یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
من آدم سیاسی‌ام.
نمیتونم به رخدادها بی‌تفاوت باشم ولی شدیدا نیاز دارم ذهنم رو از این به‌هم‌ریختگی خلاص کنم.
سر همین برای تشدید نشدن آشفتگی ذهن بی‌سروسامانم احتمالا خودم رو دیگه درگیر این چنل نکنم(نمی‌دونم تا کی)
این چنل با وجود ممبرای کمش برام خیلی عزیز بود... اعضاش هم... حتی اگه به لحاظ فکری زیاد همسو نبوده باشیم.
امیدوارم کسی رو آزرده نکرده باشم... فعلا...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
Photo
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند... ¹

عنصر مقوم میل به برخی "تغییرات" زمانی که در اذهانمان یک مفهوم ایده‌آل می‌سازیم چیست؟ امر منفی، نگاتیو یا به تعبیر بهتر فقدان، کمبود و پوچی... نام این مفهوم ایده‌آل هرچیزی می‌تواند باشد؛ مثلا زن "مترقی"...
گرسنگانی که خواهان ارضای هرچه سریع‌تر این قبیل امیال هستند، هیچ متوجه سرشت پوچ میل خود نمی‌شوند! به همین دلیل سیر نمی‌شوند! بلکه گرسنه‌تر... در چارچوب فکری دلوز ولی حتی این میل به ظاهر پوچ و «ضد تولید» هم محصولِ درون‌ماندگارِ فرآیندهای"تولید" تعریف می‌شود؛ محصولاتی که در ویترین‌ مغازه‌های سرمایه‌داری(چه در رسانه چه در سینما و... ) عرضه و بلافاصله توسط دخترانمان مصرف می‌شوند... دست‌کم ما می‌دانیم تا قبل از این سال‌های اخیر، حتی تصور یک پسر موتورسوار که در حال خفه کردن خود با دود سیگار وسط لاین مخالف خیابان(گویا خودش را بازیگر فیلم‌های هالیوودی می‌بیند) ناممکن بود! چه برسد به دختر ایرانی... معمولا لبخندی تحقیرآمیز هم بر لب دارند که معنای آن را به خوبی می‌دانم...
- "من" زیباترم! "من" آزادترم! "من" مترقی‌ترم! "دیگری" آزاد نیست! "دیگری" عاقل نیست!
با این وجود می‌دانم این حد از تقلا برای ابراز وجود و کسب تایید از دیگران برایش کافی نخواهد بود...

"من" اگر از ساختارهای ایستا و کالاهای سرمایه‌داری تغذیه شود، خواه‌ناخواه به "دیگر"سازی(othering) منتج می‌‌شود! "دیگری" موجود مشمئزکننده‌ای است که می‌خواهد به حقوقِ "فردیِ" پیشینی و آسمانی او تعرض کند، حقوق "من"! در همین جا می‌شود "انقلاب"ی نبودن جنبش ژینا را ردگیری کرد؛ این جنبش به هیچ عنوان فردیت‌زدا نبود بلکه کاملا فردگرایانه، جنبش ماشین‌های مولار(یا به زبان خودمانی جنبش ماشین‌ها به معنای دقیق کلمه) که به جای تبعیت از اتوریته ساختار حاکم، ناخودآگاه به اتوریته سرمایه‌داری پناهنده و مترسک مقاصد سیاسی‌اش می‌شوند(در متون بعدی خواهم گفت که چرا می‌گویم سرمایه‌داری و نه سرمایه‌داران! سرمایه‌داران خود به زنجیر "سرمایه" بسته شده‌اند و این‌که قطعا من یک چپول خواهان گذار از سرمایه‌داری نیستم! به زودی تشریح خواهم کرد)؛ مهم است که متوجه باشید هیچ انتخابی در این پناهندگی بین ساختار حاکم و سرمایه‌داری وجود ندارد، ماشین‌های مولار انتخاب نمی‌کنند! فقط تبعیت! در واقع هویت آن‌ها پیشاپیش با "فراواقعیت"های تزریقی روایت‌ها شکل گرفته است و باز هم مهم است که بدانید این تقدم روایت یک تقدم زمانی نیست، بلکه منطقی! ولی از ذکر این حقیقت نمی‌شود به جبریت تام واحدهای اجتماعی این جنبش رسید؛ شاید هرگز نشود نقش هستی‌شناختی روایت در شکل‌گیری هویت انسان‌ها را منکر شد اما:
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند... ²

