یا برای تقریب ذهنی بهتر، ورقه نامتناهی از کاغذ رو تصور کنید، حرف اصلی ملاصدرا اینه که "من" مشابه قطعه دایره درونتهی و جدایافته از کاغذ هست که نه با ماهیتش(دایرگی) بلکه با ناحیهای "عدمی"(بریدگیها) در نسبتش با کاغذ هستی تعریف میشه...
ولی در فلسفه دکارت و کانت این "من" پوچ یک مرتبه به قدرت میرسه...
و جلوتر این "من" به حدی از قدرت میرسه که در نگاه پوزیتیویستهایی مثل آگوست کنت به خدایی ارزشآفرین بدل میشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فوکو خیلی خوب ایده انقلاب 57 رو درک کرد. در دوران تجددگرایی پدیدهای نو بر علیه سیر تطور تاریخی غرب به وقوع پیوست، پدیدهای که به هیچ روی با معادلات چپی و راستی قابل ارزیابی نبود! یک شیفت پارادایمی! مگسک آن روی مدرنیته و فرهنگش بود، روی سیطره انسان مدرن غربی…
(...) در این مسیر آنچه آنها از زیستن براساس دین اسلام به عنوان یک نیروی انقلابی در نظر داشتند چیزی بود که بیشتر از میل به اطاعت صادقانهتر از قوانین شرع، این میل در آنها وجود داشت تا با بازگشت به یک تجربه معنوی که تصور میکردند میتوانند درون اسلام شیعی بیابند کل موجودیت خود را تجدید نمایند. مردم همیشه از مارکس و افیون تودهها نقل قول میکنند. اما جملهای که بر آن گفته تقدم دارد و هرگز نقل نشده است میگوید دین روح یک جهان بیروح است. پس بگذارید بگویم در آن سال ١٩٧٨، اسلام قطعا افیون تودهها نبود، چون روح یک جهان بیروح بود...
(...) من از خود میپرسم آنها تا کجا در این مسیر عجیب، در این راه منحصر به فرد، دربرابر سماجتها و دیرپاییهای سرنوشتشان، و در برابر هر آنچه برای قرنها بودهاند، باقی خواهند ماند تا «چیزی کاملا متفاوت» را جستوجو کنند...
(...) من از خود میپرسم آنها تا کجا در این مسیر عجیب، در این راه منحصر به فرد، دربرابر سماجتها و دیرپاییهای سرنوشتشان، و در برابر هر آنچه برای قرنها بودهاند، باقی خواهند ماند تا «چیزی کاملا متفاوت» را جستوجو کنند...
سیاست و خرد/میشل فوکو
حزب کمونيست فرانسه فقط یک نیروی سرکوبگر دیگر بود. این حزب از آموزههای مارکسیست سواستفاده کرده و به آن چیزی تبدیل شده بود که سارتر در دهه ١٩٧٠ اینطور توصیفش کرد، «این حزب سیاسی... مصمم بود که یک انقلاب ایجاد نکند.»...
همان
این دوتا باعث شد که فوکو برای من تنها گی دوستداشتنی موجود در جهان بشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
حزب کمونيست فرانسه فقط یک نیروی سرکوبگر دیگر بود. این حزب از آموزههای مارکسیست سواستفاده کرده و به آن چیزی تبدیل شده بود که سارتر در دهه ١٩٧٠ اینطور توصیفش کرد، «این حزب سیاسی... مصمم بود که یک انقلاب ایجاد نکند.»... همان
هرچند اگه بخوام صادق باشم این رو از مقدمهای از آرای فوکو در همین کتاب گرفتم و بیشتر به تظاهرات می 68 فرانسه دلالت میکرد که نهایتا به واپس زنی ماتریالیسم تاریخی(قابل توجه دوستانی که ترقی ترقی میکنن) از معرفتشناسی مارکسیسم منجر شد...
البته فوکو عدم تعلقش به جریانات چپی، استادش آلتوسر و مکاتب فکری و سیاسی گوناگون رو پیشتر گفته بود.
البته فوکو عدم تعلقش به جریانات چپی، استادش آلتوسر و مکاتب فکری و سیاسی گوناگون رو پیشتر گفته بود.
فکر میکنم یکی از دلایل جذب شدنم به فوکو، دلوز و مخصوصا هایدگر همین تلاششون برای فردیتزدایی و سوژهزدایی از انسان مدرن باشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دلوز
شاید جالب باشه براتون که بدونید پیتر هالوارد منطق دلوز رو مشابه اندیشه فیلسوفان الهیای تصویر میکنه که در اون کار مخلوق، چیزی جز رهایی هستی الهی خودش از قفس سوژه نیست! و به خلاف نگاه لکان این رهایی مسبب نابودیش نمیشه...(البته اینارو برای نقدش گفته)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
شاید جالب باشه براتون که بدونید پیتر هالوارد منطق دلوز رو مشابه اندیشه فیلسوفان الهیای تصویر میکنه که در اون کار مخلوق، چیزی جز رهایی هستی الهی خودش از قفس سوژه نیست! و به خلاف نگاه لکان این رهایی مسبب نابودیش نمیشه...(البته اینارو برای نقدش گفته)
میتونیم این تجربه رو مشابه چیزی که خود دلوز در درسگفتارهاش به اسپینوزا نسبت میده تعریف کنیم... تجربهای عارفانه بدون الزامی برای وجود خدا...
کسی چه میدونه؟ شاید اگر مدرنیته حایلی بین این پارادایمهای فکری نمیشد، هیچوقت تفکراتشون به این سمت و سو نمیرفت...
ولی میتونم به جرئت بگم در عرفان واقعا هستی جریان داره... واقعا آدم وقتی عرفان میخونه احساس میکنه چیز زندهای میخونه... یک "شدن" دلوزی به معنای دقیق کلمه...
ولی میتونم به جرئت بگم در عرفان واقعا هستی جریان داره... واقعا آدم وقتی عرفان میخونه احساس میکنه چیز زندهای میخونه... یک "شدن" دلوزی به معنای دقیق کلمه...
کلماتی که فیالبداهه برای متنها و جملههام در این چنل انتخاب میکنم بعضا بهمریخته و گاهی به لحاظ املایی و دستور زبانی(در جملهها) غلط از آب در میان...
شاید اگه یه جمله منفردش رو بخونم خودمم متوجهشون نشم ولی کلیت متن با وجود بیمعنی بودن اجزاشون [به گمانم] معنادار باشن؛ درست مثل واجهایی که خودشون به خودی خود بیمعنیاند ولی در همبودیشون با هم یک معنا رو خلق میکنن...
شاید اگه یه جمله منفردش رو بخونم خودمم متوجهشون نشم ولی کلیت متن با وجود بیمعنی بودن اجزاشون [به گمانم] معنادار باشن؛ درست مثل واجهایی که خودشون به خودی خود بیمعنیاند ولی در همبودیشون با هم یک معنا رو خلق میکنن...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
کلماتی که فیالبداهه برای متنها و جملههام در این چنل انتخاب میکنم بعضا بهمریخته و گاهی به لحاظ املایی و دستور زبانی(در جملهها) غلط از آب در میان... شاید اگه یه جمله منفردش رو بخونم خودمم متوجهشون نشم ولی کلیت متن با وجود بیمعنی بودن اجزاشون [به گمانم]…
بخوام ساختارگرایی رو برای یه بچه 7ساله توضیح بدم همچین چیزی میگم:
یادداشتهای مُعَوَّجْ
کلماتی که فیالبداهه برای متنها و جملههام در این چنل انتخاب میکنم بعضا بهمریخته و گاهی به لحاظ املایی و دستور زبانی(در جملهها) غلط از آب در میان... شاید اگه یه جمله منفردش رو بخونم خودمم متوجهشون نشم ولی کلیت متن با وجود بیمعنی بودن اجزاشون [به گمانم]…
حتی اگر یه مشت اراجیف بهم ببافم معنادار هستن؟ اگه بخوایم یه تفاوت بین ساختارگرایی و پساساختارگرایی لحاظ کرده باشیم، شاید بشه تفاوتشون رو این دونست...
در واقع امر نامعنا نه ارجاعی درونی داره نه دلالتی بیرونی؛ پس وقتی شما به من میگی :«تروخدا دری وری نگو!» باتوجه به کلیت حرفام، معنایی به نام «دری وری» برات ساخته میشه که با نامعنایی متفاوته...
در واقع امر نامعنا نه ارجاعی درونی داره نه دلالتی بیرونی؛ پس وقتی شما به من میگی :«تروخدا دری وری نگو!» باتوجه به کلیت حرفام، معنایی به نام «دری وری» برات ساخته میشه که با نامعنایی متفاوته...
بنابراین وقتی من بگم: 'خ' بازهم معنایی براتون ساخته میشه باوجودی که صرفا یک واجه!