواب داد: قطعاً و به نظر مي رسد زمستان امسال يكي از سردترين زمستان هايي باشد كه اين منطقه به خود ديده است.
رئيس قبيله پرسيد: شما چطور مي توانيد اين قدر مطمئن باشيد؟ كارشناس هواشناسي جواب داد: چون سرخپوست ها ديوانه وار در حال جمع آوري هيزم هستند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
در ادبیات آینده پژوهی و تفکر استراتژیک مفهوم جالبی وجود دارد به نام «پیش گویی کامبخش» یا خود محقق شونده. پیش گویی کامبخش نوعی از پیش نگری است که به طور مستقیم یا غیرمستقیم باعث بوقوع پیوستن خودش می شود. این پدیده ناشی از رابطه دو طرفه بین باور و رفتار است. گاهی اوقات باور به وقوع یک رخداد در آینده باعث ایجاد آن رخداد در واقعیت می شود. دقت کنیم نکته ظریف اینجاست که پیشگویی کامبخش از اول درست نیست. بلکه این پیشگویی منجر به بروز رفتارهایی می شود که این رفتار در نهایت باور نادرست را به واقعیت تبديل می کند.
بگذارید مساله ملی «گذار از تحریم ها» را از این منظر نگاه کنیم؛ تحریم ها دو بعد دارند. یک بعد تحریم ها، «محدودیت های سخت اقتصادی» است؛ شامل محدودیت هایی که در نظام بانکی، بیمه ای و تجاری ما ایجاد می شود. اما بعد دوم و مهم تر تحریم ها، «بازی های نرم روانی» است. ممکن است محدودیت های اقتصادی یک کشور را از پای نیاندازد. اما بازی های روانی حتما چنین خواهد کرد.
در بعد دوم تحریم ها، تصویر از آینده را مخدوش تر، مبهم تر و سخت تر از آن چه هست ارایه می دهند (باور: به ما القا می کنند هوا بس ناجوانمردانه سرد خواهد بود!). هر کدام از ما شروع می کنیم به خریدن لحاف برای زمستان آینده (رفتار هیجانی) وقتی به بازار می رویم می بينیم که فروش لحاف دو برابر شده است (باور تقویت شده). بنابراین ما به جای یک لحاف دو لحاف می خریم (رفتار غیرمنطقی واکنشی) و وقتی برمی گردیم خانه اخبار را گوش می کنیم که مردم برای خریدن لحاف هجوم آورده اند (طوفان باورهای جمعی غلط) بنابراین احساس می کنیم که لحاف کم خریده ایم پس دوباره مراجعه می کنیم به بازار برای خرید. می بینیم که لحاف در بازار نیست. چه می کنیم؟ به بازار سیاه روی می آوریم. لحاف را با قیمت سه برابر معمولی می خریم و در انبارهایمان تلنبار می کنیم. در صف خرید لحاف دعوا می کنیم. چاقو و چاقوکشی می کنیم. محبور می شویم لحاف به صورت قاچاق وارد کنیم و هزاران بدبختی دیگر. به همین ترتیب لحاف می شود یک بحران!
تحریم جدی است. خیلی جدی! دولت مردان باید برای «محدودیت های سخت اقتصادی» راه حل های عملی اطمینان بخش طراحی، اعلام و اجرا کنند. اما جدای از آن تک تک ما نباید در دام بازی های نرم روانی و بحران لحاف بیفتیم!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarboluki
بگذارید با یک داستان کلاسیک و معروف شروع کنیم. پایيز بود و سرخپوست ها از رئيس جديد قبيله پرسيدند كه زمستان پيش رو سرد خواهد بود يا نه. از آنجايي كه رئيس جديد از نسل جامعه مدرن بود از اسرار قديمي سرخپوست ها چيزي نياموخته بود. او با نگاه به آسمان نمي توانست تشخيص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراين براي اينكه جانب احتياط را رعايت كند به افراد قبيله گفت كه زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان بايد هيزم جمع كنند.
