یادداشتهای مُعَوَّجْ pinned ««بازگشت به پدران: روایتی الهیاتی از گسست با مدرنیته» مدرنیته، برخلاف آنچه اغلب در هیاهوی علمگرایی و پیشرفت فنیاش دیده میشود، حامل نوعی الهیات نهفته است؛ الهیاتی که نه در پرستش مستقیم خدا، بلکه در طغیان پنهان علیه صورتهای سنتی تجربهٔ امر قدسی رخ میدهد.…»
حالا هی برید جای این بحثها با ساختارگرایی فرانسوی(رخداد بدیو و ترومای لکان) به دنبال خلق سوبژکتیویته نو بگردید.(سوژه جنبش ژینا مثلا)
هنوز نسبتتون رو با جهان درک نکردید آقای کومار.
ببینم تا چه اندازه موفق میشید با این حرفها به پوچی انسان مدرن علاوه کنید.
هنوز نسبتتون رو با جهان درک نکردید آقای کومار.
ببینم تا چه اندازه موفق میشید با این حرفها به پوچی انسان مدرن علاوه کنید.
برید از مشروطه رماتیزهسازی کنید. از امکان تحقق دولت مدرن...
آرمانهاتون هم مثل عقایدتون توهمی بیش نیست.
آرمانهاتون هم مثل عقایدتون توهمی بیش نیست.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
سوژه
البته در ساختارگرایی سوژهها انسانها نیستن! بلکه مکانها... همونطور که آلتوسر نشونمون داد و با وفاداری کامل به انگاره «شیوههای تولید» مارکس، نوعی ماتریالیسم جدید/آتئیسم جدید تعریف کرد که در آن انسانها به موجوداتی که صرفا این "مکان"های ساختاری رو اشغال کردن تقلیل پیدا میکنن...
Série Next Wave: New Directions in Women's Studies
انقلابی بودن یا عاشق بودن، در نهایت یعنی زیستن در ناامیدی — یا بهتر بگوییم، زیستن بیهیچ امیدی
چقدر پوچ! با حرفهای چپهای فرانسوی ساختارگرا فقط میشه پوچگرا شد تا انقلابی...
چیزی لجنتر، کثیفتر و مبتذلتر از فرهنگ مدرنیته غربی ندیدم! فرهنگی که مدام شکاف و ورطه اجتماعی را عمیقتر میکند! شکاف مردم با مردم! مردم با سنت! خانواده با فرزند و زن با مرد... در نهایت یک انسان شخصیشده خودخواه و بیریشه تحویل جامعه میدهد... انسانی که حتی شعارهای ضد فاشیستیاش نه در خدمت اخلاقیات و نوعدوستیاش! که در خدمت رتوریک سیاسی و ایدئولوژیکیاش تعریف میشود... انسانی تهی و پوچ و مرده از درون...
Forwarded from واقعا اسمی به ذهنم نمیرسه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کرستی(میزند زیر خنده). «چرا، کتابهایم! من یک آدم درمانده واماندهای هستم، هان؟... هنر! این هم مثل عدالت و مثل حقیقت است: از همین کلماتی است که بر هیچ چیز دلالت ندارند و از یک هل پوک هم پوکترند و من در راه آنها مستانه فداکاری کردهام! هنر! انسان، این موجود ناقص، میخواهد چیزی به طبیعت علاوه کند، میخواهد بیافریند! بیافریند! آن هم انسان! این دیگر آخرین حد مسخرگی است!...»
