یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
خیلی مباحثه داشتم...
خیلی مجادله... دوستانه و خصمانه...
ولی هیچوقت به نتیجه‌ای نرسیدم...
نه استدلال و نه عقل اثری نذاشتند، نه به این خاطر که طرف‌های بحثم مغرض یا سوگیری داشته باشند! صرفا به این خاطر که زبان مشترکی نداشتیم...
چه چیزی تقابل دوئیتی به نام "مرگ" و "زندگی" را معنادار می‌کند؟؟

زندگی لااقل برای من پاسخی به « توانایی‌های بدن» نیست! کاملا برعکس! زندگی با کشف ناتوانایی‌های بدن تعریف می‌شود، با مرگ به عنوان واقعیتی اجتناب‌ناپذیر... به اعتقاد من انسان تنها با درک عمیق فقر وجودی و تناهی خویش "زندگی" می‌کند، جهش کیفی می‌کند... و این مهم جز با مرگ‌اندیشی و احساس گناه میسر نیست...
مرگ‌اندیشی و تذکار احساس گناه قرار نیست منجر به کاهش توانش‌های بدن شود! شاید در نگاه نخست گمان کنید آشفتگی و اضطراب نشئت گرفته از این تجارب ذهنی ما را آزرده می‌کند اما این تلاطم وجودی محصولی شگرف هم دارد: تعین فرد در مقام موجودی آگاه و از آن هم مهم‌تر، موجودی آزاد... انسان آزاده نه گریزان از مرگ بلکه مرگ اندیش است... اضطراب هم نه منافی آزادی بلکه سرگیجه آزادی است، فعلیت آزادی است در مقام امکانِ امکان... انسان پیش از اضطراب و انسان بعد از آن درکی به غایت متفاوت از زندگی دارند؛ انسان پس از این وقفه حیاتی خردمندتر و خودآگاه‌‌تر می‌شود. انسان متاخر جهش یافته مضطرب ما که به واسطه دیالوگی درونی با خود ارتباط برقرار می‌کند، جواز فکر کردن به چیستی زندگی به نحوی انضمامی‌تر و "انتخاب" دریافت می‌کند؛ انتخابی آگاهانه که وزن تبعات آن را نیز خود به گردن می‌گیرد...
بنابراین می‌توانم هم‌صدا با مونتنی بگویم: بهترین مکان برای زندگی پژوهی، خانه‌ای است با منظره قبرستان...
مرگ را باید خارج از مختصات زمانی و مکانی درک کرد گویی سایه‌ای است چسبیده به ما نه شبحی که با برخورد موشک دویست متر بالاتر یا تجدید خاطره مراسم ختمی موقتا پدیدار شود...
باید هر لحظه برای رویارویی با آن آماده بود تا بتوان از تک تک آنات زندگی استفاده کرد...
باید مرگ را اهلی کرد...
جامعه اصولا فاسد و معیوب است و هر چه بیشتر ترقی کند فاسدتر خواهد شد، باید اقرار کرد هر اندازه جامعه متمدن‌تر باشد خراب‌تر است. لیک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه می‌گیرند. پس می‌توان گفت این ظواهر مشعشع که انسان متفکر و متمدن ایجاد کرده است بهترین دلیل خرابی آن است؛ زیرا از فساد پیدا شده است و فساد را زیادتر می‌کند. در حقیقت ادبیات و هنرهای زیبا رابطه نزدیکی با تجملات دارد. برای این‌که ادبیات رواج یابد محیطی لازم است که تجمل را بپسندد و بطلبد. و تجملات و تزئینات وقتی فراهم می‌شود که عده معدودی باقی ملت را چاپیده و ثروتمند شوند. این است مفهوم خطابه‌ای که به پرسش فرهنگستان دیژن پاسخ می‌دهد...

(...) این جامعه است که زن بیچاره را برخلاف میل خودش به معصیت می‌کشاند. زیرا جامعه زنا را عیب نمی‌داند به شرط آن‌که پنهانی انجام گیرد. در حقیقت ریا و دروغ از محصولات اجتماع است، زندگانی طبیعی راست و بی‌آلایش است.

مقدمه‌ای بر افکار روسو/قرارداد اجتماعی
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
یک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه می‌گیرند.
دو مورد دیگه هم هست که خیلی دوست داشتم درباره‌ش صحبت کنم:

یکی درباره چیستی مفهوم «اراده عمومی» در نزد روسو(بعدا شاید)
مورد دوم بحث درباره نگاه ارزش‌شناختی‌مون به جوامع که صرفا با درگیر کردنتون به چند سوال خلاصه‌ش می‌کنم:
یک جامعه "خوب" و یک جامعه "بد" چه جامعه‌ای است؟ یکی جامعه خوب رو با شاخص اقتصادی(مثلا GDP) میسنجه. یکی با میزان آزادی مدنی‌ مردمش و...
ولی من فکر می‌کنم این پرسش بیش از این‌که سیاسی یا اقتصادی باشه به نوع نگاه و جهان‌بینی فلسفی‌مون برگرده.

تو همین فیلسوفان سیاسی نامبرده هم میشه این اختلافات رو پیدا کرد:
هابز بالطبع جامعه‌ای با آزادی‌های مدنی زیاد رو "مطلوب" نمی‌بینه.
روسو اصولا خود جامعه رو "خوب" نمی‌بینه ولی احتمالا جامعه‌ای با شاخص اقتصادی بالاتر رو فاسدتر ببینه.
لاک هم مخالف جفتشون...

چه چیزی باعث مطلوبیت هرکدوم از این نگاه‌های ارزش‌شناسانه به اون یکی میشه؟؟
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند...
Fear is " what if. "
Faith is " even if. "
لعنت بر مغزی که از آزمون‌گری فراتر نمیره...
ذهنیت ما در برابر خدا یک ذهنیت تاجرانه و معامله‌گرایانه‌ست.
تصور ما اینه کار خدا اجرای فرامین ماست، فرامینی که حتی تضمین پیشینی‌ای برای سودمند بودنش نداریم... چه کسی می‌تونه ادعا کنه این خواست‌ها به سودمونه؟ مثل کودک رو مخی که با منع شدنش از دست زدن به پریز برق فورا به گریه میوفته، ما هم به گریه میوفتیم و قهر می‌کنیم، انگار که همه‌چیز حتی خدا هم باید به دور این موجود متعفن گندیده نادان بچرخه...
من فکر می‌کنم رویگردانی امروز نسل جدید از خدا و دین بیش از شبهات فکری فلسفی به توقعات ما از خدا برمی‌گرده، به مغز آزمون‌گرای ما...(به خصوص در این دنیای معناباخته که ارزش‌ها با سود و زیان ظاهربینانه سنجیده میشه)
«اگر فلان کار شد ایمان میارم وگرنه نه.»
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
ذهنیت ما در برابر خدا یک ذهنیت تاجرانه و معامله‌گرایانه‌ست. تصور ما اینه کار خدا اجرای فرامین ماست، فرامینی که حتی تضمین پیشینی‌ای برای سودمند بودنش نداریم... چه کسی می‌تونه ادعا کنه این خواست‌ها به سودمونه؟ مثل کودک رو مخی که با منع شدنش از دست زدن به پریز…
همین تجارب به ظاهر ساده‌ پیش‌فرض و هویت ما رو در ناخودآگاه‌مون شکل می‌ده و وقتی با این پیش‌فرض‌ها وارد فلسفه شیم مشخصه دنبال چی می‌گردیم...
این‌جاست که نقش تربیت و آموزش اهمیت بسزایی پیدا می‌کنه.
خلاصه کتاب "امیل" روسو با لسان گوستاو لانسون در خصوص نحوه تربیت فرزندان رو می‌خوانیم:
حال که طبیعت خوب است و جامعه بد، باید طبیعت را احیا و جامعه را طرد کرد، یعنی نونهال را از تاثیر آن دور داشت. طبیعت انسان را وحشی بار آورده است، پس باید بکوشیم شاگرد ما موجودی وحشی بار بیاید، یعنی بدنش را نیرومند سازیم، حواس پنج‌گانه او را تقویت کنیم، غریزه‌اش را بپرورانیم تا قوه تفکر از زنجیره احساسات نجات یابد، صبر کنیم تا قوه تعقل به خودی‌خود پیدا شود، یعنی طالب آن نباشیم که قبل از موقع ظاهر گردد. نوع بشر براساس احتیاج تربیت شده است - ما هم باید کاری کنیم که کودک احتیاج را حس کند، نیز باید وسایل تجربه و آزمون را در دسترس او قرار دهیم. بعضی معتقدند که ادبیات بزرگ‌ترین مسبب فساد جامعه است، نباید هیچ کتابی در اختیار شاگرد خود بگذاریم و حتی افسانه لافونتن را هم از او دور سازیم، زیرا با عباراتی زیبا و فریبنده، فساد و تزویر را مجاز و مشروع جلوه می‌دهد. شاگرد ما باید در سنی خواندن را بیاموزد که بتواند با تعقل مطالب نادرست و فاسد کننده را تشخیص داده و طرد کند و افکار درست و سالم را تمیز دهد و فراگیرد. طبیعت فقط خدا را می‌شناسد. عقاید گوناگون مذهبی که بین مردم ایجاد اختلاف می‌کند از اختراعات جامعه است. باید به شاگرد خود فقط خدا را نشان دهیم و بس، آن هم باید در موقعیتی که کودک بتواند به عظمت و جلال لایتناهی خالق خود پی ببرد. با این طرز تربیت امیل جوانی نیرومند، چابک، کارآمد، نیک نفس، خیـّر و حقیقت‌طلب، باهوش، عاقل و مقدس خواهد شد. یعنی خصایص انسانی در او توسعه خواهد یافت و ازین طریق تمام محسنات انسان متمدن را دارا خواهد بود، بدون این‌که به مفاسد دامنگیر آدم آلوده شود...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
با عباراتی زیبا و فریبنده
هشدار به خانواده‌هایی که به نوجوونشون بدون هیچ پیش‌زمینه فلسفی‌ای کتاب‌های نیچه و مارکس رو میدن‼️
خواننده جوونتون مثل لوح سفیدی، پاک و منفعله... اصلا متوجه نمیشه که این بزرگواران در چه کانتکسی حرف می‌زنند! صرفا محو پیچیدگی و ظرافت واژگان میشه و همین زیربنای فکریش رو تشکیل میده که متاسفانه در آینده هم خیلی سخت می‌تونیم این زیربنا رو تغییر بدیم...
من آدم سیاسی‌ام.
نمیتونم به رخدادها بی‌تفاوت باشم ولی شدیدا نیاز دارم ذهنم رو از این به‌هم‌ریختگی خلاص کنم.
سر همین برای تشدید نشدن آشفتگی ذهن بی‌سروسامانم احتمالا خودم رو دیگه درگیر این چنل نکنم(نمی‌دونم تا کی)
این چنل با وجود ممبرای کمش برام خیلی عزیز بود... اعضاش هم... حتی اگه به لحاظ فکری زیاد همسو نبوده باشیم.
امیدوارم کسی رو آزرده نکرده باشم... فعلا...