یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
زنان به چه معنا کنار کودکان قرار می‌گیرند؟


جنگ‌های کلاسیک مردانه بودند. اگر در جنگ سرعت تاریخ شدت پیدا می‌کند، در جنگ کلاسیک ‏داستان تاریخ در مرکزیت جنگی که مردان به آن مشغولند در حال رقم خوردن است. اگر کلاسیک فکر کنیم ‏تاریخ آن‌جایی رقم می‌خورد که مردان حضور بیشتری دارند و شخصیت اصلی هستند و زنان با قدری تأخیر ‏و تعویق تنها در پیامدها و بقایای پسینی و غیرمستقیم جنگ (داستان مردان) شریک می‌شوند. وقتی جنگ ‏متن تاریخ قرین مردانگی قرار گیرد، حاشیۀ تاریخ هم به زنانگی متصل می‌شود. حال اگر پیچ تند تاریخ با ‏مردان رقم می‌خورد، بعید نیست که معنا، ذهنیت و کلمه هم آنجایی باشد که مردان هستند. مردان فقط ‏نمی‌جنگند بلکه آن‌ها هستند که می‌گویند و می‌توانند بگویند جنگ چه بود و چگونه سپری شد. در این ‏صورت‌بندی همواره یک وضعیت احتمال دارد. مردان طرف پیروز، روایت سلحشوری مردانه را دست ‏می‌گیرند و مردان طرف بازنده با پیامدهای تلخ زنانه ترحم می‌خرند. یعنی زنان هنگام پیروزی محذوفند و از ‏افتخارات نصیبی ندارند و هنگام شکست به تابلوی مظلومیت مردان شکست‌خورده تبدیل می‌شوند. مردان ‏شکست‌خورده برای ظالم نشان دادن مردان پیروز تلاش می‌کنند نشان دهند که پیروزی طرف مقابل با ‏صدمه به اقشار غیرجنگی، ضعیف و کم‌توان همراه بوده است و در این روایت زنان مانند کودکان، ‏سالمندان، خانه‌ها و... در ردیف قربانیان (بی‌گناه) قرار می‌گیرند.‏

تجربۀ ایرانی اما متمایز است. در جنگ هشت‌ساله زنان بی‌نقش‌های حاشیه‌نشین نبودند که در ‏پستوها تنها بی‌اراده و مستأصل چشم‌انتظار نتایج و پیامدهای اجتناب‌ناپذیر جنگ بنشینند؛ بلکه ‏دست‌کم در «پشت جبهه‌ها» حضور فعال و کاملاً مؤثر داشتند و سطوح زنانه‌ای به جنگ افزودند که پیش ‏از آن رایج نبود. این به جز حضور مستقیم در جلوی جبهه‌‌ها بود. اما جنگ با رژیم صهیونیستی حتی ‏نسبت به جنگ هشت‌ساله هم ماجرایی متفاوت داشت. این جنگ دیگر جنگی نبود که در جبهه‌ها در ‏مرزها جای گرفته باشند و دیگر ادبیات «پشت جبهه و جلوی جبهه» در هم شکست. این جنگ نه‌تنها ‏مدل جغرافیایی دیگری داشت و مستقیماً «شهر» (و یعنی کانون زندگی) محل نزاع بود بلکه ابعاد اجتماعی، ‏سیاسی و روانی پیچیده‌ای هم داشت که می‌توان حتی زنان را از این منظر در خط مقدم جنگ فرض کرد.‏
با وجود این که جنگ برای زن ایرانی هم معنای دیگری داشت و هم خود جنگ در این تجربۀ اخیر ابعاد ‏گسترده‌تری پیدا کرده بود (فعالیت زنان در فضای مجازی را هم از قلم نیندازید)، هنوز ذهنیت روایی ما از ‏روزگار جنگ‌های کلاسیک بیرون نیامده است. با این که در واقعیت، ماجرای زن جور دیگری رقم می‌خورد ‏اما گفتمانی که زبان جنگ را در چنته داشت نگاهش به5 زنان ترحم‌آمیز، ابزاری و فاقد سلحشوری بود. در ‏میان قریب به 1200 شهید جنگ اخیر اعدادی که برجسته می‌شود این است: 200 زن و کودک! گویی که ‏مردان در برابر موشک و پهپادی که خانه‌ها را ویران می‌کند روئین‌تن باشند و تا نامی از زنان نبریم نمی‌توانیم ‏حقانیت مظلومانۀ خود را ثابت کنیم. و گویی که زنان دقیقاً به اندازۀ‌ کودکان آسیب‌پذیرند و سردرگم و گیج و ‏بدون هیچ ابتکاری مقابل حملات ناتوان شده‌اند.‏