روژه مارتن دوگار/ژان باروا
خلاصه بخشی از صحبتهای ژیژک در مصاحبهای در نقد ووکیسم(متن رو از ویکی پدیا کپی کردم لینک مصاحبه هم همون جا گذاشته):
اسلاوی ژیژک در گفتگوی خود با پادکست رابینسون ارهارت به سختگیریِ سهلانگاران در دنیای معاصر اشاره میکند و از جمله به چنین تناقضی در جریان ووک میپردازد. در اوایل این گفتگو رابینسون ارهارت به ژیژک میگوید: گمان میکنم زمانی که میگویید «امروزه بیش از هر دورهای به روانکاوی نیاز داریم» مقصودتان از روانکاوی بیش از آنکه شیوهای برای درمان مشکلات فردی باشد، شیوهای برای نقد فرهنگی و اجتماعی است. آیا درست فکر میکنم؟ ژیژک در پاسخ میگوید: بله، هرچند من روانکاوی را به شیوهای برای درمان اجتماع تنزل نمیدهم؛ زیرا آنچه برای فروید واضح بود و آنچه ما امروزه باید پیوسته در ذهن داشته باشیم این است که تصورات دربارهٔ کهنالگوهای روانشناسی اشتباه است. به عنوان نمونه فرض کنید شما مشکلاتی از حیث ناتوانی جنسی دارید، آنگاه روانکاوی وارد عمل میشود و شما را قادر میسازد که بر این مشکل فائق آیید؛ مثلاً اگر ممنوعیتهایی در ناخودآگاه شما وجود دارد روانکاوی این ممنوعیتها را بر ملا میکند یا کمک میکند از سلطههای سرکوبگرانه نظیر سلطه پدرانه رها شوید تا نتیجه نهایی این باشد که بتوانید به کامیابی دست یابید. این تصور عمومی از فروید است، اما فروید این نیست. فروید را امروزه، خصوصاً فمینیستها، متهم به سوگیریِ پدرسالارانه میکنند. درحالیکه فروید متناقضنمایی که در دوران امروزی با آن مواجهیم را آشکار میسازد. اینجاست که روانکاوی، نه دقیقاً به تعبیر فرویدی بلکه به معنی تطوریافتهاش، میتواند به ما کمک کند. متناقضنمای امروزی این است که امروزه درحالیکه ما در جوامع سهلانگار زندگی میکنیم و با اقسام گوناگونی از آسانگیری مواجهیم، اما این سهلانگاری به جای این که به ما زندگیهای آزاد و لذتبخش بدهد باعث تولید نسخهای منحصر به فرد از سرکوب و مقرراتسازی شده است. ژیژک در توضیح این نکته میگوید: آنچه حقیقتاً توجه من را جلب میکند این است که در زمینه سهلانگاری و این شیفتگی وافر نسبت به فائق آمدن بر محدودیتها که در قالبهایی نظیر جریان وُوک (woke) و می تو (me too) خودنمایی میکند اصل ایده بر مبنای سهلانگاری (permissiveness) است؛ مثلاً این که تمامی گرایشهای فرعیِ جنسی باید مجاز شود و دشمن بزرگ عبارت است از سرکوبِ پدرانه یا پدرسالارانه. ولی چه چیزی به عنوان نتیجه نهاییِ این سهلانگاری عایدمان میشود؟ وجاهت سیاسی (political correctness) عایدمان میشود که من با اهدافش علیه نژادپرستی یا تبعیض جنسی مخالف نیستم، اما با شکل آن مخالفم. از لحاظ شکلی، این جریانات علیه سرکوب است اما نحوه عملکرد آن از حیث اجتماعی، شیوهای است به شدت مستبدانه و تفرقهافکنانه و سرکوبگرانه. آنچه برای من جالب است این است که این جریان به صورت بالفعل (de facto) مجموعهای از محدودیتها تحمیل میکند: نباید از این واژه استفاده کنید، نباید این کار یا آن رفتار را انجام دهید. منطق این جریان بسیار سختگیرانه است. همانطور که میدانیم افرادی هستند که آنها را میشناسیم و نامشان را نمیبرم و این افراد مسیر شغلیِ حرفهایشان از بین رفته است به خاطر گفتن یا نوشتن چیزی که شاید با سلیقه آن جریان همخوانی نداشته یا اشتباه بوده اما آنقدر هم حرف وحشتناکی نبوده است. این منطق برای من جالب است که چگونه سهلانگاری به نقطه متضاد خودش تبدیل میشود.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
خلاصه بخشی از صحبتهای ژیژک در مصاحبهای در نقد ووکیسم(متن رو از ویکی پدیا کپی کردم لینک مصاحبه هم همون جا گذاشته): اسلاوی ژیژک در گفتگوی خود با پادکست رابینسون ارهارت به سختگیریِ سهلانگاران در دنیای معاصر اشاره میکند و از جمله به چنین تناقضی در جریان…
طبعا شناختشناسی من با ژیژک زمین تا آسمون متفاوته و به تبعش نقدم به ووکیسم...
ولی این صحبتهای ژیژک از این جهت برام جالب بودن که از دل خود جریان چپگرایی این حملات به ووکیستها صورت گرفته.
ولی این صحبتهای ژیژک از این جهت برام جالب بودن که از دل خود جریان چپگرایی این حملات به ووکیستها صورت گرفته.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
حالا هی برید جای این بحثها با ساختارگرایی فرانسوی(رخداد بدیو و ترومای لکان) به دنبال خلق سوبژکتیویته نو بگردید.(سوژه جنبش ژینا مثلا) هنوز نسبتتون رو با جهان درک نکردید آقای کومار. ببینم تا چه اندازه موفق میشید با این حرفها به پوچی انسان مدرن علاوه کنید.
نسبت دادن ساختارگرایی به لکان، بدیو و ژیژک و تفکیکش از پساساختارگرایی، پسینی هست(باتوجه به مقاله دلوز درباره چگونگی بازشناسی ساختارگرایی تمیزشون کردم) ولی قطعا ساختارگرایی مثلا لکان با ساختارگراهای کلاسیک مثل سوسور زمین تا آسمون متفاوته.
"غیرت" در اکنون و اینجای من با عشق وافر عاشق به معشوق معادل است!
عشقی متعالی که میخواهد در یک رابطه خصوصی و نهان تعریف شود تا عمومی و آشکار... عشقی که علاقهش فقط و فقط در نسبتش با معشوق حصر میشود و خواستار ماندگاری این حصار است... صلابت و متزلزل نشدنِ این حصار متعاقبا مقاومتی برای بقا در برابر دم و دستگاههای مبتذل اجتماعی میطلبد...
عشقی متعالی که میخواهد در یک رابطه خصوصی و نهان تعریف شود تا عمومی و آشکار... عشقی که علاقهش فقط و فقط در نسبتش با معشوق حصر میشود و خواستار ماندگاری این حصار است... صلابت و متزلزل نشدنِ این حصار متعاقبا مقاومتی برای بقا در برابر دم و دستگاههای مبتذل اجتماعی میطلبد...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
"غیرت" در اکنون و اینجای من با عشق وافر عاشق به معشوق معادل است! عشقی متعالی که میخواهد در یک رابطه خصوصی و نهان تعریف شود تا عمومی و آشکار... عشقی که علاقهش فقط و فقط در نسبتش با معشوق حصر میشود و خواستار ماندگاری این حصار است... صلابت و متزلزل نشدنِ…
لازم به ذکر است که در این نگاهم "غیرت" ضرورتا مفهومی "مردانه" نیست!
یادداشتهای مُعَوَّجْ
"غیرت" در اکنون و اینجای من با عشق وافر عاشق به معشوق معادل است! عشقی متعالی که میخواهد در یک رابطه خصوصی و نهان تعریف شود تا عمومی و آشکار... عشقی که علاقهش فقط و فقط در نسبتش با معشوق حصر میشود و خواستار ماندگاری این حصار است... صلابت و متزلزل نشدنِ…
در مقابل، "بیغیرتی" هم با تقلیل عشق متعالی به رابطهای گذرا(از سر لذت و بیهیچ تعهد و اصولی) وَ اشاعه این نگاه به جامعه معادل است.
به حرف ربط 'و' تاکید میکنم از این جهت که مشخص کنم بیغیرتی برای من دارای دو مولفه است. من به تلقی دوستان مخالفم در باب عشق مادامی احترام میگذارم که در زندگی خصوصیشان باقی بماند و مبلغ همچین نگاهی در زندگی اجتماعی نباشد.
به حرف ربط 'و' تاکید میکنم از این جهت که مشخص کنم بیغیرتی برای من دارای دو مولفه است. من به تلقی دوستان مخالفم در باب عشق مادامی احترام میگذارم که در زندگی خصوصیشان باقی بماند و مبلغ همچین نگاهی در زندگی اجتماعی نباشد.
+ (...) با فرض یک خدای با محبت، چرا نباید جهانی باشد که به طور خاص دوست انسان است؟
- (...) میتوان جهانی را تصور کرد که در آن وقتی کسی از صخره میافتد در هوا معلق میشود تا بدون آسیب به زمین برسد، آنجا که زخم چاقو فورا التیام پیدا میکند و گلوله شلیک شده به تو تبدیل به هوای رقیق میشود، جایی که هرگز کسی گرسنه نمیشود چرا که همیشه غذای فراوان وجود دارد، و به طور خلاصه جهانی که در آن رنج و دردی نیست. حال در چنین جهانی تو قادر نخواهی بود کسی را زخمی کنی، در نتیجه اگر زخم زدن به دیگران خلاف اخلاق باشد، در این صورت خلافی وجود نخواهد داشت، چیزی به عنوان عمل غلط نخواهد بود. اما مسلما در آن صورت چیزی به نام عمل درست هم نخواهد بود. و روشن است که چنین جهانی محیطی انسانساز نخواهد بود. میشود باغ عدن منهای مار.
همچین دنیایی نخواهد بود که در آن عشق در عمیقترین معنایش میسر باشد. بله، کشش جنسی وجود خواهد داشت؛ اما دلسوزی دو طرفه، تمایل به فدا کردن خود برای دیگران، مواجه مشترک با معضلات و چالشهای زندگی که عشق، به معنای ژرفترش است، وجود نخواهد داشت. یا همان عشق، زمانی که به عشق به بشریت، که خود را در انواع خدمت به فقرا یا بیماران یا افراد رو به مرگ ابراز میشود، تعالی مییابد.
- (...) میتوان جهانی را تصور کرد که در آن وقتی کسی از صخره میافتد در هوا معلق میشود تا بدون آسیب به زمین برسد، آنجا که زخم چاقو فورا التیام پیدا میکند و گلوله شلیک شده به تو تبدیل به هوای رقیق میشود، جایی که هرگز کسی گرسنه نمیشود چرا که همیشه غذای فراوان وجود دارد، و به طور خلاصه جهانی که در آن رنج و دردی نیست. حال در چنین جهانی تو قادر نخواهی بود کسی را زخمی کنی، در نتیجه اگر زخم زدن به دیگران خلاف اخلاق باشد، در این صورت خلافی وجود نخواهد داشت، چیزی به عنوان عمل غلط نخواهد بود. اما مسلما در آن صورت چیزی به نام عمل درست هم نخواهد بود. و روشن است که چنین جهانی محیطی انسانساز نخواهد بود. میشود باغ عدن منهای مار.
همچین دنیایی نخواهد بود که در آن عشق در عمیقترین معنایش میسر باشد. بله، کشش جنسی وجود خواهد داشت؛ اما دلسوزی دو طرفه، تمایل به فدا کردن خود برای دیگران، مواجه مشترک با معضلات و چالشهای زندگی که عشق، به معنای ژرفترش است، وجود نخواهد داشت. یا همان عشق، زمانی که به عشق به بشریت، که خود را در انواع خدمت به فقرا یا بیماران یا افراد رو به مرگ ابراز میشود، تعالی مییابد.
جان هیک/میان شک و ایمان:گفتوگویی درباره دین و عقل
یادداشتهای مُعَوَّجْ
+ (...) با فرض یک خدای با محبت، چرا نباید جهانی باشد که به طور خاص دوست انسان است؟ - (...) میتوان جهانی را تصور کرد که در آن وقتی کسی از صخره میافتد در هوا معلق میشود تا بدون آسیب به زمین برسد، آنجا که زخم چاقو فورا التیام پیدا میکند و گلوله شلیک شده…
در چنین جهانی ضرورت دارد تا خداوند فاصله خود را با ما حفظ کند. فاصلهای نه در ابعاد فیزیکی بلکه در ابعاد معرفتشناختی... فاصلهای معرفتی تا شخص چنان مفتون و مقهور جمال و جلال خدا نشود که امکان گزینش آگاهانه در نیل به او از وی سلب گردد...
اگر شری وجود نداشت، خیری وجود نمیداشت. اگر سافلی وجود نداشت، متعالی هم وجود نمیداشت. و در نهایت اگر نیستی وجود نداشت، هستی هم وجود نمیداشت؛ این "نیستی" نه یک عدمیت محض که فاقد هرگونه حیثیت وجودی باشد بلکه در نسبتش با "هستی" بازتعریف میشود. سفالت و شرارت هم به همین منوال؛ چونان تاریکی که با هر فاصلهگیری هستیشناختیاش از نورالانوار، تاریکتر میشود...
اگر شری وجود نداشت، خیری وجود نمیداشت. اگر سافلی وجود نداشت، متعالی هم وجود نمیداشت. و در نهایت اگر نیستی وجود نداشت، هستی هم وجود نمیداشت؛ این "نیستی" نه یک عدمیت محض که فاقد هرگونه حیثیت وجودی باشد بلکه در نسبتش با "هستی" بازتعریف میشود. سفالت و شرارت هم به همین منوال؛ چونان تاریکی که با هر فاصلهگیری هستیشناختیاش از نورالانوار، تاریکتر میشود...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
اگر شری وجود نداشت، خیری وجود نمیداشت. اگر سافلی وجود نداشت، متعالی هم وجود نمیداشت. و در نهایت اگر نیستی وجود نداشت، هستی هم وجود نمیداشت؛ این "نیستی" نه یک عدمیت محض که فاقد هرگونه حیثیت وجودی باشد بلکه در نسبتش با "هستی" بازتعریف میشود. سفالت و شرارت هم به همین منوال؛ چونان تاریکی که با هر فاصلهگیری هستیشناختیاش از نورالانوار، تاریکتر میشود...
ابتنای خیر به شر در جملات ابتدایی، ابتنایی معرفتشناسانهست نه هستیشناسانه! به این معنی که اگر معرفت به شر ممکن نبود، امکان شناخت خیر را نیز نداشتیم. در شق دوم همین بند ولی از قلمرو معرفتشناسی اخلاق/هستی به هستیشناسی معرفت گذر میکنیم و جسورانه از قسمی وحدت تشکیکی بین این کثرات دفاع میکنیم: آیا میشود در این مقام بین خیر و هستی محض انفکاکی متصور شد؟