مقاله خوبیه
خوانش کانتی از مارکس شاید راهحلی برای اقتصاد زواردررفتهمون باشه
خوانش کانتی از مارکس شاید راهحلی برای اقتصاد زواردررفتهمون باشه
یادداشتهای مُعَوَّجْ
یا رجوع به مفاهیم این بزرگواران هم نوعی بازتولید همان استعمار غربی است؟
من اینجا بارها به اشکال مختلفی نسبت به پذریش منفعلانه سنت معرفتی و اساس قرار دادن مفاهیم غربی هشدار میدادم و خواهم داد.
ولی این عرضم باعث نمیشه که از امکان امتزاج افقها حرف نزنم.
اصالت دادن به یک فلسفه در نسبتش با تاریخ و هویت خودش یه حرفه و بکارگیری اون با پذیرش محدودیتهای تطبیقیش در سنت فکری خودمون حرف دیگر...
قرار هم نیست به التقاط منتج شه؛ کمااینکه در دوران طلایی اسلام امتزاج عقل یونانی با وحی نه تنها به التقاط نینجامید بلکه عامل خلق مفاهیمی جدید و رویکردی نو در فلسفه دوره میانی شد.
ولی این عرضم باعث نمیشه که از امکان امتزاج افقها حرف نزنم.
اصالت دادن به یک فلسفه در نسبتش با تاریخ و هویت خودش یه حرفه و بکارگیری اون با پذیرش محدودیتهای تطبیقیش در سنت فکری خودمون حرف دیگر...
قرار هم نیست به التقاط منتج شه؛ کمااینکه در دوران طلایی اسلام امتزاج عقل یونانی با وحی نه تنها به التقاط نینجامید بلکه عامل خلق مفاهیمی جدید و رویکردی نو در فلسفه دوره میانی شد.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
مقاله خوبیه خوانش کانتی از مارکس شاید راهحلی برای اقتصاد زواردررفتهمون باشه
خوانش کانتی از مارکس به ما این امکان رو میده به ماتریالیسم دیالکتیکش به عنوان یک قاعده جزمی متافیزیکی تشکیک وارد کنیم و به تبعش به حرکت پیوسته تاریخی و نفی تمامیت دین.
انقلاب رو به اصلاحات در جهت عدالت اجتماعی و نزدیک شدن به جامعه بیطبقه ترجمه کنیم و...
انقلاب رو به اصلاحات در جهت عدالت اجتماعی و نزدیک شدن به جامعه بیطبقه ترجمه کنیم و...
نگاهی که عمده متفکرین کشورهای شمال غربی اروپا به مارکس دارند مشابه همینه.
Forwarded from کفرناحوم-
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
كان الأسلام جميلا
Forwarded from شهر فلسفه ایران (شهر فلسفه)
📓 الاغ طلایی داستان جوانی است که در جامعۀ رم وارد اجتماع میشود و میخواهد از جایی شروع کند. اما چون جامعه خود فاسد شده و از درون دارد میپوسد و فکر و ذکر همه متوجه مادیت (زن، زمین، ماده، مادینگی و نرینگی) و غرایز حیوانی شده جوان هم به آن متمایل میشود و تا آنجا پیش میرود که کالبد انسانی را از دست میدهد و به الاغ تبدیل میشود اما شعور و قوۀ ادراکش محفوظ میماند و در این مسخ و تبدیل کالبد به اوج حفیض میرسد و ژرفای تباهی و فساد خود و جامعۀ روم و اشرافیت آن را میبیند و با تمامی ذرات وجود حس میکند و آنگاه که به منتهای فساد و تباهی میرسد به خودش میآید و از این خویشتن خود زده میشود و با تمامی وجود میخواهد که کالبدی انسانی و رفتاری انسانی داشته باشد. آرزویش برآورده میشود و به یاری خدا به کالبد انسانی برمیگردد و از پس این زایش دوباره از مادیت (مادینگی و نرینگی) میبُرَد و به معنویت روی میآورد.
▪️آپولیوس نویسنده و فیلسوف اهل رم و ساکن آفریقا بود که در سدهٔ دوم میلادی میزیست. او از فلاسفهٔ افلاطونی بود و آثاری در شرح و بسط فلسفۀ افلاطون نوشته است.
#آپولیوس
#الاغ_طلایی
#افلاطون
www.philosophycity.ir
چی میشه که تو تحلیلات یه نفر فقط برچسب میبینیم؟ یا بعضا نتیجهگیریهایی بیمقدمه؟! چرا اصلا استدلالی مشاهده نمیشه که لااقل متوجه مسیر مشخصی از جدوجهدهای فکری طرف در رسیدن به همچین نتیجه ماوراییای بشیم؟... باید خیلی خوششانس باشیم که ته این قبیل نتایج، کلکسیونی از اسامی مقدس آرنت و راولز یا از جهتی دیگر، هارت و نگری نبینیم...
برید به عبدالکریمی یا هرکسی که دلتون میخواد فحش بدید ولی لطفا با استدلال فحش بدید! عبدالکریمی وقتی از واقعیت هابزی/ماکیاولی سیاست حرف میزنه، یعنی کاملا متوجه وضعیف آنارشیک دنیا هست! وضعیتی که ما انتظار داشتیم روشنفکر بچهسال تلگرامی نه در بحران غزه، که لااقل در جنگ دوازده روزه علیه کشورش، میزان وخامت این آشفتگی بینالمللی و چرند بودن شعارهای متمدنانه غربی رو بفهمه...
این نفهمی و بلاهت به ما ثابت کرد که یه عده حتی در هنگامه تماشای بیواسطه واقعیت دهشتناک جهان(فقدان نظم پیشینی عالم) احمقتر میشن یا به تعبیر مولوی، آنچنان را آنچنانتر میکند...
چه خوشتون بیاد چه نیاد، پشت لایههای باریکِ فلزیِ زیردریاییتون که سعی در تخریبش دارید(با همه رنگ و رو رفتگی و ناهمواریهاش)، چیزی جز فشار سنگین آب و کوسههایی که از داخل از تماشاشون لذت میبرید، نایستاده...
من این مسئله رو بارها در جاهای دیگر مطرح کردم. بد نیست اینجا هم بهش بپردازم.
مکتب کمبریج نوعی شیوه تفسیری از آرای فیلسوفان سیاسی در نسبتش با زمینه تاریخی و اجتماعیست که تلاش میکند رابطهای میان عقاید یک فیلسوف سیاسی و تحولات اجتماعی زمانه خودش بیابد. نگاه این مکتب زمینهمحور است که در آن عقاید پیچیده فلسفی در بافتی تاریخی و اجتماعی تحلیل میشود.
قبلش ناچار هستم به بیان این نکته که در این اکتشاف من صرفا نوعی همبستگی بین مولفههای اجتماعی و روانی با عقاید فیلسوف را دنبال میکنم؛ به تعبیر بهتر، علل زمینهساز روانی و اجتماعی که من عقاید فیلسوفان سیاسی را به آن ارجاع میدهم صرفا در سطح پدیدار است نه "علیتِ" آنتولوژیکی که فروکاستگرایانی مثل مارکسیستها و فرویدیها در به وجود آمدن "معرفت" به آن قائلاند!
در حالت کلیتر(نه محدود به جامعهشناسی و روانشناسی) مفهوم "علیت" در چارچوب متافیزیک برای من مشابه هگل چیزی از جنس "دلیل" است! چیزی از جنس اثبات و ضرورت... برای روشن شدن عرضم به مثالم توجه کنید: من صرف هزاربار مشاهده آب شدن یخ زیر شعله آتش، آتش را "علت" آب شدن یخ فهم نمیکنم! هیچ ضرورت منطقیای ندارد که یخ با حرارت آتش آب شود! قوام این گزاره به استقرا است، یعنی به حسب عادت فهمش برای من بدیهی میشود؛ بنابراین رابطه "علیت" احتمالا باید چیزی شبیه به نتیجه ضروری و منطقی a=c باتوجه به مقدمات a=b و b=c باشد...
قبلش ناچار هستم به بیان این نکته که در این اکتشاف من صرفا نوعی همبستگی بین مولفههای اجتماعی و روانی با عقاید فیلسوف را دنبال میکنم؛ به تعبیر بهتر، علل زمینهساز روانی و اجتماعی که من عقاید فیلسوفان سیاسی را به آن ارجاع میدهم صرفا در سطح پدیدار است نه "علیتِ" آنتولوژیکی که فروکاستگرایانی مثل مارکسیستها و فرویدیها در به وجود آمدن "معرفت" به آن قائلاند!
در حالت کلیتر(نه محدود به جامعهشناسی و روانشناسی) مفهوم "علیت" در چارچوب متافیزیک برای من مشابه هگل چیزی از جنس "دلیل" است! چیزی از جنس اثبات و ضرورت... برای روشن شدن عرضم به مثالم توجه کنید: من صرف هزاربار مشاهده آب شدن یخ زیر شعله آتش، آتش را "علت" آب شدن یخ فهم نمیکنم! هیچ ضرورت منطقیای ندارد که یخ با حرارت آتش آب شود! قوام این گزاره به استقرا است، یعنی به حسب عادت فهمش برای من بدیهی میشود؛ بنابراین رابطه "علیت" احتمالا باید چیزی شبیه به نتیجه ضروری و منطقی a=c باتوجه به مقدمات a=b و b=c باشد...
با بیان این مقدمات از مکتب کمبریج خلاصه میکنم:
مقایسه جامعه هابز و ماکیاولی با لاک نشان میدهد که تنگناها و سختیهای زندگی شخصی همراه با زیست هابز و ماکیاولی در بحبوحه جنگها و ترس از تجزیه کشور، نقشی پررنگ در تمایل این فیلسوفان به اقتدار در سیاست با تعلیق هرگونه امر اخلاقیای به منظور حفظ امنیت کشور داشته است!
از طرفی ما لاک را داریم، یک بچه پولدار بردهدار... مشاهده میشود که چطور رفاه و آسایش در زندگی، اندیشه سیاسی لاک را به سوی محدود کردن هرچه بیشتر دولت سوق میدهد...
مقایسه جامعه هابز و ماکیاولی با لاک نشان میدهد که تنگناها و سختیهای زندگی شخصی همراه با زیست هابز و ماکیاولی در بحبوحه جنگها و ترس از تجزیه کشور، نقشی پررنگ در تمایل این فیلسوفان به اقتدار در سیاست با تعلیق هرگونه امر اخلاقیای به منظور حفظ امنیت کشور داشته است!
از طرفی ما لاک را داریم، یک بچه پولدار بردهدار... مشاهده میشود که چطور رفاه و آسایش در زندگی، اندیشه سیاسی لاک را به سوی محدود کردن هرچه بیشتر دولت سوق میدهد...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
یکی دیگر از وجوه متناوب و تکرار شونده تاریخ، معکوس بودن رابطه امنیت و آزادی به منزله قاعدهای فراتاریخی است.
پس میتوان این رابطه نامتقارن را که شرح مختصری از آن گذشت در طول تاریخ بسط داد:
جامعه امن به دنبال آزادی میرود و جامعه آزاد به دنبال امنیت... جامعه امن با رسیدن به آزادی امنیت را گم میکند و جامعه آزاد با رسیدن به امنیت، آزادی را...
جامعه امن به دنبال آزادی میرود و جامعه آزاد به دنبال امنیت... جامعه امن با رسیدن به آزادی امنیت را گم میکند و جامعه آزاد با رسیدن به امنیت، آزادی را...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
پس میتوان این رابطه نامتقارن را که شرح مختصری از آن گذشت در طول تاریخ بسط داد: جامعه امن به دنبال آزادی میرود و جامعه آزاد به دنبال امنیت... جامعه امن با رسیدن به آزادی امنیت را گم میکند و جامعه آزاد با رسیدن به امنیت، آزادی را...
این نحو استدلال و قرائت تاریخ، اعتبار یقینی نداره. میشه جامعهای رو تصور کرد که هم آزاد باشه و هم امن. ولی امکان این امر متوقف بر همون آزاد بودن سوژهها به معنای کانتیه! کانت دقیقا به همون شکلی که مطرح شد از معنای سلبی آزادی به معنای ایجابی آن گذر میکنه... در غیر این صورت آزادی در این جهان کثرتگرای مدرن که خواه ناخواه عقاید باهم ستیز پیدا میکنه، تبعات منفی خودش هم داره...