بخش تحلیل مدیریتی-روانشناسی کارتون پاندای کونگ فو کار نوشته منتشر نشده ای است از آقای ماجد
@MajedGhaziDezfuli
@MajedGhaziDezfuli
🔳⭕️از پاندای کونگ فو کار تا علی کوچولو
ما به قهرمان ها عشق می ورزیم و از آن ها الهام می گیریم. چه این قهرمان ها واقعی (رونالدو یا لیونل مسی) باشند یا خیالی (سوباسا و کاکرو). اما مشکل این جاست که اکثر قهرمان های ما هم وارداتی هستند. چرا؟ دست کم به دو دلیل:
1- توانایی در لجن مال کردن قهرمان های واقعی: هر شخصیت تاریخی یا معاصری را که در نظر بگیرید به ترفندی به چیزی متهمش کردیم. یکی را به داشتن گرایش چپ متهم کردیم، یکی را به فراماسونری، دیگری را به رژیم قبلی، یکی را به تندروی یکی را به رشوه متهم کردیم دیگری را ... فقط کافیست به عاقبت نخست وزیران و روسای جمهور صد سال اخیر نگاه کنید.
2- ناتوانی در تولید قهرمان های خیالی: وقتی به خاطرات دوران کودکی خود مراجعه می کنم ذهنم پر می شود از شخصیت های کارتونی اما وقتی به شخصیت های کارتونی وطنی نگاه می کنم. چیزی جز علی کوچولو و مدرسه موش ها و زی زی گولو و خانه مادربزرگه و چاق و لاغر به ذهنم نمی آید و هیچ کدام از آن ها را نیز نمی توان قهرمان نامید. بگذارید سرسری و رندوم چند کارتون را با یکدیگر مرور کنیم و حافظه شما را کمی قلقلک بدهم: لوک خوش شانس، بامزی، واتو واتو، سوپرمن، اسپایدرمن، بتمن، جیمبو و چوبین. اگر هیچ کدام از این ها را هم به خاطر نیاورید دیگر پسر شجاع را نمی توانید انکار کنید! می بینید این ها قهرمان ها هستند. متاسفانه ما در حوزه تولید قهرمان های خیالی هم ناتوانیم. علی کوچولوی ما زیر وزن سوپرمن له شده است.
بخشی از شخصیت ما، حاصل قهرمان های خیالی دوران کودکی ماست که در انیمیشن ها دیده ایم. به عنوان مثال کارتون پاندای کونگ فو کار را در نظر بگیرید. قهرمان داستان پاندایی بنام «پو» است، که زیر نظر استادی بنام «شیفو» آموزش دیده و پرورش می یابد. آموزه های نهفته در این انیمیشن با چنان ظرافتی به مخاطب القا می شود که هیچگونه مقاومتی را در مخاطب ایجاد نمی کند. چند آموزه کلیدی آن را با هم مرور کنیم:
1- ایجاد هم ذات پنداری در مخاطب: پاندا حیوانی است که به لحاظ فیزیکی تندی و چالاکی ذاتی ندارد (موجودی چاق و شل و ول!) لذا برای مخاطبینی که از ابتدا در خود توانایی و استعدادی را حس نمی کند، امیدبخش است.
2- پیشرفت تدریجی: پو از ابتدا فاقد هرگونه استعداد ويژه ای است و در افت وخیز ماجراهای داستان پرورش می یابد
3- زانو زدن در برابر مربی باتجربه: برخورداری از آموزش های استادی با تجربه بنام «شیفو» که در بزنگاه چالش های مهلک به یاری پو می آید.
4- رسمیت بخشیدن به تنوع: دوستان پو از چندین حیوان مختلف که دارای توانایی های متفاوتی هستند تشکیل می شوند که هر کدام در زمینه ای خاص مهارت دارند.
5- سکوت و تنهایی: در قسمت های مختلف، مشکلاتی برای پو بوجود می آید، که در ابتدا غیر قابل حل به نظر می رسند اما پس از جدا شدن پو از اجتماع و تفکر در خلوت خویش راه حل غلبه بر مشکل را می یابد.
6- دوباره برخاستن و امیدواری: بارها و بارها پو و هم تیمی هایش از دشمنان شکست می خورند، اما با قرار گرفتن یک نفر در مسیر داستان و تولد دوباره امید، باعث تلاش مجدد دیگران و غلبه بر مشکل می شود.
7- نفی رئیس محوری: تفکیک شخصیت پو به عنوان قهرمان داستان از کاراکتر شیفو به عنوان رهبر گروه یکی دیگر از آموزه های این کارتون می باشد. نیازی نیست رهبر تیم الزاما قهرمان گروه باشد.
8- نفی تک محوری: در قسمت های مختلف داستان هر بار یکی از اعضای گروه منجی گروه می شود و بدین شکل زمینه فرد محوری کمرنگ می شود.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
ما به قهرمان ها نیاز داریم. جامعه بی قهرمان، جامعه افسرده و قد کوتاه است. از قهرمانان خود محافظت کنیم و زمینه رشد قهرمانان را فراهم کنیم. نقد خوب است چرا که باعث جلوگیری از اسطوره سازی های بی مورد می شود اما لجن مالی موضوع دیگری است.
1- صدا و سیمای ملی فقط به تولید فیلم و سریال و انیمشین برای سرگرمی فکر نکند. تولید قهرمانان خیالی و معرفی قهرمانان واقعی باید در دستور کار این سازمان قرار بگیرد. صدا و سیمای ملی از خودش بپرسد در طول دهه اخیر چه کاراکتری را تولید کرده ام که بچه ها حاضرند تصویر آن را روی دفتر و کتاب و مدادشان حک کنند؟ فعلا متاسفانه جواب هیچ است، هیچ!
2- کودکمان را با تلویزیون تنها نگذاریم سعی کنیم از همان ابتدا بداند که تماشای تلویزیون محدودیت زمانی دارد و همچنین محدودیت موضوعی. از کودکی انضباط را به او بیاموزیم. همان قدر که در مورد مدرسه و غذایش حساسیت داریم در مورد فیلم ها و قهرمان هایش حساسیت به خرج دهیم.
3- با کودک در مورد انیمیشن ها گفتگو کنیم. با گفتگو کمک کنیم تصویری بهتر از قهرمان ها و ایدئال ها در ذهنش شکل بگیرد.
خداوند در کتاب آسمانی فرمود در غذای خود تامل کنید. مواظب باشیم چه چیزی را به خورد قلب و مغز خود و کودکان مان می دهیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
ما به قهرمان ها عشق می ورزیم و از آن ها الهام می گیریم. چه این قهرمان ها واقعی (رونالدو یا لیونل مسی) باشند یا خیالی (سوباسا و کاکرو). اما مشکل این جاست که اکثر قهرمان های ما هم وارداتی هستند. چرا؟ دست کم به دو دلیل:
1- توانایی در لجن مال کردن قهرمان های واقعی: هر شخصیت تاریخی یا معاصری را که در نظر بگیرید به ترفندی به چیزی متهمش کردیم. یکی را به داشتن گرایش چپ متهم کردیم، یکی را به فراماسونری، دیگری را به رژیم قبلی، یکی را به تندروی یکی را به رشوه متهم کردیم دیگری را ... فقط کافیست به عاقبت نخست وزیران و روسای جمهور صد سال اخیر نگاه کنید.
2- ناتوانی در تولید قهرمان های خیالی: وقتی به خاطرات دوران کودکی خود مراجعه می کنم ذهنم پر می شود از شخصیت های کارتونی اما وقتی به شخصیت های کارتونی وطنی نگاه می کنم. چیزی جز علی کوچولو و مدرسه موش ها و زی زی گولو و خانه مادربزرگه و چاق و لاغر به ذهنم نمی آید و هیچ کدام از آن ها را نیز نمی توان قهرمان نامید. بگذارید سرسری و رندوم چند کارتون را با یکدیگر مرور کنیم و حافظه شما را کمی قلقلک بدهم: لوک خوش شانس، بامزی، واتو واتو، سوپرمن، اسپایدرمن، بتمن، جیمبو و چوبین. اگر هیچ کدام از این ها را هم به خاطر نیاورید دیگر پسر شجاع را نمی توانید انکار کنید! می بینید این ها قهرمان ها هستند. متاسفانه ما در حوزه تولید قهرمان های خیالی هم ناتوانیم. علی کوچولوی ما زیر وزن سوپرمن له شده است.
بخشی از شخصیت ما، حاصل قهرمان های خیالی دوران کودکی ماست که در انیمیشن ها دیده ایم. به عنوان مثال کارتون پاندای کونگ فو کار را در نظر بگیرید. قهرمان داستان پاندایی بنام «پو» است، که زیر نظر استادی بنام «شیفو» آموزش دیده و پرورش می یابد. آموزه های نهفته در این انیمیشن با چنان ظرافتی به مخاطب القا می شود که هیچگونه مقاومتی را در مخاطب ایجاد نمی کند. چند آموزه کلیدی آن را با هم مرور کنیم:
1- ایجاد هم ذات پنداری در مخاطب: پاندا حیوانی است که به لحاظ فیزیکی تندی و چالاکی ذاتی ندارد (موجودی چاق و شل و ول!) لذا برای مخاطبینی که از ابتدا در خود توانایی و استعدادی را حس نمی کند، امیدبخش است.
2- پیشرفت تدریجی: پو از ابتدا فاقد هرگونه استعداد ويژه ای است و در افت وخیز ماجراهای داستان پرورش می یابد
3- زانو زدن در برابر مربی باتجربه: برخورداری از آموزش های استادی با تجربه بنام «شیفو» که در بزنگاه چالش های مهلک به یاری پو می آید.
4- رسمیت بخشیدن به تنوع: دوستان پو از چندین حیوان مختلف که دارای توانایی های متفاوتی هستند تشکیل می شوند که هر کدام در زمینه ای خاص مهارت دارند.
5- سکوت و تنهایی: در قسمت های مختلف، مشکلاتی برای پو بوجود می آید، که در ابتدا غیر قابل حل به نظر می رسند اما پس از جدا شدن پو از اجتماع و تفکر در خلوت خویش راه حل غلبه بر مشکل را می یابد.
6- دوباره برخاستن و امیدواری: بارها و بارها پو و هم تیمی هایش از دشمنان شکست می خورند، اما با قرار گرفتن یک نفر در مسیر داستان و تولد دوباره امید، باعث تلاش مجدد دیگران و غلبه بر مشکل می شود.
7- نفی رئیس محوری: تفکیک شخصیت پو به عنوان قهرمان داستان از کاراکتر شیفو به عنوان رهبر گروه یکی دیگر از آموزه های این کارتون می باشد. نیازی نیست رهبر تیم الزاما قهرمان گروه باشد.
8- نفی تک محوری: در قسمت های مختلف داستان هر بار یکی از اعضای گروه منجی گروه می شود و بدین شکل زمینه فرد محوری کمرنگ می شود.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
ما به قهرمان ها نیاز داریم. جامعه بی قهرمان، جامعه افسرده و قد کوتاه است. از قهرمانان خود محافظت کنیم و زمینه رشد قهرمانان را فراهم کنیم. نقد خوب است چرا که باعث جلوگیری از اسطوره سازی های بی مورد می شود اما لجن مالی موضوع دیگری است.
1- صدا و سیمای ملی فقط به تولید فیلم و سریال و انیمشین برای سرگرمی فکر نکند. تولید قهرمانان خیالی و معرفی قهرمانان واقعی باید در دستور کار این سازمان قرار بگیرد. صدا و سیمای ملی از خودش بپرسد در طول دهه اخیر چه کاراکتری را تولید کرده ام که بچه ها حاضرند تصویر آن را روی دفتر و کتاب و مدادشان حک کنند؟ فعلا متاسفانه جواب هیچ است، هیچ!
2- کودکمان را با تلویزیون تنها نگذاریم سعی کنیم از همان ابتدا بداند که تماشای تلویزیون محدودیت زمانی دارد و همچنین محدودیت موضوعی. از کودکی انضباط را به او بیاموزیم. همان قدر که در مورد مدرسه و غذایش حساسیت داریم در مورد فیلم ها و قهرمان هایش حساسیت به خرج دهیم.
3- با کودک در مورد انیمیشن ها گفتگو کنیم. با گفتگو کمک کنیم تصویری بهتر از قهرمان ها و ایدئال ها در ذهنش شکل بگیرد.
خداوند در کتاب آسمانی فرمود در غذای خود تامل کنید. مواظب باشیم چه چیزی را به خورد قلب و مغز خود و کودکان مان می دهیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️چگونه شستشوی مغزی می شویم؟
پروفسور ادگار شاین دانش آموخته دانشگاه هاروارد و رییس دانشکده مدیریت آم.آی.تی در زمینه شستشوی مغزی نگاه جالبی دارد. زمانی شستشوی مغزی در زندان های چین بسیار معروف بود. وی با بررسی روش های اعمال شده در زندان های چینی و همچنین ترفندهایی که سازمان ها برای متقاعدسازی و همرنگ سازی کارکنان خود به کار می برند، به این نتیجه رسید که این دو (یعنی زندان های چینی و سازمان های بزرگ)، نقاط مشترکی دارند که آن را شستشوی مغزی یا متقاعدسازی اجباری خواند.
شستشوی مغزی به این معناست که تحت شرایط خاص، فرد ناخودآگاه وادار به تبعیت از اندیشه یا خواستههای افراد دیگر می شود و تغییرات عمدهای در باورها و در نتیجه در رفتارهای او به وجود می آید. ادگار شاین «ایزوله شدن از دیگران» و «دستبندهای طلایی» را دو ایدهی اصلی شستشوی مغزی میداند. ايزوله شدن از دیگران یعنی اینکه ارتباطات وی را با دیگران کم یا قطع کنیم تا از منابع دیگر ورودی نداشته باشد و دستبندهای طلایی یعنی آن که به نوعی منافعش را گره بزنیم به خودمان که تداوم وضعیت فعلی برایش جذاب باشد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
نشانه های فرآیند شستشوی مغزی چیست؟ در واقع می توان 5 شاه کلید اصلی شستشوگران را به ترتیب زیر برشمرد:
• تکرار خستگی ناپذیر: یک ایده اصلی یا جمله محوری مرتب تکرار می شود تا کاملا ملکه ذهن تان شود.
