شبکه توسعه
40.1K subscribers
1.08K photos
117 videos
88 files
329 links
زیرنظر آقایان دکتر: علی سرزعیم (اقتصاددان)، مجتبی لشکربلوکی (استراتژیست)، امیر ناظمی(آینده پژوه) و محمد فاضلی (جامعه‌شناس) و محمدرضا اسلامی(استادپلی تکنیک کالیفرنیا)

نام سابق: شبکه استراتژیست
ادمین
@Mm_135
http://t.me/itdmcbot?start=dr_lashkarbolouki
Download Telegram
جرقه مطلب زیر را دوست اندیشمندم جناب آقای کریمی پور با نوشته ای زد به نام دیکتاتور تنهاست. بخش های اولیه نوشتارم را از ایشان وام گرفته ام. برای دستیابی به سایر نوشته هایشان؛

@M_H_Karimipour
🔳⭕️ديكتاتور، تنهاست!

شاخص ترين ديكتاتور قرن بيستم و قدرتمندترین فرد کشور تا ساعت ها بعد از سكته، هنوز در بسترش زنده بود و در تنهايي، جان مي كند. در حالي كه تيم پزشكي، تنها چند قدم دورتر مستقر بودند، اما او از رسيدن ساده ترين امداد پزشکی، محروم ماند.
صبح بعد از سكته، عليرغم تاخير طولاني و بي سابقه براي آغاز برنامه روزانه اش، هيچ يك از اعضای دفتر و گارد حفاظت، جرات نداشتند در بزنند و حالش را بپرسند. چرا؟ چون شب قبل، دیکتاتور وقتي مي رفت بخوابد گفته بود كسي مزاحمش نشود! فرمان او، هرچه بود، درست یا غلط، مقدس بود و نباید شکسته می شد.
ساعت ها طول كشيد تا مسئولين دفتر جرات كردند تا به هيات رييسه اتحاد جماهير شوروي خبر دهند كه وی از اتاق خواب خارج نشده است. اعضاي دفتر و افسران گارد، مي ترسيدند تمام اينها، نقشه او براي سنجش ميزان وفاداري آنها باشد. اعضاي كادر رهبري شوروي هم تا همه شان جمع نشدند، جرات نكردند در اتاق خواب را بگشايند. آنها هم مي ترسيدند مانند دهها چهره شاخص حزب و ارتش، به اتهام واهي دسيسه، راهي سياه چاله هاي موحش كا.گ.ب. در ميدان لوبيانكا شوند.
نام این فرد چه بود؟ یوسب بساریونیس دزه جوغاشویلی! نشنیده اید؟ بگذارید نام مشهورترش را بگویم: ژوزف استالین.
دلیل مرگ استالین پس از ۶۰ سال در گزارش ۱۱ صفحه‌ای کالبدشکافی اعلام شد: وی به مرگ طبیعی و بر اثر خفگی در اثر سکته مغزی مرد. گزارش مرگ وی تا تاریخ مارس ۲۰۱۳ در صندوقخانه آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه نگهداری می‌شد.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر دقیق و عمیق نگاه کنیم درخواهیم یافت که جلال و شکوه ديكتاتورها خیلی تو خالی است. با وجود هزاران فدایی و جان نثار و پیرو، آن ها به طرز رقت باري، بي كس و تنهايند. اما نکته اینجاست که نباید فکر کنیم که دیکتاتورها معدودند و انگشت شمار. توجه به سه نکته زیر می تواند راهگشا باشد:

1-در اولین گام به آیینه نگاه کنید. دیکتاتور بودن را در دیگران تشخیص می دهیم اما در خودمان نه. هر کدام از ما می تواند یک دیکتاتور باشد. یکی در خانواده 3 نفری اش، دیگری در اداره 30 نفری و دیگری در سازمان 30 هزار نفری اش. دیکتاتورها مانند ضحاک نیستند که با ماری بر دوش شان از دیگران بازشناخته شوند.

2-سه پرده وجود دارد که شما را در گرداب دیکتاتوری هر روز بیشتر از پیش به قعر می برد. پرده ترس، پرده شرم و پرده شیفتگی. برخی از اطرافیان شما از سر ترس و برخی دیگر از سر شرم و در انتها برخی نیز از سر شیفته شما بودن، در مقابل شما سکوت می کنند. هر چقدر که ترس، شرم و شیفتگی بیشتر باشد، شما بیشتر در معرض سانسور هستید. حرف می زنید، دیگران به به و چه چه می کنند و می گویند که چه گهربار سخن می گویید. سخنان شما بر سر درها نوشته می شود و بر سربرگ ها نقش می بنندد اما هیچ تاثیر مثبتی بر خانواده، اداره و جامعه نمی گذارید. چرا؟ چون دیگران از سر ترس، شرم یا شیفتگی، نتوانستند به شما بگویند که مزخرف گفته اید. به همین خاطر در حضور شما تایید و تمجید می کنند و در اجرا آن را به فراموشی می سپارند.

3-فریب نخوریم سکوت همیشه نشانه رضایت نیست. هر چقدر دیکتاتورتر باشید تنهاترید و فضای اطراف تان ساکت تر. اما نه سکوتی که از سر رضایت است؛ سکوتی سراسر از نفرت. فراموش نمی کنیم صدام در آخرین انتخابات بالای 95% رای آورد. ساكت ترين انسانها، پر صداترين ذهنها را دارند. اطرافیان دیکتاتور سکوت می کنند؛ سکوت فردی، سکوت سازمانی و سکوت اجتماعی. اما ذهن شان را که نمی توانید کنترل کنید. در اولین فرصت ممکن اعتراض می کنند. کمترین نشانه اعتراض فرار است. فرار نوجوانان از خانه. فرار کارکنان کلیدی از سازمان و فرار مغزها از کشور. این ها نشانه اعتراض است.

پایان سخن آن که؛
الف) هزینه انتقاد را پایین بیاوریم. آخرین باری که فردی بدون لکنت به شما انتقاد کرده است کی بوده است؟ اینکه ساعت ها در زمینه اهمیت انتقاد سخن فرسایی کنیم اما در مقابل اولین خرده انتقاد، عکس العمل کهکشانی داشته باشیم، نشانه آن است که نه تنها دیکتاتور هستیم که دروغ گو نیز هستیم.
ب) پرده های شرم و شیفتگی را کنار بزنیم. بهترین راهکارش این است که خود به اشتباهات خود اعتراف کنیم تا همه بدانند که ما خطاپذیر هستیم و عادی. آخرین باری که به اشتباهات خود اعتراف کردید کی بوده است؟
ج) سکوت را نشانه رضایت نگیریم. شاید این سکوت، آرامش قبل از طوفان باشد.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️هنر رقصیدن با استراتژی منتشر شد.
به قلم دکتر مجتبی لشکربلوکی

این کتاب تعارف و تکرار را کنار گذاشته است و از روش های متعارف و قدیمی نارکارآمد دل کنده و مدلی را ارايه می کند که برای دنیای پر از افت و خیز قابل اتکاست.
مدلی برای رقص با استراتژی در دنیای واقعی!

