یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
«دوست داشتن» در هیچ تلقی راست و چپی در مختصات سیاسی مدرن جایگاهی ندارد.
فقط زمانی که نسبت به عاقبت افراد جامعه‌ت بی‌تفاوت باشی بهشون آزادی فردی بی‌حدوحصر می‌دی...
تنها پدر و مادری که فرزندشون رو «دوست ندارند» براشون مهم نیست که فرزندشون با کیا می‌گرده، به چیا فکر می‌کنه و دنبال چه کاریه...
دوست داشتن(حتی به غلط) مغتنم‌تر از بی‌تفاوتیه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
ضرورت دیدم چند نکته رو در ادامه همین متن بگم: نکته اول این‌که مرادم در اینجا از «صور جزئی» همون صور ذهنی(=تصورات) بود. مفهوم "صورت"(μορφή) در خوانش‌های مدنظرم از ارسطو، یعنی چیزی که جوهریت شیء به آن بسته‌ست. واژه "جزئی"(با جزئی در مقابل کلی خلط نشود) رو همون‌طور…
مغز ورزیده‌ای می‌خواد خواندن ارسطو!
کاپلستون هم این ساده‌انگاری رو کرد... ارسطو هیچگاه توری برای شکار ذوات از پیش تعیین شده‌ای نینداخته بود... نه فقط کاپلستون!(که ایشون صرفا یه پژوهشگر تاریخ فلسفه بود) فیلسوفان بزرگی توهم گذار از ارسطو رو داشتن...
یکی دیگه از مصاعب تعریف اشیا، تمیز امر ذاتی از عرَضی است. خوانساری در کتاب منطق صوری دست‌کم چهار خصیصه برای تشخیصشون ذکر کرده که این خصائص حصر عقلی ندارن! و جز خصیصه سوم(تقدم منطقی ذاتی بر ماهیت)، عرضیاتی هم هستند که برخی اوصاف ذاتی رو دارا باشن و ذاتی نباشن!
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
« فمینیسم واقعی نفی مردانگی نیست، بل‌که کشف و احترام به زنانگی است. » هر شخصی اگر منصفانه در ذهنش کندوکاو کنه متوجه میشه که حتی تصور شبح‌وار مفاهیم «زن» و «مرد» در ذهن ما متمایز صورت می‌گیرند. توجه به این «صور جزئی» متمایز خواسته یا ناخواسته ما رو به دو…
تو همین متن
اگر بخوایم به یکی از کلیشه‌های جنسی(برای مثال کند ذهن بودن زنان) بپردازیم، به راحتی میشه با «اصل امتناع انفکاک امر ذاتی از افراد خارجی و ذهنی» حکم به بی‌اعتبار بودنش داد.
یا «اصل معلل نبودن امر ذاتی»؛
چه عارض شدن «کم‌سوادی» به "زن" در مقاطع زمانی و مکانی مختلف دلایل جامعه‌شناختی و روان‌شناختی مختلفی داشته...
از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به حیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کِی ز مُردن کم شدم؟!
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملائک بال و پر...
مثنوی معنوی/دفتر سوم
به نظرم شعر خوندن خیلی انسان‌ها رو از آدمایی که فقط کتابای فلسفی عجیب و غریب میخونن جلو میندازه.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
به نظرم شعر خوندن خیلی انسان‌ها رو از آدمایی که فقط کتابای فلسفی عجیب و غریب میخونن جلو میندازه.
چرا؟ چون کسی که کوچک‌ترین آشنایی‌ای با اشعار ایرانی داشته باشه هیچوقت برای فرهنگ غربی تره هم خرد نمی‌کنه!
هیچوقت غرب‌زده نمیشه!
پدر آقای سادی(سعدی) کارنو - فیزیک‌دان و مبدع پربازده‌ترین چرخه ترمودینامیکی - به قدری شیفته سعدی شیرازی شده بود که به جای گزینش از میان انبوهی از اسامی مفاخر ادبی فرانسه، اسم سعدی رو برای پسرش برگزید...
بعد می‌بینی نسل جدید فرهیخته(؟!) ما چطور زورشون میاد دوتا کلمه فارسی در یه جمله ساده‌شون بکار ببرن...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
بعد می‌بینی نسل جدید فرهیخته(؟!) ما چطور زورشون میاد دوتا کلمه فارسی در یه جمله ساده‌شون بکار ببرن...
همین‌جا میشه قرابت شگفت‌انگیز سبک زندگی جماعت نوکیسه، دگوری، لمیززاده و متمول ایرانی رو با ادبیات و لحن صحبت کردنشون مشاهده کرد.
زبان بیگانه با خودش فرهنگ و هویت بیگانه هم میاره...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
دوست داشتن(حتی به غلط) مغتنم‌تر از بی‌تفاوتیه...
نیازی به اثبات بهترین خانه برای زندگی نیست زمانی‌که آن خانه، خانهٔ خودمان نباشد...
مادامی‌که نتونیم عزیزانمون رو، خانواد‌ه‌مون رو یا حتی خودمون رو «دوست داشته باشیم»... مادامی‌که به راحتی قید هر دختری بزنیم و تعهدی نداشته باشیم... مادامی‌که عاشق نباشیم و خیانت رو عادی‌سازی کنیم... حق دادن تز آرمانی اجتماعی نداریم...
«دوست داشتن» خودش را در غیرت نشان می‌دهد.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
"غیرت" در اکنون و این‌جای من با عشق وافر عاشق به معشوق معادل است! عشقی متعالی که می‌خواهد در یک رابطه خصوصی و نهان تعریف شود تا عمومی و آشکار... عشقی که علاقه‌ش فقط و فقط در نسبتش با معشوق حصر می‌شود و خواستار ماندگاری این حصار است... صلابت و متزلزل نشدنِ…
دچار بدفهمی بزرگی می‌شوید اگر تصویری شاعرانه از این عشق متعالی بسازید! تصویری از رسیدن عاشق به معشوق(در حالت کلی تصویری از یک لحظه اشتداد) مثل رمان‌های رمانتیک به قلمروی شاعرانگی، خیال و تناهی تعلق دارد و کمیک و مضحک است چرا که موجودیتی متناهی خودش را به امر ایده‌آل و نامتناهی ملبس می‌کند، یک لحظه در قامت ابدیت(نامتناهیت کاذب)... به همین خاطر می‌گویم "متعالی"! این عشق از جنس ابدیت است نه لحظه! از جنس آزادی است به معنای اگزیستانسیالیستی کلمه! از جنس انتخاب! شخص بی‌تفاوت "انتخاب" نمی‌کند! او از خیانتش «احساس گناه» نمی‌کند! زیرا نه شر برایش معنایی دارد نه خیر نه حتی زندگی... به خلاف او در شخص باغیرت خیر و شر با مفاهیمی مثل «تعهد» و «مسئولیت» تقویم می‌یابد! اکنون یک "هویت" دارد، یک "خود" ضابطه‌مند! نه به معنایی که در مفاهیمی مثل "شوهر" یا "پدر" منجمد و قربانی اخلاقی انتزاعی شود! بلکه در معنایی کاملا انضمامی اخلاقی زندگی می‌کند! او می‌داند که در فراز و فرودهای زندگی «می‌تواند» شر را انتخاب کند و در همین حال خودش را مضطرب و آزاد می‌بیند... بنابراین می‌شود گفت او «خواستن» را انتخاب کرده است نه «خواستن خیر» یا «خواستن شر»! با "انتخاب" او زندگی کردن را با بی‌تفاوتی و گذران بی‌روح زمان تاخت می‌زند...