زنان می‌توانند در کنار کودکان قرار بگیرند از این جهت که شمه‌ای از معصومیت، تقدس و روحانیت در ‏آن‌ها همچنان که در کودکان هست یافت می‌شود. در این صورت‌بندی دلالت اصلی ناتوانی نیست، بلکه ‏طهارت و معصومیت است و نشان می‌دهد دشمن مقابل ما هویتی علیه هرگونه معصومیت، زیبایی و ‏روحانیت دارد. اما کنار هم قرار گرفتن زنان در کنار کودکان ذیل عنوان «غیرنظامی» با دلالت «اقشار ‏آسیب‌پذیر،‌ ناتوان و صغیر»ی که دیدن رنج آن‌ها احتمال دارد دل‌ها را به رحم بیاورد نه پسندیده است و ‏نه با واقعیت زن ایرانی نسبت دارد. این طرح‌وارۀ فراگیر در ذهنیت عمومی ما اصلاً متعادل، واقعی و حتی ‏عاشورایی نیست. طرحوارۀ عاشورایی بوی زینبی دارد. زینبی که اگر اسیر می‌شود دلیر، حکیم، میدان‌دار، ‏تعیین‌کننده و به‌شکلی دیگر سلحشور است. زینب‌گونگی در زن ایرانی برمی‌گردد به سال‌هایی پیش از ‏انقلاب و نه حالا که نیم‌قرن از چنین پدیداری گذشته. اخیراً دیدم یکی از نهادها مجلس عزایی برای ‌‏«کودکان و بانوان شهید» (تازه اول هم نوشته کودکان) ترتیب داده است. عمیقاً متأسف شدم.‏


🥀 مهدی تکلّو | @Mahdi_Takallou
جامعهٔ متعادل | مهدی تکلّو
زنان به چه معنا کنار کودکان قرار می‌گیرند؟ جنگ‌های کلاسیک مردانه بودند. اگر در جنگ سرعت تاریخ شدت پیدا می‌کند، در جنگ کلاسیک ‏داستان تاریخ در مرکزیت جنگی که مردان به آن مشغولند در حال رقم خوردن است. اگر کلاسیک فکر کنیم ‏تاریخ آن‌جایی رقم می‌خورد که مردان…
زن‌ها برای من همیشه باارزش‌تر مردها بودند. این ارزش نه ارزشی زیست‌شناختی است که محصول غریزه‌‌ام باشد نه ارزشی هستی‌شناختی که نتیجه جدوجهدهای عقلی‌ام... بلکه ارزشی زیباشناختی! همان‌طور که کانت امر زیبا را نه اسیر امر لذیذ و نه اسیر امر عقلانی و ضروری تعریف می‌کند... زیبایی به مثابه تجلی واقعی آزادی و رهایی...
چه چیزی زنان را به کودکان پیوند می‌دهد؟ زیبایی! نه ضعف و ناتوانی!
و این زیبایی است عامل غبطه خوردن من به آن‌ها می‌شود و حتی غبطه خوردن نیچه به عنوان متفکری زیباشناس:

پختگی مرد: یعنی بازیافتن آن جدیتی که آدمی در روزگار کودکی در بازی داشته است...
ٱلَّذِينَ يَسۡتَمِعُونَ ٱلۡقَوۡلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحۡسَنَهُۥٓۚ أُوْلَـٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ هَدَىٰهُمُ ٱللَّهُۖ وَأُوْلَـٰٓئِكَ هُمۡ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ


آنان كه سخن را مى شنوند و از بهترينش پيروى مى كنند، اينانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده، و اينان همان خردمندانند.


Who listen to the statement and follow the best in it. Those are the ones whom God has guided; those are prudent persons.
«بازگشت به پدران: روایتی الهیاتی از گسست با مدرنیته»

مدرنیته، برخلاف آن‌چه اغلب در هیاهوی علم‌گرایی و پیشرفت فنی‌اش دیده می‌شود، حامل نوعی الهیات نهفته است؛ الهیاتی که نه در پرستش مستقیم خدا، بلکه در طغیان پنهان علیه صورت‌های سنتی تجربهٔ امر قدسی رخ می‌دهد. توماس اودن، متفکری که روزگاری خود از دلباختگان این طغیان بود، در میانهٔ راه به نقطه‌ای رسید که دریافت بهای مدرنیته نه فقط بحران معرفتی، که نوعی فراموشی روحانی است. روایت او، روایت انسان مدرنی‌ست که پس از سرگشتگی در کوچه‌پس‌کوچه‌های روان‌کاوی، اگزیستانسیالیسم، سوسیالیسم، لیبرالیسم و آزادی‌های بی‌مهار، بار دیگر چشم به افق‌های دیرآشنای سنت دوخت—نه از سر جزم، بلکه از دل زخم.

اودن می‌نویسد و با صداقت اعتراف می‌کند: من به مدرنیته دو بار «بدهی‌ام را پرداخت کردم». او از آن نسل از الهی‌دانانی است که مدرنیته را نه‌تنها زیسته‌اند، بلکه آن را تجربهٔ درونی کرده‌اند؛ از بطن باور به خدای بوطیقای اگزیستانسیالیستی بولتمان و شور اجتماعی روان‌کاوانه، تا شک در رهایی‌بخشی جنسی و فردگرایی افراطی. اما گسست واقعی در لحظه‌ای روی می‌دهد که او برای یک سال مطالعاتی باید کتاب‌هایی را با خود ببرد—و ناگهان درمی‌یابد که چیزی در درونش تغییر کرده است. دیگر کتاب‌های جدید، نظریه‌های مد روز یا مکتب‌های زمانه، او را ارضا نمی‌کنند. او دست به دامان پدران کلیسا، آگوستین، آکویناس و وسلی می‌شود. آن‌جا، در سکوت آن سطرهای کهن، حقیقتی تازه برایش رخ می‌نماید: شاید راه نجات نه در اختراع معنایی نو، بلکه در بازیابی صدایی فراموش‌شده است.

مدرنیته، از نگاه اودن، فقط یک دورهٔ تاریخی نیست، بلکه نوعی ذهنیت است—و در نهایت، نوعی بیماری. بیماری‌ای که خود را در چهار نشانه نشان می‌دهد: نسبی‌گرایی اخلاقی، فردگرایی خودبنیاد، لذت‌گرایی خودشیفته، و طبیعت‌گرایی تقلیل‌گرا. این چهار خصیصه، به‌زعم او، نه‌تنها دستگاه فکری انسان مدرن را شکل داده‌اند، بلکه بستر بحران‌های اجتماعی، اخلاقی و روحی زمانهٔ ما را فراهم آورده‌اند. از پدیدهٔ «خانواده‌های بدون پدر» تا اعتیاد و آوارگی، از بی‌معنایی آیینی تا تهی‌شدگی روانی—همهٔ این‌ها نشانه‌های انحلال تدریجی جهان‌بینی مدرن‌اند که دیگر پاسخ‌گو نیست.

