❌ دیوانگی های کمبوجیه ❌
1⃣ قسمت اول ✅
⚠️کمبوجیه پسر کوروش هخامنشی، پس از تهاجم به مصر و تسخیر شهر ممفیس به سمت شهر سائیس حمله کرد. سپس وارد کاخ فرعون آماسیس شد و دستور داد جسد شاه را از گور بیرون بکشند، آنگاه فرمان داد به جسد بی حرمتی کنند، موهایش را بکنند، سیخ به جاهای مختلف جسد فرو کنند و انواع بی حرمتی های ممکن را انجام دهند. چون جسد مومیایی شده بود، ماموران کمبوجیه نتوانستند آنرا قطعه قطعه کنند، لذا کمبوجیه دستور داد جسد را بسوزانند و این کار نهایت بی حرمتی به مقدسات بود زیرا آتش برای ایرانیان "خدا" است(آتش پرستی ایرانیان) و سوزاندن مردگان برای ایرانیان و مصریان عملی نادرست بود.
⚠️ سپس کمبوجیه جاسوسان خود را به نزد پادشاه اتیوپی فرستاد تا پس از بررسی شرایط به آنجا حمله کند، اما پادشاه اتیوپی فهمید که آنها جاسوس هستند و... جاسوسان به مصر بازگشتند و گزارش آنان چنان کمبوجیه را به خشم آورد که درجا و بدون اینکه آذوقه کافی فراهم کند به جنگ با اتیوپی ها شتافت. کمبوجیه هنگامیکه از شهر تبس می گذشت، حدود 50 هزار نفر از سپاه خود را جدا کرد و به آنان فرمان داد که آمونی ها را برده سازند و هاتف(کاهن) زئوس آنان را بسوزانند و سپس با بقیه سپاهش رهسپار اتیوپی شد. البته بخاطر کمبود آذوقه، لشکریان هخامنشی اقدام به خوردن یکدیگر کردند، بگونه ای که هر ده نفر به حکم قرعه یک نفر را انتخاب میکردند و می خوردند و بخش اعظمی از سپاه بخاطر گرسنگی از بین رفت. کمبوجیه با شنیدن این احوال از حمله به اتیوپی منصرف شد. هنگامیکه که کمبوجیه با ناکامی از فتح اتیوپی به ممفیس بازگشت، ایزد آپیس(گاو مقدس) در مصر ظاهر شد و مصریان لباس عید بر تن کردند و به جشن و شادمانی مشغول شدند. کمبوجیه پنداشت که مصریان بخاطر ناکامی او در فتح اتیوپی جشن گرفته اند، لذا بزرگان شهر را احضار نمود و از آنها پرسید: که چرا هنگامیکه کمبوجیه برای اولین بار وارد ممفیس شد اهالی شهر جشن نگرفتند ولی اکنون که پس از تحمل تلفات سنگین به ممفیس بازگشته، اینگونه شادمانی می کنند? بزرگان پاسخ دادند که خدای آپیس به فواصل زمانی طولانی ظهور میکند و هرگاه که می آید، سراسر مصر غرق در شادی و جشن میشود. کمبوجیه با شنیدن این سخنان گفت: همگی دروغ میگویید و همه را به اتهام دروغگویی، به اعدام محکوم کرد.
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص 357 و 358 و 362 و 363، بند 16 و 25 و 27
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
1⃣ قسمت اول ✅
⚠️کمبوجیه پسر کوروش هخامنشی، پس از تهاجم به مصر و تسخیر شهر ممفیس به سمت شهر سائیس حمله کرد. سپس وارد کاخ فرعون آماسیس شد و دستور داد جسد شاه را از گور بیرون بکشند، آنگاه فرمان داد به جسد بی حرمتی کنند، موهایش را بکنند، سیخ به جاهای مختلف جسد فرو کنند و انواع بی حرمتی های ممکن را انجام دهند. چون جسد مومیایی شده بود، ماموران کمبوجیه نتوانستند آنرا قطعه قطعه کنند، لذا کمبوجیه دستور داد جسد را بسوزانند و این کار نهایت بی حرمتی به مقدسات بود زیرا آتش برای ایرانیان "خدا" است(آتش پرستی ایرانیان) و سوزاندن مردگان برای ایرانیان و مصریان عملی نادرست بود.