• ترس آفرینی از دیگران: ایده ها و دیدگاه های متفاوت با ایده اصلی معمولا به توطئه، خطای فاحش، سو نیت، ساده دلی یا فریب کاری متهم می شوند.
• تعمیق بخشی هیجانی: برای محکم کاری و رفتن ذهن شما به مراحل عمیق تر از شستشوهای احساسی و شور انگیز استفاده می شود. به این ترتیب فکر منطقی و بکارگیری ادراک مشکل تر می شود.
• قدرت انتخاب توهمی: شستشودهنده، تعدادی انتخاب جلوی شما می گذارد اما در واقع تمام انتخاب ها به یکی ختم می شوند. شستشودهندگان عاشق دادن انتخاب های فراوانی هستند که به یک محصول/ایده یکسان ختم می شوند. ایده اصلی در لباس های متفاوت پیش روی شما گذاشته می شود.
• ایزوله سازی و قطع ارتباط: برای اطمینان از اینکه شما در معرض ایده های متفاوت از ایده اصلی قرار نگیرید سعی می شود به ترفندهای مختلف، ارتباط شما با دیگران و دیگر اندیشان قطع شود.
امپراطوری های رسانه ای معمولا از این شاه کلیدها به خوبی استفاده می کنند.
چه می توان کرد؟
راهبرد اصلی مبارزه با شستشوی مغزی سه گانه «تنوع، ارتباط و مقایسه» است.
قبل از آن که این سه گانه را توضیح دهم. این خاطره بسیار درس آموز را با هم بخوانیم. مشاور ارشد اقتصادی شرکت آلیانز (شرکت چندملیتی خدمات مالی) خاطره جالبی از دوران کودکی خود تعریف می کند. او در پاریس بزرگ شده است. پدرش سفیر مصر در فرانسه بود. ما عادت داشتیم هر روز حداقل چهار روزنامه بخریم. از روزنامهی فیگارو که در زمرهی راست سیاسی قرار داشت تا اومانیته که روزنامه چپ متعلق به حزب کمونیست بود. به خاطر دارم روزی از پدرم پرسیدم، چرا ما هر روز چهار روزنامه مختلف می خریم چه نیازی هست که چهار روزنامه بخریم. اخبار همه آن ها یکی است. پدرش پاسخ داد: اگر دیدگاههای متفاوت دیگران را دنبال نکنی، نهایتا ذهنت بسته خواهد ماند و تو به زندانی یک تفکر خاص تبدیل خواهی شد که هیچگاه سوالی درباره آن نمیپرسد.
جانمایه سه گانه تنوع، ارتباط و مقایسه در خاطره بالا گنجانده شده است.
1- شما باید منابع مختلف داشته باشید: چند روزنامه، چند سایت، چند حزب، چند کانال با دیدگاه های متفاوت.
2- در شبکه ارتباطی متنوع حضور داشته باشید. ارتباط محدود و در یک فضای بسته شما را به بن بست ذهنی و استبداد فکری می کشاند. گروه های فکری، اقوام متفاوت، تیم های کاری مختلف، پروژه های متنوع باعث می شود اتاق ذهن شما پنجره های متفاوتی داشته باشد. وگرنه اگر اتاق شما فقط یک پنجره در یک زاویه داشته باشد تصاویر شما تکراری خواهند شد.
3- هر چیزی که به شدت تکرار می شود اما دلیلی برای آن ذکر نمی شود را بگذارید در لیست سیاه. و آن را با ایده های متضاد و متفاوتش مقایسه و بررسی کنید و آن را که بر اساس شواهد و دلایل، عقلانی تر و موجه تر بود تا اطلاع ثانوی بپذیرید.
خداوند انسان را آزاد، خلاق و جستجوگر آفریده است. از آزادی خود با تنوع، ارتباط و مقایسه حفاظت کنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
پروفسور ادگار شاین دانش آموخته دانشگاه هاروارد و رییس دانشکده مدیریت آم.آی.تی در زمینه شستشوی مغزی نگاه جالبی دارد. زمانی شستشوی مغزی در زندان های چین بسیار معروف بود. وی با بررسی روش های اعمال شده در زندان های چینی و همچنین ترفندهایی که سازمان ها برای متقاعدسازی و همرنگ سازی کارکنان خود به کار می برند، به این نتیجه رسید که این دو (یعنی زندان های چینی و سازمان های بزرگ)، نقاط مشترکی دارند که آن را شستشوی مغزی یا متقاعدسازی اجباری خواند.
شستشوی مغزی به این معناست که تحت شرایط خاص، فرد ناخودآگاه وادار به تبعیت از اندیشه یا خواستههای افراد دیگر می شود و تغییرات عمدهای در باورها و در نتیجه در رفتارهای او به وجود می آید. ادگار شاین «ایزوله شدن از دیگران» و «دستبندهای طلایی» را دو ایدهی اصلی شستشوی مغزی میداند. ايزوله شدن از دیگران یعنی اینکه ارتباطات وی را با دیگران کم یا قطع کنیم تا از منابع دیگر ورودی نداشته باشد و دستبندهای طلایی یعنی آن که به نوعی منافعش را گره بزنیم به خودمان که تداوم وضعیت فعلی برایش جذاب باشد.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
نشانه های فرآیند شستشوی مغزی چیست؟ در واقع می توان 5 شاه کلید اصلی شستشوگران را به ترتیب زیر برشمرد:
• تکرار خستگی ناپذیر: یک ایده اصلی یا جمله محوری مرتب تکرار می شود تا کاملا ملکه ذهن تان شود.
• ترس آفرینی از دیگران: ایده ها و دیدگاه های متفاوت با ایده اصلی معمولا به توطئه، خطای فاحش، سو نیت، ساده دلی یا فریب کاری متهم می شوند.
• تعمیق بخشی هیجانی: برای محکم کاری و رفتن ذهن شما به مراحل عمیق تر از شستشوهای احساسی و شور انگیز استفاده می شود. به این ترتیب فکر منطقی و بکارگیری ادراک مشکل تر می شود.
• قدرت انتخاب توهمی: شستشودهنده، تعدادی انتخاب جلوی شما می گذارد اما در واقع تمام انتخاب ها به یکی ختم می شوند. شستشودهندگان عاشق دادن انتخاب های فراوانی هستند که به یک محصول/ایده یکسان ختم می شوند. ایده اصلی در لباس های متفاوت پیش روی شما گذاشته می شود.
• ایزوله سازی و قطع ارتباط: برای اطمینان از اینکه شما در معرض ایده های متفاوت از ایده اصلی قرار نگیرید سعی می شود به ترفندهای مختلف، ارتباط شما با دیگران و دیگر اندیشان قطع شود.
امپراطوری های رسانه ای معمولا از این شاه کلیدها به خوبی استفاده می کنند.
چه می توان کرد؟
راهبرد اصلی مبارزه با شستشوی مغزی سه گانه «تنوع، ارتباط و مقایسه» است.
قبل از آن که این سه گانه را توضیح دهم. این خاطره بسیار درس آموز را با هم بخوانیم. مشاور ارشد اقتصادی شرکت آلیانز (شرکت چندملیتی خدمات مالی) خاطره جالبی از دوران کودکی خود تعریف می کند. او در پاریس بزرگ شده است. پدرش سفیر مصر در فرانسه بود. ما عادت داشتیم هر روز حداقل چهار روزنامه بخریم. از روزنامهی فیگارو که در زمرهی راست سیاسی قرار داشت تا اومانیته که روزنامه چپ متعلق به حزب کمونیست بود. به خاطر دارم روزی از پدرم پرسیدم، چرا ما هر روز چهار روزنامه مختلف می خریم چه نیازی هست که چهار روزنامه بخریم. اخبار همه آن ها یکی است. پدرش پاسخ داد: اگر دیدگاههای متفاوت دیگران را دنبال نکنی، نهایتا ذهنت بسته خواهد ماند و تو به زندانی یک تفکر خاص تبدیل خواهی شد که هیچگاه سوالی درباره آن نمیپرسد.
جانمایه سه گانه تنوع، ارتباط و مقایسه در خاطره بالا گنجانده شده است.
1- شما باید منابع مختلف داشته باشید: چند روزنامه، چند سایت، چند حزب، چند کانال با دیدگاه های متفاوت.
2- در شبکه ارتباطی متنوع حضور داشته باشید. ارتباط محدود و در یک فضای بسته شما را به بن بست ذهنی و استبداد فکری می کشاند. گروه های فکری، اقوام متفاوت، تیم های کاری مختلف، پروژه های متنوع باعث می شود اتاق ذهن شما پنجره های متفاوتی داشته باشد. وگرنه اگر اتاق شما فقط یک پنجره در یک زاویه داشته باشد تصاویر شما تکراری خواهند شد.
3- هر چیزی که به شدت تکرار می شود اما دلیلی برای آن ذکر نمی شود را بگذارید در لیست سیاه. و آن را با ایده های متضاد و متفاوتش مقایسه و بررسی کنید و آن را که بر اساس شواهد و دلایل، عقلانی تر و موجه تر بود تا اطلاع ثانوی بپذیرید.
خداوند انسان را آزاد، خلاق و جستجوگر آفریده است. از آزادی خود با تنوع، ارتباط و مقایسه حفاظت کنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
🔳⭕️با تمساح درون خود گفتگو کنید.
برخلاف آنچه ما فکر می کنیم. ما یک مغز نداریم. ما سه مغز داریم که هم کارکردهایشان، هم عمرشان، هم جای شان در داخل جمجمه متفاوت است.
مغز قدیم یا تمساح وحشی: ما یک مغز قدیمی داریم که آن را مغز خزندگان (تمساح وحشی) می نامند. تمساح، چشم، گوش، قلب و ... دارد. میتواند فرار کند و پنهان شود. حمله کند و شکار کند. کار اصلی این قسمت از مغز نیز برای همین فعالیت هاست: حفظ بقا و مدیریت نیازهای حیاتی. همین الان شیئی به سمت شما پرتاب می شود. یا جاخالی می دهید، یا دستتان را سپر می کنید. برای اینکه این واکنش را نشان دهید، آیا آنالیز منطقی انجام دادید و سپس از بین بیست گزینه انتخاب کردید؟ نه! واکنش غریزی و سریع، کار مغز تمساح شماست. مغز قدیمی هزاران سال پیش بوجود آمده و هنوز سرجایش است.
مغز پستاندار (گاو احساسی): مغز دوم وظیفه لذت، شادی، خوش گذرانی، ناراحتی، عشق، نفرت و دیگر احساسات و هیجانات ما را بر عهده دارد. چون پستانداران نسبت به دیگر حیوانات عاطفی ترند، این قسمت را نام گذاری کرده اند به مغز پستاندار. این تفکر که ما میتوانیم بدون عواطف تصمیم گیری کنیم، از پایه باطل است. تقریبا برای اتخاذ هر تصمیمی، از مغز عاطفی خود استفاده میکنیم. در یک تحقیق علمی، فردی که در اثر یک حادثه، مغز دوم خود را از دست داده بود، حتی قادر نبود که غذای مورد نظر خود را انتخاب کند. او می توانست اسامی غذاها را بخواند، بشناسد و در مورد آن ها توضیح دهد اما از انتخاب ناتوان بود.
مغز جدید (انسان منطقی): مغز جدید یا نئوکورتکس، قسمت بیرونی مغز را تشکیل می دهد. وظیفه مغز جدید، پردازش مطالب و تحلیل و حل مسائل است. هم اکنون که شما در حال مطالعه این نوشته هستید، این مغزتان فعال است، اطلاعات را می گیرد و دسته بندی می کند و علاوه بر اینکه به شما قدرت حل مسایل پیچیده را می دهد، بلکه بعد از هر حل مساله، شما را هوشمندتر می کند. پیش بینی آینده، سناریو پردازی و تصمیم گیری استراتژیک دقیقا کار همین مغز است. این مغز، جوان ترین عضو خانواده است. آخرین باری که دیده اید یک گاو سناریوپردازی کرده باشد کی بوده است؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
در واقع باید اعتراف کرد که مغز تمساح ما، از دو قسمت دیگر بسیار قوی تر است. کافیست یک دقیقه راه تنفس خود را ببندید، خواهید دید که چگونه مغز تمساح با خشونت وارد عرصه میشود و دستور می دهد به هر شکل ممکن راه تنفستان را باز کنید. زمانی که در واکنش به یک انتقاد سریعا واکنش شدید نشان می دهیم در اصل مغز تمساح، اختیار ما را به دست گرفته است چرا که حس می کند بقای ما در خطر است.
تمساح درون ما زندگی حیوانی ما را به خوبی پیش می برد. تداوم فعالیت های ناخودآگاه مثل تنفس (برای همین مغز تمساح ما خواب ندارد)، تولید مثل و حفظ همنوع برای بقای نسل، ایجاد حریم امن (جنگیدن بر سر منطقه تحت کنترل)، حفظ قوانین حیاتی (برای پرهیز از خطرهایی که قبلی ها را از بین برد). بهمین خاطر سلطه طلبی، تعیین مرز، خشونت و نژادپرستی بین حیوان و انسان مشترک است.
دو مورد از مهم ترین نکاتی که از مغزهای سه گانه می آموزیم این است که:
اگر مغز قدیم (تمساح) خود را کنترل نکنیم، این مغز مانع پیشرفت و نوآوری است چرا؟ به خاطر ترس از ورود به دنیای ناشناخته اجازه آغاز کار جدید را نمی دهد. مغز تمساح تا جایی که می تواند نمی گذارد شرایط جدید اتفاق بیافتد: آشنایی با یک دانش جدید، شروع یک زندگی مشترک جدید بعد از طلاق، آغاز یک کسب وکار نوین و کنار گذاشتن شغل بی فایده قبلی باشد. پس اولین کار این است که از طریق مغز انسان منطقی خود با تمساح درون خود وارد گفت و گو شویم و ریسک ها و موانع را شناسایی کنیم و برای تمساح درون خود امنیت ایجاد کنیم.
فقط ما مغز قدیمی نداریم. بلکه دیگران نیز تمساح وحشی درون دارند. بنابراین باید آن ها را نیز همراه خود کنیم. پیشنهاد ما باید سه بخش داشته باشد: الف) منافع پیشنهاد ما برای طرف مقابل چیست؟ ب) اگر همراه ما نشوند و پیشرفت و نوآوری نداشته باشند دچار چه مخاطراتی می شوند (برای فعال کردن حس تلاش برای بقا) و ج) چه کار می کنیم که ریسک ها کمترین خطر را داشته باشند که (برای غیرفعال کردن حس ترس و ایجاد حس امنیت در تمساح درون طرف مقابل)
خداوند در کتاب آسمانی فرمود برخی آنقدر سقوط می کنند که مانند چهارپایان می شوند و برخی حتی بیشتر از آنان سقوط می کنند. خداوند انسان را با سه مغز آفریده است. حیف است که فقط گاو احساسی و تمساح وحشی حکمران وجود ما باشند. آن دو مغز مهم هستند اما بدون به کار بردن مغز انسان منطقی، انسانیت ما ناتمام است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
برخلاف آنچه ما فکر می کنیم. ما یک مغز نداریم. ما سه مغز داریم که هم کارکردهایشان، هم عمرشان، هم جای شان در داخل جمجمه متفاوت است.
مغز قدیم یا تمساح وحشی: ما یک مغز قدیمی داریم که آن را مغز خزندگان (تمساح وحشی) می نامند. تمساح، چشم، گوش، قلب و ... دارد. میتواند فرار کند و پنهان شود. حمله کند و شکار کند. کار اصلی این قسمت از مغز نیز برای همین فعالیت هاست: حفظ بقا و مدیریت نیازهای حیاتی. همین الان شیئی به سمت شما پرتاب می شود. یا جاخالی می دهید، یا دستتان را سپر می کنید. برای اینکه این واکنش را نشان دهید، آیا آنالیز منطقی انجام دادید و سپس از بین بیست گزینه انتخاب کردید؟ نه! واکنش غریزی و سریع، کار مغز تمساح شماست. مغز قدیمی هزاران سال پیش بوجود آمده و هنوز سرجایش است.
مغز پستاندار (گاو احساسی): مغز دوم وظیفه لذت، شادی، خوش گذرانی، ناراحتی، عشق، نفرت و دیگر احساسات و هیجانات ما را بر عهده دارد. چون پستانداران نسبت به دیگر حیوانات عاطفی ترند، این قسمت را نام گذاری کرده اند به مغز پستاندار. این تفکر که ما میتوانیم بدون عواطف تصمیم گیری کنیم، از پایه باطل است. تقریبا برای اتخاذ هر تصمیمی، از مغز عاطفی خود استفاده میکنیم. در یک تحقیق علمی، فردی که در اثر یک حادثه، مغز دوم خود را از دست داده بود، حتی قادر نبود که غذای مورد نظر خود را انتخاب کند. او می توانست اسامی غذاها را بخواند، بشناسد و در مورد آن ها توضیح دهد اما از انتخاب ناتوان بود.
مغز جدید (انسان منطقی): مغز جدید یا نئوکورتکس، قسمت بیرونی مغز را تشکیل می دهد. وظیفه مغز جدید، پردازش مطالب و تحلیل و حل مسائل است. هم اکنون که شما در حال مطالعه این نوشته هستید، این مغزتان فعال است، اطلاعات را می گیرد و دسته بندی می کند و علاوه بر اینکه به شما قدرت حل مسایل پیچیده را می دهد، بلکه بعد از هر حل مساله، شما را هوشمندتر می کند. پیش بینی آینده، سناریو پردازی و تصمیم گیری استراتژیک دقیقا کار همین مغز است. این مغز، جوان ترین عضو خانواده است. آخرین باری که دیده اید یک گاو سناریوپردازی کرده باشد کی بوده است؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
در واقع باید اعتراف کرد که مغز تمساح ما، از دو قسمت دیگر بسیار قوی تر است. کافیست یک دقیقه راه تنفس خود را ببندید، خواهید دید که چگونه مغز تمساح با خشونت وارد عرصه میشود و دستور می دهد به هر شکل ممکن راه تنفستان را باز کنید. زمانی که در واکنش به یک انتقاد سریعا واکنش شدید نشان می دهیم در اصل مغز تمساح، اختیار ما را به دست گرفته است چرا که حس می کند بقای ما در خطر است.
تمساح درون ما زندگی حیوانی ما را به خوبی پیش می برد. تداوم فعالیت های ناخودآگاه مثل تنفس (برای همین مغز تمساح ما خواب ندارد)، تولید مثل و حفظ همنوع برای بقای نسل، ایجاد حریم امن (جنگیدن بر سر منطقه تحت کنترل)، حفظ قوانین حیاتی (برای پرهیز از خطرهایی که قبلی ها را از بین برد). بهمین خاطر سلطه طلبی، تعیین مرز، خشونت و نژادپرستی بین حیوان و انسان مشترک است.
دو مورد از مهم ترین نکاتی که از مغزهای سه گانه می آموزیم این است که:
اگر مغز قدیم (تمساح) خود را کنترل نکنیم، این مغز مانع پیشرفت و نوآوری است چرا؟ به خاطر ترس از ورود به دنیای ناشناخته اجازه آغاز کار جدید را نمی دهد. مغز تمساح تا جایی که می تواند نمی گذارد شرایط جدید اتفاق بیافتد: آشنایی با یک دانش جدید، شروع یک زندگی مشترک جدید بعد از طلاق، آغاز یک کسب وکار نوین و کنار گذاشتن شغل بی فایده قبلی باشد. پس اولین کار این است که از طریق مغز انسان منطقی خود با تمساح درون خود وارد گفت و گو شویم و ریسک ها و موانع را شناسایی کنیم و برای تمساح درون خود امنیت ایجاد کنیم.
فقط ما مغز قدیمی نداریم. بلکه دیگران نیز تمساح وحشی درون دارند. بنابراین باید آن ها را نیز همراه خود کنیم. پیشنهاد ما باید سه بخش داشته باشد: الف) منافع پیشنهاد ما برای طرف مقابل چیست؟ ب) اگر همراه ما نشوند و پیشرفت و نوآوری نداشته باشند دچار چه مخاطراتی می شوند (برای فعال کردن حس تلاش برای بقا) و ج) چه کار می کنیم که ریسک ها کمترین خطر را داشته باشند که (برای غیرفعال کردن حس ترس و ایجاد حس امنیت در تمساح درون طرف مقابل)
خداوند در کتاب آسمانی فرمود برخی آنقدر سقوط می کنند که مانند چهارپایان می شوند و برخی حتی بیشتر از آنان سقوط می کنند. خداوند انسان را با سه مغز آفریده است. حیف است که فقط گاو احساسی و تمساح وحشی حکمران وجود ما باشند. آن دو مغز مهم هستند اما بدون به کار بردن مغز انسان منطقی، انسانیت ما ناتمام است.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️از کودکی به اشتباه آموختم که ما منتظر توایم. حقیقت چیز دیگری بود و البته تلخ ...
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
☑️⭕️مهم ترین عددی که نشان می دهد یک جامعه پیشرفت خواهد کرد چیست؟
چرا ما پیشرفت نمی کنیم؟
شما را به دیدن این گفتگو دعوت می کنم.
چرا ما پیشرفت نمی کنیم؟
شما را به دیدن این گفتگو دعوت می کنم.
🔲⭕️چرا زمامداران ناکارآمد می شوند؟ نگاه شوماخری به کشورداری
مدیران کشور نالایقند. این جمله ای است که در تاکسی، گفتگوهای خانوادگی و یا در شبکه های اجتماعی تکرار می شود. تا کنون بیش از صد بار شنیده ام و خوانده ام که مدیران ما فاسد، ناکارآمد و نالایق هستند و به همان تعداد شنیده ام که باید این ها تغییر کنند و اگر مدیران دیگری جایگزین آنان شوند اوضاع بهتر می شود.
اندیشه رایج این است: اگر فردی صالح و کارآمد در راس امور یک سازمان/شهر/وزارت یا جامعه قرار گیرد بدیهی است که وضعیت بهتر خواهد شد. به همین خاطر هم هست که در زمان انتخابات/انتصابات شور و هیجان زیادی داریم و همچنین فیلترهای متعدد می گذاریم تا افراد مناسب انتخاب شوند.
اینکه افراد صالح باید در راس حکومت/مدیریت باشند تا امور بسامان شود، ریشه در فهمی قدیمی از سنت سیاسی یونانی به خصوص افلاطون دارد. واقعیت آنست که زمام داران آن مقدار که ما فکر می کنیم، مهم نیستند. این نظام کشورداری و حکمرانی است که حکمرانان را ناکارآمد و فاسد می کند. می دانم بلافاصله در ذهن خود مصادیقی را مرور می کنید و من را متهم می کنید به کلی گویی یا اشتباه. اما چند سطر دیگر با من همراه باشید.
در همه جای دنیا مسوولان ناکارآمد و فاسد وجود دارد. کافیست به تجربه کشورهایی چون بزریل، چین، فنلاند، استرالیا و کره جنوبی و رسوایی زمام داران آنان نگاه کنیم. در همه آن ها زمام داران خطاکار وجود داشتند. پس مسوولان ناکارآمد پدیده ای جهانی هستند. آنچه مهم است این است که در برخی کشورها، نظام حکمرانی به گونه ای است که
الف) اگر زمام داران فاسد باشند، اولا فسادشان برملا می شود و ثانیا هزینه بسیار بالایی را باید بپردازند.
ب) اگر زمام داران ناکارآمد باشند، اولا تیغ تیز رسانه های منتقد ناکارآمدی آنان را افشا می کند و ثانیا به واسطه فشار افکار عمومی کنار گذاشته می شوند یا حزب متبوع شان محبوبیت خود را از دست می دهد.
ج) اگر زمام داران، سیاستی را اتخاذ کنند که برخلاف خواست اکثریت باشد، در اولین فرصت ممکن است کنار گذاشته می شوند یا حزب متبوع شان سقوط می کند.
این سه سازوکار کلیدی، باعث می شود که هیچ نقطه ضعفی بی عقوبت نباشد: نه فساد، نه ناکارآمدی و نه بی توجهی به خواست اکثریت. زمام داران با آنکه میل باطنی به استفاده از منابع دولتی و قدرت سیاسی دارند، اما به خاطر ترس از عقوبت (در مهندسی سیستم به عقوبت می گویند بازخورد یا فیدبک) یکی از سه سازوکار بالا مجبور می شوند که سالم بمانند، بر کارآمدی خود بیافزایند و بازتاب دهنده خواست اکثریت باشند. اینکه بخشی از زمام داران، فاسد، ناکارآمد و مستبد باشند ناگریز است، این نظام کشورداری است که اگر درست طراحی شده باشد زمام داران مذکور را مهار، شناسایی، اصلاح و یا جایگزین می کند.
متاسفانه درک ما از کشورداری مبتنی بر نگاه شوماخری است (مایکل شوماخر قهرمان افسانه ای رانندگی فرمول یک است). یعنی فکر می کنیم، اگر شوماخری پیدا شود که پشت فرمان این ماشین بنشیند (قدرت را به دست بگیرد) آنگاه ما به سرعت به مقصد خواهیم رسید. حالا فرض کنید که شوماخر را نیز یافته اید، اگر این ماشین سه چرخ از چهار چرخش پنجر باشد و همچنین پدال گاز و ترمزش نیز کار نکند، شوماخر قهرمان شما چه معجزه ای می تواند بکند؟
یکی از اساسی ترین آموزه هایی که از دانش مهندسی سیستم ها آموخته ام و درستی آن را به تجربه عمیقا دریافته ام این است: «در سیستمهای خوب، آدمهای بد هم خوب عمل میکنند و در سیستمهای بد آدمهای خوب هم بد عمل میکنند.» وقتی سیستم درست طراحی شده باشد حتی اگر کسی بخواهد بد باشد هم «نمیتواند» بد عمل کند و یا اگر هم بتواند به زودی فیدبک ها او را اصلاح خواهند کرد.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
1- بیشتر از آن که در جستجوی «مدیر کارآمد» باشیم تلاش کنیم که «نظام کارآمد/سازمان کارآمد» ایجاد کنیم. کشتی را کشتی بانی دیگر باید! حرف ناقصی است. به جای آن که همیشه به فکر تعویض کشتی بان باشیم نگاه کنیم که کشتی ما کجا سوراخ شده است؟ تا برخی از قوانین ما برای 80 سال پیش و برخی از سیستم های ما مانند سیستم بودجه ریزی برای 50 سال پیش است با تعویض مدیران معجزه رخ نمی دهد
2- تجربه جهانی نشان می دهد دست کم شش مکانیزم زیر می تواند منجر به ارتقاء نظام کشورداری شود:
»رقابت بین گروههای سیاسی شناسنامه دار (احزابی که رای دوره بعد آنان در گرو کارآمدی و سلامت این دوره آنان است)،
»آزادی بیان مسوولانه
»گردش آزاد اطلاعات(دسترسی همگانی و برابر به اطلاعات و فرصت ها)
»تنوع دیدگاهها و تحمل تفاوتها (جامعه رنگارنگ)
»پاسخگو بودن تمام اشخاص حقیقی و نهادهای حقوقی که قدرت و منابع را در اختیار دارند،
»وجود رسانه های مستقل و منتقد
هر جا هستیم فقط یک قدم، تاکید می کنم یک قدم برداریم برای آن که این شش مکانیزم فعال تر و موثرتر شود.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
مدیران کشور نالایقند. این جمله ای است که در تاکسی، گفتگوهای خانوادگی و یا در شبکه های اجتماعی تکرار می شود. تا کنون بیش از صد بار شنیده ام و خوانده ام که مدیران ما فاسد، ناکارآمد و نالایق هستند و به همان تعداد شنیده ام که باید این ها تغییر کنند و اگر مدیران دیگری جایگزین آنان شوند اوضاع بهتر می شود.