کتابی به زبانی ساده همراه با مثال های متعدد از شرکت های برتر جهانی و تجربیات ایرانی.
آموزه‌های این کتاب در سه سطح زندگی شخصی، اداره سازمان‌ها و کشورداری کاربردی است.
* برای خرید کتاب، همین امروز و همین جا می توانید سفارش دهید
🔳⭕️چیقوی زندگی شما کدام است؟

اول کمی در تاریخ به عقب برگردیم و یک خاطره از روزهای دور بخوانیم.
ظهر بود که دزدها ریختند به روستایمان. صدای تیر که بلند شد، همه سراسیمه از خانه بیرون آمدند. دزدها تهدید کردند هرچه اَشرفی، پول، طلا، نقره، مِس، روغن و آذوقه و حتی کَشک دارید، به خانه کدخدا بیاورید که اگر نه؛ هرچه دیدید از چشم خود دیده‌اید! چاره‌ای نبود و کدخدا هم همه هست‌و‌نیست مردم را تحویل دزدان داد. روستا چهار قاطر داشت که هر چهار تا را دزدان برای یدک‌کشیدن مالِ مردم استفاده کردند و اگر چیزی هم باقی ماند، دیگر امکان بردنش را نداشتند وگرنه آن را نیز می بردند. اما غلامرضا بیشتر از همه سوخت! آمده بود جلوی دزدان بایستد و مقاومت کند که نه‌تنها همه دارایی‌اش را بردند، بلکه می‌خواستند او را بکشند. اما به وساطت روحانی و کدخدای ده، فقط به شکستنِ کِتفش اکتفا کردند. همه مردم روستا را در خانه کدخدا حبس کردند. بعد از چند ساعت تنها غلامرضا جرات کرد که در خانه کدخدا را باز کند و فهمید که دزدان رفته‌اند و همه بیرون آمدند. همان شب درِ خانه کدخدا جمع شدند و حساب‌و‌کتاب کردند که چه رفته است و چه مانده است.

غلامرضا دار‌ و‌ ندارش مشتی پول و اَشرفی بود که رفته بود و از زندگی‌اش تنها چند گوسفند مانده بود و چیقویی (وسیله‌ای که پنبه‌دانه را از کولکِ پنبه جدا می‌کند) که حالا تمام زندگی او بود. حدود یک ماه بعد، غلامرضا تصمیمش را گرفت. چیقویش را برداشت و گفت می‌رود تا بخت خود را در پایتخت بیازماید. هرچه نزدیکان گفتند اثری نکرد و آخر رفت. حکایت‌های مختلفی از رسیدن غلامرضا به تهران نقل می‌شود اما هرچه بود وقتی به تهران رسید، زمستان شده بود و گرمای خانه‌و‌کاشانه‌اش تبدیل به سوز و سرمای آن روزهای تهران! در بازار تهران بساط پنبه‌پاک‌کنی پهن کرد و به همت و مهارت چیزی نگذشت که کارش سکه شد. هنوز 5 سال در تهران نمانده بود که ثروت و اعتباری پیدا کرد که هرگز تصور رسیدن به آن را هم نداشت! غلامرضا با ثروتی که در تهران اندوخت به محل خودش برگشت و زمین‌ها و املاک بسیاری در ولایت خود خرید و پس از آن به کشاورزی پرداخت.

آنچه خواندیم تلخیصی از حکایت پدرِ پدربزرگ دکتر اصغر محمدی‌خنامان بود که به‌تازگی در کتابی با عنوان «در جست‌وجوی دانایی: از خنامان تا استکهلم» منتشر شده است.

دکتر محمدی می‌گوید حکایت چیقوی غلامرضا بعدها بخشی از حکایت زندگی من شد. اواسط دهه ٤٠ وارد دانشگاه آریامهر (صنعتی شریف امروز) شدم و سال‌ها بعد به‌عنوان نماینده سازمان انرژی اتمی ایران در مرکز تحقیقات هسته‌ای سوئد کار می‌کردم. اما سال ١٣٥٨ از سمتم عزل شدم و نه‌تنها شغلم را که حتی بورس تحصیلی‌ام را از دست دادم. وضعی به‌مراتب بدتر از اوضاع غلامرضا! فکر می‌کردم با توجه به سوابق و ارتباطاتم پستی مدیریتی یا حداقل کارشناسی با حقوق بالا در شرکتی معتبر به من پیشنهاد می‌شود، اما به هر دری که می‌زدم، درِ بسته بود! آنجا بود که یاد غلامرضا و چیقویش افتادم و اینکه چیقوی من چیست؟ به این نتیجه رسیدم که باید از اول شروع کنم و همه تحصیلات و تجربه تخصصی‌ام را کنار بگذارم. روزگاری در دوران دانشجویی، جوشکاری را به‌خوبی یاد گرفته بودم. برای همین به استخدام یک کارخانه خودروسازی به‌عنوان جوشکار درآمدم و سپس از طریق همین جوشکاری مسیرم را مجدد پیدا کردم و بعدها استاد دانشگاه استکهلم سوئد شدم!

☑️⭕️تجویز راهبردی:
آیا شما در سبد مهارت های تان چیقو دارید؟ دو تجویز زیر را جدی بگیرید:

1-یکی از مشکلات زندگی امروزمان این است که اغلب مهارت‌ها و تخصص‌هایمان آن‌قدر کوچک و محدود است که تنها یکی یا دو جا بیشتر مخاطب برایش پیدا نمی‌شود! تخصص‌گرایی بد نیست که خیلی هم خوب است اما زندگی همیشه طبق روال جلو نمی‌رود. پس تا دیر نشده این سؤال صریح و سخت را از خود بپرسیم که چه مهارت یا تخصصی داریم که همه جا (یا حداقل خیلی از جاها) به کار می‌آید و برایش پول می‌دهند؟

2-مهم تر از آمادگی فنی (مهارت چیقویی) باید آمادگی روانی (تفکر چیقویی) نیز داشت. به عنوان مثال فردی رفته و فوق لیسانس علوم سیاسی گرفته. سه سال هم گشته و کار پیدا نکرده و حالا فکر می کند که چون علوم سیاسی خوانده حتما باید در همان رشته، کار کند. 30 سال آینده اش را می خواهد به خاطر 6 سال گذشته (که لیسانس و فوق لیسانس گرفته) قربانی کند. همان کسی که علوم سیاسی خوانده به خاطر مهارت ها و استعدادهایش، شاید بهترین و منصف ترین معامله کننده املاک منطقه 1 تهران بشود. بنابراین بگذار تا گذشته در آغوش خاطره تنگ بفشریم و آینده را در آغوش گرم اشتیاق.

