یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
یک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه می‌گیرند.
دو مورد دیگه هم هست که خیلی دوست داشتم درباره‌ش صحبت کنم:

یکی درباره چیستی مفهوم «اراده عمومی» در نزد روسو(بعدا شاید)
مورد دوم بحث درباره نگاه ارزش‌شناختی‌مون به جوامع که صرفا با درگیر کردنتون به چند سوال خلاصه‌ش می‌کنم:
یک جامعه "خوب" و یک جامعه "بد" چه جامعه‌ای است؟ یکی جامعه خوب رو با شاخص اقتصادی(مثلا GDP) میسنجه. یکی با میزان آزادی مدنی‌ مردمش و...
ولی من فکر می‌کنم این پرسش بیش از این‌که سیاسی یا اقتصادی باشه به نوع نگاه و جهان‌بینی فلسفی‌مون برگرده.

تو همین فیلسوفان سیاسی نامبرده هم میشه این اختلافات رو پیدا کرد:
هابز بالطبع جامعه‌ای با آزادی‌های مدنی زیاد رو "مطلوب" نمی‌بینه.
روسو اصولا خود جامعه رو "خوب" نمی‌بینه ولی احتمالا جامعه‌ای با شاخص اقتصادی بالاتر رو فاسدتر ببینه.
لاک هم مخالف جفتشون...