اندیشه رایج این است: اگر فردی صالح و کارآمد در راس امور یک سازمان/شهر/وزارت یا جامعه قرار گیرد بدیهی است که وضعیت بهتر خواهد شد. به همین خاطر هم هست که در زمان انتخابات/انتصابات شور و هیجان زیادی داریم و همچنین فیلترهای متعدد می گذاریم تا افراد مناسب انتخاب شوند.
اینکه افراد صالح باید در راس حکومت/مدیریت باشند تا امور بسامان شود، ریشه در فهمی قدیمی از سنت سیاسی یونانی به خصوص افلاطون دارد. واقعیت آنست که زمام داران آن مقدار که ما فکر می کنیم، مهم نیستند. این نظام کشورداری و حکمرانی است که حکمرانان را ناکارآمد و فاسد می کند. می دانم بلافاصله در ذهن خود مصادیقی را مرور می کنید و من را متهم می کنید به کلی گویی یا اشتباه. اما چند سطر دیگر با من همراه باشید.
در همه جای دنیا مسوولان ناکارآمد و فاسد وجود دارد. کافیست به تجربه کشورهایی چون بزریل، چین، فنلاند، استرالیا و کره جنوبی و رسوایی زمام داران آنان نگاه کنیم. در همه آن ها زمام داران خطاکار وجود داشتند. پس مسوولان ناکارآمد پدیده ای جهانی هستند. آنچه مهم است این است که در برخی کشورها، نظام حکمرانی به گونه ای است که
الف) اگر زمام داران فاسد باشند، اولا فسادشان برملا می شود و ثانیا هزینه بسیار بالایی را باید بپردازند.
ب) اگر زمام داران ناکارآمد باشند، اولا تیغ تیز رسانه های منتقد ناکارآمدی آنان را افشا می کند و ثانیا به واسطه فشار افکار عمومی کنار گذاشته می شوند یا حزب متبوع شان محبوبیت خود را از دست می دهد.
ج) اگر زمام داران، سیاستی را اتخاذ کنند که برخلاف خواست اکثریت باشد، در اولین فرصت ممکن است کنار گذاشته می شوند یا حزب متبوع شان سقوط می کند.
این سه سازوکار کلیدی، باعث می شود که هیچ نقطه ضعفی بی عقوبت نباشد: نه فساد، نه ناکارآمدی و نه بی توجهی به خواست اکثریت. زمام داران با آنکه میل باطنی به استفاده از منابع دولتی و قدرت سیاسی دارند، اما به خاطر ترس از عقوبت (در مهندسی سیستم به عقوبت می گویند بازخورد یا فیدبک) یکی از سه سازوکار بالا مجبور می شوند که سالم بمانند، بر کارآمدی خود بیافزایند و بازتاب دهنده خواست اکثریت باشند. اینکه بخشی از زمام داران، فاسد، ناکارآمد و مستبد باشند ناگریز است، این نظام کشورداری است که اگر درست طراحی شده باشد زمام داران مذکور را مهار، شناسایی، اصلاح و یا جایگزین می کند.
متاسفانه درک ما از کشورداری مبتنی بر نگاه شوماخری است (مایکل شوماخر قهرمان افسانه ای رانندگی فرمول یک است). یعنی فکر می کنیم، اگر شوماخری پیدا شود که پشت فرمان این ماشین بنشیند (قدرت را به دست بگیرد) آنگاه ما به سرعت به مقصد خواهیم رسید. حالا فرض کنید که شوماخر را نیز یافته اید، اگر این ماشین سه چرخ از چهار چرخش پنجر باشد و همچنین پدال گاز و ترمزش نیز کار نکند، شوماخر قهرمان شما چه معجزه ای می تواند بکند؟
یکی از اساسی ترین آموزه هایی که از دانش مهندسی سیستم ها آموخته ام و درستی آن را به تجربه عمیقا دریافته ام این است: «در سیستمهای خوب، آدمهای بد هم خوب عمل میکنند و در سیستمهای بد آدمهای خوب هم بد عمل میکنند.» وقتی سیستم درست طراحی شده باشد حتی اگر کسی بخواهد بد باشد هم «نمیتواند» بد عمل کند و یا اگر هم بتواند به زودی فیدبک ها او را اصلاح خواهند کرد.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
1- بیشتر از آن که در جستجوی «مدیر کارآمد» باشیم تلاش کنیم که «نظام کارآمد/سازمان کارآمد» ایجاد کنیم. کشتی را کشتی بانی دیگر باید! حرف ناقصی است. به جای آن که همیشه به فکر تعویض کشتی بان باشیم نگاه کنیم که کشتی ما کجا سوراخ شده است؟ تا برخی از قوانین ما برای 80 سال پیش و برخی از سیستم های ما مانند سیستم بودجه ریزی برای 50 سال پیش است با تعویض مدیران معجزه رخ نمی دهد
2- تجربه جهانی نشان می دهد دست کم شش مکانیزم زیر می تواند منجر به ارتقاء نظام کشورداری شود:
»رقابت بین گروههای سیاسی شناسنامه دار (احزابی که رای دوره بعد آنان در گرو کارآمدی و سلامت این دوره آنان است)،
»آزادی بیان مسوولانه
»گردش آزاد اطلاعات(دسترسی همگانی و برابر به اطلاعات و فرصت ها)
»تنوع دیدگاهها و تحمل تفاوتها (جامعه رنگارنگ)
»پاسخگو بودن تمام اشخاص حقیقی و نهادهای حقوقی که قدرت و منابع را در اختیار دارند،
»وجود رسانه های مستقل و منتقد
هر جا هستیم فقط یک قدم، تاکید می کنم یک قدم برداریم برای آن که این شش مکانیزم فعال تر و موثرتر شود.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️چه کتابی در چه غرفه ای؟
☑️کتاب ذهن زیبا [تصمیم گیری هوشمندانه در کسب و کار و زندگی و کشورداری] انتشارات رسا
ناشران عمومی، سالن شبستان- راهرو ۱۵ غرفه ۲۱
☑️کتاب ذهن بی حصار [عبور از مرزها برای پیشرفت]، نشر شمس الشموس، سالن شبستان، ناشران عمومی، راهرو ۲۸، غرفهٔ ۲۶
☑️سه کتاب مدیریت استراتژیک پیشرفته (هنر رقصیدن با استراتژی)، جاری سازی استراتژی و مهندسی مجدد سازمان انتشارات آریاناقلم، سالن شبستان، راهرو 2 غرفه 1
☑️کتاب فرامین و فنون تفکر استراتژیک (کتاب سال مدیریت استراتژیک)، انتشارات نص، ناشران دانشگاهی سالن6 غرفه 344
همه کتاب ها به قلم مجتبی لشکربلوکی
☑️کتاب ذهن زیبا [تصمیم گیری هوشمندانه در کسب و کار و زندگی و کشورداری] انتشارات رسا
ناشران عمومی، سالن شبستان- راهرو ۱۵ غرفه ۲۱
☑️کتاب ذهن بی حصار [عبور از مرزها برای پیشرفت]، نشر شمس الشموس، سالن شبستان، ناشران عمومی، راهرو ۲۸، غرفهٔ ۲۶
☑️سه کتاب مدیریت استراتژیک پیشرفته (هنر رقصیدن با استراتژی)، جاری سازی استراتژی و مهندسی مجدد سازمان انتشارات آریاناقلم، سالن شبستان، راهرو 2 غرفه 1
☑️کتاب فرامین و فنون تفکر استراتژیک (کتاب سال مدیریت استراتژیک)، انتشارات نص، ناشران دانشگاهی سالن6 غرفه 344
همه کتاب ها به قلم مجتبی لشکربلوکی
بخش اول نوشته زیر برگرفته از دکتر فاضلی است. مطالب خواندنی ایشان را در این آدرس خواهید یافت.
@Fazeli_Mohammad
@Fazeli_Mohammad
🔲⭕️ لال شو! چشمانت را هم ببند! می خواهم مدیریت کنم
مهماندار هواپیما همیشه قبل از پرواز توضیحاتی می دهد مثلاً از مسافران میخواهد لوازم الکترونیکی خود را در طول پرواز خاموش کنند. یکی از توصیههایی که سالها در پروازها شنیدهام این است: «پنجرههای هواپیما را به هنگام برخاستن و نشستن هواپیما باز نگه دارید.»
در همه این سالها بارها پیش خودم فکر کردم چرا از مسافران خواسته میشود درپوش پنجرهها را باز نگه دارند، تا بالاخره دیشب در پرواز سرمهماندار خوشخلقی حضور داشت و از او پرسیدم او پاسخ داد «ما از مسافران میخواهیم پنجرهها را باز نگه دارند تا بتوانند بیرون را ببینند و اگر حادثهای اتفاق افتاد و تهدیدی متوجه پرواز شد، سریع ما را خبر کنند.
صنعت هوا و فضا بسیار حساس و دقیق است. مطمئنم در این صنعت، مطالعاتی انجامشده و مسافران در مواردی توانستهاند حوادث یا تهدیداتی را به کادر پرواز اطلاع دهند که باز نگه داشتن پنجرهها به رویه معمول تبدیل شده است. این توصیه همچنین به این معناست که حتی در صنعتی به دقت و حساسیت صنعت هوایی که کادر پرواز از سلامت هواپیما مطمئن میشوند تا پرواز کنند، باز هم از مسافران میخواهند دید خود را کور نکنید و در مواقع حساسی نظیر برخاستن و فرود، با دقت وضعیت را تحت نظر داشته باشند و هر اشکالی را به مسئولین خبر دهند.
پرواز یک هواپیما به داستان مدیریت سازمان و بیش از همه به اداره کشور شباهت دارد. هر مدیر ارشدی در هر سطحی، به نفع خودش و افراد تحت فرمانش است که از آنها بخواهد پنجرهها را باز نگه دارید و دید خود را کور نکنید؛ و به محض مشاهده هر تهدیدی، تیم اداره دستگاه، سازمان یا کشور را مطلع کنید (برگرفته از نوشته دکتر محمدفاضلی، جامعه پژوه و ژرف اندیش معاصر).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
استاد برجسته دانشگاه استنفورد [دکتر جیم کالینز] می گوید که ما سازمان های عالی را با سازمان های معمولی مقایسه کردیم و ﻫﯿﭻ ﻣﺪرﮐﯽ ﭘﯿﺪا ﻧﮑﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﺸﺎن دﻫﺪ سازمانهای عالی «اﻃﻼﻋﺎت ﺑﯿﺸﺘﺮ» ﯾﺎ ﺑﻬﺘـﺮی ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ سازمانهای ﻫﻢ ﺗﺮاز ﺧﻮد داﺷﺘﻨﺪ. ﻫﺮ دو ﮔﺮوه سازمانها ﺑﻪ ﻃﻮر ﯾﮑﺴﺎن ﺑﻪ اﻃﻼﻋﺎت ﻣﻨﺎﺳﺐ دﺳﺘﺮﺳﯽ داﺷﺘﻨﺪ. اما آن ها تصمیمات و واکنش های بهتر و سریع تری داشتند. ﮐﻠﯿﺪ اﯾﻦ ﻣﻌﻤﺎ ﻧﻪ در اﻃﻼﻋﺎت ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻠﮑﻪ در ﺗﺒﺪﯾﻞ اﻃﻼﻋﺎت ﺑﻪ اﻃﻼﻋﺎت ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ اﻏﻤﺎض اﺳﺖ. سازمانهای عالی سازوکارهایی دارند که حقایق ناخوشایند را می توانند افشا کنند و در مورد آن صحبت و تصمیم گیری کنند. آن ها می دانند كه كارمندان به دلایل مختلف تمایل دارند که واقعيات ناخوشايند را پنهان سازند.
وی تکنیک پرچم قرمز را پیشنهاد میکند: در این تکنیک، افراد اجازه دارند به تعداد محدودی هرگونه اطلاعات/دیدگاه/سیگنالی را مطرح کنند و تصمیمگیران موظفند که به آن اطلاعات توجه نشان دهند و سریعاً به آن رسیدگی کنند. خود وی این تکنیک را سر کلاس خود اینگونه اجرا می کند: او یک پرچم قرمز ابتدای ترم به دانشجویان می دهد و به آن ها می گوید که می توانید یک بار هر زمانی که خواستید آن را بلند کنید. اگر آنرا بلند کنید، کلاس به یک باره متوقف خواهد شد و نظر شما بیان خواهد شد. در ازای نظری که می دهید هیچ بازخواستی نخواهید شد و کاملا آزادید که نظر خود را بیان کنید و من موظم به آن نظر شما رسیدگی کنم و پاسخ روشن دهم.
