#چکارن رفت برای استارت پر کردن گپ افزایش سرمایه . از صف فروش سنگین به سمت صف خرید با حجمی بینظیر
IMEX CHANNEL • بورس
#چکارن رفت برای استارت پر کردن گپ افزایش سرمایه . از صف فروش سنگین به سمت صف خرید با حجمی بینظیر
از صف فروش به +4 . وقت بود صف میشد #چکارن . فردا صفه
#اختصاصی
شور شیرین بورس در آغاز هفته
امروز و در 24 خرداد، حدود 927 میلیارد تومان پول توسط حقیقی ها به بازار وارد شد که نسبت به روز کاری قبل رشد 200 میلیاردی را شاهد بوده ایم./کانال تحلیلی پارسیس
شور شیرین بورس در آغاز هفته
امروز و در 24 خرداد، حدود 927 میلیارد تومان پول توسط حقیقی ها به بازار وارد شد که نسبت به روز کاری قبل رشد 200 میلیاردی را شاهد بوده ایم./کانال تحلیلی پارسیس
#قصّه شب💎
📝 کلاس اول دبستان بودیم.
این اخوی ما که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند، بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم.
عینهو دو تا شریک. یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود ، البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع، دو نرخی و یا چند نرخی باشد بلکه ما یادمان نیست.
خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که به یکباره اخوی هیجان زده گفتند: «پول، پول!».
گفتیم: «کو،کجاست،کو پول؟!».
یک دو قرانی روی زمین توی خاک ها افتاده بود.
آن زمان مثل حالا نبود که تا توی دهن خلق الله را هم آسفالت کنند! -به سلامتی شما- خیابان ها و کوچه های اطراف خانه ی ما، همه خاکی بود.
خلاصه! اخوی دو زاری را برداشتند. نان را خریدیم و به خانه برگشتیم. مرحومه مادر در زیرزمین مشغول طبخ غذا بودند. اخوی خوش خیال ما، نان را روی میز گذاشت و گفت: «اینم پیدا کردیم» و دو قرانی را به مادر نشان داد. مرحومه مادر پرسیدند: «از کجا؟!»
اخوی گفت:«توی خیابون، روی زمین افتاده بود. صاحب نداشت.»
مادر گفتند: «مگر پول، بی صاحب میشه؟! پول، روی زمین افتاده بود، تو هم برداشتیش؟!»
اخوی گفت:«بله برداشتم.»
مادر گفتند: «با کدوم دستت پول رو برداشتی؟!»
اخوی از همه جا بی خبر گفت: «با این دست!».
آقا! این دست داداش ما که بالا آمد -خدا بیامرزد رفتگان شما را این مرحومه مادرمان مثل اینکه دزد گرفته باشند، جوری این مچ دست اخوی را در دست گرفتند گویی دزدی، در چنگ یک عدالتی گرفتار آمده که اصلا" عدالتش اهل پارتی بازی و سفارش و حق حساب نیست. از ترس مجازات و سوز کیفر یک، رعشه ای به تن ما اخوان افتاد، کَاَنّهو هر دو به بیماری پارکینسون مادرزادی(!) مبتلا هستیم.
مرحومه مادر این اخوی نگون بخت ما را همینطور که به سمت چراغ گاز می بردند، فرمایش می کردند:
«الان یک قاشق داغ می کنم، پشت دستت میذارم تا یادت بمونه پولی که مال تو نیست، بهش دست نزنی».
عزم مرحومه مادر برای مبارزه با هر گونه فساد اقتصادی (اعم از دانه ریز و یا دانه درشت آن) یک جزمی داشت، بیا و ببین!
چشمتان روز بد نبیند، مادر شعله چراغ گاز را که روشن کردند، این اخوی ما زد زیر گریه.
مثل ابر بهار اشک می ریخت.
از همان فاصله چند متری ما هم سوزش آن داغ را زیر پوستمان حس کردیم و زدیم زیر گریه.
محشر کبری(!) به پا شده بود.
با کم و زیادش حداقل پنجاه دفعه این اخوی ما هی گفت:
«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!»
بالاخره دل مادر به رحم آمد و گفتند:
«این دفعه اول و آخرت بود؟!»
اخوی هم به جمیع کائنات در عالم هستی، قسم یاد کرد که دفعه اول و آخرش باشد. مادر دست اخوی را رها کردند...
نگاه پر جذبه مادر به ما دوخته شد. قلبمان آمد توی دهنمان. فهمیدیم که به عنوان مشارکت یا معاونت در برداشتن دو زاری مردم، متهم ردیف دوم پرونده هستیم.
در کسری از ثانیه تجزیه تحلیل کردیم که باید به یک جایی پناه(!) برد. آن موقع امکانات نبود و ما نمی توانستیم به کانادا پناهنده شویم، پس هیچ جا بهتر از گوشه حیاط به ذهنمان نرسید.