چند روز بعد ايده اي به نظرش رسيد. به مركز تلفن رفت و با اداره هواشناسي تماس گرفت و پرسيد: آيا زمستان امسال سرد خواهد بود؟ كارشناس هواشناسي پاسخ داد: به نظر مي رسد اين زمستان واقعاً سرد باشد. رئيس جديد به قبيله برگشت و به افرادش گفت كه هيزم بيشتري انبار كنند. يك هفته بعد دوباره از مركز هواشناسي پرسيد: آيا هنوز فكر مي كنيد كه زمستان سردي پيش رو داريم؟ كارشناس جواب داد: بله، هوا بس ناجوانمردانه سخت خواهد بود.
رئيس دوباره به قبيله برگشت و به افراد قبيله دستور داد كه هر تكه هيزمي كه مي بينند جمع كنند. هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسي پرسيد: آيا شما كاملاً مطمئن هستيد كه زمستان امسال خيلي سرد خواهد بود؟ كارشناس جواب داد: قطعاً و به نظر مي رسد زمستان امسال يكي از سردترين زمستان هايي باشد كه اين منطقه به خود ديده است.
رئيس قبيله پرسيد: شما چطور مي توانيد اين قدر مطمئن باشيد؟ كارشناس هواشناسي جواب داد: چون سرخپوست ها ديوانه وار در حال جمع آوري هيزم هستند.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
در ادبیات آینده پژوهی و تفکر استراتژیک مفهوم جالبی وجود دارد به نام «پیش گویی کامبخش» یا خود محقق شونده. پیش گویی کامبخش نوعی از پیش نگری است که به طور مستقیم یا غیرمستقیم باعث بوقوع پیوستن خودش می شود. این پدیده ناشی از رابطه دو طرفه بین باور و رفتار است. گاهی اوقات باور به وقوع یک رخداد در آینده باعث ایجاد آن رخداد در واقعیت می شود. دقت کنیم نکته ظریف اینجاست که پیشگویی کامبخش از اول درست نیست. بلکه این پیشگویی منجر به بروز رفتارهایی می شود که این رفتار در نهایت باور نادرست را به واقعیت تبديل می کند.
بگذارید مساله ملی «گذار از تحریم ها» را از این منظر نگاه کنیم؛ تحریم ها دو بعد دارند. یک بعد تحریم ها، «محدودیت های سخت اقتصادی» است؛ شامل محدودیت هایی که در نظام بانکی، بیمه ای و تجاری ما ایجاد می شود. اما بعد دوم و مهم تر تحریم ها، «بازی های نرم روانی» است. ممکن است محدودیت های اقتصادی یک کشور را از پای نیاندازد. اما بازی های روانی حتما چنین خواهد کرد.
در بعد دوم تحریم ها، تصویر از آینده را مخدوش تر، مبهم تر و سخت تر از آن چه هست ارایه می دهند (باور: به ما القا می کنند هوا بس ناجوانمردانه سرد خواهد بود!). هر کدام از ما شروع می کنیم به خریدن لحاف برای زمستان آینده (رفتار هیجانی) وقتی به بازار می رویم می بينیم که فروش لحاف دو برابر شده است (باور تقویت شده). بنابراین ما به جای یک لحاف دو لحاف می خریم (رفتار غیرمنطقی واکنشی) و وقتی برمی گردیم خانه اخبار را گوش می کنیم که مردم برای خریدن لحاف هجوم آورده اند (طوفان باورهای جمعی غلط) بنابراین احساس می کنیم که لحاف کم خریده ایم پس دوباره مراجعه می کنیم به بازار برای خرید. می بینیم که لحاف در بازار نیست. چه می کنیم؟ به بازار سیاه روی می آوریم. لحاف را با قیمت سه برابر معمولی می خریم و در انبارهایمان تلنبار می کنیم. در صف خرید لحاف دعوا می کنیم. چاقو و چاقوکشی می کنیم. محبور می شویم لحاف به صورت قاچاق وارد کنیم و هزاران بدبختی دیگر. به همین ترتیب لحاف می شود یک بحران!