نوشته مشترک وحید شامخی و مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️یکی از بدترین اشتباهات ما این است که آینده را بد تعریف می کنیم
آينده از فردا شروع نميشود
از همين امروز شروع ميشود
ظاهرا امروز همیشه از معادلات جا می افتد.

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
نوشته زیر را با استفاده و الهام از نوشته ای با نام «باشه برای بعد» از کانال نشریه وزین ترجمان نوشته ام.

@tarjomaanweb
🔳⭕️پدیده شنبه بعدی لعنتی

چه تصویری از برنده جایزه نوبل اقتصاد دارید؟ احتمالاً یک آدم منضبط، با اراده و البته باهوش. چند سال قبل اکرلوف برنده جایزه نوبل اقتصاد دید که باید کار ساده‌ای انجام دهد: پست‌کردن یک بسته لباس از هند به آمریکا. لباس‌ها مال دوستش جوزف استیگلیتز بود که در سفر به هند جا گذاشته بود. اما او انجام این کار را هفته به هفته عقب انداخت. قضیه بیش از هشت ماه طول کشید! نکته شیرین داستان اینست که فقط ما پشت گوش نمی اندازیم بلکه استاد اقتصاد دانشگاه برکلی و برندۀ جایزۀ نوبل هم تنبلی می کند و کارها را به تاخیر می اندازد. البته جالب این جاست که وی بعدها مقاله ای تاثیرگذار در حوزه تعویق و امروز فردا کردن نوشت.
تنبلی و به فردا انداختن هزینه های فردی، سازمانی و ملی فراوانی دارد. بگذارید مثالی بزنم: مردم هر سال صدها میلیون دلار جریمه میدهند چون مالیات‌شان را سر وقت اظهار نمی‌کنند. حالا به تعویق انداختن رسیدگی چک آپ سلامتی، تصمیم گیری در مورد وضعیت ریزگردها، تعیین تکلیف یارانه‌ها و ... همه و همه نشان از این دارد که مشکل بزرگی داریم به نام از شنبه هفته بعد!

همیشه تصمیم می گیریم برای مطالعه مثنوی معنوی در آینده اما امروز را فعلا می گذارنیم به تماشای تلویزیون و گفتگوی بی فایده مجری با یک سلبریتی! در یک آزمایش علمی از افراد خواسته شد یک فیلم برای همان شب و یک فیلم برای تماشا در روز دیگر (مثلا هفته بعد) انتخاب کنند. افراد برای فیلمی که می‌خواستند فوراً تماشا کنند معمولاً کمدی‌های مبتذل و فیلم‌های پرفروش را انتخاب می‌کردند، اما برای تماشا در آینده بیشتر فیلم‌های مهم و معناگرا را انتخاب کردند. آدم ها هنگامی که به آینده فکر می‌کنند توان تصمیم‌گیری عقلایی دارند، ولی در موقعیت حال، ملاحظات کوتاه‌مدت بر اهداف بلندمدت‌شان چیره می‌شوند.

توماس شلینگ، استاد نظریۀ بازی، این پدیده را با «خویشتنِ پراکنده» تحلیل می کند. در لحظه‌های تصمیم‌گیری مهم، ذهن تبدیل می‌شود به یک پارلمان، یا اتاق جلسه. گروه ها و فراکسیون‌های مختلف مشغول بحث و جدل ‌اند، منافع کوتاه‌مدت و بلندمدت همدیگر را می‌کوبند. جلسه ممکن است به آشوب کشیده شود. شاید خواندن یک جمله از نخستین صدراعظم تاریخ آلمان مشهور به «صدر اعظم آهنین»، بد نباشد وی گفته بود: فاوست شاکی بود که در سینه‌اش دو روح دارد، ولی من جماعتی از ارواح را درون خودم جای داده‌ام که مشغول مشاجره‌اند. اگر خویشتن را کلکسیونی از خویشتن‌های رقیب همدیگر بدانیم، هرکدامشان نماینده چیزی است: یکی نمایندۀ منافع کوتاه‌مدت (تفریح، به تعویق انداختن کار و...) است، و دیگری اهداف شریف و بلندمدت.

☑️⭕️تجویز راهبردی:
سندروم «از شنبه هفته بعد» گریبان گیر همه ماست. آیا برای رهایی از این مساله راهی وجود دارد؟ پنج تکنیک زیر شاید راهگشا باشد.

محدودسازی آزادانه: شرایط را به گونه ای طراحی کنیم که برخی از گزینه های وسوسه انگیز اما کم فایده را حذف کنیم. بگذارید سه مثال بزنم: برخی از معتادان به قماربازی قراردادهایی با کازینوها امضا می‌کنند تا جلوی ورودشان به محوطۀ کازینو را بگیرند. در سال ۲۰۰۸، نرم‌افزاری نوشته شد که به افراد امکان می‌داد اینترنت شان را برای حداکثر هشت ساعت قطع کنند. این برنامه با نام «آزادی» اکنون هزاران کاربر دارد و مثال آخر: ویکتور هوگو عادت داشته برهنه مشغول نوشتن شود و به پیش‌خدمت خود می‌گفت لباس‌هایش را قایم کند تا وقتی که نتواند بیرون برود.

متعهدسازی بیرونی: مثلامی خواهید پروژه‌ای را تمام کنيد، به دوستان تان تعهد کنید که اگر به قول تان عمل نکرديد، آنگاه همه آن ها را میهمان خواهید کرد. بگذارید از جیب تان هزینه بدهید تا دردش را به صورت ملموس حس کنید.

مشروط سازی درونی: به خودتان قول دهید که اگر پروژه تان را انجام دادید (خویشتن بلندمدت)، می توانید یک دل سیر تلویزیون نگاه کنید! (خویشتن کوتاه مدت). اینگونه منافع خویشتن کوتاه مدت تان در گرو خویشتن بلندمدت خواهد بود و با شما بیشتر همکاری خواهد کرد.

خط پایان تعریف کنید: تجربه به دفعات ثابت کرده است که اموری که زمان و خط پایان ندارند، میل به جاودانگی دارند. اما وقتی زمان می گذارید حتی اگر آن را برای سه بار رعایت نکنید بالاخره در چهارمین بار آن را عملی خواهید کرد.

قطعه قطعه سازی: هرچه یک تکلیف مبهم‌تر یا هرچه ایده، انتزاعی‌تر باشد، احتمال آنکه تمامش کنید کمتر است. چه می توان کرد؟ کار بزرگ و مبهم تان را تقسیم کنید به بسته های کوچک و اقدامات مشخص.

پنج تکنیک بالا را با هم ترکیب کنید: یک هدف مبهم را بشکنید به اقدامات مشخص کوچک (تکنیک پنج)، برای آنها زمان بندی کنید (تکنیک چهار)، برای خودتان جریمه بیرونی و پاداش درونی (تکنیک دو و سو) و شرایط را به گونه ای طراحی کنید که کارهای دیگر غیر از این کار برای تان سخت باشد (تکنیک اول).

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️مغزتان از کار افتاده است؟ ایده ای به ذهن تان نمی رسد؟ بلند شوید و راه بروید + 4 توصیه مکمل

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
مطلب زیر را وام دار مطلبی با عنوان «جامعه زخم‌خورده اژدهای کومودو» از تحلیل گری به نام علی نصری هستم. این هم کانال ایشان.
@AliNasriTelegram
🔳⭕️ایران در اسارت اژدهای کومودو

نمی دانم اژدهای کومودو را می شناسید یا نه؟ یکی از درنده‌ترین شکارچیان است. در پژوهشی، زیر چنگال‌‌های یکی از آن‌ها، باقی مانده پوست و استخوان ۱۹ جانور مختلف مشاهده شده بود! تقریبا هیچ کس از او در امان نیست.
اژدهای کومودو جثه چندان بزرگی ندارد. آرواره‌های او از بیش‌تر حیوانات درنده ضعیف‌تر است. دست‌هایش توان نگه‌داشتن حیوانات درشت را ندارند. سرعت بالایی هم ندارد. چون خونسرد است مجبور است زمان زیادی زیر آفتاب باشد و بسیاری از اوقات پنهان شود. اما با این حال شکارچی بسیار خطرناکی است و جانوارنی که در مسیرش قرار می‌گیرند، کم‌تر جان سالمی بدر می‌برند. او موجودات بزرگ تر از خودش را به راحتی شکار می کند. بوفالو که بیش از پنج برابر او قد و وزن دارد را نیز شکار می کند. چگونه؟
استراتژی یک گاز کوچولو!
به باور برخی از جانورشناسان، اژدهای کومودو فقط یک یا دو بار طعمه خود را گاز می‌گیرد و سپس او را رها می‌کند. همین! طعمه فرار می‌کند و با سرعت از صحنه دور می‌شود. اما رفته رفته بدنش سُست می‌شود. قدم‌هایش سنگین می‌شود، تلخی عجیبی سراسر وجودش را فرا می‌گیرد، آهسته بر روی زمین می‌نشیند، ساکت، منفعل، بی‌رمق. نگاهش مات و خیره می‌گردد. و سپس شبح اژدهای کومودو را می‌بیند که از دور آهسته آهسته ظاهر می‌شود. با قدم‌های سنگین آرام آرام به سمت او می آید. اما حیوان زخمی هیچ انگیزه‌ای برای مبارزه یا فرار در خود نمی‌بیند. یاس و انفعال و ضعف و تلخی تمام وجودش را گرفته. اژدهای کومودو در همان گاز کوچولو، زهری را در وجود او تزریق کرده که نه تنها مانع بسته شدن زخم‌‌هایش شده که قوت و انگیزهء مبارزه برای زندگی را نیز از او ربوده است. او تنها خیره به هیولا می‌نگرد و جز تسلیم شدن در برابر شکست و مرگ چاره‌ای ندارد.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
امروز جامعهء ما وضعیت مشابهی با قربانی اژدهای کومودو دارد. بدن مان سست شده. قدم‌های مان سنگین، تلخی عجیبی سراسر وجودمان را فرا گرفته، ساکت، منفعل، بی‌رمق و نگاه مان مات و خیره. چرا؟ یاس و ناامیدی در رگ و پی مان ریخته شده است.
آنقدر جو ناامیدی سنگین است که در جمع های مختلف حتی نمی شود از نشانه های قطعی پیشرفت نیز سخن گفت. هر کورسویی از امید در نطفه خفه می شود. جالب تر اینکه داخلی ها در یک بازی بدون توپ بی نقص با خارجی ها و در هماهنگی کامل با آنان هر گونه پیشرفتی را زیر سوال می برند. هر گونه چشم انداز مثبت که هیچ، هر گونه چشم انداز ثبات نیز در دل های ما می میرد. تحقیر پیشرفت ها، توهین به کسانی که هنوز امیدوارند (تحت عنوان خوش خیال ها)، کم پنداری موفقیت ها و بیش پنداری شکست ها، هر روز، هر روز «استراتژی یک گاز کوچولو» را تکرار می کند. جالب اینجاست که تقریبا همه در این کشور اپوزیسیون هستند. همه منتقدند. همه ناراضی. همه شاکی.
اعتراف می کنم که بسیار نگرانم. تقریبا روزی نیست که به آینده این کشور و مردمش فکر نکنم. شبی نیست که راحت بخوابم. اما من بین نگرانی و امید تضادی قائل نیستم.

چه می توان کرد؟
یک پیشنهاد برای خودم: ده داستان موفقیت را شناسایی کنم. داستانی که عمدتا توسط جوان های این سرزمین رقم خورده اند و نشان می دهد که می شود و می توانیم و آن ده داستان را منتشر کنم.

یک پیشنهاد به شما: می دانم که انتقاد کردن خیلی با کلاس تر از بیان نکات مثبت است. اما یک چند مدتی دست از کومودو بودن برداریم و موفقیت هایمان را برای دیگران بازگو کنیم. درست است همیشه منتقدین محبوب ترند. ولی الان جامعه ما نیازمند زهرزدایی است. زهر ناامیدی. اگر کسی هم ما را به خیلی چیزها از جمله ساده دلی متهم کرد عقب نشینی نکنیم. بد نیست به جای کومودو بودن مدتی هم شده سرنتی پیتی باشیم.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️ماهی کوچک فیلم بالا به من آموخت:
دو نیروی قدرتمند در درونم دارم، اولی قدرت اراده و دومی قدرت توجیه. مهم این است که من کدامیک را انتخاب می کنم.