مثل تیری که از چلهکمان رها شده باشد، پلههای زیرزمین را دو تا یکی کردیم. رفتیم داخل حیاط و -گلاب به رویتان- به مستراح گوشهحیاط پناهنده شدیم.
در را هم از داخل به رویخودمان قفل کردیم. صدای هر تپش قلبمان را دو بار می شنیدیم که صدای دومش مربوط به پژواک صدای قلبمان از دیوارهای مستراح بود.
مادر به پشت درب اقامتگاه(!) ما رسیدند و گفتند: «بیا بیرون!» ولی ما فقط عاجزانه التماس می کردیم: «غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!».
مرحومه مادر دریافتند با توجه به محل پناهندگی(!) ما، این «غلط کردم!» خیلی فراتر از یک «غلط کردم» معمولی است و حواشی زیادی بر آن مترتب است! بالاخره با کلی عجز و لابه، مادر امان دادند.
اکنون ما از یک حبس خود خواسته مستراحی و یک کیفر داغ، رهایی جسته بودیم.
ندایی از درون به ما نهیب زدکه: «استثنائا" همین یک بار جستی ملخک!»...
از آن زمان تا امروز بیش از چهلوچهار سال می گذرد.
شما الان کل بودجه جاری و عمرانی ایالات متحده آمریکا را بسپار
به این اخوی ما.
دور از جان ، اگر از گرسنگی بمیرد به پول دشمنش هم دست نمی زند.
حالا گم شدن(!) این چند هزار میلیارد تومان پول از صندوق ذخیره فرهنگیان هم ممکن است که دو حالت داشته باشد یا پول های گمشده را برادران(!) فکر کرده اند که بیصاحب(!) است و برداشتهاند اما به مادرشان نگفتهاند و یا پول را برداشته و به مادرشان هم گفتهاند ، اما ....مادر ایشان ،عزم جدی در مبارزه با مفاسد اقتصادی نداشتهاند!
وگرنه چند هزار میلیارد تومان پول به آن سنگینی که پا ندارد، تا برای خودش برود به راه رفتن و دوردور کردن!!!!!
📝محمد رضا فتحی نجفی
30 سال معلّمی.....
📝 کلاس اول دبستان بودیم.
این اخوی ما که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند، بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم.
عینهو دو تا شریک. یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود ، البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع، دو نرخی و یا چند نرخی باشد بلکه ما یادمان نیست.
خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که به یکباره اخوی هیجان زده گفتند: «پول، پول!».
گفتیم: «کو،کجاست،کو پول؟!».
یک دو قرانی روی زمین توی خاک ها افتاده بود.
آن زمان مثل حالا نبود که تا توی دهن خلق الله را هم آسفالت کنند! -به سلامتی شما- خیابان ها و کوچه های اطراف خانه ی ما، همه خاکی بود.
خلاصه! اخوی دو زاری را برداشتند. نان را خریدیم و به خانه برگشتیم. مرحومه مادر در زیرزمین مشغول طبخ غذا بودند. اخوی خوش خیال ما، نان را روی میز گذاشت و گفت: «اینم پیدا کردیم» و دو قرانی را به مادر نشان داد. مرحومه مادر پرسیدند: «از کجا؟!»
اخوی گفت:«توی خیابون، روی زمین افتاده بود. صاحب نداشت.»
مادر گفتند: «مگر پول، بی صاحب میشه؟! پول، روی زمین افتاده بود، تو هم برداشتیش؟!»
اخوی گفت:«بله برداشتم.»
مادر گفتند: «با کدوم دستت پول رو برداشتی؟!»
اخوی از همه جا بی خبر گفت: «با این دست!».
آقا! این دست داداش ما که بالا آمد -خدا بیامرزد رفتگان شما را این مرحومه مادرمان مثل اینکه دزد گرفته باشند، جوری این مچ دست اخوی را در دست گرفتند گویی دزدی، در چنگ یک عدالتی گرفتار آمده که اصلا" عدالتش اهل پارتی بازی و سفارش و حق حساب نیست. از ترس مجازات و سوز کیفر یک، رعشه ای به تن ما اخوان افتاد، کَاَنّهو هر دو به بیماری پارکینسون مادرزادی(!) مبتلا هستیم.
مرحومه مادر این اخوی نگون بخت ما را همینطور که به سمت چراغ گاز می بردند، فرمایش می کردند:
«الان یک قاشق داغ می کنم، پشت دستت میذارم تا یادت بمونه پولی که مال تو نیست، بهش دست نزنی».
عزم مرحومه مادر برای مبارزه با هر گونه فساد اقتصادی (اعم از دانه ریز و یا دانه درشت آن) یک جزمی داشت، بیا و ببین!
چشمتان روز بد نبیند، مادر شعله چراغ گاز را که روشن کردند، این اخوی ما زد زیر گریه.
مثل ابر بهار اشک می ریخت.