اما اودن، به‌جای فرو رفتن در ورطهٔ پوچ‌گرایی یا نیهیلیسم، راه دیگری را می‌پیماید: بازگشت به «الهیات کلاسیک». بازگشتی نه به معنای واپس‌گرایی، بلکه به منزلهٔ کشف دوبارهٔ عمق سنت، به‌مثابهٔ زبانی برای بیان حقیقتی که هنوز زنده است. او مدعی نیست که گذشته بهتر است تنها به این دلیل که گذشته است. او می‌گوید: معیار ما نباید قدمت باشد، بلکه وفاداری به حقیقت مکشوف در چهرهٔ مسیح. اما حقیقت در دنیای مدرن به‌آسانی با تازگی اشتباه گرفته می‌شود. در حالی که در قرون اولیه، بدعت در نوآوری نهفته بود، مدرنیته بدعت را در کهنگی می‌بیند.

نقطهٔ عطف زندگی فکری اودن زمانی است که درمی‌یابد سنت، نه دشمن حقیقت، که بستر انتقال آن است. او از این‌جا دفاع می‌کند که نمی‌توان تنها به کتاب مقدس اکتفا کرد و سنت را نادیده گرفت. چرا که همین سنت بود که کتاب را نگه داشت، تفسیری به آن بخشید، و آن را به ما رساند. بدون جامعهٔ مؤمنان، بدون اجماع روح‌القدس در تاریخ، آن‌چه می‌ماند صرفاً کلماتی روی کاغذ است.

و این بازگشت به سنت، به‌قول خودش، به‌سادگی توسط هم‌قطاران لیبرال او نادیده گرفته نمی‌شود؛ برخی او را «خطرناک» می‌خوانند، چرا که از ارتدکسی، از توبه، از تثلیث، از کفاره سخن می‌گوید—چیزهایی که در دانشگاه‌های لیبرال، بیشتر یادگارانی از دوران باستان شمرده می‌شوند تا مفاهیم زنده.

اما پیام اصلی اودن روشن است: ما در دورانی هستیم که مدرنیته نه‌تنها فروپاشیده، بلکه در حال رقم زدن فضای پسا‌مدرن است. پسا‌مدرن، آن‌گونه که او تعریف می‌کند، نه پذیرش بی‌چون‌وچرای آخرین نظریه‌ها، بلکه وقوفی‌ست تلخ و شریف به شکست مدرنیته. در این فضا، ایمان دوباره به سخن درمی‌آید؛ سنت دوباره معنا می‌یابد؛ و خدا، نه به‌عنوان مفهوم، بلکه به‌مثابهٔ حضور، به قلب انسان بازمی‌گردد.

اودن، با چرخشی شگفت، به جایی می‌رسد که دعا می‌کند تا «انجیلی» شود—نه در معنای حزبی آن، بلکه در معنای کسی که زندگی‌اش را بر اساس مژدهٔ نجات در عیسی مسیح تنظیم کرده است. او، در آشتی دادن پیتیسم با سنت، روان‌کاوی با روح‌القدس، عقل با مکاشفه، راهی را پیشنهاد می‌دهد که نه‌تنها برای مسیحیان غربی، بلکه برای هر اندیشمند دینداری که در جهان مدرن سرگردان است، می‌تواند آغاز دوباره‌ای باشد.


https://www.christianitytoday.com/2011/10/back-fathers/

@PhilosophyHistoryPolitics
یادداشت‌های مُعَوَّجْ pinned ««بازگشت به پدران: روایتی الهیاتی از گسست با مدرنیته» مدرنیته، برخلاف آن‌چه اغلب در هیاهوی علم‌گرایی و پیشرفت فنی‌اش دیده می‌شود، حامل نوعی الهیات نهفته است؛ الهیاتی که نه در پرستش مستقیم خدا، بلکه در طغیان پنهان علیه صورت‌های سنتی تجربهٔ امر قدسی رخ می‌دهد.…»
حالا هی برید جای این بحث‌ها با ساختارگرایی فرانسوی(رخداد بدیو و ترومای لکان) به دنبال خلق سوبژکتیویته نو بگردید.(سوژه جنبش ژینا مثلا)
هنوز نسبتتون رو با جهان درک نکردید آقای کومار.
ببینم تا چه اندازه موفق می‌شید با این حرف‌ها به پوچی انسان مدرن علاوه کنید.
برید از مشروطه رماتیزه‌سازی کنید. از امکان تحقق دولت مدرن...
آرمان‌هاتون هم مثل عقایدتون توهمی بیش نیست.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
سوژه
البته در ساختار‌گرایی سوژه‌ها انسان‌ها نیستن! بلکه مکان‌ها... همون‌طور که آلتوسر نشونمون داد و با وفاداری کامل به انگاره «شیوه‌های تولید» مارکس، نوعی ماتریالیسم جدید/آتئیسم جدید تعریف کرد که در آن انسان‌ها به موجوداتی که صرفا این "مکان"های ساختاری رو اشغال کردن تقلیل پیدا می‌کنن...
چیزی لجن‌تر، کثیف‌تر و مبتذل‌تر از فرهنگ مدرنیته غربی ندیدم! فرهنگی که مدام شکاف و ورطه اجتماعی را عمیق‌تر می‌کند! شکاف مردم با مردم! مردم با سنت! خانواده با فرزند و زن با مرد... در نهایت یک انسان شخصی‌شده خودخواه و بی‌ریشه تحویل جامعه می‌دهد... انسانی که حتی شعارهای ضد فاشیستی‌اش نه در خدمت اخلاقیات و نوع‌دوستی‌اش! که در خدمت رتوریک سیاسی و ایدئولوژیکی‌اش تعریف می‌شود... انسانی تهی و پوچ و مرده از درون...
کرستی(می‌زند زیر خنده). «چرا، کتاب‌هایم! من یک آدم درمانده وامانده‌ای هستم، هان؟... هنر! این هم مثل عدالت و مثل حقیقت است: از همین کلماتی است که بر هیچ چیز دلالت ندارند و از یک هل پوک هم پوک‌ترند و من در راه آن‌ها مستانه فداکاری کرده‌ام! هنر! انسان، این موجود ناقص، می‌خواهد چیزی به طبیعت علاوه کند، می‌خواهد بیافریند! بیافریند! آن هم انسان! این دیگر آخرین حد مسخرگی است!...»

روژه مارتن دوگار/ژان باروا
خلاصه بخشی از صحبت‌های ژیژک در مصاحبه‌‌ای در نقد ووکیسم(متن رو از ویکی پدیا کپی کردم لینک مصاحبه هم همون جا گذاشته):