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
بخش اول نوشته زیر را از کانال خوب حرفه ای ها برداشته ام. آدرس این کانال:

@expertisefunnel
🔳⭕️چه کسی اسفنج مرا دزدیده است؟

دوستی تعریف می کرد پنج سال پیش بود که برای کنفرانسی به شهر بوستون رفته بودم. به همراه یکی از دوستان قدیمی که دوره پسادکترای خودش را در آنجا می گذارند، داشتیم در خیابانهای اطراف دانشگاه ام آی تی دنبال یک آدرس می گشتیم. یک نفر از آن طرف خیابان رد می شد و متوجه ما شد که داریم به شکلی پرسان پرسان اطراف خودمان را نگاه می کنیم. آمد سمت ما این طرف خیابان، پرسید: دنبال جایی می گردید؟ می توانم کمکی بکنم؟ ما هم آدرس را پرسیدیم. دقیق گوش داد، خیلی آرام و به صورت شمرده مراحل رسیدن به آدرس را به ما گفت. حتی با حرکت دست دقیقا شکل مسیر را برای ما رسم کرد، و بعد هم چند قدمی به همراه ما آمد که مطمئن شود درست می رویم. هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که دوستم گفت «یک ام آی تی ای تیپیکال بود». گفتم منظورت چیه؟ گفت جالب است که خیلی از آدمهایی که در محیط دانشگاه ام آی تی (دانشگاه ماساچوست) تحصیل یا کار می کنند، ناخودآگاه آدمهایی فروتن، دقیق، با نگاه خیلی سیستماتیک و کاربردی می شوند. هیچکدام از این ويژگی ها را به صورت رسمی نه مطالعه می کنند و نه دوره ای برای آن می گذارنند اما به صورت ناخودآگاه به این ويژگی ها می رسند.

این مثالی از پدیده یادگیری اسمزی (Osmosis) است. بیش از نیمی از یادگیری های ما به صورت ناخودآگاه و در اثر نوعی الگوبرداری ناخودآگاه، عمیق و درونی سازی آن از محیط اطرافمان شکل می گیرد. درست مانند یک اسفنج که وقتی در یک مایع قرار گیرد، به دلیل خاصیت اسمزی، مایع را به خودش می کشد (کانال حرفه ای ها). ما هم وقتی با کارآفرینان معاشرت می کنیم ناخودآگاه خلاق تر و جسورتر و آینده ساز تر می شویم، وقتی با کسانی که تفکرات عمیق و فلسفی دارند تعامل می کنیم ناخودآگاه دیدگاه مان به مسائل عمیق تر می شود و زمانی که با آدمهای پرتلاش حشر و نشر داریم ناخودآگاه عمل گراتر می شویم. اگر با مدیران سیاسی- امنیتی دم خور باشید بعد از مدتی همه چیز را از نگاه سیاست و امنیت تحلیل می کنید.

☑️⭕️تجویز راهبردی:
زمانی جمله ای منسوب به چاری چاپلین را خوانده بودم؛ افکار هر آدمی، میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها می گذراند. خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید. خوب برایم سوال پیش آمد که بخش زیادی از افراد دور و بر ما؛ خانواده، همسایه، فامیل، همکار معمولا انتخاب ما نیستند (محدودیت اول)، افراد موفقی که بتوانیم آن ها را بیابیم و رابطه تنگاتنگ با آن ها نیز داشته باشیم نیز کمیاب، دشوار و محدودند (محدودیت دوم).

برای غلبه بر این محدودیت ها، شاید سه ایده زیر مفید باشد:
1- کتاب های خوب. کتاب ها عصاره دانش و شخصیت نویسنده های آن هستند. اگر خود را در کتاب های خوب، محاصره کنیم، آنگاه افکارمان رشد می کند. مخصوصا نوع خاصی از کتاب ها هستند که در مورد زندگی افراد موفق و مشهور در زمینه کاری شماست. حتما زندگی نامه آن ها را بخوانید. این یک جور «همنشینی مجازی» است.
2- محفل های خوب: ممکن است ما همیشه به آدم های مورد نظرمان دسترسی نداشته باشیم. اما می توانیم به صورت منظم در محافل و جمع هایی شرکت کنیم که با هدف ما همخوانی بیشتری دارد. به عنوان مثال اگر به شعر علاقه مندیم در شب شعر شرکت کنیم و اگر به کارآفرینی علاقه مند هستیم در رخدادهای استارت آپی. اگر بتوانیم در محیط کارمان نیز 3 تا 5 نفری که بیشترین تناسب با اهداف ما دارند را نیز انتخاب کنیم و با آن ها تعاملات مداوم و منظم داشته باشیم آنگاه این یادگیری اسمزی اتفاق می افتد.

3- همکاران خوب، سه نفر کلیدی محیط کاری خود را با دقت انتخاب کنیم. محیط حرفه ای ما شامل افراد زیادی است اما بعضی از آنها نقشی کلیدی تری دارند چراکه ما تعاملات بیشتری با آنها داریم. سه نفری که بیش از همه در محیط کار و فعالیت حرفه ای با ما ارتباط دارند بیشترین تاثیر را در یادگیری های اسمزی ما دارند. انتخاب و گماشتن دقیق این سه نفر تاثیری بسیار اساسی در حرفه ای شدن ما دارد.

نکته پایانی آنکه هر از گاه از خودمان بپرسیم اسفنج مان را در چه محیطی قرار داده ایم در محیطی که صحبت از ثروت اندوزی دیوانه وار است یا ثروت آفرینی شرافتمندانه؟ محیطی که صحبت از پارتی بازی و رانت خواری است یا تلاش صبورانه؟ محیطی که خوشبختی همگانی مطرح است یا خوشبختی فردی؟ خداوند در کتاب آسمانی تصویری از آخرت ارایه می دهد و آنجا بسیاری با حسرت بر پشت دست های خود می کوبند که ایکاش با این ها بودم و با آن ها نبودم. مواظب اسفنج زندگی تان باشید. مکان اسفنج های شما سرنوشت شما را تغییر می دهد.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔳⭕️بهترین فیلم کوتاه بین الملل جشنواره آمریکا
فیلمی که شما را همزمان به تامل می کشاند و ناخودآگاه مهربان تر می کند.