⚠️ سپس کمبوجیه جاسوسان خود را به نزد پادشاه اتیوپی فرستاد تا پس از بررسی شرایط به آنجا حمله کند، اما پادشاه اتیوپی فهمید که آنها جاسوس هستند و... جاسوسان به مصر بازگشتند و گزارش آنان چنان کمبوجیه را به خشم آورد که درجا و بدون اینکه آذوقه کافی فراهم کند به جنگ با اتیوپی ها شتافت. کمبوجیه هنگامیکه از شهر تبس می گذشت، حدود 50 هزار نفر از سپاه خود را جدا کرد و به آنان فرمان داد که آمونی ها را برده سازند و هاتف(کاهن) زئوس آنان را بسوزانند و سپس با بقیه سپاهش رهسپار اتیوپی شد. البته بخاطر کمبود آذوقه، لشکریان هخامنشی اقدام به خوردن یکدیگر کردند، بگونه ای که هر ده نفر به حکم قرعه یک نفر را انتخاب میکردند و می خوردند و بخش اعظمی از سپاه بخاطر گرسنگی از بین رفت. کمبوجیه با شنیدن این احوال از حمله به اتیوپی منصرف شد. هنگامیکه که کمبوجیه با ناکامی از فتح اتیوپی به ممفیس بازگشت، ایزد آپیس(گاو مقدس) در مصر ظاهر شد و مصریان لباس عید بر تن کردند و به جشن و شادمانی مشغول شدند. کمبوجیه پنداشت که مصریان بخاطر ناکامی او در فتح اتیوپی جشن گرفته اند، لذا بزرگان شهر را احضار نمود و از آنها پرسید: که چرا هنگامیکه کمبوجیه برای اولین بار وارد ممفیس شد اهالی شهر جشن نگرفتند ولی اکنون که پس از تحمل تلفات سنگین به ممفیس بازگشته، اینگونه شادمانی می کنند? بزرگان پاسخ دادند که خدای آپیس به فواصل زمانی طولانی ظهور میکند و هرگاه که می آید، سراسر مصر غرق در شادی و جشن میشود. کمبوجیه با شنیدن این سخنان گفت: همگی دروغ میگویید و همه را به اتهام دروغگویی، به اعدام محکوم کرد.
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص 357 و 358 و 362 و 363، بند 16 و 25 و 27
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
⚠️ دیوانگی های کمبوجیه پسر کوروش هخامنشی. تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم ، ص 358 و 358 و 362 و 363. بند 16 و 25 و 27
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
❌ دیوانگی های کمبوجیه ❌
2⃣ قسمت دوم ✅
⚠️هنگامیکه کمبوجیه در فتح اتیوپی ناکام ماند و بخشی از لشکرش را بخاطر گرسنگی از دست داد و به مصر بازگشت، مردم مصر بخاطر ظهور یکی از خدایان خود یعنی گاو آپیس جشن گرفتند. کمبوجیه چنین برداشت کرد که مصریان بخاطر ناکامی او جشن گرفته اند، لذا دستور داد گاو آپیس را بیاورند، آنگاه با حرکتی مبارزه جویانه مانند نیمه دیوانگان، خنجر از غلاف کشید و خواست آنرا به شکم حیوان فرو کند اما ضربه اش به خطا رفت و ران آپیس را زخمی کرد و خنده کنان رو به کاهنان مصری گفت: بفرمایید ای ابلهان آیا خدایان از گوشت و خون ساخته شده اند و اینگونه زخمی میشوند?... سپس دستور داد کاهنان مصری را تازیانه بزنند و هر مصری را که در حال برگزاری جشن دیدند به قتل برسانند. ناگفته نماند که کمبوجیه طبق بند 27 و 28 منشور کوروش، بت مردوک را پرستش میکرد.
به گفته مصریان، کمبوجیه قبلا نیز عقل درستی نداشت و با ارتکاب این گناه به سرعت کیفر دید و دیوانه شد. کمبوجیه سپس برادر تنی اش، اسمردیس(=بردیا) را که به ایران بازگردانده بود به قتل رساند.
