چه چیزی تقابل دوئیتی به نام "مرگ" و "زندگی" را معنادار میکند؟؟
زندگی لااقل برای من پاسخی به « تواناییهای بدن» نیست! کاملا برعکس! زندگی با کشف ناتواناییهای بدن تعریف میشود، با مرگ به عنوان واقعیتی اجتنابناپذیر... به اعتقاد من انسان تنها با درک عمیق فقر وجودی و تناهی خویش "زندگی" میکند، جهش کیفی میکند... و این مهم جز با مرگاندیشی و احساس گناه میسر نیست...
زندگی لااقل برای من پاسخی به « تواناییهای بدن» نیست! کاملا برعکس! زندگی با کشف ناتواناییهای بدن تعریف میشود، با مرگ به عنوان واقعیتی اجتنابناپذیر... به اعتقاد من انسان تنها با درک عمیق فقر وجودی و تناهی خویش "زندگی" میکند، جهش کیفی میکند... و این مهم جز با مرگاندیشی و احساس گناه میسر نیست...
مرگاندیشی و تذکار احساس گناه قرار نیست منجر به کاهش توانشهای بدن شود! شاید در نگاه نخست گمان کنید آشفتگی و اضطراب نشئت گرفته از این تجارب ذهنی ما را آزرده میکند اما این تلاطم وجودی محصولی شگرف هم دارد: تعین فرد در مقام موجودی آگاه و از آن هم مهمتر، موجودی آزاد... انسان آزاده نه گریزان از مرگ بلکه مرگ اندیش است... اضطراب هم نه منافی آزادی بلکه سرگیجه آزادی است، فعلیت آزادی است در مقام امکانِ امکان... انسان پیش از اضطراب و انسان بعد از آن درکی به غایت متفاوت از زندگی دارند؛ انسان پس از این وقفه حیاتی خردمندتر و خودآگاهتر میشود. انسان متاخر جهش یافته مضطرب ما که به واسطه دیالوگی درونی با خود ارتباط برقرار میکند، جواز فکر کردن به چیستی زندگی به نحوی انضمامیتر و "انتخاب" دریافت میکند؛ انتخابی آگاهانه که وزن تبعات آن را نیز خود به گردن میگیرد...
بنابراین میتوانم همصدا با مونتنی بگویم: بهترین مکان برای زندگی پژوهی، خانهای است با منظره قبرستان...
مرگ را باید خارج از مختصات زمانی و مکانی درک کرد گویی سایهای است چسبیده به ما نه شبحی که با برخورد موشک دویست متر بالاتر یا تجدید خاطره مراسم ختمی موقتا پدیدار شود...
باید هر لحظه برای رویارویی با آن آماده بود تا بتوان از تک تک آنات زندگی استفاده کرد...
مرگ را باید خارج از مختصات زمانی و مکانی درک کرد گویی سایهای است چسبیده به ما نه شبحی که با برخورد موشک دویست متر بالاتر یا تجدید خاطره مراسم ختمی موقتا پدیدار شود...
باید هر لحظه برای رویارویی با آن آماده بود تا بتوان از تک تک آنات زندگی استفاده کرد...
جامعه اصولا فاسد و معیوب است و هر چه بیشتر ترقی کند فاسدتر خواهد شد، باید اقرار کرد هر اندازه جامعه متمدنتر باشد خرابتر است. لیک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند. پس میتوان گفت این ظواهر مشعشع که انسان متفکر و متمدن ایجاد کرده است بهترین دلیل خرابی آن است؛ زیرا از فساد پیدا شده است و فساد را زیادتر میکند. در حقیقت ادبیات و هنرهای زیبا رابطه نزدیکی با تجملات دارد. برای اینکه ادبیات رواج یابد محیطی لازم است که تجمل را بپسندد و بطلبد. و تجملات و تزئینات وقتی فراهم میشود که عده معدودی باقی ملت را چاپیده و ثروتمند شوند. این است مفهوم خطابهای که به پرسش فرهنگستان دیژن پاسخ میدهد...
