یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
هرچند بخشی از سوگیری‌ها و پیش‌داوری‌هامون اجتناب‌ناپذیره.
انسان موجودی هرمنوتیکیه! به خصوص در این عصر رسانه‌ای که معرفت به جای باور صادق موجه به انباشتی از اطلاعات که کاربر صرفا اون‌ها رو باب میلش پردازش می‌کنه، تقلیل پیدا کرده...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
به دنبال دشمن در داخل مرز‌هایمان نباشیم! دشمن خارج از مرزهایمان منتظر ایستاده است... «ج.ا» چیست و کیست؟ شخص رهبر؟ قوای سه‌گانه؟ بدنه اجرایی؟ اقتصاد افسار گسیخته؟ مامورین گشت ارشاد؟ ارزشی و نیروهای نظامی و انتظامی؟ قشر عظیم و قابل توجهی از مردم(یا بنا به…
روانی‌کننده‌اس! سطح تقلیل دهی بعضیا در تحلیل مسائل اجتماعی واقعا روانی‌کننده‌س!
ما در این قبیل تحلیلات با مفهوم معناداری به نام "ج.ا" روبه‌رو نیستیم! یا مفهومی به نام "ارزشی"!
کارخانه برسازنده این شرارت‌ها چیزی جز خیال نیست؛ کارخانه‌ای که با قطع نسبت‌های پیچیده و درهم‌تنیده دولت و ملت - خواه این نسبت دیالکتیکی باشد خواه ساختاری - به دنبال یک علت خارجی ساده، یک "مقصر" برای حمل کردن تمامی قصورات به منظور تسلای موقت آشفتگی روانی خودش می‌گردد...
یا با تحقیر ارزشی از آن‌ها انسان‌زدایی و مردم‌زدایی کنیم.
به عمد فور زدم که تایید کنم حرفشون رو
متاسفانه من هم انسانم
خشمگین میشم
احساساتی میشم
و اغلب توان مهار کردنشون رو ندارم...
Forwarded from فلسفه اخلاق
از نظر ارسطو، برابری و مبادلۀ ارزش‌های برابر امری بنیادی برای دوستی است: «بنابراین، دوستی زمانی شکل می‌گیرد که به فردی مهر ورزیده شود، او نیز مهر را با مهر پاسخ دهد و هیچ‌یک از طرفین از این حقیقت غافل نماند.» بنابراین، نمی‌توان با موجودی که فاقد روح است یا با یک حیوان رابطۀ دوستی برقرار کرد، چراکه در چنین شرایطی امکان تعامل و پاسخ متقابل میسر نیست. «نخستین جرقه‌ها و سرچشمۀ دوستی» در دل خانواده شکل می‌گیرد. رابطۀ میان والدین و فرزندان، که در آن والدین فرزندان خود را به‌مثابۀ «نوعی خودِ دیگر» دوست می‌دارند، کهن‌الگویی است برای دوستی.

«فلسفهٔ ذن‌بودیسم»، نوشتهٔ بیونگ‌-چول


❤️ @filsofak
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
چرا باید خانواده دوستی در سنت فکری‌مون رو انقدر منفی تفسیر کرد؟ چرا وابستگی و علاقه خانوادگی انقدر براشون منفوره؟؟
ما جامعه قشنگی داشتیم در مقایسه‌ش با الان...
با همه کاستی‌هاش...
جامعه‌ای خانواده دوست...
عاشق...
الان ولی اکثرا بی‌غیرت و هوس‌باز...
بی‌تعهد و تنوع‌طلب...
چرا فکر می‌کنید این مدل انسان با خوک مصرف‌گرا سرمایه‌دار منافیه؟
چرا از حذف زیست اخلاقی جامعه‌مون استقبال می‌کنید؟؟
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
Photo
گاهی اوقات توهم می‌کنیم علیه هر شکلی از اعمال سلطه‌ایم ولی ناخودآگاه در همون راستا اعمال سلطه‌ می‌کنیم!
علیه سرمایه‌داری‌ایم ولی میل‌مون به برخی تغییرات چیزی جز محصول همون ماشین سرمایه‌داری نیست!
علیه فاشیستیم ولی متوجه فاشیست بودن خودمون نیستیم...
من از جانب خودم می‌پرسم(شما هم بپرسین): چه چیزی تضمین می‌کنه که من فاشیست نیستم؟
من مسئول جواب دادن به شبهات نیستم. خودتون باید دنبال حقیقت برید، وزن سنگین عقایدتون رو خودتون حمل می‌کنید! ولی استثنائا جواب پیام میلاد رو می‌دم.
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
می‌دونم ادبیات زیادی در این حوزه تولید شده و متفکران بزرگی موضعشون همین جمع عقل و دین بوده. اما این دلیل نمی‌شه ایده مسخره‌ای نباشه. وقتی اساس یک چیزی نزول آسمانیه، منطقاً تنها وظیفه عقل کشف و فهم اون چیزه و نه تطبیق دادنش با بافت زمان و تاریخ و فرهنگ و چه…
نحوه مواجهه با یک متن و چگونگی تفسیرش چیزی نیست که به ماهیت قدسی یا آسمانی متن ربطی داشته باشه! بسگانگی فهم نقص خود متن نیست! خاصیت انسان معاصره! انسان با انبوهی از پیش‌فرض‌ها با متن روبه‌رو میشه، پیش‌فرض‌هایی که جمیعا "هویت"ش رو تشکیل می‌ده... این خصلت هرمنوتیکی انسان محصور به تفسیر متون دینی هم نمیشه! هر متنی... شما تصور کن همون‌طور که قرائت‌های مختلفی از خود دین شاهدیم و در هر دین با هزاران فرقه و مذهب مختلف مواجه می‌شیم، در متن‌های ایدئولوژیکی مثل متون مارکس‌ هم این تکثر در خوانش رو می‌بینیم... مارکسیسم مائو با مارکسیسم تروتسکی یا استالین یا لنین خیلی متفاوت بود...
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
عقل
مورد دوم یه مقدار تهاجمی تره.
شما وقتی از واژه "عقل" حرف می‌زنید؛

اولا باید مرادتون رو از "عقل" بگید! اگر منظورتون از عقل، عقل مدرنه، با استخدام واژه "مسخره" و عدم امکان آشتی عقل با دین به مبانی فکری خودتون به نحو متناقضی حمله‌ور شدید! یعنی حقیقت از پیش آشکاری رو پذیرفتید(مثل « "عدمِ" "وجودِ" "خدا"» که اتخاذ یک موضع آنتولوژیکی است!) در حالی‌که دستگاه شناختی‌تون حصول به هر حقیقت پیشینی رو منع می‌کنه... این اتفاقا نشون دهنده تناقض فکری و منطقی شماست تا مخالفینتون...

ثانیا تاریخ بشر گواه بر تعارضات لاینحل نظام‌های فکری و عقلیه! هیج عقل همه‌شمول و فراگیری تا امروزِ روز وجود نداشته که همه بهش با انگشت اشاره کنن و براساسش احکام صادره‌ رو قضاوت... نزاع‌ها و دعواها هم‌چنان ادامه داره و حتی نسبت به گذشته هم نه کمتر بلکه بیشتر شده... همین کافیه تا به بی‌اعتبار بودن کلی گویی‌هاشون و این گزاره که «"عقل" با دین در تعارض است» برسیم...
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
زنا تجاوز کن
حالا کاری به متدولوژی‌های متنوع مکاتب دینی در فهم "بد" بودن تجاوز به زن‌ها ندارم(احتمالا کسانی صرفا به این خاطر که مسحور فرهنگ مدرنیته غرب شدن، نیازی به مطالعه و کنکاش در معرفت‌شناسی دین و متدولوژیشون نمیبینن نه به خاطر داشتن دلیل و استدلال)

ولی ولی
آقای میلاد شما باتوجه به کدوم مکتب اخلاقی تونستید "بد" بودن تجاوز به زن‌ها رو بفهمید؟! جالبه بدونید کسانی در پوزیتیویسم منطقی صدور احکام ارزشی رو به احساسات ارجاع می‌دادن! من نمود عینی این نوع تلقی رو در کشور آمریکا می‌بینم؛ کشوری که تجاوز به زن‌ها در آن تنها برای عوام و مردم "بد" است نه قدرتمندان و سرمایه‌داران... جوری که روز به روز خبرهای جنجالی فسادهای اخلاقی صاحب منصبان و سلبریتی‌های آمریکایی رو می‌شنویم... (اپستین یه نمونه‌شه)
میلاد پسر خوبیه
اگه آتئیست هم باشه زمین تا آسمون با باقی آتئیست‌های توییتری و تلگرامی تازه با فلسفه آشنا شده متفاوته.
پیشنهاد می‌کنم جز میلاد با بقیه آتئیست‌ها بحث الهیاتی نکنید.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
خلاصه و ساده‌ شده حرفش اینه که تمام تلاش من و این چنل در انتقاد با ابزار منطق و اخلاق سکولار، هیچ مخاطبینم رو به سمت اخلاقیات سوق نمیده و کاملا بی‌ثمره به دلیل ماهیت ناقص واسطه‌ای به نام عقل در اصلاح دیگران... ولی حداقل باعث میشه بفهمید که "عقل" به اون شکلی…
فلسفه اصلا به هیچ دردی نمی‌خورد و به کاری نمی‌آید، زیرا اگر فلسفه وجود نمی‌داشت انسان‌ها همان کاری را می‌کردند که اکنون می‌کنند - البته بی‌آن‌که بدانند چه می‌کنند. قطعا همین دیدگاه را می‌توان درباره زیباشناسی نیز مطرح کرد.

مبانی زیباشناسی/پیر سوانه
خیلی مباحثه داشتم...
خیلی مجادله... دوستانه و خصمانه...
ولی هیچوقت به نتیجه‌ای نرسیدم...
نه استدلال و نه عقل اثری نذاشتند، نه به این خاطر که طرف‌های بحثم مغرض یا سوگیری داشته باشند! صرفا به این خاطر که زبان مشترکی نداشتیم...