« ممکنه "ما" خودمون حاملان فاشیسم باشیم؟! » محافظه‌کارانی که هیچ ذهنشان را با این پرسش نمی‌آشوبند، نمی‌توانند مدعی ضدیت با فاشیسم شوند! تبعیت صرف آن‌ها همین‌جا عرض اندام می‌کند و دقیقا به همین خاطر جنبش ژینا یک سرهم‌بندی معیوب بود! سوژه‌های بدوا سیاسی شده و استعلا یافته از ماشین‌های رسانه‌ای و روایی سرمایه‌داری که به صورت مغرضانه‌ و فریب‌کارانه‌ای با شعارهای زیبای مساوات‌طلبانه و عدالت‌خواهانه، پیوند معنادار خود را با سرمایه‌داری به عنوان اندام‌های از پیش متعینش به ظاهر می‌گسلانند! تئوری توطئه چینی و ساده‌سازی بی‌حد و حصر معضلات اجتماعی(حتی خود نحوه مواجهه با مسئله گشت ارشاد) ضرورتِ درون‌ماندگارِ این جنبش بود! برای سوژه‌های جنبش، وجود یک هیولای انتزاعی‌ای به نام ج.ا پیش‌شرط بقای آن جنبش است، وجود "دیگری"!(نه مفاهیمی مثل "زن"، "زندگی" و "آزادی" یا دغدغه اجتماعی!) و نیز می‌بایست این هیولا یک فرد باشد نه یک کل تا راحت‌تر جواز غربالگری "مردم" از "نامردم"، "ما" از "دیگری" و "آزادی‌خواه" از "مزدور" صادر شود... با تقلیل این ساختار پیچیده به یک موجود منفرد، بخش قابل توجهی از مردم حامی این ساختار به "تروریست"های کوچکی تبدیل می‌شوند که ضرورتا «از خودشان» هستند! یا باید با فحاشی جنسی به شدیدترین شکل ممکن تخریبشان کرد یا با خونسردی تمام با ٧٠ ضربه چاقو(!) سر به نیست شوند...
جنبش ژینا ارزش تازه‌ای خلق نکرد! واقعیت جدیدی تولید نکرد! فقط ارزش‌های فرهنگ مدرنیته را در جامعه ما بازتولید کرد، نقشی که در گذشته به استعمارگران اروپایی محول شده بود حال به شکلی نرم‌‌تر توسط بخشی از مردم‌ ما ایفا می‌شود، به همین خاطر قربانیان جنبش ژینا پیش از آن‌که قربانیان خشونت باشند، قربانيان فکری بودند...

شاید وقت آن فرا رسیده که ما هم یک نقاب گله‌پسندتر از دکه‌های سرمایه‌داران – که جز سود نسبت به همه چیز حتی خوشبختی یا بدبختی آینده مشتریانش بی‌اهمیت هستند – انتخاب کنیم، نقابی که در آن هرچه برهنه‌تر باشیم آزادتر... هرچه فحاش‌تر باشیم محبوب‌تر... و هرچه خیانت‌کارتر باشیم باتجربه‌تر به نظر می‌رسیم...
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند...³

کاملا متوجه‌ام که با پذیرش منطق دلوز باید انسداد و انجماد برخی گروه‌های جبهه مقابل هم محکوم کنیم ولی شاید در آینده‌ای نه چندان دور به این موضوع پرداختم که چرا باتوجه به فهم ناقص من از دلوز اگر ناچار به انتخاب بین دو جبهه باشیم، باز هم این سرسپردگی دومی بهتر از اولی است...