(...) این جامعه است که زن بیچاره را برخلاف میل خودش به معصیت میکشاند. زیرا جامعه زنا را عیب نمیداند به شرط آنکه پنهانی انجام گیرد. در حقیقت ریا و دروغ از محصولات اجتماع است، زندگانی طبیعی راست و بیآلایش است.
(...) این جامعه است که زن بیچاره را برخلاف میل خودش به معصیت میکشاند. زیرا جامعه زنا را عیب نمیداند به شرط آنکه پنهانی انجام گیرد. در حقیقت ریا و دروغ از محصولات اجتماع است، زندگانی طبیعی راست و بیآلایش است.
مقدمهای بر افکار روسو/قرارداد اجتماعی
یادداشتهای مُعَوَّجْ
جامعه اصولا فاسد و معیوب است و هر چه بیشتر ترقی کند فاسدتر خواهد شد، باید اقرار کرد هر اندازه جامعه متمدنتر باشد خرابتر است. لیک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند. پس میتوان گفت این ظواهر مشعشع که انسان متفکر و متمدن…
شگفت انگیزه! سه فرد در اصحاب قرارداد با سه تفکر کاملا متضاد!
هابز به انسان بدبین است.
روسو به جامعه.
و لاک به هر دو آنها خوشبین...
هابز به انسان بدبین است.
روسو به جامعه.
و لاک به هر دو آنها خوشبین...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
جامعه اصولا فاسد و معیوب است و هر چه بیشتر ترقی کند فاسدتر خواهد شد، باید اقرار کرد هر اندازه جامعه متمدنتر باشد خرابتر است. لیک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند. پس میتوان گفت این ظواهر مشعشع که انسان متفکر و متمدن…
فارغ از نقدها و انتقادات به فلسفه سیاسی روسو فکر میکنم بتونیم همهمون تا حدودی با ایشون سر مسئله آلمان و نازیسم همدل باشیم. آلمان مهد فلسفه و ادبیات اروپا... مهد تمدن غرب...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
یک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند.
دو مورد دیگه هم هست که خیلی دوست داشتم دربارهش صحبت کنم:
یکی درباره چیستی مفهوم «اراده عمومی» در نزد روسو(بعدا شاید)
مورد دوم بحث درباره نگاه ارزششناختیمون به جوامع که صرفا با درگیر کردنتون به چند سوال خلاصهش میکنم:
یک جامعه "خوب" و یک جامعه "بد" چه جامعهای است؟ یکی جامعه خوب رو با شاخص اقتصادی(مثلا GDP) میسنجه. یکی با میزان آزادی مدنی مردمش و...
ولی من فکر میکنم این پرسش بیش از اینکه سیاسی یا اقتصادی باشه به نوع نگاه و جهانبینی فلسفیمون برگرده.
تو همین فیلسوفان سیاسی نامبرده هم میشه این اختلافات رو پیدا کرد:
هابز بالطبع جامعهای با آزادیهای مدنی زیاد رو "مطلوب" نمیبینه.
روسو اصولا خود جامعه رو "خوب" نمیبینه ولی احتمالا جامعهای با شاخص اقتصادی بالاتر رو فاسدتر ببینه.
لاک هم مخالف جفتشون...
چه چیزی باعث مطلوبیت هرکدوم از این نگاههای ارزششناسانه به اون یکی میشه؟؟
یکی درباره چیستی مفهوم «اراده عمومی» در نزد روسو(بعدا شاید)
مورد دوم بحث درباره نگاه ارزششناختیمون به جوامع که صرفا با درگیر کردنتون به چند سوال خلاصهش میکنم:
یک جامعه "خوب" و یک جامعه "بد" چه جامعهای است؟ یکی جامعه خوب رو با شاخص اقتصادی(مثلا GDP) میسنجه. یکی با میزان آزادی مدنی مردمش و...
ولی من فکر میکنم این پرسش بیش از اینکه سیاسی یا اقتصادی باشه به نوع نگاه و جهانبینی فلسفیمون برگرده.
تو همین فیلسوفان سیاسی نامبرده هم میشه این اختلافات رو پیدا کرد:
هابز بالطبع جامعهای با آزادیهای مدنی زیاد رو "مطلوب" نمیبینه.
