یادداشتهای مُعَوَّجْ
Photo
گاهی اوقات توهم میکنیم علیه هر شکلی از اعمال سلطهایم ولی ناخودآگاه در همون راستا اعمال سلطه میکنیم!
علیه سرمایهداریایم ولی میلمون به برخی تغییرات چیزی جز محصول همون ماشین سرمایهداری نیست!
علیه فاشیستیم ولی متوجه فاشیست بودن خودمون نیستیم...
علیه سرمایهداریایم ولی میلمون به برخی تغییرات چیزی جز محصول همون ماشین سرمایهداری نیست!
علیه فاشیستیم ولی متوجه فاشیست بودن خودمون نیستیم...
من از جانب خودم میپرسم(شما هم بپرسین): چه چیزی تضمین میکنه که من فاشیست نیستم؟
من مسئول جواب دادن به شبهات نیستم. خودتون باید دنبال حقیقت برید، وزن سنگین عقایدتون رو خودتون حمل میکنید! ولی استثنائا جواب پیام میلاد رو میدم.
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
میدونم ادبیات زیادی در این حوزه تولید شده و متفکران بزرگی موضعشون همین جمع عقل و دین بوده. اما این دلیل نمیشه ایده مسخرهای نباشه. وقتی اساس یک چیزی نزول آسمانیه، منطقاً تنها وظیفه عقل کشف و فهم اون چیزه و نه تطبیق دادنش با بافت زمان و تاریخ و فرهنگ و چه…
نحوه مواجهه با یک متن و چگونگی تفسیرش چیزی نیست که به ماهیت قدسی یا آسمانی متن ربطی داشته باشه! بسگانگی فهم نقص خود متن نیست! خاصیت انسان معاصره! انسان با انبوهی از پیشفرضها با متن روبهرو میشه، پیشفرضهایی که جمیعا "هویت"ش رو تشکیل میده... این خصلت هرمنوتیکی انسان محصور به تفسیر متون دینی هم نمیشه! هر متنی... شما تصور کن همونطور که قرائتهای مختلفی از خود دین شاهدیم و در هر دین با هزاران فرقه و مذهب مختلف مواجه میشیم، در متنهای ایدئولوژیکی مثل متون مارکس هم این تکثر در خوانش رو میبینیم... مارکسیسم مائو با مارکسیسم تروتسکی یا استالین یا لنین خیلی متفاوت بود...
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
عقل
مورد دوم یه مقدار تهاجمی تره.
شما وقتی از واژه "عقل" حرف میزنید؛
اولا باید مرادتون رو از "عقل" بگید! اگر منظورتون از عقل، عقل مدرنه، با استخدام واژه "مسخره" و عدم امکان آشتی عقل با دین به مبانی فکری خودتون به نحو متناقضی حملهور شدید! یعنی حقیقت از پیش آشکاری رو پذیرفتید(مثل « "عدمِ" "وجودِ" "خدا"» که اتخاذ یک موضع آنتولوژیکی است!) در حالیکه دستگاه شناختیتون حصول به هر حقیقت پیشینی رو منع میکنه... این اتفاقا نشون دهنده تناقض فکری و منطقی شماست تا مخالفینتون...
ثانیا تاریخ بشر گواه بر تعارضات لاینحل نظامهای فکری و عقلیه! هیج عقل همهشمول و فراگیری تا امروزِ روز وجود نداشته که همه بهش با انگشت اشاره کنن و براساسش احکام صادره رو قضاوت... نزاعها و دعواها همچنان ادامه داره و حتی نسبت به گذشته هم نه کمتر بلکه بیشتر شده... همین کافیه تا به بیاعتبار بودن کلی گوییهاشون و این گزاره که «"عقل" با دین در تعارض است» برسیم...
شما وقتی از واژه "عقل" حرف میزنید؛
اولا باید مرادتون رو از "عقل" بگید! اگر منظورتون از عقل، عقل مدرنه، با استخدام واژه "مسخره" و عدم امکان آشتی عقل با دین به مبانی فکری خودتون به نحو متناقضی حملهور شدید! یعنی حقیقت از پیش آشکاری رو پذیرفتید(مثل « "عدمِ" "وجودِ" "خدا"» که اتخاذ یک موضع آنتولوژیکی است!) در حالیکه دستگاه شناختیتون حصول به هر حقیقت پیشینی رو منع میکنه... این اتفاقا نشون دهنده تناقض فکری و منطقی شماست تا مخالفینتون...