⚠️ جنایت دیگر کمبوجیه مرگ خواهر تنی اش بود که در عین حال همسر او نیز محسوب می شد و با وی به مصر آمده بود. کمبوجیه عاشق یکی از خواهران خود شد و خواست که با او ازدواج کند و در نهایت با خواهری که دوست داشت ازدواج کرد. اما اندکی بعد به خواهر کوچکتر خود نیز دل بست و با او نیز ازدواج کرد و او را به مصر آورد و در همانجا کشت. مصریان میگویند: روزی کمبوجیه با خواهرش که همسرش هم بود بر سر میز خوراک نشسته بود. زن، کاهویی برداشت و به کندن برگهای آن پرداخت و سپس از کمبوجیه پرسید: بنظر او کاهو با برگ زیباتر است یا بی برگ? کمبوجیه پاسخ داد، با برگ و آنگاه همسرش دوباره گفت: ولی تو با بریدن شاخه های خاندان کوروش(و کشتن اسمردیس) همان کاری را کرده ای که من با این کاهو کردم. کمبوجیه بر آشفت و لگدی به شکم خواهرش زد که از او باردار هم بود و بچه را انداخت و سپس این زن بینوا خودش نیز درگذشت.
این رفتارهای جنون آمیز کمبوجیه نسبت به خویشاوندانش بود، میتواند معلول کشتن گاو آپیس باشد یا ناشی از علل دیگر باشد، در هر صورت کمبوجیه از زمان تولد مبتلا به ناخوشی هولناکی بوده که به آن بیماری مقدس(=صرع) می گویند. پس بعید نیست که ناخوشی جسمی، روان او را نیز بیماری کرده باشد.
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص 364 تا 366، بند 29 تا 32
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
2⃣ قسمت دوم ✅
⚠️هنگامیکه کمبوجیه در فتح اتیوپی ناکام ماند و بخشی از لشکرش را بخاطر گرسنگی از دست داد و به مصر بازگشت، مردم مصر بخاطر ظهور یکی از خدایان خود یعنی گاو آپیس جشن گرفتند. کمبوجیه چنین برداشت کرد که مصریان بخاطر ناکامی او جشن گرفته اند، لذا دستور داد گاو آپیس را بیاورند، آنگاه با حرکتی مبارزه جویانه مانند نیمه دیوانگان، خنجر از غلاف کشید و خواست آنرا به شکم حیوان فرو کند اما ضربه اش به خطا رفت و ران آپیس را زخمی کرد و خنده کنان رو به کاهنان مصری گفت: بفرمایید ای ابلهان آیا خدایان از گوشت و خون ساخته شده اند و اینگونه زخمی میشوند?... سپس دستور داد کاهنان مصری را تازیانه بزنند و هر مصری را که در حال برگزاری جشن دیدند به قتل برسانند. ناگفته نماند که کمبوجیه طبق بند 27 و 28 منشور کوروش، بت مردوک را پرستش میکرد.
به گفته مصریان، کمبوجیه قبلا نیز عقل درستی نداشت و با ارتکاب این گناه به سرعت کیفر دید و دیوانه شد. کمبوجیه سپس برادر تنی اش، اسمردیس(=بردیا) را که به ایران بازگردانده بود به قتل رساند.
⚠️ جنایت دیگر کمبوجیه مرگ خواهر تنی اش بود که در عین حال همسر او نیز محسوب می شد و با وی به مصر آمده بود. کمبوجیه عاشق یکی از خواهران خود شد و خواست که با او ازدواج کند و در نهایت با خواهری که دوست داشت ازدواج کرد. اما اندکی بعد به خواهر کوچکتر خود نیز دل بست و با او نیز ازدواج کرد و او را به مصر آورد و در همانجا کشت. مصریان میگویند: روزی کمبوجیه با خواهرش که همسرش هم بود بر سر میز خوراک نشسته بود. زن، کاهویی برداشت و به کندن برگهای آن پرداخت و سپس از کمبوجیه پرسید: بنظر او کاهو با برگ زیباتر است یا بی برگ? کمبوجیه پاسخ داد، با برگ و آنگاه همسرش دوباره گفت: ولی تو با بریدن شاخه های خاندان کوروش(و کشتن اسمردیس) همان کاری را کرده ای که من با این کاهو کردم. کمبوجیه بر آشفت و لگدی به شکم خواهرش زد که از او باردار هم بود و بچه را انداخت و سپس این زن بینوا خودش نیز درگذشت.
این رفتارهای جنون آمیز کمبوجیه نسبت به خویشاوندانش بود، میتواند معلول کشتن گاو آپیس باشد یا ناشی از علل دیگر باشد، در هر صورت کمبوجیه از زمان تولد مبتلا به ناخوشی هولناکی بوده که به آن بیماری مقدس(=صرع) می گویند. پس بعید نیست که ناخوشی جسمی، روان او را نیز بیماری کرده باشد.
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص 364 تا 366، بند 29 تا 32
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
⚠️ دیوانگی های کمبوجیه پسر کوروش هخامنشی. تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم ، ص 364 تا 366 ، بند 29 تا 32
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
❌ دیوانگی های کمبوجیه ❌
3⃣ قسمت سوم ✅
⚠️ اکنون بخشی دیگر از دیوانگی ها و رفتارهای جنون آمیز کمبوجیه فرزند کوروش را بیان می کنیم. پرگزاسپ، از نزدیکان و افراد مورد عنایت کمبوجیه و سرپرست دبیرخانه او بود که مقام والایی محسوب میشد و پسر پرگزاسپ نیز ساقی شاه بود. روزی کمبوجیه به پرگزاسپ گفت: ای پرگزاسپ در ایران درباره من چه میگویند و چه نظری دارند? پاسخ داد: سرور من، همه تو را بسیار می ستایند، اما می گویند تو شراب را زیاده از اندازه دوست داری. کمبوجیه بسیار خشمگین شد و گفت: که این طور، پس حالا ایرانیان ادعا می کنند که شراب عقل مرا زایل می کند و مرا به پرت و پلا گویی می اندازد? پس معلوم می شود سخنان(تمجید آمیز) گذشته شان همه دروغ بود... کمبوجیه با یادآوری ستایشهای چاپلوسانه درباریانش با خشم به پرگزاسپ گفت: حال خودت می بینی که آیا سخنان ایرانیان درست است یا بی خرد خودشان هستند. پسرت را می بینی آنجا جلوی در ایستاده است، من او را هدف میگیرم و اگر توانستم، تیر را درست به میان قلبش بنشانم معلوم میشود که ایرانیان خودشان نمیدانند چه میگویند. اما اگر تیرم به خطا رفت، تو میتوانی بگویی آنان حق دارند و من خرد خود را از دست داده ام. کمبوجیه، بی درنگ کمان را کشید و جوان را از پای درآورد و سپس دستور داد تنش را بشکافند و محل اصابت تیر را معین کنند. تیر درست به میان قلبش نشسته بود. آنگاه با خوشحالی به پدر آن جوان گفت: می بینی ای پرگزاسپ که من دیوانه نیستم و کاملا هوشیارم و این ایرانیان هستند که یاوه می بافند! حالا بگو تیراندازی، زبر دست تر از من دیده ای? پرگزاسپ که دید کمبوجیه حال طبیعی ندارد و از جان خود نیز می ترسید، پاسخ داد: سرور من، گمان نمیکنم خود خدا هم بتواند به این خوبی تیر اندازی کند.
روزی، دیوانگی دیگری از کمبوجیه سر زد و بی دلیل بهانه گرفت و دستور داد که دوازده پارسی بلند پایه را با سر در زمین بکارند و زنده به گور کنند.
(ایرانیان قرنها پیش از عرب جاهلی، رسم زنده به گور کردن را انجام می دادند)
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص 366 تا 368، بند 34 و 35
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
3⃣ قسمت سوم ✅
⚠️ اکنون بخشی دیگر از دیوانگی ها و رفتارهای جنون آمیز کمبوجیه فرزند کوروش را بیان می کنیم. پرگزاسپ، از نزدیکان و افراد مورد عنایت کمبوجیه و سرپرست دبیرخانه او بود که مقام والایی محسوب میشد و پسر پرگزاسپ نیز ساقی شاه بود. روزی کمبوجیه به پرگزاسپ گفت: ای پرگزاسپ در ایران درباره من چه میگویند و چه نظری دارند? پاسخ داد: سرور من، همه تو را بسیار می ستایند، اما می گویند تو شراب را زیاده از اندازه دوست داری. کمبوجیه بسیار خشمگین شد و گفت: که این طور، پس حالا ایرانیان ادعا می کنند که شراب عقل مرا زایل می کند و مرا به پرت و پلا گویی می اندازد? پس معلوم می شود سخنان(تمجید آمیز) گذشته شان همه دروغ بود... کمبوجیه با یادآوری ستایشهای چاپلوسانه درباریانش با خشم به پرگزاسپ گفت: حال خودت می بینی که آیا سخنان ایرانیان درست است یا بی خرد خودشان هستند. پسرت را می بینی آنجا جلوی در ایستاده است، من او را هدف میگیرم و اگر توانستم، تیر را درست به میان قلبش بنشانم معلوم میشود که ایرانیان خودشان نمیدانند چه میگویند. اما اگر تیرم به خطا رفت، تو میتوانی بگویی آنان حق دارند و من خرد خود را از دست داده ام. کمبوجیه، بی درنگ کمان را کشید و جوان را از پای درآورد و سپس دستور داد تنش را بشکافند و محل اصابت تیر را معین کنند. تیر درست به میان قلبش نشسته بود. آنگاه با خوشحالی به پدر آن جوان گفت: می بینی ای پرگزاسپ که من دیوانه نیستم و کاملا هوشیارم و این ایرانیان هستند که یاوه می بافند! حالا بگو تیراندازی، زبر دست تر از من دیده ای? پرگزاسپ که دید کمبوجیه حال طبیعی ندارد و از جان خود نیز می ترسید، پاسخ داد: سرور من، گمان نمیکنم خود خدا هم بتواند به این خوبی تیر اندازی کند.
روزی، دیوانگی دیگری از کمبوجیه سر زد و بی دلیل بهانه گرفت و دستور داد که دوازده پارسی بلند پایه را با سر در زمین بکارند و زنده به گور کنند.
(ایرانیان قرنها پیش از عرب جاهلی، رسم زنده به گور کردن را انجام می دادند)
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص 366 تا 368، بند 34 و 35
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
⚠️ دیوانگی های کمبوجیه پسر کوروش هخامنشی. تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم ، ص 366 تا 368 ، بند 34 و 35
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
❌ دروغگویی مقتدرترین شاه مزدا پرست ایران باستان ❌
⚠️داریوش اول هخامنشی بطور رسمی مزداپرستی را در ایران رواج داد. داریوش در ظاهر یکی از مخالفان سرسخت دروغگویی بوده و بارها در کتیبه بیستون دیگران را از دروغگویی نهی کرده و حتی دروغگو را شایسته مجازاتی سخت دانسته.
داریوش در بند 5 از ستون 4 کتیبه بیستون چنین میگوید: «تو که ازین پس شاه خواهی بود، خود را قویاً از دروغ بپایی.... مردی که دروغزن باشد، او را سخت کیفر بده».
همچنین، داریوش در بند 13 از ستون 4 کتیبه بیستون چنین میگوید: «از آن جهت اهورمزدا و خدایان دیگر مرا یاری کردند که بی وفا نبودم، دروغگو نبودم..»(1)
اما همین داریوش که اهورمزدا را پرستش میکرد، دقیقا طبق گزارش تاریخ هرودوت، میگوید: «جاییکه دروغ بایسته است باید گفت»(2)
این هم از داریوش اهورمزدا پرست که طبق کتیبه اش، ایرانیان را از دروغگویی نهی می کند ولی برای خودش دروغگویی را مجاز میداند.
📚منابع:
(1) فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، رالف نورمن شارپ، ترجمه کتیبه بیستون، ص67 و 70
(2) تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، بند72، ص389
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️داریوش اول هخامنشی بطور رسمی مزداپرستی را در ایران رواج داد. داریوش در ظاهر یکی از مخالفان سرسخت دروغگویی بوده و بارها در کتیبه بیستون دیگران را از دروغگویی نهی کرده و حتی دروغگو را شایسته مجازاتی سخت دانسته.
داریوش در بند 5 از ستون 4 کتیبه بیستون چنین میگوید: «تو که ازین پس شاه خواهی بود، خود را قویاً از دروغ بپایی.... مردی که دروغزن باشد، او را سخت کیفر بده».
همچنین، داریوش در بند 13 از ستون 4 کتیبه بیستون چنین میگوید: «از آن جهت اهورمزدا و خدایان دیگر مرا یاری کردند که بی وفا نبودم، دروغگو نبودم..»(1)
اما همین داریوش که اهورمزدا را پرستش میکرد، دقیقا طبق گزارش تاریخ هرودوت، میگوید: «جاییکه دروغ بایسته است باید گفت»(2)
این هم از داریوش اهورمزدا پرست که طبق کتیبه اش، ایرانیان را از دروغگویی نهی می کند ولی برای خودش دروغگویی را مجاز میداند.
📚منابع:
(1) فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، رالف نورمن شارپ، ترجمه کتیبه بیستون، ص67 و 70
(2) تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، بند72، ص389
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
❌ فریبکاری داریوش هخامنشی برای رسیدن به پادشاهی ❌
⚠️پس از مرگ کمبوجیه اُتانس که از لحاظ قدرت و ثروت در ردیف نخست پارسها قرار داشت، اولین کسی بود که به مُغ مدعی پادشاهی بدگمان شد و حدس زد که او نباید فرزند کوروش باشد، لذا با کمک دخترش فایدومه که همسر کمبوجیه بود و اکنون به تصرف مُغ یا همان اسمردیس دروغین در آمده بود مطمئن شد که این شخص اسمردیس واقعی نیست. بواسطه اُتانس شش نفر دیگر از پارسها به این راز پی بردند از جمله داریوش، آسپاتینس، گوبریاس، اینتافرنس، مگابوزوس و هودرانس. این هفت نفر به درون کاخ اسمردیس یا همان بردیای دروغین نفوذ کردند و او و چند مغ را کشتند و قدرت را بدست گرفتند، اکنون میخواستند که از بین خودشان یک نفر را بعنوان پادشاه انتخاب کنند. ماجرا اینگونه بود که داریوش به اویبارس که مهتر اسبانش بود، چنین گفت: تصمیم بر این است که فردا صبح هنگام طلوع خورشید بر اسبهایمان بنشینیم و هرکس که اسبش پیش از دیگران شیهه بکشد او پادشاه است. داریوش به اویبارس گفت اگر مهارت داری کاری کن که این افتخار جز ما نصیب کسی دیگر نشود. اویبارس نیز به داریوش گفت: آسوده خاطر باش که داروی این درد را دارم. وقتی شب شد، اویبارس مادیانی را که اسب داریوش دوست میداشت، به بیرون شهر برد و در جایی بست، آنگاه اسب داریوش را به همانجا برد و کمی دورتر از مادیان، دور او چرخاند و رفته رفته به مادیان نزدیک کرد و سرانجام اجازه داد نرینه بر مادینه بجهد. فردا با تابش خورشید شش یار(بجز اُتانس چون انصراف داد) سوار اسبهایشان شدند و طبق قرار به راه افتادند و در راه بیرون شهر همینکه به همان محلی که شب پیش مادیان بسته شده بود رسیدند، اسب داریوش پیش تاخت و شیهه کشید و یارانش به تندی پایین پریدند و در برابرش به خاک افتادند و داریوش با این فریبکاری پادشاه پارسها شد.
⚠️اما گروهی دیگر از پارسیان ترفند اویبارس را چنین بازگو میکنند که اویبارس دست خود را به آلت مادیان مالید و سپس آنرا در جیب شلوار گشاد خود نهاد و هنگام بر آمدن آفتاب وقتی اسبها آماده حرکت شدند، دستش را بیرون کشید و جلوی منخرین(=دو سوراخ بینی) اسب داریوش کشید که با این بو تحریک شد و شیهه کشید.
جالب است که روایت ژوستن نیز تقریبا مطابق روایت هرودوت است در مورد نحوه به سلطنت رسیدن داریوش.
لذا داریوش بواسطه فریبکاری و آلت یک مادیان به تخت پادشاهی نشست. داریوش اهورمزدا پرست، همان کسی هست که در کتیبه بیستون می گوید هرگز دروغگو نبوده و اگر کسی دروغ بگوید باید او را به سختی مجازات کرد، اما دروغگویی و فریبکاری را برای خودش مجاز می دانست.
