❌ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران ❌
2⃣ قسمت دوم ✅
⚠️اسماعیل صفوی پسر شیخ حیدر در سال 866 ش در اردبیل بدنیا آمد. مادرش مارتا دختر اوزون حسن و کاترینای تراپیزونتی بود. مادربزرگ کاترینا به این شرط با اوزون حسن ازدواج کرده بود که دینش را نگهدارد و تا آخر عمرش از آزادی کامل دینی برخوردار باشد. او وقتی بعنوان ملکه اوزون حسن وارد شهر آمُد شد، یک کشیش و چند موعظه گر و ندیم،چاکر و کلفت مسیحی را همراه آورد و در شهر یک کلیسا بنا کرد که روزهای یکشنبه در آن نماز بگزارد و به موعظه کشیش گوش دهد. اوزون حسن پس از آنکه بر بخش اعظم ایران دست یافت، شاه ایران شد و تبریز را پایتختش قرار داد و کاترینا مسیحی(=مادربزرگ شاه اسماعیل)، کلیسای باشکوهی در تبریز برای ترویج مسیحیت، ساخت. کاترینا زنی مذهبی و متعصب بود و روزهای یکشنبه به کلیسا می رفت و دخترش مارتا(=مادر شاه اسماعیل) را با خودش می برد تا او را با تعالیم دین مسیحی آشنا کند.
⚠️مارتا کودک بود که عثمانیان سنّی مذهب طی جنگهای صلیبی کشور پدربزرگ مادریش یعنی تراپیزونت را تصرف کردند و خانواده مادریش و قومش را کشتار و تاراج و متواری کردند. پس از چند سال برادران پدریش خلیل و یعقوب، برادر پدر و مادریش مقصود را خفه کرده و از بین بردند. سپس سلطان یعقوب، شوهرش حیدر(=پدر شاه اسماعیل) را به کشتن داد و سرش را به فتوای فقهای سنّی جلوی سگان تبریز افکند و او و فرزندانش را به شیراز تبعید کرد. علی، پسر بزرگ مارتا به هنگام فرار از برابر ماموران رستم بیک بایندری کشته شد و مارتا و دو پسرش متواری و در لاهیجان مخفی شدند. این وقایع تلخ بر مارتا اثر بدی گذاشت و روحیه کینه جو و انتقام طلب نسبت به همه کسانیکه با خانواده اش دشمنی ورزیده و همه شان هم سنّی مذهب بودند را در او پرورش داد. هر دو دولت عثمانی و ایران دشمنان آشتی ناپذیر خانواده مارتا محسوب میشدند و همه قزلباشان تاتار که مریدان شوهر مارتا بودند دوستان او و خاندانش بودند، او با چنین روحیه ای اسماعیل را در دامنش پرورد. اسماعیل هفت ساله را، هفت صوفی تاتار آناتولی از سران برجسته قزلباش که خلیفه های شیخ حیدر(=پدر اسماعیل) بودند به لاهیجان بردند و در منزل کارکیا میرزا علی مخفی کردند. کارکیا از بقایای حاکمان شیعه زیدی مذهب طبرستان بود که خاندانش از دیرباز در لاهیجان قدرت داشتند.
⚠️ اسماعیل را مریدانش از همان کودکی لقب "شاه" دادند. هفت خلیفه پرورنده اسماعیل که لقب "اهل اختصاص" بر خودشان نهاده بودند پس از اقامت در لاهیجان با خلیفه هایشان در آناتولی در ارتباط بودند و فعالیت و تبلیغ میکردند و از همان زمان در تدارک زمینه سازی برای کسب قدرت به منظور کینه کشی از دشمنان خانواده اسماعیل برآمدند. اینها اسماعیل را از نظر عقیدتی و سیاسی و نظامی برای رهبری قیام آینده شان آماده ساختند. اسماعیل در زمان کودکی شاه ولایت دلهای قزلباشان تاتار آناتولی بود، خلیفه هایش از او یک خدای مطاع ساخته بودند و او را همچون بت می پرستیدند. قزلباشان آناتولی برای زیارت مرشدشان اسماعیل مخفیانه به ایران می آمدند و نذر و نیازشان را به او نثار می کردند و سر بر قدمش می سائیدند، در پیشگاهش سجده میکردند و از او برکت میگرفتند. شاه اسماعیل کم سن و سال در اثر این رفتار مریدانش باورش شده بود که یک ذات قدسی و آسمانی و خداگونه و مافوق بشری است. او تحت تاثیر سخنان مادرش مارتا و تلقین شبانه روزی خلیفه های تاتارش باور کرده بود که پدر و جدّش ذاتهای مقدسی بوده اند که بدست دشمنان سنّی مذهب که به ظنّش مخالفان خدا و پیامبر و اسلام اند و دین ایمانی ندارند و تقدس پیامبر و امامان را باور نمیکنند بقتل رسیده اند. و مادرش مارتا این داستانها را با آب و تاب تعریف میکرد. خلیفه های اسماعیل در لاهیجان داستان کربلا و مظلومیت امامان شیعه را برایش تعریف میکردند و او آنها را با داستان قتل پدر و جدش مقایسه میکرد تا یک خط طویل تاریخی در ذهن کودکانه خود مجسم کند که عموم سنّیان در برابر پیامبر و امام علی و امام حسین و شیخ جنید و پدرش شیخ حیدر قرار می گرفتند. بدین ترتیب از سنّی در ذهن شاه اسماعیل خردسال یک موجود خطرناک و ضدّ بشر تصویر میشد که کاری جز تباهی و مرگ آفرینی نداشت و در خور نابودی کامل بود. تصویری که از سنّی در ذهن کودکانه اسماعیل ایجاد شد تصویر درنده بی رحم خون آشامی بود که هیچ شباهتی به انسان نداشت و حتی اگر شکلش انسان بود در زیر لباسش هیأتی را مخفی میکرد که به شکل یک درنده وحشی بود و حتی می پنداشت که هرکس سنّی است دُم و چنگال دارد و دُمش در زیر لباسش پنهان است.
❗️اسماعیل چنان شستشوی مغزی شده بود که حتی اینهمه دانشمند و نوابغ و عالمان سنّی مذهب که قرنها در ایران وجود داشتند را نمی دید.
📚منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص66_70
✅ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇
2⃣ قسمت دوم ✅
⚠️اسماعیل صفوی پسر شیخ حیدر در سال 866 ش در اردبیل بدنیا آمد. مادرش مارتا دختر اوزون حسن و کاترینای تراپیزونتی بود. مادربزرگ کاترینا به این شرط با اوزون حسن ازدواج کرده بود که دینش را نگهدارد و تا آخر عمرش از آزادی کامل دینی برخوردار باشد. او وقتی بعنوان ملکه اوزون حسن وارد شهر آمُد شد، یک کشیش و چند موعظه گر و ندیم،چاکر و کلفت مسیحی را همراه آورد و در شهر یک کلیسا بنا کرد که روزهای یکشنبه در آن نماز بگزارد و به موعظه کشیش گوش دهد. اوزون حسن پس از آنکه بر بخش اعظم ایران دست یافت، شاه ایران شد و تبریز را پایتختش قرار داد و کاترینا مسیحی(=مادربزرگ شاه اسماعیل)، کلیسای باشکوهی در تبریز برای ترویج مسیحیت، ساخت. کاترینا زنی مذهبی و متعصب بود و روزهای یکشنبه به کلیسا می رفت و دخترش مارتا(=مادر شاه اسماعیل) را با خودش می برد تا او را با تعالیم دین مسیحی آشنا کند.
⚠️مارتا کودک بود که عثمانیان سنّی مذهب طی جنگهای صلیبی کشور پدربزرگ مادریش یعنی تراپیزونت را تصرف کردند و خانواده مادریش و قومش را کشتار و تاراج و متواری کردند. پس از چند سال برادران پدریش خلیل و یعقوب، برادر پدر و مادریش مقصود را خفه کرده و از بین بردند. سپس سلطان یعقوب، شوهرش حیدر(=پدر شاه اسماعیل) را به کشتن داد و سرش را به فتوای فقهای سنّی جلوی سگان تبریز افکند و او و فرزندانش را به شیراز تبعید کرد. علی، پسر بزرگ مارتا به هنگام فرار از برابر ماموران رستم بیک بایندری کشته شد و مارتا و دو پسرش متواری و در لاهیجان مخفی شدند. این وقایع تلخ بر مارتا اثر بدی گذاشت و روحیه کینه جو و انتقام طلب نسبت به همه کسانیکه با خانواده اش دشمنی ورزیده و همه شان هم سنّی مذهب بودند را در او پرورش داد. هر دو دولت عثمانی و ایران دشمنان آشتی ناپذیر خانواده مارتا محسوب میشدند و همه قزلباشان تاتار که مریدان شوهر مارتا بودند دوستان او و خاندانش بودند، او با چنین روحیه ای اسماعیل را در دامنش پرورد. اسماعیل هفت ساله را، هفت صوفی تاتار آناتولی از سران برجسته قزلباش که خلیفه های شیخ حیدر(=پدر اسماعیل) بودند به لاهیجان بردند و در منزل کارکیا میرزا علی مخفی کردند. کارکیا از بقایای حاکمان شیعه زیدی مذهب طبرستان بود که خاندانش از دیرباز در لاهیجان قدرت داشتند.
⚠️ اسماعیل را مریدانش از همان کودکی لقب "شاه" دادند. هفت خلیفه پرورنده اسماعیل که لقب "اهل اختصاص" بر خودشان نهاده بودند پس از اقامت در لاهیجان با خلیفه هایشان در آناتولی در ارتباط بودند و فعالیت و تبلیغ میکردند و از همان زمان در تدارک زمینه سازی برای کسب قدرت به منظور کینه کشی از دشمنان خانواده اسماعیل برآمدند. اینها اسماعیل را از نظر عقیدتی و سیاسی و نظامی برای رهبری قیام آینده شان آماده ساختند. اسماعیل در زمان کودکی شاه ولایت دلهای قزلباشان تاتار آناتولی بود، خلیفه هایش از او یک خدای مطاع ساخته بودند و او را همچون بت می پرستیدند. قزلباشان آناتولی برای زیارت مرشدشان اسماعیل مخفیانه به ایران می آمدند و نذر و نیازشان را به او نثار می کردند و سر بر قدمش می سائیدند، در پیشگاهش سجده میکردند و از او برکت میگرفتند. شاه اسماعیل کم سن و سال در اثر این رفتار مریدانش باورش شده بود که یک ذات قدسی و آسمانی و خداگونه و مافوق بشری است. او تحت تاثیر سخنان مادرش مارتا و تلقین شبانه روزی خلیفه های تاتارش باور کرده بود که پدر و جدّش ذاتهای مقدسی بوده اند که بدست دشمنان سنّی مذهب که به ظنّش مخالفان خدا و پیامبر و اسلام اند و دین ایمانی ندارند و تقدس پیامبر و امامان را باور نمیکنند بقتل رسیده اند. و مادرش مارتا این داستانها را با آب و تاب تعریف میکرد. خلیفه های اسماعیل در لاهیجان داستان کربلا و مظلومیت امامان شیعه را برایش تعریف میکردند و او آنها را با داستان قتل پدر و جدش مقایسه میکرد تا یک خط طویل تاریخی در ذهن کودکانه خود مجسم کند که عموم سنّیان در برابر پیامبر و امام علی و امام حسین و شیخ جنید و پدرش شیخ حیدر قرار می گرفتند. بدین ترتیب از سنّی در ذهن شاه اسماعیل خردسال یک موجود خطرناک و ضدّ بشر تصویر میشد که کاری جز تباهی و مرگ آفرینی نداشت و در خور نابودی کامل بود. تصویری که از سنّی در ذهن کودکانه اسماعیل ایجاد شد تصویر درنده بی رحم خون آشامی بود که هیچ شباهتی به انسان نداشت و حتی اگر شکلش انسان بود در زیر لباسش هیأتی را مخفی میکرد که به شکل یک درنده وحشی بود و حتی می پنداشت که هرکس سنّی است دُم و چنگال دارد و دُمش در زیر لباسش پنهان است.
❗️اسماعیل چنان شستشوی مغزی شده بود که حتی اینهمه دانشمند و نوابغ و عالمان سنّی مذهب که قرنها در ایران وجود داشتند را نمی دید.
📚منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص66_70
✅ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 66 تا 70
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 66 تا 70
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
❌ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران ❌
3⃣ قسمت سوم ✅
⚠️ اسماعیل صفوی با شنیدن مکرر داستانها و تلقینهای مریدان قزلباشش و مادرش مارتا به یک موجود دارای جنون مذهبی و پرخاشگر و حیات ستیز تبدیل شد. او در همان سنین کودکی چشم دیدن هیچ موجود زنده ای را نداشت. در لاهیجان تیرو کمان بدست به این سو و آنسو میرفت و ماکیان(=مرغ و خروس و غاز) و هر جانوری که در برابرش ظاهر میشد را به تیر میزد. کارکیا نیز بخاطر احترامی که به شیخ زاهد و شیخ صفی الدین داشت دست او را در این بازیها باز گذاشته بود و هر ماکیانی که اسماعیل میکشت، کارکیا بهایش را به صاحبش می پرداخت. حتی مریدان اسماعیل ستایشگرانه این کشتار را بازگو میکردند. او در همان دوران کودکی میل شدیدی به خونریزی داشت و قزلباشان این میل را در او تقویت میکردند و کینه شدید به سنّی ها را در او به بدترین وجهی پرورش میدادند. هرگاه یک قزلباش در برابر او می نشست به یاد امام حسین و شیخ جنید و شیخ حیدر به گریه می افتاد و قربان صدقه اسماعیل می رفت و به سنّیانی که آنها را کشته بودند لعنت و نفرین می فرستاد و آرزو میکرد که خدا به آنها فرصت دهد تا انتقام خون ایشان را از سنّیان بگیرند. این رفتار همواره احساس اسماعیل را برای انتقامجویی تحریک میکرد و حس درندگی را در او بر می انگیخت. داستانهایی که شبها مادرش برایش باز میگفت و تلقینهای ضد سنّی که در او ایجاد میکرد، مزید بر کینه او نسبت به سنّی میشد و آرزوی او را برای سنّی کشی افزون میساخت. هفت خلیفه پرورش دهنده اسماعیل که اهل اختصاص نام داشتند معتقد به حلول ذات خداوندی در وجود انسان و بی اعتقاد نسبت به اجرای فریضه های مذهبی بودند و اسماعیل را خدای زنده میدانستند و اجرای دستور و جلب رضایت مرشد کامل را بر خود واجب می شمردند.
⚠️ زمانیکه اسماعیل در چنین شرایطی همچون موجودی خدازاده و ملکوتی و مافوق بشری و با تمایل افراطی در کشتن موجودات زنده، توسط خلیفه ها پرورش می یافت، مدعیان سلطنت در خاندان بایندری درگیر جنگهای داخلی بودند. هفت قزلباش اهل اختصاص در لاهیجان مقدمات حرکت را فراهم ساختند و به بهانه زیارت مرقد شیخ صفی، مارتا و اسماعیل را با کسب اجازه از کارکیا به اردبیل بردند. اسماعیل در این هنگام 12 سال و یک ماه، سن داشت. آنها مارتا را به اردبیل فرستادند و خود با اسماعیل به خلخال رفتند و سه ماه در روستاهای اطراف خلخال ماندند و به خلیفه هایشان در آناتولی فرمان میدادند که قزلباش به ایران بفرستند. گروههای قزلباش زیادی به ایران آمدند و به اردوی اسماعیل پیوستند، پس از سه ماه، دوهزار قزلباش پیرامون اسماعیل گرد آمدند، اهل اختصاص اسماعیل را به بهانه زیارت مرقد شیخ صفی به اردبیل بردند و 200 تن از قزلباشان آناتولی با او بودند، اینها چند روز در اردبیل بودند و بخاطر اخطار حاکم اردبیل، شهر را ترک کرده و به بهانه صید ماهی به تالش رفتند و چند ماهی در کنار روستای ارجوان ماندند و بظاهر ماهی صید میکردند و می فروختند. حرکت اسماعیل با قزلباشان مانند حرکت یک شیخ با مریدانش بود و شک و شبهه ای نزد حاکمان آذربایجان بر نمی انگیخت، حتی از جانب حاکمان محل مورد پذیرایی قرار میگرفتند. در بهار سال 879 قزلباشان از راه مغان عازم قره باغ شدند وو تابستان وارد ارزنجان شدند که نزدیکترین نقطه مرزی ایران به عثمانی بود. در ارزنجان هم گروهی قزلباش به آنها پیوستند و تعداد مریدان به هفت هزار نفر رسید. خلیفه ها در آناتولی پیوسته مشغول تبلیغ و جذب قزلباش بودند و ترکان بیابان آوازه عزم خروج "شیخ اوغلی شاه اسماعیل" را شنیده بودند، به امید اینکه بزودی حرکت وجهادی تاراجگرانه بزرگی در پیش خواهد بود و غنائم بسیار نصیبشان خواهد شد به اردوی اسماعیل پیوستند. اردوی هفت هزار نفری اسماعیل متشکل از افراد 9 قبیله ترکان آناتولی بود و علاوه بر اینها دسته جاتی از بقایای ترکان تالش و سوادکوه نیز در اردوی قزلباش بودند که تعدادشان اندک بود و نام قبیله ای نداشتند و "صوفیان تالشی" نامیده میشدند و تنها گروهی از قزلباش بودند که سابقه سکونت در ایران داشتند.
❗️کم کم فاجعه کشتار دهشتناک ایرانیان و تغییر مذهب ایرانیان از سنّی به تشیع دوازده امامی آنهم به زور شمشیر توسط شاه اسماعیل صفوی و مریدان قزلباشش که بشدت از سنّی ها کینه داشتند در حال وقوع بود.
📚 منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 71 تا 76
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
3⃣ قسمت سوم ✅
⚠️ اسماعیل صفوی با شنیدن مکرر داستانها و تلقینهای مریدان قزلباشش و مادرش مارتا به یک موجود دارای جنون مذهبی و پرخاشگر و حیات ستیز تبدیل شد. او در همان سنین کودکی چشم دیدن هیچ موجود زنده ای را نداشت. در لاهیجان تیرو کمان بدست به این سو و آنسو میرفت و ماکیان(=مرغ و خروس و غاز) و هر جانوری که در برابرش ظاهر میشد را به تیر میزد. کارکیا نیز بخاطر احترامی که به شیخ زاهد و شیخ صفی الدین داشت دست او را در این بازیها باز گذاشته بود و هر ماکیانی که اسماعیل میکشت، کارکیا بهایش را به صاحبش می پرداخت. حتی مریدان اسماعیل ستایشگرانه این کشتار را بازگو میکردند. او در همان دوران کودکی میل شدیدی به خونریزی داشت و قزلباشان این میل را در او تقویت میکردند و کینه شدید به سنّی ها را در او به بدترین وجهی پرورش میدادند. هرگاه یک قزلباش در برابر او می نشست به یاد امام حسین و شیخ جنید و شیخ حیدر به گریه می افتاد و قربان صدقه اسماعیل می رفت و به سنّیانی که آنها را کشته بودند لعنت و نفرین می فرستاد و آرزو میکرد که خدا به آنها فرصت دهد تا انتقام خون ایشان را از سنّیان بگیرند. این رفتار همواره احساس اسماعیل را برای انتقامجویی تحریک میکرد و حس درندگی را در او بر می انگیخت. داستانهایی که شبها مادرش برایش باز میگفت و تلقینهای ضد سنّی که در او ایجاد میکرد، مزید بر کینه او نسبت به سنّی میشد و آرزوی او را برای سنّی کشی افزون میساخت. هفت خلیفه پرورش دهنده اسماعیل که اهل اختصاص نام داشتند معتقد به حلول ذات خداوندی در وجود انسان و بی اعتقاد نسبت به اجرای فریضه های مذهبی بودند و اسماعیل را خدای زنده میدانستند و اجرای دستور و جلب رضایت مرشد کامل را بر خود واجب می شمردند.
⚠️ زمانیکه اسماعیل در چنین شرایطی همچون موجودی خدازاده و ملکوتی و مافوق بشری و با تمایل افراطی در کشتن موجودات زنده، توسط خلیفه ها پرورش می یافت، مدعیان سلطنت در خاندان بایندری درگیر جنگهای داخلی بودند. هفت قزلباش اهل اختصاص در لاهیجان مقدمات حرکت را فراهم ساختند و به بهانه زیارت مرقد شیخ صفی، مارتا و اسماعیل را با کسب اجازه از کارکیا به اردبیل بردند. اسماعیل در این هنگام 12 سال و یک ماه، سن داشت. آنها مارتا را به اردبیل فرستادند و خود با اسماعیل به خلخال رفتند و سه ماه در روستاهای اطراف خلخال ماندند و به خلیفه هایشان در آناتولی فرمان میدادند که قزلباش به ایران بفرستند. گروههای قزلباش زیادی به ایران آمدند و به اردوی اسماعیل پیوستند، پس از سه ماه، دوهزار قزلباش پیرامون اسماعیل گرد آمدند، اهل اختصاص اسماعیل را به بهانه زیارت مرقد شیخ صفی به اردبیل بردند و 200 تن از قزلباشان آناتولی با او بودند، اینها چند روز در اردبیل بودند و بخاطر اخطار حاکم اردبیل، شهر را ترک کرده و به بهانه صید ماهی به تالش رفتند و چند ماهی در کنار روستای ارجوان ماندند و بظاهر ماهی صید میکردند و می فروختند. حرکت اسماعیل با قزلباشان مانند حرکت یک شیخ با مریدانش بود و شک و شبهه ای نزد حاکمان آذربایجان بر نمی انگیخت، حتی از جانب حاکمان محل مورد پذیرایی قرار میگرفتند. در بهار سال 879 قزلباشان از راه مغان عازم قره باغ شدند وو تابستان وارد ارزنجان شدند که نزدیکترین نقطه مرزی ایران به عثمانی بود. در ارزنجان هم گروهی قزلباش به آنها پیوستند و تعداد مریدان به هفت هزار نفر رسید. خلیفه ها در آناتولی پیوسته مشغول تبلیغ و جذب قزلباش بودند و ترکان بیابان آوازه عزم خروج "شیخ اوغلی شاه اسماعیل" را شنیده بودند، به امید اینکه بزودی حرکت وجهادی تاراجگرانه بزرگی در پیش خواهد بود و غنائم بسیار نصیبشان خواهد شد به اردوی اسماعیل پیوستند. اردوی هفت هزار نفری اسماعیل متشکل از افراد 9 قبیله ترکان آناتولی بود و علاوه بر اینها دسته جاتی از بقایای ترکان تالش و سوادکوه نیز در اردوی قزلباش بودند که تعدادشان اندک بود و نام قبیله ای نداشتند و "صوفیان تالشی" نامیده میشدند و تنها گروهی از قزلباش بودند که سابقه سکونت در ایران داشتند.
❗️کم کم فاجعه کشتار دهشتناک ایرانیان و تغییر مذهب ایرانیان از سنّی به تشیع دوازده امامی آنهم به زور شمشیر توسط شاه اسماعیل صفوی و مریدان قزلباشش که بشدت از سنّی ها کینه داشتند در حال وقوع بود.