روسو اصولا خود جامعه رو "خوب" نمیبینه ولی احتمالا جامعهای با شاخص اقتصادی بالاتر رو فاسدتر ببینه.
لاک هم مخالف جفتشون...
چه چیزی باعث مطلوبیت هرکدوم از این نگاههای ارزششناسانه به اون یکی میشه؟؟
ذهنیت ما در برابر خدا یک ذهنیت تاجرانه و معاملهگرایانهست.
تصور ما اینه کار خدا اجرای فرامین ماست، فرامینی که حتی تضمین پیشینیای برای سودمند بودنش نداریم... چه کسی میتونه ادعا کنه این خواستها به سودمونه؟ مثل کودک رو مخی که با منع شدنش از دست زدن به پریز برق فورا به گریه میوفته، ما هم به گریه میوفتیم و قهر میکنیم، انگار که همهچیز حتی خدا هم باید به دور این موجود متعفن گندیده نادان بچرخه...
من فکر میکنم رویگردانی امروز نسل جدید از خدا و دین بیش از شبهات فکری فلسفی به توقعات ما از خدا برمیگرده، به مغز آزمونگرای ما...(به خصوص در این دنیای معناباخته که ارزشها با سود و زیان ظاهربینانه سنجیده میشه)
«اگر فلان کار شد ایمان میارم وگرنه نه.»
تصور ما اینه کار خدا اجرای فرامین ماست، فرامینی که حتی تضمین پیشینیای برای سودمند بودنش نداریم... چه کسی میتونه ادعا کنه این خواستها به سودمونه؟ مثل کودک رو مخی که با منع شدنش از دست زدن به پریز برق فورا به گریه میوفته، ما هم به گریه میوفتیم و قهر میکنیم، انگار که همهچیز حتی خدا هم باید به دور این موجود متعفن گندیده نادان بچرخه...
من فکر میکنم رویگردانی امروز نسل جدید از خدا و دین بیش از شبهات فکری فلسفی به توقعات ما از خدا برمیگرده، به مغز آزمونگرای ما...(به خصوص در این دنیای معناباخته که ارزشها با سود و زیان ظاهربینانه سنجیده میشه)
«اگر فلان کار شد ایمان میارم وگرنه نه.»
یادداشتهای مُعَوَّجْ
Fear is " what if. " Faith is " even if. "
فیلم مصیبتهای ژان دارک فیلم دیدنیای هست
یادداشتهای مُعَوَّجْ
ذهنیت ما در برابر خدا یک ذهنیت تاجرانه و معاملهگرایانهست. تصور ما اینه کار خدا اجرای فرامین ماست، فرامینی که حتی تضمین پیشینیای برای سودمند بودنش نداریم... چه کسی میتونه ادعا کنه این خواستها به سودمونه؟ مثل کودک رو مخی که با منع شدنش از دست زدن به پریز…
همین تجارب به ظاهر ساده پیشفرض و هویت ما رو در ناخودآگاهمون شکل میده و وقتی با این پیشفرضها وارد فلسفه شیم مشخصه دنبال چی میگردیم...
اینجاست که نقش تربیت و آموزش اهمیت بسزایی پیدا میکنه.
خلاصه کتاب "امیل" روسو با لسان گوستاو لانسون در خصوص نحوه تربیت فرزندان رو میخوانیم:
اینجاست که نقش تربیت و آموزش اهمیت بسزایی پیدا میکنه.
خلاصه کتاب "امیل" روسو با لسان گوستاو لانسون در خصوص نحوه تربیت فرزندان رو میخوانیم:
حال که طبیعت خوب است و جامعه بد، باید طبیعت را احیا و جامعه را طرد کرد، یعنی نونهال را از تاثیر آن دور داشت. طبیعت انسان را وحشی بار آورده است، پس باید بکوشیم شاگرد ما موجودی وحشی بار بیاید، یعنی بدنش را نیرومند سازیم، حواس پنجگانه او را تقویت کنیم، غریزهاش را بپرورانیم تا قوه تفکر از زنجیره احساسات نجات یابد، صبر کنیم تا قوه تعقل به خودیخود پیدا شود، یعنی طالب آن نباشیم که قبل از موقع ظاهر گردد. نوع بشر براساس احتیاج تربیت شده است - ما هم باید کاری کنیم که کودک احتیاج را حس کند، نیز باید وسایل تجربه و آزمون را در دسترس او قرار دهیم. بعضی معتقدند که ادبیات بزرگترین مسبب فساد جامعه است، نباید هیچ کتابی در اختیار شاگرد خود بگذاریم و حتی افسانه لافونتن را هم از او دور سازیم، زیرا با عباراتی زیبا و فریبنده، فساد و تزویر را مجاز و مشروع جلوه میدهد. شاگرد ما باید در سنی خواندن را بیاموزد که بتواند با تعقل مطالب نادرست و فاسد کننده را تشخیص داده و طرد کند و افکار درست و سالم را تمیز دهد و فراگیرد. طبیعت فقط خدا را میشناسد. عقاید گوناگون مذهبی که بین مردم ایجاد اختلاف میکند از اختراعات جامعه است. باید به شاگرد خود فقط خدا را نشان دهیم و بس، آن هم باید در موقعیتی که کودک بتواند به عظمت و جلال لایتناهی خالق خود پی ببرد. با این طرز تربیت امیل جوانی نیرومند، چابک، کارآمد، نیک نفس، خیـّر و حقیقتطلب، باهوش، عاقل و مقدس خواهد شد. یعنی خصایص انسانی در او توسعه خواهد یافت و ازین طریق تمام محسنات انسان متمدن را دارا خواهد بود، بدون اینکه به مفاسد دامنگیر آدم آلوده شود...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
با عباراتی زیبا و فریبنده
هشدار به خانوادههایی که به نوجوونشون بدون هیچ پیشزمینه فلسفیای کتابهای نیچه و مارکس رو میدن‼️
خواننده جوونتون مثل لوح سفیدی، پاک و منفعله... اصلا متوجه نمیشه که این بزرگواران در چه کانتکسی حرف میزنند! صرفا محو پیچیدگی و ظرافت واژگان میشه و همین زیربنای فکریش رو تشکیل میده که متاسفانه در آینده هم خیلی سخت میتونیم این زیربنا رو تغییر بدیم...
خواننده جوونتون مثل لوح سفیدی، پاک و منفعله... اصلا متوجه نمیشه که این بزرگواران در چه کانتکسی حرف میزنند! صرفا محو پیچیدگی و ظرافت واژگان میشه و همین زیربنای فکریش رو تشکیل میده که متاسفانه در آینده هم خیلی سخت میتونیم این زیربنا رو تغییر بدیم...
من آدم سیاسیام.
نمیتونم به رخدادها بیتفاوت باشم ولی شدیدا نیاز دارم ذهنم رو از این بههمریختگی خلاص کنم.
سر همین برای تشدید نشدن آشفتگی ذهن بیسروسامانم احتمالا خودم رو دیگه درگیر این چنل نکنم(نمیدونم تا کی)
نمیتونم به رخدادها بیتفاوت باشم ولی شدیدا نیاز دارم ذهنم رو از این بههمریختگی خلاص کنم.
سر همین برای تشدید نشدن آشفتگی ذهن بیسروسامانم احتمالا خودم رو دیگه درگیر این چنل نکنم(نمیدونم تا کی)
این چنل با وجود ممبرای کمش برام خیلی عزیز بود... اعضاش هم... حتی اگه به لحاظ فکری زیاد همسو نبوده باشیم.
امیدوارم کسی رو آزرده نکرده باشم... فعلا...
امیدوارم کسی رو آزرده نکرده باشم... فعلا...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
Photo
جریانی که تنها ماهیهای مرده در آن شناورند... ¹
عنصر مقوم میل به برخی "تغییرات" زمانی که در اذهانمان یک مفهوم ایدهآل میسازیم چیست؟ امر منفی، نگاتیو یا به تعبیر بهتر فقدان، کمبود و پوچی... نام این مفهوم ایدهآل هرچیزی میتواند باشد؛ مثلا زن "مترقی"...
گرسنگانی که خواهان ارضای هرچه سریعتر این قبیل امیال هستند، هیچ متوجه سرشت پوچ میل خود نمیشوند! به همین دلیل سیر نمیشوند! بلکه گرسنهتر... در چارچوب فکری دلوز ولی حتی این میل به ظاهر پوچ و «ضد تولید» هم محصولِ درونماندگارِ فرآیندهای"تولید" تعریف میشود؛ محصولاتی که در ویترین مغازههای سرمایهداری(چه در رسانه چه در سینما و... ) عرضه و بلافاصله توسط دخترانمان مصرف میشوند... دستکم ما میدانیم تا قبل از این سالهای اخیر، حتی تصور یک پسر موتورسوار که در حال خفه کردن خود با دود سیگار وسط لاین مخالف خیابان(گویا خودش را بازیگر فیلمهای هالیوودی میبیند) ناممکن بود! چه برسد به دختر ایرانی... معمولا لبخندی تحقیرآمیز هم بر لب دارند که معنای آن را به خوبی میدانم...
- "من" زیباترم! "من" آزادترم! "من" مترقیترم! "دیگری" آزاد نیست! "دیگری" عاقل نیست!
با این وجود میدانم این حد از تقلا برای ابراز وجود و کسب تایید از دیگران برایش کافی نخواهد بود...
"من" اگر از ساختارهای ایستا و کالاهای سرمایهداری تغذیه شود، خواهناخواه به "دیگر"سازی(othering) منتج میشود! "دیگری" موجود مشمئزکنندهای است که میخواهد به حقوقِ "فردیِ" پیشینی و آسمانی او تعرض کند، حقوق "من"! در همین جا میشود "انقلاب"ی نبودن جنبش ژینا را ردگیری کرد؛ این جنبش به هیچ عنوان فردیتزدا نبود بلکه کاملا فردگرایانه، جنبش ماشینهای مولار(یا به زبان خودمانی جنبش ماشینها به معنای دقیق کلمه) که به جای تبعیت از اتوریته ساختار حاکم، ناخودآگاه به اتوریته سرمایهداری پناهنده و مترسک مقاصد سیاسیاش میشوند(در متون بعدی خواهم گفت که چرا میگویم سرمایهداری و نه سرمایهداران! سرمایهداران خود به زنجیر "سرمایه" بسته شدهاند و اینکه قطعا من یک چپول خواهان گذار از سرمایهداری نیستم! به زودی تشریح خواهم کرد)؛ مهم است که متوجه باشید هیچ انتخابی در این پناهندگی بین ساختار حاکم و سرمایهداری وجود ندارد، ماشینهای مولار انتخاب نمیکنند! فقط تبعیت! در واقع هویت آنها پیشاپیش با "فراواقعیت"های تزریقی روایتها شکل گرفته است و باز هم مهم است که بدانید این تقدم روایت یک تقدم زمانی نیست، بلکه منطقی! ولی از ذکر این حقیقت نمیشود به جبریت تام واحدهای اجتماعی این جنبش رسید؛ شاید هرگز نشود نقش هستیشناختی روایت در شکلگیری هویت انسانها را منکر شد اما:
عنصر مقوم میل به برخی "تغییرات" زمانی که در اذهانمان یک مفهوم ایدهآل میسازیم چیست؟ امر منفی، نگاتیو یا به تعبیر بهتر فقدان، کمبود و پوچی... نام این مفهوم ایدهآل هرچیزی میتواند باشد؛ مثلا زن "مترقی"...
گرسنگانی که خواهان ارضای هرچه سریعتر این قبیل امیال هستند، هیچ متوجه سرشت پوچ میل خود نمیشوند! به همین دلیل سیر نمیشوند! بلکه گرسنهتر... در چارچوب فکری دلوز ولی حتی این میل به ظاهر پوچ و «ضد تولید» هم محصولِ درونماندگارِ فرآیندهای"تولید" تعریف میشود؛ محصولاتی که در ویترین مغازههای سرمایهداری(چه در رسانه چه در سینما و... ) عرضه و بلافاصله توسط دخترانمان مصرف میشوند... دستکم ما میدانیم تا قبل از این سالهای اخیر، حتی تصور یک پسر موتورسوار که در حال خفه کردن خود با دود سیگار وسط لاین مخالف خیابان(گویا خودش را بازیگر فیلمهای هالیوودی میبیند) ناممکن بود! چه برسد به دختر ایرانی... معمولا لبخندی تحقیرآمیز هم بر لب دارند که معنای آن را به خوبی میدانم...
- "من" زیباترم! "من" آزادترم! "من" مترقیترم! "دیگری" آزاد نیست! "دیگری" عاقل نیست!
با این وجود میدانم این حد از تقلا برای ابراز وجود و کسب تایید از دیگران برایش کافی نخواهد بود...
"من" اگر از ساختارهای ایستا و کالاهای سرمایهداری تغذیه شود، خواهناخواه به "دیگر"سازی(othering) منتج میشود! "دیگری" موجود مشمئزکنندهای است که میخواهد به حقوقِ "فردیِ" پیشینی و آسمانی او تعرض کند، حقوق "من"! در همین جا میشود "انقلاب"ی نبودن جنبش ژینا را ردگیری کرد؛ این جنبش به هیچ عنوان فردیتزدا نبود بلکه کاملا فردگرایانه، جنبش ماشینهای مولار(یا به زبان خودمانی جنبش ماشینها به معنای دقیق کلمه) که به جای تبعیت از اتوریته ساختار حاکم، ناخودآگاه به اتوریته سرمایهداری پناهنده و مترسک مقاصد سیاسیاش میشوند(در متون بعدی خواهم گفت که چرا میگویم سرمایهداری و نه سرمایهداران! سرمایهداران خود به زنجیر "سرمایه" بسته شدهاند و اینکه قطعا من یک چپول خواهان گذار از سرمایهداری نیستم! به زودی تشریح خواهم کرد)؛ مهم است که متوجه باشید هیچ انتخابی در این پناهندگی بین ساختار حاکم و سرمایهداری وجود ندارد، ماشینهای مولار انتخاب نمیکنند! فقط تبعیت! در واقع هویت آنها پیشاپیش با "فراواقعیت"های تزریقی روایتها شکل گرفته است و باز هم مهم است که بدانید این تقدم روایت یک تقدم زمانی نیست، بلکه منطقی! ولی از ذکر این حقیقت نمیشود به جبریت تام واحدهای اجتماعی این جنبش رسید؛ شاید هرگز نشود نقش هستیشناختی روایت در شکلگیری هویت انسانها را منکر شد اما:
جریانی که تنها ماهیهای مرده در آن شناورند... ²
« ممکنه "ما" خودمون حاملان فاشیسم باشیم؟! » محافظهکارانی که هیچ ذهنشان را با این پرسش نمیآشوبند، نمیتوانند مدعی ضدیت با فاشیسم شوند! تبعیت صرف آنها همینجا عرض اندام میکند و دقیقا به همین خاطر جنبش ژینا یک سرهمبندی معیوب بود! سوژههای بدوا سیاسی شده و استعلا یافته از ماشینهای رسانهای و روایی سرمایهداری که به صورت مغرضانه و فریبکارانهای با شعارهای زیبای مساواتطلبانه و عدالتخواهانه، پیوند معنادار خود را با سرمایهداری به عنوان اندامهای از پیش متعینش به ظاهر میگسلانند! تئوری توطئه چینی و سادهسازی بیحد و حصر معضلات اجتماعی(حتی خود نحوه مواجهه با مسئله گشت ارشاد) ضرورتِ درونماندگارِ این جنبش بود! برای سوژههای جنبش، وجود یک هیولای انتزاعیای به نام ج.ا پیششرط بقای آن جنبش است، وجود "دیگری"!(نه مفاهیمی مثل "زن"، "زندگی" و "آزادی" یا دغدغه اجتماعی!) و نیز میبایست این هیولا یک فرد باشد نه یک کل تا راحتتر جواز غربالگری "مردم" از "نامردم"، "ما" از "دیگری" و "آزادیخواه" از "مزدور" صادر شود... با تقلیل این ساختار پیچیده به یک موجود منفرد، بخش قابل توجهی از مردم حامی این ساختار به "تروریست"های کوچکی تبدیل میشوند که ضرورتا «از خودشان» هستند! یا باید با فحاشی جنسی به شدیدترین شکل ممکن تخریبشان کرد یا با خونسردی تمام با ٧٠ ضربه چاقو(!) سر به نیست شوند...
جنبش ژینا ارزش تازهای خلق نکرد! واقعیت جدیدی تولید نکرد! فقط ارزشهای فرهنگ مدرنیته را در جامعه ما بازتولید کرد، نقشی که در گذشته به استعمارگران اروپایی محول شده بود حال به شکلی نرمتر توسط بخشی از مردم ما ایفا میشود، به همین خاطر قربانیان جنبش ژینا پیش از آنکه قربانیان خشونت باشند، قربانيان فکری بودند...
شاید وقت آن فرا رسیده که ما هم یک نقاب گلهپسندتر از دکههای سرمایهداران – که جز سود نسبت به همه چیز حتی خوشبختی یا بدبختی آینده مشتریانش بیاهمیت هستند – انتخاب کنیم، نقابی که در آن هرچه برهنهتر باشیم آزادتر... هرچه فحاشتر باشیم محبوبتر... و هرچه خیانتکارتر باشیم باتجربهتر به نظر میرسیم...
« ممکنه "ما" خودمون حاملان فاشیسم باشیم؟! » محافظهکارانی که هیچ ذهنشان را با این پرسش نمیآشوبند، نمیتوانند مدعی ضدیت با فاشیسم شوند! تبعیت صرف آنها همینجا عرض اندام میکند و دقیقا به همین خاطر جنبش ژینا یک سرهمبندی معیوب بود! سوژههای بدوا سیاسی شده و استعلا یافته از ماشینهای رسانهای و روایی سرمایهداری که به صورت مغرضانه و فریبکارانهای با شعارهای زیبای مساواتطلبانه و عدالتخواهانه، پیوند معنادار خود را با سرمایهداری به عنوان اندامهای از پیش متعینش به ظاهر میگسلانند! تئوری توطئه چینی و سادهسازی بیحد و حصر معضلات اجتماعی(حتی خود نحوه مواجهه با مسئله گشت ارشاد) ضرورتِ درونماندگارِ این جنبش بود! برای سوژههای جنبش، وجود یک هیولای انتزاعیای به نام ج.ا پیششرط بقای آن جنبش است، وجود "دیگری"!(نه مفاهیمی مثل "زن"، "زندگی" و "آزادی" یا دغدغه اجتماعی!) و نیز میبایست این هیولا یک فرد باشد نه یک کل تا راحتتر جواز غربالگری "مردم" از "نامردم"، "ما" از "دیگری" و "آزادیخواه" از "مزدور" صادر شود... با تقلیل این ساختار پیچیده به یک موجود منفرد، بخش قابل توجهی از مردم حامی این ساختار به "تروریست"های کوچکی تبدیل میشوند که ضرورتا «از خودشان» هستند! یا باید با فحاشی جنسی به شدیدترین شکل ممکن تخریبشان کرد یا با خونسردی تمام با ٧٠ ضربه چاقو(!) سر به نیست شوند...
جنبش ژینا ارزش تازهای خلق نکرد! واقعیت جدیدی تولید نکرد! فقط ارزشهای فرهنگ مدرنیته را در جامعه ما بازتولید کرد، نقشی که در گذشته به استعمارگران اروپایی محول شده بود حال به شکلی نرمتر توسط بخشی از مردم ما ایفا میشود، به همین خاطر قربانیان جنبش ژینا پیش از آنکه قربانیان خشونت باشند، قربانيان فکری بودند...
شاید وقت آن فرا رسیده که ما هم یک نقاب گلهپسندتر از دکههای سرمایهداران – که جز سود نسبت به همه چیز حتی خوشبختی یا بدبختی آینده مشتریانش بیاهمیت هستند – انتخاب کنیم، نقابی که در آن هرچه برهنهتر باشیم آزادتر... هرچه فحاشتر باشیم محبوبتر... و هرچه خیانتکارتر باشیم باتجربهتر به نظر میرسیم...