یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
در سیاق نقدِ نقد عرایض ایشون باید گفت:

اولا واژه معرفت در نگاه عمده فلاسفه ما یعنی مطلق آگاهی؛ این شامل علم حضوری هم میشه و از اون‌جایی که این علم تشکیکی و ذو مراتب تشریف داره، دخالت گناه و زهد و الخ در بعضی از اقسام اون رو(مثلا درک معلول از علت هستی‌بخش) نمیشه منکر شد.
ثانیا حتی اگر تعریف JTB از معرفت رو مورد مداقه قرار بدیم بازم این موضوع ضرورتا نمی‌تونه وزن نتیجه‌ای که آقا سجاد گرفته رو تحمل کنه؛ خود تعریف مبهمه! مسئله من مسئله گتیه نیست! ماسوای ایرادات گتیه می‌گم به تک تک مفاهیم یعنی باور، موجه و صادق میشه حمله کرد و پرسید منظور دقیق جنابشان ازشون چیه! تنور این بحث هم‌چنان نزد معرفت‌شناسان غربی داغه!
تردیدگاه
شکاکیت
متوجه نیستند با تنفس در هوای معرفت‌شناسی/فلسفه مدرن و معاصر، نمیشه خفه بودن هوای معرفت‌شناسی/فلسفه کلاسیک رو نتیجه گرفت.

کاش قضاوت‌ها و انتقادات یه مقدار منصفانه بود...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
در سیاق نقدِ نقد عرایض ایشون باید گفت: اولا واژه معرفت در نگاه عمده فلاسفه ما یعنی مطلق آگاهی؛ این شامل علم حضوری هم میشه و از اون‌جایی که این علم تشکیکی و ذو مراتب تشریف داره، دخالت گناه و زهد و الخ در بعضی از اقسام اون رو(مثلا درک معلول از علت هستی‌بخش)…
در رابطه با ارتباط گناه با معرفت اخلاقی(در اینجا مرادم از معرفت اخلاقی، "کلی" هگلی با وساطت عقل است) دو نمونه متن سخت فهم و قابل تامل با زاویه دید دیگری(هستی انضمامی) از کیرکگارد، فیلسوف شهیر دانمارکی نقل می‌کنم که خالی از لطف نیست:
وقتی فرد با واسطه گناه خویش از کلی خارج شد فقط با وارد شدن فرد به مثابه فرد در رابطه‌ای مطلق با مطلق می‌تواند به آن برگردد. (...)

گناه یک بی‌واسطه اولیه نیست بل‌که یک بی‌واسطه بعدی است. در گناه فرد هم‌اینک(در جهت پارادوکس شیطانی) برتر از کلی است زیرا تناقضی است در جانب کلی که [تحقق] خود را بر کسی تحمیل کند که فاقد شرط اجتناب‌ناپذیر است.

اگر فلسفه علاوه بر توهمات دیگرش گمان کند که انسان می‌تواند به خود اندرز دهد که مطابق با آموزش‌های آن رفتار کند با یک کمدی غریب روبرو می‌شویم. اخلاقی که گناه را نادیده بگیرد یکسره علمی بیهوده است؛ اما اگر آن را بپذیرد با این پذیرش از حوزه خود فراتر رفته است.

سورن کی‌یرکگارد/ترس و لرز
آنان‌که یاد می‌گیرند احساس گناه خویش را فقط از منظر تناهی بشناسند در ساحت تناهی گم می‌شوند و در پهنه تناهی این سوال را که شخص گناهکار است یا نه نمی‌توان جواب داد مگر به ناقص‌ترین معنای بیرونی و قضایی کلمه.

شخصی که یاد می‌گیرد احساس گناه خود فقط با قیاس از حکم‌های صادره در محکمه‌های پلیس و دیوان عالی بشناسد هرگز به راستی درک نمی‌کند که گناهکار است زیرا اگر شخصی احساس گناه کند این احساس گناه نامتناهی خواهد بود.

سورن کی‌یرکگارد/مفهوم اضطراب
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
آنان‌که یاد می‌گیرند احساس گناه خویش را فقط از منظر تناهی بشناسند در ساحت تناهی گم می‌شوند و در پهنه تناهی این سوال را که شخص گناهکار است یا نه نمی‌توان جواب داد مگر به ناقص‌ترین معنای بیرونی و قضایی کلمه. شخصی که یاد می‌گیرد احساس گناه خود فقط با قیاس…
خلاصه و ساده‌ شده حرفش اینه که تمام تلاش من و این چنل در انتقاد با ابزار منطق و اخلاق سکولار، هیچ مخاطبینم رو به سمت اخلاقیات سوق نمیده و کاملا بی‌ثمره به دلیل ماهیت ناقص واسطه‌ای به نام عقل در اصلاح دیگران...

ولی حداقل باعث میشه بفهمید که "عقل" به اون شکلی که این روز‌ها اکثریت آتئیست‌ها، جبرگرا‌های تلگرامی و... نشون میدن به هیچ عنوان باهاشون هم‌نوایی نمی‌کنه و صرفا توهم عقلانیت‌شونه!
در فلسفه پرسش‌ها بیش از پاسخ‌ها اهمیت دارند.
و همواره کسی که به نادانی خودش آگاه نباشه، پرسشی هم نداره.
از فلاسفه تازه به دوران رسیده تلگرامی تا می‌تونید فرار کنید و فریب کلمات دهن‌ پُرکُن‌شون رو نخورید.
(یه مدت فعالیتی ندارم)
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
Karim Mansouri – سورة يوسف
بازنمایی امر والا
به تمامی می‌شه از شنیدنش خصلت خوف‌آور و به اصطلاح اوتو(otto) خدا رو حس کرد...
بدنم به لرزه می‌افتد و اضطراب وجودم را مالامال می‌کند گویی به عمق تاریک مغاک نگاه کرده باشم و چونان رعب و هراسی که آدمیان وحشت‌زده هرکولانیوم در اثر فاخر جان مارتین قبل از نابودی تجربه می‌کنند...
خرداد سال پیش اصلا خرداد خوبی نبود.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
...
از یکیشون خیلی خوشم اومد.
بعدا از طریقش یه نقد کلی از مسیری که بعضی چنل‌ها برای آینده ایران ترسیم کردن می‌کنم.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
...
٢١ خرداد ١۴٠٣

شاعری خوش ذوق ولی بزدل که به هرچیزی چنگ می‌زند تا از تناقضات و تبعات فکرش بگریزد. از اعدام می‌نویسد، از جنایت می‌نویسد، از قساوت، از زن و آزادی... از همه‌چیز می‌نویسد و سعی می‌کند با قلم فرسایی‌اش طوفانی به پا کند تا بدان واسطه مسیر ذهنی مخاطبش همسو با جهت وزش ایده‌اش شود اما در کنه ضمیرش به خود القا می‌کند که نه خوبی معنایی دارد و نه بدی، نه خیری و نه شری، تو گویی در ذهنش همه چیز زیباپرستی‌ست و بس.

« اگر حقیقت چیزی جز پوچی نیست، پس زیبایی هم پوچ است! »

زندگی برایش فی حد ذاته ارزشی ندارد و فقط هنر است که تاب تحملش را می‌دهد. تا کی دوام می‌آورد؟ نمی‌دانم.

نقاشی گیتاریست پیر اثر پابلو پیکاسو
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
٢١ خرداد ١۴٠٣ شاعری خوش ذوق ولی بزدل که به هرچیزی چنگ می‌زند تا از تناقضات و تبعات فکرش بگریزد. از اعدام می‌نویسد، از جنایت می‌نویسد، از قساوت، از زن و آزادی... از همه‌چیز می‌نویسد و سعی می‌کند با قلم فرسایی‌اش طوفانی به پا کند تا بدان واسطه مسیر ذهنی مخاطبش…
هر عارضه‌ای که تسکین پیدا کند، عارضه‌ای دیگر به وخامت می‌گراید.

ساموئل بکت

متوهمانه‌ترین جامعه آرمانی سوسیالیستی رو تصور کنید. رفاه و آسایش مطلق برای همه مردم! وَه! تصور همچین جامعه‌ای براتون خسته‌کننده نیست؟
فقط این پرسش برای از بین بردن تمام عظمت آرمان‌شهر خیالی‌مون کفایت می‌کنه: «خب بعدش چی؟»
مصداق ملال‌آورترش رضوانی هست با نعمات نامحدود که در اذهان محدودمون ترسیم می‌کنیم و آتئیست‌ها استثنائا این‌جا به حق از خسته‌کننده بودن این تصور ایراد می‌گیرند.
می‌تونم برای چرایی پوچ بودنش گریزی به مفهوم «نامتناهیت کاذب» در منطق هگل بزنم. اینجا نگهش دارید بعدا سراغش میام.

حالا این جمله رو نگاه کنید:
«به موازات نزدیک شدن افراد جامعه به رفاه مادی، سقوطشون به ورطه نهیلیسم تسریع می‌شود.»
میخوام از امکان همچین نتیجه‌ای حرف بزنم. پس به جوامع خودمون برمی‌گردیم...
بپرسید از خودتون: چرا یک شخص پس از ثروتمند شدن باز هم طمع پول می‌کنه؟!
شاید چون اگر فرض کنیم در زندگی قله‌ای برای رسیدن هست، بعد از فتحش دیگه بالارفتن از کوه معنایی نداشته باشه!
تسلسل دیوانه‌وار این اهداف ساختگی تمومی ندارن: انسان به پول میرسه و برای معنادار شدن ادامه زندگی‌ش همون هدف مسخره‌ش رو بسط میده و دوباره و دوباره... این تسلسل مضحک به همون اندازه‌ ساخت برج خدا بابلی برای یک امپراتور خسته‌کننده‌ست که ساخت یک ویلا برای فرد...(خب بعدش چی؟)

عنصر قوام دهنده این تسلسل ملال‌آور "تنوع" عه! در سرمایه‌داری این به اصطلاح "تنوع" با وساطت سرمایه ابراز وجود میکنه و در جامعه سوسیالیستی با هیپی شدن افراد جامعه...
ولی مقصد هردو یکیه: پوچ‌گرایی
یکی از بزرگ‌ترین درگیری‌های من با برخی جریانات چپ نگاه ماتریالیستیک صرف اون‌ها به جامعه‌‌ست و نداشتن ترتب منطقی در نظام‌سازیشون.

من اینجا اصلا از مرفه نشدن جامعه حرف نمیزنم! من از ضرورت تقدم منطقی اخلاقیات مطلق در اذهان افراد یک جامعه نسبت به نگاه سیاسی-اقتصادی‌شون حرف می‌زنم!
مفهوم عدالت رو فقط باید از دریچه اخلاق فهم کرد نه اقتصاد...
تعریف حقوق بدون تعیین نکردن تکلیف اخلاق به همون اندازه مسخره‌س که بلاتکلیفی اخلاقی-حقوقی یک حاکمیت سیاسی و اقتصاد هم بدون لحاظ تمام اینا(یعنی فلسفه سیاست، فلسفه حقوق و فلسفه اخلاق)