Forwarded from سیدجواد میری مینق
پایگاه تحلیلی سدید
«چپگرایی»؛ تبارشناسی یک اتهام سیاسی
اگر ما نتوانیم مقولات را دقیق تبارشناسی کنیم، این میشود که هر کسی از عدالت حرف میزند، میگویند این چپ است. سؤال اینجاست که خود چپها اگر به مسئله عدالت میپرداختند، یا خود بورژوازی که به مسئله آزادی میپردازد، این ایدهها را از توی جیب خودشان که درنیاورده…
در دنیای خراب شده ما چه کسی به چه چیزی «میرسد»؟
جهان امروز جهانی عمیقا بیسواد، متناقض و مشوش است. چطور میشود در چنین جهانی از امری کلی(universal) صحبت کرد؟ از یک «مصلحت عمومی»؟؟ چه این امر، ذاتی معقول باشد، چه خیالی وسوسهانگیز، به یک معنا پوچ است! تمامی این مفاهیم "کلی"، یا امر خیالی را بازنمایی میکنند یا واقعیتی از پیش موجود... یا انسان خوشبخت و ثروتمندی که از فرط خوشیهای زندگی نمیداند چه کند، یا انسانی متفکر و روشنفکری بیطرف که همه چیز را میداند... این دو قلمرو زیستهای هارمونیک با یکدیگر دارند؛ توهم و تعقل، تصور و تصدیق، نادانی و دانایی... اندیشه حقیقی ولی کار خودش را با خشونت آغاز میکند و نه خیال! با تجاوز و نه تصور! با مواجههای دردناک!!
در نظام بازنمایانه، حتی وقوع "رخداد"ی خشن هم قادر نخواهد بود که سوژههای اسیر را از جهان امن خودشان بگسلاند! حتی جنگ هم نمیتواند فرد را از تعلق خاطرش به "من"های قدرتمند، فردیتهای مستقل و در یک کلام «متافیزیک غربی» برهاند! سوژههای اسیر ممکن است مدام از اسپینوزاها، دلوزها، فوکوها و هایدگرها بگویند اما تا مغز استخوان برده متافیزیک غربی باشند... میتوانند خودشان را "متفاوت"، "انقلابی" و "مترقی" معرفی کنند اما در پشت ارادهشان، خواهان تقلیدی کورکورانه از گذشته تاریخیِ اربابان غربی خود و یک انطباق پیش پاافتاده با مفهومی کلی و خیالی باشند! دلبستگی آنها به این منطق بازنمایانه، جهان امن و آرام و... سبب شده تا به جهت اقناعسازی دنیای رمانتیکشان، هویتهای سرکوبگر و اسیر و پوچ خود را با برچسبهای آزادی و تصویرهای رسانهای پنهان کنند... هویتهای منفیای که موجبیت خود را نه در "آری"گویی به "تفاوت"! که در نفی «دیگری» متعین میکند... آنها "شر" را(آگاهانه یا ناآگاهانه) به «دیگری»(و نه حتی دیگری بزرگ!) حواله میکنند! "خیر" نیز برایشان چیزی جز «حذف دیگری» تعریف نمیشود! برای همین هست انقلاب را نه در فرآیند که در نتیجه جستوجو میکنند، نتیجهای که ظاهرا قرار است ما را به "بهترین" جامعه یا جامعهای "بهتر" برساند!
جامعه خوش و خرم و دموکراتیک این دوستان خویشاوندی بسیار جالبی با تفکرات پنهانشان هم دارد! جایی که تفاوتها فقط در سطح پدیداری متجلی و سیستم را متکثر مینمایانند. در باطن ولی، قاطبه افراد جامعه فردگرای ما(حتی افراد یک خانواده) تنها با چسب "سرمایه" به یکدیگر متصل میشوند...
جهان امروز جهانی عمیقا بیسواد، متناقض و مشوش است. چطور میشود در چنین جهانی از امری کلی(universal) صحبت کرد؟ از یک «مصلحت عمومی»؟؟ چه این امر، ذاتی معقول باشد، چه خیالی وسوسهانگیز، به یک معنا پوچ است! تمامی این مفاهیم "کلی"، یا امر خیالی را بازنمایی میکنند یا واقعیتی از پیش موجود... یا انسان خوشبخت و ثروتمندی که از فرط خوشیهای زندگی نمیداند چه کند، یا انسانی متفکر و روشنفکری بیطرف که همه چیز را میداند... این دو قلمرو زیستهای هارمونیک با یکدیگر دارند؛ توهم و تعقل، تصور و تصدیق، نادانی و دانایی... اندیشه حقیقی ولی کار خودش را با خشونت آغاز میکند و نه خیال! با تجاوز و نه تصور! با مواجههای دردناک!!
در نظام بازنمایانه، حتی وقوع "رخداد"ی خشن هم قادر نخواهد بود که سوژههای اسیر را از جهان امن خودشان بگسلاند! حتی جنگ هم نمیتواند فرد را از تعلق خاطرش به "من"های قدرتمند، فردیتهای مستقل و در یک کلام «متافیزیک غربی» برهاند! سوژههای اسیر ممکن است مدام از اسپینوزاها، دلوزها، فوکوها و هایدگرها بگویند اما تا مغز استخوان برده متافیزیک غربی باشند... میتوانند خودشان را "متفاوت"، "انقلابی" و "مترقی" معرفی کنند اما در پشت ارادهشان، خواهان تقلیدی کورکورانه از گذشته تاریخیِ اربابان غربی خود و یک انطباق پیش پاافتاده با مفهومی کلی و خیالی باشند! دلبستگی آنها به این منطق بازنمایانه، جهان امن و آرام و... سبب شده تا به جهت اقناعسازی دنیای رمانتیکشان، هویتهای سرکوبگر و اسیر و پوچ خود را با برچسبهای آزادی و تصویرهای رسانهای پنهان کنند... هویتهای منفیای که موجبیت خود را نه در "آری"گویی به "تفاوت"! که در نفی «دیگری» متعین میکند... آنها "شر" را(آگاهانه یا ناآگاهانه) به «دیگری»(و نه حتی دیگری بزرگ!) حواله میکنند! "خیر" نیز برایشان چیزی جز «حذف دیگری» تعریف نمیشود! برای همین هست انقلاب را نه در فرآیند که در نتیجه جستوجو میکنند، نتیجهای که ظاهرا قرار است ما را به "بهترین" جامعه یا جامعهای "بهتر" برساند!
جامعه خوش و خرم و دموکراتیک این دوستان خویشاوندی بسیار جالبی با تفکرات پنهانشان هم دارد! جایی که تفاوتها فقط در سطح پدیداری متجلی و سیستم را متکثر مینمایانند. در باطن ولی، قاطبه افراد جامعه فردگرای ما(حتی افراد یک خانواده) تنها با چسب "سرمایه" به یکدیگر متصل میشوند...
اسکیزو را نباید در جنبشهای ووک و می تو، کلابها، مواد مخدر و روانگردانها و... دنبال کنید وگرنه باز هم در دام بازنمایی افتادید! اسکیزو میتواند با ظاهری ساده و بسیار معمولی از کنار شما عبور کند یا حتی روی کاناپه اتاق روانکاو نشسته باشد! نه به این علت که میپذیرد "بیمار" است و بخواهد خودش را شبیه دیگران کند، بلکه به منظور همافزایی! مهمترین شاخصه اسکیزو «مقاومت» است. مقاومت به ثبات در ساختارهای ایستای زبانی، مفهومی، سرمایهداری و... غایت و ماموریت اصلی تمام این مقاومتها اما یک چیز است: سوژهزدایی. ابژه و سوژه برای اسکیزو به یک اندازه زندهاند... او هیچگاه "خود"ش را آزاد معرفی نمیکند! از لفظ "من" بیاندازه واهمه دارد! نیک میداند "من" جز برنهادی از روابط نیست! میداند که "معرفت" مدیون رابطههاست... مدیون تفاوتها... مدیون «دیگری»... منکر عاملیت خود در تصمیمگیری نمیشود ولی آن را مستقل از روابط تعریف نمیکند... حتی میترسد عقایدش کورکورانه تقلید و بهانهای شوند برای اعمال سلطه... او خود به نحوی از انحا مقلد محسوب میشود ولی تقلیدش تقلیدی است از جنس "تکرار"ی ناب! از جنس "تفاوت"! او "تفاوت" را نه در سطحی پدیدار، که در سطحی نومنال "تکرار" میکند...
عموما تصورها از هنر مدرن، هنری است انتزاعی و انقلابی که هرگز جلوی مفهوم "تقلید" سر خم نمیکند، اما پل کله با استعار بسیار زیبایی ماهیت تقلیدگرایانه هنرمند و به یک معنا "تکرار" و "تقلید" ناب هستیشناختی و انسانشناختی دلوزی را تشریح میکند:
نمیتوان گفت هر تقلیدی آفرینش است اما میتوان گفت هر آفرینشی تقلیدی است... آفرینشگری در شکل خاصی از تقلیدگری است...
عموما تصورها از هنر مدرن، هنری است انتزاعی و انقلابی که هرگز جلوی مفهوم "تقلید" سر خم نمیکند، اما پل کله با استعار بسیار زیبایی ماهیت تقلیدگرایانه هنرمند و به یک معنا "تکرار" و "تقلید" ناب هستیشناختی و انسانشناختی دلوزی را تشریح میکند:
همانطور که کودک ضمن بازی کردن از ما بزرگتر ها تقلید میکند، ما نیز در بازی هنر از نیروهایی که جهان را آفریده و میآفرینند تقلید میکنیم...
نمیتوان گفت هر تقلیدی آفرینش است اما میتوان گفت هر آفرینشی تقلیدی است... آفرینشگری در شکل خاصی از تقلیدگری است...
Forwarded from Multipolar Press
"All our self-proclaimed socialists, those who announce themselves as such, both at home and abroad, are nothing but liberals."
— Fyodor Dostoevsky, The Idiot
— Fyodor Dostoevsky, The Idiot
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از منظر میرچا الیاده، اسطورهها نقشی بنیادین در ارتباط انسان با امر قدسی و خلق فضایی معنابخش ایفا میکنند - در این چارچوب، روایت زک اسنایدر از سوپرمن را باید کوششی برای «قدسیسازی» (Sacralization) و ظهور امر قدسی (Hierophany) در زمان و مکان عرفی، که جهان روزمره را به فضایی معنابخش بدل میکند دانست؛ صحنههای شکوهمند پرواز سوپرمن در آسمان، یا قربانی شدن او برای نجات بشریت، همگی به عنوان «ظهور امر قدسی» در زمان و مکان عرفی عمل میکنند و به اثر بعدی تراژیک-مذهبی میبخشند. این نگاه، دقیقاً در تقابل با رویکرد جیمز گان قرار میگیرد که به «عرفیسازی» (Profanization) تمامعیار اسطوره میپردازد.بزودی در «مرآت» خواهید خواند...
از نگاه گان، سوپرمن نه یک نماد متعالی، بلکه موجودی زمینی و همنشینپذیر است که در قالبی کمدی و مبتذل، از اوج قداست به حضیض ابتذال سقوط میکند. این تقلیل، دقیقاً مصداق همان «نفی امر قدسی» است که الیاده آن را ویژگی بارز جهان مدرن میداند. این دو رویکرد، بازتاب همان تنش بنیادینی هستند که الیاده میان «امر قدسی» و «امر عرفی» تشخیص میدهد.
رویای "آزادی" را سرمایهداری میفروشد و چپهای ایرانی خریدارش...
خطرناکتر از یک چپ ایدئولوگ، چپی است که ناخودآگاه جذب نیروی سرمایه میشود! چپی که توام با نفی ایدئولوژی، توهم میکند کهپیوسته در سمت درست تاریخ میایستد! چپی که بیطرف است! همیشه حق با او است، فلسفهای حقیقتا رهاییبخش دارد، و از گفتمانهای اجتماعی و بازیهای قدرت استعلا یافته است!(به چه زیبایی با فردگرایی قرابت پیدا میکند...) شاید خود شخص نداند ولی چپگرایی او خطرناک است چراکه همزمان با پنهان شدن پشت الفاظ دهنپُرکُن و زیبای ضدفاشیستیاش، یک فاشیست تمام عیار است! خودفریب بودن این قسم چپگرایی است که مسبب خطرناکتر بودن آن میشود...
در نظر داشته باشید قاتلی با ظاهر زیبا و مسحور کننده همواره ظرفیت جنایت بیشتری نسبت به قاتلی با چهرهای کریه و رعبآور دارد... زیبارو قتل میکند اما نه تنها افکار عمومی را برای توجیه قتلش میفریبد، که پیشتر خودش را نیز با انگاره "مصلح" و سزاوار بودن مقتول(دیگری) فریفته است...
خطرناکتر از یک چپ ایدئولوگ، چپی است که ناخودآگاه جذب نیروی سرمایه میشود! چپی که توام با نفی ایدئولوژی، توهم میکند که
در نظر داشته باشید قاتلی با ظاهر زیبا و مسحور کننده همواره ظرفیت جنایت بیشتری نسبت به قاتلی با چهرهای کریه و رعبآور دارد... زیبارو قتل میکند اما نه تنها افکار عمومی را برای توجیه قتلش میفریبد، که پیشتر خودش را نیز با انگاره "مصلح" و سزاوار بودن مقتول(دیگری) فریفته است...
چپگراها میگویند: «مقولات جنسیتی دستپخت "اقتدار" هستند»؛ نتیجهای که از این گزاره میگیرند، "ایدهٔ" جامعهای عاری از جنسیت است... جامعهای که در آن انتخاب جنسیت به حوزهای کاملا "فردی" تعلق میگیرد(فردگرایی کلید واژهای است که به واسطه آن میتوان نسبت یک اندیشه با سرمایهداری را بررسی کرد)... این ایده همان ایدهای است که توهم میکند از گفتمانها و سرکوبهای اجتماعی بریده میشود! در عمل اما متعلق به جامعهای نه بیجنسیت(!)، بلکه تک جنسیتی مدرنتیه است(پدرسالاری غربی که با شرقی متفاوت است)؛ محققا سرمایهداری جهانی به منظور حفظ ثباتش، این ایده را به عنوان یک امر کلی جذب خودش کرده و به اقصی نقاط جهان صادر و تحمیل میکند! این ایده متعلق به نظامی بازنمایانه است... سرکوبی است نوین در جهانی نوین!
از زاویه دیگری، چپها با "انتزاعِ" ارزشهای فرهنگی اروپایی از شدنها و فرآیندها و بستر اجتماعی-تاریخیشان و سپس جهانیسازی آنها، یک پیرو و مقلدی کور از غرب محسوب میشوند نه یک مُکَرِّری خلاق به معنای دلوزیاش!
در واقع به لسان میشل فوکو:
در واقع به لسان میشل فوکو:
جهان سوم جایی است که مردمش
به فکر "آمدن" یک روز خوب هستند نه "آوردنش".
Sometimes I feel like I want to take out all my anger at someone in public but I can't! I just can't... Maybe the whole reason I created this channel is exactly that... Idk if it's because I'm too weak to do it or because I'm strong enough not to...
There's nothing worse in this world than this feeling of freedom and weightlessness; because u never really know if it's active or passive...
Apart from all this, I want u to know that I can't speak English very well irl, and I really don't have a particular interest in it...
But I need to give voice to my feelings in different languages... Maybe this need itself is just a cry for attention...
خیلی بدم میاد همه از نقد روانکاوی سنتی فرویدی حرف میزنن ولی سهوا یا عمدا هیچ اشارهای به عامل پدیدار شدن این نوع روانکاوی در نگاه دلوز(منظورم از روانکاوی فرویدی تقلیل امیال به تئاتر خانوادگی پدر، مادر و فرزند هست) نمیکنن...
خیلی بدم میاد همه از «بدن بیاندام»(حقیقتا لفظ دهنپرکنی هم هست) حرف میزنن ولی سهوا یا عمدا هیچ اشارهای به ماهیت دوگانه این مفهوم در نزد دلوز(هم تولیدگر و هم نابودگر) نمیکنن...
خیلی بدم میاد همه از «بدن بیاندام»(حقیقتا لفظ دهنپرکنی هم هست) حرف میزنن ولی سهوا یا عمدا هیچ اشارهای به ماهیت دوگانه این مفهوم در نزد دلوز(هم تولیدگر و هم نابودگر) نمیکنن...
انگار که دلشون بخواد از دلوز یک چهره آنارشیک، ضد خانواده، ضد سنت و ضد ساختار نشون بدن...
بله دلوز مخالف ثبات ساختاری است و دلوز مخالف "سنت" به معنای انجماد در ساختارهاست ولی این سنت از نظر دلوز خطی و تاریخی نیست! چون زمان در چارچوبش یک مفهوم "کلی" و خطی نیست...
یک "سنت" منجمد میتواند خود ایده و بت «سنت شکنی» باشد!
دلوز صرفا به دنبال راهحل متعادلی بین این دو است... دنبال شکار هر شکلی از فاشیسم...
یک "سنت" منجمد میتواند خود ایده و بت «سنت شکنی» باشد!
دلوز صرفا به دنبال راهحل متعادلی بین این دو است... دنبال شکار هر شکلی از فاشیسم...