یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملائک بال و پر...
مثنوی معنوی/دفتر سوم
به نظرم شعر خوندن خیلی انسان‌ها رو از آدمایی که فقط کتابای فلسفی عجیب و غریب میخونن جلو میندازه.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
به نظرم شعر خوندن خیلی انسان‌ها رو از آدمایی که فقط کتابای فلسفی عجیب و غریب میخونن جلو میندازه.
چرا؟ چون کسی که کوچک‌ترین آشنایی‌ای با اشعار ایرانی داشته باشه هیچوقت برای فرهنگ غربی تره هم خرد نمی‌کنه!
هیچوقت غرب‌زده نمیشه!
پدر آقای سادی(سعدی) کارنو - فیزیک‌دان و مبدع پربازده‌ترین چرخه ترمودینامیکی - به قدری شیفته سعدی شیرازی شده بود که به جای گزینش از میان انبوهی از اسامی مفاخر ادبی فرانسه، اسم سعدی رو برای پسرش برگزید...
بعد می‌بینی نسل جدید فرهیخته(؟!) ما چطور زورشون میاد دوتا کلمه فارسی در یه جمله ساده‌شون بکار ببرن...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
بعد می‌بینی نسل جدید فرهیخته(؟!) ما چطور زورشون میاد دوتا کلمه فارسی در یه جمله ساده‌شون بکار ببرن...
همین‌جا میشه قرابت شگفت‌انگیز سبک زندگی جماعت نوکیسه، دگوری، لمیززاده و متمول ایرانی رو با ادبیات و لحن صحبت کردنشون مشاهده کرد.
زبان بیگانه با خودش فرهنگ و هویت بیگانه هم میاره...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
دوست داشتن(حتی به غلط) مغتنم‌تر از بی‌تفاوتیه...
نیازی به اثبات بهترین خانه برای زندگی نیست زمانی‌که آن خانه، خانهٔ خودمان نباشد...
مادامی‌که نتونیم عزیزانمون رو، خانواد‌ه‌مون رو یا حتی خودمون رو «دوست داشته باشیم»... مادامی‌که به راحتی قید هر دختری بزنیم و تعهدی نداشته باشیم... مادامی‌که عاشق نباشیم و خیانت رو عادی‌سازی کنیم... حق دادن تز آرمانی اجتماعی نداریم...
«دوست داشتن» خودش را در غیرت نشان می‌دهد.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
"غیرت" در اکنون و این‌جای من با عشق وافر عاشق به معشوق معادل است! عشقی متعالی که می‌خواهد در یک رابطه خصوصی و نهان تعریف شود تا عمومی و آشکار... عشقی که علاقه‌ش فقط و فقط در نسبتش با معشوق حصر می‌شود و خواستار ماندگاری این حصار است... صلابت و متزلزل نشدنِ…
دچار بدفهمی بزرگی می‌شوید اگر تصویری شاعرانه از این عشق متعالی بسازید! تصویری از رسیدن عاشق به معشوق(در حالت کلی تصویری از یک لحظه اشتداد) مثل رمان‌های رمانتیک به قلمروی شاعرانگی، خیال و تناهی تعلق دارد و کمیک و مضحک است چرا که موجودیتی متناهی خودش را به امر ایده‌آل و نامتناهی ملبس می‌کند، یک لحظه در قامت ابدیت(نامتناهیت کاذب)... به همین خاطر می‌گویم "متعالی"! این عشق از جنس ابدیت است نه لحظه! از جنس آزادی است به معنای اگزیستانسیالیستی کلمه! از جنس انتخاب! شخص بی‌تفاوت "انتخاب" نمی‌کند! او از خیانتش «احساس گناه» نمی‌کند! زیرا نه شر برایش معنایی دارد نه خیر نه حتی زندگی... به خلاف او در شخص باغیرت خیر و شر با مفاهیمی مثل «تعهد» و «مسئولیت» تقویم می‌یابد! اکنون یک "هویت" دارد، یک "خود" ضابطه‌مند! نه به معنایی که در مفاهیمی مثل "شوهر" یا "پدر" منجمد و قربانی اخلاقی انتزاعی شود! بلکه در معنایی کاملا انضمامی اخلاقی زندگی می‌کند! او می‌داند که در فراز و فرودهای زندگی «می‌تواند» شر را انتخاب کند و در همین حال خودش را مضطرب و آزاد می‌بیند... بنابراین می‌شود گفت او «خواستن» را انتخاب کرده است نه «خواستن خیر» یا «خواستن شر»! با "انتخاب" او زندگی کردن را با بی‌تفاوتی و گذران بی‌روح زمان تاخت می‌زند...
میان‌مایه‌ها بیش از دیگران از علاقه‌مندان مینیمالیسم هستند
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
میان‌مایه‌ها بیش از دیگران از علاقه‌مندان مینیمالیسم هستند
مینیمالیسمی که در شکوه‌زدایی از زندگی تبلور پیدا می‌کند؛ این شکوه‌زدایی از تقلیل شکوه در سلیقه هنری و بی‌معنا ساختن ادبیات نظام‌مند در تعاملات شخص آغاز و به ژولیدگی ظاهر و زوال روحی او منتهی خواهد شد
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
مینیمالیسمی که در شکوه‌زدایی از زندگی تبلور پیدا می‌کند؛ این شکوه‌زدایی از تقلیل شکوه در سلیقه هنری و بی‌معنا ساختن ادبیات نظام‌مند در تعاملات شخص آغاز و به ژولیدگی ظاهر و زوال روحی او منتهی خواهد شد
اما حقیقتا تبلور این مورد در ساحت رسانه پررنگ‌تر است — مراد میان‌مایه، رسانه‌ای مینیمال و خنثی‌ست که بجای تکیه بر جذابیت‌های رسانه‌ای همچون رنگ‌های تند در پس زمینه، موسیقی شکوهمند و بحثهای پرچالش به یک روایت ملایم با موسیقی خنثی و رنگهای سرد در پس زمینه تصویر و عاری از جذابیت بصری رسیده است...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
میان‌مایه‌ها بیش از دیگران از علاقه‌مندان مینیمالیسم هستند
کوتاه سخن؛
میان‌مایگی آمیخته در ذات انسان‌های بی‌بته است
واقعا اسمی به ذهنم نمیرسه
همه چیز از اینجا میتونست شروع‌شه؟
متاسفانه اگر برای مشاهدات‌مان اعتباری قائل باشیم، ناچار هستیم این واقعیت تلخ را بپذیریم...
گاهی اوقات ممکن است هم‌نوا با ضرباهنگ افرادی شده باشید که تنها 15 سانتی‌متر باهم فاصله دارید اما توامان کیلومترها از هم فاصله داشته باشید! شعار بدید... پلاکارد دست بگیرید... تخریب کنید... فحاشی کنید... با یکدیگر کلمات ظاهرا مشابهی ادا کنید... اما با فرکانس‌هایی کاملا متناقض! فرکانس‌هایی که صادقانه گواهی می‌دهند: «ما دغدغه اجتماعی مشترکی نداشتیم! فقط به دنبال فرصتی می‌گشتیم به منظور بازقلمروگذاری مجدد نیروهای احتمالی آزاد شده!»... و بعد متحیر می‌شویم که چطور یک بنیادگرا با یک تجددگرا، یک مارکسیست با یک نئولیبرال‌، یک تجزیه‌طلب با یک ملی‌گرا در یک محفظه حرارتی مشتعل با سطح انرژی بسیار بالا در کنار نسل‌ جدیدی قرار می‌گیرند که خود نمی‌داند ماهیتی که به دنبال براندازی آن است چیست...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
متاسفانه اگر برای مشاهدات‌مان اعتباری قائل باشیم، ناچار هستیم این واقعیت تلخ را بپذیریم... گاهی اوقات ممکن است هم‌نوا با ضرباهنگ افرادی شده باشید که تنها 15 سانتی‌متر باهم فاصله دارید اما توامان کیلومترها از هم فاصله داشته باشید! شعار بدید... پلاکارد دست…
مقایسه تطبیقی این جنبش با سودان کافی نیست. شباهت‌شان تنها در عاقبت‌شان است... باید آن را با جنبش ملکه زیبایی ونزوئلا مقایسه‌ کرد‌... همه چیز را آشکار می‌کند! گویا از ابتدا هم نه سکولاریسم مهم بود نه حتی حجاب! مسئله فقط این بود که کشورت موی دماغ چه کسانی است... یک پروژه سیاسی از پیش طراحی شده...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
ملکه زیبایی
این روز‌ها انگار فقط زنان هستند که قربانی بازی سیاسی ابرقدرت‌ها می‌شوند... چرا؟ چون معصوم‌ترند... چون زیباترند... نیروی محرکه قوی‌ای برای تهییج افراد جامعه‌اند...