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص386 و 387 و397 و 398. بند 68 و 70 و 85 و 86 و 87
تاریخ ایران باستان، پیرنیا، جلد1، ص 452
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
⚠️پس از مرگ کمبوجیه اُتانس که از لحاظ قدرت و ثروت در ردیف نخست پارسها قرار داشت، اولین کسی بود که به مُغ مدعی پادشاهی بدگمان شد و حدس زد که او نباید فرزند کوروش باشد، لذا با کمک دخترش فایدومه که همسر کمبوجیه بود و اکنون به تصرف مُغ یا همان اسمردیس دروغین در آمده بود مطمئن شد که این شخص اسمردیس واقعی نیست. بواسطه اُتانس شش نفر دیگر از پارسها به این راز پی بردند از جمله داریوش، آسپاتینس، گوبریاس، اینتافرنس، مگابوزوس و هودرانس. این هفت نفر به درون کاخ اسمردیس یا همان بردیای دروغین نفوذ کردند و او و چند مغ را کشتند و قدرت را بدست گرفتند، اکنون میخواستند که از بین خودشان یک نفر را بعنوان پادشاه انتخاب کنند. ماجرا اینگونه بود که داریوش به اویبارس که مهتر اسبانش بود، چنین گفت: تصمیم بر این است که فردا صبح هنگام طلوع خورشید بر اسبهایمان بنشینیم و هرکس که اسبش پیش از دیگران شیهه بکشد او پادشاه است. داریوش به اویبارس گفت اگر مهارت داری کاری کن که این افتخار جز ما نصیب کسی دیگر نشود. اویبارس نیز به داریوش گفت: آسوده خاطر باش که داروی این درد را دارم. وقتی شب شد، اویبارس مادیانی را که اسب داریوش دوست میداشت، به بیرون شهر برد و در جایی بست، آنگاه اسب داریوش را به همانجا برد و کمی دورتر از مادیان، دور او چرخاند و رفته رفته به مادیان نزدیک کرد و سرانجام اجازه داد نرینه بر مادینه بجهد. فردا با تابش خورشید شش یار(بجز اُتانس چون انصراف داد) سوار اسبهایشان شدند و طبق قرار به راه افتادند و در راه بیرون شهر همینکه به همان محلی که شب پیش مادیان بسته شده بود رسیدند، اسب داریوش پیش تاخت و شیهه کشید و یارانش به تندی پایین پریدند و در برابرش به خاک افتادند و داریوش با این فریبکاری پادشاه پارسها شد.
⚠️اما گروهی دیگر از پارسیان ترفند اویبارس را چنین بازگو میکنند که اویبارس دست خود را به آلت مادیان مالید و سپس آنرا در جیب شلوار گشاد خود نهاد و هنگام بر آمدن آفتاب وقتی اسبها آماده حرکت شدند، دستش را بیرون کشید و جلوی منخرین(=دو سوراخ بینی) اسب داریوش کشید که با این بو تحریک شد و شیهه کشید.
جالب است که روایت ژوستن نیز تقریبا مطابق روایت هرودوت است در مورد نحوه به سلطنت رسیدن داریوش.
لذا داریوش بواسطه فریبکاری و آلت یک مادیان به تخت پادشاهی نشست. داریوش اهورمزدا پرست، همان کسی هست که در کتیبه بیستون می گوید هرگز دروغگو نبوده و اگر کسی دروغ بگوید باید او را به سختی مجازات کرد، اما دروغگویی و فریبکاری را برای خودش مجاز می دانست.
📚منبع:
تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص386 و 387 و397 و 398. بند 68 و 70 و 85 و 86 و 87
تاریخ ایران باستان، پیرنیا، جلد1، ص 452
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
⚠️ فریبکاری داریوش هخامنشی برای رسیدن به پادشاهی. تاریخ هرودوت، ترجمه ثاقب فر، کتاب سوم، ص 386 و 387 و 397 و 398 . بند 68 و 70 و 85 و 86 و 87
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️ فریبکاری داریوش هخامنشی برای رسیدن به پادشاهی. شباهت بسیار زیاد روایت ژوستن با روایت هرودوت در مورد نحوه به سلطنت رسیدن داریوش اول. تاریخ ایران باستان، ج1، پیرنیا، ص452
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory