#ونیرو مجاز محفوظ . یه افشای الف هم دیروز داه بود . فعلا 20 درصد پایینتر مشتری نشسته متاسفانه
فعلا سه چهار تا از بزرگای بازار و دیدم که قول فرار دادن برن دنبال بیزینس خودشون . همین مدلی اداره کنید انشالله تا پایان سال کل بورس و اقتصاد رو سر خودتون خراب میشه . ما که آب از سرمون گذشته . دلار تخت گاز بالا شاخص هموزن تخت گاز پایین . این سطح از بیرحمی قابل هضم نیست.
Forwarded from کانال2 (H)
همین مدلی منفی بره جلو ناظر تایید نمیکنه احتمالا بعدش یه افشا میده مثبت بازش میکنند. نظر من اینه
روحانی گفته شنبه و یکشنبه روز شکست آمریکاس. حالا چرا توی دو روز؟ فکر کنم میخواد شنبه پلن بچینه و یکشنبه اتک بزنه، بوم بوم چووَ چووَ.
روزهای آخر شهریور، همیشه طور دیگری بود.شکلی از زندگی تمام می شد و شکلی دیگر شروع.
قرار بود پاییز بیاید و کلید بیاندازد و درب مدرسه ها را باز کند. قرار بود بوی کاغذ بپیچد و عطر پاک کن و مداد...
قرار بود سفر تمام شود و خمیازه ی صبح و شب ِ بیدار ته بکشد و زندگی کمی- فقط کمی- پر جنب و جوش تر بشود.
امسال نه گرما علاج مرض کرد و نه گردش فصل چیزی را عوض کرد.
امسال هر چه که بود سکون بود و سکوت...
بعید است رَنگ و رِنگ ِ خیابان و عطر نارنگی و غروب نارنجی هم دلی را بلرزاند و یادی جز اضطراب و دلهره در خاطری لنگر بیاندازد.
خدا را چه دیده ای...
شاید هم عشقی در همین اثنا پا بگیرد و هم عرض ِ ارز قد بکشد و کسی هم پیدا بشود که بنویسدش و اسمش را بگذارد:عشق سال کرونایی...
کتابی که شاید پرخواننده هم بشود و چیز دندانگیری از این سال ِ کابوس و همهمه نصیب آدم های زمین کند.
خدا را چه دیده ای... شاید امیدی ناگهان کلید به در بسته ی این سرنوشت بیاندازد و ناگهان صدای پایش را با قهقهه و هوار اهالی خانه مخلوط کند و کسی شکر کنان بگوید خدا را شکر که برگشتی...
زندگی بدون امید سخت است
قرار بود پاییز بیاید و کلید بیاندازد و درب مدرسه ها را باز کند. قرار بود بوی کاغذ بپیچد و عطر پاک کن و مداد...
قرار بود سفر تمام شود و خمیازه ی صبح و شب ِ بیدار ته بکشد و زندگی کمی- فقط کمی- پر جنب و جوش تر بشود.
امسال نه گرما علاج مرض کرد و نه گردش فصل چیزی را عوض کرد.
امسال هر چه که بود سکون بود و سکوت...
بعید است رَنگ و رِنگ ِ خیابان و عطر نارنگی و غروب نارنجی هم دلی را بلرزاند و یادی جز اضطراب و دلهره در خاطری لنگر بیاندازد.
خدا را چه دیده ای...
شاید هم عشقی در همین اثنا پا بگیرد و هم عرض ِ ارز قد بکشد و کسی هم پیدا بشود که بنویسدش و اسمش را بگذارد:عشق سال کرونایی...
کتابی که شاید پرخواننده هم بشود و چیز دندانگیری از این سال ِ کابوس و همهمه نصیب آدم های زمین کند.
خدا را چه دیده ای... شاید امیدی ناگهان کلید به در بسته ی این سرنوشت بیاندازد و ناگهان صدای پایش را با قهقهه و هوار اهالی خانه مخلوط کند و کسی شکر کنان بگوید خدا را شکر که برگشتی...
زندگی بدون امید سخت است