اسلاوی ژیژک در گفتگوی خود با پادکست رابینسون ارهارت به سخت‌گیریِ سهل‌انگاران در دنیای معاصر اشاره می‌کند و از جمله به چنین تناقضی در جریان ووک می‌پردازد. در اوایل این گفتگو رابینسون ارهارت به ژیژک می‌گوید: گمان می‌کنم زمانی که می‌گویید «امروزه بیش از هر دوره‌ای به روانکاوی نیاز داریم» مقصودتان از روانکاوی بیش از آنکه شیوه‌ای برای درمان مشکلات فردی باشد، شیوه‌ای برای نقد فرهنگی و اجتماعی است. آیا درست فکر می‌کنم؟ ژیژک در پاسخ می‌گوید: بله، هرچند من روانکاوی را به شیوه‌ای برای درمان اجتماع تنزل نمی‌دهم؛ زیرا آنچه برای فروید واضح بود و آنچه ما امروزه باید پیوسته در ذهن داشته باشیم این است که تصورات دربارهٔ کهن‌الگوهای روان‌شناسی اشتباه است. به عنوان نمونه فرض کنید شما مشکلاتی از حیث ناتوانی جنسی دارید، آنگاه روانکاوی وارد عمل می‌شود و شما را قادر می‌سازد که بر این مشکل فائق آیید؛ مثلاً اگر ممنوعیت‌هایی در ناخودآگاه شما وجود دارد روانکاوی این ممنوعیت‌ها را بر ملا می‌کند یا کمک می‌کند از سلطه‌های سرکوب‌گرانه نظیر سلطه پدرانه رها شوید تا نتیجه نهایی این باشد که بتوانید به کامیابی دست یابید. این تصور عمومی از فروید است، اما فروید این نیست. فروید را امروزه، خصوصاً فمینیست‌ها، متهم به سوگیریِ پدرسالارانه می‌کنند. درحالی‌که فروید متناقض‌نمایی که در دوران امروزی با آن مواجهیم را آشکار می‌سازد. اینجاست که روانکاوی، نه دقیقاً به تعبیر فرویدی بلکه به معنی تطوریافته‌اش، می‌تواند به ما کمک کند. متناقض‌نمای امروزی این است که امروزه درحالی‌که ما در جوامع سهل‌انگار زندگی می‌کنیم و با اقسام گوناگونی از آسانگیری مواجهیم، اما این سهل‌انگاری به جای این که به ما زندگی‌های آزاد و لذت‌بخش بدهد باعث تولید نسخه‌ای منحصر به فرد از سرکوب و مقررات‌سازی شده است. ژیژک در توضیح این نکته می‌گوید: آنچه حقیقتاً توجه من را جلب می‌کند این است که در زمینه سهل‌انگاری و این شیفتگی وافر نسبت به فائق آمدن بر محدودیت‌ها که در قالب‌هایی نظیر جریان وُوک (woke) و می تو (me too) خودنمایی می‌کند اصل ایده بر مبنای سهل‌انگاری (permissiveness) است؛ مثلاً این که تمامی گرایش‌های فرعیِ جنسی باید مجاز شود و دشمن بزرگ عبارت است از سرکوبِ پدرانه یا پدرسالارانه. ولی چه چیزی به عنوان نتیجه نهاییِ این سهل‌انگاری عایدمان می‌شود؟ وجاهت سیاسی (political correctness) عایدمان می‌شود که من با اهدافش علیه نژادپرستی یا تبعیض جنسی مخالف نیستم، اما با شکل آن مخالفم. از لحاظ شکلی، این جریانات علیه سرکوب است اما نحوه عملکرد آن از حیث اجتماعی، شیوه‌ای است به شدت مستبدانه و تفرقه‌افکنانه و سرکوب‌گرانه. آنچه برای من جالب است این است که این جریان به صورت بالفعل (de facto) مجموعه‌ای از محدودیت‌ها تحمیل می‌کند: نباید از این واژه استفاده کنید، نباید این کار یا آن رفتار را انجام دهید. منطق این جریان بسیار سخت‌گیرانه است. همان‌طور که می‌دانیم افرادی هستند که آن‌ها را می‌شناسیم و نامشان را نمی‌برم و این افراد مسیر شغلیِ حرفه‌ای‌شان از بین رفته است به خاطر گفتن یا نوشتن چیزی که شاید با سلیقه آن جریان همخوانی نداشته یا اشتباه بوده اما آنقدر هم حرف وحشتناکی نبوده است. این منطق برای من جالب است که چگونه سهل‌انگاری به نقطه متضاد خودش تبدیل می‌شود.


یادداشت‌های مُعَوَّجْ
حالا هی برید جای این بحث‌ها با ساختارگرایی فرانسوی(رخداد بدیو و ترومای لکان) به دنبال خلق سوبژکتیویته نو بگردید.(سوژه جنبش ژینا مثلا) هنوز نسبتتون رو با جهان درک نکردید آقای کومار. ببینم تا چه اندازه موفق می‌شید با این حرف‌ها به پوچی انسان مدرن علاوه کنید.
نسبت‌ دادن ساختارگرایی به لکان، بدیو و ژیژک و تفکیکش از پساساختارگرایی، پسینی هست(باتوجه به مقاله دلوز درباره چگونگی بازشناسی ساختارگرایی تمیزشون کردم) ولی قطعا ساختارگرایی مثلا لکان با ساختارگراهای کلاسیک مثل سوسور زمین تا آسمون متفاوته.