از جملات خطابی که بگذریم، بایستی جنبش ژینا، این پدیده به غایت پیچیده در جامعه‌مان را پیچیده و حتی‌الامکان با کمترین سوگیری شناختی(حذف کاملش ناممکنه) اعم از اخلاقی، تجویزی، سیاسی و... تحلیل کنیم، یعنی درون‌ماندگار. در تحلیل درون‌ماندگار باید به زمینِ زیرِ پاهایمان بیش از هرچیز دیگری توجه کنیم، این‌که فهمیده باشیم ما عقاب ناظری با بُعدی بالاتر در ورای صفحه هندسی جامعه نیستیم! بلکه رأسی از رئوس این شبکه روابط... اولین نتیجه منطقی این فرض، عدم امکان دسترسی ما به یک علت مافوق و خارج از صفحه جامعه در بررسی شدن‌‌ها و فرآیندهای اجتماعی است.(وجه کانتی و استعلایی فلسفه دلوز دقیقا همین است!) اینجا با یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های تفکر دلوز با نگاه ساده‌انگارانه مارکسیست‌ها و فرویدیست‌ها برخورد می‌کنیم: عدم فروکاست‌گرایی! نه پراکسیس‌های اجتماعی نسخه "درون‌فکنی" شده پراکسیس‌های روانی هستند و نه پراکسیس‌های روانی بر ساختارهای اجتماعی "فرافکنی" می‌شوند! جنبش ژینا نه محصول "سرکوب‌"(ما با هر نوعی از مثلث ادیپال دشمنیم) غرایز و سائق‌ها در قالب شکلی از شریعت بود و نه محصول توتالیتاریسم سیستم... در عین حال در فلسفه دلوز به نحوی با تلاقی مارکس و فروید به شکل غیر تقلیل‌گرایانه مواجه هستیم؛ شاید راه‌حل نه ارگانیسم فرویدی باشد و نه مکانیسم مارکسی بلکه میکسی از این دو: ماشین میل(desiring machine)...

حتی مرگ‌بارترین ساختارهای اجتماعی هم توسط میل "تولید" می‌شوند، دلوز در فقره‌ای از آنتی ادیپ می‌پرسد: « چرا انسان‌ها برای بردگی خود چنان سرسختانه می‌جنگند که گویی رستگاری‌شان در آن نهفته است؟ » مسئله اساسی در این‌جا انحراف میل انسان‌هاست نه جدال سطحی ارگانیسم باورها و مکانیسم باورها... فرآیند اجتماعی چیزی جدای از فرآیند میل نیست، فرآیند میل هم چیزی جدای از فرآیند اجتماعی نیست و جفت آن‌ها مجزا از فرآیند "تولید" نیستند ولی بسته به این‌که از چه زاویه‌ای نگاه کنیم متمایز می‌شوند...
ادامه‌ش رو بعدا می‌نویسم.
Forwarded from ناآزادیستان (یحتمل)

اشپربر: «خداوند مجازات کند سرسپرده‌ای را که به جای رفتن به کلیسا وارد حزبی انقلابی می‌شود تا از آن یک کلیسا بسازد.»

آلبر کامو، از «یادداشت‌ها»، جلد دوم، دفتر ششم، ص۵٨۴(طبق کتاب‌خوان مجازی فیدیبو)
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
شاید هرگز نشود نقش هستی‌شناختی روایت در شکل‌گیری هویت انسان‌ها را منکر شد
به اعتقاد من، با این مبانی فلسفی و در روزگارِ هولوگرافیک شدنِ "واقعیت" با انواع و اقسام روایت‌ها از آن، تنها مقوله "شک" به معنایی کاملا انضمامی(نه دستوری و دکارتی) هست که می‌تواند انسان‌ها را از بند این جبریت روان‌شناختی برهاند...
مشابه همین ایده را به شکل دیگری در دلوز مشاهده می‌کنیم، در تلاشش برای فهم "دیگری" به مثابه یک جهان ممکن... برای او کار فلسفه دیگر تفکیک ساده بین امر واقعی و خیالی نیست! بلکه کشف ماهیت امر نمادین... (دقت کنید هنوز وارد لکان نشدم!)
از سمت دیگر، در پدیدارشناسی هم این مسئله مشهود است! جایی که از فرآیند اپوخه صحبت به میان می‌آید...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
خواه چپ باشی خواه راست خواه ملحد باشی خواه خداباور مسئله دلوز اینجا همواره «دیگری، چهره، جهان ممکن و چند کلمه» است.
برای همین گمان می‌کنم اطلاق لفظ "چپ" به دلوز دقت فلسفی کافی را نداشته باشد.
دلوز به وضوح بین «در مسیر چپ بودن»(همان خصلت آشوبناک و متغیر واقعیت به تبعش فردیت‌زدایی) و «چپ بودن» تمایز می‌گذارد! این مسئله زمانی محرز می‌شود که این بخش از گفت‌وگوی او را با پارنت بخوانید:

کِلِر پارنت [با کنایه] : ژاپنی‌ها خیلی هم مردمانِ «در سمتِ چپی» به نظر نمی‌رسند …
ژیل دلوز: […] بله، دقیقاً! ولی اینکه دلیل نمی‌شود. [مسئله چپ بودن نیست.] در معنایِ بالا، آن‌ها درست «در سمتِ چپ» هستند. یعنی در راستایِ [استعاره‌ی] نشانی پستی، در سمتِ چپ هستند. تو اول افق را می‌بینی. و می‌دانی که این وضعیت نمی‌تواند به این شکل برقرار بماند.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
"شک"
به شما خواهم گفت در چنان لحظه‌هایی آدم مانند" علف خشکیده" تشنه ایمان است و آن را میابد چون حقیقت دقیقا در بدبختی می‌درخشد. درباره خودم خواهم گفت که من فرزند زمانه‌ام، فرزند ناباوری و شک تاکنون و حتی این را می‌دانم تا زمانی‌که درِ تابوتم بسته شود. این تشنگی برای ایمان به بهای چه عذاب‌های هولناکی برای من تمام شده و هنوز می‌شود، و هرچه برهان مخالف در من بیشتر باشد این ایمان در روحم قوی‌تر می‌شود. و با این همه گاه خداوند لحظاتی برایم می‌فرستد که خود را در کمال آرامش احساس می‌کنم.

نامه داستایفسکی به ن. د. فونویزینا
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
در متون بعدی خواهم گفت که چرا می‌گویم سرمایه‌داری و نه سرمایه‌داران! سرمایه‌داران خود به زنجیر "سرمایه" بسته شده‌اند و این‌که قطعا من یک چپول خواهان گذار از سرمایه‌داری نیستم! به زودی تشریح خواهم کر
پول، کالا، پول بیشتر!

سرمایه چیست و چگونه ظهور کرد؟ با بخش دوم پرسش شروع می‌کنم و در ادامه با پاسخی سلبی به ماهیت سرمایه، عرایضم را به بخش اول متصل می‌کنم(شاید بهتر بود می‌پرسیدم سرمایه چه نیست*)
در مقطعی بدن مستبد خودش را برای تعین چشمانش(جاسوسان)، دستانش(کشاورزان)، پاهانش(سربازان) و... ناکافی می‌بیند، انگار که این ماشین اجتماعی دیگر توان هدایت امیال خود به اندام‌هایش را ندارد... نیاز به چیزی جدید حس می‌شود! چیزی که جریان میل را آزاد کند... جریان تولید را...
پیش از "سرمایه" زمین یک ملک اقتصادی نبود! بلکه یک ودیعه الهیِ غیر قابل خرید و فروش... پیش از سرمایه این بدن مستبد بود که اندام‌ها و روابط تولید را مُذَوَّت می‌کرد... اما بعد؟ رمزها توسط "سرمایه" پس رانده می‌شوند... از منظری، هر کجا که تابویی شکسته شود، "سرمایه" به زودی در آن‌جا خودنمایی خواهد کرد. نیک لند سرمایه را به شکل رادیکال‌تری تعریف می‌کند: « سرمایه در تعریف نهایی خود، چیزی جز یک عامل اجتماعی شتاب‌دهنده انتزاعی نیست. » یک مفهوم نامتعین... یک بدن بی‌اندام منزجر از هرگونه تعینی... به این معنا گذار‌ از سرمایه به شکلی که مارکسیست‌های ارتودکس و سوسیالیست‌ها دنبالش بودند هم ناممکن است هم خنده‌دار... میل چیز خارجی‌ای نسبت به سرمایه نیست! نابودی سرمایه‌داری تنها از درون ممکن هست(با این توصیف ماهیت انقلاب هم دگرگون می‌شود)...

مرتکب اشتباه فاحشی می‌شوید اگر گمان کنید "سرمایه" پول است! سرمایه سطح صاف، سیال، نامتعین و تفاوت‌نایافته‌ای است که ظاهرا در پول متجسد شده و با تولید ارزش افزوده به اختگی "پول" موهبتی افاضه می‌کند که یک ورقه ناچیز کاغذ این امکان را بیابد خودش خودش را تولید کند؛ همان‌طور که بدن بی‌اندام تلاش می‌کند خودش را بازتولید کند... ولی این تمام ماجرا نیست! صفحه نامتعین و بی‌اندامی که شرط هر تولید و رهایی‌‌ست، خود می‌تواند به طور کامل ایستا و ضد تولید شود! بدنی ضد هرگونه سازمان‌دهی‌‌ای... بدنی که نه دهانی برای خوردن بخواهد، نه دندانی برای جویدن، نه معده‌ای برای هضم کردن... این بدن به چه چیزی میل دارد؟ مرگ! به همین ترتیب سرمایه در حرکتی معجزه‌وار از رهایی به سرکوب استحاله می‌یابد و "میل" ما را این‌بار در قفس یک سیستم کمّی انتزاعی محبوس می‌کند؛ سیستمی که به منظور بازتولید خود، تمامی ارزش‌های مازاد را برای خودش تصاحب می‌کند نه حتی برای سرمایه‌دار!... درست است که زمین دیگر یک هدیه مقدس برای لرد با شرف ما نیست، اما اکنون به یک منبع اقتصادی تبدیل شده به منظور انباشت هرچه بیشتر ثروت... ما "سرمایه" را تولید نکردیم اما سرمایه میل ما و بالطبع آگاهی و سوبژکتیویته ما را تولید می‌کند.
- کافی نیست! باید بیشتر پول در بیارم! بیشتر تولید کنید [تا بیشتر مصرف کنم]
سرمایه‌دار با تبعیت صرف از منطق سرمایه برنامه‌ای می‌شود که الگوریتم آن را همه می‌دانیم:

پول، کالا، پول بیشتر...
ممکن است کسانی آینده فضای مجازی را همان جامعه ایده‌آل سوسیالیستی موهومی گذشتگان بدانند؟
می‌شود مثلا با حذف مبادلات ارزی، فضای مجازی خیالی‌مان را دهکده‌ جهانی‌ای فرض کنیم که در آن همه با هم برابر هستند، سرمایه بین آن‌ها فاصله‌ای ایجاد نکرده و در انتخاب هویت، جنسیت و... آزاد هستند؟ یک هویت سیال؟؟

دهکده‌ای که مرزهای مرسوم در جهان واقع را - از ارتباط چهره به چهره و روابط باواسطه یک بدن فیزیکی گرفته تا سرگرمی‌های‌مان و... - درنوردیده و در آن هرکس بتواند با طراحی آواتار مورد علاقه‌ش هر تصویری که دلش بخواهد از خودش بسازد؟؟
قصد ورود به الهیات سایبرنتیکی و بررسی ابعاد هستی‌شناختی و پدیدارشناختی «واقعیت مجازی»(VR) را ندارم. اما باتوجه به چیز‌هایی که گفتم این امکان را لااقل به لحاظ جامعه‌شناختی محال می‌بینم، ماشین اجتماعی ضرورتا برای تداوم فرآیند و تولید به بازقلمروگذاری(reterritorializing) جریان‌های میل آزاد شده محتاج است! گذر از سرمایه‌داری جز از درون محال است! تنها با تشدید قلمروزدایی! حتی اگر استدلالتم برای شما دشوار باشد در بررسی همین فضای شبه مجازی امروز و تعلیق آهسته دنیای واقعی توسط کاربرانش هم می‌شود چراییِ محال بودنش را جست‌وجو کرد...
در فضای مجازی امروز هم سرمایه خودش را در فالوورها، لایک‌ها، بازنشر‌ها و در حالت کلی ارزش و اعتبار اجتماعی متجسد می‌کند بدون آن‌که ضرورتا "پول" به معنای اسبقش دخالتی داشته باشد! (مثلا با اهداف مالی، اسپانسر و تبلیغات)

با این چیزها ارضا می‌شود!
ناخودآگاه خودش را یک "برند" می‌بیند!
روابطش را یک "بازار"...
خلاقیت، شخصیت و زندگی روزمره‌شان «یک محتوای قابل فروش»...(امیدوارم به خودم و ادمین‌های چنل‌های دیلی برنخوره😂)

"کارگر" ،"محصول" و "مصرف‌کننده" هم باز تعریف می‌شوند!
"کارگر" شمایید که با صرف وقت، انرژی و خلاقیت محتوا تولید می‌کنید...
"محصول" داده‌هایی هستند به کاربر‌های دنبال‌کننده‌تون می‌فروشید...
"مصرف کننده" شمایید که در حال مصرف محتوای دیگران هستید و همچنین با مصرف درآمدتون(افزایش تعداد فالوورها) یک احساس رضایت موقت می‌کنید...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
در فضای مجازی امروز هم سرمایه خودش را در فالوورها، لایک‌ها، بازنشر‌ها و در حالت کلی ارزش و اعتبار اجتماعی متجسد می‌کند بدون آن‌که ضرورتا "پول" به معنای اسبقش دخالتی داشته باشد! (مثلا با اهداف مالی، اسپانسر و تبلیغات) با این چیزها ارضا می‌شود! ناخودآگاه خودش…
ما میتونیم لیستی از علل صفحه‌ای جنبش ژینا رو تهیه کنیم: از نقش رسانه گرفته تا اقتصاد و سیاست‌گذاری سرکوبگرایانه که مثل نورهایی که توسط عدسی در یک نقطه کانونی داغ هم‌گرا می‌شن این علل صفحه‌ای هم باعث وقوع رخداد شده...
ولی فکر می‌کنم مهم ترینش بیماری کرونا باشه. کرونا باعث شد که پروژه انسان مجازی تسریع بشه و منطق پنهان شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام چیزی جز « هرچه بیشتر خودت و بدنت رو در معرض نمایش بذاری، محبوب‌تری و فالوورهای بیشتری داری» نیست! (البته محدودیت‌هایی هم داره تا کاربرهاش کم نشه)
این خیلی در ناخودآگاهمون اثر گذاشته...
میل به دیده شدن و محبوب بودن خود شکلی از سلطه سرمایه‌ست... درواقع فردگرایی با مصرف‌گرایی پیوند خانوادگی داره.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
شاید در آینده‌ای نه چندان دور به این موضوع پرداختم که چرا باتوجه به فهم ناقص من از دلوز اگر ناچار به انتخاب بین دو جبهه باشیم، باز هم این سرسپردگی دومی بهتر از اولی است...
تفاوت‌ها را تعقیب کنید تا به تکینگی‌ها برسید!

امر تکین و دیفرانسیل سومین معیار دلوز برای بازشناسی ساختارگرایی است. همان‌طور که قبلا هم اشاره کردم، تمامی متفکران شکلی از ذات‌گرایی را پذیرفتند، دلوز در درس‌گفتارهایش درباره اسپینوزا "ذات" را این‌گونه می‌بیند: «تعریف ذات هر هستنده(آنچه این هستنده را آنی می‌کند که هست) به شیوه‌ای اشتدادی است...» "ذات" در قاموس دلوز کمیتی اشتدادی تعریف می‌شود. در این معنا دیگر مفاهیم مشتمل بر جنس و فصل‌های منتزع شده از روابط نیستند بلکه معنایی کاملا موضعی در نسبتشان با روابط هستنده‌ها با یکدیگر دارند! اگر بخواهیم قورباغه را از میمون در فضایی از شدت تمیز دهیم بایستی از تفاوت‌ها که توان اثرگذاری و اثرپذیری‌شان در محیط زیست‌شان است، به تکینگی‌ای مثل "قورباغه" و "میمون" برسیم...

با همین مبنا می‌توانیم با تفاوت‌های فرهنگی جوامع به تکینگی‌هایی مثل جامعه ایران و جامعه فرانسه برسیم. با مشخص شدن این تکینگی‌ها، اصلاحات و تغییرات جوامع هم وابسته به امر تکین می‌شوند؛ در این چارچوب ما دیگر این جواز را نداریم که با الگوبرداری از ارزش‌های فرهنگی فرانسه و در حالت کلی فرهنگ غربی و مدرنیته برای ایران نسخه بپیچیم! میمون توان سازگاری با برکه را ندارد و اگر در زیر آب برود خفه می‌شود! قورباغه هم نباید روی درخت باشد! جامعه ما هم توان سازگاری با مسیر فرهنگیِ غربی را ندارد و نباید از فرهنگ مدرنتیه آن‌ها تقلید کورکورانه کند...
ابعاد بررسی را در خود جامعه ایران ریزتر می‌کنم؛ برای مثال اصلاحاتی که برای تهران انجام می‌گیرد بایستی با سیستان و بلوچستان به لحاظ تکین بودن‌شان متفاوت باشد. ریزتر می‌شویم تا جایی که از قلمرو جامعه‌شناسی وارد قلمرو روان‌شناسی شویم؛ به همین ترتیب تغییراتی که برای "من" مفید است برای "تو" مفید نخواهد بود!
هم‌چنان در زمین دلوز فلسفه می‌خوانیم و حتی وارد تقریرهای متفکرین پسااستعمارگرا از دلوز و فوکو و تمایز متافیزیکی(نه جغرافیایی) بین غرب و شرق نشدیم!