یادداشتهای مُعَوَّجْ
توجه داشته باشید که من فرهنگ مدرنیته رو به تمامی نفی نکردم! مثلا بازنگری به جایگاه زن در جامعه از ویژگیهای مثبت مدرنیته بود که بایستی اون رو در ابعاد صحیحش از غرب استخراج کرد و موارد دیگر...
من وقتی از شیفت پارادایمی حرف میزنم اصلا و ابدا منظورم این نیست که باید به وضعیت پیشامدرن بازگشت به اون شکلی که نئوفاشیستها دنبالشن! بازگشت برای من معنایی نداره... من صرفا به دنبال طرد خصایص منفی و جذب خصایص مثبت انسان مدرنم و خصایص منفی مورد اشارهم رو نه در ذات انسان مدرن بلکه تزریقی و در ذات "جامعه" فردگرای مدرن میبینم که تجلیش رو میشه در جوامع لیبرال دموکرات مشاهده کرد...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
من وقتی از شیفت پارادایمی حرف میزنم اصلا و ابدا منظورم این نیست که باید به وضعیت پیشامدرن بازگشت به اون شکلی که نئوفاشیستها دنبالشن! بازگشت برای من معنایی نداره... من صرفا به دنبال طرد خصایص منفی و جذب خصایص مثبت انسان مدرنم و خصایص منفی مورد اشارهم رو…
خیلی عجیبه هروقت از طبقات محروم به طبقات بالاتر یا از شهرهای کوچکتر به کلان شهرها میل میکنیم، میبینیم که چطور عشق و محبتها به صورت گرادیانی مصنوعیتر و قراردادیتر میشن... انگار که دیگه اون سادگی و بیآلایشی رو نداشته باشند... فساد و فحشاها بیشتر میشن... نگاههای کالاوارانه به دیگر انسانها افزودهتر میشن... لباسها برهنهتر میشن... (به نظرم پروژه جالبی میشه که این ارزشهای جاافتاده در اقشار متوسط و متمول رو تبارشناسی کرد)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
خیلی عجیبه هروقت از طبقات محروم به طبقات بالاتر یا از شهرهای کوچکتر به کلان شهرها میل میکنیم، میبینیم که چطور عشق و محبتها به صورت گرادیانی مصنوعیتر و قراردادیتر میشن... انگار که دیگه اون سادگی و بیآلایشی رو نداشته باشند... فساد و فحشاها بیشتر میشن...…
مرسومه که ما ایرانیها برای عزیزانمون آرزو میکنیم «الهی جیبات پر پول بشه»
من هم برای همه این آرزو رو دارم با این قید که «و همچنان خودت باشی»
من هم برای همه این آرزو رو دارم با این قید که «و همچنان خودت باشی»
یادداشتهای مُعَوَّجْ
برساخت سوژگی
تعریف اینچنینی انسان تبعات سیاسی جالبی داره... بر این مبنا تفاوت دو گروه معارض صرفا تفاوتی در قدرت هست. به بیانی رادیکالتر، مظلوم همون ظالمی میشه که صرفا قدرت نداره! عقاید امثال میزس همینجاست که با فوکو متزاحم میشه؛ از نظر اون اگر سوژه را برنهادی از شبکههای قدرت تعریف کنیم، دیگه مبنایی برای مشروعیت اخلاقی و حقوقی قدرت پیدا نمیکنیم! مشروعیت اخلاقی و حقوقی برای میزس چیه؟ آزادی فردی، مالکیت خصوصی و دموکراسی... میزس سوژه رو اینبار نه برای معرفت! بلکه برای حفظ بازار و دستاوردهای مدرنیته پیشفرض میگیره...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
ه تبعش اراده مستقلی هم نداریم!
ولی باید گفت ازین ایده نمیشه به جبریت تام افراد رسید که بعد امکان امر اخلاقی رو کلا سلب کرد... من در درسگفتارهایی پیرامون فلسفه تکنولوژی به نکته جالبی برخورد کرده بودم که به نظرم گفتنش خالی از لطف نیست:
در واقع جبریت رو میشه در دو سطح ناقص و تام تعریف کرد. در بحث جبریت ناقص تکنولوژیکالی مدرس با وامگیری از «امر بین الامرین» ملاصدرا تونست دخیل بودن اراده افراد رو توام با درگیر بودنش توجیه بکنه...
به نظرم در این مسئله هم میشه همچین رویکردی رو اینبار در جامعهشناسی اتخاذ کرد، یعنی بگیم اراده افراد در طول روابط و ساختارهای اجتماعی تعریف میشه نه در عرضش!(نه جبر و نه تفويض)
موید این نکته میتونه این مسئله باشه که بدونید "سوژه" در فلسفه صدرایی حتی به صورت ضمنی هم معنایی نداشته! این مفهوم کاملا یک مفهوم جدیده که ذیل فلسفه مدرن و روششناسی متفاوتش تعریف میشده! مثلا دکارت با شک دستوری به دنبال فوندانسیونی تزلزل ناپذیر میگشت که ساختمان فکریش رو بر اون بنا کنه... یا کانت "سوژه" رو صرفا به عنوان پیشفرضی برای شرط امکان معرفت تعریف میکنه(اما این رهیافتهای متفاوت باعث نمیشه ما خاماندیشانه به متدولوژیشون بدون احراز مبنایی برای ارزشگذاری برتری بدیم) ... برا همینه که معادلسازی رایج در زمان گذشته که سوژه رو "ذهن" تعریف میکرد و ابژه رو "عین" بسیار بسیار غلط بود...
در واقع جبریت رو میشه در دو سطح ناقص و تام تعریف کرد. در بحث جبریت ناقص تکنولوژیکالی مدرس با وامگیری از «امر بین الامرین» ملاصدرا تونست دخیل بودن اراده افراد رو توام با درگیر بودنش توجیه بکنه...
به نظرم در این مسئله هم میشه همچین رویکردی رو اینبار در جامعهشناسی اتخاذ کرد، یعنی بگیم اراده افراد در طول روابط و ساختارهای اجتماعی تعریف میشه نه در عرضش!(نه جبر و نه تفويض)
موید این نکته میتونه این مسئله باشه که بدونید "سوژه" در فلسفه صدرایی حتی به صورت ضمنی هم معنایی نداشته! این مفهوم کاملا یک مفهوم جدیده که ذیل فلسفه مدرن و روششناسی متفاوتش تعریف میشده! مثلا دکارت با شک دستوری به دنبال فوندانسیونی تزلزل ناپذیر میگشت که ساختمان فکریش رو بر اون بنا کنه... یا کانت "سوژه" رو صرفا به عنوان پیشفرضی برای شرط امکان معرفت تعریف میکنه(اما این رهیافتهای متفاوت باعث نمیشه ما خاماندیشانه به متدولوژیشون بدون احراز مبنایی برای ارزشگذاری برتری بدیم) ... برا همینه که معادلسازی رایج در زمان گذشته که سوژه رو "ذهن" تعریف میکرد و ابژه رو "عین" بسیار بسیار غلط بود...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
موید این نکته میتونه این مسئله باشه که بدونید "سوژه" در فلسفه صدرایی حتی به صورت ضمنی هم معنایی نداشته
در نگاه هستیشناختی ملاصدرا، "من" مشابه عرفا، استکانی ترسیم میشه که تنها بخش اندکی از دریای نامتناهی "وجود" در اون جا گرفته... به تعبیر بهتر "من" با فقدانها و تناهیش تعریف میشده...
یا برای تقریب ذهنی بهتر، ورقه نامتناهی از کاغذ رو تصور کنید، حرف اصلی ملاصدرا اینه که "من" مشابه قطعه دایره درونتهی و جدایافته از کاغذ هست که نه با ماهیتش(دایرگی) بلکه با ناحیهای "عدمی"(بریدگیها) در نسبتش با کاغذ هستی تعریف میشه...
ولی در فلسفه دکارت و کانت این "من" پوچ یک مرتبه به قدرت میرسه...
و جلوتر این "من" به حدی از قدرت میرسه که در نگاه پوزیتیویستهایی مثل آگوست کنت به خدایی ارزشآفرین بدل میشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فوکو خیلی خوب ایده انقلاب 57 رو درک کرد. در دوران تجددگرایی پدیدهای نو بر علیه سیر تطور تاریخی غرب به وقوع پیوست، پدیدهای که به هیچ روی با معادلات چپی و راستی قابل ارزیابی نبود! یک شیفت پارادایمی! مگسک آن روی مدرنیته و فرهنگش بود، روی سیطره انسان مدرن غربی…
(...) در این مسیر آنچه آنها از زیستن براساس دین اسلام به عنوان یک نیروی انقلابی در نظر داشتند چیزی بود که بیشتر از میل به اطاعت صادقانهتر از قوانین شرع، این میل در آنها وجود داشت تا با بازگشت به یک تجربه معنوی که تصور میکردند میتوانند درون اسلام شیعی بیابند کل موجودیت خود را تجدید نمایند. مردم همیشه از مارکس و افیون تودهها نقل قول میکنند. اما جملهای که بر آن گفته تقدم دارد و هرگز نقل نشده است میگوید دین روح یک جهان بیروح است. پس بگذارید بگویم در آن سال ١٩٧٨، اسلام قطعا افیون تودهها نبود، چون روح یک جهان بیروح بود...
(...) من از خود میپرسم آنها تا کجا در این مسیر عجیب، در این راه منحصر به فرد، دربرابر سماجتها و دیرپاییهای سرنوشتشان، و در برابر هر آنچه برای قرنها بودهاند، باقی خواهند ماند تا «چیزی کاملا متفاوت» را جستوجو کنند...
(...) من از خود میپرسم آنها تا کجا در این مسیر عجیب، در این راه منحصر به فرد، دربرابر سماجتها و دیرپاییهای سرنوشتشان، و در برابر هر آنچه برای قرنها بودهاند، باقی خواهند ماند تا «چیزی کاملا متفاوت» را جستوجو کنند...
سیاست و خرد/میشل فوکو
حزب کمونيست فرانسه فقط یک نیروی سرکوبگر دیگر بود. این حزب از آموزههای مارکسیست سواستفاده کرده و به آن چیزی تبدیل شده بود که سارتر در دهه ١٩٧٠ اینطور توصیفش کرد، «این حزب سیاسی... مصمم بود که یک انقلاب ایجاد نکند.»...
همان
این دوتا باعث شد که فوکو برای من تنها گی دوستداشتنی موجود در جهان بشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
حزب کمونيست فرانسه فقط یک نیروی سرکوبگر دیگر بود. این حزب از آموزههای مارکسیست سواستفاده کرده و به آن چیزی تبدیل شده بود که سارتر در دهه ١٩٧٠ اینطور توصیفش کرد، «این حزب سیاسی... مصمم بود که یک انقلاب ایجاد نکند.»... همان
هرچند اگه بخوام صادق باشم این رو از مقدمهای از آرای فوکو در همین کتاب گرفتم و بیشتر به تظاهرات می 68 فرانسه دلالت میکرد که نهایتا به واپس زنی ماتریالیسم تاریخی(قابل توجه دوستانی که ترقی ترقی میکنن) از معرفتشناسی مارکسیسم منجر شد...
البته فوکو عدم تعلقش به جریانات چپی، استادش آلتوسر و مکاتب فکری و سیاسی گوناگون رو پیشتر گفته بود.
البته فوکو عدم تعلقش به جریانات چپی، استادش آلتوسر و مکاتب فکری و سیاسی گوناگون رو پیشتر گفته بود.
فکر میکنم یکی از دلایل جذب شدنم به فوکو، دلوز و مخصوصا هایدگر همین تلاششون برای فردیتزدایی و سوژهزدایی از انسان مدرن باشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دلوز
شاید جالب باشه براتون که بدونید پیتر هالوارد منطق دلوز رو مشابه اندیشه فیلسوفان الهیای تصویر میکنه که در اون کار مخلوق، چیزی جز رهایی هستی الهی خودش از قفس سوژه نیست! و به خلاف نگاه لکان این رهایی مسبب نابودیش نمیشه...(البته اینارو برای نقدش گفته)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
شاید جالب باشه براتون که بدونید پیتر هالوارد منطق دلوز رو مشابه اندیشه فیلسوفان الهیای تصویر میکنه که در اون کار مخلوق، چیزی جز رهایی هستی الهی خودش از قفس سوژه نیست! و به خلاف نگاه لکان این رهایی مسبب نابودیش نمیشه...(البته اینارو برای نقدش گفته)
میتونیم این تجربه رو مشابه چیزی که خود دلوز در درسگفتارهاش به اسپینوزا نسبت میده تعریف کنیم... تجربهای عارفانه بدون الزامی برای وجود خدا...
کسی چه میدونه؟ شاید اگر مدرنیته حایلی بین این پارادایمهای فکری نمیشد، هیچوقت تفکراتشون به این سمت و سو نمیرفت...
ولی میتونم به جرئت بگم در عرفان واقعا هستی جریان داره... واقعا آدم وقتی عرفان میخونه احساس میکنه چیز زندهای میخونه... یک "شدن" دلوزی به معنای دقیق کلمه...
ولی میتونم به جرئت بگم در عرفان واقعا هستی جریان داره... واقعا آدم وقتی عرفان میخونه احساس میکنه چیز زندهای میخونه... یک "شدن" دلوزی به معنای دقیق کلمه...
کلماتی که فیالبداهه برای متنها و جملههام در این چنل انتخاب میکنم بعضا بهمریخته و گاهی به لحاظ املایی و دستور زبانی(در جملهها) غلط از آب در میان...
شاید اگه یه جمله منفردش رو بخونم خودمم متوجهشون نشم ولی کلیت متن با وجود بیمعنی بودن اجزاشون [به گمانم] معنادار باشن؛ درست مثل واجهایی که خودشون به خودی خود بیمعنیاند ولی در همبودیشون با هم یک معنا رو خلق میکنن...
شاید اگه یه جمله منفردش رو بخونم خودمم متوجهشون نشم ولی کلیت متن با وجود بیمعنی بودن اجزاشون [به گمانم] معنادار باشن؛ درست مثل واجهایی که خودشون به خودی خود بیمعنیاند ولی در همبودیشون با هم یک معنا رو خلق میکنن...