از همان فاصله چند متری ما هم سوزش آن داغ را زیر پوستمان حس کردیم و زدیم زیر گریه.
محشر کبری(!) به پا شده بود.
با کم و زیادش حداقل پنجاه دفعه این اخوی ما هی گفت:
«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!»
بالاخره دل مادر به رحم آمد و گفتند:
«این دفعه اول و آخرت بود؟!»
اخوی هم به جمیع کائنات در عالم هستی، قسم یاد کرد که دفعه اول و آخرش باشد. مادر دست اخوی را رها کردند...
نگاه پر جذبه مادر به ما دوخته شد. قلبمان آمد توی دهنمان. فهمیدیم که به عنوان مشارکت یا معاونت در برداشتن دو زاری مردم، متهم ردیف دوم پرونده هستیم.
در کسری از ثانیه تجزیه تحلیل کردیم که باید به یک جایی پناه(!) برد. آن موقع امکانات نبود و ما نمی توانستیم به کانادا پناهنده شویم، پس هیچ جا بهتر از گوشه حیاط به ذهنمان نرسید.
مثل تیری که از چلهکمان رها شده باشد، پلههای زیرزمین را دو تا یکی کردیم. رفتیم داخل حیاط و -گلاب به رویتان- به مستراح گوشهحیاط پناهنده شدیم.
در را هم از داخل به رویخودمان قفل کردیم. صدای هر تپش قلبمان را دو بار می شنیدیم که صدای دومش مربوط به پژواک صدای قلبمان از دیوارهای مستراح بود.
مادر به پشت درب اقامتگاه(!) ما رسیدند و گفتند: «بیا بیرون!» ولی ما فقط عاجزانه التماس می کردیم: «غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!».
مرحومه مادر دریافتند با توجه به محل پناهندگی(!) ما، این «غلط کردم!» خیلی فراتر از یک «غلط کردم» معمولی است و حواشی زیادی بر آن مترتب است! بالاخره با کلی عجز و لابه، مادر امان دادند.
اکنون ما از یک حبس خود خواسته مستراحی و یک کیفر داغ، رهایی جسته بودیم.
ندایی از درون به ما نهیب زدکه: «استثنائا" همین یک بار جستی ملخک!»...
از آن زمان تا امروز بیش از چهلوچهار سال می گذرد.
شما الان کل بودجه جاری و عمرانی ایالات متحده آمریکا را بسپار
به این اخوی ما.
دور از جان ، اگر از گرسنگی بمیرد به پول دشمنش هم دست نمی زند.
حالا گم شدن(!) این چند هزار میلیارد تومان پول از صندوق ذخیره فرهنگیان هم ممکن است که دو حالت داشته باشد یا پول های گمشده را برادران(!) فکر کرده اند که بیصاحب(!) است و برداشتهاند اما به مادرشان نگفتهاند و یا پول را برداشته و به مادرشان هم گفتهاند ، اما ....مادر ایشان ،عزم جدی در مبارزه با مفاسد اقتصادی نداشتهاند!
وگرنه چند هزار میلیارد تومان پول به آن سنگینی که پا ندارد، تا برای خودش برود به راه رفتن و دوردور کردن!!!!!
📝محمد رضا فتحی نجفی
30 سال معلّمی.....
IMEX CHANNEL • بورس
#چکارن رفت برای استارت پر کردن گپ افزایش سرمایه . از صف فروش سنگین به سمت صف خرید با حجمی بینظیر
#چکارن صف فروش دیروز صف خرید امروز . به تحلیل پایبندیم 👍
پیشبینی کاهش نرخ سود بانکی از نیمه دوم سال
📢 مدیرعامل صندوق کارآفرین امید میگوید: تحلیل مدیران بانک مرکزی این است که حتما در نیمه دوم سال با کاهش نرخ تورم روبه رو میشویم، چرا که پول وارد بخش حقیقی اقتصاد شده و به همین دلیل است که بانک مرکزی نرخ تورم ۲۲ درصدی را هدفگذاری کرده است و حتما از نیمه دوم سال شاهد این هستیم که نرخ سود تسهیلات هم کاهش پیدا میکند.
📢 مدیرعامل صندوق کارآفرین امید میگوید: تحلیل مدیران بانک مرکزی این است که حتما در نیمه دوم سال با کاهش نرخ تورم روبه رو میشویم، چرا که پول وارد بخش حقیقی اقتصاد شده و به همین دلیل است که بانک مرکزی نرخ تورم ۲۲ درصدی را هدفگذاری کرده است و حتما از نیمه دوم سال شاهد این هستیم که نرخ سود تسهیلات هم کاهش پیدا میکند.
IMEX CHANNEL • بورس
همه چیز طبیعیه نگران نباشید من اینجام
بازار به مدار مثبت برگشت👌 کی ضرر کرد؟؟؟؟🤔
مه لقاااااا خاااااانِم😄😄
مه لقاااااا خاااااانِم😄😄