برگرفته از کانال خوب شهر مهربان
@shahr_mehraban
🔳⭕️از گریه نخست وزیر تا رتبه اول جهان

آن روز نخست وزیر رسما جلوی مردمش ایستاد و گریه کرد. گریه ای تلخ و حزن انگیز. تصورش را بکنید بالاترین مقام اجرایی یک کشور در مقابل مردمش گریه کند. قرار بود به مالزی بپیوندند اما بعد از دو سال اتحادشان فروپاشید. برخی می گویند مالزی این جزیره را در سال ۱۹۶۵ به علت بی مصرف و هزینه بر بودن مستقل اعلام کرد!
آن کشور در اصل یک مجمع الجزایر پراکنده (63 جزیره) بود که از لحاظ وسعت، صد و نودمین کشور جهان است. تا قرن نوزدهم میلادی، یکی از مخوف ترین جنگل های منطقه و محل زندگی تمساح ها بود و تا مدت ها محل تبعید زندانیان خطرناک مالزی و بریتانیا محسوب می شد.
جزیره ای که منبع در آمد خاصی نداشت و از هیچ گونه منابع طبیعی برخوردار نبود. بیش از ۴۰ درصد مردمش معتاد بودند و 50 درصد مردمش سواد نداشتند. اما اکنون این کشور بدبخت بی پناه، جزو سه کشور برتر دارای بالاترین درآمد سرانه در جهان است و قدرتمندترین پاسپورت دنیا را دارد. ۹۰ درصد مردمش صاحب خانه هستند. این کشور چگونه توانست به چنین جایگاهی دست یابد؟ سنگاپور را می گویم.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
دلایل توسعه یافتگی سنگاپور را اگر بخواهم خیلی خلاصه کنم، می شود آن را در چهار عامل جمع بندی کرد.

اول:ضابطه مندی حاکمیتی
بگذارید به بخشی از ضابطه مندی حاکمیتی اشاره کنم. نخست وزیر وقت افراد دنیا دیده، ‌جوان و تحصیل کرده سنگاپور (چه در خارج و چه در داخل) را با دعوت رسمی عضو دولت کرد و به هیچ عنوان اعضای کابینه را از میان اعضای خانواده و دوستان خود را بر اساس صرفا رفاقت و خویشاوندی انتخاب نکرد. وی با تمام مدیران دولتی اتمام حجت کرده بود، ‌در صورت تخلف دو راه بیشتر ندارند: ۱. خودکشی و ۲. محاکمه در دادگاه.
سنگاپور فضای سرمایه گذاری و حمایت از قراردادهای اقتصادی را به گونه ای محکم کاری کرد که سرمایه‌گذاران به ويژه خارجی ها اطمینان کردند که در صورت بروز مشکل، حقوق آنها ضایع نخواهد شد. اکنون این کشور از منظر عاری بودن از فساد جزو هفت کشور برتر جهان است.

دوم: جهان پذیری اقتصادی
تیمی که برای اداره کشور انتخاب شده بودند دریافتند که باید استراتژی جهان پذیری را انتخاب کنند. از جمله چنین کردند:
سنگاپور خود را تبدیل کرد به مقصدی جذاب برای سرمایه‌گذاران خارجی. به گونه ای که در ابتدای قرن 21، شرکت‌های خارجی 75 درصد تولید و 85 درصد صادرات سنگاپور را محقق می کردند. یک بار دیگر اعداد را بخوانید!
دولت سنگاپور، زبان انگلیسی را به‌عنوان زبان رسمی کشور انتخاب کرد که منجر به گسترش مبادلات تجاری با کل جهان شد و توانست امکان جذب نیرو کاری تحصیلکرده‌ خارجی را نیز تسهیل کند.
جمعیت تحصیل کرده و کاربلد این کشور کم بود. این نقص را از راه اعمال سیاست‌های خاص مهاجرتی رفع کردند. جالب است بدانید حدود ۳۰ درصد از جمعیت سنگاپور را خارجی ها تشکیل می دهند.
به همین خاطر هرچند سنگاپور تنها 2 همسایه دارد اما موفق شده با بیش از 190 کشور دنیا تعامل پایدار برقرار کند!

سوم: انضباط مندی اجتماعی
در طول سالیان مردم برای توسعه یافتگی به یک برنامه شدید انضباطی متعهد شده اند:
فروش آدامس، عبور نکردن از خطوط عابر پیاده، آشغال ریختن، سیگار کشیدن در برخی محدوده ها و آدامس جویده را به جایی چسباندن نه تنها جرم است که جرایم سنگین مالی و حتی زندان به دنبال دارد.
افرادی که برای اولین بار، زباله‌هایی کوچک مانند ته سیگار روی زمین بریزند، بیش از یک ميلیون تومان جریمه خواهند شد. کسانی که زباله‌های بزرگ‌تر مانند قوطی و بطری نوشابه در سنگاپور روی زمین بیندازند، دادگاهی می شوند. حمل مواد مخدر باعث اعدام می شود! پلیس سنگاپور این اجازه را دارد که به طور تصادفی از مردم محلی، خارجی‌ها و گردشگران آزمایش اعتیاد بگیرد. همین سخت گیری های فراوان و اجرای بی رحمانه آن هاست که بر اساس شاخص نظم و قانون که توسط گالوپ منتشر می کند سنگاپور بهترین کشور دنیاست.


چهارم: اهرم سازی مزیت های محدود
سنگاپور نه معدنی داشت و نه نفتی، نه زمینی برای کشاورزی و نه نیروی تحصیل کرده و نه شهرتی و نه ... بگذارید بگویم هیچ نداشت. فقط یک چیز داشت: موقعیت خوب جغرافیایی، کشور در مسیرهای اصلی کشتیرانی جهان قرار داشت. همین مزیت را تبدیل کردند به پول! و شدند ‌قطب مهم کشتیرانی در مبادلات تجاری جهان. همچنین روی گردشگری سرمایه گذاری کردند: جالب است بدانید سال قبل 16 میلیون گردشگر جذب کردند یعنی سه برابر جمعیت شان. اگر بخواهیم ایران را با آنان مقایسه کنیم ما باید 240 میلیون توریست می داشتیم.

بیاییم صادقانه بپذیریم راه توسعه، الهام گرفتن (و نه کپی کردن) بهترین تجارب جهانی در حوزه کشور‌داری است. آیا نمی خواهیم کمی جدی تر به ضابطه مندی حاکمیتی، جهان پذیری اقتصادی، انضباط مندی اجتماعی و اهرم سازی مزیت های محدود فکر کنیم؟

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️تا حالا هيچ آدم قوى اى كه گذشته
آسونى داشته باشه دیده اید؟

سختی های جان فرسا آدم های بسیار قدرتمند می سازد

شبکه استراتژیست
@Dr_Lashkarbolouki
🔲⭕️برنده جایزه نوبل: من اگر چوب جادو داشتم

پژوهشگران آزمایش جالبی انجام دادند. در چند نوبت دانشجویان سال آخر حسابداری را در قالب تیم های دو نفره تقسیم کردند و از آن ها خواستند براساس اطلاعاتی که در اختیار عموم است، چند شاخص مشهور مالی مثل سود خالص را تخمین بزنند. همچنین از آن ها خواسته شد میزان اطمینان از تخمین هایشان را مشخص کنند. متوسط شرکت کنندگان در پاسخنامه ابراز کردند پاسخ هایشان 95 درصد دقت دارند. اما جالب این جاست که وقتی پاسخ ها بررسی شد، تنها در 7 درصد مواقع منطبق با واقعیت بود!