تحریم جدی است. خیلی جدی! دولت مردان باید برای «محدودیت های سخت اقتصادی» راه حل های عملی اطمینان بخش طراحی، اعلام و اجرا کنند. اما جدای از آن تک تک ما نباید در دام بازی های نرم روانی و بحران لحاف بیفتیم!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarboluki
Lashkarbolouki Vision 2018.pptx
4.8 MB
💿⭕️ کتاب الکترونیکی: چشم انداز، قدرت تصویرسازی از آینده
فایل پاورپوینت رایگان
از سلسه فایل های برنامه ریزی استراتژیک
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
فایل پاورپوینت رایگان
از سلسه فایل های برنامه ریزی استراتژیک
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️تراژدی زندگی توهمی یا «زنده مانی»
پنج سالم كه بود بابام براي بار اول منو برد شهربازي. اين شهربازي طوري بود كه كنارش يه پارك معمولي بود كه جزو مجموعه شهربازي به حساب ميومد.
يه پارك مثل همه پارك ها با تاب و سرسره و... . من كه تا حالا تاب و سرسره نديده بودم با ديدن بچه هايي كه داشتن بازي ميكردن خيلي هيجان زده شدم و منم مشغول بازي شدم. آنقدر سرگرم بازي بودم كه ديگه وارد شهربازي نشديم.
روز بعدش خوشحال و خندون رفتم پيش دوستم كه بهش گفته بودم قراره برم شهربازي. با هيجان ازم پرسيد: خب امير..رفتي شهربازي؟؟ جواب دادم: آره. پرسید ترن هوايي سوار شدي؟ نه! چرخ و فلك چطور؟ من هم كه اصلا نميدونستم اين چيزايي كه ميگه چيه گفتم نه. پس چي سوار شدي؟ ماجرا رو واسش تعريف كردم. گفت: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي!
٢٥ سال از اون ماجرا گذشت. چند روز پيش همان دوستم رو تو اينستاگرام پيدا كرديم. اون حالا صاحب يه شركت شده و وضع اقتصادی خوبي داشت. من رو به شركتش دعوت كرد. رفتم پيشش و كلي با هم گپ زديم. خيلي سرزنده بود و كلي به وضع ماليش مي باليد. بهش گفتم: تعريف كن ببينم. چيكارا ميكني؟ چي بگم والا زندگي مي كنيم. پرسیدم عاشق شدي؟ و چند سوال دیگه ازش پرسیدم. جواب همه شان «نه» بود. چندثانيه بهش نگاه كردم و گفتم: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي! (داستانی از امير حافظي با اندکی تغییر).
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم آنچه در بالا خواندیم حکایت بسیاری از ماست. بسیاری از ما «زنده مانی؛ زندگی توهمی» را تجربه می کنیم اما «زندگانی: زندگی واقعی» را نه. به همین خاطر هم هست که شاعر و نویسنده سرشناس ایرلندی بسیار گزنده و تلخ گفته است: زندگی کردن، یکی از نادرترین پدیده ها در دنیاست. بسیاری، فقط وجود دارند (خواهش می کنم یک بار دیگر این جمله را بخوانید!)
ساعتی را با خود خلوت کنید و پنج سوال سخت زیر را از خود بپرسید.
1- آیا تا به حال بودن من تاثیر مثبت عمیقی روی زندگی فردی غیر از افراد خانواده ام گذاشته است؟
2- آیا همانگونه که سه بار در روز غذا می خورم، سه بار در روز به مطالعه يا تفکر می پردازم؟
3- آیا تا به حال جرات کرده ام خلاف جریان آب شنا کنم؟ یا اینکه نه؛ احساس می کنم روی پله برقی ثابت ایستاده ام و مسخ شده، به سمت خط پایانی محتوم در حرکتم.