چه چیزی باعث مطلوبیت هرکدوم از این نگاه‌های ارزش‌شناسانه به اون یکی میشه؟؟
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند...
Fear is " what if. "
Faith is " even if. "
لعنت بر مغزی که از آزمون‌گری فراتر نمیره...
ذهنیت ما در برابر خدا یک ذهنیت تاجرانه و معامله‌گرایانه‌ست.
تصور ما اینه کار خدا اجرای فرامین ماست، فرامینی که حتی تضمین پیشینی‌ای برای سودمند بودنش نداریم... چه کسی می‌تونه ادعا کنه این خواست‌ها به سودمونه؟ مثل کودک رو مخی که با منع شدنش از دست زدن به پریز برق فورا به گریه میوفته، ما هم به گریه میوفتیم و قهر می‌کنیم، انگار که همه‌چیز حتی خدا هم باید به دور این موجود متعفن گندیده نادان بچرخه...
من فکر می‌کنم رویگردانی امروز نسل جدید از خدا و دین بیش از شبهات فکری فلسفی به توقعات ما از خدا برمی‌گرده، به مغز آزمون‌گرای ما...(به خصوص در این دنیای معناباخته که ارزش‌ها با سود و زیان ظاهربینانه سنجیده میشه)
«اگر فلان کار شد ایمان میارم وگرنه نه.»
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
ذهنیت ما در برابر خدا یک ذهنیت تاجرانه و معامله‌گرایانه‌ست. تصور ما اینه کار خدا اجرای فرامین ماست، فرامینی که حتی تضمین پیشینی‌ای برای سودمند بودنش نداریم... چه کسی می‌تونه ادعا کنه این خواست‌ها به سودمونه؟ مثل کودک رو مخی که با منع شدنش از دست زدن به پریز…
همین تجارب به ظاهر ساده‌ پیش‌فرض و هویت ما رو در ناخودآگاه‌مون شکل می‌ده و وقتی با این پیش‌فرض‌ها وارد فلسفه شیم مشخصه دنبال چی می‌گردیم...
این‌جاست که نقش تربیت و آموزش اهمیت بسزایی پیدا می‌کنه.
خلاصه کتاب "امیل" روسو با لسان گوستاو لانسون در خصوص نحوه تربیت فرزندان رو می‌خوانیم:
حال که طبیعت خوب است و جامعه بد، باید طبیعت را احیا و جامعه را طرد کرد، یعنی نونهال را از تاثیر آن دور داشت. طبیعت انسان را وحشی بار آورده است، پس باید بکوشیم شاگرد ما موجودی وحشی بار بیاید، یعنی بدنش را نیرومند سازیم، حواس پنج‌گانه او را تقویت کنیم، غریزه‌اش را بپرورانیم تا قوه تفکر از زنجیره احساسات نجات یابد، صبر کنیم تا قوه تعقل به خودی‌خود پیدا شود، یعنی طالب آن نباشیم که قبل از موقع ظاهر گردد. نوع بشر براساس احتیاج تربیت شده است - ما هم باید کاری کنیم که کودک احتیاج را حس کند، نیز باید وسایل تجربه و آزمون را در دسترس او قرار دهیم. بعضی معتقدند که ادبیات بزرگ‌ترین مسبب فساد جامعه است، نباید هیچ کتابی در اختیار شاگرد خود بگذاریم و حتی افسانه لافونتن را هم از او دور سازیم، زیرا با عباراتی زیبا و فریبنده، فساد و تزویر را مجاز و مشروع جلوه می‌دهد. شاگرد ما باید در سنی خواندن را بیاموزد که بتواند با تعقل مطالب نادرست و فاسد کننده را تشخیص داده و طرد کند و افکار درست و سالم را تمیز دهد و فراگیرد. طبیعت فقط خدا را می‌شناسد. عقاید گوناگون مذهبی که بین مردم ایجاد اختلاف می‌کند از اختراعات جامعه است. باید به شاگرد خود فقط خدا را نشان دهیم و بس، آن هم باید در موقعیتی که کودک بتواند به عظمت و جلال لایتناهی خالق خود پی ببرد. با این طرز تربیت امیل جوانی نیرومند، چابک، کارآمد، نیک نفس، خیـّر و حقیقت‌طلب، باهوش، عاقل و مقدس خواهد شد. یعنی خصایص انسانی در او توسعه خواهد یافت و ازین طریق تمام محسنات انسان متمدن را دارا خواهد بود، بدون این‌که به مفاسد دامنگیر آدم آلوده شود...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
با عباراتی زیبا و فریبنده
هشدار به خانواده‌هایی که به نوجوونشون بدون هیچ پیش‌زمینه فلسفی‌ای کتاب‌های نیچه و مارکس رو میدن‼️
خواننده جوونتون مثل لوح سفیدی، پاک و منفعله... اصلا متوجه نمیشه که این بزرگواران در چه کانتکسی حرف می‌زنند! صرفا محو پیچیدگی و ظرافت واژگان میشه و همین زیربنای فکریش رو تشکیل میده که متاسفانه در آینده هم خیلی سخت می‌تونیم این زیربنا رو تغییر بدیم...
من آدم سیاسی‌ام.
نمیتونم به رخدادها بی‌تفاوت باشم ولی شدیدا نیاز دارم ذهنم رو از این به‌هم‌ریختگی خلاص کنم.
سر همین برای تشدید نشدن آشفتگی ذهن بی‌سروسامانم احتمالا خودم رو دیگه درگیر این چنل نکنم(نمی‌دونم تا کی)
این چنل با وجود ممبرای کمش برام خیلی عزیز بود... اعضاش هم... حتی اگه به لحاظ فکری زیاد همسو نبوده باشیم.
امیدوارم کسی رو آزرده نکرده باشم... فعلا...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
Photo
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند... ¹

عنصر مقوم میل به برخی "تغییرات" زمانی که در اذهانمان یک مفهوم ایده‌آل می‌سازیم چیست؟ امر منفی، نگاتیو یا به تعبیر بهتر فقدان، کمبود و پوچی... نام این مفهوم ایده‌آل هرچیزی می‌تواند باشد؛ مثلا زن "مترقی"...
گرسنگانی که خواهان ارضای هرچه سریع‌تر این قبیل امیال هستند، هیچ متوجه سرشت پوچ میل خود نمی‌شوند! به همین دلیل سیر نمی‌شوند! بلکه گرسنه‌تر... در چارچوب فکری دلوز ولی حتی این میل به ظاهر پوچ و «ضد تولید» هم محصولِ درون‌ماندگارِ فرآیندهای"تولید" تعریف می‌شود؛ محصولاتی که در ویترین‌ مغازه‌های سرمایه‌داری(چه در رسانه چه در سینما و... ) عرضه و بلافاصله توسط دخترانمان مصرف می‌شوند... دست‌کم ما می‌دانیم تا قبل از این سال‌های اخیر، حتی تصور یک پسر موتورسوار که در حال خفه کردن خود با دود سیگار وسط لاین مخالف خیابان(گویا خودش را بازیگر فیلم‌های هالیوودی می‌بیند) ناممکن بود! چه برسد به دختر ایرانی... معمولا لبخندی تحقیرآمیز هم بر لب دارند که معنای آن را به خوبی می‌دانم...
- "من" زیباترم! "من" آزادترم! "من" مترقی‌ترم! "دیگری" آزاد نیست! "دیگری" عاقل نیست!
با این وجود می‌دانم این حد از تقلا برای ابراز وجود و کسب تایید از دیگران برایش کافی نخواهد بود...