زمانی که افراد می خواهند ازدواج کنند اگر از آن ها بپرسید آیا زندگی شما به طلاق می کشد، بالای 90 درصد می گویند خیر. اما وقتی به آمارها نگاه می کنید نشان می دهد که همین افراد کمتر از 60 درصد ازدواج شان پایدار می ماند (حالا طلاق های عاطفی به کنار). این اختلاف وحشتناک میان پیش بینی و واقعیت از کجا ریشه می گیرد؟ توضیح خواهم داد.

همه ما چه خانه دار باشیم چه استاندار چه ارتشبد باشیم چه سرباز صفر، با مقوله قضاوت و تصمیم گیری مواجهیم. بنابراین بسیار مهم است که بدانیم کجاها در معرض خطا هستیم.

دانیل کانمن، استاد دانشگاه پرینستون و نوبلیست اقتصاد می گوید اگر یک چوب جادو داشتم، اولین خطای شناختی که در خودم ریشه کن می کردم، اعتماد به نفس بیش از حد بود! نتایج تحقیقی که خود کانمن انجام داده است می گوید وقتی افراد پاسخ پرسشی یا تصمیمی را با 99 درصد اطمینان می دهند، در 40 درصد موارد کاملا اشتباه می کنند! وقتی فکر می کنیم که باهوش ترینیم و همیشه بهترین تصمیم را می گیریم، یا حتما در کاری موفق می شویم، متاسفانه به احتمال زیاد اشتباه می کنیم!

دانیل کانمن خود نیز از این خطا به دور نیست. او صادقانه به این مورد اعتراف می کند: زمانی که داشتم با تیمم روی یک کتاب کار می کردم، در ابتدای پروژه از اعضای تیم پرسیدم که هر کدام بگویید چقدر طول می کشد تا نسخه اولیه کارتان را آماده کنید؟ همگی حتی خودم تخمین زدیم که بین 18 تا 30 ماه طول می کشد. بعد کانمن از یکی از افراد تیم که در تعداد زیادی پروژه مشابه مشارکت داشته بود می پرسد، براساس تجربه های قبلی ات معمولا چقدر طول می کشد تا چنین پروژه ای انجام شود؟ می گوید راستش 40 درصد اعضای تیم معمولا اصلاً کارشان را تمام نمی کنند و چنین پروژه ای زودتر از 7 سال به پایان نمی رسد!

☑️⭕️تجویز راهبردی:
اسکات پلوس، روانشناس اجتماعی می گوید خطای اعتماد به نفس بیش از حد، فراگیرترین و مخرب ترین خطای شناختی است که انسان را قربانی خود می کند. اما به راستی چه می توان کرد؟

۱. راستش را بخواهید ما خیلی وقت ها به تجربه های گذشته بی تفاوتیم و گرفتار خطایی به نام نگرش به درون اغراق آمیز می شویم. یعنی اینکه من خیلی متفاوتم. دیگران اگر دچار مشکل شدند من نمی شوم چون داستان من متفاوت از دیگران است. وقتی کوچک هستیم، فکر می کنیم پدر و مادرمان همیشه اشتباه فکر می کنند یا اشتباه متوجه می شوند، اما الان می فهميم که تجربه چیزی بیشتر از یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته است. تجربیات گذشته خود را در دو چیز نشان می دهد: یکی در قلب آمارها و دیگری در مغز خبرگان، آن ها کسانی هستند که رویای آینده ما خاطرات گذشته آنان است. پس بد نیست آمارهای و تجربیات کشورهای دیگر/سازمان های دیگر/زندگی های دیگر را مرور کنیم. ایرادی ندارد اگر راهی متفاوت از آنان را برگزینیم اما به شرط آن که تجربه ها را مرور کرده باشیم.

۲. برای شکست هم برنامه ریزی کنیم. یعنی بگوییم احتمالا ما در زندگی مشترک خوشبخت خواهیم شد، اما اگر زندگی مشترک به کام مان نشد چه؟ اگر سرمایه گذاری مان به نتیجه نرسید چه؟ اگر در سازمان مان به سقف شیشه ای خورديم چه؟ در این حالت شما موفقیت را مفروض گرفته اید (برای اینکه خیلی به شما فشار نیاید) اما برای شرایط متفاوت (سناریوهای دیگر) نیز برنامه دارید. بگذارید دو مثال بزنم. چندین سال پیش دختر و پسری عاشق شدند و دختر مهریه خود را هزار بوسه تعیین کرد. کارشان متاسفانه به طلاق کشید. دختر می گفت که مهریه ام را بخشیدم و پسر می گفت که نه من باید مهریه را تا ریال آخر ادا کنم. در زمان عاشقی دختر هیچ احتمالی برای شکست (طلاق) قائل نشده بود وگرنه هیچگاه چنین پیشنهادی نمی داد. زمانی که در موسسه مالی اعتباری با 28% نرخ سود سپرده گذاری می کنم باید از خودم بپرسم اگر این موسسه نتوانست به تعهداتش عمل کند چه؟

خداوند در کتاب آسمانی فرموده است هیچ کس نمی داند فردا چه خواهد شد، بنابراین بیاییم اندکی معقول تر عمل کنیم، بیشتر تاریخ بخوانیم و تجربیات گذشته را در قلب آمارها و در مغز خبرگان مرور کنیم و بهترین ها را هدف گیری کنیم و خود را برای بدترین ها نیز آماده کنیم.

مجتبی لشکربلوکی و وحید شامخی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔲⭕️شما را به دیدن این فیلم کوتاه تاثیرگذار دعوت می کنم؛ یک کارگاه موفقیت فشرده در ۷ ثانیه


منبع؛ کانال خوب مجلهٔ اجتماعی کرسی
@korsiii
👍2
واقعه تاریخی که در نوشته زیر آمده برگرفته از دکتر امیر ناظمی (آینده پژوه و ژرف اندیش) است. کانال ایشان 👈🏿
@sharenovate
🔳⭕️چرا هیچ کس جیک نمی زند؟

فوریه ۱۹۹۵ در میدان اشتروس مایر زاگرب (پایتخت و بزرگ‌ترین شهر کرواسی)، مردم شاهد قطع درختان افرای پرشماری بودند که به دست مردان یونیفرم‌پوش انجام می‌گرفت. نویسنده ای مشهور در مورد این لحظه تاریخی نوشته است: طبعا درختان افرا نمی‌توانستند از خودشان دفاع کنند و این تنها انسان‌های دیگر بودند که می‌توانستند از آن‌ها دفاع کنند. .. آن‌چه آن صبح زمستان رخ داد این بود که گروهی از شهروندان شاهد یک کشتار جمعی بودند و قدم از قدم برنداشتند ... مردم بی حرکت و ساکت ایستادند. نویسنده در کتابش به ریشه‌های این پرسش می‌پردازد: «چرا هیچکس کاری نکرد؟»

تا دو روز بعد هیچکس از مقامات توضیحی در خصوص این قتل عام نمی‌دهد. پس از ۲ روز شهردار اعلام می‌کند که درختان پیر و آفت‌زده بودند و ممکن بوده با برف یا طوفان بعدی از میان جمعیت انبوه میدان قربانی بگیرد. توضیح معقول بود. تنها اشکال کار این بود که دو روز پس از انجام کار یادشان افتاد توضیح دهند! هیچکس این واقعه را توهینی جدی به خودش تلقی نکرد.
بعدتر مشخص ‌شد که این تصمیم بر اساس برنامه‌ای کارشناسی‌شده در چند سال پیش گرفته شده بوده و به دلیل کمبود منابع مالی برای مدتی به تعویق افتاده بود. «این طرح، خیلی محرمانه‌ نبود. ولی دولتمردان صرفا عادت نداشتند هیچ شکلی از گفتگوی عمومی را راه بیاندازند، حتی میان متخصصان!» کسی هم از آن ها پاسخ نمی خواست.

مسوولان هنوز متوجه مفهوم دموکراسی نشده بودند. آنها فکر می‌کردند دموکراسی یعنی انتخابات و بس. حتی شهروندان هم طوری رفتار می کردند که انگار هیچ حقی در مورد تصمیمات کشور ندارند. افرادی را انتخاب می کنند و بعد هم می روند پی کارشان تا انتخابات بعدی (برگرفته از دکتر امیر ناظمی)

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
دموکراسی یک رخداد نیست که بشود آن را در «انتخابات» خلاصه کرد. دموکراسی یک فرهنگ و فرآیند است. بگذارید بیشتر توضیح دهم. دموکراسی، چهار حلقه به هم متصل است: انتخاب مردمی، مشورت مردمی، نظارت مردمی و کنارگذاری مردمی. اگر دموکراسی (مردم‎سالاری) را فقط در انتخاب مردمی محدود کنیم، هیچ‌گاه دموکراسی به تمامی محقق نخواهد شد.

1-انتخاب مردمی: مسوولیت ها باید توسط مردم، به صورت مستقیم و غیرمستقیم، به افراد واگذار شود. تمام مسوولین باید احساس کنند که منصوب یا منتخب مردم هستند و در نتیجه همه باید پاسخگو باشند.
2-مشارکت مردمی: مردم حق دارند در تصمیم‌سازی و تصمیم گیری مشارکت کنند و به مسوولین مشورت دهند. استفاده از تشکلهای سازمان یافته مردمی و نظام های حرفه ای-صنفی یکی از بهترین راه هاست. هیچ کدام از کارگزاران و مدیران و منتخبان عقل کل نیستند.
3-نظارت مردمی: مردم حق دارند علاوه بر انتخاب، مشورت و مشارکت، بر عملکرد مسوولین نظارت وسیع داشته باشند. پرسشگری حق مسلم ماست.
4- کنارگذاری مردمی: اگر بعد از نظارت به‌این جمع‌بندی برسند که فرد مسوول برای سمت خود مناسب نیست، مردم حق دارند که درخواست کنارگزاری بدهند. هیچکس از مقامات کشور نباید احساس مصونیت کند.

کشورداری مبتنی بر دموکراسی یعنی در جریان قرار گرفتن عموم مردم، توضیح خواستن، توضیح شنیدن، مشورت دادن و مشورت پذیرفتن. در ابتدای دولت یازدهم همراه با دبیر هیات دولت طرحی را راه انداختیم مبنی بر اینکه هر مصوبه ای که به هیات دولت فرستاده می شود زودتر در معرض عموم قرار گیرد تا مردم، کارشناسان و ذینفعان نظر بدهند. کار را نیز آغاز کردیم اما ... هنوز ناامید نیستم این ایده را در جایی دیگر پی خواهیم گرفت.

پیشنهاد به کارگزاران و مدیران ارشد: دوران کشورداری سنتی گذشته است. این که فکر کنیم عده ای پشت درهای بسته برای بقیه تصمیم می گیرند هم ناکارآمد است و هم منسوخ. کشورداری به شیوه کدخدایان دیگر برای عصر شبکه ای که دانش و خرد توزیع شده است، مناسب نیست. فضا را فراهم کنیم برای آن که بشود از جامعه نظر خواست و این کار را نیز تشریفاتی انجام ندهیم.

پیشنهاد به شهروندان: حق دادنی نیست. آموختنی و گرفتنی است. بخش بزرگی از مساله هم خود ماییم. خود ماییم که می گوییم: اموال دولتی، تصمیمات دولتی، بودجه دولتی، دانشگاه دولتی. پشت هر مفهومی یک دولتی اضافه می کنیم و خیال خودمان را راحت می کنیم. به جایش بگوییم: بودجه عمومی، دانشگاه عمومی، اموال عمومی، تصمیمات عمومی. این ها همه متعلق به ماست. دولت و حکومت هر چه می کنند به نیابت از ماست. «پاسخ گویی مسوولانه» کارگزاران خود به خود آغاز نمی شود از «پاسخ خواهی هوشمندانه و مجدانه» ما آغاز می شود. در ضمن فکر نکنیم که دموکراسی فقط محدود به کشور است، دموکراسی را باید از خانه آغاز کرد و در مدرسه، اداره، شرکت، شهر و استان تدوام داد و تمرین کرد. همه ما در کشورداری سهیم، نقش آفرین و مسوول هستیم.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from درج زیرنویس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️ابتکار یک انتشاراتی برای سال نو
کتاب [= آگاهی و دانایی] هدیه دهید با طراحی خودتان
ويژه بسته هدایای سازمانی
شماره تماس برای دریافت راهنمایی: ۰۹۱۰۱۹۳۲۱۱۴

@shamspublish