📚 منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 71 تا 76
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇👇👇
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 71 تا 76
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 71 تا 76
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 71 تا 76
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
❌ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران ❌
4⃣ قسمت چهارم ✅
⚠️اهل اختصاص که خلیفه های طراز اول شاه اسماعیل صفوی بودند در پاییز سال 879 ش در ارزنجان جلسه مشورتی با حضور شاه اسماعیل تشکیل دادند تا درباره حرکت جهادی شان تصمیم بگیرند که به گرجستان حمله کنند یا به ایروان. پیشنهاد برخی قزلباشان حمله به آبادیهای آذربایجان(آبادیهای سنّی نشین) بود. برخی هم پیشنهاد دادند که چند ماهی در ارزنجان بمانند تا شمار بیشتری از ترکان آناتولی(=قزلباشان) به آنان بپیوندند. چون نتوانستند سر حمله به یک منطقه مشخص به توافق برسند، قرار بر این شد که هرچه در آن شب از آسمان به "شیخ اوغلی اسماعیل ولی الله" وحی و الهام برسد !! از فردا به مورد اجرا نهاده شود. و اسماعیل به آنها گفت که شب با اجداد بزرگوارش حضرات امامان معصوم مشورت خواهد کرد و هرچه که نظرشان باشد را اجرا خواهد کرد. اسماعیل که سالها آرزوی انتقام گیری از کشندگان پدر و جدش را در سر داشت، آن شب در خواب دید که به شروان حمله کند و انتقام خون پدر و پدربزرگش را از شروانشاه بگیرد. این رویا نزد سران قزلباش به مثابه وحی آسمانی تلقی شد. گروهی از قزلباشان به گرجستان حمله کردند و با غنائم بسیار برگشتند و بین خود قسمت نمودند. سپس در سر راه روستای شوره گل را تاراج کرده و بسمت شماخی پیش رفتند، مردم شماخی زن و فرزندان و اموال کم وزن و گرانبها را برداشته و شهر را رها کرده و به درون کوهستان گریختند. قزلباشان وارد شماخی شدند، شهر را تاراج کردند. در این زمان شروانشاه در مرغزاری بین روستای گلستان و بیغرد بود، قزلباشان اطلاع یافتند و به سمت شروانشاه حمله کردند ولی شروانشاه با شتاب به دژ گلستان گریخت. قزلباشان به شروانشاه رسیدند و نیروهای دژ گلستان به شروانشاه پیوستند، در ابتدا قزلباشان زیادی کشته شدند ولی در نهایت بخاطر اشتباه جنگی شروانشاه، قزلباشان پیروز شدند و شروانشاه کشته شد و جسدش بدستور شاه اسماعیل صفوی به آتش کشیده و خاکستر شد و از کله کشته شدگان شروانی مناره برپا کردند و پیروزی خود را جشن گرفتند. شاه اسماعیل صفوی به قزلباشان گفت هرکس هرچه "غنیمت" کرده است را به رودخانه بیندازد، یکی از قزلباشان بعدها درباره این فرمان چنین گفت: «چون شروانی ها سنّی اند مال ایشان نجس است، تمامی را در آب اندازید، صوفیان حتی اسب و استران جماعت را در آب انداختند». با کشته شدن شروانشاه سراسر منطقه شروان برای قزلباشان رها شد.
⚠️تصرف و تاراج شهر باکو که خزانه شروانشاه در آن بود، ثروت زیادی را نصیب قزلباشان کرد، شاه اسماعیل در اینجا غنائم را مباح دانست و امر به تقسیم غنائم کرد. برای پاکسازی منطقه از خاندان شروانشاه و آثارشان هر کدام از آنها را یافتند، کشتند و سوزاندند. حتی گورهای مردگان خاندان شروانشاه را شکافتند و اجسادشان را بیرون آوردند و سوزاندند(فحش پدرسوخته از همین کارهای شاه اسماعیل بوجود آمد). همه کاخهای شروانشاه را ویران کردند و باغهایش را آتش زده، خاکستر کردند. قزلباشان سپس به محمودآباد حمله کردند که زمستان را در آنجا بمانند. قزلباشان در فکر حمله به آذربایجان نبودند و قصدشان تاراج باقی آبادیهای شروان بود. اما در محمود آباد یکی از گریختگان نبرد قدرت دستگاه بایندری به نام امیر شمس الدین زکریا کججی که روزگاری دبیر اوزون حسن و سلطان یعقوب بود خود را تسلیم شاه اسماعیل صفوی کرد و چون از الوندبیک بایندری کینه داشت، شاه اسماعیل را تحریک کرد برای حمله به تبریز. الوندبیک با مرادبیک توافق کرد و شاه آذربایجان و دیاربکر شده بود، وقتی خبر جنایات قزلباشان را در اران و شروان شنید به قصد سرکوب آنها به نخجوان رفت، در منطقه "شرور" جنگ سختی در گرفت. قزلباشان با صدای بلند شعار میدادند: قربان اولدقم، صدقه اولدقم. الوندبیک شکست خورد و به ارزنجان گریخت.
⚠️قزلباشان و شاه اسماعیل پس از این پیروزی به سمت تبریز حرکت کردند، زکریا کججی در تسلیم تبریز به شاه اسماعیل نقش مهمی ایفا کرد، او نزد مردم تبریز دارای احترام بود و با بزرگان و علمای شهر وارد مذاکره شد و به آنها فهماند که اسماعیل نوه مرد بزرگی چون شیخ صفی الدین است، یکی صوفی خیرخواه است که نیت بدی ندارد و برای خدا کار میکند و هدفش نجات آذربایجان از دست بایندریان است و میخواهد مردم تبریز به آرامش و امنیت برسند !!! سران تبریز که از قزلباشان اطلاعی نداشتند شهر را داوطلبانه و بی هیچ پیش شرطی به قزلباشان تحویل دادند(فروردین 880 ش). قزلباشان پس از آنکه با توافق مردم تبریز وارد آن شهر شدند شاه اسماعیل را به کاخ هشت بهشت که از یادگارهای جهانشاه و اوزون حسن و سلطان یعقوب بود، بردند. اکنون شاه اسماعیل صفوی سنش 13 سال و 8 ماه بود و با داشتن تبریز شاه ایران نامیده میشد.
📚منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 77 تا 81
✅ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇
4⃣ قسمت چهارم ✅
⚠️اهل اختصاص که خلیفه های طراز اول شاه اسماعیل صفوی بودند در پاییز سال 879 ش در ارزنجان جلسه مشورتی با حضور شاه اسماعیل تشکیل دادند تا درباره حرکت جهادی شان تصمیم بگیرند که به گرجستان حمله کنند یا به ایروان. پیشنهاد برخی قزلباشان حمله به آبادیهای آذربایجان(آبادیهای سنّی نشین) بود. برخی هم پیشنهاد دادند که چند ماهی در ارزنجان بمانند تا شمار بیشتری از ترکان آناتولی(=قزلباشان) به آنان بپیوندند. چون نتوانستند سر حمله به یک منطقه مشخص به توافق برسند، قرار بر این شد که هرچه در آن شب از آسمان به "شیخ اوغلی اسماعیل ولی الله" وحی و الهام برسد !! از فردا به مورد اجرا نهاده شود. و اسماعیل به آنها گفت که شب با اجداد بزرگوارش حضرات امامان معصوم مشورت خواهد کرد و هرچه که نظرشان باشد را اجرا خواهد کرد. اسماعیل که سالها آرزوی انتقام گیری از کشندگان پدر و جدش را در سر داشت، آن شب در خواب دید که به شروان حمله کند و انتقام خون پدر و پدربزرگش را از شروانشاه بگیرد. این رویا نزد سران قزلباش به مثابه وحی آسمانی تلقی شد. گروهی از قزلباشان به گرجستان حمله کردند و با غنائم بسیار برگشتند و بین خود قسمت نمودند. سپس در سر راه روستای شوره گل را تاراج کرده و بسمت شماخی پیش رفتند، مردم شماخی زن و فرزندان و اموال کم وزن و گرانبها را برداشته و شهر را رها کرده و به درون کوهستان گریختند. قزلباشان وارد شماخی شدند، شهر را تاراج کردند. در این زمان شروانشاه در مرغزاری بین روستای گلستان و بیغرد بود، قزلباشان اطلاع یافتند و به سمت شروانشاه حمله کردند ولی شروانشاه با شتاب به دژ گلستان گریخت. قزلباشان به شروانشاه رسیدند و نیروهای دژ گلستان به شروانشاه پیوستند، در ابتدا قزلباشان زیادی کشته شدند ولی در نهایت بخاطر اشتباه جنگی شروانشاه، قزلباشان پیروز شدند و شروانشاه کشته شد و جسدش بدستور شاه اسماعیل صفوی به آتش کشیده و خاکستر شد و از کله کشته شدگان شروانی مناره برپا کردند و پیروزی خود را جشن گرفتند. شاه اسماعیل صفوی به قزلباشان گفت هرکس هرچه "غنیمت" کرده است را به رودخانه بیندازد، یکی از قزلباشان بعدها درباره این فرمان چنین گفت: «چون شروانی ها سنّی اند مال ایشان نجس است، تمامی را در آب اندازید، صوفیان حتی اسب و استران جماعت را در آب انداختند». با کشته شدن شروانشاه سراسر منطقه شروان برای قزلباشان رها شد.
⚠️تصرف و تاراج شهر باکو که خزانه شروانشاه در آن بود، ثروت زیادی را نصیب قزلباشان کرد، شاه اسماعیل در اینجا غنائم را مباح دانست و امر به تقسیم غنائم کرد. برای پاکسازی منطقه از خاندان شروانشاه و آثارشان هر کدام از آنها را یافتند، کشتند و سوزاندند. حتی گورهای مردگان خاندان شروانشاه را شکافتند و اجسادشان را بیرون آوردند و سوزاندند(فحش پدرسوخته از همین کارهای شاه اسماعیل بوجود آمد). همه کاخهای شروانشاه را ویران کردند و باغهایش را آتش زده، خاکستر کردند. قزلباشان سپس به محمودآباد حمله کردند که زمستان را در آنجا بمانند. قزلباشان در فکر حمله به آذربایجان نبودند و قصدشان تاراج باقی آبادیهای شروان بود. اما در محمود آباد یکی از گریختگان نبرد قدرت دستگاه بایندری به نام امیر شمس الدین زکریا کججی که روزگاری دبیر اوزون حسن و سلطان یعقوب بود خود را تسلیم شاه اسماعیل صفوی کرد و چون از الوندبیک بایندری کینه داشت، شاه اسماعیل را تحریک کرد برای حمله به تبریز. الوندبیک با مرادبیک توافق کرد و شاه آذربایجان و دیاربکر شده بود، وقتی خبر جنایات قزلباشان را در اران و شروان شنید به قصد سرکوب آنها به نخجوان رفت، در منطقه "شرور" جنگ سختی در گرفت. قزلباشان با صدای بلند شعار میدادند: قربان اولدقم، صدقه اولدقم. الوندبیک شکست خورد و به ارزنجان گریخت.
⚠️قزلباشان و شاه اسماعیل پس از این پیروزی به سمت تبریز حرکت کردند، زکریا کججی در تسلیم تبریز به شاه اسماعیل نقش مهمی ایفا کرد، او نزد مردم تبریز دارای احترام بود و با بزرگان و علمای شهر وارد مذاکره شد و به آنها فهماند که اسماعیل نوه مرد بزرگی چون شیخ صفی الدین است، یکی صوفی خیرخواه است که نیت بدی ندارد و برای خدا کار میکند و هدفش نجات آذربایجان از دست بایندریان است و میخواهد مردم تبریز به آرامش و امنیت برسند !!! سران تبریز که از قزلباشان اطلاعی نداشتند شهر را داوطلبانه و بی هیچ پیش شرطی به قزلباشان تحویل دادند(فروردین 880 ش). قزلباشان پس از آنکه با توافق مردم تبریز وارد آن شهر شدند شاه اسماعیل را به کاخ هشت بهشت که از یادگارهای جهانشاه و اوزون حسن و سلطان یعقوب بود، بردند. اکنون شاه اسماعیل صفوی سنش 13 سال و 8 ماه بود و با داشتن تبریز شاه ایران نامیده میشد.
📚منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 77 تا 81
✅ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇👇
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 77 تا 81
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 77 تا 81
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 77 تا 81
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
❌ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران❌
5⃣ قسمت پنجم ✅
⚠️ شاه اسماعیل صفوی بخاطر تلقینهای چندین ساله مادر و اطرفیانش کینه بسیار شدیدی به سنّیان در دل و آرزوی نابودی آنها را داشت. پس از تحویل گرفتن شهر تبریز تصمیم گرفت، مردم سنّی شافعی تبریز را به زور تشیع کند. یکی از مشاورانش، شاید زکریا کججی که هنوز شیعه نشده بود او را ازین کار بر حذر داشت و گفت که اگر چنین کند مردم تبریز میگویند که شاه شیعه نمیخواهیم. ولی اسماعیل نوجوان که سنّی را موجودی خطرناک میدانست تصمیمش را گرفته بود. او احساس خدایی میکرد و خود را پیامبرگونه می پنداشت و بخودش حق میداد که هرلحظه هرتصمیمی که بگیرد بدون تامل اجرا کند. او نسبت به سنّیان یک کینه آشتی ناپذیر داشت که از پستان مادرش تراویده با خون او عجین شده بود و سالها مترصد فرصتی بود تا کینه ها را بر سر سنّیان خالی کند. او چنان غرق اوهام کودکانه ناشی از تلقینهای قزلباشان بود که نمیتوانست فاصله زمانی 9 قرنی میان امام علی و امام حسین با مردم آن زمان تبریز را درک کند و فکر میکرد که دشمنان پیامبر و خاندانش و قاتلان امام علی و امام حسین همین مردم تبریزند. او قصد داشت که همه مردم تبریز را وادار به توبه کند یا از دم تیغ بگذراند و خون علی و حسین را از آنها بازستاند. او همه سنّیان را بی دینان فاسد و خون ریز می پنداشت و برنامه اش نابودی آنها بود. او برای این برنامه یک ماموریت آسمانی برای خودش قائل بود و از وقتی نام خودش را یاد گرفته بود، اطرافش قزلباشان شیعه بودند و خیال میکرد که مردم جهان مسلمان و شیعه اند و در بین آنها برخی بی دین و سنّی اند و باید نابود شوند. او از خلیفه هایش شنیده بود که وقتی امام غائب ظهور کند چندان سنّی خواهد کشت که خون مثل سیلاب جاری شود و تا زانوان اسب او برسد و.... او به این شنیده ها یقین قلبی داشت و میخواست پیش از ظهور امام غائبش زمین را از سنّی ها پاک کند. او حتی در تغییر مذهب مردم سنّی تبریز میگفت که: «مرا به این کار وا داشته اند، خدای عالم و همه ائمه معصومین با من همراهند. از هیچکس باک ندارم، به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگوید شمشیر میکشم و یک تن را زنده نمیگذارم»
⚠️اسماعیل در شرایطی پرورش یافت که حقیقتا باورش شده بود که "ولی الله" است و برای رهاسازی بشریت از دست سنّیان مبعوث شده. چنان در رویای کودکانه غرق بود که به هیچوجه قادر نبود حقایق تاریخی و اجتماعی را درک کند. فراتر از این، او در سنینی از عمرش می زیست که چیزی جز رویا و احساسات بر شعورش حاکم نبود و قدرت تعقل صحیح را نداشت. او موجودی بود کینه کش که عقل نداشت و قدرت بسیار داشت. فردای روزی که قزلباشان شهر تبریز را تحویل گرفتند جمعه بود. روز جمعه شاه اسماعیل وارد مسجد جامع تبریز شد و دستور داد بین هر دو نفر یک قزلباش شمشیر بدست بایستد. وقتی او به منبر رفت از مردم خواست که از مذهب منسوخ تبرا کنند و به ابوبکر و عمر و عثمان لعنت بفرستند و هرکه ساکت ماند بی درنگ سرش را بزنند. قزلباشان که با شمشیرهای آخته در میان مردم بودند به ابوبکر و عمر و عثمان لعنت فرستادند و بیش باد و کم مباد گفتند، ولی حاضران لب به اعتراض گشودند، شاه اسماعیل دوباره لعنت فرستاد و به بانگ بلند گفت: هرکدام که نمی گویید کشته میشوید. جمعیت نمازگزار متحیر شدند و از خود می پرسیدند که چگونه ممکن است یک نفر که خود را مسلمان میداند و از اولاد مرد بزرگواری چون شیخ صفی الدین است، چنین اهانت بزرگی به یاران و خلفای پیامبر روا بدارد? ولی شاه اسماعیل نه از تاریخ اسلام اطلاعی داشت و نه اصحاب پیامبر را می شناخت و نه میدانست که آنها چه کسانی بودند! او از خلیفه های بکتاشی شنیده بود که ابوبکر و عمر و عثمان و عائشه دین نداشتند و دشمنان پیامبر و اسلام بودند. او شنیده بود که ابوبکر و عمر به ناحق جای پیامبر نشستند و دین سنّی یک دین شیطانی و ساخته و پرداخته ابوسفیان بود، رواج دادند و با اسلام و مسلمانان جنگیدند.... مجموعه اطلاعاتی که شاه اسماعیل درباره اسلام داشت ازین چند داستان تجاوز نمی کرد !!
⚠️مردم در مسجد پس از لحظاتی از حیرت بیرون آمدند و بازهم خودشان را مورد خطاب این جوانک یافتند که بالای منبر ایستاد و شمشیر می چرخاند و با لحن تحکم آمیزی به مردم میگفت: به ابوبکر و عمر و عثمان لعنت بفرستید ! از دشمنان خدا و پیامبر تبرا کنید ! مردم برای اینکه بیش ازین اهانتهای این جوانک را به مقدسات مسلمانان نشنوند، انگشتانشان را در گوشهایشان کردند. عده ای خواستند که از مسجد خارج شوند ولی شاه اسماعیل شمشیر بلند کرد و گفت: تبرا کنید ! چونکه هیچکس به دستور شاه پاسخی نداد، از بالای منبر به قزلباشانی که در میان صفوف نمازگزاران بودند دستور داد که گردن همه را بزنند و حتی یک نفر جان سالم به در نبرد.
📚منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، خنجی،ص83_86
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇
5⃣ قسمت پنجم ✅
⚠️ شاه اسماعیل صفوی بخاطر تلقینهای چندین ساله مادر و اطرفیانش کینه بسیار شدیدی به سنّیان در دل و آرزوی نابودی آنها را داشت. پس از تحویل گرفتن شهر تبریز تصمیم گرفت، مردم سنّی شافعی تبریز را به زور تشیع کند. یکی از مشاورانش، شاید زکریا کججی که هنوز شیعه نشده بود او را ازین کار بر حذر داشت و گفت که اگر چنین کند مردم تبریز میگویند که شاه شیعه نمیخواهیم. ولی اسماعیل نوجوان که سنّی را موجودی خطرناک میدانست تصمیمش را گرفته بود. او احساس خدایی میکرد و خود را پیامبرگونه می پنداشت و بخودش حق میداد که هرلحظه هرتصمیمی که بگیرد بدون تامل اجرا کند. او نسبت به سنّیان یک کینه آشتی ناپذیر داشت که از پستان مادرش تراویده با خون او عجین شده بود و سالها مترصد فرصتی بود تا کینه ها را بر سر سنّیان خالی کند. او چنان غرق اوهام کودکانه ناشی از تلقینهای قزلباشان بود که نمیتوانست فاصله زمانی 9 قرنی میان امام علی و امام حسین با مردم آن زمان تبریز را درک کند و فکر میکرد که دشمنان پیامبر و خاندانش و قاتلان امام علی و امام حسین همین مردم تبریزند. او قصد داشت که همه مردم تبریز را وادار به توبه کند یا از دم تیغ بگذراند و خون علی و حسین را از آنها بازستاند. او همه سنّیان را بی دینان فاسد و خون ریز می پنداشت و برنامه اش نابودی آنها بود. او برای این برنامه یک ماموریت آسمانی برای خودش قائل بود و از وقتی نام خودش را یاد گرفته بود، اطرافش قزلباشان شیعه بودند و خیال میکرد که مردم جهان مسلمان و شیعه اند و در بین آنها برخی بی دین و سنّی اند و باید نابود شوند. او از خلیفه هایش شنیده بود که وقتی امام غائب ظهور کند چندان سنّی خواهد کشت که خون مثل سیلاب جاری شود و تا زانوان اسب او برسد و.... او به این شنیده ها یقین قلبی داشت و میخواست پیش از ظهور امام غائبش زمین را از سنّی ها پاک کند. او حتی در تغییر مذهب مردم سنّی تبریز میگفت که: «مرا به این کار وا داشته اند، خدای عالم و همه ائمه معصومین با من همراهند. از هیچکس باک ندارم، به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگوید شمشیر میکشم و یک تن را زنده نمیگذارم»
⚠️اسماعیل در شرایطی پرورش یافت که حقیقتا باورش شده بود که "ولی الله" است و برای رهاسازی بشریت از دست سنّیان مبعوث شده. چنان در رویای کودکانه غرق بود که به هیچوجه قادر نبود حقایق تاریخی و اجتماعی را درک کند. فراتر از این، او در سنینی از عمرش می زیست که چیزی جز رویا و احساسات بر شعورش حاکم نبود و قدرت تعقل صحیح را نداشت. او موجودی بود کینه کش که عقل نداشت و قدرت بسیار داشت. فردای روزی که قزلباشان شهر تبریز را تحویل گرفتند جمعه بود. روز جمعه شاه اسماعیل وارد مسجد جامع تبریز شد و دستور داد بین هر دو نفر یک قزلباش شمشیر بدست بایستد. وقتی او به منبر رفت از مردم خواست که از مذهب منسوخ تبرا کنند و به ابوبکر و عمر و عثمان لعنت بفرستند و هرکه ساکت ماند بی درنگ سرش را بزنند. قزلباشان که با شمشیرهای آخته در میان مردم بودند به ابوبکر و عمر و عثمان لعنت فرستادند و بیش باد و کم مباد گفتند، ولی حاضران لب به اعتراض گشودند، شاه اسماعیل دوباره لعنت فرستاد و به بانگ بلند گفت: هرکدام که نمی گویید کشته میشوید. جمعیت نمازگزار متحیر شدند و از خود می پرسیدند که چگونه ممکن است یک نفر که خود را مسلمان میداند و از اولاد مرد بزرگواری چون شیخ صفی الدین است، چنین اهانت بزرگی به یاران و خلفای پیامبر روا بدارد? ولی شاه اسماعیل نه از تاریخ اسلام اطلاعی داشت و نه اصحاب پیامبر را می شناخت و نه میدانست که آنها چه کسانی بودند! او از خلیفه های بکتاشی شنیده بود که ابوبکر و عمر و عثمان و عائشه دین نداشتند و دشمنان پیامبر و اسلام بودند. او شنیده بود که ابوبکر و عمر به ناحق جای پیامبر نشستند و دین سنّی یک دین شیطانی و ساخته و پرداخته ابوسفیان بود، رواج دادند و با اسلام و مسلمانان جنگیدند.... مجموعه اطلاعاتی که شاه اسماعیل درباره اسلام داشت ازین چند داستان تجاوز نمی کرد !!
⚠️مردم در مسجد پس از لحظاتی از حیرت بیرون آمدند و بازهم خودشان را مورد خطاب این جوانک یافتند که بالای منبر ایستاد و شمشیر می چرخاند و با لحن تحکم آمیزی به مردم میگفت: به ابوبکر و عمر و عثمان لعنت بفرستید ! از دشمنان خدا و پیامبر تبرا کنید ! مردم برای اینکه بیش ازین اهانتهای این جوانک را به مقدسات مسلمانان نشنوند، انگشتانشان را در گوشهایشان کردند. عده ای خواستند که از مسجد خارج شوند ولی شاه اسماعیل شمشیر بلند کرد و گفت: تبرا کنید ! چونکه هیچکس به دستور شاه پاسخی نداد، از بالای منبر به قزلباشانی که در میان صفوف نمازگزاران بودند دستور داد که گردن همه را بزنند و حتی یک نفر جان سالم به در نبرد.
📚منبع:
نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، خنجی،ص83_86
🆔 @IRRealHistory
👇👇👇👇
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 83 تا 86
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
⚠️ جنایات شاه اسماعیل صفوی و قزلباشان در ایران. نقش قزلباشان صفوی در تاریخ ایران زمین، امیرحسین خنجی، ص 83 تا 86
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory
✅ ناگفته های ایران باستان
🆔 @IRRealHistory