دروغ های شیرین یا حقایق تلخ کدام یک را انتخاب می کنید؟ شنیدن حقایق تلخ، سخت است و از آن سخت تر، بیان آن. چون کسانی که حقایق تلخ را بیان می کنند معمولا پاداشی دریافت نمی کنند. هزینه بیان واقعیات را پایین بیاورید تا در معرض اطلاعات دست اول واقعی قرار بگیرید. ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است!
از این منظر، راهبری هر جایی را بر عهده دارید، چه یک خانواده سه نفره، یک مدرسه سی نفره یک سازمان سیصد نفره و یا یک استان یا کشور دو نکته را باید رعایت کنیم:
1-دید همکاران، اعضای خانواده، شهروندان و همراهان خود را کور نکنید!
2-هزینه انتقاد یا بیان دیدگاه را پایین بیاورید به عبارت دیگر آن ها را لال نکنید!
بگذارید فرزندتان، همکارتان، شهروندتان، زیردست تان نیز به واقعیت ها دسترسی داشته باشد و بگذارید تحلیل و نگاه خودش را آزادانه به اشتراک بگذارد. اداره شهر کورها و لال ها ممکن است در کوتاه مدت آسان به نظر برسد اما در بلندمدت فاجعه آفرین است. بگذارید پنجره ها (دید همراهان) و حنجره ها (زبان همراهان) باز و گویا باشد تا همه خطرها را گوشزد کنند و گزینه ها را طرح کنند.
آن هایی که اجازه بالا آمدن پرچم های قرمز را نمی دهند، دیر یا زود با کارت قرمز از صحنه روزگار محو خواهند شد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
مهماندار هواپیما همیشه قبل از پرواز توضیحاتی می دهد مثلاً از مسافران میخواهد لوازم الکترونیکی خود را در طول پرواز خاموش کنند. یکی از توصیههایی که سالها در پروازها شنیدهام این است: «پنجرههای هواپیما را به هنگام برخاستن و نشستن هواپیما باز نگه دارید.»
در همه این سالها بارها پیش خودم فکر کردم چرا از مسافران خواسته میشود درپوش پنجرهها را باز نگه دارند، تا بالاخره دیشب در پرواز سرمهماندار خوشخلقی حضور داشت و از او پرسیدم او پاسخ داد «ما از مسافران میخواهیم پنجرهها را باز نگه دارند تا بتوانند بیرون را ببینند و اگر حادثهای اتفاق افتاد و تهدیدی متوجه پرواز شد، سریع ما را خبر کنند.
صنعت هوا و فضا بسیار حساس و دقیق است. مطمئنم در این صنعت، مطالعاتی انجامشده و مسافران در مواردی توانستهاند حوادث یا تهدیداتی را به کادر پرواز اطلاع دهند که باز نگه داشتن پنجرهها به رویه معمول تبدیل شده است. این توصیه همچنین به این معناست که حتی در صنعتی به دقت و حساسیت صنعت هوایی که کادر پرواز از سلامت هواپیما مطمئن میشوند تا پرواز کنند، باز هم از مسافران میخواهند دید خود را کور نکنید و در مواقع حساسی نظیر برخاستن و فرود، با دقت وضعیت را تحت نظر داشته باشند و هر اشکالی را به مسئولین خبر دهند.
پرواز یک هواپیما به داستان مدیریت سازمان و بیش از همه به اداره کشور شباهت دارد. هر مدیر ارشدی در هر سطحی، به نفع خودش و افراد تحت فرمانش است که از آنها بخواهد پنجرهها را باز نگه دارید و دید خود را کور نکنید؛ و به محض مشاهده هر تهدیدی، تیم اداره دستگاه، سازمان یا کشور را مطلع کنید (برگرفته از نوشته دکتر محمدفاضلی، جامعه پژوه و ژرف اندیش معاصر).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
استاد برجسته دانشگاه استنفورد [دکتر جیم کالینز] می گوید که ما سازمان های عالی را با سازمان های معمولی مقایسه کردیم و ﻫﯿﭻ ﻣﺪرﮐﯽ ﭘﯿﺪا ﻧﮑﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﺸﺎن دﻫﺪ سازمانهای عالی «اﻃﻼﻋﺎت ﺑﯿﺸﺘﺮ» ﯾﺎ ﺑﻬﺘـﺮی ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ سازمانهای ﻫﻢ ﺗﺮاز ﺧﻮد داﺷﺘﻨﺪ. ﻫﺮ دو ﮔﺮوه سازمانها ﺑﻪ ﻃﻮر ﯾﮑﺴﺎن ﺑﻪ اﻃﻼﻋﺎت ﻣﻨﺎﺳﺐ دﺳﺘﺮﺳﯽ داﺷﺘﻨﺪ. اما آن ها تصمیمات و واکنش های بهتر و سریع تری داشتند. ﮐﻠﯿﺪ اﯾﻦ ﻣﻌﻤﺎ ﻧﻪ در اﻃﻼﻋﺎت ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻠﮑﻪ در ﺗﺒﺪﯾﻞ اﻃﻼﻋﺎت ﺑﻪ اﻃﻼﻋﺎت ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ اﻏﻤﺎض اﺳﺖ. سازمانهای عالی سازوکارهایی دارند که حقایق ناخوشایند را می توانند افشا کنند و در مورد آن صحبت و تصمیم گیری کنند. آن ها می دانند كه كارمندان به دلایل مختلف تمایل دارند که واقعيات ناخوشايند را پنهان سازند.
وی تکنیک پرچم قرمز را پیشنهاد میکند: در این تکنیک، افراد اجازه دارند به تعداد محدودی هرگونه اطلاعات/دیدگاه/سیگنالی را مطرح کنند و تصمیمگیران موظفند که به آن اطلاعات توجه نشان دهند و سریعاً به آن رسیدگی کنند. خود وی این تکنیک را سر کلاس خود اینگونه اجرا می کند: او یک پرچم قرمز ابتدای ترم به دانشجویان می دهد و به آن ها می گوید که می توانید یک بار هر زمانی که خواستید آن را بلند کنید. اگر آنرا بلند کنید، کلاس به یک باره متوقف خواهد شد و نظر شما بیان خواهد شد. در ازای نظری که می دهید هیچ بازخواستی نخواهید شد و کاملا آزادید که نظر خود را بیان کنید و من موظم به آن نظر شما رسیدگی کنم و پاسخ روشن دهم.
دروغ های شیرین یا حقایق تلخ کدام یک را انتخاب می کنید؟ شنیدن حقایق تلخ، سخت است و از آن سخت تر، بیان آن. چون کسانی که حقایق تلخ را بیان می کنند معمولا پاداشی دریافت نمی کنند. هزینه بیان واقعیات را پایین بیاورید تا در معرض اطلاعات دست اول واقعی قرار بگیرید. ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است!
از این منظر، راهبری هر جایی را بر عهده دارید، چه یک خانواده سه نفره، یک مدرسه سی نفره یک سازمان سیصد نفره و یا یک استان یا کشور دو نکته را باید رعایت کنیم:
1-دید همکاران، اعضای خانواده، شهروندان و همراهان خود را کور نکنید!
2-هزینه انتقاد یا بیان دیدگاه را پایین بیاورید به عبارت دیگر آن ها را لال نکنید!
بگذارید فرزندتان، همکارتان، شهروندتان، زیردست تان نیز به واقعیت ها دسترسی داشته باشد و بگذارید تحلیل و نگاه خودش را آزادانه به اشتراک بگذارد. اداره شهر کورها و لال ها ممکن است در کوتاه مدت آسان به نظر برسد اما در بلندمدت فاجعه آفرین است. بگذارید پنجره ها (دید همراهان) و حنجره ها (زبان همراهان) باز و گویا باشد تا همه خطرها را گوشزد کنند و گزینه ها را طرح کنند.
آن هایی که اجازه بالا آمدن پرچم های قرمز را نمی دهند، دیر یا زود با کارت قرمز از صحنه روزگار محو خواهند شد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎦⭕️شما هم یک ترسو هستید
اگر باور نمی کنید این فیلم را نگاه کنید!
منبع: کانال یادگیری زبان
🎯 @English_learningchannel
اگر باور نمی کنید این فیلم را نگاه کنید!
منبع: کانال یادگیری زبان
🎯 @English_learningchannel
🔲⭕️سندروم موش صحرایی
گروهی از عصب پژوهان آزمایش جالبی ترتیب دادند. آنها دو تصویر به آزمایش شوندگان نشان می دادند. در برخی موارد تصویر دوم همان تصویر چرخانده شده تصویر اول بود. آزمایش شوندگان باید می گفتند که آیا تصویر دوم همان تصویر اول است که چرخانده شده است یا نه؟
وقتی آزمایش شوندگان به تنهایی این آزمایش را انجام می دادند با احتمال 90 درصد پاسخ هایشان درست بود. در راند بعدی آزمایش شوندگان در یک گروه هفت نفره قرار گرفتند که به آن ها عمدا گفته شده بود پاسخ غلط بدهند. آزمایش شونده نیز پاسخ آن ها را می شنید. این بار نتایج کاملا متفاوت و شگفت انگیز بود! میزان پاسخ های صحیح به ۵۹ % کاهش پیدا کرد.
چرا چنین چیزی رخ می دهد؟ تمایل درونی ما به پیروی از جمع. عصب پژوهان با تصویربرداری و آنالیز فعالیتی که در مغز رخ می داد فهمیدند زمانی که این شرکت کنندگان در میان جمع قرار می گرفتند و نظرات آنان را می شنیدند در بخش هايی از مغز که با تفکر و استدلال در ارتباط است نوعی کم کاری دیده می شود (کتاب روانشناسی مالی).
ما زمانی که خلاف جریان آب شنا می کنیم و همرنگ جماعت نیستیم. بخشی از مغز ما فعال می شود که مرکز احساس ما از جمله ترس است. به عبارتی دیگر، ساز مخالف زدن بدون آن که بدانیم یا بخواهیم ما را می ترساند. این واکنش فقط در حد رنج ناشی از ترس باقی نمی ماند بلکه کار به درد می کشد. بگذارید به یک آزمایش دیگر نگاه کنیم. در این آزمایش از شرکت کنندگان درخواست شد تا یک بازی کامپیوتری انجام دهند و اجازه بدهند تا از مغز آنان تصویربرداری شود شرکت کنندگان فکر می کردند در حال یک بازی سه نفره هستند. بازیکنان می بایستی یک توپ را در میان خود رد و بدل می کردند. بعد از گذشت زمان مشخصی، دو بازیکنی که توسط رایانه کنترل می شدند، با بی توجهی به بازیکن اصلی، یعنی همان شرکت کننده واقعی، شروع به پاس دادن به یکدیگر کردند. انگار بازیکن سوم هیچ نقشی ندارد. در این آزمایش مشخص شد، زمانی که فردی از یک اجتماع محروم می شود، بخشی از مغز او فعال می شود که مسوول دردهای فیزیکی واقعی است یعنی شما دردی حس می کنید مانند اینکه بازوی تان بشکند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تبعیت از اکثریت را به رفتار موش های صحرایی تشبیه می کنند که به صورت یک گله با هم حرکت می کنند. رفتار «گله ای» یا رفتار «رمه وار» در همه حوزه های اجتماعی و اقتصادی دیده می شود. روی آوردن به نوع خاصی از لباس یا آرایش، تلاش برای گرفتن ارشد و دکتری، گرایش به یک کاندیدای خاص، خرید یک سهام یا یک دارایی مالی و ... همه و همه نشانه های این سندروم هستند.
تبعیت از جمع یک مکانیزم دفاعی احساسی است. فرض کنید همه در حال خرید ایکس هستند. مغز تحلیل گر شما تشخیص می دهد که خرید ایکس اشتباه است. اما مغز احساسی شما می گوید بهتر است که ایکس را بخرم. چرا که اگر خریدم و ضرر کردم می گویم که همه ما ضرر کردیم و خوب من هم یکی از هزاران. ولی اگر من خلاف جریان آب شنا کردم و بعدا معلوم شد که ضرر کردم آنگاه خیلی رسوا خواهم شد. همه به من خواهند خندید! ترس و غم ناشی از تنهایی و دردی که مانند شکستن بازو واقعی است، منجر به این می شود که نخواهیم تنها باشیم.
این سندروم فقط در افراد دیده نمی شود. سازمان ها و کشورها نیز در معرض این سندروم هستند. زمانی مدل خاصی از برنامه ریزی استراتژیک، مد می شود بخشی گله وار از آن تبعیت می کنند چرا که انتخاب یک مدل دیگر که در خلوت خود آن را بهتر می دانند دردآور است. زمانی یک اندیشه اقتصادی-سیاسی در عرصه کشورداری معروف می شود انتخاب مسیری خلاف مسیر اصلی برای کشورها سخت می شود. اما برخی کشورها مانند کره جنوبی، سنگاپور و چین در بعضی موارد بر این فشار روانی فائق آمدند و مسیری که فکر می کردند درست است را پی گرفتند و موفق نیز شدند.
چه می توان کرد؟
1- در مواردی که تشخیص می دهید کار درست چیست اما از متفاوت بودن می ترسید، تصمیم خود را از دیگران پنهان نگاه دارید. پنهان نگاه داشتن تصمیم (که البته در همیشه موارد امکان پذیر نیست) می تواند درد ناشی از احساس تنهایی شما را کنترل کند.
2- فکر کردن انرژی و زمان می برد، ما آن قدر فرصت و ظرفیت نداریم که در مورد همه تصمیمات مان آنالیز دقیق کنیم، بنابراین تبعیت از جمع گاهی یک الزام ناگریز می شود. اما می توان برای تصمیمات مهم مان در سطح زندگی فردی/اداره سازمان/کشورداری مسیری متفاوت را برگزید. شنا بر خلاف جریان آب هم یک مهارت است که با تمرین به دست می آید. در ابتدا ممکن است سخت باشد اما یاد می گیریم که دردها و ترس هایمان را مدیریت کنیم.
3- نابهنجارها و غیرمتعارف ها را پیدا کنید و شبکه سازی کنید. تنهایی سخت است. ولی وقتی می دانید غیر از شما کسان دیگری هم هستند که خلاف جریان عمومی هستند درد تنهایی کمتر می شود.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
گروهی از عصب پژوهان آزمایش جالبی ترتیب دادند. آنها دو تصویر به آزمایش شوندگان نشان می دادند. در برخی موارد تصویر دوم همان تصویر چرخانده شده تصویر اول بود. آزمایش شوندگان باید می گفتند که آیا تصویر دوم همان تصویر اول است که چرخانده شده است یا نه؟
وقتی آزمایش شوندگان به تنهایی این آزمایش را انجام می دادند با احتمال 90 درصد پاسخ هایشان درست بود. در راند بعدی آزمایش شوندگان در یک گروه هفت نفره قرار گرفتند که به آن ها عمدا گفته شده بود پاسخ غلط بدهند. آزمایش شونده نیز پاسخ آن ها را می شنید. این بار نتایج کاملا متفاوت و شگفت انگیز بود! میزان پاسخ های صحیح به ۵۹ % کاهش پیدا کرد.
چرا چنین چیزی رخ می دهد؟ تمایل درونی ما به پیروی از جمع. عصب پژوهان با تصویربرداری و آنالیز فعالیتی که در مغز رخ می داد فهمیدند زمانی که این شرکت کنندگان در میان جمع قرار می گرفتند و نظرات آنان را می شنیدند در بخش هايی از مغز که با تفکر و استدلال در ارتباط است نوعی کم کاری دیده می شود (کتاب روانشناسی مالی).
ما زمانی که خلاف جریان آب شنا می کنیم و همرنگ جماعت نیستیم. بخشی از مغز ما فعال می شود که مرکز احساس ما از جمله ترس است. به عبارتی دیگر، ساز مخالف زدن بدون آن که بدانیم یا بخواهیم ما را می ترساند. این واکنش فقط در حد رنج ناشی از ترس باقی نمی ماند بلکه کار به درد می کشد. بگذارید به یک آزمایش دیگر نگاه کنیم. در این آزمایش از شرکت کنندگان درخواست شد تا یک بازی کامپیوتری انجام دهند و اجازه بدهند تا از مغز آنان تصویربرداری شود شرکت کنندگان فکر می کردند در حال یک بازی سه نفره هستند. بازیکنان می بایستی یک توپ را در میان خود رد و بدل می کردند. بعد از گذشت زمان مشخصی، دو بازیکنی که توسط رایانه کنترل می شدند، با بی توجهی به بازیکن اصلی، یعنی همان شرکت کننده واقعی، شروع به پاس دادن به یکدیگر کردند. انگار بازیکن سوم هیچ نقشی ندارد. در این آزمایش مشخص شد، زمانی که فردی از یک اجتماع محروم می شود، بخشی از مغز او فعال می شود که مسوول دردهای فیزیکی واقعی است یعنی شما دردی حس می کنید مانند اینکه بازوی تان بشکند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
تبعیت از اکثریت را به رفتار موش های صحرایی تشبیه می کنند که به صورت یک گله با هم حرکت می کنند. رفتار «گله ای» یا رفتار «رمه وار» در همه حوزه های اجتماعی و اقتصادی دیده می شود. روی آوردن به نوع خاصی از لباس یا آرایش، تلاش برای گرفتن ارشد و دکتری، گرایش به یک کاندیدای خاص، خرید یک سهام یا یک دارایی مالی و ... همه و همه نشانه های این سندروم هستند.
تبعیت از جمع یک مکانیزم دفاعی احساسی است. فرض کنید همه در حال خرید ایکس هستند. مغز تحلیل گر شما تشخیص می دهد که خرید ایکس اشتباه است. اما مغز احساسی شما می گوید بهتر است که ایکس را بخرم. چرا که اگر خریدم و ضرر کردم می گویم که همه ما ضرر کردیم و خوب من هم یکی از هزاران. ولی اگر من خلاف جریان آب شنا کردم و بعدا معلوم شد که ضرر کردم آنگاه خیلی رسوا خواهم شد. همه به من خواهند خندید! ترس و غم ناشی از تنهایی و دردی که مانند شکستن بازو واقعی است، منجر به این می شود که نخواهیم تنها باشیم.
این سندروم فقط در افراد دیده نمی شود. سازمان ها و کشورها نیز در معرض این سندروم هستند. زمانی مدل خاصی از برنامه ریزی استراتژیک، مد می شود بخشی گله وار از آن تبعیت می کنند چرا که انتخاب یک مدل دیگر که در خلوت خود آن را بهتر می دانند دردآور است. زمانی یک اندیشه اقتصادی-سیاسی در عرصه کشورداری معروف می شود انتخاب مسیری خلاف مسیر اصلی برای کشورها سخت می شود. اما برخی کشورها مانند کره جنوبی، سنگاپور و چین در بعضی موارد بر این فشار روانی فائق آمدند و مسیری که فکر می کردند درست است را پی گرفتند و موفق نیز شدند.
چه می توان کرد؟
1- در مواردی که تشخیص می دهید کار درست چیست اما از متفاوت بودن می ترسید، تصمیم خود را از دیگران پنهان نگاه دارید. پنهان نگاه داشتن تصمیم (که البته در همیشه موارد امکان پذیر نیست) می تواند درد ناشی از احساس تنهایی شما را کنترل کند.
2- فکر کردن انرژی و زمان می برد، ما آن قدر فرصت و ظرفیت نداریم که در مورد همه تصمیمات مان آنالیز دقیق کنیم، بنابراین تبعیت از جمع گاهی یک الزام ناگریز می شود. اما می توان برای تصمیمات مهم مان در سطح زندگی فردی/اداره سازمان/کشورداری مسیری متفاوت را برگزید. شنا بر خلاف جریان آب هم یک مهارت است که با تمرین به دست می آید. در ابتدا ممکن است سخت باشد اما یاد می گیریم که دردها و ترس هایمان را مدیریت کنیم.
3- نابهنجارها و غیرمتعارف ها را پیدا کنید و شبکه سازی کنید. تنهایی سخت است. ولی وقتی می دانید غیر از شما کسان دیگری هم هستند که خلاف جریان عمومی هستند درد تنهایی کمتر می شود.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
SD-1 Lashkarbolouki.pptx
3.5 MB
💿⭕️جزوه کامل اصول تصمیم گیری و حل مساله
از سلسله جزوات تصمیم گیری استراتژیک
فایل پاورپوینت 266 اسلاید؛ رایگان
پاورپوینت های بعدی نیز به اشتراک گذاشته خواهد شد.
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
از سلسله جزوات تصمیم گیری استراتژیک
فایل پاورپوینت 266 اسلاید؛ رایگان
پاورپوینت های بعدی نیز به اشتراک گذاشته خواهد شد.
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️چرخه مخوف؛ زندان آلکاتراز درون
پژوهشگری از دانشگاه دوک در سال 2006 تصویری از انسان ارایه داد که شگفت آور بود. او نشان داد که بیش از 40 درصد کارهایی که ما در طول روز انجام می دهیم، در واقع تصمیم یا انتخاب نیستند، بلکه عادتند. ما فکر می کنیم که در موقعیت های مختلف تصمیم می گیریم و انتخاب می کنیم اما واقعیت آن است که در بسیاری از موارد ما برده عادات خود هستیم و به صورت ناخودآگاه برخی اقدامات را انجام می دهیم. زندگی روزانه ما از تعداد زیادی عادت تشکیل شده اند: اینکه بعد از بیداری اولین کارمان چیست؟ چطور غذا می خوریم؟ چه زمانی و چگونه تلگرام را چک می کنیم؟ چه زمانی و چرا سیگار میکشیم؟ در زمان خوشحالی چه می کنیم؟
یک چرخه مخوف پشت رفتارهای ما وجود دارد که اگر آن ها را بشناسیم، می توانیم بفهمیم چرا ما زندانی عادات خود هستیم. گاهی ما تا آخر عمر زندانی عادت های خود باقی می مانیم. بارها تلاش کرده ایم که از این زندان بی دیوار فرار کنیم اما ظاهرا این زندان بی دیوار از زندان آلکاتراز هم نفوذناپذیرتر است. این زندان در جزیره ای به همین نام در مرکز خلیج سانفرانسیسکو در کالیفرنیا واقع شده است و تا سالها به عنوان امنترین زندان جهان به شمار میرفت. در طول ۲۹ سال فعالیت این زندان، هیچ فرار موفقی در این تبعیدگاه ثبت نشد. از بین ۳۶ نفر زندانی که اقدام به فرار کردند، ۷ نفر با شلیک گلوله به قتل رسیدند، ۲ نفر غرق شدند، ۵ نفر مفقودالاثر شدند و بقیه مجدداً توسط مأموران زندان دستگیر شدند! اکنون جزیره و زندان آلکاتراز یک جاذبه گردشگری است.
عادت ها یک چرخه هستند؛ این چرخه از سه بخش «سرنخ/ماشه»، «روتین» و «پاداش» تشکیل شده است. همواره با دیدن نشانه هایی (=سرنخها) ماشه یک فعالیت تکرارپذیر خاص (=روتین) کشیده می شود و ما در اثر انجام آن فعالیت به یک مطلوبیت می رسیم (=پاداش) [کتاب قدرت عادت]
با چند مثال ساده این چرخه را با هم مرور می کنیم: شما احساس گرسنگی میکنید (سرنخ) و برای سیر شدن (پاداش) غذا میخورید (روتین). شما احساس کلافگی می کنید (سرنخ) و برای تغییر ذائقه یا فضای ذهنی (پاداش) به سراغ یخچال می روید (روتین). سر یخچال رفتن یک روتین ذهنی و بخشی از عادت های رفتاری ماست. چرا سیگار می کشیم؟ یکی از این سرنخ های پنج گانه رخ می دهد: نگرانی، عصبانیت، بی حوصلگی ناشی از انتظار، نیاز به تمرکز، بودن در یک موقیت خاص. سپس برای دستیابی به پاداش به روتین (سیگار کشیدن) اقدام می کنید. پاداش چیست؟ آرامش، فاصله گرفتن از موضوع، تغییر فضای ذهنی، تمرکز و یا گذر زمان (و فائق آمدن بر تلخی انتظار). و بدین ترتیب در این چرخه آلکاترازی گرفتار می آییم. ماشه ها کشیده می شوند (سرنخ)، تیرها شلیک می شود (روتین ها) و به سیبل می نشیند (پاداش).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
همه ما بارها تلاش کرده ایم که از آلکاتراز فرار کنیم. اما شکست خورده ایم. این شکست به این خاطر نیست که ما آدم با اراده ای نیستیم. به این خاطر است که قانون طلایی را نمی دانیم. قانون طلایی: شما نمی توانید یک عادت بد را خاموش کنید، فقط می توانید آن را تغییر مسیر دهید. چگونه؟ سرنخ را نگه دارید، همان پاداش را فراهم کنید، فقط یک روتین جدید جای گذاری کنید. چرا؟
آیا ما میتونیم جلوی گرسنگی، بی حوصلگی یا موقعیت های استرس زا را بگیریم؟ نه! اما می توانیم فعالیتی که باعث میشود برای همان پاداش (گذر زمان/سیر شدن) تولید می شود را تغییر دهیم. اگر همان سرنخ و همان پاداش حفظ شود، می توان روتین را تغییر داد. می شود دمنوش های طبیعی را جایگزین چای، سیب را جایگزین شکلات، مطالعه را جایگزین وبگردی، گفتگو را جایگزین فریاد، نامه نوشتن را جایگزین سکوت کرد. سه گام اصلی به شرح زیر است:
الف) آشکارسازی: شناسایی دقیق سرنخ ها و پاداش ها؛ باید بدانیم دقیقا در چه شرایطی تحریک می شویم و می خواهیم به چه مطلوبیتی برسیم؟ سرنخ ها معمولا در یکی از این پنچ گروه تقسیم بندی خواهد شد: زمان خاص، مکان خاص، فرد خاص، ایجاد حس خاص یا رفتار خاص. غروب آفتاب، خیابان شلوغ، دوست سیگاری، طرد شدن، جلسات سنگین، هر کدام به نوعی می تواند سرنخ یک روتین بد باشند.
ب) جایگزین سازی: داشتن برنامه مشخص (روتین جایگزین از قبل طراحی و انتخاب شده) برای هنگامی که سرنخ پدیدار می شود بسیار بسیار حیاتی است. انتخاب یک روتین جایگزین که بعد از سرنخ (محرک) انجام می شود و همان مطلوبیتی (پاداشی) را تولید می کند که روتین قبلی می کرد.
ج) پایدارسازی: تکرار چرخه جدید به گونه ای که تبدیل به یک چرخه جدید و ریشه دار شود.
خداوند در کتاب آسمانی بشارت قطعی داده به کسانی که خود را پاک و پاکیزه می کنند که همانا آنان رهایی یافتند و رستگار شدند. چرخه های قدیمی (عادات نامطلوب) را با آشکارسازی، جایگزین سازی و پایدارسازی بشکنیم و رهایی از آلکاتراز را تجربه کنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
پژوهشگری از دانشگاه دوک در سال 2006 تصویری از انسان ارایه داد که شگفت آور بود. او نشان داد که بیش از 40 درصد کارهایی که ما در طول روز انجام می دهیم، در واقع تصمیم یا انتخاب نیستند، بلکه عادتند. ما فکر می کنیم که در موقعیت های مختلف تصمیم می گیریم و انتخاب می کنیم اما واقعیت آن است که در بسیاری از موارد ما برده عادات خود هستیم و به صورت ناخودآگاه برخی اقدامات را انجام می دهیم. زندگی روزانه ما از تعداد زیادی عادت تشکیل شده اند: اینکه بعد از بیداری اولین کارمان چیست؟ چطور غذا می خوریم؟ چه زمانی و چگونه تلگرام را چک می کنیم؟ چه زمانی و چرا سیگار میکشیم؟ در زمان خوشحالی چه می کنیم؟
یک چرخه مخوف پشت رفتارهای ما وجود دارد که اگر آن ها را بشناسیم، می توانیم بفهمیم چرا ما زندانی عادات خود هستیم. گاهی ما تا آخر عمر زندانی عادت های خود باقی می مانیم. بارها تلاش کرده ایم که از این زندان بی دیوار فرار کنیم اما ظاهرا این زندان بی دیوار از زندان آلکاتراز هم نفوذناپذیرتر است. این زندان در جزیره ای به همین نام در مرکز خلیج سانفرانسیسکو در کالیفرنیا واقع شده است و تا سالها به عنوان امنترین زندان جهان به شمار میرفت. در طول ۲۹ سال فعالیت این زندان، هیچ فرار موفقی در این تبعیدگاه ثبت نشد. از بین ۳۶ نفر زندانی که اقدام به فرار کردند، ۷ نفر با شلیک گلوله به قتل رسیدند، ۲ نفر غرق شدند، ۵ نفر مفقودالاثر شدند و بقیه مجدداً توسط مأموران زندان دستگیر شدند! اکنون جزیره و زندان آلکاتراز یک جاذبه گردشگری است.
عادت ها یک چرخه هستند؛ این چرخه از سه بخش «سرنخ/ماشه»، «روتین» و «پاداش» تشکیل شده است. همواره با دیدن نشانه هایی (=سرنخها) ماشه یک فعالیت تکرارپذیر خاص (=روتین) کشیده می شود و ما در اثر انجام آن فعالیت به یک مطلوبیت می رسیم (=پاداش) [کتاب قدرت عادت]
با چند مثال ساده این چرخه را با هم مرور می کنیم: شما احساس گرسنگی میکنید (سرنخ) و برای سیر شدن (پاداش) غذا میخورید (روتین). شما احساس کلافگی می کنید (سرنخ) و برای تغییر ذائقه یا فضای ذهنی (پاداش) به سراغ یخچال می روید (روتین). سر یخچال رفتن یک روتین ذهنی و بخشی از عادت های رفتاری ماست. چرا سیگار می کشیم؟ یکی از این سرنخ های پنج گانه رخ می دهد: نگرانی، عصبانیت، بی حوصلگی ناشی از انتظار، نیاز به تمرکز، بودن در یک موقیت خاص. سپس برای دستیابی به پاداش به روتین (سیگار کشیدن) اقدام می کنید. پاداش چیست؟ آرامش، فاصله گرفتن از موضوع، تغییر فضای ذهنی، تمرکز و یا گذر زمان (و فائق آمدن بر تلخی انتظار). و بدین ترتیب در این چرخه آلکاترازی گرفتار می آییم. ماشه ها کشیده می شوند (سرنخ)، تیرها شلیک می شود (روتین ها) و به سیبل می نشیند (پاداش).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
همه ما بارها تلاش کرده ایم که از آلکاتراز فرار کنیم. اما شکست خورده ایم. این شکست به این خاطر نیست که ما آدم با اراده ای نیستیم. به این خاطر است که قانون طلایی را نمی دانیم. قانون طلایی: شما نمی توانید یک عادت بد را خاموش کنید، فقط می توانید آن را تغییر مسیر دهید. چگونه؟ سرنخ را نگه دارید، همان پاداش را فراهم کنید، فقط یک روتین جدید جای گذاری کنید. چرا؟
آیا ما میتونیم جلوی گرسنگی، بی حوصلگی یا موقعیت های استرس زا را بگیریم؟ نه! اما می توانیم فعالیتی که باعث میشود برای همان پاداش (گذر زمان/سیر شدن) تولید می شود را تغییر دهیم. اگر همان سرنخ و همان پاداش حفظ شود، می توان روتین را تغییر داد. می شود دمنوش های طبیعی را جایگزین چای، سیب را جایگزین شکلات، مطالعه را جایگزین وبگردی، گفتگو را جایگزین فریاد، نامه نوشتن را جایگزین سکوت کرد. سه گام اصلی به شرح زیر است:
الف) آشکارسازی: شناسایی دقیق سرنخ ها و پاداش ها؛ باید بدانیم دقیقا در چه شرایطی تحریک می شویم و می خواهیم به چه مطلوبیتی برسیم؟ سرنخ ها معمولا در یکی از این پنچ گروه تقسیم بندی خواهد شد: زمان خاص، مکان خاص، فرد خاص، ایجاد حس خاص یا رفتار خاص. غروب آفتاب، خیابان شلوغ، دوست سیگاری، طرد شدن، جلسات سنگین، هر کدام به نوعی می تواند سرنخ یک روتین بد باشند.
ب) جایگزین سازی: داشتن برنامه مشخص (روتین جایگزین از قبل طراحی و انتخاب شده) برای هنگامی که سرنخ پدیدار می شود بسیار بسیار حیاتی است. انتخاب یک روتین جایگزین که بعد از سرنخ (محرک) انجام می شود و همان مطلوبیتی (پاداشی) را تولید می کند که روتین قبلی می کرد.
ج) پایدارسازی: تکرار چرخه جدید به گونه ای که تبدیل به یک چرخه جدید و ریشه دار شود.
خداوند در کتاب آسمانی بشارت قطعی داده به کسانی که خود را پاک و پاکیزه می کنند که همانا آنان رهایی یافتند و رستگار شدند. چرخه های قدیمی (عادات نامطلوب) را با آشکارسازی، جایگزین سازی و پایدارسازی بشکنیم و رهایی از آلکاتراز را تجربه کنیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
⭕️این تنه درخت روچند وقت پیش بریدند
با گازوئیل شستند و روش روغن جلا زدند
بهار امسال برگ درآورد
میل به رویش در تو باشد،حتماجوانه خواهی زد
برگرفته ازکانال دوست داشتنی شهرمهربان
@Shahr_Mehraban
با گازوئیل شستند و روش روغن جلا زدند
بهار امسال برگ درآورد
میل به رویش در تو باشد،حتماجوانه خواهی زد
برگرفته ازکانال دوست داشتنی شهرمهربان
@Shahr_Mehraban
SD-2 Lashkarbolouki 17Keys.pptx
676.7 KB
💿⭕️جزوه 17 کلید تصمیم گیری استراتژیک
دومین فایل از سلسله فایل های تصمیم گیری استراتژیک
فایل پاورپوینت رایگان
پاورپوینت های بعدی نیز به اشتراک گذاشته خواهد شد.
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
دومین فایل از سلسله فایل های تصمیم گیری استراتژیک
فایل پاورپوینت رایگان
پاورپوینت های بعدی نیز به اشتراک گذاشته خواهد شد.
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️زندگی مثل والیبال است یا فوتبال؟
۱۸ سالم بود که عمهام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه دارد. آبروریزی به پا کرد. بعد فهمید فقط رابطه نیست، عقد هم کرده و طرف باردار است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمهام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
۲۲ سالم بود که عمهام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشیهایی که می کشید در حد بچههای دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکستخورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره
پدرم در نظرم یک قهرمان بود. یک سال با عمه ام اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچههاش درسخون بودند. کار و زندگی مرتبی داشت و کمکم آماده میشد برای بازنشستگی.
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار میکردم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف میزدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ میزنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشیهای عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو میکنه. نقاشیهاش رو میفروشه یکی دو جا هم تدریس میکنه. خیلی معروف شده. داشتم شاخ در می آوردم. حالا بعد از چند سال که نگاه میکنم میبینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر میکردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.
عمهام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد اما پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر بازی کنه و سرخودش را با بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه. عمهام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشتههاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکیشون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.
میخوام بگم زندگی مثل بازی والیبال میمونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال میمونه. هر ست که تمام میشه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده (برگرفته از یک مطلب توئیتری)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
تصور از ما افق های پیش رو بسیار وابسته است به سن و سالمان. هر مقدار که پیش می رویم افق هایمان بسته تر می شود و گزینه هایمان محدودتر. اما به این فکر نمی کنیم که بسیاری از افراد موفق در نیمه دوم زندگی به یکی از شش مطلوبیت شخصی (شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، معرفت و یا معنویت) رسیده اند.
ناصرخسرو، در نیمه اول در پی جستجوی بی فرجام حقیقت، دچار سرگردانی شد و برای فرار به شراب و میگساری روی آورد. اما در نیمه دوم غوغا کرد و شد شاعر و نویسنده درجه یک ادبیات فارسی و خالق گنجینههای ادب و فرهنگ.
دیوید سندرز بعد از فوت پدرش از ده سالگی مشغول به کار شد: مامور آتش نشانی، فروشنده بیمه، کارگر کشتی، فروشنده لاستیک و کارگر پمپ بنزین. اما در ابتدای نیمه دوم زندگی، ساندرز برای مشتریان یک پمپ بنزین خوراک مرغ درست میکرد. دستپختش مورد استقبال قرار گرفت و در طول سه دهه بعدی وی به یکی از ثروتمندترین ها تبدیل شد: صاحب رستوران های زنجیره ای معروف کی.اف.سی (KFC ) با حضور در بیش از 100 کشور جهان.
و مثال آخر، پیرمردی 92ساله ای از نحوه اداره کشورش ناراضی بود. سال های دور نخست وزیر بود. اما اکنون مدت ها بود که سیاست را کنار گذاشته بود. اما با این حال به خاطر شرایط کشورش تصمیم گرفت که دوباره وارد عرصه سیاست شود. بسیاری پیش بینی می کردند که شکست بخورد و آبرویش برود. اما امروز او مسن ترین نخست وزیر دنیاست: ماهاتمیر محمد از مالزی.
در هر مرحله ای از زندگی که هستید این سه نکته را با خود مرور کنید:
1-هر گذشته ای که داشتم مهم نیست، اکنون اگر از اول می خواستم شروع کنم چه کاری انجام می دادم؟
2-اگر نیمه اول زندگی را 4 بر هیچ عقب باشم، کافیست که نیمه دوم را یک بر هیچ ببرم. لازم نیست با اختلاف 4 گل برنده شوم.
3-خداوند دنیا را سرشار از فرصت آفریده و در کتاب آسمانی خود فرموده آنچه برای شما روا و حلال شده است را برای خود ممنوع و حرام نکنید. پس چرا به این فکر نکنیم که در چهل سالگی یک رشته دانشگاهی جدید بخوانیم، در پنجاه سالگی بعد از یک طلاق تلخ یک ازدواج مجدد شیرین داشته باشیم و در شصت سالگی نویسندگی را شروع کنیم و در هفتاد سالگی راه اندازی یک بنیاد نیکوکاری و در هشتاد سالگی سرمایه گذاری روی ایده های جوانان خلاق. همیشه می توان از نو شروع کرد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
۱۸ سالم بود که عمهام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه دارد. آبروریزی به پا کرد. بعد فهمید فقط رابطه نیست، عقد هم کرده و طرف باردار است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمهام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
۲۲ سالم بود که عمهام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشیهایی که می کشید در حد بچههای دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکستخورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره
پدرم در نظرم یک قهرمان بود. یک سال با عمه ام اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچههاش درسخون بودند. کار و زندگی مرتبی داشت و کمکم آماده میشد برای بازنشستگی.
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار میکردم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف میزدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ میزنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشیهای عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو میکنه. نقاشیهاش رو میفروشه یکی دو جا هم تدریس میکنه. خیلی معروف شده. داشتم شاخ در می آوردم. حالا بعد از چند سال که نگاه میکنم میبینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر میکردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.
عمهام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد اما پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر بازی کنه و سرخودش را با بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه. عمهام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشتههاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکیشون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.
میخوام بگم زندگی مثل بازی والیبال میمونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال میمونه. هر ست که تمام میشه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده (برگرفته از یک مطلب توئیتری)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
تصور از ما افق های پیش رو بسیار وابسته است به سن و سالمان. هر مقدار که پیش می رویم افق هایمان بسته تر می شود و گزینه هایمان محدودتر. اما به این فکر نمی کنیم که بسیاری از افراد موفق در نیمه دوم زندگی به یکی از شش مطلوبیت شخصی (شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، معرفت و یا معنویت) رسیده اند.
ناصرخسرو، در نیمه اول در پی جستجوی بی فرجام حقیقت، دچار سرگردانی شد و برای فرار به شراب و میگساری روی آورد. اما در نیمه دوم غوغا کرد و شد شاعر و نویسنده درجه یک ادبیات فارسی و خالق گنجینههای ادب و فرهنگ.
دیوید سندرز بعد از فوت پدرش از ده سالگی مشغول به کار شد: مامور آتش نشانی، فروشنده بیمه، کارگر کشتی، فروشنده لاستیک و کارگر پمپ بنزین. اما در ابتدای نیمه دوم زندگی، ساندرز برای مشتریان یک پمپ بنزین خوراک مرغ درست میکرد. دستپختش مورد استقبال قرار گرفت و در طول سه دهه بعدی وی به یکی از ثروتمندترین ها تبدیل شد: صاحب رستوران های زنجیره ای معروف کی.اف.سی (KFC ) با حضور در بیش از 100 کشور جهان.
و مثال آخر، پیرمردی 92ساله ای از نحوه اداره کشورش ناراضی بود. سال های دور نخست وزیر بود. اما اکنون مدت ها بود که سیاست را کنار گذاشته بود. اما با این حال به خاطر شرایط کشورش تصمیم گرفت که دوباره وارد عرصه سیاست شود. بسیاری پیش بینی می کردند که شکست بخورد و آبرویش برود. اما امروز او مسن ترین نخست وزیر دنیاست: ماهاتمیر محمد از مالزی.
در هر مرحله ای از زندگی که هستید این سه نکته را با خود مرور کنید:
1-هر گذشته ای که داشتم مهم نیست، اکنون اگر از اول می خواستم شروع کنم چه کاری انجام می دادم؟
2-اگر نیمه اول زندگی را 4 بر هیچ عقب باشم، کافیست که نیمه دوم را یک بر هیچ ببرم. لازم نیست با اختلاف 4 گل برنده شوم.
3-خداوند دنیا را سرشار از فرصت آفریده و در کتاب آسمانی خود فرموده آنچه برای شما روا و حلال شده است را برای خود ممنوع و حرام نکنید. پس چرا به این فکر نکنیم که در چهل سالگی یک رشته دانشگاهی جدید بخوانیم، در پنجاه سالگی بعد از یک طلاق تلخ یک ازدواج مجدد شیرین داشته باشیم و در شصت سالگی نویسندگی را شروع کنیم و در هفتاد سالگی راه اندازی یک بنیاد نیکوکاری و در هشتاد سالگی سرمایه گذاری روی ایده های جوانان خلاق. همیشه می توان از نو شروع کرد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
SD-3 Lashkarbolouki Group.pptx
3 MB
💿⭕️ جزوه مهارت تصمیم گیری گروهی و حل مساله جمعی
سومین و آخرین فایل از سلسله فایل های تصمیم گیری استراتژیک
فایل پاورپوینت رایگان
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
سومین و آخرین فایل از سلسله فایل های تصمیم گیری استراتژیک
فایل پاورپوینت رایگان
شبکه استراتژيست
@Dr_Lashkarbolouki
بخش اول نوشته زیر برداشتی است آزاد از ترجمه مقاله ای که در وبسایت آتلانتیک منتشر شده و با ترجمه محمد باسط در سایت ترجمان بازنشر یافته است.
http://tarjomaan.com
http://tarjomaan.com
🔳⭕️هیپنوتیزم مدرن؛ از لاس وگاس تا خانه های ما
از شدت پرکاری یا شدت بیکاری، وقتی مغزمان داغ می کند و یا زمانی که حوصله هیچ چیز را نداریم، احتمالاً تنها کاری که به ذهنمان بیاید بازکردن تلگرام، اینستاگرام، فیس بوک، توییتر یا ... باشد. اینجاست که دو ساعت انگشتکشیدن بر روی صفحه موبایل شروع میشود. از روزمرگی بیرون میآییم و میافتیم درون روزمرگی از نوعی دیگر. اما این دو روزمرگی با هم یک تفاوت دارند، در دومی همه چیز یادمان میرود: اسکرولکردن (دست کشیدن روی صفحه موبایل برای بالا و پایین کردن صفحات)، مثل عوضکردن کانالِ تلویزیون، هر آنچه در ذهن های شلوغ و خسته ماست را برای چند دقیقه نابود میکند.
برخی از تحلیل گران و همچنین برخی از کاربران این فرآیند را به هیپنوتیزم تشبیه کرده اند. شروع میکنید به کلیککردن روی عکسهای دوستانِ دوستانتان و بعد ناگهان متوجه میشوید که یک ساعت گذشته است. این کار بهطرز عجیبی آرامشبخش است، ولی همزمان از خودتان هم ناراضی هستید. وقتی طلسمِ نگاهکردن به عکسها شکسته میشود، احساس میکنيم که فقط وقتمان را تلف کردهايم.
این هیپنوتیزم، مختص عصر اطلاعات و شبکه های اجتماعی نیست. پژوهشگری بیشتر از یک دهه به لاسوگاس (مرکز قماربازی آمریکا) میرفت و با قماربازها و کارکنان کازینوها درباره ماشینهای سکهای صحبت میکرد. احتمالا این ماشین ها را در فیلم ها دیده باشید. وسیلههایی برای بازی هستند که برای شروع باید در آنها مقداری پول بیندازید و در ازای برندهشدن احتمالی پول یا پاداش دیگری به شما میدهد. این ماشینها به شدت سودآورند، طراحان این دستگاهها را طوری بهینهسازی کردهاند که افراد دست از بازی برندارند.
آنچه این پژوهشگر کشف کرده این بود که اکثر افرادی که با این ماشینها بازی میکنند دنبال پولدرآوردن نیستند!!! این افراد میدانند که قرار نیست پول زیادی به جیب بزنند. پس چه چیزی پشت این ماشین های جذاب نهفته است: یک دکمه را فشار میدهید. اتفاقی میافتد. دوباره فشار میدهید. چیز مشابهی اتفاق میافتد، اما نه دقیقاً همان چیز قبلی. شاید برنده شوید، شاید هم نشوید و این حلقه تکرار می شود. آنچه در جستجوی آن هستند «لذتِ تکرار شدن های غیرتکراری» است. تجربه احساس کنترل و چالش بهطور همزمان. کنترل به خاطر تکرار و چالش به خاطر غیرتکراری ها (امکان برنده شدن یا نشدن). پاداش ماشین های سکه ای پول نیست، بلکه حس آرامش در حلقه بودن است.
آنچه بین هیپنوتیزم کنندگی شبکه های اجتماعی (مانند فیسبوک، اینستاگرام، توئیتر و تلگرام) و ماشینهای سکهای مشترک است توانایی شان در ارایه بازخورد سریع به اقدامات ساده است. اینها پاداش های کوچک پیش بینی نشده می دهند. مثلا وقتی وارد یک صفحه می شوی (اقدام ساده)، یک یادداشت جدید از یک سلبریتی می خوانی (پاداش های کوچک پیش بینی نشده). به این حلقه می گویند، حلقههای اجبارگر: فارغ از اینکه قصد اصلی شما از ورود به شبکه اجتماعی چه بود با همین حلقه های اقدام-پاداش شما هیپنوتیزم میشوید (برگرفته از سایت خوب ترجمان).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
شبکه های اجتماعی جهان را متعالی تر و انسانیتر کرده اند. روابط به جای آن که عمودی باشد (از بالا به پایین)، افقی شده است (ما همه با هم برابریم). از تک صدایی و تک منبعی به چندصدایی و چندگویی رسیده ایم و این خدمت بی بدیل شبکه های اجتماعی به نسل حاضر و توسعه یافتگی است. اما اگر ما کاربران هوشمندی نباشیم حلقه های اجبارگر ما را هیپنوتیزم خواهند کرد. شاید دو راه حل زیر در این زمینه قابل اجرا باشد:
1- از نرم افزارهای محدودکننده استفاده کنید. برخی از اپلیکیشن ها هستند که زمان حضور شما را در شبکه های اجتماعی محدود می کنند و نمی گذارند که شما بیشتر از یک مقداری در یک شبکه اجتماعی خاص فعالیت کنید.
2- در زمان با حوصلگی، انتخاب های زمان بی حوصلگی مان را تعیین کنیم. با وسواس عضو شبکه های اجتماعی شوید و با وسواس عضو کانال ها و گروه ها و «خرده شبکه ها» شوید. در زمانی که بی حوصله هستیم یا زمانی که می خواهیم ذهن مان را آزاد کنیم، قدرت انتخاب عقلایی در ما کاهش پیدا می کند، لذا در آن زمان هجوم می آوریم به سمت شبکه های اجتماعی و هر چه دم دست مان باشد را مرور می کنیم. ولی اگر در زمانی که می خواهیم عضو کانال ها، گروه ها، خرده شبکه ها شویم با دقت انتخاب کنیم در زمان هایی که به اینستاگرام، تلگرام، توئیتر، فیسبوک وارد می شویم، با کانال ها و گروه هایی روبرو هستیم که خوب و درست انتخاب شده اند. به جای یک کانال سطحی، روبرو می شویم با گروه هایی که کانال هایی که فاخرند، ارزشمندند و در عین حال اگر آن ها ما را هیپنوتیزم کنند ایرادی ندارد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
از شدت پرکاری یا شدت بیکاری، وقتی مغزمان داغ می کند و یا زمانی که حوصله هیچ چیز را نداریم، احتمالاً تنها کاری که به ذهنمان بیاید بازکردن تلگرام، اینستاگرام، فیس بوک، توییتر یا ... باشد. اینجاست که دو ساعت انگشتکشیدن بر روی صفحه موبایل شروع میشود. از روزمرگی بیرون میآییم و میافتیم درون روزمرگی از نوعی دیگر. اما این دو روزمرگی با هم یک تفاوت دارند، در دومی همه چیز یادمان میرود: اسکرولکردن (دست کشیدن روی صفحه موبایل برای بالا و پایین کردن صفحات)، مثل عوضکردن کانالِ تلویزیون، هر آنچه در ذهن های شلوغ و خسته ماست را برای چند دقیقه نابود میکند.
برخی از تحلیل گران و همچنین برخی از کاربران این فرآیند را به هیپنوتیزم تشبیه کرده اند. شروع میکنید به کلیککردن روی عکسهای دوستانِ دوستانتان و بعد ناگهان متوجه میشوید که یک ساعت گذشته است. این کار بهطرز عجیبی آرامشبخش است، ولی همزمان از خودتان هم ناراضی هستید. وقتی طلسمِ نگاهکردن به عکسها شکسته میشود، احساس میکنيم که فقط وقتمان را تلف کردهايم.
این هیپنوتیزم، مختص عصر اطلاعات و شبکه های اجتماعی نیست. پژوهشگری بیشتر از یک دهه به لاسوگاس (مرکز قماربازی آمریکا) میرفت و با قماربازها و کارکنان کازینوها درباره ماشینهای سکهای صحبت میکرد. احتمالا این ماشین ها را در فیلم ها دیده باشید. وسیلههایی برای بازی هستند که برای شروع باید در آنها مقداری پول بیندازید و در ازای برندهشدن احتمالی پول یا پاداش دیگری به شما میدهد. این ماشینها به شدت سودآورند، طراحان این دستگاهها را طوری بهینهسازی کردهاند که افراد دست از بازی برندارند.
آنچه این پژوهشگر کشف کرده این بود که اکثر افرادی که با این ماشینها بازی میکنند دنبال پولدرآوردن نیستند!!! این افراد میدانند که قرار نیست پول زیادی به جیب بزنند. پس چه چیزی پشت این ماشین های جذاب نهفته است: یک دکمه را فشار میدهید. اتفاقی میافتد. دوباره فشار میدهید. چیز مشابهی اتفاق میافتد، اما نه دقیقاً همان چیز قبلی. شاید برنده شوید، شاید هم نشوید و این حلقه تکرار می شود. آنچه در جستجوی آن هستند «لذتِ تکرار شدن های غیرتکراری» است. تجربه احساس کنترل و چالش بهطور همزمان. کنترل به خاطر تکرار و چالش به خاطر غیرتکراری ها (امکان برنده شدن یا نشدن). پاداش ماشین های سکه ای پول نیست، بلکه حس آرامش در حلقه بودن است.
آنچه بین هیپنوتیزم کنندگی شبکه های اجتماعی (مانند فیسبوک، اینستاگرام، توئیتر و تلگرام) و ماشینهای سکهای مشترک است توانایی شان در ارایه بازخورد سریع به اقدامات ساده است. اینها پاداش های کوچک پیش بینی نشده می دهند. مثلا وقتی وارد یک صفحه می شوی (اقدام ساده)، یک یادداشت جدید از یک سلبریتی می خوانی (پاداش های کوچک پیش بینی نشده). به این حلقه می گویند، حلقههای اجبارگر: فارغ از اینکه قصد اصلی شما از ورود به شبکه اجتماعی چه بود با همین حلقه های اقدام-پاداش شما هیپنوتیزم میشوید (برگرفته از سایت خوب ترجمان).
☑️⭕️تجویز راهبردی:
شبکه های اجتماعی جهان را متعالی تر و انسانیتر کرده اند. روابط به جای آن که عمودی باشد (از بالا به پایین)، افقی شده است (ما همه با هم برابریم). از تک صدایی و تک منبعی به چندصدایی و چندگویی رسیده ایم و این خدمت بی بدیل شبکه های اجتماعی به نسل حاضر و توسعه یافتگی است. اما اگر ما کاربران هوشمندی نباشیم حلقه های اجبارگر ما را هیپنوتیزم خواهند کرد. شاید دو راه حل زیر در این زمینه قابل اجرا باشد:
1- از نرم افزارهای محدودکننده استفاده کنید. برخی از اپلیکیشن ها هستند که زمان حضور شما را در شبکه های اجتماعی محدود می کنند و نمی گذارند که شما بیشتر از یک مقداری در یک شبکه اجتماعی خاص فعالیت کنید.
2- در زمان با حوصلگی، انتخاب های زمان بی حوصلگی مان را تعیین کنیم. با وسواس عضو شبکه های اجتماعی شوید و با وسواس عضو کانال ها و گروه ها و «خرده شبکه ها» شوید. در زمانی که بی حوصله هستیم یا زمانی که می خواهیم ذهن مان را آزاد کنیم، قدرت انتخاب عقلایی در ما کاهش پیدا می کند، لذا در آن زمان هجوم می آوریم به سمت شبکه های اجتماعی و هر چه دم دست مان باشد را مرور می کنیم. ولی اگر در زمانی که می خواهیم عضو کانال ها، گروه ها، خرده شبکه ها شویم با دقت انتخاب کنیم در زمان هایی که به اینستاگرام، تلگرام، توئیتر، فیسبوک وارد می شویم، با کانال ها و گروه هایی روبرو هستیم که خوب و درست انتخاب شده اند. به جای یک کانال سطحی، روبرو می شویم با گروه هایی که کانال هایی که فاخرند، ارزشمندند و در عین حال اگر آن ها ما را هیپنوتیزم کنند ایرادی ندارد.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki