یادداشتهای مُعَوَّجْ
"شک"
به شما خواهم گفت در چنان لحظههایی آدم مانند" علف خشکیده" تشنه ایمان است و آن را میابد چون حقیقت دقیقا در بدبختی میدرخشد. درباره خودم خواهم گفت که من فرزند زمانهام، فرزند ناباوری و شک تاکنون و حتی این را میدانم تا زمانیکه درِ تابوتم بسته شود. این تشنگی برای ایمان به بهای چه عذابهای هولناکی برای من تمام شده و هنوز میشود، و هرچه برهان مخالف در من بیشتر باشد این ایمان در روحم قویتر میشود. و با این همه گاه خداوند لحظاتی برایم میفرستد که خود را در کمال آرامش احساس میکنم.
نامه داستایفسکی به ن. د. فونویزینا
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در متون بعدی خواهم گفت که چرا میگویم سرمایهداری و نه سرمایهداران! سرمایهداران خود به زنجیر "سرمایه" بسته شدهاند و اینکه قطعا من یک چپول خواهان گذار از سرمایهداری نیستم! به زودی تشریح خواهم کر
پول، کالا، پول بیشتر!
سرمایه چیست و چگونه ظهور کرد؟ با بخش دوم پرسش شروع میکنم و در ادامه با پاسخی سلبی به ماهیت سرمایه، عرایضم را به بخش اول متصل میکنم(شاید بهتر بود میپرسیدم سرمایه چه نیست*)
در مقطعی بدن مستبد خودش را برای تعین چشمانش(جاسوسان)، دستانش(کشاورزان)، پاهانش(سربازان) و... ناکافی میبیند، انگار که این ماشین اجتماعی دیگر توان هدایت امیال خود به اندامهایش را ندارد... نیاز به چیزی جدید حس میشود! چیزی که جریان میل را آزاد کند... جریان تولید را...
پیش از "سرمایه" زمین یک ملک اقتصادی نبود! بلکه یک ودیعه الهیِ غیر قابل خرید و فروش... پیش از سرمایه این بدن مستبد بود که اندامها و روابط تولید را مُذَوَّت میکرد... اما بعد؟ رمزها توسط "سرمایه" پس رانده میشوند... از منظری، هر کجا که تابویی شکسته شود، "سرمایه" به زودی در آنجا خودنمایی خواهد کرد. نیک لند سرمایه را به شکل رادیکالتری تعریف میکند: « سرمایه در تعریف نهایی خود، چیزی جز یک عامل اجتماعی شتابدهنده انتزاعی نیست. » یک مفهوم نامتعین... یک بدن بیاندام منزجر از هرگونه تعینی... به این معنا گذار از سرمایه به شکلی که مارکسیستهای ارتودکس و سوسیالیستها دنبالش بودند هم ناممکن است هم خندهدار... میل چیز خارجیای نسبت به سرمایه نیست! نابودی سرمایهداری تنها از درون ممکن هست(با این توصیف ماهیت انقلاب هم دگرگون میشود)...
مرتکب اشتباه فاحشی میشوید اگر گمان کنید "سرمایه" پول است! سرمایه سطح صاف، سیال، نامتعین و تفاوتنایافتهای است که ظاهرا در پول متجسد شده و با تولید ارزش افزوده به اختگی "پول" موهبتی افاضه میکند که یک ورقه ناچیز کاغذ این امکان را بیابد خودش خودش را تولید کند؛ همانطور که بدن بیاندام تلاش میکند خودش را بازتولید کند... ولی این تمام ماجرا نیست! صفحه نامتعین و بیاندامی که شرط هر تولید و رهاییست، خود میتواند به طور کامل ایستا و ضد تولید شود! بدنی ضد هرگونه سازماندهیای... بدنی که نه دهانی برای خوردن بخواهد، نه دندانی برای جویدن، نه معدهای برای هضم کردن... این بدن به چه چیزی میل دارد؟ مرگ! به همین ترتیب سرمایه در حرکتی معجزهوار از رهایی به سرکوب استحاله مییابد و "میل" ما را اینبار در قفس یک سیستم کمّی انتزاعی محبوس میکند؛ سیستمی که به منظور بازتولید خود، تمامی ارزشهای مازاد را برای خودش تصاحب میکند نه حتی برای سرمایهدار!... درست است که زمین دیگر یک هدیه مقدس برای لرد با شرف ما نیست، اما اکنون به یک منبع اقتصادی تبدیل شده به منظور انباشت هرچه بیشتر ثروت... ما "سرمایه" را تولید نکردیم اما سرمایه میل ما و بالطبع آگاهی و سوبژکتیویته ما را تولید میکند.
- کافی نیست! باید بیشتر پول در بیارم! بیشتر تولید کنید [تا بیشتر مصرف کنم]
سرمایهدار با تبعیت صرف از منطق سرمایه برنامهای میشود که الگوریتم آن را همه میدانیم:
پول، کالا، پول بیشتر...
سرمایه چیست و چگونه ظهور کرد؟ با بخش دوم پرسش شروع میکنم و در ادامه با پاسخی سلبی به ماهیت سرمایه، عرایضم را به بخش اول متصل میکنم(شاید بهتر بود میپرسیدم سرمایه چه نیست*)
در مقطعی بدن مستبد خودش را برای تعین چشمانش(جاسوسان)، دستانش(کشاورزان)، پاهانش(سربازان) و... ناکافی میبیند، انگار که این ماشین اجتماعی دیگر توان هدایت امیال خود به اندامهایش را ندارد... نیاز به چیزی جدید حس میشود! چیزی که جریان میل را آزاد کند... جریان تولید را...
پیش از "سرمایه" زمین یک ملک اقتصادی نبود! بلکه یک ودیعه الهیِ غیر قابل خرید و فروش... پیش از سرمایه این بدن مستبد بود که اندامها و روابط تولید را مُذَوَّت میکرد... اما بعد؟ رمزها توسط "سرمایه" پس رانده میشوند... از منظری، هر کجا که تابویی شکسته شود، "سرمایه" به زودی در آنجا خودنمایی خواهد کرد. نیک لند سرمایه را به شکل رادیکالتری تعریف میکند: « سرمایه در تعریف نهایی خود، چیزی جز یک عامل اجتماعی شتابدهنده انتزاعی نیست. » یک مفهوم نامتعین... یک بدن بیاندام منزجر از هرگونه تعینی... به این معنا گذار از سرمایه به شکلی که مارکسیستهای ارتودکس و سوسیالیستها دنبالش بودند هم ناممکن است هم خندهدار... میل چیز خارجیای نسبت به سرمایه نیست! نابودی سرمایهداری تنها از درون ممکن هست(با این توصیف ماهیت انقلاب هم دگرگون میشود)...
مرتکب اشتباه فاحشی میشوید اگر گمان کنید "سرمایه" پول است! سرمایه سطح صاف، سیال، نامتعین و تفاوتنایافتهای است که ظاهرا در پول متجسد شده و با تولید ارزش افزوده به اختگی "پول" موهبتی افاضه میکند که یک ورقه ناچیز کاغذ این امکان را بیابد خودش خودش را تولید کند؛ همانطور که بدن بیاندام تلاش میکند خودش را بازتولید کند... ولی این تمام ماجرا نیست! صفحه نامتعین و بیاندامی که شرط هر تولید و رهاییست، خود میتواند به طور کامل ایستا و ضد تولید شود! بدنی ضد هرگونه سازماندهیای... بدنی که نه دهانی برای خوردن بخواهد، نه دندانی برای جویدن، نه معدهای برای هضم کردن... این بدن به چه چیزی میل دارد؟ مرگ! به همین ترتیب سرمایه در حرکتی معجزهوار از رهایی به سرکوب استحاله مییابد و "میل" ما را اینبار در قفس یک سیستم کمّی انتزاعی محبوس میکند؛ سیستمی که به منظور بازتولید خود، تمامی ارزشهای مازاد را برای خودش تصاحب میکند نه حتی برای سرمایهدار!... درست است که زمین دیگر یک هدیه مقدس برای لرد با شرف ما نیست، اما اکنون به یک منبع اقتصادی تبدیل شده به منظور انباشت هرچه بیشتر ثروت... ما "سرمایه" را تولید نکردیم اما سرمایه میل ما و بالطبع آگاهی و سوبژکتیویته ما را تولید میکند.
- کافی نیست! باید بیشتر پول در بیارم! بیشتر تولید کنید [تا بیشتر مصرف کنم]
سرمایهدار با تبعیت صرف از منطق سرمایه برنامهای میشود که الگوریتم آن را همه میدانیم:
پول، کالا، پول بیشتر...
ممکن است کسانی آینده فضای مجازی را همان جامعه ایدهآل سوسیالیستی موهومی گذشتگان بدانند؟
میشود مثلا با حذف مبادلات ارزی، فضای مجازی خیالیمان را دهکده جهانیای فرض کنیم که در آن همه با هم برابر هستند، سرمایه بین آنها فاصلهای ایجاد نکرده و در انتخاب هویت، جنسیت و... آزاد هستند؟ یک هویت سیال؟؟
دهکدهای که مرزهای مرسوم در جهان واقع را - از ارتباط چهره به چهره و روابط باواسطه یک بدن فیزیکی گرفته تا سرگرمیهایمان و... - درنوردیده و در آن هرکس بتواند با طراحی آواتار مورد علاقهش هر تصویری که دلش بخواهد از خودش بسازد؟؟
میشود مثلا با حذف مبادلات ارزی، فضای مجازی خیالیمان را دهکده جهانیای فرض کنیم که در آن همه با هم برابر هستند، سرمایه بین آنها فاصلهای ایجاد نکرده و در انتخاب هویت، جنسیت و... آزاد هستند؟ یک هویت سیال؟؟
دهکدهای که مرزهای مرسوم در جهان واقع را - از ارتباط چهره به چهره و روابط باواسطه یک بدن فیزیکی گرفته تا سرگرمیهایمان و... - درنوردیده و در آن هرکس بتواند با طراحی آواتار مورد علاقهش هر تصویری که دلش بخواهد از خودش بسازد؟؟
قصد ورود به الهیات سایبرنتیکی و بررسی ابعاد هستیشناختی و پدیدارشناختی «واقعیت مجازی»(VR) را ندارم. اما باتوجه به چیزهایی که گفتم این امکان را لااقل به لحاظ جامعهشناختی محال میبینم، ماشین اجتماعی ضرورتا برای تداوم فرآیند و تولید به بازقلمروگذاری(reterritorializing) جریانهای میل آزاد شده محتاج است! گذر از سرمایهداری جز از درون محال است! تنها با تشدید قلمروزدایی! حتی اگر استدلالتم برای شما دشوار باشد در بررسی همین فضای شبه مجازی امروز و تعلیق آهسته دنیای واقعی توسط کاربرانش هم میشود چراییِ محال بودنش را جستوجو کرد...
در فضای مجازی امروز هم سرمایه خودش را در فالوورها، لایکها، بازنشرها و در حالت کلی ارزش و اعتبار اجتماعی متجسد میکند بدون آنکه ضرورتا "پول" به معنای اسبقش دخالتی داشته باشد! (مثلا با اهداف مالی، اسپانسر و تبلیغات)
با این چیزها ارضا میشود!
ناخودآگاه خودش را یک "برند" میبیند!
روابطش را یک "بازار"...
خلاقیت، شخصیت و زندگی روزمرهشان «یک محتوای قابل فروش»...(امیدوارم به خودم و ادمینهای چنلهای دیلی برنخوره😂)
"کارگر" ،"محصول" و "مصرفکننده" هم باز تعریف میشوند!
"کارگر" شمایید که با صرف وقت، انرژی و خلاقیت محتوا تولید میکنید...
"محصول" دادههایی هستند به کاربرهای دنبالکنندهتون میفروشید...
"مصرف کننده" شمایید که در حال مصرف محتوای دیگران هستید و همچنین با مصرف درآمدتون(افزایش تعداد فالوورها) یک احساس رضایت موقت میکنید...
با این چیزها ارضا میشود!
ناخودآگاه خودش را یک "برند" میبیند!
روابطش را یک "بازار"...
خلاقیت، شخصیت و زندگی روزمرهشان «یک محتوای قابل فروش»...(امیدوارم به خودم و ادمینهای چنلهای دیلی برنخوره😂)
"کارگر" ،"محصول" و "مصرفکننده" هم باز تعریف میشوند!
"کارگر" شمایید که با صرف وقت، انرژی و خلاقیت محتوا تولید میکنید...
"محصول" دادههایی هستند به کاربرهای دنبالکنندهتون میفروشید...
"مصرف کننده" شمایید که در حال مصرف محتوای دیگران هستید و همچنین با مصرف درآمدتون(افزایش تعداد فالوورها) یک احساس رضایت موقت میکنید...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در فضای مجازی امروز هم سرمایه خودش را در فالوورها، لایکها، بازنشرها و در حالت کلی ارزش و اعتبار اجتماعی متجسد میکند بدون آنکه ضرورتا "پول" به معنای اسبقش دخالتی داشته باشد! (مثلا با اهداف مالی، اسپانسر و تبلیغات) با این چیزها ارضا میشود! ناخودآگاه خودش…
ما میتونیم لیستی از علل صفحهای جنبش ژینا رو تهیه کنیم: از نقش رسانه گرفته تا اقتصاد و سیاستگذاری سرکوبگرایانه که مثل نورهایی که توسط عدسی در یک نقطه کانونی داغ همگرا میشن این علل صفحهای هم باعث وقوع رخداد شده...
ولی فکر میکنم مهم ترینش بیماری کرونا باشه. کرونا باعث شد که پروژه انسان مجازی تسریع بشه و منطق پنهان شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام چیزی جز « هرچه بیشتر خودت و بدنت رو در معرض نمایش بذاری، محبوبتری و فالوورهای بیشتری داری» نیست! (البته محدودیتهایی هم داره تا کاربرهاش کم نشه)
این خیلی در ناخودآگاهمون اثر گذاشته...
میل به دیده شدن و محبوب بودن خود شکلی از سلطه سرمایهست... درواقع فردگرایی با مصرفگرایی پیوند خانوادگی داره.
ولی فکر میکنم مهم ترینش بیماری کرونا باشه. کرونا باعث شد که پروژه انسان مجازی تسریع بشه و منطق پنهان شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام چیزی جز « هرچه بیشتر خودت و بدنت رو در معرض نمایش بذاری، محبوبتری و فالوورهای بیشتری داری» نیست! (البته محدودیتهایی هم داره تا کاربرهاش کم نشه)
این خیلی در ناخودآگاهمون اثر گذاشته...
میل به دیده شدن و محبوب بودن خود شکلی از سلطه سرمایهست... درواقع فردگرایی با مصرفگرایی پیوند خانوادگی داره.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
شاید در آیندهای نه چندان دور به این موضوع پرداختم که چرا باتوجه به فهم ناقص من از دلوز اگر ناچار به انتخاب بین دو جبهه باشیم، باز هم این سرسپردگی دومی بهتر از اولی است...
تفاوتها را تعقیب کنید تا به تکینگیها برسید!
امر تکین و دیفرانسیل سومین معیار دلوز برای بازشناسی ساختارگرایی است. همانطور که قبلا هم اشاره کردم، تمامی متفکران شکلی از ذاتگرایی را پذیرفتند، دلوز در درسگفتارهایش درباره اسپینوزا "ذات" را اینگونه میبیند: «تعریف ذات هر هستنده(آنچه این هستنده را آنی میکند که هست) به شیوهای اشتدادی است...» "ذات" در قاموس دلوز کمیتی اشتدادی تعریف میشود. در این معنا دیگر مفاهیم مشتمل بر جنس و فصلهای منتزع شده از روابط نیستند بلکه معنایی کاملا موضعی در نسبتشان با روابط هستندهها با یکدیگر دارند! اگر بخواهیم قورباغه را از میمون در فضایی از شدت تمیز دهیم بایستی از تفاوتها که توان اثرگذاری و اثرپذیریشان در محیط زیستشان است، به تکینگیای مثل "قورباغه" و "میمون" برسیم...
با همین مبنا میتوانیم با تفاوتهای فرهنگی جوامع به تکینگیهایی مثل جامعه ایران و جامعه فرانسه برسیم. با مشخص شدن این تکینگیها، اصلاحات و تغییرات جوامع هم وابسته به امر تکین میشوند؛ در این چارچوب ما دیگر این جواز را نداریم که با الگوبرداری از ارزشهای فرهنگی فرانسه و در حالت کلی فرهنگ غربی و مدرنیته برای ایران نسخه بپیچیم! میمون توان سازگاری با برکه را ندارد و اگر در زیر آب برود خفه میشود! قورباغه هم نباید روی درخت باشد! جامعه ما هم توان سازگاری با مسیر فرهنگیِ غربی را ندارد و نباید از فرهنگ مدرنتیه آنها تقلید کورکورانه کند...
ابعاد بررسی را در خود جامعه ایران ریزتر میکنم؛ برای مثال اصلاحاتی که برای تهران انجام میگیرد بایستی با سیستان و بلوچستان به لحاظ تکین بودنشان متفاوت باشد. ریزتر میشویم تا جایی که از قلمرو جامعهشناسی وارد قلمرو روانشناسی شویم؛ به همین ترتیب تغییراتی که برای "من" مفید است برای "تو" مفید نخواهد بود!
امر تکین و دیفرانسیل سومین معیار دلوز برای بازشناسی ساختارگرایی است. همانطور که قبلا هم اشاره کردم، تمامی متفکران شکلی از ذاتگرایی را پذیرفتند، دلوز در درسگفتارهایش درباره اسپینوزا "ذات" را اینگونه میبیند: «تعریف ذات هر هستنده(آنچه این هستنده را آنی میکند که هست) به شیوهای اشتدادی است...» "ذات" در قاموس دلوز کمیتی اشتدادی تعریف میشود. در این معنا دیگر مفاهیم مشتمل بر جنس و فصلهای منتزع شده از روابط نیستند بلکه معنایی کاملا موضعی در نسبتشان با روابط هستندهها با یکدیگر دارند! اگر بخواهیم قورباغه را از میمون در فضایی از شدت تمیز دهیم بایستی از تفاوتها که توان اثرگذاری و اثرپذیریشان در محیط زیستشان است، به تکینگیای مثل "قورباغه" و "میمون" برسیم...
با همین مبنا میتوانیم با تفاوتهای فرهنگی جوامع به تکینگیهایی مثل جامعه ایران و جامعه فرانسه برسیم. با مشخص شدن این تکینگیها، اصلاحات و تغییرات جوامع هم وابسته به امر تکین میشوند؛ در این چارچوب ما دیگر این جواز را نداریم که با الگوبرداری از ارزشهای فرهنگی فرانسه و در حالت کلی فرهنگ غربی و مدرنیته برای ایران نسخه بپیچیم! میمون توان سازگاری با برکه را ندارد و اگر در زیر آب برود خفه میشود! قورباغه هم نباید روی درخت باشد! جامعه ما هم توان سازگاری با مسیر فرهنگیِ غربی را ندارد و نباید از فرهنگ مدرنتیه آنها تقلید کورکورانه کند...
ابعاد بررسی را در خود جامعه ایران ریزتر میکنم؛ برای مثال اصلاحاتی که برای تهران انجام میگیرد بایستی با سیستان و بلوچستان به لحاظ تکین بودنشان متفاوت باشد. ریزتر میشویم تا جایی که از قلمرو جامعهشناسی وارد قلمرو روانشناسی شویم؛ به همین ترتیب تغییراتی که برای "من" مفید است برای "تو" مفید نخواهد بود!
همچنان در زمین دلوز فلسفه میخوانیم و حتی وارد تقریرهای متفکرین پسااستعمارگرا از دلوز و فوکو و تمایز متافیزیکی(نه جغرافیایی) بین غرب و شرق نشدیم!
ولی میبینیم که به چه زیبایی در فلسفه دلوز جریانهای راست و چپ با هم امتزاج پیدا میکنند...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
جریانی که تنها ماهیهای مرده در آن شناورند...³ کاملا متوجهام که با پذیرش منطق دلوز باید انسداد و انجماد برخی گروههای جبهه مقابل هم محکوم کنیم ولی شاید در آیندهای نه چندان دور به این موضوع پرداختم که چرا باتوجه به فهم ناقص من از دلوز اگر ناچار به انتخاب…
"درونماندگاری" شاید از جهتی همه افراد رو در زمین سرد خودش برابر نشون بده ولی هیچ ضرورت منطقیای برای بیرون کشیدن یک ساختار سیاسی نداره!(مثلا دموکراسی رادیکال که خود یک کلان روایت است)
به شخصه در متون دلوز تا به حال هیچجا ندیدم که به این نکته تصریح کنه.
درونماندگاری برای دلوز صرفا ابزاری برای مسئلهمندی(problematic معادل غیردقیق خودمه، به دلایلی از وامگیری مستقیم واژهش خوشم نمیاد) سیاسیه نه یک پروژه سیاسی و تقریبا هر گروهی میتونه از این نظریه-روش استفاده کنه.
و همچنین قبلتر هم گفتم که به چه معنا سرمایهداری میتونه یک نظام درونماندگار باشه...
به شخصه در متون دلوز تا به حال هیچجا ندیدم که به این نکته تصریح کنه.
درونماندگاری برای دلوز صرفا ابزاری برای مسئلهمندی(problematic معادل غیردقیق خودمه، به دلایلی از وامگیری مستقیم واژهش خوشم نمیاد) سیاسیه نه یک پروژه سیاسی و تقریبا هر گروهی میتونه از این نظریه-روش استفاده کنه.
و همچنین قبلتر هم گفتم که به چه معنا سرمایهداری میتونه یک نظام درونماندگار باشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
"درونماندگاری" شاید از جهتی همه افراد رو در زمین سرد خودش برابر نشون بده ولی هیچ ضرورت منطقیای برای بیرون کشیدن یک ساختار سیاسی نداره!(مثلا دموکراسی رادیکال که خود یک کلان روایت است) به شخصه در متون دلوز تا به حال هیچجا ندیدم که به این نکته تصریح کنه. درونماندگاری…
فکر میکنم این تقریر سیاست زده رو از دلوز اولین بار مارکسیستی به نام آنتونیو نگری داشته.
با ابداع خلاقانه مفهوم «انبوه خلق»
ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه خیلی زود پروژه سیاسیش توسط انتقادات سنگین همطیفهای خودش(چپها) دچار سرخوردگی شد.
با ابداع خلاقانه مفهوم «انبوه خلق»
ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه خیلی زود پروژه سیاسیش توسط انتقادات سنگین همطیفهای خودش(چپها) دچار سرخوردگی شد.
مقاله «آیا درونماندگاری منازعات اجتماعی را توضیح میدهد» از آقای لاکلائو در نقدش به نگری خواندنیست.
جالبه بدونید مفهوم "درونماندگاری" حتی قبلتر از اسپینوزا به منظور حل مسئله شر وارد میادین فلسفه شده...
کاملا رنگ و لعاب الاهیاتی داشته!
کاملا رنگ و لعاب الاهیاتی داشته!
صرفا به عقیدهشون البته
برابری هیچگاه وجود نداشته، وجود ندارد و وجود نخواهد داشت...
برابری هیچگاه وجود نداشته، وجود ندارد و وجود نخواهد داشت...