ثانیا تاریخ بشر گواه بر تعارضات لاینحل نظامهای فکری و عقلیه! هیج عقل همهشمول و فراگیری تا امروزِ روز وجود نداشته که همه بهش با انگشت اشاره کنن و براساسش احکام صادره رو قضاوت... نزاعها و دعواها همچنان ادامه داره و حتی نسبت به گذشته هم نه کمتر بلکه بیشتر شده... همین کافیه تا به بیاعتبار بودن کلی گوییهاشون و این گزاره که «"عقل" با دین در تعارض است» برسیم...
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
زنا تجاوز کن
حالا کاری به متدولوژیهای متنوع مکاتب دینی در فهم "بد" بودن تجاوز به زنها ندارم(احتمالا کسانی صرفا به این خاطر که مسحور فرهنگ مدرنیته غرب شدن، نیازی به مطالعه و کنکاش در معرفتشناسی دین و متدولوژیشون نمیبینن نه به خاطر داشتن دلیل و استدلال)
ولی ولی
آقای میلاد شما باتوجه به کدوم مکتب اخلاقی تونستید "بد" بودن تجاوز به زنها رو بفهمید؟! جالبه بدونید کسانی در پوزیتیویسم منطقی صدور احکام ارزشی رو به احساسات ارجاع میدادن! من نمود عینی این نوع تلقی رو در کشور آمریکا میبینم؛ کشوری که تجاوز به زنها در آن تنها برای عوام و مردم "بد" است نه قدرتمندان و سرمایهداران... جوری که روز به روز خبرهای جنجالی فسادهای اخلاقی صاحب منصبان و سلبریتیهای آمریکایی رو میشنویم... (اپستین یه نمونهشه)
ولی ولی
آقای میلاد شما باتوجه به کدوم مکتب اخلاقی تونستید "بد" بودن تجاوز به زنها رو بفهمید؟! جالبه بدونید کسانی در پوزیتیویسم منطقی صدور احکام ارزشی رو به احساسات ارجاع میدادن! من نمود عینی این نوع تلقی رو در کشور آمریکا میبینم؛ کشوری که تجاوز به زنها در آن تنها برای عوام و مردم "بد" است نه قدرتمندان و سرمایهداران... جوری که روز به روز خبرهای جنجالی فسادهای اخلاقی صاحب منصبان و سلبریتیهای آمریکایی رو میشنویم... (اپستین یه نمونهشه)
میلاد پسر خوبیه
اگه آتئیست هم باشه زمین تا آسمون با باقی آتئیستهای توییتری و تلگرامی تازه با فلسفه آشنا شده متفاوته.
پیشنهاد میکنم جز میلاد با بقیه آتئیستها بحث الهیاتی نکنید.
اگه آتئیست هم باشه زمین تا آسمون با باقی آتئیستهای توییتری و تلگرامی تازه با فلسفه آشنا شده متفاوته.
پیشنهاد میکنم جز میلاد با بقیه آتئیستها بحث الهیاتی نکنید.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
خلاصه و ساده شده حرفش اینه که تمام تلاش من و این چنل در انتقاد با ابزار منطق و اخلاق سکولار، هیچ مخاطبینم رو به سمت اخلاقیات سوق نمیده و کاملا بیثمره به دلیل ماهیت ناقص واسطهای به نام عقل در اصلاح دیگران... ولی حداقل باعث میشه بفهمید که "عقل" به اون شکلی…
فلسفه اصلا به هیچ دردی نمیخورد و به کاری نمیآید، زیرا اگر فلسفه وجود نمیداشت انسانها همان کاری را میکردند که اکنون میکنند - البته بیآنکه بدانند چه میکنند. قطعا همین دیدگاه را میتوان درباره زیباشناسی نیز مطرح کرد.
مبانی زیباشناسی/پیر سوانه
خیلی مباحثه داشتم...
خیلی مجادله... دوستانه و خصمانه...
ولی هیچوقت به نتیجهای نرسیدم...
نه استدلال و نه عقل اثری نذاشتند، نه به این خاطر که طرفهای بحثم مغرض یا سوگیری داشته باشند! صرفا به این خاطر که زبان مشترکی نداشتیم...
خیلی مجادله... دوستانه و خصمانه...
ولی هیچوقت به نتیجهای نرسیدم...
نه استدلال و نه عقل اثری نذاشتند، نه به این خاطر که طرفهای بحثم مغرض یا سوگیری داشته باشند! صرفا به این خاطر که زبان مشترکی نداشتیم...
چه چیزی تقابل دوئیتی به نام "مرگ" و "زندگی" را معنادار میکند؟؟
زندگی لااقل برای من پاسخی به « تواناییهای بدن» نیست! کاملا برعکس! زندگی با کشف ناتواناییهای بدن تعریف میشود، با مرگ به عنوان واقعیتی اجتنابناپذیر... به اعتقاد من انسان تنها با درک عمیق فقر وجودی و تناهی خویش "زندگی" میکند، جهش کیفی میکند... و این مهم جز با مرگاندیشی و احساس گناه میسر نیست...
زندگی لااقل برای من پاسخی به « تواناییهای بدن» نیست! کاملا برعکس! زندگی با کشف ناتواناییهای بدن تعریف میشود، با مرگ به عنوان واقعیتی اجتنابناپذیر... به اعتقاد من انسان تنها با درک عمیق فقر وجودی و تناهی خویش "زندگی" میکند، جهش کیفی میکند... و این مهم جز با مرگاندیشی و احساس گناه میسر نیست...
مرگاندیشی و تذکار احساس گناه قرار نیست منجر به کاهش توانشهای بدن شود! شاید در نگاه نخست گمان کنید آشفتگی و اضطراب نشئت گرفته از این تجارب ذهنی ما را آزرده میکند اما این تلاطم وجودی محصولی شگرف هم دارد: تعین فرد در مقام موجودی آگاه و از آن هم مهمتر، موجودی آزاد... انسان آزاده نه گریزان از مرگ بلکه مرگ اندیش است... اضطراب هم نه منافی آزادی بلکه سرگیجه آزادی است، فعلیت آزادی است در مقام امکانِ امکان... انسان پیش از اضطراب و انسان بعد از آن درکی به غایت متفاوت از زندگی دارند؛ انسان پس از این وقفه حیاتی خردمندتر و خودآگاهتر میشود. انسان متاخر جهش یافته مضطرب ما که به واسطه دیالوگی درونی با خود ارتباط برقرار میکند، جواز فکر کردن به چیستی زندگی به نحوی انضمامیتر و "انتخاب" دریافت میکند؛ انتخابی آگاهانه که وزن تبعات آن را نیز خود به گردن میگیرد...
بنابراین میتوانم همصدا با مونتنی بگویم: بهترین مکان برای زندگی پژوهی، خانهای است با منظره قبرستان...
مرگ را باید خارج از مختصات زمانی و مکانی درک کرد گویی سایهای است چسبیده به ما نه شبحی که با برخورد موشک دویست متر بالاتر یا تجدید خاطره مراسم ختمی موقتا پدیدار شود...
باید هر لحظه برای رویارویی با آن آماده بود تا بتوان از تک تک آنات زندگی استفاده کرد...
مرگ را باید خارج از مختصات زمانی و مکانی درک کرد گویی سایهای است چسبیده به ما نه شبحی که با برخورد موشک دویست متر بالاتر یا تجدید خاطره مراسم ختمی موقتا پدیدار شود...
باید هر لحظه برای رویارویی با آن آماده بود تا بتوان از تک تک آنات زندگی استفاده کرد...
جامعه اصولا فاسد و معیوب است و هر چه بیشتر ترقی کند فاسدتر خواهد شد، باید اقرار کرد هر اندازه جامعه متمدنتر باشد خرابتر است. لیک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند. پس میتوان گفت این ظواهر مشعشع که انسان متفکر و متمدن ایجاد کرده است بهترین دلیل خرابی آن است؛ زیرا از فساد پیدا شده است و فساد را زیادتر میکند. در حقیقت ادبیات و هنرهای زیبا رابطه نزدیکی با تجملات دارد. برای اینکه ادبیات رواج یابد محیطی لازم است که تجمل را بپسندد و بطلبد. و تجملات و تزئینات وقتی فراهم میشود که عده معدودی باقی ملت را چاپیده و ثروتمند شوند. این است مفهوم خطابهای که به پرسش فرهنگستان دیژن پاسخ میدهد...
(...) این جامعه است که زن بیچاره را برخلاف میل خودش به معصیت میکشاند. زیرا جامعه زنا را عیب نمیداند به شرط آنکه پنهانی انجام گیرد. در حقیقت ریا و دروغ از محصولات اجتماع است، زندگانی طبیعی راست و بیآلایش است.
(...) این جامعه است که زن بیچاره را برخلاف میل خودش به معصیت میکشاند. زیرا جامعه زنا را عیب نمیداند به شرط آنکه پنهانی انجام گیرد. در حقیقت ریا و دروغ از محصولات اجتماع است، زندگانی طبیعی راست و بیآلایش است.
مقدمهای بر افکار روسو/قرارداد اجتماعی
یادداشتهای مُعَوَّجْ
جامعه اصولا فاسد و معیوب است و هر چه بیشتر ترقی کند فاسدتر خواهد شد، باید اقرار کرد هر اندازه جامعه متمدنتر باشد خرابتر است. لیک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند. پس میتوان گفت این ظواهر مشعشع که انسان متفکر و متمدن…
شگفت انگیزه! سه فرد در اصحاب قرارداد با سه تفکر کاملا متضاد!
هابز به انسان بدبین است.
روسو به جامعه.
و لاک به هر دو آنها خوشبین...
هابز به انسان بدبین است.
روسو به جامعه.
و لاک به هر دو آنها خوشبین...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
جامعه اصولا فاسد و معیوب است و هر چه بیشتر ترقی کند فاسدتر خواهد شد، باید اقرار کرد هر اندازه جامعه متمدنتر باشد خرابتر است. لیک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند. پس میتوان گفت این ظواهر مشعشع که انسان متفکر و متمدن…
فارغ از نقدها و انتقادات به فلسفه سیاسی روسو فکر میکنم بتونیم همهمون تا حدودی با ایشون سر مسئله آلمان و نازیسم همدل باشیم. آلمان مهد فلسفه و ادبیات اروپا... مهد تمدن غرب...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
یک درجه تمدن یک جامعه را از رونق ادبیات و هنرهای زیبای آن اندازه میگیرند.
دو مورد دیگه هم هست که خیلی دوست داشتم دربارهش صحبت کنم:
یکی درباره چیستی مفهوم «اراده عمومی» در نزد روسو(بعدا شاید)
مورد دوم بحث درباره نگاه ارزششناختیمون به جوامع که صرفا با درگیر کردنتون به چند سوال خلاصهش میکنم:
یک جامعه "خوب" و یک جامعه "بد" چه جامعهای است؟ یکی جامعه خوب رو با شاخص اقتصادی(مثلا GDP) میسنجه. یکی با میزان آزادی مدنی مردمش و...
ولی من فکر میکنم این پرسش بیش از اینکه سیاسی یا اقتصادی باشه به نوع نگاه و جهانبینی فلسفیمون برگرده.
تو همین فیلسوفان سیاسی نامبرده هم میشه این اختلافات رو پیدا کرد:
هابز بالطبع جامعهای با آزادیهای مدنی زیاد رو "مطلوب" نمیبینه.
روسو اصولا خود جامعه رو "خوب" نمیبینه ولی احتمالا جامعهای با شاخص اقتصادی بالاتر رو فاسدتر ببینه.
لاک هم مخالف جفتشون...
چه چیزی باعث مطلوبیت هرکدوم از این نگاههای ارزششناسانه به اون یکی میشه؟؟
یکی درباره چیستی مفهوم «اراده عمومی» در نزد روسو(بعدا شاید)
مورد دوم بحث درباره نگاه ارزششناختیمون به جوامع که صرفا با درگیر کردنتون به چند سوال خلاصهش میکنم:
یک جامعه "خوب" و یک جامعه "بد" چه جامعهای است؟ یکی جامعه خوب رو با شاخص اقتصادی(مثلا GDP) میسنجه. یکی با میزان آزادی مدنی مردمش و...
ولی من فکر میکنم این پرسش بیش از اینکه سیاسی یا اقتصادی باشه به نوع نگاه و جهانبینی فلسفیمون برگرده.
تو همین فیلسوفان سیاسی نامبرده هم میشه این اختلافات رو پیدا کرد:
هابز بالطبع جامعهای با آزادیهای مدنی زیاد رو "مطلوب" نمیبینه.
روسو اصولا خود جامعه رو "خوب" نمیبینه ولی احتمالا جامعهای با شاخص اقتصادی بالاتر رو فاسدتر ببینه.
لاک هم مخالف جفتشون...
چه چیزی باعث مطلوبیت هرکدوم از این نگاههای ارزششناسانه به اون یکی میشه؟؟