"من" اگر از ساختارهای ایستا و کالاهای سرمایه‌داری تغذیه شود، خواه‌ناخواه به "دیگر"سازی(othering) منتج می‌‌شود! "دیگری" موجود مشمئزکننده‌ای است که می‌خواهد به حقوقِ "فردیِ" پیشینی و آسمانی او تعرض کند، حقوق "من"! در همین جا می‌شود "انقلاب"ی نبودن جنبش ژینا را ردگیری کرد؛ این جنبش به هیچ عنوان فردیت‌زدا نبود بلکه کاملا فردگرایانه، جنبش ماشین‌های مولار(یا به زبان خودمانی جنبش ماشین‌ها به معنای دقیق کلمه) که به جای تبعیت از اتوریته ساختار حاکم، ناخودآگاه به اتوریته سرمایه‌داری پناهنده و مترسک مقاصد سیاسی‌اش می‌شوند(در متون بعدی خواهم گفت که چرا می‌گویم سرمایه‌داری و نه سرمایه‌داران! سرمایه‌داران خود به زنجیر "سرمایه" بسته شده‌اند و این‌که قطعا من یک چپول خواهان گذار از سرمایه‌داری نیستم! به زودی تشریح خواهم کرد)؛ مهم است که متوجه باشید هیچ انتخابی در این پناهندگی بین ساختار حاکم و سرمایه‌داری وجود ندارد، ماشین‌های مولار انتخاب نمی‌کنند! فقط تبعیت! در واقع هویت آن‌ها پیشاپیش با "فراواقعیت"های تزریقی روایت‌ها شکل گرفته است و باز هم مهم است که بدانید این تقدم روایت یک تقدم زمانی نیست، بلکه منطقی! ولی از ذکر این حقیقت نمی‌شود به جبریت تام واحدهای اجتماعی این جنبش رسید؛ شاید هرگز نشود نقش هستی‌شناختی روایت در شکل‌گیری هویت انسان‌ها را منکر شد اما:
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند... ²

« ممکنه "ما" خودمون حاملان فاشیسم باشیم؟! » محافظه‌کارانی که هیچ ذهنشان را با این پرسش نمی‌آشوبند، نمی‌توانند مدعی ضدیت با فاشیسم شوند! تبعیت صرف آن‌ها همین‌جا عرض اندام می‌کند و دقیقا به همین خاطر جنبش ژینا یک سرهم‌بندی معیوب بود! سوژه‌های بدوا سیاسی شده و استعلا یافته از ماشین‌های رسانه‌ای و روایی سرمایه‌داری که به صورت مغرضانه‌ و فریب‌کارانه‌ای با شعارهای زیبای مساوات‌طلبانه و عدالت‌خواهانه، پیوند معنادار خود را با سرمایه‌داری به عنوان اندام‌های از پیش متعینش به ظاهر می‌گسلانند! تئوری توطئه چینی و ساده‌سازی بی‌حد و حصر معضلات اجتماعی(حتی خود نحوه مواجهه با مسئله گشت ارشاد) ضرورتِ درون‌ماندگارِ این جنبش بود! برای سوژه‌های جنبش، وجود یک هیولای انتزاعی‌ای به نام ج.ا پیش‌شرط بقای آن جنبش است، وجود "دیگری"!(نه مفاهیمی مثل "زن"، "زندگی" و "آزادی" یا دغدغه اجتماعی!) و نیز می‌بایست این هیولا یک فرد باشد نه یک کل تا راحت‌تر جواز غربالگری "مردم" از "نامردم"، "ما" از "دیگری" و "آزادی‌خواه" از "مزدور" صادر شود... با تقلیل این ساختار پیچیده به یک موجود منفرد، بخش قابل توجهی از مردم حامی این ساختار به "تروریست"های کوچکی تبدیل می‌شوند که ضرورتا «از خودشان» هستند! یا باید با فحاشی جنسی به شدیدترین شکل ممکن تخریبشان کرد یا با خونسردی تمام با ٧٠ ضربه چاقو(!) سر به نیست شوند...
جنبش ژینا ارزش تازه‌ای خلق نکرد! واقعیت جدیدی تولید نکرد! فقط ارزش‌های فرهنگ مدرنیته را در جامعه ما بازتولید کرد، نقشی که در گذشته به استعمارگران اروپایی محول شده بود حال به شکلی نرم‌‌تر توسط بخشی از مردم‌ ما ایفا می‌شود، به همین خاطر قربانیان جنبش ژینا پیش از آن‌که قربانیان خشونت باشند، قربانيان فکری بودند...

شاید وقت آن فرا رسیده که ما هم یک نقاب گله‌پسندتر از دکه‌های سرمایه‌داران – که جز سود نسبت به همه چیز حتی خوشبختی یا بدبختی آینده مشتریانش بی‌اهمیت هستند – انتخاب کنیم، نقابی که در آن هرچه برهنه‌تر باشیم آزادتر... هرچه فحاش‌تر باشیم محبوب‌تر... و هرچه خیانت‌کارتر باشیم باتجربه‌تر به نظر می‌رسیم...
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند...³

کاملا متوجه‌ام که با پذیرش منطق دلوز باید انسداد و انجماد برخی گروه‌های جبهه مقابل هم محکوم کنیم ولی شاید در آینده‌ای نه چندان دور به این موضوع پرداختم که چرا باتوجه به فهم ناقص من از دلوز اگر ناچار به انتخاب بین دو جبهه باشیم، باز هم این سرسپردگی دومی بهتر از اولی است...

از جملات خطابی که بگذریم، بایستی جنبش ژینا، این پدیده به غایت پیچیده در جامعه‌مان را پیچیده و حتی‌الامکان با کمترین سوگیری شناختی(حذف کاملش ناممکنه) اعم از اخلاقی، تجویزی، سیاسی و... تحلیل کنیم، یعنی درون‌ماندگار. در تحلیل درون‌ماندگار باید به زمینِ زیرِ پاهایمان بیش از هرچیز دیگری توجه کنیم، این‌که فهمیده باشیم ما عقاب ناظری با بُعدی بالاتر در ورای صفحه هندسی جامعه نیستیم! بلکه رأسی از رئوس این شبکه روابط... اولین نتیجه منطقی این فرض، عدم امکان دسترسی ما به یک علت مافوق و خارج از صفحه جامعه در بررسی شدن‌‌ها و فرآیندهای اجتماعی است.(وجه کانتی و استعلایی فلسفه دلوز دقیقا همین است!) اینجا با یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های تفکر دلوز با نگاه ساده‌انگارانه مارکسیست‌ها و فرویدیست‌ها برخورد می‌کنیم: عدم فروکاست‌گرایی! نه پراکسیس‌های اجتماعی نسخه "درون‌فکنی" شده پراکسیس‌های روانی هستند و نه پراکسیس‌های روانی بر ساختارهای اجتماعی "فرافکنی" می‌شوند! جنبش ژینا نه محصول "سرکوب‌"(ما با هر نوعی از مثلث ادیپال دشمنیم) غرایز و سائق‌ها در قالب شکلی از شریعت بود و نه محصول توتالیتاریسم سیستم... در عین حال در فلسفه دلوز به نحوی با تلاقی مارکس و فروید به شکل غیر تقلیل‌گرایانه مواجه هستیم؛ شاید راه‌حل نه ارگانیسم فرویدی باشد و نه مکانیسم مارکسی بلکه میکسی از این دو: ماشین میل(desiring machine)...

حتی مرگ‌بارترین ساختارهای اجتماعی هم توسط میل "تولید" می‌شوند، دلوز در فقره‌ای از آنتی ادیپ می‌پرسد: « چرا انسان‌ها برای بردگی خود چنان سرسختانه می‌جنگند که گویی رستگاری‌شان در آن نهفته است؟ » مسئله اساسی در این‌جا انحراف میل انسان‌هاست نه جدال سطحی ارگانیسم باورها و مکانیسم باورها... فرآیند اجتماعی چیزی جدای از فرآیند میل نیست، فرآیند میل هم چیزی جدای از فرآیند اجتماعی نیست و جفت آن‌ها مجزا از فرآیند "تولید" نیستند ولی بسته به این‌که از چه زاویه‌ای نگاه کنیم متمایز می‌شوند...
ادامه‌ش رو بعدا می‌نویسم.
Forwarded from ناآزادیستان (یحتمل)

اشپربر: «خداوند مجازات کند سرسپرده‌ای را که به جای رفتن به کلیسا وارد حزبی انقلابی می‌شود تا از آن یک کلیسا بسازد.»

آلبر کامو، از «یادداشت‌ها»، جلد دوم، دفتر ششم، ص۵٨۴(طبق کتاب‌خوان مجازی فیدیبو)
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
شاید هرگز نشود نقش هستی‌شناختی روایت در شکل‌گیری هویت انسان‌ها را منکر شد
به اعتقاد من، با این مبانی فلسفی و در روزگارِ هولوگرافیک شدنِ "واقعیت" با انواع و اقسام روایت‌ها از آن، تنها مقوله "شک" به معنایی کاملا انضمامی(نه دستوری و دکارتی) هست که می‌تواند انسان‌ها را از بند این جبریت روان‌شناختی برهاند...
مشابه همین ایده را به شکل دیگری در دلوز مشاهده می‌کنیم، در تلاشش برای فهم "دیگری" به مثابه یک جهان ممکن... برای او کار فلسفه دیگر تفکیک ساده بین امر واقعی و خیالی نیست! بلکه کشف ماهیت امر نمادین... (دقت کنید هنوز وارد لکان نشدم!)
از سمت دیگر، در پدیدارشناسی هم این مسئله مشهود است! جایی که از فرآیند اپوخه صحبت به میان می‌آید...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
خواه چپ باشی خواه راست خواه ملحد باشی خواه خداباور مسئله دلوز اینجا همواره «دیگری، چهره، جهان ممکن و چند کلمه» است.
برای همین گمان می‌کنم اطلاق لفظ "چپ" به دلوز دقت فلسفی کافی را نداشته باشد.
دلوز به وضوح بین «در مسیر چپ بودن»(همان خصلت آشوبناک و متغیر واقعیت به تبعش فردیت‌زدایی) و «چپ بودن» تمایز می‌گذارد! این مسئله زمانی محرز می‌شود که این بخش از گفت‌وگوی او را با پارنت بخوانید:

کِلِر پارنت [با کنایه] : ژاپنی‌ها خیلی هم مردمانِ «در سمتِ چپی» به نظر نمی‌رسند …
ژیل دلوز: […] بله، دقیقاً! ولی اینکه دلیل نمی‌شود. [مسئله چپ بودن نیست.] در معنایِ بالا، آن‌ها درست «در سمتِ چپ» هستند. یعنی در راستایِ [استعاره‌ی] نشانی پستی، در سمتِ چپ هستند. تو اول افق را می‌بینی. و می‌دانی که این وضعیت نمی‌تواند به این شکل برقرار بماند.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
"شک"
به شما خواهم گفت در چنان لحظه‌هایی آدم مانند" علف خشکیده" تشنه ایمان است و آن را میابد چون حقیقت دقیقا در بدبختی می‌درخشد. درباره خودم خواهم گفت که من فرزند زمانه‌ام، فرزند ناباوری و شک تاکنون و حتی این را می‌دانم تا زمانی‌که درِ تابوتم بسته شود. این تشنگی برای ایمان به بهای چه عذاب‌های هولناکی برای من تمام شده و هنوز می‌شود، و هرچه برهان مخالف در من بیشتر باشد این ایمان در روحم قوی‌تر می‌شود. و با این همه گاه خداوند لحظاتی برایم می‌فرستد که خود را در کمال آرامش احساس می‌کنم.

نامه داستایفسکی به ن. د. فونویزینا