4- آیا مرگ را بخشی از زندگی می دانم یا پایان زندگی؟ آیا گهگاهی به آسمان نگاه می کنم؟ یا همه چیز را در زمین می دانم؟
5- آیا تا به حال به عشق یا عقیده ای متعهد شده ام؟ آیا برایش هزینه داده ام؟ آیا تا به حال برای چیزی که منفعت مستقیمش به من نمی رسد گریسته ام؟
خود را فریب ندهید. جواب هر چه بود، صادقانه پاسخ دهید و اگر لازم شد به خودمان بگوییم: زکی! تو که اصلا شهر بازی نرفتی! تو که اصلا زندگی را شروع نکرده ای! می دانم برخی از شما بلافاصله خواهید گفت که وقتی ما پول نداریم و هشت مان گره نه مان است اصلا صحبت کردن از این ها، خیلی لوکس و غیرواقع بینانه است. اما هیچکدام از مولفه های «زندگانی؛ زندگی واقعی» نیازی به پول و سرمایه و ثروت ندارند. مفید بودن، مبارز بودن، متفکر بودن، اخلاقی بودن و متعهد بودن نیازی به پول ندارد. خود را فریب ندهیم.
در این زمینه یکی از بهترین نوشته ها، اثری است جاودانه از نویسنده و شاعری از آمریکای جنوبی:
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی. اگر روزمرّگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی. یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی. که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!
خداوند در کتاب آسمانی خود به کسانی اشاره می کند به زندگی محدود و فرومایه رضایت دادند و از آن بدتر که به آن اطمینان خاطر یافتند، این پیام باید همه ما را به فکر فرو ببرد که نباید از پایان زندگی بهراسیم بلکه باید از این بترسیم که اصلا زندگی را آغاز نکرده باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
پنج سالم كه بود بابام براي بار اول منو برد شهربازي. اين شهربازي طوري بود كه كنارش يه پارك معمولي بود كه جزو مجموعه شهربازي به حساب ميومد.
يه پارك مثل همه پارك ها با تاب و سرسره و... . من كه تا حالا تاب و سرسره نديده بودم با ديدن بچه هايي كه داشتن بازي ميكردن خيلي هيجان زده شدم و منم مشغول بازي شدم. آنقدر سرگرم بازي بودم كه ديگه وارد شهربازي نشديم.
روز بعدش خوشحال و خندون رفتم پيش دوستم كه بهش گفته بودم قراره برم شهربازي. با هيجان ازم پرسيد: خب امير..رفتي شهربازي؟؟ جواب دادم: آره. پرسید ترن هوايي سوار شدي؟ نه! چرخ و فلك چطور؟ من هم كه اصلا نميدونستم اين چيزايي كه ميگه چيه گفتم نه. پس چي سوار شدي؟ ماجرا رو واسش تعريف كردم. گفت: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي!
٢٥ سال از اون ماجرا گذشت. چند روز پيش همان دوستم رو تو اينستاگرام پيدا كرديم. اون حالا صاحب يه شركت شده و وضع اقتصادی خوبي داشت. من رو به شركتش دعوت كرد. رفتم پيشش و كلي با هم گپ زديم. خيلي سرزنده بود و كلي به وضع ماليش مي باليد. بهش گفتم: تعريف كن ببينم. چيكارا ميكني؟ چي بگم والا زندگي مي كنيم. پرسیدم عاشق شدي؟ و چند سوال دیگه ازش پرسیدم. جواب همه شان «نه» بود. چندثانيه بهش نگاه كردم و گفتم: زِكي! پس تو كه اصلا شهربازي نرفتي! (داستانی از امير حافظي با اندکی تغییر).
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم آنچه در بالا خواندیم حکایت بسیاری از ماست. بسیاری از ما «زنده مانی؛ زندگی توهمی» را تجربه می کنیم اما «زندگانی: زندگی واقعی» را نه. به همین خاطر هم هست که شاعر و نویسنده سرشناس ایرلندی بسیار گزنده و تلخ گفته است: زندگی کردن، یکی از نادرترین پدیده ها در دنیاست. بسیاری، فقط وجود دارند (خواهش می کنم یک بار دیگر این جمله را بخوانید!)
ساعتی را با خود خلوت کنید و پنج سوال سخت زیر را از خود بپرسید.
1- آیا تا به حال بودن من تاثیر مثبت عمیقی روی زندگی فردی غیر از افراد خانواده ام گذاشته است؟
2- آیا همانگونه که سه بار در روز غذا می خورم، سه بار در روز به مطالعه يا تفکر می پردازم؟
3- آیا تا به حال جرات کرده ام خلاف جریان آب شنا کنم؟ یا اینکه نه؛ احساس می کنم روی پله برقی ثابت ایستاده ام و مسخ شده، به سمت خط پایانی محتوم در حرکتم.
4- آیا مرگ را بخشی از زندگی می دانم یا پایان زندگی؟ آیا گهگاهی به آسمان نگاه می کنم؟ یا همه چیز را در زمین می دانم؟
5- آیا تا به حال به عشق یا عقیده ای متعهد شده ام؟ آیا برایش هزینه داده ام؟ آیا تا به حال برای چیزی که منفعت مستقیمش به من نمی رسد گریسته ام؟
خود را فریب ندهید. جواب هر چه بود، صادقانه پاسخ دهید و اگر لازم شد به خودمان بگوییم: زکی! تو که اصلا شهر بازی نرفتی! تو که اصلا زندگی را شروع نکرده ای! می دانم برخی از شما بلافاصله خواهید گفت که وقتی ما پول نداریم و هشت مان گره نه مان است اصلا صحبت کردن از این ها، خیلی لوکس و غیرواقع بینانه است. اما هیچکدام از مولفه های «زندگانی؛ زندگی واقعی» نیازی به پول و سرمایه و ثروت ندارند. مفید بودن، مبارز بودن، متفکر بودن، اخلاقی بودن و متعهد بودن نیازی به پول ندارد. خود را فریب ندهیم.
در این زمینه یکی از بهترین نوشته ها، اثری است جاودانه از نویسنده و شاعری از آمریکای جنوبی:
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی. اگر روزمرّگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی. یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی. که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!
خداوند در کتاب آسمانی خود به کسانی اشاره می کند به زندگی محدود و فرومایه رضایت دادند و از آن بدتر که به آن اطمینان خاطر یافتند، این پیام باید همه ما را به فکر فرو ببرد که نباید از پایان زندگی بهراسیم بلکه باید از این بترسیم که اصلا زندگی را آغاز نکرده باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
فراتر از تمام مرزهای جغرافیایی و عقیدتی انسان باشیم
طرفدارای کلمبیا و مکزیک این هوادار معلول مصری رو بلند کردن تا بازی تیمشرو از تلویزیون ببینه
برگرفته از کانال خوب "شهر مهربان"
@Shahr_Mehraban
طرفدارای کلمبیا و مکزیک این هوادار معلول مصری رو بلند کردن تا بازی تیمشرو از تلویزیون ببینه
برگرفته از کانال خوب "شهر مهربان"
@Shahr_Mehraban
بخش اول نوشته زیر را از مطلب آقای دکتر زینت بخش برداشته ام این هم کانال ایشان برای مطالعه سایر مطالب:
@ThinkThenMove
@ThinkThenMove
🔲⭕️نظام های خنگ، نظام های خلاق
فردی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته بود می گفت: نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه خانمی 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای زندگی ندارند.
یک روز متوجه شدم او کار پیدا کرده! خیلی تعجب کردم. کارش چه بود؟ مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله! از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، او گفت: من برای پول کار نمی کنم، بلکه زمان خودم را در «بانک زمان» سپرده گذاری می کنم تا در زمانی که مثل این پیرمرد توان حرکت ندارم، آن را از بانک بیرون بکشم!
وقتی بیشتر درباره آن جستجو کردم، فهمیدم بانک زمان یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس اجرا شده است. داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در سیستم تامین اجتماعی پس انداز می کنند تا وقتی نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی، یعنی همان سپرده گذاران زمان، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک کارت بانک زمان می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ زمان و بهره آنرا برداشت کند.
صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد. اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت از چهارپایه افتاده. فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پایش شکسته بود. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است.
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد. او به محض بهبودی، دوباره شروع کرد به سرمایه گذاری مجدد و سپرده گذاری زمان (برگرفته از کانال خوب دکتر زینت بخش)
جالب اینجاست که این نوآوری اجتماعی، منجر به خلق پول جدیدی شده است. همانگونه که ما پول (ارز)های سنتی داریم و همچنین پول های مجازی و ارزهای رمزپایه (مانند بیت کوین)، ارزهای زمان پایه نیز خلق شده اند و با گسترش این ارزها شما می توانید گزینه های بیشتری در اختیار داشته باشید.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
در هر جامعه ای، یک شهر را نظر بگیرید یا یک سازمان یا یک تیم کاری یا یک کشور نیازها وجود دارند: نیاز به شادی، نیاز به تغذیه، نیاز به احترام، نیاز به آزادی، نیاز به دوست داشتن و و دوست داشته شدن، نیاز به امنیت و نیاز جنسی و هزاران نیاز خُرد و کلان دیگر. هر جامعه ای که بتواند این نیازها را به خوبی پاسخ دهد، جامعه ای است که اعضای آن خوشبخت ترند و شادکامی و رضایت بیشتری را تجربه می کنند.
از آن طرف در همان جوامع، در کنار نیازمندی ها، توانمندی هایی نیز وجود دارد. ظرفیت هایی که بلااستفاده مانده اند. به همین ایده بانک زمان نگاه کنید. عده ای هستند که نیازمند وقت گذاری برای مراقبت و همصحبتی هستند و عده ای هم هستند که وقت اضافه دارند و در ضمن دارای روحیه عاطفی برای مراقبت از دیگران.
نظام های خلاق، نظام هایی هستند که نیازمندی ها و توانمندی ها را به همدیگر می دوزند. دقت کنید که نظام های خلاق خودشان به نیازها پاسخ نمی دهند. بلکه طراحی سازوکار می کنند. سازوکار پاسخگویی به نیازمندی ها از طریق توانمندی های موجود. بدین ترتیب از یک طرف با نیازهای ارضا نشده و سرکوب شده روبرو نیستیم و از طرف دیگر با پتانسیل های هدررفته و به کار گرفته نشده.
نظام های خنگ اما راه دیگری را در پیش می گیرند. اول اینکه نیازها را تشخیص نمی دهند. دوم اینکه نیازها را به رسمیت نمی شناسند و گاهی با آن مخالفت می کنند و سوم اینکه سعی می کنند خودشان نیازها را پاسخ دهند. کار نظام ها، شرکت داری، بیمارستان داری، مدرسه داری، سدسازی نیست. بلکه نظام ها، موظف اند سازوکار طراحی کنند. سازوکاری که حاصل آن این می شود که عده ای دیگر بیمارستان داری می کنند و سلامت را تضمین کنند و ...
جوامع خلاق، محصول ایده های خلاق است که در نگاه اول کمی عجیب، غیرمنتظره و نشدنی به نظر می رسند. نترسیم! بار دیگر به اطراف خود بنگریم، نیازمندی ها و توانمندی ها را کنار هم بگذاریم و ببینیم می توانیم بازی های برنده-برنده طراحی کنیم. ایران ما به خاطر جوان بودن جمعیت، حس شدید پیشرفت خواهی، میزان بالای تحصیلات نشان داده است که می تواند یک جامعه خلاق باشد. شاید ایران بتواند مبدع پول زمان_پایه بعدی باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
فردی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته بود می گفت: نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه خانمی 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای زندگی ندارند.
یک روز متوجه شدم او کار پیدا کرده! خیلی تعجب کردم. کارش چه بود؟ مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله! از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، او گفت: من برای پول کار نمی کنم، بلکه زمان خودم را در «بانک زمان» سپرده گذاری می کنم تا در زمانی که مثل این پیرمرد توان حرکت ندارم، آن را از بانک بیرون بکشم!
وقتی بیشتر درباره آن جستجو کردم، فهمیدم بانک زمان یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس اجرا شده است. داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در سیستم تامین اجتماعی پس انداز می کنند تا وقتی نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی، یعنی همان سپرده گذاران زمان، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک کارت بانک زمان می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ زمان و بهره آنرا برداشت کند.
صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد. اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت از چهارپایه افتاده. فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پایش شکسته بود. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است.
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد. او به محض بهبودی، دوباره شروع کرد به سرمایه گذاری مجدد و سپرده گذاری زمان (برگرفته از کانال خوب دکتر زینت بخش)
جالب اینجاست که این نوآوری اجتماعی، منجر به خلق پول جدیدی شده است. همانگونه که ما پول (ارز)های سنتی داریم و همچنین پول های مجازی و ارزهای رمزپایه (مانند بیت کوین)، ارزهای زمان پایه نیز خلق شده اند و با گسترش این ارزها شما می توانید گزینه های بیشتری در اختیار داشته باشید.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
در هر جامعه ای، یک شهر را نظر بگیرید یا یک سازمان یا یک تیم کاری یا یک کشور نیازها وجود دارند: نیاز به شادی، نیاز به تغذیه، نیاز به احترام، نیاز به آزادی، نیاز به دوست داشتن و و دوست داشته شدن، نیاز به امنیت و نیاز جنسی و هزاران نیاز خُرد و کلان دیگر. هر جامعه ای که بتواند این نیازها را به خوبی پاسخ دهد، جامعه ای است که اعضای آن خوشبخت ترند و شادکامی و رضایت بیشتری را تجربه می کنند.
از آن طرف در همان جوامع، در کنار نیازمندی ها، توانمندی هایی نیز وجود دارد. ظرفیت هایی که بلااستفاده مانده اند. به همین ایده بانک زمان نگاه کنید. عده ای هستند که نیازمند وقت گذاری برای مراقبت و همصحبتی هستند و عده ای هم هستند که وقت اضافه دارند و در ضمن دارای روحیه عاطفی برای مراقبت از دیگران.
نظام های خلاق، نظام هایی هستند که نیازمندی ها و توانمندی ها را به همدیگر می دوزند. دقت کنید که نظام های خلاق خودشان به نیازها پاسخ نمی دهند. بلکه طراحی سازوکار می کنند. سازوکار پاسخگویی به نیازمندی ها از طریق توانمندی های موجود. بدین ترتیب از یک طرف با نیازهای ارضا نشده و سرکوب شده روبرو نیستیم و از طرف دیگر با پتانسیل های هدررفته و به کار گرفته نشده.
نظام های خنگ اما راه دیگری را در پیش می گیرند. اول اینکه نیازها را تشخیص نمی دهند. دوم اینکه نیازها را به رسمیت نمی شناسند و گاهی با آن مخالفت می کنند و سوم اینکه سعی می کنند خودشان نیازها را پاسخ دهند. کار نظام ها، شرکت داری، بیمارستان داری، مدرسه داری، سدسازی نیست. بلکه نظام ها، موظف اند سازوکار طراحی کنند. سازوکاری که حاصل آن این می شود که عده ای دیگر بیمارستان داری می کنند و سلامت را تضمین کنند و ...
جوامع خلاق، محصول ایده های خلاق است که در نگاه اول کمی عجیب، غیرمنتظره و نشدنی به نظر می رسند. نترسیم! بار دیگر به اطراف خود بنگریم، نیازمندی ها و توانمندی ها را کنار هم بگذاریم و ببینیم می توانیم بازی های برنده-برنده طراحی کنیم. ایران ما به خاطر جوان بودن جمعیت، حس شدید پیشرفت خواهی، میزان بالای تحصیلات نشان داده است که می تواند یک جامعه خلاق باشد. شاید ایران بتواند مبدع پول زمان_پایه بعدی باشد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from Deleted Account
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥⭕️سقوط یک جامعه!
در یازده دقیقه فیلمی ببینید تامل برانگیز از اینکه چگونه یک جامعه سقوط می کند به خاطر شهوت،فساد و بی تفاوتی نسبت به آنچه دارد به سرمان می آید
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
در یازده دقیقه فیلمی ببینید تامل برانگیز از اینکه چگونه یک جامعه سقوط می کند به خاطر شهوت،فساد و بی تفاوتی نسبت به آنچه دارد به سرمان می آید
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki