یادداشتهای مُعَوَّجْ
بازنمایی امر والا به تمامی میشه از شنیدنش خصلت خوفآور و به اصطلاح اوتو(otto) خدا رو حس کرد... بدنم به لرزه میافتد و اضطراب وجودم را مالامال میکند گویی به عمق تاریک مغاک نگاه کرده باشم و چونان رعب و هراسی که آدمیان وحشتزده هرکولانیوم در اثر فاخر جان مارتین…
صرفا توصیف پدیدارشناسانه یک تجربه زیباشناختیه.
این تجربه رو با بایستهها و پیشفرضهای منفیای که نسبت به دین دارید از خودتون محروم نکنید...
این تجربه رو با بایستهها و پیشفرضهای منفیای که نسبت به دین دارید از خودتون محروم نکنید...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
بازنمایی امر والا به تمامی میشه از شنیدنش خصلت خوفآور و به اصطلاح اوتو(otto) خدا رو حس کرد... بدنم به لرزه میافتد و اضطراب وجودم را مالامال میکند گویی به عمق تاریک مغاک نگاه کرده باشم و چونان رعب و هراسی که آدمیان وحشتزده هرکولانیوم در اثر فاخر جان مارتین…
یک شاعر کاری جز مدح قهرمانش بلد نیست.
شاعر نمیتواند کار قهرمان را انجام دهد.
شاعر نمیتواند کار قهرمان را انجام دهد.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
...
از یکیشون خیلی خوشم اومد.
بعدا از طریقش یه نقد کلی از مسیری که بعضی چنلها برای آینده ایران ترسیم کردن میکنم.
بعدا از طریقش یه نقد کلی از مسیری که بعضی چنلها برای آینده ایران ترسیم کردن میکنم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
...
٢١ خرداد ١۴٠٣
شاعری خوش ذوق ولی بزدل که به هرچیزی چنگ میزند تا از تناقضات و تبعات فکرش بگریزد. از اعدام مینویسد، از جنایت مینویسد، از قساوت، از زن و آزادی... از همهچیز مینویسد و سعی میکند با قلم فرساییاش طوفانی به پا کند تا بدان واسطه مسیر ذهنی مخاطبش همسو با جهت وزش ایدهاش شود اما در کنه ضمیرش به خود القا میکند که نه خوبی معنایی دارد و نه بدی، نه خیری و نه شری، تو گویی در ذهنش همه چیز زیباپرستیست و بس.
« اگر حقیقت چیزی جز پوچی نیست، پس زیبایی هم پوچ است! »
زندگی برایش فی حد ذاته ارزشی ندارد و فقط هنر است که تاب تحملش را میدهد. تا کی دوام میآورد؟ نمیدانم.
شاعری خوش ذوق ولی بزدل که به هرچیزی چنگ میزند تا از تناقضات و تبعات فکرش بگریزد. از اعدام مینویسد، از جنایت مینویسد، از قساوت، از زن و آزادی... از همهچیز مینویسد و سعی میکند با قلم فرساییاش طوفانی به پا کند تا بدان واسطه مسیر ذهنی مخاطبش همسو با جهت وزش ایدهاش شود اما در کنه ضمیرش به خود القا میکند که نه خوبی معنایی دارد و نه بدی، نه خیری و نه شری، تو گویی در ذهنش همه چیز زیباپرستیست و بس.
« اگر حقیقت چیزی جز پوچی نیست، پس زیبایی هم پوچ است! »
زندگی برایش فی حد ذاته ارزشی ندارد و فقط هنر است که تاب تحملش را میدهد. تا کی دوام میآورد؟ نمیدانم.
نقاشی گیتاریست پیر اثر پابلو پیکاسو
یادداشتهای مُعَوَّجْ
٢١ خرداد ١۴٠٣ شاعری خوش ذوق ولی بزدل که به هرچیزی چنگ میزند تا از تناقضات و تبعات فکرش بگریزد. از اعدام مینویسد، از جنایت مینویسد، از قساوت، از زن و آزادی... از همهچیز مینویسد و سعی میکند با قلم فرساییاش طوفانی به پا کند تا بدان واسطه مسیر ذهنی مخاطبش…
هر عارضهای که تسکین پیدا کند، عارضهای دیگر به وخامت میگراید.
ساموئل بکت
متوهمانهترین جامعه آرمانی سوسیالیستی رو تصور کنید. رفاه و آسایش مطلق برای همه مردم! وَه! تصور همچین جامعهای براتون خستهکننده نیست؟
فقط این پرسش برای از بین بردن تمام عظمت آرمانشهر خیالیمون کفایت میکنه: «خب بعدش چی؟»
مصداق ملالآورترش رضوانی هست با نعمات نامحدود که در اذهان محدودمون ترسیم میکنیم و آتئیستها استثنائا اینجا به حق از خستهکننده بودن این تصور ایراد میگیرند.
میتونم برای چرایی پوچ بودنش گریزی به مفهوم «نامتناهیت کاذب» در منطق هگل بزنم. اینجا نگهش دارید بعدا سراغش میام.
حالا این جمله رو نگاه کنید:
«به موازات نزدیک شدن افراد جامعه به رفاه مادی، سقوطشون به ورطه نهیلیسم تسریع میشود.»
میخوام از امکان همچین نتیجهای حرف بزنم. پس به جوامع خودمون برمیگردیم...
بپرسید از خودتون: چرا یک شخص پس از ثروتمند شدن باز هم طمع پول میکنه؟!
شاید چون اگر فرض کنیم در زندگی قلهای برای رسیدن هست، بعد از فتحش دیگه بالارفتن از کوه معنایی نداشته باشه!
تسلسل دیوانهوار این اهداف ساختگی تمومی ندارن: انسان به پول میرسه و برای معنادار شدن ادامه زندگیش همون هدف مسخرهش رو بسط میده و دوباره و دوباره... این تسلسل مضحک به همون اندازه ساخت برج خدا بابلی برای یک امپراتور خستهکنندهست که ساخت یک ویلا برای فرد...(خب بعدش چی؟)
عنصر قوام دهنده این تسلسل ملالآور "تنوع" عه! در سرمایهداری این به اصطلاح "تنوع" با وساطت سرمایه ابراز وجود میکنه و در جامعه سوسیالیستی با هیپی شدن افراد جامعه...
ولی مقصد هردو یکیه: پوچگرایی
شاید چون اگر فرض کنیم در زندگی قلهای برای رسیدن هست، بعد از فتحش دیگه بالارفتن از کوه معنایی نداشته باشه!
تسلسل دیوانهوار این اهداف ساختگی تمومی ندارن: انسان به پول میرسه و برای معنادار شدن ادامه زندگیش همون هدف مسخرهش رو بسط میده و دوباره و دوباره... این تسلسل مضحک به همون اندازه ساخت برج خدا بابلی برای یک امپراتور خستهکنندهست که ساخت یک ویلا برای فرد...(خب بعدش چی؟)
عنصر قوام دهنده این تسلسل ملالآور "تنوع" عه! در سرمایهداری این به اصطلاح "تنوع" با وساطت سرمایه ابراز وجود میکنه و در جامعه سوسیالیستی با هیپی شدن افراد جامعه...
ولی مقصد هردو یکیه: پوچگرایی
یکی از بزرگترین درگیریهای من با برخی جریانات چپ نگاه ماتریالیستیک صرف اونها به جامعهست و نداشتن ترتب منطقی در نظامسازیشون.
من اینجا اصلا از مرفه نشدن جامعه حرف نمیزنم! من از ضرورت تقدم منطقی اخلاقیات مطلق در اذهان افراد یک جامعه نسبت به نگاه سیاسی-اقتصادیشون حرف میزنم!
مفهوم عدالت رو فقط باید از دریچه اخلاق فهم کرد نه اقتصاد...
تعریف حقوق بدون تعیین نکردن تکلیف اخلاق به همون اندازه مسخرهس که بلاتکلیفی اخلاقی-حقوقی یک حاکمیت سیاسی و اقتصاد هم بدون لحاظ تمام اینا(یعنی فلسفه سیاست، فلسفه حقوق و فلسفه اخلاق)
من اینجا اصلا از مرفه نشدن جامعه حرف نمیزنم! من از ضرورت تقدم منطقی اخلاقیات مطلق در اذهان افراد یک جامعه نسبت به نگاه سیاسی-اقتصادیشون حرف میزنم!
مفهوم عدالت رو فقط باید از دریچه اخلاق فهم کرد نه اقتصاد...
تعریف حقوق بدون تعیین نکردن تکلیف اخلاق به همون اندازه مسخرهس که بلاتکلیفی اخلاقی-حقوقی یک حاکمیت سیاسی و اقتصاد هم بدون لحاظ تمام اینا(یعنی فلسفه سیاست، فلسفه حقوق و فلسفه اخلاق)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
تسلسل مضحک
این تسلسل در قاموس هگل یعنی نامتناهیت کاذب. متناهیتی که به صورت خدعهآمیزی لباس نامتناهیت تنش میکنه.
جان لاک در کتاب جستارهایی در فهم بشر خیلی جالب درک ما رو از مفاهیم "ابدیت" و یک معنا "بینهایت" شرح میده؛ در واقع ذهن ما فقط یک قطعه محصور شده زمانی یا مکانی رو دائما امتداد میده که فکر میکنه اونها رو فهمیده! ما توهم میکنیم بینهایت رو درک کردیم در حالیکه با چیزی جز تسلسل و نامتناهیت کاذب مواجه نیستیم...
جان لاک در کتاب جستارهایی در فهم بشر خیلی جالب درک ما رو از مفاهیم "ابدیت" و یک معنا "بینهایت" شرح میده؛ در واقع ذهن ما فقط یک قطعه محصور شده زمانی یا مکانی رو دائما امتداد میده که فکر میکنه اونها رو فهمیده! ما توهم میکنیم بینهایت رو درک کردیم در حالیکه با چیزی جز تسلسل و نامتناهیت کاذب مواجه نیستیم...
پاراه
نه تو می پایی، و نه کوه. میوه این باغ: اندوه، اندوه.
گل بتراود غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو.
این پیچک شوق ، آبش ده، سیرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.
این لاله هوش ، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود.
و خدا از تو نه بالاتر. نی ، تنهاتر ، تنهاتر.
بالاها، پستی ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین.
بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست ، رشته آوازی هست.
پژواکی : رویایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد و رفت.
اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند.
این آب روان ، ما ساده تریم. این سایه، افتاده تریم.
نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.
نه تو می پایی، و نه کوه. میوه این باغ: اندوه، اندوه.
گل بتراود غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو.
این پیچک شوق ، آبش ده، سیرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.
این لاله هوش ، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود.
و خدا از تو نه بالاتر. نی ، تنهاتر ، تنهاتر.
بالاها، پستی ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین.
بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست ، رشته آوازی هست.
پژواکی : رویایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد و رفت.
اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند.
این آب روان ، ما ساده تریم. این سایه، افتاده تریم.
نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.
سهراب سپهری
یادداشتهای مُعَوَّجْ
یکی از بزرگترین درگیریهای من با برخی جریانات چپ نگاه ماتریالیستیک صرف اونها به جامعهست و نداشتن ترتب منطقی در نظامسازیشون. من اینجا اصلا از مرفه نشدن جامعه حرف نمیزنم! من از ضرورت تقدم منطقی اخلاقیات مطلق در اذهان افراد یک جامعه نسبت به نگاه سیاسی…
این جمله رو به عنوان یه دوست از من داشته باشید:
عدم پذیرش مسئولیت در قبال «خود»، «خانواده» و «جامعه» و در کل بیبندوباری اخلاقی شرط لازم برای پوچگرا شدنه!
عدم پذیرش مسئولیت در قبال «خود»، «خانواده» و «جامعه» و در کل بیبندوباری اخلاقی شرط لازم برای پوچگرا شدنه!
شاید در ابتدا اینطور به نظر نرسه ولی با همون منطقی که نشون دادم در نهایت مثل یک معتاد مفلوک غرق در پوچی میشه...
چپهایی که سعی در حذف زیستِ اخلاقی جامعه ما دارن، جز بدبختی چیزی عاید نسل جدیدمون نمیکنن...
چپهایی که سعی در حذف زیستِ اخلاقی جامعه ما دارن، جز بدبختی چیزی عاید نسل جدیدمون نمیکنن...
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
این مورد از مصادیق درونیسازی فرهنگ مردسالار هست. وقتی مردسالاری غالب باشه، زن برای پذیرفته شدن در اجتماع، مجبوره فرهنگ مردسالار رو درونیسازی و با قواعد این دنیا بازی کنه. چیزی شبیه به پدیده یهودیان برگزیده در آلمان نازی. یهودیان برگزیده یه عده یهودی خاص…
میلاد به دلیل نگاه محافظهکارانهش به سیاستگذاری مطلوبش، همیشه آدرس غلط میده.
وقتشه این بحث رو یکبار برای همیشه تموم کنیم.
وقتشه این بحث رو یکبار برای همیشه تموم کنیم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
نگاه محافظهکارانهش به سیاستگذاری مطلوبش
یه بزرگی میگفت سیاست ارباب علوم است.(دقیق خاطرم نیست ارسطو بود یا کی ولی حرفش خیلی حق بود)
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
این مورد از مصادیق درونیسازی فرهنگ مردسالار هست. وقتی مردسالاری غالب باشه، زن برای پذیرفته شدن در اجتماع، مجبوره فرهنگ مردسالار رو درونیسازی و با قواعد این دنیا بازی کنه. چیزی شبیه به پدیده یهودیان برگزیده در آلمان نازی. یهودیان برگزیده یه عده یهودی خاص…
بازیگر اصلی تمام حرفاشون ترکیب «جامعه مردسالار ما» هست؛ یعنی در ابتدا بحث رو جنسیتی میکنه اما نه از اون جهت که خاستگاه این مهم طبیعت باشه! بلکه جامعه! در واقع میخواد بگه نگاه کالا بودگی به زن برآمده از جامعه و فرهنگ عقبمانده ایرانیهاست...
به راحتی میشه ازش ایراد گرفت: اولا این نگاه منحصر به ایران نیست و حتی در آمریکا رپرهای آمریکایی زنان رو عینا به همین شکل خطاب میکنن و اتفاقا همین انتقادات بهشون وارد میشه(به موسیقی هم خلاصه نمیشه!) اما تفاوتشون با ما اینه که انتقاداتشون نه از نظرگاه اخلاقی بلکه زیباشناختیست...
ثانیا این نگاه برساخت جامعه نیست و ما میبینم در جای جای دنیا همه جوامع با همین مشکل سروکله میزنن، طوریکه فمینیستهای چپ با بدفهمی ریشه این معضل رو به سرمایهداری پیوست دادن و حتی در دهه هفتاد گروهی از فمنیستهای رادیکال خواستار جداسازی کامل جوامع مردان از زنان شدن! اگر فکر میکنید مشکل روانی داشتن خب نه، اونها هم از تجاوز و ابژه جنسی بودن خسته شده بودن و به همین خاطر علت این مشکل رو در "ذات" مردان جستوجو میکردن...
به راحتی میشه ازش ایراد گرفت: اولا این نگاه منحصر به ایران نیست و حتی در آمریکا رپرهای آمریکایی زنان رو عینا به همین شکل خطاب میکنن و اتفاقا همین انتقادات بهشون وارد میشه(به موسیقی هم خلاصه نمیشه!) اما تفاوتشون با ما اینه که انتقاداتشون نه از نظرگاه اخلاقی بلکه زیباشناختیست...
ثانیا این نگاه برساخت جامعه نیست و ما میبینم در جای جای دنیا همه جوامع با همین مشکل سروکله میزنن، طوریکه فمینیستهای چپ با بدفهمی ریشه این معضل رو به سرمایهداری پیوست دادن و حتی در دهه هفتاد گروهی از فمنیستهای رادیکال خواستار جداسازی کامل جوامع مردان از زنان شدن! اگر فکر میکنید مشکل روانی داشتن خب نه، اونها هم از تجاوز و ابژه جنسی بودن خسته شده بودن و به همین خاطر علت این مشکل رو در "ذات" مردان جستوجو میکردن...
اما راهحل چیست؟ قطعا باید به مردانی با همچین نگاهی که از قضا توانایی کنترل افسار ذهنشون رو هم ندارن حمله کرد ولی بایستی حتما به منشاش هم حمله کرد! منشا چیست؟
زنی که در هر جامعهای از سکسی خطاب شدن و التذاذ مردم از اندامش حظ ببره، باید تبعاتش هم بپذیره! یا زنی که برای سکس میمیرد!
خلاصه نظرم:
همانطور که مردان نقش محوری در خفه کردن نگاه زنستیزانه به زن ایفا میکنن، زنان نیز باید نقش محوری در حمله به زنانی که با پوشش نامتعارفشون مُبَلِّغ همچین تصویری از "زن" در جامعه هستن، ایفا کنن...
بعد از انتشار این اپیزود خیلی از مردم اعتراض کردن که چرا ما شوخی های جنسی با سیدنی[سوئینی] کردیم، مردم باید بدونن که اون شوخی ها همشون ایدهی خود سیدنی بودنمن با میلاد در این مورد همنظرم که برخی زنان از نگاه جنسی به اونها لذت میبرن ولی بیدلیل به فرهنگ مردسالار پیوندش نمیدم. (هر ظلمی به زنان بشه به این کیسه بوکس فرضی ربطش میدن ولی واقعا کسی دقیق نمیدونه چه معنایی میده)
بئن ینگ
زنی که در هر جامعهای از سکسی خطاب شدن و التذاذ مردم از اندامش حظ ببره، باید تبعاتش هم بپذیره! یا زنی که برای سکس میمیرد!
خلاصه نظرم:
همانطور که مردان نقش محوری در خفه کردن نگاه زنستیزانه به زن ایفا میکنن، زنان نیز باید نقش محوری در حمله به زنانی که با پوشش نامتعارفشون مُبَلِّغ همچین تصویری از "زن" در جامعه هستن، ایفا کنن...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
اما راهحل چیست؟ قطعا باید به مردانی با همچین نگاهی که از قضا توانایی کنترل افسار ذهنشون رو هم ندارن حمله کرد ولی بایستی حتما به منشاش هم حمله کرد! منشا چیست؟ بعد از انتشار این اپیزود خیلی از مردم اعتراض کردن که چرا ما شوخی های جنسی با سیدنی[سوئینی] کردیم،…
ادمین باید بپذیره این مشکل اتفاقا یکی از نتایج همین «آزادی بیحد و حصر اجتماعی» هست نه فرهنگ مردسالار و این قبیل مفاهیم مبهم! ترکیب «آزادی اجتماعی» و نه «فردی» رو به عمد به کار بردم چرا که فعالیتهای مردان و زنان در ساحت جامعه(مثلا پوشش اونها از خیابون گرفته تا دانشگاه و محلکار) به مثابه ابرازی برای انتقال ایده، تاثیر شگفتی در خود جامعه و نظریههای اجتماعی میذاره و برعکس؛ نظریههای اجتماعی هم به همین ترتیب در فرد و جامعه اثر میذارن! (همانطور که گیدنز استدلال میکنه، در علوم اجتماعی به خلاف علوم طبیعی ما با یک روند دوطرفه مواجه هستیم) بنابراین نمیشه مثل جان استوارت میل آزادی افراد در بستر اجتماع رو ذیل آزادی فردیشون تعریف کرد و کاملا صبغه اجتماعی و حتی سیاسی پیدا میکنه...